ketabkhaneadabi1398 | Unsorted

Telegram-канал ketabkhaneadabi1398 - کتابخانه ادبی

3632

کتابخانه ادبی 🔰🔰🔰🔰🔰 کانال کتابخانه ادبی دارای متنوع ترین کتاب های #ادبی #رمان #صوتی است. شما می توانید با جستجو کتاب مورد نیازخود را پیدا کنید

Subscribe to a channel

کتابخانه ادبی

دعوتید به گروه فرهیختگان⏬

/channel/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk

کانال های درسی و ادبی
/channel/addlist/rJ7kNxL3_pIzZGY0

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان می‌گفت فارابی حکیم هنرمندی بوده که نظیرش را دنیا به خود ندیده است، سازش را برمی‌داشته و می‌رفته وسط جماعت، شروع می‌کرده به زدن. مردم را به خنده وامی‌داشته که غش و ریسه می‌رفته‌اند، بعد دستگاه عوض می‌کرده، گریه‌شان را درمی‌آورده، و بعد همین‌جور که می‌زده، خوابشان می‌کرده و می‌رفته یک محله دیگر.

فکر کردم ما توی این دنیا، بین این همه آدم یک مرد این‌جوری نداریم که بتواند با سازش ما را به گریه بیندازد و روحمان را سبک کند.


✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

بچه که بودم خیال می‌کردم
همه چیز مال من است،


دنیا را آفریده‌اند که من سرم گرم باشد،
آسمان، زمین، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و حتی آن گنجشک‌ها برای سرگرمی من به وجود آمده‌اند.


✍ #عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

🎬
𝐒𝐭𝐢𝐥𝐥 𝐖𝐚𝐥𝐤𝐢𝐧𝐠 𝐁𝐞𝐬𝐢𝐝𝐞 𝐘𝐨𝐮
𝐒𝐮𝐫𝐫𝐞𝐚𝐥 𝐀𝐈 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 ♥️


از خودم می‌پرسم
زندگی چه چیزی کم دارد
هنگامی‌که زیبایی برای یک لحظه
از آن عبور می‌کند.
شاید هیچ!

- کریستین بوبن

------------------------------------

تو را سازی‌ست که سوزِ زندگی‌ست. 
من و تو موجی از رودِ حیاتیم. 
هیچ‌چیز همان جا نمی‌ماند که اکنون هست. 
اصلاً هر آنچه اکنون هست، دَمی‌ نمی‌ماند. 
این کائنات،  هردَم دگرگون می‌شوند.
زندگانی، انقلابِ هر دمی‌ست.


- مسیحا برزگر [ 📓 رقص زندگی ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

🎬 از سکانس‌های ماندگار فیلم دانتون
به کارگردانی آندری وايدا
و بازی خیره‌کننده ژرار دوپاردیو
[ و صداپیشگی منوچهر اسماعیلی ]


یادمان باشد،
او که به نام عدالت می‌آید
باید عدالت را برقرار کند
ورنه دشمن است.

🖋
#میخائیل_شولوخف [ 📓 دُنِ آرام ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

به‌ همین سادگی آدم اسیر می‌شود و هیچ‌کاری هم نمی‌شود کرد. نباید به زنان و مردان عاشق خندید. همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدن خودش زندگی کند، می‌خواهد پر بکشد.‌

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

جایی که خاطره هست خلا معنی ندارد.
وقتی که من بمیرم کسی مرا به یاد خواهد آورد و مرا باز خواهد گرداند.

✍
#نینا_سنکوویچ [ 📓 تولستوی و مبل بنفش ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

🅵🅰🅲🆃

با قلبی آهنی
به جنگ زندگی بروید،

زیستن نوازش شدن نیست.


- سوزان سانتاگ | 📖 یادداشت‌ها و خاطرات


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

غم همه عالم را تو سینه من جا داده بودند، به جای هوا انگار سرب می‌بلعیدم، گفتم: "نمی‌دانم چرا یکهو دلم گرفت." و مگر نمی شود آدم در کودکی یاد سال‌های بعد بیفتد؟

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

جهان کوهی است وهم‌آلود که به هر صدایی پاسخ می‌دهد.

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

📝🌻👌

تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت
تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت
قوت سرپنجه مشکل گشای فکر من
در ورق گردانی لیل و نهار از دست رفت
تا کمر بستم غبار از کاروان بر جا نبود
از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغهای ناامیدی یادگار خود گذاشت
خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت


تا نفس را راست کردم ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم نوبهار از دست رفت


پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم آیینه دار از دست رفت
حاصل عمر پریشان روزگارم چون صدف
تا نهادم پا ز دریا بر کنار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

- صائب تبریزی



@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

🍊🍃
📽 𝐒𝐞𝐯𝐞𝐧 𝐂𝐢𝐭𝐫𝐮𝐬 𝐀𝐮𝐫𝐚𝐧𝐭𝐢𝐮𝐦


□ "هفت بهار نارنج"
□ عاشقانه‌ای با چاشنی فراموشی
□ داستان عشق اساطیری شمس و طلعت
□ فیلمی که به علی نصیریان مدیون است.


🎬 کارگردان : فرشاد گل‌سفیدی
🔘 ژانر : درام || عاشقانه


آلزایمر یا همان زوال عقل از آن دسته بیماری‌هایی است که توجه نمایشنامه‌نویسان و نیز سینماگران را به خود جلب کرده و آثار زیادی با محوریت آن خلق شده است. در جشنواره چهل‌و‌یکم فیلم فجر، اثری ارائه شد که اسکلت قصه خود را بر این اساس بنا کرده بود.


"هفت بهار نارنج" ساخته فرشاد گل‌سفیدی قصه پیرمردی به نام شمس است که زمانی استاد ادبیات دانشگاه بوده و حال با نشانه‌های آشکار زوال عقل به کمک پرستاری به نام سارا زندگی‌اش را می‌چرخاند. سکانس نخست فیلم که در آن شمس در کنار همسر جوانش نشسته و از تپه مشرف به جاده به اتومبیل‌ها و سرنشین‌هایش نگاه می‌کنند، افتتاحیه هوشمندانه‌ای برای فیلمی است که قهرمانش به آلزایمر مبتلاست. چرا که فرد درگیر با این بیماری همواره همسر خود را جوان و به همان شکلی می‌بیند که در گذشته بوده است.


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

خندیدم و گفتم : "تا به حال کجا بودید؟"
"دنبال شما می‌گشتم، گمتان کردم."


خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند، مثل سوزن می‌شود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمی‌کنی، فرش را وجب به وجب دست می‌مالی، اما نیست. فکر می‌کنی خوب، حتما یک جایی گذاشته‌ام که حالا یادم نیست، بعد بی‌آنکه یادت باشد از ته دل فریاد جگر‌خراشی می‌کشی و می‌نشینی.



گفتم: "من هم دنبال شما می‌گشتم."
"دنبال من؟" و با دست به خودش اشاره کرد.
هوا گرم بود، زانوهام می‌لرزید، می‌ترسیدم صدای قلبم را بشنود.‌ مهم نبود که چه می‌گویم، مهم این بود که بگویم: "بله دنبال شما."
"چرا"


✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

یاد حسینا نمی‌گذاشت به کس دیگری فکر کنم.

مجسمه می‌شد و روی پله‌های ساختمان شهرداری همان‌طور منتظرم می‌ماند. اما من که نمی‌توانستم پام را از خانه بیرون بگذارم.

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

کاش تولد من هم می‌ماند برای بعد،
به کجای دنیا برمی‌خورد؟

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

دنیای کودکی‌ام به سرعت می‌گریخت و روزها تلخ می‌گذشت. گاهی احساس می‌کردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه می‌گردد که مردها شوهر زن‌ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را دربیاورند. زن موجودی است معلول و بی‌اراده که همه جرئت و شهامتش را می‌کشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند.
مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده می‌شد.

اما نمی‌دانم آیا خدا این جور تقدیر کرده بود،
یا من بداقبال بودم؟
این چیزها را من هرگز نفهمیدم.


✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگوها و پشت‌هم‌اندازها و حقه‌بازها اداره می‌شود، مرده شورش ببرد.

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

جنازه‌ی گذشته را
از روی دوشِ دلِ خود بردار و زمین بگذار. ✋🦋

- مسیحا برزگر [ 📓 رقص زندگی ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

صدای جاوید از پایین به گوش می‌رسید که می‌گفت چه کسی آن بالاست؟ چرا نمی‌خوابند؟ چقدر سرد شده؟ مگر تابستان نیست؟ و بعد ساکت شد.
گفتم: "چله تابستان هوا اطوار درآورده."
مادر گفت که سابقه نداشته و دنبال سرپایی‌هاش می‌گشت.‌ من گردسوز را روشن کردم.
مادر گفت: "خیال کردم من طوریم شده، اما واقعا سرد است."
جاوید از پله‌ها بالا آمده بود‌ و من در مه می‌دیدمش. گفت: "خانم‌جان، چی شده؟ طوری شده؟"
مادر گفت: "این پرفکشن‌ها را روشن کن، جاوید."
گفتم: "حالا؟ مردم به ما می‌خندند، چله تابستان و بخاری؟"
گفت: "سال و ماه به هم ریخته، علتش این‌ است که آدم‌ها به حق خودشان قانع نیستند. ظهر داشتیم از گرما خفه می‌شدیم، حالا از سرما نمی‌توانیم بخوابیم."


جاوید گفت: "این‌ها مال ظلم است، آه مظلوم خورشید را می‌کشد."
بخار دهنم را ها کردم، هوا کاملا زمستانی بود، و من مورمورم می‌شد. دست‌هام را از دو طرف به بازوهام گذاشتم و خودم را سخت بغل کردم.‌
جاوید نزدیک‌تر آمد، پوستین به دوش انداخته بود و می‌لرزید. گفت: "این صدای تیر مال کجا بود؟"
مادر گفت: "تو هم شنیدی؟"
جاوید سر تکان داد و گفت: "کلون در را انداختم."
مادر گفت: "تو چی فکر می‌کنی، جاوید؟"

جاوید گفت: "این سرما عادی نیست، یک جور عجیبی است، آدم وهمش می‌گیرد."


✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

امتحان کن. برایم بنویس. از شر هر آنچه بر تو سنگینی می‌کند با نوشتن برای من خلاص شو.

- اینگه‌بورگ باخمن، نامه به پل سلان



@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

📖✨✨
𝓖𝓸𝓸𝓭 𝓥𝓲𝓫𝓮𝓼
𝐌𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬
@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

کسانی که می‌توانند تا اوج شادی‌ها پرواز کنند، ممکن است در عمق غم‌ها هم غوطه‌ور شوند؛ طبعی که از خوشی‌ها نهایت لذت را می‌برد، در مقابل سختی‌ها بیش از همه می‌رنجد.

‏✍
#ال‌_ام_مونتگومری [ 📓 آن‌شرلی در جزیره ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

آن شب رزم‌آرا به ما گفت که هیچ‌گاه رو به خدا نماز نخوانده‌ایم، رو به هندوستان ایستاده‌ایم. و گفت که باز باید خدا را شکر کنیم که رو به روسیه نایستاده‌ایم. همه عبادات ما باطل است، و خدا قاصم‌الجبارین است.

من همیشه فکر می‌کردم خدا الرحم‌الراحمین است، و او گفت که پیغمبر در لحظه آخر زندگی به اطرافیانش نگاه کرد. عرض کردند بعد از شما چه می‌شود؟ فرمود یومُ‌البدتر، یومُ‌البدتر. برای همین دنیا روز به روز بدتر می‌شود، یوم‌البدتر. یک لحظه واژه‌اش را در ذهنم مرور کردم.‌ یومش عربی بود و بدترش فارسی. آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان می‌گفت که بدتر صفت تفضیلی است
.
دانستم که این هم باید از حقه‌بازی‌های امثال رزم‌آرا
باشد که حرف‌های خودشان را از قول بزرگان نقل می‌کنند، یأس و ناامیدی را در دل‌ها می‌کارند و بعد می‌گویند حالا ما آمده‌ایم که بهترش کنیم، قبله‌تان را صاف کنیم، و آنچه ما می‌گوییم راه رستگاری است
، بدبختی بزرگ بشر از چیست؟
از همین که آدم دینش درست نباشد و نداند که نداند که نداند، یا چه می‌دانم، آن‌کسی که بداند که نداند که بداند، در جهل بماند، شاید هم نماند. و آن شعر را دو سه بار تکرار کرد.

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

گفتم: "این جا مگر کجاست که این همه آدم رنگ‌وارنگ از زمین و آسمان سبز می‌شوند؟"

گفت: "جاهای دیگر فقط اسمشان دهن‌پر‌کن است، اما این‌جا، نقطه مهمی در دنیاست، گنج‌ها زیر این سرزمین خوابیده، ملکوم می‌گوید کوه پیغمبران شما یک کوه معمولی نیست، جادویی است."

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

اگر مرگ نبود بیشتر کارها را می‌گذاشتم برای بعد.
عجله نمی‌کردم و چون تنبلم با خیال راحت کارهایی که می‌خواهم انجام بدهم را بعداً انجام می دادم.


بعداً به جاهایی که دوست دارم بروم، می‌رفتم.
بعداً ورزش می کردم. بعداً کتاب‌هایی که دوست دارم بخوانم و فیلم‌هایی که دوست دارم ببینم را می‌خواندم و می‌دیدم. بعداً به آنهایی که دوستشان دارم سر می‌‌زدم. بعداً خبری از دوستانی که مدت‌هاست از آنها بی‌خبرم می‌گرفتم. بعداً بابت اشتباهاتم معذرت می‌خواستم و بعداً اشتباهات بقیه را می‌بخشیدم. بعداً می‌دویدم. بعداً یک شب رفقا را به یک چلوکباب عالی دعوت می‌کردم . بعداً سه روز هیچ کاری نمی‌کردم. بعداً سیگار را ترک می‌کردم. بعداً می‌رفتم قله توچال. بعداً مثنوی را می‌خواندم، بعداً طلوع خورشید را نگاه می‌کردم. بعدا چند نفری یک سفر با حال می‌رفتیم. بعداً همه کارها را می‌کردم، همه کارهایی که دلم می‌خواست را...
ولی مرگ هست. 

- سروش صحت

🎥 سکانسی از فیلم : جهان با من برقص
👤 نویسنده و کارگردان: سروش صحت


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

🍁🍂

تا نفس را راست کردم ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم نوبهار از دست رفت

- صائب تبریزی

@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

هیچکس نمی‌داند پروانه‌ها شب‌ها کجا می‌روند.
همه فقط بال‌بال زدنشان را می‌بینند... 🦋

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

من هیچ نمی‌دانستم. از میدان درآمدم، به طرف پس‌قلعه راه افتادم، کاروانسرای سنگی را هم آن‌جا دیدم. سال‌ها بود که دلم می‌خواست ببینمش. پدر می‌گفت مرکز اراذل، و هرگز مرا به آنجا نبرد.‌ می‌گفت که جای زن‌ها نیست. و حالا من همه زوایای تاریک آن کاروانسرای هزارتو را دیدم.

از یاد برده بودم که دخترم، و در آن لحظه به این فکر نمی‌کردم که مردها وقتی با آن سیبیل سربالا و چشم‌های براق زل بزنند به آدم، از بالا به پایین و از پایین به بالا، چشم‌های جستجوگری که انگار به زور می‌خواهد چادر آدم را پس بزند و سراپای آدم را یکباره ببلعد، آدم از خجالت آب می‌شود، ذوب می‌شود، لای دست‌های یک نفر فشرده می‌شود و به قدر قطره‌ای فرو می‌افتد، چِک.

✍
#عباس_معروفی [ 📓 سال بلوا ]


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…

کتابخانه ادبی

به هر روی وقتی دل به کار می‌دهم، توانم را بازمی‌یابم، استقلال سابقم را پیدا می‌کنم و از هر آن‌چه هستم رها می‌شوم. جز این هیچ دارویی برای خود سراغ ندارم.

📖 زنده باد عشق
نامه‌های‌ عاشقانه‌از آلبر کامو و ماریا کاسارس ۱۹۴۴تا۱۹۵۹


@ketabkhaneadabi1398

Читать полностью…
Subscribe to a channel