1069
لطفاً موارد زیر را رعایت کنید: چت متفرقه و ارسال مطالبِ نامربوط با کتابِ مورد گفتوگو، ممنوع. ارسال مطالبِ لینکدار و هر گونه تبلیغ، ممنوع. روزهای آزاد: پنجشنبهها و جمعهها. فهرستِ کتابهای مطالعهشده در گروه: https://t.me/Fiction_11/4718
#برشی_از_داستان
#سمفونی_شماره_پنج_بتهوون
«چهقدر اینجا ساکت است! میخواهی موسیقی گوش بدهیم؟»
درست میگفت. نه شهر و نه خارج از شهر مثل حومه اینقدر ساکت نبود. سکوت جوری بود که انگار آدمها هم نفسشان را در سینه حبس کرده بودند. بابا داشت صفحهای را میگذاشت که از کتابخانه قرض کرده بود. «این را میشناسی، اما نه درست و حسابی، مطمئنم.»
سمفونی شماره پنج بتهوون بهعنوان موسیقی پسزمینه انتخاب عجیبی بود، اما مگر میتوانستم بخندم؟ بدون این اشتیاق و دلبستگی او، موسیقی هیچ جایی در زندگی من پیدا نمیکرد.
#روزی_روزگاری_دیروز
#حنیف_قریشی
برگردان: لیلا نصیریها
@Fiction_11
#سمفونی_سرنوشت
📎داستان مشهوری وجود دارد که بتهوون دربارهٔ چهار نت آغازین، با ملودی مشهور «تا تا تا تام!» گفتهاست: «سرنوشت اینگونه به در میکوبد.»، اما این نقلقول از طریق آنتون شیندلر، زندگینامهنویس بتهوون، نقل شده و اعتبار تاریخی آن محل تردید است. همچنین بتهوون عنوان رسمی «سمفونی سرنوشت» را برای این اثر انتخاب نکرده بود. با این حال، تفسیر سرنوشتمحور بهخوبی با حالوهوای موسیقی سازگار است: گویی نیرویی بیامان در برابر انسان ایستاده و او باید با آن روبهرو شود.
سمفونی شماره ۵ بتهوون میتواند تجسم موسیقیایی آن چیزی باشد که حکیم عمر خیام آن را «چوگان قضا» نامیدهاست:
«ای رفته به چوگان قضا همچون گو
چپ میخور و راست میرو و هيچ مگو
کانکس که تو را فکند اندر تکوپو
او داند و او داند و او داند و او»
📽️ دودل چائوس (Doodle Chaos) توانستهاست با ساخت این انیمشین فوقالعاده، داستان زندگی را به تصویر بکشد. آرامش زندگی، دستاندازها و طوفانهای آن را. از دست دادن کنترل آن، بالا رفتنها و پایین آمدنهایی که گاهی تا مرز سقوط و نابود شدن کامل پیش میرود. ولی ناگهان با پیدا شدن یک عشق، یک تکیهگاه و اندکی آرامش دیده میشود که البته آن هم موقتی است! نزدیک شدنها، دور شدنها، گاهی فقط یک حرکت موازی در کنار هم، و ناگهان دوباره تنها شدن.
@cripolotic
(مادر) طبیعتاً دلش نمی خواست ما بمیریم، بنابراین خودش مرد، از درون.
# روزی روزگاری، دیروز
سکوت جوری بود که آدمها هم نفسشان را در سینه حبس کرده بودند.
# روزی روزگاری، دیروز
البته الان که دقت کردم، دیدم انگار توی صفحهچینی کتاب یه بینظمیهایی هم شده.
Читать полностью…
سلام جناب رفیعی عزیز.
اول از همه این که بنده خادم تکتک اعضای گروه هستم، نه رئیس.
دوم این که هر برنامهٔ پیدیافخوان براساس اندازهٔ فونت، ممکنه صفحات رو پسوپیش کنه، اما در فهرستِ کتاب و شمارههایی که روی صفحات خورده، داستان از صفحهٔ ۱۵۱ شروع میشه و یک صفحه قبلش (صفحهٔ ۱۵۰ که عرض کردم) معرفیِ نویسندهست که خوندنش خالی از لطف نیست.
ممنون از همراهی شما دوست خوب. 🙏❤️
تابو شکنی در نهایت رهایی و آزادی
گفتن از خود بی هیچ واهمه و ترسی از قضاوت.
داستان گفتن از هیچ!
سلام
در نهایت همه ادمیم
اینکه تو چه جغرافیایی به دنیا بیاییم دست خودمون نیست
از این نژاد پرستی بدم میاد
چه نسبت به خود باشه چه دیگری
این بندگان خدا اوضاع خود کم بینی شون از ایرانیا هم بدتره
Читать полностью…
«روزی روزگاری، دیروز» (صفحهٔ ۱۵۰ کتاب)
نویسنده: #حنیف_قریشی
@Fiction_12
#برشی_از_داستان
سرباز از مادربزرگم میپرسد: «تو هم مائوری هستی؟»
مادربزرگ میگوید: «نه، من سرخپوست اسپوکنیام. مال ایالات متحد.»
سرباز میگوید: «جدی؟ راجع به قبایلتان یک چیزهایی شنیدهام، اما تا حالا سرخپوست آمریکایی ندیده بودم. تو اولیش هستی.»
مادربزرگم میگوید: «خیلی از سرخپوستها برای ایالات متحد میجنگند. برادری دارم که تو آلمان میجنگد. یکی هم تو اوکیناوا مفقود شده.»
سرباز میگوید: «متأسفم. من هم اوکیناوا بودم. وحشتناک بود.»
مادربزرگ میگوید: «من هم برای پات متأسفم.»
سرباز میگوید: «مسخرهست، نه؟»
«چی مسخرهست؟»
«اینکه ما رنگیها داریم دخل همدیگر را درمیآریم تا سفیدها آزاد باشند.»
#تو_گرو_بگذار_من_پس_میگیرم
#شرمن_الکسی
برگردان: امیرمهدی حقیقت
@Fiction_11
چنانچه در مورد این موضوع بیشتر جستجو کنید با مسائل عجیب تر و دردناکی روبرو خواهید شد
Читать полностью…
☢️ اسپوکنها و تاریخ استخراج اورانیوم
سرزمین قبیلهای اسپوکن (Spokane Reservation) در شرق ایالت واشنگتن با تاریخ استخراج اورانیوم در نیمهٔ دوم قرن بیستم ارتباط مستقیمی دارد.
در سال ۱۹۵۴، دو عضو قبیلهٔ اسپوکن به نامهای جیم لِبِرِت (Jim LeBret) و جان لِبِرِت (John LeBret) وجود اورانیوم را در سرزمین قبیلهای کشف کردند. اعضای قبیله سپس شرکت Midnite Mines, Inc را تشکیل دادند و برای استخراج معدن از طریق ادارهٔ امور سرخپوستان آمریکا (Bureau of Indian Affairs) قراردادهای اجارهٔ زمین دریافت کردند. بعدتر این شرکت با شرکت Newmont Mining شریک شد و شرکت Dawn Mining Company را تشکیل داد؛ نیومونت ۵۱ درصد و Midnite Mines، متعلق به اعضای قبیله، ۴۹ درصد سهم داشت.
معدن Midnite Mine یک معدن روباز اورانیوم در سرزمین قبیلهای اسپوکن بود. استخراج آن در سال ۱۹۵۵ آغاز شد و در دو دوره، از ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ و سپس از ۱۹۶۸ تا ۱۹۸۱ ادامه یافت. در مجموع، فعالیت معدن در سال ۱۹۸۱ متوقف شد.
سنگ معدن استخراجشده حدود ۲۵ مایل به سمت شرق، به کارخانهٔ فرآوری Dawn Mill منتقل میشد. مساحت محدودهٔ معدن حدود ۳۵۰ هکتار بود. بر اساس اسناد سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا (EPA)، در طول فعالیت معدن حدود ۲٫۹ میلیون تن سنگ معدن اورانیوم استخراج شد؛ همچنین حدود ۲٫۴ میلیون تن سنگ معدن کمعیار یا ذخیرهشده و حدود ۳۳ میلیون تن سنگ باطله در محل باقی ماند. این حجم عظیم مواد حاوی اورانیوم و سایر عناصر، بعدها به یکی از منابع اصلی آلودگی منطقه تبدیل شد.
فعالیت معدن برای اقتصاد منطقه نیز اهمیت داشت. در دورهٔ اوج تولید، نزدیک به ۵۰۰ نفر در معدن کار میکردند و تعداد زیادی از کارکنان را اعضای قبیلهٔ اسپوکن تشکیل میدادند. استخراج اورانیوم همزمان با ایجاد اشتغال، میراث زیستمحیطی و بهداشتی پیچیدهای برای جامعهٔ محلی به جا گذاشت.
پس از تعطیلی معدن، چالههای روباز، تودههای سنگ باطله و مواد کمعیار اورانیوم در محل باقی ماندند. بررسیهای بعدی نشان داد که این مواد میتوانند موجب انتشار اورانیوم، فلزات سنگین و مواد رادیواکتیو شوند. یکی از مشکلات مهم، زهکشی اسیدی معدن (acid mine drainage) بود؛ آب از میان سنگهای معدن عبور میکرد و میتوانست مواد آلاینده را به آبهای سطحی و زیرزمینی منتقل کند. بخشی از این آبها به Blue Creek میرسید که در نهایت به رودخانهٔ Spokane River متصل میشود.
انتقال سنگ معدن نیز پیامدهای زیستمحیطی داشت. در بررسیهای رادیولوژیک مشخص شد که مقداری از مواد حاوی اورانیوم هنگام انتقال با کامیون از معدن Midnite به کارخانهٔ Dawn در مسیر ریخته بود. شرکت استخراجکننده بعداً این نقاط را پاکسازی کرد و عملیات مربوط به جمعآوری و اصلاح آنها در سال ۲۰۰۵ تکمیل شد.
از نظر سلامت عمومی نیز نگرانیهایی دربارهٔ آلودگی ناشی از معدن مطرح شد. از مهمترین خطرات معدنکاری اورانیوم، مواجههٔ کارگران با رادون و محصولات واپاشی رادیواکتیو آن بود که میتواند در معادن زیرزمینی تجمع کند و استنشاق طولانیمدت آن خطر ابتلا به سرطان ریه را افزایش میدهد
بررسیهای بهداشتی مواد مختلفی از جمله اورانیوم، آرسنیک، کادمیوم، منگنز و ایزوتوپهای رادیواکتیو و محصولات واپاشی آنها را در ارتباط با آلودگی منطقه ذکر کردهاند. مسیرهای احتمالی انتقال شامل آب سطحی، آب زیرزمینی، ذرات موجود در هوا و فرآیندهای مرتبط با واپاشی رادیواکتیو بوده است.
جامعهٔ اسپوکن بعدها در برابر پیامدهای زیستمحیطی معدن سکوت نکرد. از دهههای پایانی قرن بیستم، اعضای قبیله و فعالان بومی برای پاکسازی، جلوگیری از انتقال پسماندهای بیشتر و پاسخگو کردن شرکتهای معدنی و دولت آمریکا فعالیت کردند. این تلاشها در نهایت در قرار گرفتن معدن در برنامهٔ Superfund و آغاز روند گستردهٔ پاکسازی آن نقش داشت.
معدن Midnite در نهایت به یکی از پروژههای مهم پاکسازی زیستمحیطی آمریکا تبدیل شد. این محل در سال ۱۹۹۹ برای قرار گرفتن در فهرست Superfund پیشنهاد شد و در سال ۲۰۰۰ رسماً در این فهرست قرار گرفت. EPA در سال ۲۰۰۶ طرح نهایی پاکسازی را انتخاب کرد و در سال ۲۰۱۲ توافقی میان EPA، وزارت کشور آمریکا، شرکت Dawn Mining و Newmont برای ادامهٔ پاکسازی شکل گرفت.
استخراج اورانیوم در میان بومیان آمریکا فقط به اسپوکنها محدود نبود.
Navajo (Diné) و Laguna Pueblo و Acoma Pueblo و Zuni Pueblo و Hopi و Ute و Ute Mountain Ute
نیز در مناطق دیگر آمریکا سابقهٔ از استخراج اورانیوم داشتند، بهخصوص ناواهوها (Diné) ) که تعداد زیادی معدن اورانیوم در مناطق آنان ایجاد شد.
📸سال ۱۹۵۴ و کشف اورانیوم در محل معدن Midnite. جیم و جان لِبِرِت، از اعضای قبیلهٔ اسپوکن در حال بررسی سنگ اورانیوم.
یکی از شاخص های مهم نویسندگان امریکای شمالی در "ساده نویسی" غیرمستقیم گویی با تمهید نماد و کنایه و استعاره است.
"لباس رقص" در داستان نماد طغیان و سرکشی در مقابل ظلم است.
دزدیدن لباس رقص، کنایه از عدم اجازه اجرای این رقص توسط ارتش است.
و سرطان همان انفعال و دربدری ست که اکنون جامعه سرخپوستان با آن مواجه شده است.
اگر جکسون بتواند این لباس را بدست بیآورد در واقع روح مبارزه و اتحاد بین قبایل مختلف (در داستان به فقر و آوارگی خیلی از قبایل متفاوت اشاره می شود) را مجددا" صاحب شده است.
نام داستان مورد اشاره شما "اردوگاه سرخپوستان" است.
داستان ده سرخپوست، داستانی ست که دو خانواده سوار بر گاری، سرخپوستان را کنار جاده می بینند و...
درود
۲ نکته در این داستان برایم جالب بود:
سمفونی ۵ بتهوون و
یک انسان چقدر خاک لازم دارد اثر تولستوی.
سمفونی ۵ معروف به سرنوشت (منابع اینترنتی) و تلاش دهقان طمع کار برای بدست آوردن زمین مجانی بیشتر در عنوان داستانی اشاره شده.
با توضیحی که در ابتدای داستان، نویسنده (حنیف قریشی) را معرفی میکند، بنظر می رسد قریشی در تلاش برای بدست آوردن یا بهتر بگویم زنده نگه داشتن هویت پاکستانی خود است.
و انتخاب سمفونی اشاره شده نیز بسیار هوشمندانه به نظر می رسد.
و اینکه مقوله هویتی در این داستان؛ آیا شبیه داستان قبلی است؟! جکسون در « تو گرو بگذار، من پس می گیرم»
سپاس از به اشتراک گذاری این داستان 🙏
وقتی لباس می پوشیدند (پدر و مادر) من خیلی خوشم می آمد. در چنین لحظات الهام بخشی معنای زندگی را پیدا می کردم.
# روزی روزگاری، دیروز
صحبتهاش مرا یاد زمانی انداخت که جایزه مقاله مدرسه را به خاطر رسالهام در باب وقت کشی برده بودم.
مطلب در این مورد نبود که چطور آدمها قادرند بی فایده وقتشان را دور بریزند، در مورد این بود که چطور می شود با فعالیت هر لحظه زندگی را پر کرد.
# روزی روزگاری، دیروز
ما در زمانه دروغ و فریب و بیگانگی زندگی می کردیم
ص-۱۵۵
سلام. متاسفانه دنیا به خوشآیند و بدآیند ما نمیچرخه.
Читать полностью…
📗#روزی روزگاری دیروز
✍#حنیف قریشی
🎙#محمد نجفی
🔸داستان کوتاه
تا آخر هفته، در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستان «روزی روزگاری، دیروز» از نویسندۀ انگلیسیِ پاکستانیتبار #حنیف_قریشی را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این مجموعهداستان بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید داستان را همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
نگاهی به داستان "گداها همیشه با هم هستند" اثر توبیاس وولف
در دنیای امروز و در میانه مباحث روانشناختی انسان و تضارب آرا بین مکاتب مختلف در تعریف و تبیین مرزهای اخلاق، بدون شک "اگزیستانسالیسم" همچنان یکی از پررنگ ترین نظریه های حوزه علوم انسانی محسوب می شود.
آزادی، انتخاب و قبول مسئولیت ناشی از انتخاب، همان مولفه های هستند که از دیدگاه طرفداران این مکتب، نسبت فاصله هر انسانی را با مفهوم اخلاق معین می کند.
توبیاس وولف در کانسپت سه گانه اخلاق- ماشین- انتخاب، مثلث قابل تامل و چالش برانگیزی، با ساختاری مینیمال و شخصیت محور طرح ریزی می کند که به جای حادثه، مخاطب با یک موقعیت داستانی مواجه است.
راسل نخبه علمی جوانی ست که بواسطه توانایی های علمی خود در "سیلیکون ولی" یعنی مرکز انفورماتیک آمریکا، با حقوق و مزایای عالی مشغول به کار است و بواسطه همین موقعیت و درآمد صاحب ماشین پورشه تارگا آخرین مدلی ست و اکنون بعلت رفع نقص جزئی آن را به تعمیرگاه "برونو" انتقال داده است.
حضور راسل در تعمیرگاه و مواجهه وی با "دیو" و "گرویس" بدنبال اختلاف نظر بر سر نام یک خواننده، منجر به شرط بندی بین وی و "دیو" و در نهایت برد راسل و گرفتن ماشین "دیو" می شود.
وولف در داستان خود بدون آنکه چیزی را برای مخاطب خود شرح دهد، با طرح ریزی یک موقعیت ناگهانی برای شخصیت اصلی، او را در شرایطی قرار می دهد که با توجه به آزادی او در انتخابش فاصله او را نسبت به مرزهای اخلاق معلوم می کند.
نویسنده فارغ از هر قضاوت و حتی تلاشی در جهت پاسخ به سوالات داستان، مرتبا" با بازتولید پرسش نزد مخاطب سعی می کند استحاله اخلاقی انسان در دنیای ماشینی معاصر و انفعال انتخاب او را در بزنگاهی اخلاقی به نمایش بگذارد.
دیو در حقیقت کهنه سربازی بازگشته از ویتنام و از یاد رفته نزد جامعه امروز است که سالها در شرکت کامپیوتری "هیولت پاکارد" بعنوان فردی باهوش مشغول به کار بوده است اما اکنون به علتی که مخاطب نمی داند او بیکار، درمانده، مستأصل و بدون هیچ امیدی به آینده است.
بنظر می رسد سیستم سرمایه داری حاکم نگاهی ابزاری به او داشته و اکنون که دیگر او هیچ گونه کارآیی برای سیستم ندارد در سکوت و به راحتی از چرخه تولید و حتی زندگی حذف شده است و بود و نبودش برای هیچ کس مهم نیست.
دقت و مرور بر این چرخه در حقیقت بیانگر نگاه ابزاری به انسان در مسیر تولید- مصرف است، مسیری که شخص را از جایگاه انسان به شی و شی وارگی تنزل می دهد.
راسل در واقع گذشته باشکوه دیو در تسلسل تولید- مصرف گرایی ست، چرخه ایی که بدون آنکه شخص متوجه باشد به تدریج آدمی را از روح انسانیت تهی می کند و این بنوعی بازتاب حضور ماشین و فنآوری در عصر جدید است.
راسل با اینکه می داند گرفتن ماشین دیو بلحاظ اخلاقی کار صحیحی نیست اما بعلت غرور، نگاه نخوت آمیز و احساس قدرت با توجیهات مختلف تلاش می کند رفتار خود را درست جلوه دهد.
در صحنه پایانی داستان و بعد از گذشت یکسال از موضوع شرط بندی، راسل در حالی دیو را می بیند که او در انتخاب برای عبور از وسط اتوبان مردد و مستأصل است و این رفتار نشان دهنده آن است که وی در دنیای که او را نمی بینند در حقیقت هیچ انتخابی ندارد.
توبیاس وولف، در داستان خود با ایجاد یک موقعیت بظاهر ساده اما عمیقا" انسانی، "رویای امریکایی" را به چالش می کشد.
توهم شیرینی که به مردم آمریکا در عصر ماشین و تکنولوژی با وعده کار و تولید، نوید یک زندگی رویایی را می داد. زندگی غرق در لذت، تفریح، سکس، مخدر، مشروبات الکلی، ارتباطات آزاد،...
اما حباب این توهم در مواجهه با حقیقت انسانی، در جامعه آمریکا بسرعت رنگ باخت.
شاید اوج هنر وولف را در این داستان بتوان در چیزهای که بیان نمی کند، دانست.
آیا راسل نیز مسیر دیو را طی خواهد کرد؟
شما چه فکر می کنید؟
حسین آزاده
#برشی_از_داستان
برگشتم پیش جونیور. هنوز تو این دنیا نبود. صورتم را آوردم دم دهنش تا خیالم جمع شود نفس میکشد. زنده بود. دست کردم تو جیب شلوار جینش. یک نصفهسیگار پیدا کردم. تا آخر کشیدمش و رفتم تو فکر مادربزرگ.
اسمش اگنس بود. چهارده سالم که بود، سرطان سینه گرفت و مُرد. پدرم همیشه میگفت معدن اورانیومِ قرارگاه یک همچین غدههایی تو تنش درست کرد. ولی مادرم میگفت مرض اگنس از شبی شروع شد که تو راه برگشت از مراسم رقص، یک موتورسیکلت زیر گرفتش. آن شب سه تا از دندههاش شکست، و اینطور که مادرم میگفت، دندهها هیچوقت درست و حسابی جوش نخوردند و مادربزرگ درست و حسابی درمان نشد. وقتی هم که درست و حسابی درمان نشوی، سروکلهٔ غدهها پیدا میشود و تو یک چشمبههمزدن میبینی همهجا را گرفتهاند.
کنار جونیور نشسته بودم و دود سیگار و بوی نمک و استفراغ تو دماغم پیچیده بود. از خودم پرسیدم یعنی میشود سرطان از وقتی افتاده باشد به جانش که لباس رقصش را دزدیدند؟ شاید سرطان از قلب شکستهاش شروع شده و بعد نشت کرده به سینههاش. میدانم که مسخره است، اما به خودم گفتم یعنی ممکن است اگر لباس رقصش را پس بگیرم، مادربزرگ دوباره زنده بشود؟
#تو_گرو_بگذار_من_پس_میگیرم
#شرمن_الکسی
برگردان: امیرمهدی حقیقت
@Fiction_11
به تناسب اشارهٔ الکسی به «اورانیوم» در ص۱۸. سرچ دربارهٔ ارتباط اسپوکنیها با معادن اورانیوم در واقعیت.👇🏻
Читать полностью…
درسته ببخشید چون دوتا داستان رو پشت سر هم خوندیم اسماشون رو جابجا گفتم .
Читать полностью…
و تصویری آن
با احترام و عشق تقدیمی من به کتابخوانان عزیز و دوستداران هنر خصوصا موسیقی