🍃🌸🍀🌺🍃🌸🍀🌺🍃
🚨 حکایت
خاطره ای از ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ حسابی :
ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻧﻘﻼﺏ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻫﺎﯼ ﻧﯿﺸﺎﺑﻮﺭ ﻣﺸﻐﻮﻝ
گذﺭﺍﻧﺪﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﺑﻮﺩﻡ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ، ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩﺍﯼ
ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﯿﻢ، ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﮏ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﻭ
ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﯾﺪ!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ.
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ،
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻧﻔﺲﻧﻔﺲﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪﺍﯼ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﮐﺘﺮ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺳﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﯿﻤﺎﺭﻩ...
ﺑﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﺎ ﺩﺭﺏ ﻋﻘﺐ ماشین ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻋﻘﺐ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺸﺴﺖ.
ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ
ﻣﺸﻬﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﺮﯾﺾ
ﺍﺳﺖ!!!
ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺯﯾﺮﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺧﻨﺪﻩای
ﻣﺮﻣﻮﺯﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ: ﭼﻮﭘﻮﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ
ﺑﺮﺳﯿﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ!
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺩﮐﺘﺮ ﻣﻌﺎﯾﻨﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﮔﯽ ﺩﺍﺭد.
ﺩﺍﺭﻭ ﻭ ﺁﻣﭙﻮﻝ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺳﺮ ﺯﺩﯾﻢ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ.
ﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯾﻢ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﮏ ﺗﻘﺪﯾﺮﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻭﺯﯾﺮ ﺑﻬﺪﺍﺭﯼ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩﯼ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﭘﻠﯽ ﺗﮑﻨﯿﮏ ﺗﻬﺮﺍﻥ را ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻧﻤﻮﺩﻩﺍﯾﺪ، ﺗﺸﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ...!
ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ، ﻫﺎﺝ و ﻭﺍﺝ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ، ﻭ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﻣﺎ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﻢ، ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪﻫﺎﯼ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻭ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎد.
ﺑﺎ ﻋﺠﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﯾﻢ ﻣﺎﺩﺭ
ﮐﺪﺍﻡ ﭘﺴﺮﺕ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺎﻧﮑﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ.
ﭘﺴﺮﻡ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺎﯾﺪ، ﻟﺒﺎﺱ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﯿﭙﻮﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ
ﻣﺤﻠﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
ﻣﻦ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻋﻬﺪ ﮐﺮﺩﻡ،
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﻧﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺻﻞ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺭﯾﺸﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻨﻢ...!
در زمان قدیم اعتقاد مردم بر این پایه استوار بوده است که زندگی را باید با شادی و نشاط گذراند و از غمها دوری کرد. به همین خاطر مردم به هر دلیلی و با هر مناسبتی به جشن و شادی و محبت کردن به یکدیگر میپرداختند.
طبق تقویم ایران باستان جشن چله تابستان را در گرمترین ماه سال اجرا میکردند؛ بنابراین این جشن تابستانی از اول تیرماه شروع میشده و تا دهم مردادماه ادامه داشته است. در واقع ۴۰ روز پس از شروع تابستان و وقتی گرما به اوج خود میرسید را چله تابستان مینامیدند.
این جشن همزمان با برداشت محصول برگزار میشده است و مردم برای سپاسگزاری به درگاه خداوند این روز را گرامی میداشتند.
یکی از مناطقی که چله تابستان را جشن میگیرند منطقه خراسان است. در این منطقه چله تموز از اول تیرماه آغاز شده و تا ۱۰ مرداد ادامه مییابد. طبق تقویم گناباد و بیرجند این زمان را چله بزرگ میشناسند و از ۱۰ مرداد تا آخر همین ماه را چله کوچک نامگذاری کردهاند.
#چله_تابستان #مبارک
📚داستان
نقل مىکنند که زمانى چهار برادر با هم به سفر رفتند. يک نجار، يک خياط، يک جواهرساز و يک دانشمند. شب هنگام به بيشهزارى از درختان گز رسيدند و تصميم گرفتند در همانجا اتراق کنند. اما آنان شنيده بودند که شيرى در آن حوالى زندگى مىکند. لذا تصميم گرفتند شب را به چهار پاس تقسيم کنند و هر يک از آنان سه ساعت کشيک بدهد و ديگران بخوابند.
پاس اول بهنام نجار افتاد. او براى گذران وقت، يک تکه چوب را بهدست گرفت و آن را صاف کرد و تراشيد. پس از گذشت پاس اول، نوبت به خياط رسيد. او مشاهده کرد که نجار با چوب، تنديس يک دختر را درست کرده است. خياط اين کار نجار را ستود و با خود فکر کرد که اين دختر نياز به لباس دارد. از اينرو مقدارى گِل از زمين برداشت و به آن شکل داد. و به تن دختر چوبى پوشاند. آنگاه نوبت جواهرساز شد. او ناگاه متوجه شد که اين تنديس نياز به زيورآلات دارد. لذا با سنگريزههائى چند، براى آن، گوشواره و گردنبند ساخت.
سرانجام دانشمند براى آخرين کشيک، پيش از طلوع آفتاب از خواب برخاست. او به تنديس چوبى با لباسهاى گلين و زيورآلات سنگى نگاه کرد و با خود گفت: ”من برخلاف همه دوستانم حرفهاى نمىدانم.“ وقت نماز صبح فرا رسيده بود. دانشمند وضو گرفت، سجادهٔ خود را پهن کرد و نماز گذارد. او پس از نماز، دعا کرد و گفت: ”خدايا من نمىتوانم نجارى کنم و نه مىتوانم خياطى کنم و نه جواهرسازي. اما از تو مىخواهم اين مجسمه چوبى را به يک دختر واقعى تبديل کني.“ تنديس، ناگهان از جا برخاست و به صحبت کردن پرداخت و به يک دختر زنده بدل گرديد.
وقتى هوا روشن شد، آن سه نفر از خواب بيدار شدند و ديدند که تکه چوب خشک به دخترى زنده تبديل شده است. لباس گِلىاش به جامهاى از مخمل سبز و سنگريزههاى دور گردنش به گردنبند طلا تغيير يافته بود. آنها در مورد اين دختر، با هم به نزاع پرداختند. و هريک از آنان فرياد مىزد که دختر از آن اوست. کار آنها - تقريباً - به دعوا کشيد اما در نهايت تصميم گرفتند براى حل مسئله خود نزد قاضى بروند. وقتى ماجرا را براى قاضى شرع تعريف کردند، رو به آنان کرد و گفت: ”گرچه توِ نجار، اين دختر را از ساقهاى تراشيدى و توِ خياط لباسهايش را از گل ساختى و توِ جواهرساز به سنگريزههاى بىمصرف جان دادى و زينتآلاتش را ساختى اما با اينهمه، اگر اين دانشمند به درگاه آفريدگار خود دعا نمىکرد تا آن را زنده سازد، اين دختر هيچگاه زنده نمىشد. از اينرو، دختر از آن دانشمند است و شما هيچ سهمى در آن نداريد.“
بدين سان جستجوگر يافت آنچه را که مىخواست
و عاشق ازدواج کرد با آنکه منتظرش بود
و انشاءالله هرکس که اينجا نشسته
همهٔ عمر شاد و خرم باشد.
✨ چرا بعضیها میگن بگو «درود»؟
میگن هر کلمهای انرژی و بار معنایی خودش رو داره.
«درود» از ریشهاش به معنای آرزوی نیکی
شادی و خیر برای طرف مقابله؛
به همین خاطر خیلیها معتقدن این واژه
حس مثبتتری رو منتقل میکنه🌱
البته مهمتر از خود کلمه، نیت و انرژیایه
که پشت اون قرار داره. چه سلام بگی
چه درود، وقتی از دل باشه اثر خودش رو میذاره ✨
#درود
شمع روشن ڪردن توےِ شامِ غریبان فلسفہء دردناڪ اما قشنڪَے داره…
توےِ صحراےِ ڪربلا
هیچ نورے نبوده
و حضرتِ زینب و اسیران
امشب با پاےِ پیاده
و در تاریڪےِ مطلق
بِ سمتِ شام میرن...
دلیلِ روشن ڪردنِ شمع در شامِ غریبان اینہ،
یادآورِ شمعِ وجودِ امام حسین علیہالسلام
در هدایتِ خلق هست ڪِ در عاشورا آب شد
و جسم پاڪاَش غرق در خون شد.😔💔
تنها که شدی صدایش بزن😔
او حسین است🖤
میداند تک وتنها شدن یعنی چی😢
در این روز معنوی🩶
دعا میکنم امام حسین علیه السلام 🖤
شفیع شما در روز قیامت باشه🙏
حاجت روا باشید دوستان 🙏
🥀هفتاد و دو پروانه
امروز برگرد شمع وجود 🕯
حسین ع می چرخند
تا جان خود را
هدیه ی نامش کنند😔
لبها معطر است
سلام ثارالله 💔
ساعات آخر است
سلام ثارالله 💔
روز دهم رسیده
و از سیب سرخ عشق❤
عالم معطر است سلام ثارالله 💔
روزعاشورا 🏴
آجرك الله بقيةالله💔
امیدوارم در این روز تاسوعا حسینی🖤
🥀حاجت هاتون روا
🥀درداتون درمون
🥀مشکلاتتون حل
🥀والهی همونی بشه
🥀که دلتون میخواد
تاسوعای حسینی تسلیت باد😔🙏
🏴✨🏴
روزتاسوعاروزپاكترين عشق است✨🖤✨
روز وفاداريست✨🖤✨
روز برادريست✨🖤✨
روز درس زندگيست✨🖤✨
روز اموختنست ✨🖤✨
روز ادب و احترامست✨🖤✨
روز جوانمرديست✨🖤✨
روز سقاى دشت كربلا✨🖤✨
حضرت ابوالفضل عباس(ع) است✨🖤✨
تاسوعا بر شما عزيزان تسليت✨🖤✨
خدایا 🙏
به حرمت تاسوعا🏴
و به حرمت سقاى كربلا
حضرت ابوالفضل عباس(ع)🖤
بابالحوائج🖤
نیکوترین سرنوشتها
حلالترین روزیها
پربارترین عزاداریها
صالحترین عملها
را برای ما مقدر بفرما🙏
الهی آمین 🙏
🏴فرا رسیدن اربعین حسینی تسلیت
سلام بر حسین(ع)
سلام بر عباس(ع)
سلام بر زینب(س)🖤🕊️❤️🔥
#اربعین_حسینی
#یاحسین
#یاقمربنی_هاشم
یک دقیقه مطالعه👌
برگرفته از کتاب : «... سرگذشت پرندهی کوکی ..»
نویسنده : «... هاروکی_موراکامی.. »
اگر انسانها تا ابد زندگی میکردند،
اگر پیر نمیشدند،
اگر بدون مردن، همیشه سالم در این جهان زندگی میکردند،
خیال میکنی هرگز به خود زحمت فکر کردن به چیزهایی را میدادند که الان ذهنشان را مشغول کرده؟
منظورم این است که ما دربارهی همهچیز فکر میکنیم، تقریبا همه چیز، فلسفه، روانشناسی، منطق، دین، ادبیات...
فکر میکنم اگر چیزی به نام "مرگ" وجود نداشت، افکار پیچیدهی اینچنینی هرگز به وجود نمیآمد...
انسانها باید بهطور جدی، به معنی زندهبودنشان و اینک اینجابودنشان فکر کنند، چون میدانند که روزی خواهند مرد.
درست است؟
اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر میکرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالا فقط فکر میکردند: «خوب کلی وقت دارم، بعدا بهش فکر میکنم.»...
ولی ما نمیتوانیم تا بعد صبر کنیم...
باید همین لحظه به آن فکر کنیم…
هیچکس نمیداند قرار است چه اتفاقی بیفتد...
ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم...
مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هرچه بزرگتر و نورانیتر باشد، ما را دیوانهوارتر مشتاق فکر کردن دربارهی چیزها میکند.
چراغی که خاموش شد…
و گواهی فوت
روزی روزگاری،
رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سالها در خانهای سازمانی و مجلل زندگی میکرد.
پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محلههای مسکونی نقل مکان کرد،
اما همچنان به مقام و جایگاه گذشتهاش میبالید.
هر عصر به پارک محله میرفت،
اما با کسی همصحبت نمیشد؛
زیرا احساس میکرد اطرافیانش همسطح او نیستند.
روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد،
اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش،
مقام گذشته،
ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:
«من اینجا زندگی میکنم،
چون این خانه،
ملک شخصی من است.»
این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:
«جناب رئیس…
چراغ را میشناسید؟
تا وقتی روشن است،
ارزش و اهمیت دارد؛
اما وقتی بسوزد و خاموش شود،
دیگر فرقی نمیکند ،
۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛
هر دو بی نور و بی استفاده اند.»
سپس ادامه داد:
«من پنج سال است که اینجا زندگی میکنم،
اما هرگز به کسی نگفتهام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بودهام.»
رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.
پیرمرد گفت:
«آقایی که سمت راست شما نشسته،
مدیرکل سابق راهآهن بوده است.
آن یکی که رو به رویتان نشسته،
یک ژنرال ارتش بوده است.
و آن مردی که در گوشه نشسته،
رئیس هیئتمدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.
با این حال،
هیچکدام هرگز از مقامهای گذشتهٔ خود سخن نگفتهاند.»
سپس افزود:
«ما همه،
از جمله من و شما،
چراغهای خاموششدهایم.
وقتی برق قطع شود،
دیگر فرقی میان رئیس پلیس و،
یک پلیس عادی نیست.»
خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛
اما مردم طلوعش را تحسین میکنند و غروبش را از یاد میبرند.
این حقیقت زندگی است.
مقام،
قدرت،
شهرت و عنوان،
همگی موقتی اند،
و هویت واقعی انسان نیستند.
اگر آنها را اساس ارزش خود قرار دهیم،
باید به یاد داشته باشیم،
که روزی همه پایان خواهند یافت.
زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛
شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز،
هرکدام در جریان بازی،
ارزش و جایگاه خود را دارند.
اما وقتی بازی تمام میشود،
همه دوباره در یک جعبه قرار میگیرند.
و در پایان…
هر اندازه که در زندگی مدرک،
نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،
آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد،
گواهی فوت است.
آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوههایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…
اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک،
اخلاق نیکو،
و اثر زیبایی است که،
در دل مردم بر جای گذاشتهایم.
خدایا،
عاقبت ما را نیکو گردان،
بهترین اعمالمان را پایان آن ها قرار ده،
و بهترین روز مان را ،
روز دیدار با خودت ،
قرار ده.
الهی آمین🙏
💫💫عزیزانت رو از حس خوب این دعا بی بهره نزار…
برایتان «وَ إِنْ یَكاد» میخوانم:
الهی از بلا به دور،
از چشم بد در امان،
و سایه ی مهر الهی از سرتان کم نشود:)💔🕊️🖤
داستان
در منزل دوستی که پسرش دانشآموز ابتدایی و داشت تکالیف درسیاش را انجام میداد، بودم.
زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: "این هم جایزۀ نمرۀ بیست نقاشیات."
پسر ده ساله، جعبۀ مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
و چند لحظه بعد گفت:
"بابا بزرگ!
باز هم که از این جنسهای ارزون قیمت خریدی
الان مداد رنگیهای خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره."
مادر بچه گفت:
"میبینید آقاجون؟
بچههای این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند.
اصلا نمیشه گولشونزد و سرشون کلاه گذاشت."
پدربزرگ چیزی نگفت.
برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانۀ هوشمندی نیست!
همان طور که هدیۀ پدربزرگ برای گول زدن نوهاش نیست.
و این داستان را برایشان تعریف کردم:
"آن زمان که من دانشآموز ابتدایی بودم،
خانم بزرگ گاهی به دیدنمان میآمد و به بچههای فامیل هدیه میداد،
بیشتر وقتها هدیهاش تکههای کوچک قند بود.
بار اول که به من تکه قندی داد، یواشکی به پدرم گفتم:
"این تکه قند کوچک که هدیه نیست!"
پدرم اخم کرد و گفت:
"خانم بزرگ شما را دوست دارد
هر چه برایتان بیاورد هدیه است!"
وقتی خانم بزرگ رفت،
پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچهها آرزو میکردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند. خانم بزرگ هنوز هم خیال میکند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: "ببین پسرم! قنددان خانه پر از قند است،
اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد،
چون نشانۀ مهربانی و علاقۀ او به شماست.
این تکه قند معنا دارد،
آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند
اما مهربان نیستند!
وقتی کسی به ما هدیه میدهد،
منظورش این نیست که ما نمیتوانیم، مانند آن هدیه را بخریم،
منظورش کمک کردن به ما هم نیست.
او میخواهد علاقهاش را به ما نشان بدهد
میخواهد بگوید که ما را دوست دارد
و این، خیلی با ارزش است.
این چیزی است که در هیچ بازاری نیست
و در هیچ مغازهای آن را نمیفروشند."
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش میافتم،
دهانم شیرین میشود،
کامم شیرین میشود،
جانم شیرین میشود..
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ.
امشب در سکوت شام غریبان، هر شعله نوریست برای یاد مظلومیت حسین (ع) و یارانش… 🖤🕯️
#شام_غریبان
#محرم_۱۴۰۵
اشک هایمان را 😢به مهمان خون دل ❤️🔥
دهمین روز از محرم دعوت کنیم 🖤
یا حسین ع🖤
السّلام علیک الباکین علی الحُسین 😭
عاشورا حسینی بر همه شیعیان عالم تسلیت باد🖤🏴
🖤 امام حسین ع به ما آموخت:
برای آن چه که اعتقاد دارید 🖤
♦️ایستادگی کنید
حتی اگر هزینه اش
تنها ایستادن باشد♦️
▪️الهی به دل شکسته حضرت زینب هیچ دلی نشکنه...🙏
▪️به دستهای کوچک حضرت رقیه، ناله هیچ طفلی در نیاد... 🙏
▪️به حنجر تیر خورده علی اصغر، همه دردها درمان شه...🙏
▪️به بدن پاره پاره علی اکبر، هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبینه...🙏
▪️به ناامیدی ابوالفضل، هیچ امیدی در این روزها ناامید نشه...🙏
▪️به غنچه زیبا قاسم، هیچ جوانی ناکام نشه...🙏
▪️به لب عطشان حسین، همه حاجت به خیر روا بشن....🙏
▪️به اسیری اهل بیت حسین، هیچکی سر دو راهی نمونه جز بین الحرمین....🙏
آمین یا رَبَّ الْعالَمین 🙏
سلام سروروسالارشهیدان🖤
سلام روزعاشورا🖤
سلام روزغمبار
سلام روزبی عباس🖤
سلام تشنگی طفلان
سلام زینب داغدار
سلام عزاداران حـسینی 🖤
امروزتون حسین پسند
شهادت امام حسین (ع) تسلیت باد🖤
هرکجا نوش کنی آب روان 😭
به لب خشک حسین(ع) شاه شهیدان صلوات 💔😭
♥️ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ
🖤وآلِ مُحَمَّدٍ
♥️وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
🖤برنام حُسینْ
♥️وکَربَلایش صَلَواتْ
🖤برنام ابوالفَضْل
♥️و وَفایَشْ صَلَواتْ
🖤براَهْلِ حَرَمْ
♥️به حَقِّ زَهراء(س)صَلَواتْ
🖤برجمله یِ یاوران مُولا صَلَوات
♥️ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ
🖤وآلِ مُحَمَّدٍ
♥️وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
روز تاسوعا واسه حاجته🙏
روزِ باب الحوائجه🖤
میگن واسطه میشه
میگن پیش خدا كم نمیزاره
معروفه به معرفت و وفا
هرچی ازخدا میخواید
قسمش بدین به عباس
الهی حاجت روا باشيد🙏
التماس دعا🙏
▪🥀به یکتایی قسم
▪🖤یکتا است عباس
▪🥀امیر کشور
▪🖤دلهاست عباس
▪🥀اگر چه زاده
▪🖤ام البنین است
▪🥀و لیکن مادرش
▪🖤زهراست عباس
▪🥀فرارسیدن
▪🖤تاسوعای حسینی تسلیت
🖤عبّاس علمدار کجایی که حسین یار ندارد
تنها شده او یـاور و سرلشکـر پیکار ندارد
یار دِگـری روبـروی دشمـن غـدّار ندارد
هنگامه رزم است و دگر میر سپهدار ندارد🖤
💚قمر بنی هاشم گرهگشای حاجاتتون باشه ان شاءالله 🙏