8147
مجموعهای متنوع از داستانهای کوتاهِ نویسندگانِ جهان. نوشتههای خودم با #م_سرخوش مشخص هستند؛ اگر نقد و نظری داشتید، خواندنش باعث افتخارم است: @qpiliqp گروهِ #خطبهخط_باهم برای رمانخوانیِ گروهی: @Fiction_11
مورمور
(بخش سوم)
نویسنده: #بوریس_ویان
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
در این مدت، چند تا بمب، و حتی یک هواپیما روی سرِ ما افتاد. هواپیما را توپِ ضدِهواییِ ما زده بود، اما نمیخواست آن را بزند، چون معمولاً تانکها را میزد. چهار نفر از گروهانِ ما کشته شدند، «سیمون» و «مورتون» و «باک» و مأمورِ ارتباط با ستاد. ولی بقیه هستند. یکی از دستهای اسلیم هم که از شانه قطع شده اینجاست.
همینطور در محاصرهایم. دو روز است که دمریز باران میآید. سفالهای سقف کنده شده، ولی قطرههای باران آنجا که باید بچکد میچکد و ما خیلی خیس نشدهایم. هیچ معلوم نیست که چندوقت دیگر باید اینجا بمانیم. متصل رفتوآمدِ گشتیهاست، ولی نگاه کردن توی پریسکوپ، آن هم برای کسی که تمرین ندارد، کار آسانی نیست. بیشتر از ربعساعت ماندن توی گِل واقعاً خستهکننده است. دیروز به یک گروهِ گشتیِ دیگر برخوردیم. نمیدانستیم از ماست یا از طرف مقابل، ولی توی گِل تیراندازی در کار نیست، چون غیرممکن است که به طرف صدمه بزند، آخر تفنگها فوری منفجر میشوند. هرکاری که بگویید کردیم تا از شرّ گِل خلاص بشویم؛ بنزین ریختیم و آتش زدیم، گِل خشکید، ولی وقتی از رویش رد میشدیم پاهامان کباب میشد. راهش این است که زمین را بکنیم تا به خاکِ سفت برسیم، ولی آنوقت کارِ گَشت روی خاکِ سفت مشکلتر از توی گِل است. بالاخره باید یکجوری باهاش بسازیم. بدبختی اینقدر باران آمده که همهجا شده مرداب. حالا گِل رسیده تا پای نردهها. متأسفانه دوباره بهزودی میرسد به طبقۀ اول، و این دیگر راستیراستی دردسر است.
امروز صبح، گرفتار بد مخمصهای شدم؛ توی انبارِ پشتِ آلونک بودم و برای دونفری که توی دوربین میدیدیم و میخواستند جای ما را شناسایی کنند، داشتم نقشۀ جانانهای میکشیدم. یک خمپارهاندازِ کوچک ۸۱ را روی یک کالسکۀ بچه کار گذاشته بودم، و قرار بود که «جانی» لباسِ زنهای دهاتی را بپوشد و کالسکه را براند. ولی اول خمپارهانداز افتاد روی پایم. البته چیزی نشد، جز همانکه اینجور وقتها میشود، ولی بعد که نشستم روی زمین و پایم را توی دستم گرفته بودم، خمپاره دررفت و رفت به طبقۀ دوم و خورد به پیانویی که جنابسروان پشتش نشسته بود و داشت آهنگ «جادا» میزد. صدایِ وحشتناکی بلند شد و پیانو ترکید. ولی از همه بدتر، جنابسروان چیزیش نشد، یعنی طوری نشد که نتواند من را زیر مشتولگد بگیرد. خوشبختانه همانوقت یک گلولۀ توپِ ۸۸ افتاد روی همان اتاق. جنابسروان به فکرش نرسید که آنها جای ما را از روی دودِ خمپاره پیدا کرده بودند، و از من تشکر کرد که چون برای تنبیهِ من از اتاق آمده بیرون، جانش را نجات دادهام. ولی تشکرش دیگر فایدهای برای من نداشت، چون دوتا دندانم را شکسته بود؛ بهخصوص چون همۀ شیشههای شرابش درست زیرِ پیانو بود.
محاصره هی تنگتر میشود. پشتِ سرِ هم روی سرمان گلوله میبارد. خوشبختانه هوا دارد باز میشود، و دیگر تقریباً از هر دوازده ساعت فقط نُه ساعت باران میآید. از حالا تا یک ماه دیگر میتوانیم امیدوار باشیم که با هواپیما برایمان نیروی کمکی بفرستند. آذوقه فقط برای دو روز داریم.
هواپیماها دارند چیزهایی با چتر برایمان پایین میاندازند. یکی از آنها را که باز کردم وارفتم؛ فقط یکعالمه دارو بود. دادم به دکتر، و عوضش دوتا تخته شکلاتِ بادامی گرفتم؛ از آن خوبخوبها، نه از این آشغالها که به ما جیره میدهند، با نیمبطر کنیاک. اما کنیاک به خودش برگشت، چون پای من را که له شده بود راستوریس کرد و من کنیاک را بهش برگرداندم، وگرنه حالا یک پا بیشتر نداشتم. دوباره آن بالا توی آسمان غوغاست. یککم لای ابرها باز شده و باز هم برایمان با چتر چیز میفرستند؛ اما ایندفعه انگاری دارند آدم میفرستند. آره، اینها واقعاً آدمند، با دوتا بازیگرِ کمدی. این دوتا، ظاهراً در طول پرواز دلقکبازی راه میانداختند، کُشتی جودو میگرفتند، دانههای بلوط را برای هم پرتاب میکردند، زیرِ صندلیها قایم میشدند... با هم پریدند پایین و بازی درآوردند که میخواهند طنابِ چترِ همدیگر را با چاقو ببُرند. بدبختانه باد آنها را از هم جدا کرد و مجبور شدند که با شلیکِ گلوله ادامه بدهند. من تیراندازهایی به این خوبی کمتر دیدهام. حالا داریم میرویم آنها را بکُنیم زیرِ خاک؛ چون از خیلی بالا سقوط کردند پایین.
ادامه دارد...
@Fiction_12
مورمور
(بخش اول)
نویسنده: #بوریس_ویان
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
امروز صبح وارد شدیم و از ما پذیراییِ خوبی نکردند، چون در ساحل هیچکس نبود جز انبوهی از آدمهای مُرده، یا تکهپارههایی از آدمهای مُرده، و تانکها و کامیونهای خُردشده. از چپوراست گلوله میآمد و من اینجور شلوغپلوغی را اصلاً خوش ندارم. پریدیم توی آب، ولی آب گودتر از آن بود که نشان میداد، و پای من روی یک قوطیِ کنسرو لیز خورد. جوانکی که پشتِ سرم بود نصفِ بیشترِ صورتش را گلوله بُرد، و من قوطیِ کنسرو را یادگاری نگهداشتم. تکههای صورتش را جمع کردم و دادم دستش، و او رفت که برود بیمارستان، ولی گمانم راه را عوضی گرفت، چون هی توی آب پایین رفت و رفت تا آب از سرش رد شد، و گمان نمیکنم که دیگر آن زیر چشمش آنقدر ببیند که راه را گم نکند.
من راهِ درست را پیش گرفتم و همینکه رسیدم، یک لِنگِ پا صاف آمد وسطِ صورتم. خواستم یارو را فحشکاری کنم، اما انفجارِ مین فقط مقداری تکههای بهدردنخور از او باقی گذاشته بود، لذا ندید گرفتم و رفتم.
ده متر آنورتر، رسیدم به سه نفر که پشتِ یک بلوکِ سیمانی ایستاده بودند و به یک گوشۀ دیوار که بالاتر از آنها بود تیراندازی میکردند. عرق میریختند و خیسِ آب بودند. من هم لابد مثلِ آنها بودم، لذا زانو زدم و منهم مشغولِ تیراندازی شدم. سرکارستوان پیدایش شد، سرش میانِ دو دستش بود و از دهانش خون بیرون میزد. حالِ خوشی نداشت و تند روی ماسهها دراز کشید، دهانش باز ماند و دستهایش ول شد. ماسهها را حسابی کثیف کرد. فقط همین گوشه تمیز مانده بود.
از آنجا کشتیمان را که به گِل نشسته بود میدیدم که شکلِ مضحکی داشت. بعد که دوتا گلوله بهش خورد دیگر اصلاً شکلِ کشتی نداشت. هیچ خوشم نیامد، چون هنوز دوتا از رفیقهام آن تو بودند و گلوله که بهشان خورد بلند شدند و به هوا پریدند. زدم به شانۀ آن سه نفر که داشتند تیراندازی میکردند و بهشان گفتم: «بیایید برویم جلوتر». البته آنها را اول فرستادم جلو و چه فکرِ خوبی کردم، چون اولی و دومی با گلولۀ آن دوتایی که به ما شلیک میکردند، کشته شدند. جلوی من فقط یک نفرِ دیگر مانده بود، اما بیچاره بد آورد. تا یکی از آن دوتا حرامزاده را زد، آن یکی دیگر دخلش را آورد. خودم را رساندم و حسابِ تیرانداز را رسیدم.
بیشرفها پشتِ دیوار یک مسلسلِ سنگین و کلی فشنگ داشتند. لولۀ مسلسل را بهطرفِ مقابل برگرداندم و مشغولِ تیراندازی شدم، اما زود دست کشیدم، چون صدایش گوشم را کَر میکرد و بعدش هم فشنگ توی لوله گیر کرد. این مسلسلها را باید میزان کرد که گلولههاشان را از اینوری در نکنند.
آنجا خیالم تقریباً راحت بود. از آن بالا چشماندازِ خوبی داشتم. از روی دریا دود بلند میشد و آب میپرید بالا. برقِ شلیکِ رزمناوها هم بهچشم میخورد، و گلولههاشان از بالای سرمان رد میشد و صدایی میکرد که انگار دارد هوا را سوراخ میکُنَد.
سروان آمد. فقط یازده نفر مانده بودیم. گفت عدهمان خیلی نیست، ولی همین که هستیم باید یک کاری بکنیم. بعد عدهمان بیشتر شد. فعلاً دستور داد چاله بکَنیم. خیال کردم برای خوابیدن، اما نه، برای اینکه برویم آن تو و تیراندازی کنیم.
خوشبختانه اوضاع داشت روبهراه میشد. حالا گروهگروه از کشتیها پیاده میشدند، اما بیشترشان میافتادند توی آب و بعد بلند میشدند و مثلِ دیوانهها خُرناسه میکشیدند. بعضیها هم بلند نمیشدند و روی آب همراه موجها میرفتند. سروان فوری دستور داد که دنبالِ تانک پیش برویم و آشیانۀ مسلسل را که دوباره مشغولِ تیراندازی بود از کار بیندازیم. دنبالِ تانک راه افتادیم، ولی من پشتِ سرِ همه بودم، چون ترمزِ اینجور ماشینها هیچ اعتباری ندارد. دیگر اینکه راه رفتن پشتِ تانک راحتتر است، چون دیگر دستوپایت توی سیمهای خاردار گیر نمیکند. تانک همه را میاندازد زیر و از رویشان رد میشود. اما از این کارش خوشم نمیآمد که نعشها را آشولاش میکرد، آنهم با چه صدایی که هیچ دوست ندارم بهیاد بیاورم. سه دقیقه بعد، یک مین زیرِ تانک ترکید و تانک شعله کشید. از سه نفرِ توی تانک دوتا نتوانستند خودشان را بکشند بیرون. سومی هم که توانست در برود. فقط یک پایش ماند آن تو و گمان نمیکنم که پیش از مُردن متوجه شد که پایش کجا مانده. خلاصه دوتا از سهتا گلولههای تانک افتاده بود روی آشیانهی مسلسل و دخلِ مسلسلها و مسلسلچیها را آورده بود.
آنهایی که تازه داشتند از کشتی پیاده میشدند با وضعِ بهتری روبهرو بودند، ولی همانوقت یک توپِ ضدِ تانک شروع کرد به تیراندازی و دستِکم بیست نفر سرنگون شدند توی آب. من فوری درازکش کردم. از همانجا، کمی که خم میشدم، میدیدم که از کجا دارند تیراندازی میکنند. لاشۀ تانک که درحالِ سوختن بود من را تا اندازهای حفظ کرد، و من بهدقت نشانه گرفتم و شلیک کردم.
ادامه دارد...
@Fiction_12
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در
🍁 @RadioRelax
معرفی رباتهای تلگرام
🍁 @ROBOT_TELE
تدریس مکاتب فلسفی و روانی
🍁 @anbar100
تقویت مکالمه با ۴۱۸ کارتون چند دقیقهای
🍁 @EnglishCartoonn2024
گلچین کتابهای صوتیPDF
🍁 @ketabegoia
برنامههای اندروید رایگان
🍁 @APPZ_KAMYAB
یافتههای مهم روانشناسی
🍁 @Hrman11
باغ سبز مولانا (زهرا غریبیان)
🍁 @gharibianlavasanii
انگلیسی حرفهای کودک و بزرگسال
🍁 @RealEnConversations
به وقت کتاب
🍁 @DeyrBook
حقوق برای همه
🍁 @jenab_vakill
جملاتی که شما رو میخکوب میکنه!
🍁 @its_anak
جاینگاره: نقشههای تاریخی و سیاسی
🍁 @Jaynegareh
آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
🍁 @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
انگلیسی را اصولی و حرفهای بیاموز
🍁 @novinenglish_new
نکات تخصصی زبان انگلیسی
🍁 @WritingandGrammar1
کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
🍁 @anjomanenevisandegan_ir
جملگی روانکاوی
🍁 @ravn100
تربیت فرزندان با مهارتهای زندگی زناشویی
🍁 @moraghbat
عربی صحبت کن
🍁 @ArabicWithVideoes
ترکی رو آسون یادت میدم
🍁 @TurkishDilli
تراپی؟ بله ممنون سلامت روانم مهمترینه
🍁 @hamsafarbamah
کتاب رایگان AudioBook
🍁 @PARSHANGBOOK
مطالعات تخصصی تاریخ صفویه
🍁 @safavidstudies
گلچین موسیقی سنتی
🍁 @sonati4444telegram
جامعهشناسی کاربردی | نظریهها و مفاهیم
🍁 @A_Quick_look_at_Sociology
مراجع و منابع تاریخ شاهنشاهی ساسانی
🍁 @Sasanian_Sources
یک فنجان کتاب گرم
🍁 @ketabkhaneadabi1398
هنر ارتباط با دیگران
🍁 @Adab_Moasheratt
اموزش رایگان نویسندگی
🍁 @anahelanjoman
آشپزی تلگرامی
🍁 @telefoodgram
انگلیسی کاربردی با فیلم
🍁 @englishlearningvideo
متن دلنشین
🍁 @aram380
آموزش آسان عربی
🍁 @arabictranslation90
تمرکز روی خودم!!!
🍁 @shine41
در مسیر دانایی
🍁 @romanceword
کتاب (رایگان) 𝐏𝐃𝐅
🍁 @PARSHANGBOOK_PDF
کافه موزیک
🍁 @moosigi98
یادگیری لغات با سخنرانی انگلیسی
🍁 @english_ielts_garden
نوشتن وخلاقیت
🍁 @Alefbayeneveshtan
خانه قدیمی و طبیعت
🍁 @Khonehghadimi
مجلۀ هنری
🍁 @tasavirhonarie
بلبلی برگ گلی
🍁 @Bolbolibargegoli1397
جعلیات ادبی
🍁 @jaliateadabi
بزرگانِ خُنیاکِ ایرانشهر
🍁 @barbodm2500
درسگفتار علوم سیاسی و روابط بینالملل
🍁 @ecopolitist
(آموزش)فنّ ِبیان+گویندگی
🍁 @amoozeshegooyandegi
تاریخ شاهنشاهی اشکانی (منابع و مآخذ)
🍁 @ArsacidEmpire
زبانشناسی و علوم شناختی
🍁 @Cognitive_Linguistics_Institute
اطلاعرسانی وبینارهای حقوق تجارت بینالملل
🍁 @vebinar_list
گردشگری ، طبیعتگردی
🍁 @Jahangram
هُنر شَراب زِندگیست
🍁 @Geraf_art
اینجا ورزشکار شو
🍁 @MaryamTeam
داستانهای پر رمز و راز
🍁 @Interesting_stories8
راز رشد انفجاری گیاهان آپارتمانی
🍁 @MaryamGarden
هنرمندان برتر جهان
🍁 @Adabiate_art20
یک بغل شعر
🍁 @Bi_Molaahezeh
جملات کوبنده
🍁 @Andishe_parvaz
مآخذ تاریخ پادشاهی مادها
🍁 @TheMedes
مکالمه عربى
🍁 @Arabicconversation20
باغ بهشت و سایۀ طوبی
🍁 @Bagebeheshtosaiietooba
اقتصاد و بازار
🍁 @AghaeBazar
گلستان سعدی با معنی
🍁 @kidsbook7
بکگراند کارتونی | تِم فانتزی مود
🍁 @ThemeMood
خودت رو دوست داشته باش
🍁 @Mind_plussss
حقوق تجارت بینالملل vip
🍁 @Membership_Cost
کتابخانه صوتی
🍁 @omidearasbaran1
رایگان نویسنده شو
🍁 @amozshalpha
حسِ خوبِ آرامش+انرژیمثبت
🍁 @RangiRangitel
غزلیات حافظ / رباعیات خیام
🍁 @GHAZALAK1
داستان کوتاه / رمانخوانی گروهی
🍁 @FICTION_12
(( سرزمین پیانو ))
🍁 @pianolandhk50
برترین کتابخانه ممنوعۀ تلگرام
🍁 @KETAB_MAMNUE
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
🍁 @ECONVIEWS
هر عکس، یک خاطره
🍁 @PURITY_SHOT
هماهنگی برای لیست تبادل؛
🔻 @Innate_lonely
بخش زنان و زایمان
(بخش سوم)
نویسنده: #دوریس_لسینگ
برگردان: #لیلی_سلیمی
حالا پرستار آمده بود تا «مایلدرد گرنتِ» گریان را خوب از نزدیک ببیند. پرستار گفت: «شب بهخیر خانمها، شب خوش».
لحظهای پابهپا کرد؛ انگار دلش بخواهد تذکری بدهد یا نصیحت کند، اما از بخش بیرون رفت و چراغها را خاموش کرد.
داخلِ بخش تاریک نبود. نور لامپهای بلندِ زردی که در پارکینگِ بیمارستان روشن بودند، فضای داخلِ بخش را روشن کرده بود. طرح خطوطِ سایهروشن روی دیوار اتاق افتاده بود و طرحِ صورتیِ پردهها، حالتی آرام اما بیپروا به خود گرفته بود. هفت زن با حالتی عصبی روی تختهاشان دراز کشیده بودند، و به صدای گریۀ «مایلدرد گرنت» گوش میدادند. تختِ او نزدیک به در بود. دو تختِ همجوار با او دو زنِ کدبانوی میانسالِ پُرانرژی بودند که صاحبِ کلّی بچه، خواهرزاده، برادرزاده، داماد و فامیلهایی از این دست بودند، و همیشه ملاقاتکنندگانشان با دستی پُر از گُل و میوه به دیدارشان میآمدند؛ انگار که نوعی میهمانیِ خانوادگیِ دنبالهدار آنجا برگزار شده باشد. خانم «یوهان لی» و خانم «رُزمری استمفورد» چندین بار در روز تقاضا میکردند که یک تلفنِ سیار به آنها داده شود. از همانجا وقتِ دندانپزشک و ویزیتِ دکتر را تنظیم یا نکاتِ مختلف را به خانوادهشان یادآوری میکردند و به قصاب و بقالِ محل سفارشِ خوراکیهایی را میدادند که برحسب تصادف، اعضای خانواده فراموش کرده بودند آن را تهیه کنند. شاید آن دو زن بهخاطر نوعی بیماریِ جسمی در ناحیۀ رَحِم آنجا بستری بودند، اما روحشان اصلاً در بیمارستان نبود، اما حالا مجبور بودند اینجا حضور داشته باشند و گوش بدهند. تختِ چهارم در همان ردیف متعلق به بذلهگوی جمع، خانم «کوک» بود. روبهروی او هم تختِ پیرزن بیوه قرار داشت. روی تختِ کنارِ پیرزن، همان زنِ جوانِ نجیبزاده و خوشتیپ بستری بود که صدای بلند و رسایش داد میزد از چه طبقهای است. او نه زیاد صمیمی بود نه خیلی گوشهگیر؛ اما مثلِ آدمهای سمج با واکمن و میل بافتنیاش بهشدت در خلوت با خودش سِیر میکرد. وقتی او از اتاق بیرون رفته بود، همگی با هم ــ بهخاطر بیزاری از نیاکان اشرافیاش ــ سرِ این مسئله به توافق رسیدند که سقطجنینِ او در یک مرکزِ درمانیِ دولتی از سرِ خودخواهی بوده، چون با آن مدلِ لباس و آن اداـاطوارهایی که داشت، حتماً تواناییِ مالیاش در حدی بود که برای چنین عملی برود و در یک بیمارستانِ خصوصی بستری شود. زنِ جوانِ تازهعروسی که بچهاش را انداخته بود، روی تختِ کناری شلوول خوابش برده بود؛ مثلِ دخترکی غرقشده رنگپریده و غمگین، اما شجاع بهنظر میرسید. کنارِ او، درست در تختِ روبهروی «مایلدرد گرنت»، رقاصهای سنوسالدار بستری بود که حالا دیگر مربیِ رقص شده بود. رقاصه زمین خورده بود، و در نتیجۀ همین ضربه دچار آسیبِ رَحِمی شده بود. او هم افسردگی داشت، اما سعی میکرد برداشتش از این قضیه مثبت باشد. اغلب داخلِ بخش با صدای بلند و سرزنده میگفت: «بخندید تا دنیا همراه با شما بخندد».
البته شعارش بیشتر این بود: «زندگی واقعاً معرکهست، البته اگه کم نیاری و خودت رو نبازی».
زنها روی تخت مرتب جابهجا میشدند و چشمهاشان در روشناییِ نورِ پارکینگ میدرخشید. یک ساعت گذشت. پرستارِ شیفتِ شب از بیرونِ بخش صدای گریه را شنید و وارد اتاق شد. آمد کنار تخت ایستاد و گفت: «چیکار میکنین خانم گرنت؟ بیمارا میخوان استراحت کنن. فردا صبح باید آزمایش بدین، خود شما هم به استراحت نیاز دارین. اصلاً ترس نداره فقط باید استراحت کنین».
اما گریه همینطور ادامه پیدا کرد.
پرستار گفت: «دیگه من نمیدونم. اگه تا چند دقیقه دیگه صدای گریه قطع نشد، زنگ رو بزنین».
این را گفت و از بخش خارج شد. گریۀ «مایلدرد گرنت» آرامتر شد، اما درصدای گریهاش نوعی دلتنگیِ غیرِارادی موج میزد و دیگر داشت روی اعصاب همه رژه میرفت. تکتک زنها یادِ کودکِ درونشان افتادند؛ کودکی ناراضی که مدعیِ تمام حقوحقوقش است، و همه مجبور بودند به صدای این کودک گوش بدهند، و متأسفانه اطاعت از صدای این کودک برای هرکدامشان گران تمام میشد.
دخترِ رنگپریدهای که بچهاش را انداخته بود، آرام زد زیرِ گریه. ساکت گریه میکرد، اما رگۀ اشک روی گونهاش برق میزد. رقاصۀ حرفهای هم، مثلِ وضعیتِ جنینِ داخلِ رَحِم، درهم پیچید و انگشتِ شستش را در دهان گذاشت. زنِ نجیبزاده ــ که احتمالاً از نجیبزادگی بیزار بود ــ هدفونِ واکمن را به گوش زد، اما اطرافش را نگاه میکرد و بیشک نمیتوانست نسبت به صدایِ کودکِ درونش ــ که درپوشش را گذاشته بود تا گریهاش نگیرد ــ بیتفاوت باشد. همۀ زنها از احوالِ هم خبر داشتند. به یکدیگر نگاه میکردند و میترسیدند مبادا بغضِ یک نفر از داخلِ جمع بشکند، و ناگهان همگی فریادِ گریه را سر بدهند.
ادامه دارد...
@Fiction_12
بخش زنان و زایمان
(بخش اول)
نویسنده: #دوریس_لسینگ
برگردان: #لیلی_سلیمی
در اتاقی بزرگ هشت تخت گذاشته بودند؛ هر طرف چهار تخت نزدیک به هم. اینجا یکی از اتاقهای بیمارستانِ قدیمیِ دورانِ ویکتوریا در غربِ لندن بود، که طراحیاش برای این بخشِ ویژه مناسب نبود. اتاق تمیز بود. به پنجرهها و دُورتادُور هر تخت پردههای صورتیِ گُلگُلی آویزان بود تا وقتی که بیماران به خلوت و سکوت نیاز داشتند، پردهها را بکشند. پردههای بلندِ تزئینی را از پشت گره میزدند که اتاق تا وقتِ ملاقات تمیز و مرتب بماند. ملاقاتکنندگانِ زیادی میآمدند؛ روی صندلیها یا کنارِ تختها مینشستند. مادرها و خواهرها، برادرها و خالهها، دوستها و بچهها همگی تا ساعتِ دو بعدازظهر فرصت داشتند بیایند و بروند، اما شوهرها میتوانستند بیشتر بمانند و دیرتر آنجا را ترک کنند. در میان آن جمع مردی بود که خیلی نزدیک، درست بالای سرِ یک زنِ خوشگل حدوداً چهلوپنجساله نشسته بود. زن رو به او دراز کشیده بود. مرد هر دو دستِ زنش را در دست گرفته بود، و زن خیره به صورتِ شوهرش نگاه میکرد. مرد دستهای بزرگی داشت و درشتاندام و خوشتیپ بود؛ کتِ فاستونیِ خاکستری، با یکی از آن پیراهنهای مردانۀ سفید پوشیده بود که مثلِ پوسترهای تبلیغاتی خیرهکننده هستند. اما کراواتش را باز کرده و به پشتیِ صندلی آویزان کرده بود، برای همین حالتش صمیمانهتر بهنظر میآمد. شدتِ دلواپسیِ مرد برای زنش، و نگاهِ خیره و ملتمسِ زن به او، با بقیۀ بیماران فرق داشت؛ انگار که در فضای خانۀ خودشان هستند و فقط پرده کمی کنار رفته است. بیشک هر دو متوجه رفتوآمد ملاقات کنندگان بودند. مرد او را اوایلِ ظهر به این بخش آورده بود، و از همان لحظه تا قبل از ساعتِ ملاقاتِ رسمی از کنارش جم نخورده بود.
این بخش از بیمارستان، مخصوصِ بیماریهای زنانه بود، و زنها به شوخی اسمش را گذاشته بودند «بخشِ زنان و زایمان». هر هفت بیمارِ دیگر در این بخش زنانی بودند که عملِ جراحی کرده بودند، یا قرار بود عمل شوند. بیماریِ هیچکدامشان حاد نبود، و در مقایسه با بخشهای دیگرِ بیمارستان ظاهراً به بیمارانِ این بخش بیشتر خوش میگذشت، اما احتمالِ بروزِ افسردگی چندان هم بعید بهنظر نمیرسید. به همین خاطر پرستارانی که مرتب در رفتوآمد بودند باید حسابی حواسشان به بیمارانی که گریه می کردند، یا مدتِ طولانی سکوت کرده و حرفی نمیزدند، بود. ساعتِ شش که شام میآوردند اکثر ملاقاتکنندگان بخش را ترک میکردند و به خانه برمیگشتند. هیچکس اشتهای درستحسابی نداشت اما شوهرِ آن زن او را نوازش میکرد تا چیزی بخورد، و زن هم ناله میکرد که هیچ میلی به غذا ندارد. زن کمی گریه کرد، اما وقتی شوهرش مثلِ یک پدر او را آرام کرد، دست از گریه برداشت و با حرفشنوی روی تخت نشست و کاسۀ فرنیاش را در دست گرفت. مرد قاشققاشق غذا در دهانش میگذاشت و گهگاه قاشق را کنار میگذاشت تا با دستمالِ سفیدی اشکهای زنش را پاک کند. زن نمیتونست اشکهایش را کنترل کند، و مثل بچهها مرتب اشک میریخت و آبِ دهانش را قورت میداد و ناله میکرد. با هر هقهق، سینهاش بالا میپرید و مدام با چشمهای درشت و اشکآلودِ آبیاش به شوهرش زل میزد. حالتِ چشمانش نشانی از شادی داشت، و اشک با رنگِ آبی و زندۀ آن چشمها اصلاً جور در نمیآمد.
زنهای دیگرِ بخش همگی به تماشای این صحنه نشسته بودند، و گاهی به هم نگاه میکردند؛ انگار که با نگاهشان از هم توضیحی بخواهند. چند ساعت بعد، شوهرهای دیگر ــ بعد از اتمامِ کار ــ به ملاقات آمدند. یکیـدو ساعت اتاق پُر از زن و شوهرهایی شد که از نزدیک راجع به بچهها و مسائل خانوادگی با هم به صحبت نشستند. همسرانِ چهار تا از زنها به ملاقات آمده بودند. یکی از بیماران، پیرزن تنهایی بود که نشسته بود و مجلهای را ورق میزد، و از بالای آن به بقیه نگاه میکرد. یکی دیگر از بیماران بهنام خانم «کوک» هم مجرد بود و تنها نشسته بود و میلِ بافتنی بهدست، اوضاع را تحتنظر داشت. سومین زنِ تنها در جمع، که هیچ مردی به ملاقاتش نیامده بود، مشغولِ مطالعۀ کتابی بود و به واکمناش گوش میداد. قیافهاش شبیه به نجیبزادهها بود؛ هیچ کس از نجیبزاده بودن یا نبودنش خبر نداشت، اما احتمالش میرفت که فردی از طبقۀ بالا باشد.
ساعتِ ملاقاتِ مردها تمام شد، و نوبت بوسه و دست تکان دادن و خداحافظی رسید. زنی که تازه همان روز به آن بخش آمده بود، به شوهرش چسبید و گریه کرد: «نه نرو، نرو تام. خواهش میکنم نرو».
مرد او را در اغوش گرفت. کمر و شانهها و موهای مجعدِ خاکستریِ زیبایش را که بهشکل رقتانگیزی ژولیده شده بود، آرام نوازش کرد. گفت: «عزیزم، من باید برم. تو رو خدا دیگه گریه نکن. تو هم باید یهکم همکاری کنی... خواهش میکنم عزیزم».
اما زن نمیفهمید چرا نباید گریه کند.
ادامه دارد...
@Fiction_12
🎀به فرهنگ باشد روان تندرست🎀
🎀ایران سرزمینی کهن با فرهنگ باستانی است. سرزمین نیکیها و مردمان نجیبی که ستایشگر داد و راستی و دوستی و نکوهشگر ظلم و دروغ و دشمنیاند. باید تا می توان از ایران گفت و نوشت. چرا که ظرف و محتوای توسعه کشور است. باید زبان فارسی را دوست داشت و در جهت ترویج آن از هیچ اقدامی دریغ نکرد. باید تا حد ممکن فرزندان کشور را با حافظ و سعدی، با فردوسی و مولوی و نظامی آشنا کرد. اگر ایده ایران از جمع معدودی نخبگان خارج شود و در میان مردم و سیاستگذاران شکل خودآگاهانه بگیرد معنای امنیت، مصلحت و منافع ملی شکل خواهد گرفت. حقیقت این است که امروزه ایران مورد غفلت قرار گرفته است و بدون وطن، کشور و ایراندوستی هیچ تحول مهمی رقم نمیخورد.
🎀فهرست زیر از کوشاترین و معتبرترین رسانه ها و نهادهای فرهنگیِ مستقل تشکیل شده است که جملگی در گسترهیِ گستردهیِ تاریخ و ادبیات و فرهنگِ زرینِ ایران زمین میکوشند.
با پیوستن به این رسانه ها و نهادها به توسعه فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
🎀پـــــــایــنده ایــــــــــران🎀
🎆کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته).
🎆زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
🎆دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
🎆باغ سبز مولانا ( زهراغریبیان )
🎆رسانه رسمی استاد فریدون فرح اندوز
(گوینده و مجری رادیو و تلویزیون ملی ایران).
🎆رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
🎆بهترین داستانهای کوتاه جهان
🎆رمانهای صوتی بهار
🎆کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
🎆حافظ // خیام ( صوتی )
🎆خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
🎆بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
🎆سرو سایـهفکن
(رسانه ای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
🎆شرح غزلیات سعدی با امیر اثنی عشری
🎆چراغداران (دایرةالمعارف بزرگ صوتی ایران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر)
🎆حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
🎆کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
🎆شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری
🎆شاهنامه کودک هما
🎆مأدبهی ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانه دکتر محمّدامین احمدپور).
🎆ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
🎆تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
🎆شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان).
🎆گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن).
🎆کتاب گویای ژیگ
🎆سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
🎆ملیگرایی ایرانی/شاهنامه پژوهی
🎆تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)
🎆کانون پژوهشهای شاهنامه
(معرفی کتابها و مقالات و یادداشتها پیرامون شاهنامه).
🎆انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
🎆فرهنگ یاریگری، توسعه پایدار و زیست بومداری
🎆رهسپر کوچه رندان
(بررسی اندیشه حافظ).
🎆آرخش، کلبه پژوهش حماسههای ایرانی
(رسانه دکتر آرش اکبری مفاخر).
🎆کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار
🎆تاریخ روایی ایران
🎆سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
🎆کتاب و حکمت
🎆تاریخ میانه
🎆زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن درباره زبانها و فرهنگها).
🎆خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
🎆هزار بادهٔ ناخورده (یادداشتهای امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).
🎆شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
🎆انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
🎀کانال میهمان:
🎆دکتر محمد دهقانی، مورخ، نویسنده، مترجم
🎀فـــرِّ ایــــران را می سـتایـیـم.🎀
🎀هماهنگی جهت شرکت در تبادل
🎀@Arash_Kamangiiir
این ماه در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم رمانِ «رؤیای تبت» از نویسندۀ ایرانی #فریبا_وفی را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این رمان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
هتل پالاس تاناتوس
(بخش ششم)
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
کلارا سخن او را قطع کرد: «این دخترها دو خواهرِ دوقلو هستند و با هم بزرگ شدهاند؛ اول در وین، و بعد در بوداپست، و هیچ دوست صمیمی غیر از خودشان نداشتهاند. در هجدهسالگی با یک مرد مجار از خانوادۀ اشرافِ قدیم که موسیقیدان و نوازنده و بسیار زیباست آشنا میشوند و هر دو، در همان روز، دیوانهوار به او دل میبندند. بعد از چند ماه، آن جوان یکی از دو خواهر را میپسندد و از او خواستگاری میکند. خواهرِ دیگر از فرطِ نومیدی خود را در رودخانه میاندازد تا خودکشی کند، ولی موفق نمیشود. آنوقت خواهرِ دیگر تصمیم میگیرد که از ازدواج با کُنت چشم بپوشد، و نقشه میکشند که با هم بمیرند... دراین وقت است که مثل من، مثل شما، نامۀ هتل تاناتوس به دستشان میرسد».
ژان مونیه گفت: «دیوانگی است! آنها جوان و دلرُبا هستند. چرا در امریکا نمیمانند تا مردهای دیگری آنها را دوست بدارند؟ فقط چند هفته صبر و حوصله میخواهد».
کلارا با لحن افسردهای گفت: «بهعلت همین نداشتنِ صبر و حوصله است که ما همه اینجا هستیم. ولی هرکدام از ما برای دیگران عاقلانه فکر میکند. کیست آن حکیمی که میگوید همه آنقدر دلوجرأت دارند که دردهای دیگران را تحمل کنند؟»
سراسرِ آن روز ساکنان هتل تاناتوس یک زن و مردِ سفیدپوش را میدیدند که در خیابانهای پارک و بر دامنِ تپهها و کنارِ دره قدم میزنند. هردو با شور و هیجان مشغول گفتوگو بودند. هنگام غروبِ آفتاب، آنها بهسوی هتل بازگشتند و باغبان مکزیکی که آنها را دست در دست هم دید، از شرم سر برگرداند.
پساز صرفِ شام، تا نزدیکِ نیمهشب، در آن سالنِ کوچکِ خلوت، ژان مونیه کنار کلارا کربی شا نشسته بود و سخنهایی میگفت که ظاهراً در دلِ زنِ جوان مؤثر میافتاد. سپس قبل از رفتن به اتاقِ خود، سراغِ آقای بوئرس تچر را گرفت و رئیس هتل را در اتاق کارش، در برابر دفترِ بزرگِ گشودهای، نشسته دید. آقای بوئرس تچر حاصلجمعِ ارقام را بررسی میکرد و گاهگاه با قلمِ قرمز روی یکی از سطرها خط میکشید.
«سلام آقای مونیه! چه فرمایشی داشتید؟ آیا از دست من خدمتی برمیآید؟»
«بله، آقای بوئرس تچر... لااقل امیدوارم. آنچه میخواهم بگویم باعث تعجب شما خواهد شد. یک تصمیم ناگهانی... خوب، رسم زندگی همین است، خلاصه، آمدهام به شما بگویم که تصمیم من عوض شده است. دیگر نمیخواهم بمیرم».
آقای بوئرس تچر حیرتزده سرش را بلند کرد: «جدی میگویید، آقای مونیه؟»
مرد فرانسوی گفت: «میدانم که در نظر شما آدمی غیرمنطقی جلوه خواهم کرد، ولی اگر اوضاعواحوالِ تازهای پیش بیاید آیا طبیعی نیست که تصمیمهای ما هم تغییر بکند؟ یک هفته پیش که نامۀ شما به من رسید، خودم را ناامید و تکوتنها در دنیا حس میکردم. باور نداشتم که مبارزه در این جهان دیگر فایدهای داشته باشد. امروز همهچیز تغییر کرده است... و اینهمه مرهون شماست، آقای بوئرس تچر».
«مرهون من، آقای مونیه؟»
«بله، چون خانمی که من را به سرِ میز او بردید این معجزه را کرده است. خانم کربی شا زنِ جذابی است، آقای بوئرس تچر».
«من که به شما گفته بودم، آقای مونیه».
«جذاب و شجاع. وقتی که از زندگیِ فقیرانۀ من باخبر شد قبول کرد که شریک این زندگی شود. لابد تعجب میکنید؟»
«ابداً. ما اینجا به دیدنِ این اتفاقاتِ ناگهانی عادت داریم. من از شنیدن این خبر خوشحالم و به شما تبریک میگویم. آقای مونیه، شما جوان هستید، خیلی جوان».
«پس اگر ایرادی ندارد، فردا من و خانم کربی شا از اینجا میرویم».
«بنابراین خانم کربی شا هم مثل شما صرفنظر میکند از...؟»
«بله البته. بهعلاوه خودش هم تا چنددقیقه دیگر این را به شما خواهد گفت. فقط یک موضوع کوچک باقی میماند که نمیدانم چهطور مطرح کنم... آن سیصد دلاری که به شما پرداختم، و تقریباً کل داراییِ من بود، آیا برای همیشه به حسابِ هتل تاناتوس منظور میشود یا لااقل قسمتی از آن قابل برگشت است تا من بتوانم بلیت سفرمان را تهیه کنم؟»
«ما آدمهای درستکاری هستیم آقای مونیه. ما هرگز بابتِ خدماتی که عملاً انجام ندادهایم پولی نمیگیریم. فردا صبحِ اولِ وقت، صندوقِ هتل به حسابِ شما از قرارِ روزی بیست دلار بابت پانسیون و خدمات رسیدگی میکند و مابقی را به شما برمیگرداند».
«شما بسیار شریف و بزرگوار هستید! آقای بوئرس تچر، نمیدانید چهقدر نسبت به شما احساسِ قدردانی میکنم! خوشبختیِ دوباره... زندگیِ تازه...»
آقای بوئرس تچر گفت: «درخدمتم آقای مونیه».
بهدنبالِ ژان مونیه که از اتاق بیرون میرفت و دور میشد نگریست. سپس با انگشت دگمۀ زنگ را فشار داد و به خدمتکار گفت: «آقای سارکوزی را بفرستید پیشِ من».
ادامه دارد.
@Fiction_12
هتل پالاس تاناتوس
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
(بخش چهارم)
آقای بوئرس تیچر که متعجب و رنجیدهخاطر مینمود گفت: «درگیری؟ ولی آقای عزیز ما هیچ کاری نمیکنیم که خلاف وظایف هتلداری باشد. ما به مشتریهامان تمامیِ آنچه میخواهند را میدهیم، نه چیزی دیگر... وانگهی، آقای عزیز، اینجا مقامات محلی نداریم. محدودۀ این سرزمین بهقدری نامشخص است که هیچکس دقیقاً نمیداند آیا اینجا جزو خاکِ مکزیک است یا خاکِ امریکا. این فلات مدتها خارج از دسترس بود. طبق افسانهای که سرِ زبانهاست، چندصد سال پیش عدهای سرخپوست به اینجا آمدند تا برای نجات از مظالم اروپاییها دستهجمعی خودکشی کنند، و اهل محل ادعا میکنند ارواح آن مردهها مدخل کوه را بستهاند و نمیگذارند کسی وارد این فلات شود. به همین دلیل بود که ما توانستیم این زمین را به قیمت بسیار مناسبی خریداری کنیم، و برای خودمان زندگیِ مستقلی داشته باشیم».
«و هیچ شده است که خانوادۀ مشتریهاتان از شما عارض بشوند؟»
آقای بوئرس تچر رنجید و با صدای بلند گفت: «عارض بشوند؟ خداوندا، برای چه عارض بشوند؟ و به کدام محکمه و دادگاه؟خانوادۀ مشتریهای ما خیلی هم خوشحال هستند که بیجاروجنجال از یکرشته سؤالوجواب و کارهای بسیار پیچیده و حتی غالباً پرمشقت خلاص شدهاند. نه، نه، آقا همهچیز اینجا بهخوبی و خوشی و بهنحوِ صحیح طی میشود، و مشتریهامان دوستان ما هستند... آیا میل دارید اتاقتان را ببینید؟ اتاقتان، اگر ایرادی ندارد، شماره 113 است. شما که خرافاتی نیستید؟»
ژان مونیه گفت: «ابداً. من با تربیت مذهبی بارآمدهام، و باید اعتراف کنم که فکرِ خودکشی برایم سخت ناخوشایند است...»
آقای بوئرس تچر گفت: «ولی اینجا صحبت از خودکشی نیست و نخواهد بود».
این جمله را با لحنی چنان قاطع گفت که ژان مونیه دیگر اصرار نکرد. سپس خطاب به نگهبان گفت: «سارکوزی، آقای مونیه را به اتاق 113 راهنمایی کنید. ضمناً آقای مونیه، راجع به مبلغِ سیصد دلار، لطف کنید و این مبلغ را سرِ راه به صندوقدارِ هتل که دفترش بغل دفتر من است بپردازید».
دراتاق 113، که پرتوِ درخشانِ غروبِ آفتاب آن را روشن کرده بود، آقای مونیه هرچه گشت اثری از ابزارهای کُشنده نیافت.
«چه ساعتی شام حاضر میشود؟»
خدمتکار گفت: «ساعت هشتونیم آقا».
«آیا باید لباس رسمی بپوشم؟»
«اغلبِ آقایان این کار را میکنند، آقا».
«بسیار خوب. من هم میکنم. بیزحمت یک کراوات سیاه و یک پیراهن سفید برایم آماده کنید».
هنگامی که برای شام از پلهها پایین رفت، آقای بوئرس تچر با رفتاری مؤدبانه ومحترمانه به پیشوازش آمد: «آقای مونیه، دنبالتان میگشتم. چون شما تنها هستید، فکر کردم شاید بیمیل نباشید با یکی از مهمانهای ما، خانمِ کربی شا، سر یک میزِ شام بنشینید».
مونیه از روی بیحوصلگی حرکتی کرد و گفت: «من اینجا نیامدهام که زندگیِ مجلسی و تشریفاتی داشته باشم... با این حال اگر ممکن است این خانم را به من نشان دهید، ولی معرفیام نکنید».
«بهچشم آقای مونیه. آن خانمِ جوان با پیراهن کرپِ ساتنِ سفید که نزدیک پیانو نشسته است و مجلهای ورق میزند، همان خانم کربی شاست... گمان نمیکنم صورتِ ظاهرش ناخوشایند باشد... بله مسلماً چنین نیست. خانمیاست خوشبرخورد با رفتاری دلپسند، باهوش و هنرمند...»
مسلماً خانم کربی شا زن بسیار زیبایی بود، با موهای سیاهِ تابدار که بهشکل دُماسبی تا پایین گردنش فرومیافتاد، و پیشانیِ بلند و محکمی را آشکار میکرد. چشمهایش خوشحالت و بشاش بود. خداوندا، زنی چنین زیبا و دلآرا برای چه میخواست بمیرد؟
«آیا خانم کربی شا هم...؟ یعنی این خانم هم با همان خصوصیتِ من، همان دلایلِ من، مهمان شماست؟»
آقای بوئرس تچر گفت: «بله».
و با لحنی که معنای سنگینی به این کلمه میبخشید تکرار کرد: «البته».
«پس من را معرفی کنید».
هنگامی که شام را که ساده ولی عالی بود و بهخوبی سر میزِ آنها آورده میشد خوردند، ژان مونیه از زندگیِ گذشتۀ کلارا کربی شا ــ دستِکم از وقایع عمدۀ زندگیِ او ــ آگاه شده بود. کلارا با مردِ ثروتمند و خوشقلبی ازدواج کرده بود، ولی چون او را دوست نمیداشت شش ماه پیش او را ترک کرد تا به دنبالِ یک نویسندۀ جوانِ فتان و لاابالی که در نیویورک با او آشنا شده بود به دیگر کشورهای اروپا برود. کلارا گمان میکرد پساز طلاق گرفتن از شوهرش، با این پسر ازدواج خواهد کرد. اما بهمجردِ بازگشت به انگلیس آن مردِ لاابالی برآن شد تا هرچه زودتر کلارا را از سرخود باز کند. کلارا که از خشونت او متعجب و دلشکسته شده بود سعی کرد به او بفهماند که چهچیزهایی را بهخاطر او از دست داده و در چه موقعیت رنجباری قرار گرفته است.
ادامه دارد...
@Fiction_12
هتل پالاس تاناتوس
(بخش دوم)
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
«ازطرفِ هنری بوئرس تیچر، مدیرِ پالاس هتل تاناتوس:
آقای مونیه عزیز!
اگر امروز این نامه را برای شما مینویسیم از روی تصادف نیست، بلکه براساس اطلاعاتی است که دربارۀ شما بهدست آوردهایم، و امیدواریم که خدمات ما برای شما مفید واقع شود. شما بیشک ملاحظه کردهاید که در زندگانیِ شجاعترین مردم گاهی وقایعی چندان ناگوار رخ مینماید که دیگر مبارزه و تلاش ناممکن میشود، و اندیشۀ مرگ مانندِ امیدِ رهایی به ذهن راه مییابد؛ چشمها را بستن، به خواب رفتن، دیگر بیدار نشدن، پرسشها و سرزنشها را نشنیدن... بسیاری از ما این رؤیا را دیده و این آرزو را در دل آوردهاند. با این همه، جز در مواردِ بسیار نادر، انسان توانایی ندارد که خود را از رنجهایش برهاند و دلیل این ناتوانی را با مشاهدۀ کسانی که دست به این کار زدهاند میتوان درک کرد؛ زیرا بیشترِ خودکشیها به ناکامیِ موحش منجر شده است. آنکه میخواسته با خالی کردنِ گلولهای درمغزش با زندگی وداع گوید، فقط عصبِ بینایی خود را قطع کرده و محکوم به ادامۀ زندگی در نابینایی شده است. آن دیگری که با خوردن چند قرصِ خوابآور میپنداشت که به خوابِ ابدی فرومیرود، چون نمیدانست که باید چهاندازه مصرف کند، سه روز بعد چشم باز کرده درحالی که مغزش از کار افتاده و حافظه اش از میان رفته و دستوپایش فلج شده است.
خودکشی هنری است که ناشیگری و تفنن را برنمیتابد و بدبختانه، به حکمِ ماهیتش، درخورِ تجربه کردن و مجرّب شدن هم نیست.
آقای مونیه عزیز، ما آمادهایم که اگر مایل باشید این تجربه را در اختیار شما بگذاریم. ما هتلی داریم که در مرزِ ایالات متحده امریکا و کشور مکزیک قرار دارد. به سببِ بیابانی بودن منطقه، از هرگونه نظارت مزاحمان در امان است. ما وظیفۀ خود میدانیم که برای آن دسته از همنوعانمان که بنابر دلایلِ جدی و قاطع آرزوی ترکِ این زندگی را دارند، امکانی فراهم کنیم که بدونِ تحملِ رنج، و حتی با جرئت میگوییم بدون تحملِ خطر، از عهدۀ این کار برآیند.
در پالاس هتل تاناتوس، مرگ بههنگامِ خوابِ شما به آرامترین و شیرینترین شکل روی خواهد داد. مهارتِ فنیِ ما که حاصلِ پانزده سال تجربه و توفیقِ مداوم است (ما در سال گذشته بیش از دو هزار نفر مراجعهکننده داشتیم)، اندازۀ دقیق و نتایجِ فوری را به ما امکان میدهد. این نکته را هم بگوییم که برای آن دسته از مهمانانمان که شرعاً دچار دغدغۀ مذهبیاند، ما با روشی مدبرانه ــ که اگر ما را به دیدار خود مفتخر کنید برایتان شرح خواهیم داد ــ هرگونه مسئولیتِ اخلاقی را از ذمّۀ ایشان برمیداریم. این را خوب میدانیم که مهمانان ما توانِ مالی چندانی ندارند، و میزانِ خودکشیها با حسابِ بستانکارِ بانکی نسبت معکوس دارد، لذا بیآنکه در تأمین آسایش و رفاه مشتریانمان ذرهای کوتاهی کنیم، سعی کردهایم تا قیمتهای تاناتوس را به نازلترین حدِ ممکن کاهش دهیم. کافی است که هنگام ورود به هتل فقط سیصد دلار پرداخت کنید، و این مبلغ شما را طی اقامتتان نزد ما (که مدت آن باید برای شما نامعلوم بماند) از هر هزینۀ دیگری معاف خواهد کرد. کلیۀ مخارجِ عمل، حمل، کفنودفن و نگهداریِ مدفن نیز از همین محل تأمین خواهد شد. بنابر دلایلِ واضح، خدمات جزو همین مبلغ است، و شما ملزم به پرداخت انعام نخواهید بود.
این را نیز بگوییم که تاناتوس در یک منطقۀ طبیعیِ بسیار زیبا واقع است و چهار میدانِ تنیس و یک میدانِ گلف با هجده چاله و یک استخرِ صد متری دارد. چون مشتریان هتل، اعم از مرد یا زن، تقریباً همگی به محیط اجتماعیِ فرهیخته تعلق دارند، لذت معاشرت با ایشان، همراه با زیبایی و شکوه مناظر، بر جذابیت بیمانند هتل ما میافزاید.
از مسافران درخواست میشود که در ایستگاه «دیمینگ»، واقع در نیومکزیکو، از قطار پایین بیایند و در اتوبوس هتل که منتظر آنهاست سوار شوند. خواهشمند است ورود خود را به وسیلۀ نامه یا تلگراف، لااقل دو روز زودتر به اطلاع برسانید.
نشانی: تاناتوس، کورونادو، نیومکزیکو».
ژان مونیه یک دست ورق خواست. ورقها را روی میز گسترد تا فال بگیرد. فالِ ورق را فانی به او یاد داده بود.
سفر بسیار طولانی بود. ساعتها قطار از میان مزارع پنبه با غوزههای سفید که سیاهپوستان در آنجا کار میکردند عبور کرد. دو روز و دو شبِ تمام، مدتی به کتاب خواندن و مدتی به خوابیدن سپری شد. سرانجام به بیابانی سنگلاخی با صخرههای عظیم و وهمآسا رسیدند. قطار در تهِ دره از میانِ کوههای سربهفلککشیده میگذشت. رشتههای پهناورِ بنفش و زرد و سرخ بر سینۀ کوهها خط میانداخت و در کمرکش کوهها تودههای ابر خیمه زده بود. در ایستگاههای کوچک، مکزیکیها با کلاههای لبهپهن وکتهای چرمی دیده میشدند.
ادامه دارد...
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «هتل پالاس تاناتوس» از نویسندۀ فرانسوی #آندره_موروا را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ۷ بخش در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در
@RadioRelax
اقتصاد و بازار
@AghaeBazar
انگلیسی مبتدی تا پیشرفته کودک و بزرگسال
@realenconversations
یادگیری لهجه عراقی از صفر تا صد
@iraqi_for_all_97
باغ سبز مولانا (زهراغریبیان )
@gharibianlavasanii
حقوق برای همه
@jenab_vakill
فیلم ها و انیمیشن عربی با ترجمه فارسی
@aflamarabie
نکات کاربردی TOEFL و IELTS
@WritingandGrammar1
آهنگها و کلیپ عربی با ترجمه فارسی
@arabi_music_for_all
راز تربیتی فرزند موفق
@ghasemi8484
مدرسه دانش و اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
انگلیسی مث نیتیو صحبت کن
@Englishwithmima
آموزش لهجه خلیجی( عمانی و اماراتی و....)
@khaliji_for_all_97
گلچین موسیقی سنتی
@sonati4444telegram
داستان های افسانه ای صوتی جهان
@mehrandousti
آموزش عربی
@atranslation90
تمرکز روی خودم!!!
@shine41
کتاب های رایگان| 𝐏𝐃𝐅
@PARSHANGBOOK_PDF
مسافران فضا
@SpacePassengers
هوروسکوپ و مدیتیشن
@Agahiiiiiiiiiiiiiii
آرشیو دوره رایگان
@Arshivagahi
آرشیو 16سال موسیقی بی کلام عاشقانه
@LoveSilentMelodies
تیم ورزشی و تناسب
@MaryamTeam
شعر و ادب معاصر
@sheradabemoaser
آموزش زبان عبری ( زبان کشور اسرائیل)
@hebrew_for_all
عربيات، عربیجات(مکالمه عربی)
@Arabicconversation20
کتابخانه فایل صوتی
@omidearasbaran1
نکته هایی از خودکاوی اینجاست!!!
@Mind_plussss
کندالینی و چشم سوم
@kundini369
بکگراند کارتونی | تِم فانتزی مود
@ThemeMood
آموزش رایگان نویسندگی
@amozshalpha
حسِخوبِآرامش+انرژی مثبت
@RangiRangitel
هنرمندان برتر جهان
@Adabiate_art20
آموزش لهجه مصری از مبتدی تا پیشرفته
@mesri_for_all_97
گردشگری ، طبیعتگردی
@Jahangram
زبانشناسی و علوم شناختی
@Cognitive_Linguistics_Institute
(آموزش)فنّ ِبیان+گویندگی
@amoozeshegooyandegi
فراماسونری.ایلومیناتی.ماتریکس
@matrixxx369
یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
@english_ielts_garden
الفبای نوشتن وخلاقیت
@Alefbayeneveshtan
حافظ - خیام ( صوتی )
@GHAZALAK1
متن دلنشین
@aram380
کارگاه رایگان نویسندگی
@anahelanjoman
(کتاب) AudioBook
@PARSHANGBOOK
آموزش لهجه عراقی و خلیجی
@amozesharabiiiii
یادگیری لهجه سوریه و لبنانی از پایه تا پیشرفته
@syrian_lebanese_arabic
رمان + داستان کوتاه !!!
@FICTION_12
سرزمین پیانو
@pianolandhk50
تراپی ؟ نه ممنون اینجا عضوم
@hamsafarbamah
فرزندپروری آدلری با مهارت های زناشویی
@moraghbat
کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
جملاتی که شما رو میخکوب میکنه!
@its_anak
با سیاست رفتار کنیم
@ghasemi8483
آموزش زبان عربی برای همه
@Arabic_for_all_97
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
@ECONVIEWS
هماهنگی برای لیست؛
@INNATE_LONELY
قرعهکشی
(بخش چهارم)
نویسنده: #شرلی_جکسن
برگردان: #احمد_گلشیری
لحظهای کسی تکان نخورد، و سپس همۀ کاغذها باز شد. ناگهان زنها همه با هم شروع به صحبت کردند. میگفتند: «به کی افتاد؟» «گيرِ کی اومد؟» «خونوادۀ دِنبار؟» « خونوادۀ واتسن؟»
سپس همه جا پيچيد: «هاچينسن... بيله». «به بيل هاچينسن افتاد».
خانم دِنبار به پسر بزرگش گفت: «برو خبر رو به بابات برسون».
مردم برگشتند و به هاچينسنها نگاه کردند. بيل هاچينسن آرام يستاده بود. سرش را زير انداخته بود و به کاغذِ توی دستش نگاه میکرد. ناگهان تسی هاچينسن سرِ آقای سامرز داد کشيد: «شما بهش فرصت ندادين کاغذی رو که میخواست برداره، من چشمم بهتون بود. بیانصافی کردين!»
خانم دلاک رُيکس بلند گفت: «جِر نزن، تسی».
و خانم گريوز گفت: «فرصت برای همۀ ما يکی بود».
بيل هاچينسن گفت: «خفه شو، تسی».
آقای سامرز گفت: «خوب، همه گوش کنين. تا اينجا خوب تُند پيش رفتيم. حالا بايد بيشتر عجله کنيم تا کار بهموقع تموم بشه».
صورتِ اسامیِ ديگری که در دست داشت را وارسي کرد. گفت: «بيل، تو برای خونوادۀ هاچينسن قرعه کشيدی. کس ديگهای هم هست که جزو خونوارِ شما باشه؟»
خانم هاچينسن فرياد کشيد: «دان و اِوا هم هستن. اونا رو هم وادار کنين تا بردارن».
آقای سامرز آرام گفت: «دخترها از طرفِ خونوادۀ شوهراشون توی قرعهکشی شرکت میکنن. تو هم مثلِ همه اين رو میدونی».
تسی گفت: «میخوام بگم بیانصافی کردين».
بيل هاچینسن با شرمندگی گفت: «بیخود میگه، جو. همه چیز درسته؛ دخترِ من جزو خونوادۀ شوهرش حساب میشه، هیچ بیانصافی هم نشده، و من بهجز اين بچهها کس ديگهای رو ندارم».
آقای سامرز توضيح داد: «اگه خونواده رو در نظر بگيريم قرعه به اسمِ تو در اومده، و اگه فامیل در نظر بگيريم باز هم قرعه به اسمِ تو دراومده؛ قبول داری؟»
بيل هاچينسن گفت: «قبول دارم».
آقای سامرز بهطور رسمی پرسيد: «چند تا بچه داری؟»
بيل هاچينسن گفت: «سه تا؛ پسرم بيل، نانسی، و دِيو کوچولو... و البته خودم و تسی».
آقای سامرز گفت: «خيلی خب. هری، ورقههاشون رو گرفتی؟»
آقای گريوز سر تکان داد و قطعههای کاغذ را بالا گرفت. آقای سامرز گفت: «بندازشون توی صندوق. مالِ بيل رو هم بگير و بنداز اون تو».
خانم هاچينسن صدايش را تا آنجا که میتوانست پايين آورد و گفت: «من میگم از سر شروع کنيم، میگم منصفانه نبوده. بهش فرصت ندادين سَوا کنه. همه ديدن».
آقای گريوز پنج ورقه را گرفته، و داخلِ صندوقِ سیاه انداخته بود. ورقههای ديگر را روی زمين ريخت، و باد آنها را برداشت و با خود برد.
خانم هاچينسن خطاب به آدمهای دُور و اطرافش گفت: «همه شاهد باشن».
آقای سامرز گفت: «حاضری، بيل؟»
و بيل هاچينسن نگاهی گذرا به زن و بچههايش کرد و سرتکان داد.
آقای سامرز گفت: «يادتون باشه، ورقههارو برمیدارين، ولی بازشون نمیکنين تا همه بردارن. هری، تو به دِيو کوچولو کمک کن».
آقای گريوز دستِ دِیو کوچولو را گرفت، و بچه با شادی همراه با آقای گريوز تا پای صندوق رفت. آقای سامرز گفت: «فقط يکی بردار. هری، تو براش نگهدار».
آقای گريوز دست بچه را بالا گرفت و کاغذِ تاشده را از مشتِ محکمِ او درآورد و در دست نگهداشت. ديو کوچولو، که در کنارش ايستاده بود، سرش را بالا کرده بود و هاجوواج نگاهش میکرد.
آقای سامرز گفت: «بعد نوبت نانسیه».
نانسی دوازدهساله بود و همانطور که به طرفِ صندوق میرفت، دوستانِ هممدرسهایاش نفسشان به شماره افتاد. دامنش را جمع کرد، و با ظرافت قطعه کاغذی را از درونِ صندوق بيرون آورد. آقای سامرز گفت: «بيلِ پسر».
و بيلی با چهرۀ سرخ و پاهای بيش از حد بزرگ، همانطور که قطعه کاغذش را در میآورد، چيزی نمانده بود صندوق را بيندازد. آقای سامرز گفت: «تسی».
ادامه دارد...
@Fiction_12
قرعهکشی
(بخش دوم)
نویسنده: #شرلی_جکسن
برگردان: #احمد_گلشیری
آقای مارتين و پسر بزرگش، باکستر، صندوق سياه را محکم نگه داشتند تا اينکه آقای سامرز کاغذها را خوب با دست به هم زد. از شاخوبرگ مراسم آنقدر کنار گذاشته يا فراموش شده بود که آقای سامرز خيلی راحت قطعههای کاغذ را جانشينِ باريکههای چوبی کرد که نسلهای قبل از آنها استفاده کرده بودند. آقای سامرز استدلال کرده بود که باريکههای چوب به دردِ زمانی میخورد که روستا خيلي کوچک بود، اما حالا که شمارِ جمعيت از سيصد نفر بيشتر شده بود و احتمالاً بيشتر هم ميشد، لازم بود از چيزی استفاده کنند که راحتتر در صندوق جا بگيرد. شبِ پيشاز قرعهکشی، آقای سامرز و آقای گريوز قطعههای کاغذ را درست میکردند و داخل صندوق میريختند و صندوق را میبردند در گاوصندوقِ شرکتِ زغالسنگِ آقای سامرز جا میدادند و درش را قفل میکردند تا روزِ بعد که آقای سامرز آماده میشد، آن را به ميدان ببرد. بقيۀ سال صندوق را میبردند اينجا و آنجا میگذاشتند؛ يک سال در انبارِ آقای گريوز ميگذاشتند، و سالِ ديگر در ادارۀ پست. زيرِ دستوپا بود و گاهی در قفسۀ بقالیِ خانوادۀ مارتين جایش میدادند و میگذاشتند همانجا باشد.
پيش از آنکه آقای سامرز شروعِ قرعهکشی را اعلام کند، جنجال زيادی بهپا میشد. میبايست صورتهایی آماده میکردند؛ يک صورت از اسامی بزرگِ تکتک خانوارها، و صورتی از اعضای هر خانواده. رئيسِ پُست، مراسمِ سوگندِ آقای سامرز را ــ که مجری قرعهکشی بود ــ بهجا میآورد. بعضی مردم يادشان میآمد که قبلاً يکجور تکخوانی هم در کار بود که مجریِ قرعهکشی اجرا میکرد، و آن آوازِ سرسری و بدونِ آهنگی بود که هر سال مطابق با مقررات، عجولانه سروده میشد. بعضی از مردم عقيده داشتند که مجریِ قرعهکشی موقعِ خواندنِ آواز يک جا میايستاد، بعضی هم عقيده داشتند که مجری لابهلای مردم راه میرفت. اما سالها پيش اين قسمت از مراسم وَرافتاده بود. مراسمِ سلام هم قبلاً بود که مجریِ قرعهکشی میبايست خطاب به کسی که برای برداشتنِ قرعه میآمد، بهجا بياورد. اما اين مراسم هم با گذشتِ زمان تغيير کرده بود. آقاي سامرز در همۀ اين کارها سنگتمام میگذاشت؛ او با پيراهن سفيد و شلوار جين، همانطور که يک دستش را سرسری روی صندوقِ سياه گذاشته بود و خطاب به آقای گريوز و مارتينها صحبتِ ملالآوری را پيش کشيده بود، مقتدر و با ابهت جلوه میکرد.
درست وقتي که آقای سامرز صحبتهايش را تمام کرد و رويش را به طرفِ روستاییهای گردآمده برگرداند، خانمِ «هاچينسُن» که ژاکتش را روی شانه انداخته بود، با شتاب جادهای را که به ميدان میرسيد پيمود، و خود را پشت سر جمعيت جا داد. به خانمِ «دلاکرُيکس» که کنارش ايستاده بود، گفت: «پاک يادم رفته بود امروز چه روزیه».
و هر دو آرام خنديدند. خانم هاچينسن باز گفت: «فکر کردم شوهرم برگشته رفته هيزم جمع کنه، بعد که از پنجره بيرون رو نگا کردم و ديدم بچهها نيستن، اون وقت به صرافت افتادم که امروز بيستوهفتمه و خودم رو بهدو رسوندم».
و دستهايش را با دامنش پاک کرد. خانم دلاکرُيکس گفت: «اما بهموقع رسيدی. هنوز اونجا دارن حرف میزنن».
خانم هاچينسن سرک کشيد و لابهلای جمعيت را نگاه کرد و شوهر و بچههايش را ديد که جایی آن جلوها ايستادهاند. دستش را بهعنوان خداحافظی به بازوی خانمِ دلاکرُيکس زد و از لای جمعيت راه گشود. مردم با خوشخلقی راه دادند تا او بگذرد. دوــسه نفر باصدایی که تا جلویِ جمعيت شنيده شد، گفتند: «اينم خانمت، هاچينسن»...
و: « بلاخره خودشو رسوند، بيل»...
خانم هاچينسن به شوهرش رسيد، و آقای سامرز که منتظر ايستاده بود، با چهرۀ بشاشی گفت: «خيال میکردم بايد بدونِ تو شروع کنيم، تسی».
خانم هاچينسن با خنده گفت: «اگه ظرفام رو نشُسته توی دستشویی ول میکردم و میاومدم، هزار تا حرف بهم نمیزدی، جو؟»
و همانطور که مردم پس از ورودِ خانم هاچینسن سر جای خودشان قرار میگرفتند، خندۀ آرامی در ميانِ جمعيت پيچيد.
آقای سامرز موقرانه گفت: «خب، گمونم بهتره شروع کنيم، کلکِ اين کارو بکنيم تا برگرديم سرِ کار و زندگیمون. کی نيومده؟»
چند نفر گفتند: «دِنبار... دِنبار... دِنبار».
آقای سامرز نگاهی به صورتِ اسامی انداخت و گفت: «کلايد دِنبار، درسته. اين بابا پاش شکسته. کی جاش قرعه میکشه؟»
زنی گفت: «گمونم من».
و آقای سامرز رويش را برگرداند و او را نگاه کرد. گفت: «زنها بهجای شوهراشون قرعه میکشن. تو پسرِ بزرگ نداری که به جات بکشه، جينی؟»
گرچه آقای سامرز و بقیۀ روستاییها جوابِ اين سوأل را بهخوبی میدانستند، اما اين وظيفۀ مجریِ قرعهکشی بود که بهطور رسمی اين سوألها را بپرسد. آقای سامرز با علاقهای آميخته به ادب منتظر ماند.
ادامه دارد...
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «لاتاری» از نویسندۀ آمریکایی #شرلی_جکسن را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ۵ بخش در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
مورمور
(بخش دوم)
نویسنده: #بوریس_ویان
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
توپچی افتاد. مثلِ مار دورِ خودش میپیچید. لابد گلوله کمی پایین خورده بود، اما من نمیتوانستم خلاصش کنم، چون اول بایست آن سهتای دیگر را از پا درمیآوردم. راستش خیلی ناراحت شدم، خوشبختانه صدای تانک که شعله میکشید، نمیگذاشت صدای ضجۀ آنها را بشنوم. بهنظرم سومی را بدجور ناکار کرده بودم.
همهچیز از چپوراست همینطور داشت منفجر میشد و دود میکرد. مدتی چشمهایم را مالیدم تا بهتر ببینم، چون عرق جلویِ دیدم را گرفته بود. سروان دوباره پیدایش شد. فقط دستِ چپش کار میکرد. به من گفت: «میتوانی دست راستم را محکم ببندی به تنم؟» گفتم «بله». و با تنزیب و پارچه او را چپرپیچ کردم. بعد جفتپا از روی زمین جست زد بالا و افتاد رویِ من، چون یک نارنجک پشتِ سرش ترکیده بود. جابهجا خشکش زد. گویا این حالت وقتی اتفاق میافتد که آدم خیلی خسته بمیرد. بههرحال اینجوری راحتتر میشد از روی خودم برش دارم. بعدش هم انگار مدتی خوابم برد. وقتی بیدار شدم، صدا از راهِ دور میآمد، و یکی از آدمهایی که دُورِ کاسکتشان علامتِ صلیبِ سرخ دارند برایم قهوه میریخت.
بعد به داخلِ سرزمین پیش رفتیم و سعی کردیم که به آموزۀ مربیها و چیزهایی که در رزمایشها یادمان داده بودند، عمل کنیم. جیپِ «مایک» همین الآن برگشت. «فِرِد» جیپ را میراند، و مایک دوتکه شده بود؛ با جیپ به یک سیم برخورده بودند. حالا دارند جلویِ بقیۀ ماشینها تیغههای فولادی میاندازند، چون هوا خیلی گرم است و نمیشود شیشۀ جلو را بالا بدهیم. هنوز از اینور و آنور صدای تیراندازی میآید، و باید پشتِ سرِ هم گشت بفرستیم. گمانم ما زیادی پیش رفتهایم و حالا تماسمان با تدارکات مشکل شده است. امروز صبح دستِکم نُه تا تانکِ ما را از کار انداختند. اتفاقِ عجیبی افتاد؛ یک بازوکا با موشکش در رفت و یک سرباز که بندِ شلوارش به آن گیر کرده بود با بازوکا رفت به هوا و در ارتفاعِ چهلمتری ول شد و سقوط کرد.
گمانم مجبوریم نیروی کمکی بخواهیم، چون همین الآن صدایی به گوشم رسید مثلِ صدای قیچیِ باغبانی. حتماً ارتباط ما را با پشتِ سرمان قطع کردهاند...
شش ماهِ پیش را یادم میآید که رابطهمان را با پشتِ سرمان قطع کرده بودند. بهنظرم حالا دیگر کاملاً محاصره شدهایم، ولی این دیگر مثلِ تابستان نیست. خوشبختانه چیزی برای خوردن داریم. مهمات هم هست. نوبت گذاشتهایم که دو ساعت به دو ساعت کشیک بدهیم. خستهکننده است. آنها یونیفورمِ بچههای ما را که اسیر شدهاند درمیآورند و میپوشند و میشوند شکلِ خودِ ما. باید خیلی مواظب باشیم. علاوه بر این، چراغِ برق هم نداریم و از چهار طرف گلوله و خمپاره است که روی سرمان میریزد. فعلاً داریم سعی میکنیم که دوباره با پشتِ سر تماس برقرار کنیم. باید برایمان هواپیما بفرستند. سیگارهامان دارد ته میکشد. بیرون یک صداهایی هست، گمانم میخواهند یک کارهایی بکنند. دیگر حتی فرصت نداریم که یک لحظه کاسکتمان را از سرمان برداریم.
نگفتم میخواهند یک کارهایی بکنند؟! چهارتا تانک خودشان را تا اینجا رساندهاند. بیرون که آمدم اولی را دیدم که یکهو ایستاد. یک نارنجک یکی از زنجیرهایش را خُرد کرده بود. یک صدای تلقتولوق وحشتناکی ازش بلند میشد که گوش را کَر میکرد. ولی لولۀ تانک از کار نیفتاده بود و همینطور تیراندازی میکرد. یک شعلهافکن برداشتیم. مشکلِ کار با شعلهافکن این است که اول باید برجکِ تانک را ببُریم و بعد از شعلهافکن استفاده کنیم واِلا مثلِ دانۀ شاهبلوط میترکد و آدمهای آن تو کباب میشوند. سه نفرمان یک ارۀ آهنبُر برداشتم و رفتیم که برجک را ببُریم، اما دوتا تانکِ دیگر سر رسیدند، و ما ناچار شدیم تانک را منفجر کنیم. تانکِ دوم هم منفجر شد و تانکِ سوم عقبگرد کرد که برود. ولی این حیله بود، چون شروع کرد عقبعقب به طرفِ ما بیاید، و ما تعجب کرده بودیم که از پشت به ما تیراندازی کرد. دوازده تا گلولۀ ۸۸ برای ما سوغاتیِ جشنِ سالگرد فرستاد. حالا دیگر اگر بخواهند از این خانه استفاده کنند باید آن را از نو بسازند، ولی اصلاً بهتر است بروند سراغِ یک خانۀ دیگر. بالاخره با بازوکا و گردِ عطسه آور که آن تو ریختیم، کلک تانکِ سوم را هم کندیم و آنهایی که تویش بودند آنقدر کلهشان را به دیوارۀ تانک کوبیدند، که دستِآخر فقط چندتا نعش از آن تو بیرون کشیدیم. فقط راننده هنوز یکخُرده جان داشت، ولی سرش لای فرمانِ تانک گیر کرده بود و نمیتوانست در بیاورد. آنوقت بهجای آنکه تانک را که سالم مانده بود ناقص کنیم، سرِ یارو را بُریدیم. دنبالِ تانک، موتورسوارها با مسلسلِ سبک آمدند و غوغایی راه انداختند که نگو. ولی ما سوارِ یک تراکتورِ کهنه شدیم و دخلشان را آوردیم.
ادامه دارد...
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «مورمور» از نویسندۀ فرانسوی #بوریس_ویان را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ۵ بخش در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
بخش زنان و زایمان
(بخش چهارم)
نویسنده: #دوریس_لسینگ
برگردان: #لیلی_سلیمی
خانم «رُزمری استمفورد» که روحیهاش قویتر بهنظر میرسید و احتمالاً آخرین فردی بود که ضعف نشان بدهد، با صدایی بهشدت ناراضی گفت: «اَه! باید اون رو به بخش دیگهای ببرن. اصلاً عادلانه نیست. میرم باهاشون صحبت کنم».
اما قبل از آنکه تکان بخورد، خانم «کوک» از تخت پایین آمد. از بس اندامش درشت و خشکیده و غرق در رماتیسم بود، مدتی طول کشید تا بتواند خودش را تکان بدهد. بعد آرام روپوش گلداری به تن کرد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. حس میکرد اتاق سرد است، برای همین خم شد تا صندلهایش را به پا کند. آیا میرفت تا موضوع را با پرستارها مطرح کند، یا میرفت دستشویی؟ بههرحال دیدنِ او باعث شد ذهن بقیه از تمرکز روی صدای گریۀ «مایلدرد گرنت» منحرف شود.
او داشت میرفت سمت «مایلدرد گرنت». رفت و نشست روی صندلی کنار تخت او، که تا ساعتی قبل توسط شوهرش اشغال شده بود. خیلی محکم دستش را روی شانۀ «مایلدرد» گذاشت و گفت ــ یا شاید به نوعی دستور داد: «خوب، حالا عزیزم میخوام یه دقیقه به من گوش بدی. داری گوش میکنی؟ ما همه اینجا سوار یه قایقیم. همگی هم بدون استثنا مشکلات جزئی خاص خودمون رو داریم. رَحِم منو کندن و انداختن دور ــ البته او اصطلاح علمیاش را میدانست، اما عمداً آن اصطلاحِ بامزه را بهکار برد، چون واقعاً یک پیرزنِ سنتی از طبقۀ کارگر بود ــ اینطور که معلومه تحمل چنین وضعی عادلانه نیست. فکر میکنی رَحِم من، البته جز باروری، تا حالا به چه دردم خورده؟»
سرش را بالا آورد تا بقیه ببینند که دارد با چشمِ چپش به بقیه چشمک میزند؛ که یعنی «من استاد بذلهگویی و خنده هستم». برای اینکه «مایلدرد» در میان گریه بتواند صدایش را بشنود، بلند گفت: «ببین عزیزم، اگه توی زندگیت شخص خاصی هست که بتوانی هر شب بهش شب بهخیر بگی و بخوابی، بدون نسبت به خیلی از آدما از نعمتِ بزرگی برخورداری. چرا به قضیه اینطوری نگاه نمیکنی؟»
«مایلدرد» همانطور به گریهاش ادامه داد. همه میتوانستند چهرۀ خانم «کوک» را از میان روشناییِ خارج از پنجره ببینند؛ چهرهاش درهم و خسته بود، اما با این وجود سرحال بود. او دستانش را دُورِ شانۀ زنِ گریان حلقه کرد و با مهربانی او را تکان داد. گفت: «خوب حالا عزیزم، دیگه اینجوری گریه نکن، واقعا نباید گریه کنی».
«مایلدرد» چرخید و دستانش را دُورِ گردن خانم «کوک» انداخت. گفت: «متاسفم، اما اصلاً نمیتونم جلوی گریهم رو بگیرم . هیچوقت تا حالا نشده تنهایی بخوابم. همیشه «تام» کنارم بوده».
خانم «کوک» باز هم دستانش را دُورِ «مایلدرد» حلقه کرد، و دخترک بیچارۀ ماتمزده را عقبجلو برد و تکان داد. چهرهاش بهقول معروف سرشار از زندگی بود. بالاخره که به حرف آمد با صدایی خشن یا شاید عصبی گفت: «چه زن خوشبختی، اینطور نیست؟ همیشه تام کنارت بوده، درسته؟ شک ندارم آرزوی همۀ ماست که بتونیم چنین چیزی بگیم».
سپس جلوی عصبانیتش را گرفت، و دوباره با لحنی آرام و یکنواخت ادامه داد: «آخی، بیچاره، شرمآوره... همش واسه همینه؟ طلفکی...»
زنهای دیگر بهخاطر آوردند که خانم «کوک» هیچوقت بچهای نداشته و هرگز ازدواج نکرده و تنها زندگی میکند و جز گربهاش کسی را ندارد که او را لمس و نوازش کند و در آغوش بگیرد. ولی او «مایلدرد گرنت» را در تمامِ آغوشش جای داده بود و احتمالاً بعداز سالهای طولانی، این اولین بار بود که او دستانش را دُورِ یک انسان ــ فرقی نمیکرد مرد یا زن ــ حلقه میکرد. واقعاً بُعد دیگرِ زندگی چه حسی میتواند داشته باشد؟ دنیایی که در آن آدمها همدیگر را در آغوش میگیرند و میبوسند و شبها کنارِ هم میخوابند، و ناگهان نیمهشب در تاریکی از خواب میپرند و دستانی را حس میکنند که به دُورشان حلقه شده، و دست دراز میکنند و میگویند: «بغلم کن، خوابِ بدی دیدم».
خانم «کوک» با مهربانی و بهدور از احساسات شخصی، جسورانه گفت: «آخی طفلکی، نازی. خجالت بکش. اما عیبی نداره، فردا تام عزیزت برمیگرده پیشت، اینطور نیست؟»
آنها پانزده دقیقه در همین حال ماندند، تا اینکه صدای گریه قطع شد. خانم «کوک» زنِ خسته را سرِ جایش خواباند و درست مثل بچهای که خوابش برده باشد، دست و پا و سرش را آرام و راحت روی تخت گذاشت. بلند شد و به زنی که روی تخت به خواب رفته بود، نگاهی انداخت. در چهرۀ خانم «کوک» حس زندگی بیشتر از قبل موج میزد. بهسمت تخت خودش رفت، روپوش گلگلی و صندلها را در آورد و با دقت روی تخت دراز کشید. لازم بود کسی چیزی بگوید. انگار باید خانم «کوک» چیزی میگفت، برای همین فقط گفت: «خوب، شما زندگی میکنین تا چیزی یاد بگیرین، درسته؟»
سپس همه به عمقِ دنیای خودشان فرو رفتند، و دیر یا زود خوابشان برد.
پایان.
@Fiction_12
بخش زنان و زایمان
(بخش دوم)
نویسنده: #دوریس_لسینگ
برگردان: #لیلی_سلیمی
زن سرش را بلند کرد تا ماسکِ غمانگیزِ چهرهاش را به شوهرش نشان بدهد، بعد سرش را به شانۀ مرد تکیه داد و شدیدتر از قبل زد زیر گریه. مرد با صدایی قاطع و آرامشبخش گفت: «مایلدرد، مایلدرد، خواهش میکنم بس کن. دکتر که گفت چیزِ مهمی نیست. مگه همین رو به ما نگفت؟ هان؟ من به دکتر گفتم باید حتی بدترین احتمالش رو هم به ما بگه، ولی اون گفت که اصلاً بدترین حالتی وجود نداره. یه هفته دیگه مرخص میشی. گفت که...» و زن را نوازش کرد، اما دلنگرانی در صدایش موج زد. بغضِ زن با هقهقهای شدیدتری ترکید، و بعد به شوهرش چسبید و سرش را تکان داد تا به او بفهماند که بهخاطر بستری شدن در بیمارستان نیست که گریه میکند، بلکه به دلایلی که خودِ مرد میدانست و آن را نادیده میگرفت. آنقدر با سر و صدا اشک ریخت و گریه کرد، تا آخرسر یک پرستار آمد و صاف زل زد به زن؛ نمیدانست چه کاری از دستش برمیآید. شوهرش، «تام»، خیلی سرسنگین نگاهی به پرستار انداخت. البته نگاهش از سرِ درماندگی نبود، بلکه منظورش چیزی فراتر از این بود؛ انگار که میخواست بگوید «از من که کاری ساخته نیست، حالا دیگر نوبتِ شماست». مرد خود را از دستِ زن خلاص کرد، و دستِ زنش را که میخواست با عجله به دُورِ گردنش حلقه شود، پس زد و گفت: «مایلدرد، من دیگه میخوام برم».
بالاخره مرد رها شد، و زن سرش را روی بالش گذاشت. مرد ایستاد و خیلی مختصر ــ البته نه با حالتِ عذرخواهی، چون از آن دسته مردهایی نبود که راحت به خودش زحمتِ عذرخواهی بدهد، اما تحت شرایطی خاص توضیحِ مختصری می داد ــ گفت: «راستش من و همسرم از زمان ازدواجمان تا الان حتی یه شب هم جدا از هم نخوابیدیم؛ یعنی بیستوپنج سال».
همینکه زن این جملات را شنید، اشک دیوانهوار روی ژاکتِ خوشگلِ صورتیاش ریخت، و حرفهای شوهرش را با سر تأیید کرد. وقتی زن دید که مرد صاف بالای سرش ایستاد، و دوباره بهسمت او خم نشد، نگاهش را برگرداند و به دیوار خیره شد.
تام گفت: «عزیزم، من دارم میرم»، و به پرستار نگاهی کرد که در سکوت حاکی از آن بود «بعد از این بهعهدۀ تو است». پرستار هم با صدایی شاداب و منظم گفت: «خوب دیگه خانم گرنت».
پرستار دختری حدوداً بیستساله بود، و خسته بهنظر میرسید؛ آنقدر خسته که فقط غرغرهای بیوقفۀ یک پیرزن را کم داشت ــ که البته انگار کم هم نداشت. با حسِ امیدواری تلاش کرد او را آرام کند: «دیگه دارین برای بقیه مزاحمت ایجاد میکنین. نباید اینقدر خودخواه باشین».
اما درخواستش از طرفِ بقیه چارهساز نبود، و از روی چهرۀ طعنهآمیز بقیۀ زنهای بخش میشد فهمید که منتظر چنین وضعی بودند. اما «مایلدرد گرنت» فقط کمی آرامتر گریه کرد.
«یه فنجون چای میل داری؟»
جوابی داده نشد. فقط صدای نفسهای بریده و فینفین به گوش میرسید. پرستار به بقیه نگاهی انداخت؛ همۀ زنها بسیار مسنتر از مایلدرد بودند، بعد مردد از اتاق بیرون رفت.
حوالی ساعت نُه، که وقتِ خواب بود، یکی با چرخدستی همراه با لیوانهای آب و قرصهای خوابآور وارد بخش شد. چند تا از زنها مشغول شانه زدن موهایشان بودند، یا ماتیک میزدند، یا با شیوهای خاص به گردن و صورتشان کِرم میمالیدند. آرامش خاصی در بخش حاکم بود. ساعتِ توقف بود و شیفتِ کاری عوض میشد تا شیفتِ جدید آمادۀ کار شود. یکی از پیرزنها، پیرترین زنِ جمع که پرستارها او را «گرنی» صدا میزدند، بیرودربایستی گفت: «شوهر من بیست سال پیش مُرد. بیست ساله تنهایی رو پای خودم دارم زندگی میکنم. ما با هم شاد بودیم، آره روزای شادی داشتیم، ولی من از زمانِ مرگش تنها موندم».
صدای گریه قطع شد. یکیـدو تا از زنها لبخند و نگاهی تحسینآمیز به «گرنی» تحویل دادند؛ ولی باز دوباره زنِ تنهامانده در آن گوشه، انفجارِ گریهاش را از سر گرفت. پیرزن آهی کشید و شانه بالا انداخت و گفت: «بعضیا قدرِ خوشبختیشون رو نمیدونن».
زنی از تختِ روبهرویی، به نام خانم «کوک»، گفت: «واقعاً قدر نمیدونن. من اصلاً شوهر نکردم. هروقت فکر میکردم بالاخره یه خوبش رو تور کردم، طرف جا میزد و میرفت!»
بعد مثلِ همیشه بهخاطر شجاعتش در به زبان آوردنِ این مسئله بهحالتِ طنز، خندۀ بلندی سر داد، و سریع به بقیه نگاه کرد تا مطمئن شود لطیفهاش تأثیر خودش را روی بقیه گذاشته است. بقیه هم زدند زیر خنده. خانم «کوک» واقعاً زنِ بامزهای بود. شاید هم دقیقاً همین جوک او را دَهها سال قبل از بقیه متفاوت کرده بود. خانم «کوک» زنی درشتاندام و قوی، حدوداً هفتادساله بود که چهرهای سرخ داشت.
پس از مدتزمان کوتاهی همه تروتمیز و مرتب آمادۀ خواب شدند. پرستارِ شیفتِ شب، که او هم زنی ترگلورگل بود، وارد بخش شد تا اوضاع را بررسی کند. از پرستارانِ شیفتِ قبل ماجرای یکی از بیمارانِ مشکلساز در این بخش را شنیده بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «بخش زنان و زایمان» از نویسندۀ انگلیسی #دوریس_لسینگ را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان در ۴ بخش در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
رمان
رؤیای تبت
نویسنده: فریبا وفی
@Fiction_12
هتل پالاس تاناتوس
(بخش هفتم)
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
چند دقیقه بعد، نگهبان وارد شد: «من را خواسته بودید آقای رئیس؟»
«بله. سارکوزی، همین امشب گاز را وارد اتاق 113 بکنید. حدود ساعتِ دو بعداز نیمهشب».
«آیا قبلاً باید گازِ خوابآور را هم وارد کنم؟»
«گمان نمیکنم لازم باشد. او خوابِ بسیار خوشی میکند... برای امشب همین کافی است. سارکوزی! همانطور که قرار بود، فردا شب نوبتِ دو دخترِ اتاق 17 است».
وقتی نگهبان بیرون میرفت، خانمِ کربی شا در آستانۀ اتاق پدیدار شد. آقای بوئرس تچر گفت: «بیا تو. داشتم دنبالت میفرستادم. مهمانت آمد و خبرِ رفتنش را به من داد».
زن گفت: «گمانم لایقِ مشتلق باشم. کارِ خوب و کاملی انجام دادم».
«و خیلی هم سریع... این را بهحساب میآورم».
«پس برای همین امشب است؟»
«برای همین امشب است».
زن گفت: «طفلک! خیلی مهربان بود، و خیلی هم احساساتی...»
آقای بوئرس تچر گفت: «همهشان احساساتیاند».
زن گفت: «ولی تو هم خیلی بیرحمی. درست در لحظهای که دوباره به زندگی دل میبندند، سربهنیستشان میکنی».
«گفتی بیرحم؟ اتفاقاً رحم و مروتِ ما در انتخابِ همین لحظه است که آشکار میشود. این مرد دغدغۀ مذهبی داشت، که من آن را رفع کردم».
نگاهی به دفترِ خود کرد و گفت: «فردا نوبتِ استراحت است، ولی پسفردا تازهواردی برای تو هست. او هم بانکدار است، منتها اینبار سوئدی. اینیکی خیلی هم جوان نیست».
زن که در رؤیای خود سِیر میکرد گفت: «از این پسرِ فرانسوی خوشم آمده بود».
مدیر با لحنِ تندی گفت: «شغل که به میل و اختیار نیست. بیا بگیر، این هم ده دلار دستمزد، بهاضافۀ ده دلار پاداش».
کلارا کربی شا گفت: «متشکرم».
و چون اسکناسها را در کیفِ دستیِ خود میگذاشت، آهی کشید. همینکه او رفت، آقای بوئرس تچر قلم خود را برداشت و با دقت، بهکمک یک خطکشِ فلزی، روی یکی از نامهای دفترش خطِ قرمز کشید.
پایان.
@Fiction_12
هتل پالاس تاناتوس
(بخش پنجم)
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
پسرِ جوان با شنیدنِ گلایههای کلارا، خندۀ بسیار کرده و گفته بود: «کلارا شما زنی هستید متعلق به گذشته. اگر میدانستم اینهمه وابسته به تربیت و آداب دورانِ ویکتوریا هستید، شما را پیش همان شوهر و بچههاتان میگذاشتم. عزیزم، حالا هم باید پیش همانها برگردید. شما برای این ساخته شدهاید که زندگیِ عاقلانهای درپیش بگیرید و بچههای فراوان بار بیاورید».
آنگاه کلارا به آخرین امیدِ خود دل بسته بود. امیدِ اینکه شوهرش «نورمان کربی شا» را بازبیابد و او را سرِ مهر آورد. مطمئن بود که اگر او را جایی تنها مییافت، میتوانست با او آشتی کند. اما خانواده و شرکای نورمان او را در حلقۀ خود گرفته بودند و به او فشار میآوردند و با کلارا خصومت میورزیدند. نورمان سرسختی کرد و او را از خود راند. کلارا پس از چندبار کوششِ خفتبار و بینتیجه، سرانجام یک روز صبح نامۀ پالاس هتل تاناتوس به دستش رسید و فهمید که این تنها راه چارۀ فوری و آسانِ مشکلِ دردناکش است.
ژان مونیه پرسید: «شما از مرگ نمیترسید؟»
«چرا، البته که میترسم، ولی نه بهاندازۀ زندگی».
«جواب قشنگی دادید».
کلارا گفت: «من نخواستم کلامِ قشنگ بگویم. حالا شما به من بگویید چرا اینجا هستید؟»
کلارا همینکه از ماجرای زندگی مونیه آگاه شد شروع به سرزنش کرد: «باورکردنی نیست! چهطور ممکن است؟ شما میخواهید بمیرید چون قیمت سهامتان پایین آمده است؟ نمیبینید که اگر جرئتِ زندگی کردن داشته باشید یک سال دیگر، دو سال دیگر، نهایتاً چهار سال دیگر، همۀ اینها را فراموش خواهید کرد، و چهبسا ضررهاتان هم جبران خواهد شد؟»
«ضررهای من فقط بهانه است. اگر دلیلی برای زنده ماندن داشتم اینها اصلاً مهم نبود، ولی به شما گفتم که زنم هم من را ترک کرده است. من در فرانسه هیچ خویشاوند نزدیکی ندارم و با هیچ زنی دوست نیستم. وانگهی راستش را بگویم، من وطنم را بعداز یک شکست عشقی ترک کردم. حالا برای کی مبارزه کنم؟»
«برای خودتان، برای کسانی که شما را دوست خواهند داشت و شما حتماً با آنها آشنا خواهید شد. چون شما در شرایطِ دشوار بیلیاقتیِ بعضی زنها را دیدهاید دربارۀ همۀ زنها قضاوتِ نادرست نکنید».
«آیا حقیقتاً خیال میکنید زنهایی باشند... مقصودم زنهایی که من بتوانم دوستشان بدارم... و شهامت این را داشته باشند که لااقل مدتِ چند سال، زندگیِ پرمذلت من را، زندگی پرتلاطم من را تحمل کنند؟»
کلارا گفت: «من مطمئنم. بله، زنهایی هستند که مبارزه را دوست دارند و زندگی توأم با فقر برایشان جاذبۀ شورانگیزی دارد... مثلاً خود من...»
«شما؟»
«نه، همینطور مثل زدم».
سخن خود را قطع کرد. لحظهای مردد ماند، سپس گفت: «گمانم باید بروم به سرسرا. ما تنها کسانی هستیم که هنوز سرِ میزِ شام نشستهایم و سرخدمتکار با نومیدی دوروبرمان میگردد».
مونیه درحالیکه شنل پوست قاقم کلارا را روی دوش او میانداخت گفت: «شما فکر نمیکنید که همین امشب...؟»
کلارا گفت: «نه مسلماً. شما تازه رسیدهاید».
«و شما؟»
«من دو روز است که اینجا هستم».
هنگامی که از یکدیگر جدا میشدند، قرار گذاشتند فردا صبح با هم در کوهستان گردشی کنند.
آفتابِ صبحگاهی ایوان واتاق را در نور و گرمای ملایم خود غرق میکرد. ژان مونیه که تازه از زیر دوش آب سرد درآمده بود شگفتزده دریافت که با خود میاندیشد: «زندگی چه شیرین است!»
سپس اندیشید که فقط چند دلار و چند روز دیگر برایش باقی مانده است. آهی کشید و گفت: «ساعت ده است. کلارا منتظرم است. بهسرعت لباس پوشید و در کتوشلوار کتانیِ سفید خود احساس سبکی کرد. هنگامی که نزدیک میدانِ بازی تنیس به کلارا رسید دید کلارا نیز لباس سفید به تن دارد و با آن دو دخترِ اتریشی مشغول قدم زدن است. دو دختر جوان با دیدن مونیه بهسرعت از آنجا دور شدند.
مونیه پرسید: «آنها را ترساندم؟»
«از شما خجالت میکشند. زندگیشان را برایم شرح میدادند».
«اگر جالب است برای من هم بگویید. دیشب توانستید کمی بخوابید؟»
«بله، خیلی هم خوب خوابیدم. گمانم این آقای بوئرس تچرِ هیبتآور در نوشابۀ ما داروی خوابآور میریزد».
مونیه گفت: «گمان نمیکنم. من هم به خواب عمیقی فرورفتم، ولی خوابم طبیعی بود و امروز صبح حس میکنم که کاملاً سرحالم».
پس از لحظهای به سخن خود افزود: «و کاملاً سرخوش».
کلارا لبخندزنان به او نگریست و چیزی نگفت. مونیه گفت: «از این جاده برویم و ماجرای آن دو دختر را برایم بگویید. شما شهرزاد من هستید».
کلارا گفت: «ولی شبهای ما هزار و یک شب طول نخواهد کشید».
«افسوس!... گفتید شبهای ما؟!...»
ادامه دارد...
@Fiction_12
هتل پالاس تاناتوس
(بخش سوم)
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
خدمتکارِ سیاهپوستِ واگن به ژان مونیه گفت: «ایستگاه بعدی دیمینگ است. کفشهاتان را واکس بزنم آقا؟»
مونیه کتابهایش را مرتب کرد و چمدانش را بست. از اینکه آخرین سفرش به این سادگی گذشته بود، تعجب میکرد. ترمزها به صدا درآمد. قطار ایستاد. باربَرِ سرخپوست که باشتاب از کنار واگنها پیش میآمد از او پرسید: «تاناتوس میروید آقا؟»
قبلاً چمدانهای دو دخترِ جوانِ موبور را که همراهش بودند در چرخدستیِ خود گذاشته بود. ژان مونیه با خود گفت: «آیا ممکن است که این دخترهای خوشگل برای مردن به اینجا آمده باشند؟»
آن دو دختر نیز با حالتی جدی و موقر به او مینگریستند و چیزهایی با هم زمزمه میکردند که او نمیشنید.
مینیبوسِ تاناتوس، بهخلاف آنچه تصور میکرد، شباهت به نعشکش نداشت. با رنگِ آبیِ تند و با صندلیهای مخملیِ آبی و نارنجیاش، درمیانِ آن همه اتومبیلهای لکنته که محوطه را بهصورت بازارِ قراضهفروشی درآوده بودند، و اسپانیاییها و سرخپوستان آنجا قیلوقال میکردند و با هم کلنجار میرفتند، زیر آفتاب برق میزد. صخرههای دو طرفِ جاده پوشیده از گلسنگهایی بود سراسر به رنگِ آبی ــ خاکستری. بالاتر، رنگهای تند کوهها مانند فلزِ براق میدرخشید. رانندۀ مینیبوس که لباسِ خاکستریِ رانندهها را به تن داشت، مرد فربهی با چشمهای برجسته بود.
ژان مونیه از روی ادب، و برای اینکه مزاحم دو دختر جوان نباشد، کنار راننده نشست. سپس همچنان که مینیبوس در جادۀ پُرپیچوخم از سینهکشِ کوه بالا میرفت، سعی کرد تا با راننده سرِ صحبت را باز کند: «خیلی وقت است که شما رانندۀ هتل تاناتوس هستید؟»
راننده زیر لب جواب داد: «سه سال میشود».
«شغل عجیبی دارید».
راننده گفت: «عجیب؟ چرا عجیب؟ من رانندۀ مینیبوس هستم، چه چیزش عجیب است؟»
«مسافرهایی که به هتل میبرید. آیا شده که از آنجا برگردند؟»
راننده که کمی ناراحت شده بود جواب داد: «نه همیشه، نه همیشه. ولی میشود هم که برگردند. خودِ من یک نمونهاش».
«شما؟ راستی؟ شما هم اینجا بهعنوانِ مهمان آمده بودید؟»
راننده گفت: «آقا! من این شغل را قبول کردهام که از خودم حرف نزنم. گذشتن از این پیچوخمها هم دشوار است. شما که نمیخواهید جان شما و این دو دختر خانم را بهخطر بیندازم؟»
ژان مونیه گفت: «البته که نمیخواهم».
سپس اندیشید که جوابش خندهدار بوده است و لبخند زد.
دو ساعت بعد، راننده بیآنکه لب از لب بردارد، با اشارۀ انگشت، بر دامنۀ دشتِ هموار، ساختمان هتل تاناتوس را به او نشان داد.
هتلی کمارتفاع به سبکِ معماریِ اسپانیایی و سرخپوستی با بامهای ایوانوار بود، و دیوارهای سرخ با روکشِ سیمانی ــ تقلیدِ ناشیانهای از خاکِ رس ــ داشت. اتاقها رو به جنوب بود و درها به رواقهایی آفتابگیر باز میشد. نگهبانی ایتالیایی به پیشواز مسافران آمد. صورتِ تراشیدهاش، در دم، کشوری دیگر و کوچههای شهری بزرگ با خیابانهای پرگل را به یاد ژان مونیه آورد. خدمتکاری پیش آمد و چمدان او را برداشت.
ژان مونیه از نگهبان پرسید: «شما را کجا دیده ام؟»
«درهتل ریتزِ بارسلونا... اسم من سارکوزی است... در گیرودارِ جنگِ داخلی، سپانیا را ترک کردم».
«از بارسلونا تا مکزیک! چه سفر دورودرازی!»
«آقا، نگهبان همهجا نگهبان است، و کار من همیشه همین بوده، فقط کاغذهایی که اینبار به شما میدهم که پُر کنید کمی مفصلتر و پیچیدهتر از کاغذهای هتلهای دیگر است. البته من را خواهید بخشید».
کاغذهای چاپی که به سه مسافرِ تازهوارد داده شد تا پُرکنند، پُر از مربعهایِ کوچک، و پرسشها و یادداشتهای توضیحی بود، و توصیه شده بود که تاریخ و محل تولد خود را و نیز نام کسانی را که در صورتِ وقوع حادثه باید خبردارشان کرد با دقتِ کامل بنویسند.
«خواهشمند است دو نشانی از خویشان و دوستانتان بدهید، و بالاخص با دستخطِ خود، و به زبانِ معمولِ خود، عبارتِ زیر را بازنویسی کنید: «این جانب امضا کنندۀ زیر، درعینِ سلامتِ تن و روان، تأیید و تصدیق میکنم که با ارادۀ شخصِ خود از زندگی کناره میگیرم، و در صورتِ وقوع حادثه، مدیریت و کارکنانِ پالاس هتل تاناتوس را از هرگونه مسئولیتی معاف میدارم».
دو دخترِ خوشگلِ همسفرِ ژان مونیه که روبهروی یکدیگر پشت میزِ مجاور نشسته بودند، همین عبارت را با دقتِ تمام به زبان خود رونویس میکردند. او متوجه شد که زبان آنها آلمانی است.
«هنری بوئرس تچر» مدیر هتل، مردی آرام با عینک دستهطلایی بود که به مؤسسۀ خود بسیار مینازید.
ژان مونیه پرسید: «هتل مال خودتان است؟»
«نه آقا، هتل متعلق به شرکت سهامی است، ولی فکر تأسیس آن از من است، و من رئیس مادامالعمرش هستم».
«چهطور تاحالا با مقاماتِ محلی درگیری پیدا نکردهاید؟»
ادامه دارد...
@Fiction_12
هتل پالاس تاناتوس
(بخش اول)
نویسنده: #آندره_موروا
برگردان: #ابوالحسن_نجفی
ژان مونیه پرسید: «سهام فولاد؟»
یکی از دوازده خانمِ ماشیننویس جواب داد: «یکچهارم 59 دلار».
تقتقِ ماشینهای تحریر گویی موسیقیِ جاز اجرا میکرد. از پنجره، ساختمانهای غولآسای «مانهاتان» پیدا بود. تلفنها همه بهکار بود و نوارهای باریکِ کاغذ، پوشیده از حروف و ارقام، با مارپیچهای شومِ خود فضای دفتر را میانباشت. ژان مونیه باز پرسید: «سهام فولاد؟»
خانم جرترود آون جواب داد: «59 دلار».
جرترود لحظهای دست نگهداشت و به ژان مونیه نگریست. فرانسویِ جوان در مبل فرورفته بود و سر را میانِ دو دست گرفته و گویی خُرد شده بود. جرترود در دل گفت: «این هم یکی دیگر که زندگیاش بهباد رفت. بدا به حالِ او!... و بدا به حالِ فانی!...»
زیرا ژان مونیه، وابستهۀ دفترِ بانکِ «هولمان» درنیویورک، دو سال پیش با فانی، منشی امریکاییِ خود ازدواج کرده بود. ژان مونیه باز پرسید: «و سهام شرکت کنکوت؟»
جرترود آون جواب داد: «28 دلار».
صدای کسی از پشت در شنیده شد. هاری کوپر به درون آمد. ژان مونیه از جا برخاست. هاری گفت: «چه اوضاعی! سهام همۀ شرکتها بیست درصد اُفت کرده و باز هم احمقهایی هستند که میگویند وضع بحرانی نیست!»
ژان مونیه گفت: «پس معنی بحران چیست؟»
این را گفت و از دفتر بیرون رفت. هاری کوپر گفت: «این هم از پا درآمد».
جرترود آون گفت: «بله. داروندارش بهباد رفت. فانی این را به من گفت. امشب فانی ولش میکند و میرود».
هاری کوپر گفت: «چه میشود کرد؟ بحران است».
درهای زیبایِ برنزیِ آسانسور باز شد. ژان مونیه به درون رفت. گفت: «همکف».
آسانسورچیِ جوان گفت: «سهام فولاد چند است؟»
ژان مونیه گفت: «59 دلار».
خودش به 112 دلار خریده بود و اکنون درهر سهم 53 دلار ضرر میداد. خریدهای دیگرش وضع بهتری نداشت. ثروت مختصری را که سالها پیش با مشقت در «آریزونا» بهدست آورده بود تماماً در این معاملات ریخته بود و اکنون همه بادِ هوا شده بود. هنگامی که به خیابان رسید همچنان که بهطرفِ مترو میرفت کوشید تا آینده را درنظر آورد. دوباره از صفر شروع کند؟ اگر فانی جرأت بهخرج میداد این کار شدنی بود. نخستین تلاشها و مبارزههایی که کرده بود، گلههایی که در بیابان میچراند، پیشرفتِ سریعش، همه را بهیاد آورد. وانگهی سالِ عمرش تازه به سی سال رسیده بود. ولی میدانست که فانی رحم نخواهد کرد...
فانی رحم نکرد. فردا صبح که ژان مونیه بیدار شد و خود را در بستر تنها دید، حس کرد که دیگر نیرویی به تن ندارد. فانی را با همۀ خشکی و سردیاش دوست داشت. زنِ خدمتکارِ سیاهپوست صبحانه را برایش آورد و تقاضای پول کرد. بعد پرسید: «خانم کجاند، آقا؟»
«رفت سفر».
پانزده دلار به خدمتکار داد و بعد چمدانش را بست. فقط ششصد دلار برایش مانده بود. با این پول میتوانست دو ماه گذران کند، شاید هم سه ماه... و بعد؟ از پنجره به بیرون نگریست. تقریباً هر روز، از یک هفته پیش، در روزنامه شرح خودکشیها فراوان بود. بانکداران، سوداگران، سفتهبازان، مرگ را به مبارزهای که شکست در آن از پیش مسلم بود ترجیح میدادند. از این طبقۀ بیستم خود را به پایین پرتاب کند؟ چند ثانیه طول خواهد کشید؟ سه؟ چهار؟ و بعد لِهشده روی زمین... ولی اگر سقوط به مرگ نینجامد چه؟! رنجهای جانگداز، دستوپای شکسته، گوشتهای تباه شده. آهی کشید. روزنامه را برداشت و رفت تا در رستوران غذا بخورد، و تعجب کرد که هنوز غذا به دهنش مزه میکند.
دو نامه برایش آمده بود. نشانیِ اولی را نگاه کرد؛ «پالاس هتل تاناتوس، نیومکزیکو... کی با این نشانیِ عجیب به من نامه نوشته است؟»
از هاری کوپر نیز نامهای برایش رسیده بود که اول آن را خواند؛ رئیس از او میپرسید که چرا دیگر به دفترِ کارش نمیآید. حسابِ بانکیاش 893 دلار بدهکار است. در این مورد چه میخواهد بکند؟ سؤالی بیرحمانه یا سادهلوحانه، ولی هاری کوپر سادهلوح نبود. نامۀ دیگر را باز کرد. زیرِ نقشِ سه درختِ سرو، این مطالب خوانده میشد...
ادامه دارد...
@Fiction_12
⭐️به فرهنگ باشد روان تندرست⭐️
⭐️ایران سرزمینی کهن با فرهنگ باستانی است. سرزمین نیکیها و مردمان نجیبی که ستایشگر داد و راستی و دوستی و نکوهشگر ظلم و دروغ و دشمنیاند. باید تا می توان از ایران گفت و نوشت. چرا که ظرف و محتوای توسعه کشور است. باید زبان فارسی را دوست داشت و در جهت ترویج آن از هیچ اقدامی دریغ نکرد. باید تا حد ممکن فرزندان کشور را با حافظ و سعدی، با فردوسی و مولوی و نظامی آشنا کرد. اگر ایده ایران از جمع معدودی نخبگان خارج شود و در میان مردم و سیاستگذاران شکل خودآگاهانه بگیرد معنای امنیت، مصلحت و منافع ملی شکل خواهد گرفت. حقیقت این است که امروزه ایران مورد غفلت قرار گرفته است و بدون وطن، کشور و ایراندوستی هیچ تحول مهمی رقم نمیخورد.
⭐️فهرست زیر از کوشاترین و معتبرترین رسانه ها و نهادهای فرهنگیِ مستقل تشکیل شده است که جملگی در گسترهیِ گستردهیِ تاریخ و ادبیات و فرهنگِ زرینِ ایران زمین میکوشند.
با پیوستن به این رسانه ها و نهادها به توسعه فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
⭐️پـــــــایــنده ایــــــــــران⭐️
🔥کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته).
🔥زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
🔥دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
🔥باغ سبز مولانا ( زهراغریبیان )
🔥رسانه رسمی استاد فریدون فرح اندوز
(گوینده و مجری رادیو و تلویزیون ملی ایران).
🔥رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
🔥بهترین داستانهای کوتاه جهان
🔥رمانهای صوتی بهار
🔥کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
🔥حافظ // خیام ( صوتی )
🔥خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
🔥بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
🔥سرو سایـهفکن
(رسانه ای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
🔥شرح غزلیات سعدی با امیر اثنی عشری
🔥چراغداران (دایرةالمعارف بزرگ صوتی ایران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر)
🔥حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
🔥کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
🔥شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری
🔥شاهنامه کودک هما
🔥مأدبهی ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانه دکتر محمّدامین احمدپور).
🔥ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
🔥تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
🔥شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان).
🔥گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن).
🔥کتاب گویای ژیگ
🔥سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
🔥ملیگرایی ایرانی/شاهنامه پژوهی
🔥تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)
🔥کانون پژوهشهای شاهنامه
(معرفی کتابها و مقالات و یادداشتها پیرامون شاهنامه).
🔥انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
🔥فرهنگ یاریگری، توسعه پایدار و زیست بومداری
🔥رهسپر کوچه رندان
(بررسی اندیشه حافظ).
🔥آرخش، کلبه پژوهش حماسههای ایرانی
(رسانه دکتر آرش اکبری مفاخر).
🔥کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار
🔥تاریخ روایی ایران
🔥سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
🔥کتاب و حکمت
🔥تاریخ میانه
🔥زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن درباره زبانها و فرهنگها).
🔥خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
🔥هزار بادهٔ ناخورده (یادداشتهای امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).
🔥شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
🔥انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
⭐️کانال میهمان:
☀️انتشارات نی
⭐️فـــرِّ ایــــران را می سـتایـیـم.⭐️
⭐️هماهنگی جهت شرکت در تبادل
⭐️@Arash_Kamangiiir
قرعهکشی
(بخش پنجم)
نویسنده: #شرلی_جکسن
برگردان: #احمد_گلشیری
زن لحظهای دودل ماند، مبارزجويانه نگاهی به اطراف انداخت، و سپس لبهايش را بر هم فشرد و به طرف صندوق رفت. کاغذی را قاپ زد و پشتِ سرش نگهداشت.
آقای سامرز گفت: «بيل».
و بيل هاچينسن دست در صندوق کرد و گشت و دستِآخر دستش را با يک قطعه کاغذ بيرون آورد.
جمعيت ساکت بود. دختری به نجوا گفت: «کاش نانسی نباشه».
و صدای نجوايش تا کنارههای جمعيت رسيد. وارنرِ پير گفت: «اين راه و رسمش نيست؛ مردم ديگه مثلِ قديما نيستن».
آقای سامرز گفت: «خيلی خب، کاغذها رو باز کنين. هری، کاغذِ دِيو کوچولو رو باز کن».
آقای گريوز کاغذ را باز کرد و بالا گرفت، و وقتی جمعيت ديدند که سفيد است همه با هم نفسِ راحتی کشيدند. نانسی و بيلِ پسر، ورقههای کاغذشان را با هم باز کردند. هر دو شاد شدند و خنديدند. بعد برگشتند و رو به جمعيت کردند و ورقهها را بالای سرشان گرفتند.
آقای سامرز گفت: «تسی».
لحظهای مکث بود، و سپس آقای سامرز به بيل هاچينسن نگاه کرد. بيل کاغذش را باز کرد و نشان داد؛ سفيد بود.
آقای سامرز گفت: «نوبت تسی شد»... و صدايش آرامتر شد: «بيل، کاغذش رو به ما نشون بده».
بيل هاچينسن به طرف زنش پيش رفت، و ورقۀ کاغذ را بهزور از دستش درآورد. نقطۀ سياهی روی کاغذش بود؛ نقطۀ سياهی که آقای سامرز شبِ پيش در دفترِ زغالسنگ با قلمِ درشت روی آن گذاشته بود. بيل هاچينسن کاغذ را بالا گرفت و جنبوجوشی میانِ جمعيت ديده شد.
آقای سامرز گفت: «خيلی خب، رفقا... بذارين زود قالِ قضيه رو بکنيم».
روستاییها هر چند مراسم را فراموش کرده بودند و صندوقِ سياهِ اصلی از ميان رفته بود، اما هنوز استفاده از سنگ را خوب يادشان بود. تلِ قلوهسنگ ديده میشد. خانمِ دلاکرُيکس سنگِ بزرگی انتخاب کرد که ناچار شد با هر دو دستش آن را بلند کند. رو به خانمِ دِنبار کرد و گفت: «زود باش، عجله کن».
خانم دِنبار در هر دو دستش سنگ بود، و نفسنفس زنان گفت: «من نای دويدن ندارم. تو برو جلو، بهت میرسم».
بچهها ديگر سنگ برداشته بودند، و يک نفر چند ريگِ کوچک به دستِ ديو کوچولو داد.
تسی هاچينسن حالا در وسطِ فضایی خالی ايستاده بود و همانطور که روستاییها داشتند به طرفش پيش میرفتند، دستهايش را نوميدانه پيش آورد و گفت: «منصفانه نيست...»
همین وقت سنگی به يک طرفِ سرش خورد. وارنرِ پير گفت: «يالا، يالا، همه با هم».
استيو آدامز در جلویِ جمعيتِ روستاییها بود، و خانمِ گريوز در کنارش ديده میشد.
خانم هاچینسن جيغ کشيد: «منصفانه نيست... عادلانه نيست...»
و سپس همه روی سرش ريختند.
پایان.
@Fiction_12
قرعهکشی
(بخش سوم)
نویسنده: #شرلی_جکسن
برگردان: #احمد_گلشیری
خانم دِنبار با تأسف گفت: «هاريس هنوز شونزده سالش نشده. گمونم امسال خودم بايد بهجای شوهرم قرعه بکشم».
آقای سامرز گفت: «باشه».
و روی لیستی که دستش بود چيزی يادداشت کرد. سپس پرسيد: «پسر واتسن امسال قرعه میکشه؟»
پسرِ بلندقدی از وسط جمعيت دستش را بالا برد، گفت: «حاضر، من برای خودم و مادرم میکشم».
و وقتی چند نفر از لابهلای جمعيت چيزهایی گفتند مثل: «آفرين، جک»... يا «خوشحاليم که مادرت يه مرد پيدا کرده به جاش قرعه برداره»... پسر با حالی عصبی مژه زد و سرش را پايين برد. آقای سامرز گفت: «خب، پس همه هستن. وارنرِ پير شرکت میکنه؟»
يک نفر گفت: «حاضر».
و آقای سامرز سر تکان داد.
همينکه آقای سامرز گلويش را صاف کرد و نگاهی به لیست انداخت، سکوتی ناگهانی جمعيت را در بر گرفت، گفت: «همه آمادن؟ الان اِسما رو میخونم، اول بزرگِ هر خونواده، اون وقت مردا میان اينجا و يه کاغذ از توی صندوق برمیدارن. کاغذ رو همونطور تاشده توی دست نگهمیدارن و تا وقتی همه برنداشتن، بهش نگاه نمیکنن. روشن شد؟»
مردم که بارها اينکار را تکرار کرده بودند، آنقدرها گوششان به اين دستورها نبود؛ بيشترشان ساکت بودند، لبهاشان را گاز میگرفتند و به هيچ طرفی نگاه نمیکردند. سپس آقای سامرز يک دستش را بالا برد و گفت: «آدامز».
مردی از جمعيت جدا شد و بيرون آمد. آقای سامرز گفت: «سلام، استيو».
و آقای آدامز گفت: «سلام، جو».
و با بیحوصلگی و با حالی عصبی به همديگر لبخند زدند. آن وقت آقای آدامز دستش را داخلِ صندوق کرد و کاغذِ تاشدهای بيرون آورد. گوشۀ کاغذ را محکم گرفته بود. چرخيد و بهشتاب سرِ جايش در جمعيت برگشت و بیآنکه به دستش نگاه کند، اندکی دور از خانوادهاش ايستاد.
آقای سامرز گفت: «الن، اندرسن... بنتام».
در رديف عقب، خانم دلاکرُيکس به خانم گريوز گفت: «انگار ميونِ قرعهکشيا فاصله نمیافته، انگار همين هفتۀ پيش بود که قرعهکشی داشتيم».
خانم گريوز گفت: «آخه وقت تند میگذره».
آقای سامرز صدا زد: « کلارک دلاکرُيکس».
خانم دلاکريکس گفت: «اينم از شوهر من».
و همانطور که شوهرش پيش میرفت، نفسش را نگهداشته بود. آقای سامرز گفت: «دِنبار».
و خانم دِنبار همانطور که با گامهای محکم به طرف صندوق میرفت، يکی از زنها گفت: «برو ببينم چهکار میکنی، جينی».
و ديگری گفت: «اينم از دِنبار».
خانم گريوز گفت: «بعدش نوبت ماست».
و شوهرش را تماشا میکرد که از جلویِ صندوق گذشت، موقرانه به آقای سامرز سلام کرد، و کاغذی از صندوق بيرون آورد. حالا ديگر در همه جای جمعيت، مردها کاغذهای کوچکِ تاکرده را در دستهای بزرگشان گرفته بودند و با حالی عصبی زير و رو میکردند. خانم دِنبار و دو پسرش کنارِ هم ايستاده بودند. خانم دِنبار تکه کاغذ را در مشت گرفته بود.
«هاربرت... هاچينسن».
خانم هاچينسن گفت: «عقب نمونی، بيل».
و آدمهای کنارِ او زيرِ خنده زدند.
«جونز».
آقای آدامز به وارنرِ پير، که در کنارش ايستاده بود، گفت: «میگن توی روستای بالایی پيچيده که میخوان قرعهکشی رو وَر بندازن».
وارنرِ پير، با صدای فين، ناخشنودیِ خود را نشان داد و گفت: «يه مشت احمقِ ديوونه. به حرفِ جوونا گوش میدن که زير بار هيچی نمیرن. يه روزی هم در میان میگن «میخوايم بريم توی غار زندگی کنيم. ديگه کسی خيالِ کار کردن نداره، میخوايم يه مدتی اينجوری بگذرونيم»... اون قديما يه مثلی بود که میگفت: «قرعهکشی ماهِ ژوئنه / فصلِ گندم رسيدنه». بذارين يه مدت بگذره، اون وقت خوراکمون میشه بوتۀ خارِ آبپز و بلوط. تا بوده قرعهکشی بوده».
آن وقت با کجخلقی اضافه کرد: «همينقدر که اين جو سامرزِ جوون داره همه رو اونجا سنگِ روی يخ میکنه واسه هفت پشتمون بسه».
خانم آدامز گفت: «بعضی جاها ديگه قرعهکشی وَر افتاده».
وارنرِ پير رُک گفت: «کارشون زار میشه. يه مشت جوون ابله».
«مارتين».
بابی مارتين پدرش را نگاه میکرد که به طرفِ صندوق میرفت.
«اُوردايک... پرسی».
خانم دِنبار به پسر بزرگش گفت: «کاش عجله میکردن. کاش عجله میکردن».
پسرش گفت: «ديگه داره تموم میشه».
خانم دِنبار گفت: «آماده شو، بايد بهدو بری به بابات خبر رو برسونی».
آقای سامرز اسم خودش را خواند، و سپس بهدقت قدم پيش گذاشت و ورقه کاغذی از صندوق دستچين کرد. آن وقت صدا زد: «وارنر».
وارنرِ پير، همانطور که از وسطِ جمعيت میگذشت، گفت: «هفتادوهفت ساله توی قرعهکشی شرکت میکنم، يعنی هفتادوهفت بار».
«واتسن».
پسر قدبلند ناشيانه از لابهلای جمعيت پيش رفت. کسی گفت: «نبينم عصبی باشی، جک».
و آقای سامرز گفت: «آروم باش، پسر».
« زانينی».
سپس مکثی طولانی برقرار شد، مکثی نفسگير، تا اينکه آقای سامرز قطعه کاغذش را توی هوا گرفت. گفت: «خيلی خب، رفقا».
ادامه دارد...
@Fiction_12
قرعهکشی
(بخش اول)
نویسنده: #شرلی_جکسن
برگردان: #احمد_گلشیری
صبح روز بيستوهفتم ژوئن، هوا صاف و آفتابی بود و گرمای نشاطآورِ يک روزِ وسطِ تابستان را داشت؛ گلها غرق شکوفه و علفها سبز و خرم بودند. نزديکیهای ساعت ده، مردم روستا رفتهرفته در ميدانِ ميانِ ادارۀ پست و بانک گرد میآمدند؛ در بعضی شهرها آنقدر آدم جمع میشد که قرعهکشی دو روز طول میکشيد و ناچار کار را از روز بيستوششم شروع میکردند؛ اما در اين روستا، که فقط سيصد نفری آدم داشت، سر تا تهِ قرعهکشی کمتر از دو ساعت وقت میگرفت. بنابراين کار را در ساعت ده شروع میکردند و طوری بهموقع تمام میکردند که مردم روستا برای ناهار در خانههاشان بودند.
بچهها، البته اول جمع میشدند. مدرسه تازگیها با آمدن تابستان تعطيل شده بود و احساس آزادی برای بيشتر آنها آزاردهنده بود؛ دلشان میخواست پيش از آنکه در بازیِ پُرهیاهو وارد شوند، مدتی بیسروصدا دور هم جمع شوند و باز از کلاس و معلم، و کتاب و تنبيه حرف بزنند. «بابی مارتين» جيبهايش را از پيش با قلوهسنگ انباشته بود، و پسرهای ديگر چيزی نگذشت که به پيروی از او، صافترين و گردترين سنگها را جمع کردند. «بابی» و «هری جونز» و «ديکی دلاکرُيکس» ــ که روستاییها «دلاکرُی» صدايش میکردند ــ دستِآخر تلِ بزرگی قلوهسنگ در گوشۀ ميدان جمع کردند، و مراقب بودند که بچههای ديگر نگاهِ چپ به آن نيندازند. دخترها کناری ايستاده بودند و با هم گرمِ اختلاط بودند و سرشان را برمیگرداندند و پسرها را ديد میزدند. پسربچهها در خاکوخل غلت میزدند، يا دستِ برادرها و خواهرهای بزرگشان را محکم گرفته بودند.
چيزی نگذشت که مردها کمکم جمع شدند. بچههاشان را میپاييدند و از محصول و باران، و تراکتور و ماليات حرف میزدند. کنارِ هم، دور از تلِ قلوهسنگهای گوشۀ ميدان ايستاده بودند، و آهسته لطيفه تعريف ميکردند و بهجای سر دادنِ قهقهه، لبخند میزدند. سروکلۀ زنها، که لباسِ رنگ و رو رفتۀ خانه با ژاکت پوشيده بودند، اندکی بعد از مردهاشان پيدا شد. به همديگر سلام کردند و همانطور که میرفتند به شوهرانشان بپيوندند، حرفهای خالهزنکی برای هم تعريف میکردند. طولی نکشيد که زنها کنارِ شوهرهاشان ايستادند و بچهها را صدا زدند، و بچهها که چهار-پنج بار صداشان زده بودند، با بیميلي راه افتادند. بابي مارتين از زيرِ دستِ درازشدۀ مادرش جاخالی داد و دواندوان به طرف تلِ قلوهسنگ برگشت. پدرش صدايش را بلند کرد. سرش داد زد و بابی بهسرعت برگشت و سر جايش، ميانِ پدر و برادرِ بزرگش، ايستاد.
ادارۀ مراسمِ قرعهکشی ــ مثل رقصهای ميدانی، باشگاهِ نوجوانها و جشنِ هالووين ــ بهعهدۀ آقای «سامرز» بود، که هم فرصت، و هم تواناییِ جسمی داشت تا صرفِ فعاليتهای مردمی بکند. آقای سامرز چهرۀ گِردی داشت، شاد و شنگول بود و از راهِ خريد و فروشِ زغالسنگ زندگی میکرد. مردم دلشان به حالش ميسوخت؛ چون اجاقش کور بود و زنش آدمِ بددهنی بود. وقتی او با صندوقِ سياهِ چوبی در دست، پا به ميدان گذاشت، پچپچی ميانِ روستاییها درگرفت و او دست تکان داد و بلند گفت: «يهکم دير شد، رفقا».
رئيسِ پُست، يعنی آقای «گريوز»، سهپايه به دست دنبالش میرفت. سهپایه در وسطِ ميدان گذاشته شد، و آقای سامرز صندوقِ سياه را روی آن جا داد. روستاییها فاصلهشان را حفظ کرده بودند و دور از صندوق ايستاده بودند. وقتی آقای سامرز گفت: «کيا حاضرن به من کمک کنن؟»
دودل ماندند تا اينکه دو نفر مَرد، يعنی آقای مارتين و پسرِ بزرگش «باکستر» جلو رفتند و صندوق را روی سهپایه محکم گرفتند و آقای سامرز کاغذهای داخلش را بههم زد.
لوازمِ اصلیِ قرعهکشی سالها پيش گُم شده بود، و صندوقی که حالا روی سهپایه بود، حتی پيش از به دنيا آمدنِ «وارنر» پير ــ مسنترين مرد روستا ــ در قرعهکشی بهکار میرفت. آقای سامرز بارها با روستاییها صحبت کرده بود که یک صندوقِ نو درست کنند؛ اما هيچکس دلش نمیخواست اين صندوقِ سياهی که بهجا مانده و سنّت را حفظ کرده بود، از ميان برود. تعريف میکردند که صندوقِ حاضر از قطعههای صندوقِ پيش از آن درست شده؛ يعنی صندوقی که با آمدنِ اولين آدمها به اين محل، و بنا کردنِ این روستا، ساخته شده بود. هر سال بعداز قرعهکشی، آقای سامرز موضوعِ ساختنِ صندوقِ نو را پيش میکشيد؛ اما هر سال بیآنکه کاری انجام شود، موضوع به فراموشی سپرده میشد. صندوقِ سياه هر سال فرسودهتر میشد؛ تا اينکه حالا ديگر از سياهی افتاده بود و يک طرفش خَش برداشته بود و رنگِ اصلیِ چوبِ آن ديده میشد، و رنگِ بعضی جاهايش هم رفته بود و لکوپک شده بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در
🔻 @RadioRelax
انگلیسی مبتدی تا پیشرفته کودک و بزرگسال
🔻 @realenconversations
گلچین کتابهای صوتیPDF
🔻 @ketabegoia
به وقت کتاب
🔻 @DeyrBook
حقوق برای همه
🔻 @jenab_vakill
آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
🔻 @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
نکات کاربردی TOEFL و IELTS
🔻 @WritingandGrammar1
تراپی بی مرز ؛ از درد تا درمان
🔻 @hamsafarbamah
(کتاب) AudioBook
🔻 @PARSHANGBOOK
یک فنجان کتاب گرم
🔻 @ketabkhaneadabi1398
داستانهای افسانهای صوتی جهان
🔻 @mehrandousti
روانشناسی رشد
🔻 @razhaye_darun
آشپزی تلگرامی
🔻 @telefoodgram
عربی به زبان ساده
🔻 @atranslation90
تمرکز روی خودم!!!
🔻 @shine41
متن دلنشین
🔻 @aram380
کافه موزیک
🔻 @moosigi98
کتابهای رایگان| 𝐏𝐃𝐅
🔻 @PARSHANGBOOK_PDF
یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
🔻 @english_ielts_garden
کانال خشت و خیال
🔻 @kheshtbekhesht
الفبای نوشتن و خلاقیت
🔻 @Alefbayeneveshtan
مجلۀ هنری
🔻 @tasavirhonarie
بلبلی برگ گلی
🔻 @Bolbolibargegoli1397
جعلیات ادبی
🔻 @jaliateadabi
(آموزش) فنّ ِبیان+گویندگی
🔻 @amoozeshegooyandegi
آرشیو 16سال موسیقی بیکلام عاشقانه
🔻 @LoveSilentMelodies
هنرمندان برتر جهان
🔻 @Adabiate_art20
حراج دائمی کتابهای چاپ قدیم!!
🔻 @katebbashi_book
کوانتوم فیزیک و اختر فیزیک
🔻 @Sciencebeyondthebelief1
ادبیات و هنر چکامه
🔻 @Selmuly
شعر و نوشته ادبی معاصر
🔻 @sheradabemoaser
آموزش عربی
🔻 @Arabicconversation20
دانلود یکجا فایل فشرده رمانهای صوتی
🔻 @colberoman
باغ بهشت و سایۀ طوبی
🔻 @Bagebeheshtosaiietooba
مسیر رسیدن به اهداف اینجاست...
🔻 @Mind_plussss
از حال بد به حالخوب +انرژیمثبت
🔻 @RangiRangitel
کهکشان (Galaxy)
🔻 @mars13u
"رد پای خدا"_"مسیر سعادت"
🔻 @radepaikhoda
حافظ - خیام ( صوتی )
🔻 @GHAZALAK1
کتاب،پادکست،مدیتیشن،بیکلام
🔻 @sh0ghparvaz
رمان + داستان کوتاه !!!
🔻 @FICTION_12
(( سرزمین پیانو ))
🔻 @pianolandhk50
زبانشناسی همگانی
🔻 @linguiran
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
🔻 @ECONVIEWS
عکس، زندگی، خاطره
🔻 @PURITY_SHOT
هماهنگی برای لیست؛
🔻 @INNATE_LONELY