bolbolibargegoli1397 | Unsorted

Telegram-канал bolbolibargegoli1397 - بلبلی برگ گلی

-

شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......

Subscribe to a channel

بلبلی برگ گلی

🧨✔️دسترسی به مقاله های علمی۲۰۲۶✔️🧨


☑️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، 🎁
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

چای را،
کتاب‌ها را،
سپتامبر را،
آبی را،
و دریا را،
دوست دارم...
و از تمامِ انسان‌های ظالم،
به‌ طورِ مساوی دوری می‌کنم...

"صباح‌الدین علی" شاعر و نویسنده اهل ترکیه، ترجمه: "ثریا_خلیق‌"
تصویر: تابلوی نقاشی "پاییز" اثرِ "لئونید_افِرمو" نقاش روسی

▪️"پایان تابستان و آغاز پاییز..."

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

زبان چو پسته شود سبز در دهن بی تو
گره چو نقطه شود رشته سخن بی تو

نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد
برون ز خانه دود شمع انجمن بی تو

صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل
چنان به خاک برابر نشد که من بی تو

بیا و صلح ده این همدمان دیرین را
که همچو روغن و آبند جان و تن بی تو

تو تا برون شده ای از چمن، ز لاله و گل
هزار کاسه خون می خورد چمن بی تو

دگر چه طرف ز ایام می توان بستن؟
که صبح عید کند جلوه کفن بی تو

شود ز شیشه خالی خمار می افزون
غبار دیده فزاید ز پیرهن بی تو

کجا رسد به تو پیغام ناتوانی من؟
که تا رسیدن لب، خون شود سخن بی تو

تو رفته ای به غریبی و از پریشانی
شده است شام غریبان مرا وطن بی تو

تبسم تو بود باغ دلگشای چمن
چو غنچه سر به گریبان کشد چمن بی تو

به روی گرم تو ای نوبهار حسن قسم
که شد فسرده دل صائب از سخن بی تو


#صائب
غزل شمارهٔ ۶۵۲۲

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

کلاهم را دودستی می‌چسبم
اول پاییز ،
باد ما را خواهد برد ؟

عباس_کیارستمی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

عمرم به آخر آمد عشقم هنوز باقی
وز می چنان نه مستم کز عشق روی ساقی

یا غایَةَ الأَمانی قَلْبی لَدَیْکَ فانی
شَخْصی کَما تَرانی مِنْ غایَةِ اشْتیاقی

ای دردمند مفتون بر خد و خال موزون
قدر وصالش اکنون دانی که در فراقی

یا سَعْدُ کَیْفَ صِرْنا فی بَلدَةٍ؟ هَجَرْنا
مِن بَعْدِ ما سَهِرْنا وَ الاَیْدی فِی العَناقِ

بعد از عراق جایی خوش نایدم هوایی
مطرب بزن نوایی زان پرده عراقی

خانَ الزَّمانُ عَهْدی حَتّی بَقیتُ وَحْدی
رُدّوا عَلَیَّ وُدّی بِاللهِ یا رِفاقی

در سرو و مه چه گویی ای مجمع نکویی
تو ماه مشکبویی تو سرو سیم ساقی

اِن مُتُّ فی هَواها دَعْنی اَمُتْ فِداها
یا عاذِلی نَباها ذَرْنی وَ ما اُلاقی

چند از حدیث آنان خیزید ای جوانان
تا در هوای جانان بازیم عمر باقی

قامَ الغیاثُ لَمّا زُمَّ الجِمالُ زَمّا
و اللَّیلُ مُدْلَهِمّا وَ الدَّمْعُ فِی المَآقی

تا در میان نیاری بیگانه‌ای نه یاری
درباز هر چه داری گر مرد اتفاقی


#سعدی
غزل شمارهٔ ۵۸۸


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

صبح‌ست خیز تا نفسی در هم افگنم
از ناله لرزه بر فلک اعظم افگنم

آتش فرو نشاند نم دامنم بیا
کاین دلق نیم سوخته در زمزم افگنم

با من ز سرکشی نرود راست لاجرم
دل را به طره‌های خم اندر خم افگنم

برتر همی پرد ز ملک بهر کسر نفس
خود را به بند سلسله آدم افگنم

پرسد ز ذوق گرمرویها و خامشم
دوزخ کجاست تا به ره همدم افگنم

خواهم ز شرح لذت بیداد پرده دار
خونابه حسد به دل محرم افگنم

خوشنودم از تو و ز پی دورباش خلق
آوازه جفای تو در عالم افگنم

از ذوق نامه تو رود چون ز کار دست
از بال هدهدش به کبوتر دم افگنم

دوزند گر به فرض زمین را به آسمان
حاشا کزین فشار در ابرو خم افگنم

سلطانی قلمرو عنقا به من رسید
کو نقش ناپدید که بر خاتم افگنم

غالب ز کلک تست که یابم همی به دهر
مشکی که بر جراحت بند غم افگنم


#غالب_دهلوی
غزل شمارهٔ ۲۶۰


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

/channel/sarzaminshaeran

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم،
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار،
راهی که، باری
در آن گام می گذارم
که در آن گام نهاده ام
و سر ِ بازگشت ندارم

بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.-
اکنون مرگ می تواند
فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم
که زنده گی کرده ام …
#احمدشاملو 

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

کیست به دریا کناران
که می‌گرید همه روز و
فرسوده از گرسنه‌گی به سوی مرگ می‌رود؟
پا فرو برده به ماسه
در ساعات مشخص معلوم،
کیست که انگشتان قطع شده دارد
و شبانش به روزهای هرگز ندیده
در پیچیده است؟
‌
-منم
‌
کیست که چشمانی دارد خیس
از تحقیر شده‌ترین خون
از کشنده‌ترین درد
از خشکیده‌ترین مرگ؟

کیست آن هزار بار به فروش رسیده
هزار بار و بیش به قتل آمده
کرورها بار ریشخند شده مرد؟
‌
-منم
‌
کیست که دگر بار در حال تولد است
در خوکدانی آلوده‌یی
که می خواهد چنگ فروبرد
در صبح روشن و
بر آن است که ویران کند
ماه‌های شب دغلکار را؟
‌
-منم
‌
کیست که سر فریاد کشیدن دارد
تا حد بر دریدن گلویش،
کیست آن پیش از وقت مرده که در کار است
تا بی اجازه دوباره به جهان آید؟
‌
-منم
‌
منم که در کار تجدید حیاتم
از خشکیده‌ترین مرگ
از کشنده‌ترین درد
از بی‌درمان‌ترین نومیدی،
‌
-من
‌
مبادا کسی متهمم کند
که اسرار آمیز باقی مانده‌ام..
من جز این نکرده ام که وفادار بمانم
به سبز آرام سرزمینم
و به بهار محقق
سپیده‌دم‌های بی‌ارباب.


گابریل ماریانو | ترجمه‌‌ی احمد شاملو

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

شیخی پس سد چله پی دختر ترسا
آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز
تا بستن زنار بگویم خبرم نیست

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
گر عشق کند امر که زنار ببندیم
زنار مغان در سر بازار ببندیم

سد بوسه به هر تار دهیم از پی تعظیم
تسبیح بتش بر سر هر تار ببندیم

گر صومعه داران مقلد نپسندند
هر چند گشایند دگر بار ببندیم

معلوم که بر دل چو در لطف گشاید
آن عشق که برخویش به مسمار ببندیم

برلب تری باده و خشک ار نم او حلق
پیداست چه طرف از در خمار ببندیم

آن باده خوش آید که دود بر سر و بر گوش
راه سخن مردم هشیار ببندیم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
خواهم که شب جمعه‌ای از خانه خمار
آیم به در صومعه زاهد دین دار

در بشکنم و از پس هر پرده زرقی
بیرون فکنم از دل او سد بت پندار

بر تن درمش خرقه سالوس و از آن زیر
آرم به در صومعه سد حلقه زنار

مردان خدا رخت کشیدند به یکبار
چیزی به میان نیست به جز جبه و دستار

این صومعه داران ریایی همه زرقند
پس تجربه کردیم همان رند قدح خوار

می خوردن ما عذر سخن کردن ما خواست
بر مست نگیرند سخن مردم هشیار

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
رفتم به در مدرسه و گوش کشیدم
حرفی که به انجام برم پی ، نشیندم

سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول
از شک و گمانی به یقینی نرسیدم

بس عقده که حل گشت در او هیچ نبسته
یک در نگشودند ز سد قفل کلیدم

گفتند درون آی و ببین ماحصل کار
غیر از ورقی چند سیه کرده ندیدم

گفتند که در هیچ کتابی ننوشتند
هر مسأله عشق کز ایشان طلبیدم

جستم می منصور ز سر حلقهٔ مجلس
آن می‌طلبی گفت که هرگز نچشیدم

دیدم که در او دردسری بود و دگر هیچ
با دردکشان باز به میخانه دویدم

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
المنة لله که ندارم زر و سیمی
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لیمی

شغلی نه که تا غیر برد مایده خلد
باید ز پی جان خود افروخت جحیمی

نه عامل دیوان و نه پا در گل زندان
نی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی

ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
یک گوشهٔ نان بس بود و پاره گلیمی

بهر شکمی کاوست پی مزبله مزدور
دریوزهٔ هر سفله بود عیب عظیمی

ز آنجا که بود سیری چشم و دل قانع
ده روز بسازم نه به قرصی که به نیمی

گر روح غذا گیرد از آن باده که ماراست
سد سال توان زیست به تحریک نسیمی

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
دارم ز زمان شکوه نه از اهل زمانه
کو مطرب و سازی که بگویم به ترانه

خواهم که سر آوازه‌ای از تازه بسازم
کرند به بازار به آواز چغانه

سر کندن و انداختنش را چه توان گفت
مرغی که نه آبی طلبیده‌ست و نه دانه

در عهد که بوده ست که یک بار شنوده‌ست
تاریخ جهان هست فسانه به فسانه

بلبل هدف تیر نمودن که پسندد
خاصه که بود بلبل مشهور زمانه

جز عشق و محبت گنهم چیست ،چه کردم
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

ساقی سخن مست دراز است ، بده می
تا درد سر شکوه کشد یا ز میانه

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
گر شکوه‌ای آمد به زبان بزم شراب است
باید که بشویند ز دل عالم آب است

زینش نتوان سوخت گر از خویش بنالد
آن مرغ که در روغن خود گشته کباب است

ابری برسد روزی و جانش به تن آید
آن ماهی تفسیده که در آب سراب است

گر قهقهه‌اش نیست مخوان مرغ به کویش
آن کبک که آرامگهش جای عقاب است

پا در گلم و مقصد من دور حرم لیک
تا چون بر هم ز آنکه رهم جمله خلاب است

وین طرفه که بارم همه شیشه ست پر از می
وقتی که شود شیشه تهی ، کار خراب است

کو خضر که تا باز کند چشم و ببیند
خمخانه و خمها که پر از بادهٔ ناب است

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
میخانه که پرورده‌ام از لای خم او
بادا سر من خاک ته پای خم او

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه
آن خشت که بوده ست به بالای خم او

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح
خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید
بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید
آبی که زند موج ز دریای خم او

در زردی خورشید قیامت به خود آییم
ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم
وحشی مگر آن زمزمه از چنگ برآید
کز عهدهٔ شکر می ساقی به درآید

آن ساقی باقی که پی جرعه کش او
خورشید قدح ساز و فلک شیشه گر آید

آن درد که در میکده او به سفالی ست
لطفی ست که کرده ست چو در جام زر آید

خواهد ز سبوی می او تاج سر خویش
آن کس که سدش بنده زرین کمر آید

در کوچه میخانهٔ او گر فکنی راه
بس خضر سبوکش که ترا در نظرآید

گردر بزنی ، سد قدحت پیش دوانند
آن وقت که آواز خروس سحر آید

گو میر شبش گیر و بزن سخت و ببر رخت
مستی که شبانگاه از آنجا به درآید



#وحشی_بافقی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

کارگران کارخانه....1940

romare bearden

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.
هر چهره، روایتی جداگانه؛
و همه، بخشی از یک زندگی.


هرمزگان، رودان | ۱۳۵۴
بهروز رشاد 📷

Every face, a story of its own
.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

فوّاره‌وار، سر به هوایی و سر به زیر
چون تلخی شراب، دل‌آزار و دل‌پذیر

ماهی؛ تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار!
من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

مرداب زندگی همه را غرق می‌كند
ای عشق همّتی كن و دست مرا بگیر

ای مرگ می‌رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می‌رسم به تو اما چقدر دیر

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست
گر عشق مقصد است خوشا لذّت مسیر

چشم انتظار حادثه‌ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی كن و با زندگی بمیر

#فاضل_نظری

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

/channel/sarzaminshaeran

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را
وز سر خیال غم ببر، این رند دُردآشام را

ای صوفی خلوت‌نشین بستان ز رندان کاسه‌ای
تا کی پزی در دیگ سر، ماخولیای خام را؟

ایام را ضایع مکن، امروز را فرصت شمار
بیدادی دوران ببین، دادی بده ایام را

ای چرخ زرگر! خاک من زرساز تا جامی شود
باشد که بستاند لبم زان لعل شیرین‌کام را

شد روزه‌دار و متقی، امروز نامم در جهان
فردا به محشر چون برم یارب ز ننگ این نام را

تا کی زنی لاف از عمل، بتخانه در زیر بغل
ای ساجد و عابد شده دائم، ولی اصنام را

ای شمع اگر باد صبا یابی شبی در مجلسش
از عاشق بیدل بگو با دلبر این پیغام را

کای از شب زلفت سیه‌روز پریشان بخت من
کی روز گردانم شبی با صبح رویت شام را

ای غرّه فردا مکن دعوت به حورم زان که من
امروز حاصل کرده‌ام محبوب سیم‌اندام را

ای زلف و خال رهزنت صیاد مرغ جان و دل
وه وه که خوب آورده‌ای این دانه و آن دام را

بی‌آن قد همچون الف، لامی شد از غم قامتم
پیچیده کی بینم شبی با آن الف این لام را؟

خاک نسیمی در ازل شد با شراب آمیخته
ای ساقی مهوش بیار آن آب آتش‌فام را

می با جوانان خوردنم، خاطر تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را


#نسیمی
غزل شمارهٔ ۲

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تصویری زیبا از حمام چهار فصل، اراک

معماری ایرانی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

پدر بزرگم مردی آزادی خواه بود، پیش از آنکه تیر بارانش کنند تمام شعرهایش را
پای درخت انار باغچه چال کرد. من هیچوقت شعرهایش را نخواندم،اما از انارهای باغچه می شود
فهمید "آزادی"
باید سرخ و شیرین باشد…!

فئودور_داستایوفسکی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

"چاله" | اثر کریستف نیمان

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

خبرت هست که بی‌روی تو آرامم نیست؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانهٔ خالم، نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامداد‌ت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و روی‌ات دیدم
به همین دیده، سرِ دیدنِ اقوامم نیست

نازنینا! مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم، بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوتِ خاصم، خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم، اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو، کز دوستی‌ات
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو، که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا! نامتناسب حیَوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلآرامم نیست

#سعدی
غزل شمارهٔ ۱۲۰

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

بدین اخلاق و اوصاف خدایی
ترا نبود گریز از دل ربایی

به دام و آشیان مرغ غمت راست
بسی بهتر اسیری از رهایی

دل از قیدم رهان کاین رشته برپای
ندارد فرق بندی یا گشایی

قوی تر بر وفایت عهد بستم
ز خوبان هر چه دیدم بی وفایی

شکیبایی مدار از ما تمنا
گذشت از صبر کارم در جدایی

چه دولت ها دهد دستم که یکبار
به سر وقتم به پای پرسش آیی

چو زلفت بار غم در هم شکستم
مرا ز آن حقه باید مومیایی

سرم بر عرش ساید گر کند باز
به چشمم خاک پایت توتیایی

مرا باشد شفا از آن لب تو مپسند
که من گردم هلاک از بی دوایی

به دوزخ رفتنش مشکل نباشد
تو گر همراه باشی با صفایی


#صفایی_جندقی
غزل شمارهٔ ۳۹۹


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

گروه ادبی فرهیختگان کشوری

/channel/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

🕊️


" In the end, we'll all become stories."

- Margaret Atwood


"در پایان، همه ما تبدیل به داستان خواهیم شد."

- مارگارت اتوود

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

کیم من دردمندی ناتوانی
اسیری خسته‌ای افسرده‌جانی

تذروی آشیان بر باد رفته
به دام افتاده‌ای از یاد رفته

دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد مشکل شود کار

نه دمسازی که با وی راز گویم
نه یاری تا غم دل باز گویم

درین محفل چو من حسرت‌کشی نیست
به سوز سینه من آتشی نیست

الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی به روز من نیفتی

میان بربسته چون خونخواره دشمن
دل‌آزاری به آزار دل من

دلم از خوی او دمساز درد است
زن بدخو بلای جان مرد است

زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش ز یک جنسند گویی

نه تنها نامراد آن دل‌شکن باد
که نفرین خدا بر هرچه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن
کم از ناپارسا زن پارسا زن

زنان در مکر و حیلت گونه‌گونند
زیانند و فریبند و فسونند

چو زن یار کسان شد مار زو به
چو تر دامن بود گل، خار زو به

حذر کن ز آن بت نسرین بر و دوش
که هردم با خسی گردد هم‌آغوش

منه در محفل عشرت چراغی
کزو پروانه‌ای گیرد سراغی

میفشان دانه در راه تذروی
که مأوا گیرد از سروی به سروی

وفاداری مجوی از زن که بی‌جاست
کزین بربط نخیزد نغمه راست

درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو سری با غیر دارد

جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشه‌ها کرد

مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را

ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی

تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هرسوی

ز امواج خروشان تندخویی
ز روز و شب دورنگی و دورویی

صفا از صبح و شورانگیزی از می
شکرافشانی و شیرینی از نی

ز طبع زهره شادی‌آفرینی
ز پروین شیوه بالانشینی

ز آتش گرمی و دم‌سردی از آب
خیال‌انگیزی از شب‌های مهتاب

گران‌سنگی ز لعل کوهساری
سبک‌روحی ز مرغان بهاری

فریب مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین‌چنگ

ز گرگ تیزدندان کینه‌جویی
ز طوطی حرف ناسنجیده‌گویی

ز باد هرزه‌پو نااستواری
ز دور آسمان ناپایداری

جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد

ندارد در جهان همتای دیگر
به دنیا در بود دنیای دیگر

ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی؟
وزین موجود افسونگر چه خواهی؟

اگر زن نوگل باغ جهان است
چرا چون خار سرتاپا زبان است؟

چه بودی گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی

چنین خواندم زمانی در کتابی
ز گفتار حکیم نکته‌یابی

دو نوبت مرد عشرت‌ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد

یکی آن شب که با گوهرفشانی
رباید مهر از گنجی که دانی

دگر روزی که گنجور هوس‌کیش
به خاک اندر نهد گنجینه خویش

#رهی_معیری
منظومه‌ها _ خلقت زن

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

"امضای جنگ" | اثر موسا گوموش

‌‎

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

🔸 #با_برگ
‌
حریق خزان بود!
‌
همه برگ‌ها آتش سرخ،
همه شاخه‌ها شعله‌ی زرد،
درختان، همه دودِ پیچان
به تاراج باد!
و برگی که می‌سوخت،
می‌ریخت،
می‌مرد.
و جامی _سزاوار چندین هزار آفرین_
که بر سنگ می‌خورد!
◽️
من از جنگل شعله‌ها می‌گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می‌نشست.
و باد غریب،
عبوس، از بر شاخه‌ها می‌گذشت،
و سر در پی برگ‌ها می‌گذاشت.
◽️
فضا را، صدای غم‌آلود برگی، که فریاد می‌زد،
و برگی که دشنام می‌داد،
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می‌کرد.
و در چشم برگی که خاموشِ خاموش می‌سوخت
نگاهی، که نفرین به پاییز می‌کرد!
◽️
حریق خزان بود
من از جنگل شعله‌ها می‌گذشتم
همه هستی‌ام جنگلی شعله‌ور بود!
که توفان بی‌رحم اندوه،
به هر سو که می خواست، می‌تاخت،
می‌کوفت، می زد،
به تاراج می‌برد!
و جانی،
که چون برگ،
می‌سوخت، می‌ریخت، می‌مرد!
و جامی
_سزاوار نفرین!_
که بر سنگ می‌خورد!
‌
شب از جنگل شعله‌ها می‌گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دودِ شب رو نهفتم
و در گوشِ برگی
_که خاموشِ خاموش می‌سوخت_
گفتم:
_مسوز این چنین گرم در خود، مسوز!
مپیچ این چنین گرم بر خود، مپیچ!
که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور،
تو را می‌دواند به دنبال باد،
مرا می‌دواند به دنبال هیچ...!
‌
#فریدون_مشیری
از دفتر: #از_خاموشی
‌

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان دارد
بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد

غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب
بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود
ندانستم که این دریا چه موجِ خون‌فشان دارد

ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشاق
به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد

چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل
که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد

خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شِحنهٔ مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گِران دارد

به فِتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
که آفت‌هاست در تأخیر و طالب را زیان دارد

ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بِنْشان که خوش آبی روان دارد

ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری
که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب
به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد


#حافظ
غزل شمارهٔ ۱۲۰

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

‏ای دور،
چونان فانوس دریایی
ای نزدیک
چونان خالی بر سینه‌ام
ای دور،
چونان خاطره‌ی کودکی
ای نزدیک
چونان نفس‌ها و اندیشه‌هایم
دوستت دارم

غاده‌_السمان

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

صبح بخیر ای باغ زعفران
صبح بخیر ای فرش هزار نقش کاشان
صبح بخیر به انگشتانت
که در میان انگشتانم آرمیده‌اند
و به بارانی‌ای که با من می‌پوشیدی
و به روزنامه‌هایی که سپیده‌دمان
با هم ورق می‌زدیم.

صبح بخیر
به کافه‌هایی که در آن‌ها بی‌وقفه سخن گفتیم
به بوتیک‌هایی که همراه تو به آن‌ها رفتم
به آینه‌هایی که در آن‌ها کنار هم ایستادیم
و آنگاه که سفر کردی
مرا بر قابشان تا همیشه حک‌شده باقی گذاشتی.


#نزار_قبانی
ترجمه #سعید_هلیچی

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

گروه ادبی فرهیختگان کشوری

/channel/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن‌برِ لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پِیَت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد مانْد زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نمانْد شاهی که چو چاکرم نیامد

خِرَدَم بگفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای مانْد و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تنِ پریشان تو و آن دلِ پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد


#مولانا
غزل شمارهٔ ۷۷۰

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…
Subscribe to a channel