7235
آواز🎶🎻🎻شعر🎤🎧🎤دکلمه🖋🖋🖋 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد مولانای جان
💕به نام خدایی که جان آفرید
زمین وزمان ومکان آفرید 💕
💖 شعر 🎵🎵
🌹 دکلمه 💗🎶
🦋 موسیقی 🌸🎶
🤩🤩🤩🤩🔣🤩🤩🔣🤩🤩
🅱️🅱️🅱️🔢🅱️🅱️🅱️🅱️❤️
💜حضور شما باعث افتخار و روشنیبخش این محفل خواهد بود.🎆Читать полностью…
🍁#دکلمه🍁
خیلی عجله داشتم
بارون هم انگار نمیخواست بند بیاد
(رسیدن ی سواری)
انقلاب؟؟
ماشین ایستاد
منم سریع چترمو جمع کردم کنار راننده نشستم
برفپاکن خیلی سریع کار میکرد
بزور میشد خیابونو دید
خسته بودم
سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم و به پیاده روی خیابون زل زده بودم
تصویر درستی نداشتم
راننده پخش ماشینو روشن کرد
(شد خزان گلشن آشنایی)
موزیک مورد علاقت بود
یادمه هر وقت دلت میگرفت
یا حتی عصبی میشدی
از گرامافون قدیمی پخشش میکردی و میرفتی کنار پنجره رو صندلی میشستی و فنجون قهوهتو با فاصله به لبت میزدی
منم خیلی اروم بهت نزدیک میشدم
از لای موهات دستامو به شوهات میرسوندم و آروم نوازشت میکردم.امروزیا بهش میگن ماساژ.همینجور که فنجون قهوه تو دستت بود
سرتو به دستم تکیه میدادی و اون دستتو روی دستم میزاشتی و نوازشم میکردی
هیچ وقت نفس عمیقی که میکشیدی رو یادم نمیره
چون بعد از اون آرامش رو تو وجودت میدیدم
همیشه بهم میگفتی تو دلیل آرامش منی
چطور میتونی تو بدترین شرایط انقدر آروم باشی
میخام بهت بگم علت تمام این حس
خود تو بودی
آرامشم از وجود تو بود
چون تورو داشتم و برام همین کافی بود
میدونی یاد چی افتادم؟
یاد همون شب آشناییمون
اون شبم بارون میومد
چترم نداشتی
دعوتت کردم زیر چتر من هم مسیر بشیم
تا خونه رسوندمت
میخام بگم
تمام این سالها برای من همون طراوت و شادابی روز اول رو داشتی
بودنت رو دوست دارم
حتی بعد از این همه مدت
حتی حالا که دیگه نیستی
همین الان که قدمام سست شده
راستی
فردا روز قرارمونه
پنجشنبه س
یادم نرفته
منتظرم باش..
من سالها و ماه ها و روزها و حتی ثانیه ها رو برای دیدنت میشمارم
شد خزان گلشن آشنایی.....
#بداهه
#حامد_زکیان✍️
🌼#دکلمه🌼
از وقتے رفتهاے،
جهان صدایش را از دست دادہ …
نہ پرندهاے آواز مےخواند ،
نہ باد ، درختے را مےرقصاند ،
نہ باران ، پنجرهاے را مےڪوبد.
همهچیز ساڪت است ،
مثل من ،
ڪہ هر روز با سڪوت تو زندگے مےڪنم.
دلم برایت تنگ شدہ ،
نہ از آن دلتنگیهاے سادہ ،
از آنهایے ڪہ در استخوان مےنشینند ،
در خواب ریشہ مےدوانند ،
و در بیدارے ، با هر نفس ،
یاد تو را بہ جان مےریزند
بیآنڪہ ڪم شود ، بیآنڪہ تمام شود.
تو نبودے ،
و من یاد گرفتم چطور با خاطرهها قدم بزنم ،
چطور با عڪسها حرف بزنم ،
چطور با صداے ضبطشدهات بخندم
و چطور با نبودنت ، دنیایے بسازم
ڪہ همہ چیزش شبیہ تو باشد
جز خودِ تو…
عشق ،
گاهے همین است :
ساختن از هیچ ،
با امیدے ڪہ هر روز ڪمرنگتر مےشود
اما هنوز هست ،
هنوز نفس مےڪشد ،
هنوز منتظر است
ڪہ روزے، بےهوا ، برگردے …
#نرگس_صرافیان_طوفان✍️
🍂
رنگش پریده ،گاهی از همراهیِ من
شایدکه تب دارد کتاب کاهیِ من
پیشانی اش را بسته با یک بافه پولک
خیس عرق شد زیر باران ماهیِ من
آبی شده حس قلم سر می رود شعر
جارے شده در ذهنِ آب آگاهی من
سبکی به طرح ابر و باد آورده ذوقم
دورتو میگردد کبوتر چاهیِ من
آبستن شعر است دنیای سکوتم
پامیگذارد برجهان،تو راهیِ من
#اڪرم_نورانی
🦋#دکلمه 🦋
چشمامو بستم
سعی کردم حسش کنم
گرمی دستاش اولین چیزی بود که حس کردم
به داشتن دستاش فکر کردم
به اینکه این من، بدون دستاش چطوری میتونستم زندگی کنم
صدای نفس کشیدنش....
انگار نفسهام به نفسهاش بند شده بود
انگار با نفسهاش زنده بودم
ی نفس عمیق کشیدم
عطر تنش..
میدونستم هر آدمی بوی مخصوص خودشو داره
درست مثل اثر انگشت که هر کس نشونه خاص خودشو داره
چشمام بسته بود و خیلی عمیق نفس میکشیدم
عطر تنش تو وجودم نشسته بود
خیلی آروم بغلش کردم
سرمو رو سینهش گذاشتمو و آروم به صدای قلبش گوش دادم
حس میکردم این تپشا برای منه
ی قلب که تو سینه تو نباشه و برای تو بتپه
ی آرامش خاص
ی حس خوبِ داشتن
آره...
داشتن ی آدمی که همیشه کنارت باشه
یعنی ی امنیت
ی حریمِ خوبِ بودن
سرمو بالا آوردم
چشمامو باز کردم و نگاش کردم
زل زدم تو چشماش
ی لبخند رضایت ،گوشه لباشو بالا کشید
چشم دوخته بودم به لبهاش
که یهو بی صدا بهم گفت دوستت دارم
بودنت یعنی همین حسِ خوبِ داشتن
یعنی
همین که کنارمی
همین که دارمت
همین که هستی
توبمان با من......
به قولِ سنایی که میگه:
دل ز مهرت بر ندارم دلبرا تا زندهام
#حامد_زکیان✍️
😀#دکلمه😀
دستش رو قلبم بود
هر وقت میفهمید حالم خوش نیست
همین کار رو میکرد
میگفت من از زبونت که نمیتونم
حرفبکشم ولی قلبت با من حرف میزنه
راست میگفت. با قلبم خیلی رفیق بود
موهاش رو از جلوی صورتش کنار زدم و
گفتم به حرفاش گوش کردی؟
چی میگه؟
خندید و گفت خصوصیه
سرش رو گذاشت رو قلبم و شروع کرد
آروم حرف زدن
نمیدونستم چی داره میگه ولی انگار
داشتن باهم دردودل میکردن
دوربین سلفی گوشی رو روشن کردم و
گرفتم بالای سرش
میخواستم ببینم داره چیکارمیکنه
داشت پوست لبش رو میکَند
سرش رو از روی سینهم بلند کردم و
گفتم لبهات رو ببین، خون اومد
باز داری ناراحتیت رو سر شرابهای من
خالی میکنی؟
صورتش رو آورد جلو و گفت هان
چیه؟ شرابِ خونی دوست نداری؟
یه پیک دو پیک ده پیک
حالم که جا اومد تو بغلم دراز کشید
بهش گفتم قلبم چیزی بهت نگفت؟
یه لبخند زد و گفت قلبت میگه خستهای
میخوای بریم سفر؟
گفتم سفر نه.....دلم بیخبری میخواد
از همهچی،از همه کس
بریم یه جای دور
یه جا که خودم باشم و خودت
یه جهان دو نفره
خستهام ازشلوغی
رفت توفکر
شروع کردپوست لبش روکندن
دستش روگرفتم وگفتم باتوام زیبا
بریم یه جای دور؟
هرکه آمد خود را اندکی
از چشمان ما اَنداخت و رفت :)
#امیر_جدیری
🤩🤩🤩#دکلمه🤩🤩🤩
بیچاره پاییز ...
دستش نمک ندارد...
این همه باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند.
خودمانیم ...
تقصیر خودش است ؛
بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و
با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد ...
سیاست " تابستان " را هم ندارد
که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند
بیچاره .....
بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده
که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد !
او " پاییز " است
رو راست و بخشنده ...
ساده دل
فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای
آدم ها بریزد،
روزی ؛
جایی ؛
لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند ...
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند ...
یکی به این پاییز بگوید
آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای ...
دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی
برگ هایت میگذارند و میگذرند ...
تنها یادگاری که برایت میماند
" صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست " ....!
#ناشناس✍️
🎲♟دسترسی ویژه به کانالهای علمی🎲♟
♦️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود♦️
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🎓
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
🌸#دکلمه🌸
بیهوا به من زنگ بزن
مثلا وقتی روی تراس ایستادهای
سیگار میکشیو به آسمان نگاه میکنی بمن زنگ بزن
بگو ماه را که دیدم یادِ تو افتادم
یا وقتی دراز کشیدهای، دستت را روی چشمهایت گذاشتی که نور چراغ چشمت را نزد به من زنگ بزن
بگو هوایی نوازش دستهایت شدهام
وقتی قهوه مینوشی و تلخیش به جانت مینشیند به من زنگ بزن
بگو یادِ چشمهای تو افتادم
وقتی ظهرها از گرما کلافهای و خسته از کار به من زنگ بزن
بگو دلم خنکی پیراهنت را میخواهد
عصرها که هوس چای میکنی تا دم بکشد بمن زنگ بزن
بگو برایم شعر بخوان که گوشهایم دلتنگ صدای توست
یا وقتی نشستهای روی مبلو تنهایی فیلم میبینی بمن زنگ بزن
بگو جای سرت روی پایم خالیست
وقتی موسیقی گوش میدهی که موزون است بمن زنگ بزن
بگو قاب چشمهایم ریتم تن تو را کم دارد
وقتی روی تختت از این شانه به آن شانه میشویو بیخوابی بمن زنگ بزن
بگو آغوشم بیتاب همآغوشی توست
وقتی پشت فرمان ماشینت توی ترافیک گیر افتادهای و عصبی و ناآرامی بمن زنگ بزن
بگو عطرت از چهاردیواری این اسب آهنی پریده است
بیهوا بمن زنگ بزنو مرا هوایی کن که در هوای خواستن تو همیشه هوا برای نفس کشیدن هست!
#مهلا_بستگان✍️
🌾#دکلمه 🌾
« از تو »
#خلیل_کیا✍️
🍂
جز هوای تو نرُستم در هوای هیچکس
دل ندادم پای چشم دلربای هیچکس
جام دل گرچه تهی، فیضِ خماری میبرم
دل نمی بندم به ساقی و عطای هیچکس
هر که را دیدم به تعمیر دلی نو می رود
کهنه زخمِ من بمان، بی ادعای هیچکس
بارها باران زد و رد تو را شستم به اشک
من نیاوردم به جایت جای پای هیچکس
از زبانت شوکران مینوشم و مثل شِکر
نیست شیرین جز کلامت ، گفته های هیچکس
رج به رج می بافمت با تار اشک و پود غم
من به محراب تو شادم ، دلگشای هیچکس
سالها از رفتنت بگذشت ، اما مانده ای
چون شراب کهنه در چشمم برای هیچکس
بسکه تو بالا بلندی در مقام دلبری
کی به پایت میرسد مهر و وفای هیچکس
#اڪرم_نورانی
⭐️#شعر⭐️
گفتم ڪـہ دلتنگم بیـا اے آنڪہ درمان منی
گفتے ڪنارم هستے وهموارہ در جان منی
گفتم نمانـدہ در دلم شورے دگر از عاشقی
گفتے اگر لیلے شوم،مجنون و حیران منی
گفتم مرا بـا بوسہ اے از عشق مهمانم نما
گفتے همیشہ یڪ بغل از بوسہ مهمان منی
گفتم ڪـہ دیگر بعد تو نورے ندارد محفلم
گفتے ڪہ شمع روشن هر جمع پنهان منی
گفتم بمان با رفتنت مشڪن تو پیوند مرا
گفتے ڪہ درعشق وجنون هم عهد و پیمان منی
گفتم ڪہ عڪست ماندہ در چشمان خیسم تا ابد
گفتے ڪہ هرشب تا سحر در اشڪ چشمان منی
گفتم برایت یڪ غـزل شاید غزل خوانم شوی
گفتے ڪہ خود درشاعرے تڪ بیت دیوان منی...
#آنجلا_راد✍️
📖#شعر📖
بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست
وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست
شاعر بدون شعر یعنى لال! یعنى گنگ
در چشم هاى گنگ اما حرف دل پیداست
با شعر حق انتخاب کمترى دارى
آدم که شاعر مى شود تنهاست یا تنهاست
هرکس که شعرى گفت بى تردید مجنون است
هر دخترى را دوست مى دارد بدان لیلاست
هر شاعرى مهدى ست یا مهدى ست یا مهدى ست
هر دخترى تیناست یا ساراست یا رى راست
پروانه ها دور سرش یکریز مى چرخند
از چشم آدم ها خل است از دید من شیداست
در وسعتش هر سینه داغ کوچکى دارد
دریا بدون ماهى قرمز چه بى معناست
دنیا بدون شاعر دیوانه دنیا نیست
بى شعر، دنیا آرمانشهر فلاطون هاست
من بى تو چون دنیاى بى شاعر خطرناکم
من بى تو واویلاست دنیا بى تو واویلاست
تو نیستى وآه پس این پیشگویى ها
بیخود نمی گفتند فردا آخر دنیاست
تو نیستى و پیش من فرقى نخواهد کرد
که آخر پاییز امروز است یا فرداست
یلداى آدم ها همیشه اول دى نیست
هرکس شبى بى یار بنشیند شبش یلداست
#مهدی_فرجی
🪻#شعر🪻
شده با زمزمهیِ مرغِ سحر
اشک در چشمِ تو جاری بِشود
بشکند بغض گلوگیرِ دلت
تا دلت صبحِ بهاری بِشود
شده با غنچهیِ لبخندِ گلی
پشت یک پنجره عاشق بشوی
دل بِبندی به غزالی وحشی
داغ در سینه شقایق بشوی
شده در کوچه بنبست شبی
به هوایِ نگهی بنشینی
یا به امیدِ لبِ خندانی
سر به زانو به رهی بنشینی
شده در عالم رویا یک شب
دست در دست نگارت باشد
زلف بر شانه پریشان کرده
زیر یک سقف کنارت باشد
شده آغوش خیالت دلِ شب
پیرهن بر تنِ دلبر باشد
خانه از عطرِ تنِ تبدارش
تا سحرگاه معطر باشد
همهیِ عمر به امیدِ وصال
دل سپردم به سیه چشمی مست
حیف شد حیف که در فصل خزان
شبنمی بود که بر خار نشست
#شاهد_سنقری✍️
💕به نام خدایی که جان آفرید
زمین وزمان ومکان آفرید 💕
💖 شعر 🎵🎵
🌹 دکلمه 💗🎶
🦋 موسیقی 🌸🎶
🤩🤩🤩🤩🔣🤩🤩🔣🤩🤩
🅱️🅱️🅱️🔢🅱️🅱️🅱️🅱️❤️
💜حضور شما باعث افتخار و روشنیبخش این محفل خواهد بود.🎆Читать полностью…
🤍#شعر🤍
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینم دیدار آشنا را
دهروزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقهٔ گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُّکارا
ای صاحب کرامت شکرانهٔ سلامت
روزی تَفَقُّدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخوش که صوفی اُمُّالخَبائِثَش خواند
اَشهیٰ لَنا و اَحلیٰ مِن قُبلَةِ العَذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینهٔ سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسیگو بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ میْآلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
#غزل۵
#حضرت_حافظ
🤍بیستم مهرماه، در تقویم رسمی ایران روز بزرگداشت خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی، شاعر بزرگ ایرانی ملقب به «لسانالغیب»، نامگذاری شده است.🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
شاعری که غزلهایش پس از قرنها همچنان بازتابدهنده عمیقترین احساسات انسانی، از عشق و رندی گرفته تا نقد ریاکاری اجتماعی است و دیوان او یکی از ستونهای اصلی ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی به شمار میرود.
🌹#شعــــــر 🌹
پیغام فرستادم:،پیشم بِنِشین چندی
از فاصله ات با من،هرچند که خرسندی
پیغام فرستادی:این خواهش بیجایی است
ای شیشه مگر داری،با سنگ چه پیوندی؟
گفتم:نده آزارم،شیرینِ غزل هایم
هر بار نپیچانم،با حیله و ترفندی
خندیدی و خندیدی،آنقدر که رنجیدم
با لحن بدی گفتم:کافر به چه میخندی؟!
گفتی:به تو ای نادان،فرهاد شدی اما
افسوس ندانستی،دل را به که میبندی
برخیز که عمرت را،بیهوده تلف کردی
آن کوه کذایی را ای کاش نمیکندی
بر عکسِ خیالاتت،من تلخ تر از زهرم
دل را به چه خوش کردی؟اخلاق به این گَندی؟!
گفتم:تو چه میدانی،از ذائقه ی عاشق؟
شاید تو برای من،خوشمزه تر از قندی
گیرم که غلط باشی،ای فکر غلط عمری
درگیر تو میمانم،از بس که خوشایندی
با هر غزل و شعری،کُلّی قَسَمَت دادم
برگرد که مدیونِ یک عالمه سوگندی
رودی که سرازیری،از چانه به پیراهن
پر آب تر از کارون،اندازه ی اروندی
احساس مرا هر کس،عاشق شده میفهمد
هر جا بروم هستی،انگار به من بندی
شاید کنش ذهنی،یا واکنش مغزی
مجموعه ی اینهایی،یک جور فرایندی
روشن شده شیرازم،از تابش روی تو
خورشید بخارایی یا ماه سمرقندی؟
ترکی؟عجمی؟کوردی؟..هم دوره ی مایی یا...
خان زاده ی مغروری،از سلسله ی زندی؟
یک بطرِ شرابی یا،یک شیشه گلابی که
سوغاتیِ اعلایی از خطه ی میمندی؟
گفتند که زیبایی،با چشم خودم دیدم
صد مرتبه زیبا تر ،از آنچه که گفتندی
چسبیده به دل مهرت،آنگونه که انگاری...
حک کرده تو را بر دل،نقاشِ هنرمندی
با این غزل ناقص،توصیف نخواهی شد
قانع نشدم آخر،ماندم به چه مانندی!
اینگونه که می افتم،با گریه به سجاده
تردید ندارم که،از جنس خداوندی
اغراق که نه اما...از دیدِ منِ عاشق...
آنقدر بزرگی که...انگار دماوندی
#محمد_رضا_نظری✍️
🤍#شعر🤍
تماشایت شروع عشق در شبهای بارانیست
مرا آغاز کن با خود، جهان جای تماشا نیست!
چنان بی اختیارم کرده گندمزار موهایت
که شرح حال من مانند موهایت، پریشانیست
پریشان کن وجودم را پریشان و پریشان تر
که فرق عشق با عادت، همین میزان ویرانیست
غمی زیباتر از این عشق در دنیا نخواهی دید
که آغازش پریشانی و پایانش پشیمانیست
به بغض و گریه هایم قول دادم شانه هایت را
همین انگیزه ی طی کردن شب های طولانیست
گناه دلبری کردن تمامش گردن یوسف
که در این عشق بدنامی سزاوار زلیخا نیست
به داروها نیازی نیست وقتی که تو را دارم
علاج خستگی هایم، فقط آغوش درمانیست!
تو را از درد تنهایی،مرا از عشق ترساندند
هزاران دوستت دارم در این تردید زندانیست
من از دیوانگی در اولین دیدار فهمیدم
که امکان فرار از عشق، با دیوار حاشا نیست
نبودی باز امشب هم، خیالت را بغل کردم
به لطف عشق، با تنهایی ام تا صبح مهمانیست
تو تنها تکیه گاه امن در روز مبادایی
بیا! شبهای تنهایی کم از روز مبادا نیست
تمام شهر احوال مرا با چتر می پرسند
که بی تو آسمان روزگارم خیس و بارانیست
#علی_صفری✍️
شراب و عیشِ نهان چیست؟ کارِ بیبنیاد
زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا وَز سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چُنین گره نگشاد
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ
از این فَسانه هِزاران هِزار دارد یاد
قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟
که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفاییِ دهر
که تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
نمیدهند اجازت مرا به سِیرِ سفر
نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگ
که بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
#حافظ✍
#اڪــرمـ_نورانی 🎧
😊#شعر😊
رﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺑه ﻤﻦ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﻣﻌﻠﻢ ” ﺁ ” ﺭﺍ
ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺴﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” ﺑﺎ ” ﺭﺍ
ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺁﻭﺭﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﺍﺣتتر ﺑﺨﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺯﻧﮓ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺑﯽ ﺑﮑﺸﻢ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ
ﺗﺎ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﻼ ﺭﺍ
ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺩﻫﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮐﺴﺮ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺟﻬﻞ
ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺁﻣﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻨﻬﺎ ﺭﺍ
ﮔﻔﺖ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﭘﻨﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺯﺍﻍ ﺭﺑﻮﺩ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﺣﻘﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
گفت ” ﺁ ” ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺰ ﮐﻼﻫﯽ ﺩﺍﺭﺩ
ﻋﺸﻖ ﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮐﻼﻩ ﻣﺎ ﺭﺍ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ
ﭘﺲ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍ
ﺩﺭﺱ ﺩﻫﻘﺎﻥ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮد ﮐﻪ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﮐﻨﺪ ﺩﺍﺭﺍ ﺭﺍ
ﺷﻮﻫﺮ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﯿﺎﺩ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺁﺏ
ﮐﺮﺩ ﭼﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺳﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﺍ
ﺑﻮﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﻪ ﻣﺮﺍﺩﺵ ﻧﺮﺳﯿﺪ
ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﮐﻨﺪ ﮐﺒﺮﯼ ﺭﺍ
ﮐﺎﺵ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻋﻮﺽ ﺭﻭﺑﻪ ﻭ ﺯﺍﻍ
ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺯﯾﺮﮐﯽ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻗﺎﯾﻢ ﻣﻮﺷﮏ
ﻣﺘﻮﻗﻒ ﻣﯿ ﮑﺮﺩ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﺁﻣﻮﺧﺖ
ﻣﺎ ﻏﻠﻂ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ” ﺍﻟﻒ ” ﺗﺎ ” ﯾﺎ ”
# حبیب فرقانی✍️
🤍#شعر🤍
شدم درگیر چشمانت، تو از آغوش پائیزی
تو حتی با خیالت هم، به فکرم شعر میریزی
منم که تند و بی پروا، برایت شعر می گویم
تو هم برعکس من هستی، شدیدا اهل پرهیزی
برایت شعر میسازم، تمام خاطراتم را
تو خیلی ساده می گوئی، عجب شعرِ غم انگیزی
نگاهت آتشین باشد، ،دلت مانند یک برکه
گره در دست تو مانده، که ذوقم را برانگیزی
بیا خوبی کن و یکبار، صرف از فعل رفتن کن
چه بگریزی ز ابیاتم؟ که بر زخمم نمک ریزی
عجب چشمی تو داری که برایش شعر میسازم
تو هم در جام من هر دم، غمی روی غمی ریزی
#هوشنگ_ابتهاج✍️
😀#شعر😀
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهاست هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید…
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درۀ غم میگذرند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش؛
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من…
#هوشنگ_ابتهاج✍️
🤍#شعر🤍
" امشب "
#غفار_حسین_نژاد_رافع
🤍#شعر🤍
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوشتر از اینت ندانم.
وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،
به غیر از زهر شیرینت نخوانم.
تو زهری، زهر گرم سینهسوزی،
تو شیرینی، که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی، که جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستی از توست.
بسی گفتند: – «دل از عشق برگیر!
که: نیرنگ است و افسون است و جادوست!»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است، اما … نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تبآلود،
تنم را در جدایی میگدازد
از آن شادم که در هنگامهی درد،
غمی شیرین دلم را مینوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد:
مرا مهر تو در دل جاودانیست.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
تو را دارم که، مرگم زندگانیست.
#فریدون_مشیری
❤️#شعردونفره💙
❤️آمدے گفتے ڪہ بعد از این دوایم مے شوی
بر تلاطم هاے دریا نا خدایم مے شوی
💙در نسیم صبحگاهے گاهگاهے با امید
ساز و نے بر لب بگیرم تو نوایم مے شوی
❤️در هوایت پا نهادم در درون بحر عشق
گفتہ بودے در شب طوفان هوایم میشوی
💙باز مے تازد غزل بر سرزمین قلب من
با همین یڪ دو غزل راز بقایم مے شوی
❤️دور گشتہ زندگے از چشم بے تاب خیال
بال پرواز و دلیل هر چرایم میشوی؟
💙مردم و احوالے از من را نپرسیدے عزیز
مقصد پرواز من را ، تو سمایم مے شوی
❤️من ڪہ در مهر و عطوفت پر ز احساسم بگو
گاہ با لب خندہ ای مرد وفایم میشوی؟
💙شڪل دیگر من ندیدم در قوافے هاے خود
با دل پر مهر خود شاهے برایم میشوی؟
❤️در نگاهت موجے از مهر و وفا دیدم ولی
دست بستم پیش تو خاص ثنایم میشوی؟
💙زورق بشڪستہ ام در ساحل چشمان تو
با همین حالت بگو نور سرایم میشوی؟
❤️سخت باشد، آنڪہ مے خواهے نباشد مال تو
عهد ڪن ڪہ شانہ ے امنے برایم مے شوی
❤️خانم
💙 آقا
#هماڪشتگر✍️
😊#دکلمه😊
گاهی دلم ..
برای آدمها تنگ میشود؛
برای روزهایی که دلها،
پناه یکدیگر بودند،
نه دیوارهای بلندِ بیاعتمادی...
چه شد که لبخندهایمان کوتاه شد
و حرفهایمان
بوی خستگی گرفت؟
آدمها هنوز کنار هم راه میروند،
اما انگار هرکس
در جزیرهای
دور از دیگری زندگی میکند؛
دستها نزدیکاند
و دلها فرسنگها فاصله دارند.
این روزها
بیش از آنکه
از رفتن آدمها بترسم،
از ماندنِ آدمهایی میترسم
که دیگر شبیه گذشته نیستند...
کاش هنوز کسی پیدا میشد
که بیهیچ دلیلی مهربان باشد؛
کسی که وقتی جهان
از پنجرههایش غبار میگیرد،
با یک کلمهی ساده
دوباره امید را
به خانهی دل برگرداند.
دلم میگیرد
از این همه آدمِ خسته،
از این همه دلِ ناگفته،
از این همه «خوبم» گفتنی
که پشتشان
هزار بغض پنهان شده است...
شاید جهان
بیش از هر چیز
به کمی انسانیت نیاز دارد؛
به دستی که بیمنت گرفته شود،
به دلی که بیقضاوت بفهمد،
و به مهری که
هنوز بلد باشد
بیدلیل،
آدمی را خوشحال کند...
#فریبا_گودرزی✍️
🦋#دکلمه🦋
کاش برایِ دوست داشتنمان دنبالِ بهانه هایِ موجه نمی گشتیم ،
دنبالِ یک تاریخ ، یک مناسبت ، یک روز ... که در تقویمِ دلِ عزیزانمان خاطره اش کنیم .
باورکنید هر روز می شود بدونِ مناسبت دوست داشت ،
بدونِ دلیل ، هدیه داد ،
بدونِ تاریخ ، شاد بود ،
و بی بهانه در آغوش کشید ...
این ماییم که مهربانیِ مان را "زمان دار" کرده ایم !
این ماییم که به سکوت و غرور و انکار ، عادت کرده ایم !
آدم ها نیاز دارند که هر روز ، دوست داشته شوند ،
آدم ها از بی مهری و بی توجهی ، پیر می شوند ...
آرزو می کنم هیچ کس در جهان ، طعمِ تلخِ نادیده گرفته شدن را نچشد ،
و هیچ کس برایِ دوست داشته شدن ، در انتظارِ روزِ تولدش نمانَد !
کاش بی هیچ بهانه ای ، هوایِ هم را داشتیم ،
کاش آدم ها را بدونِ تاریخ می خواستیم !
#نرگس_صرافیان_طوفان
🧡#دکلمه🧡
برای یک بار هم که شده، تو هوایی شو،
یار جان!
پایت را بگذار روی ساحل خیس عاشقی ،
دلت را به دریا بزن...
جزر و مد قلبت را هم زنجیرش کن به دورترین بندرگاه تقدیر و سرنوشت ...
می دانستی نامت که می آید گلهای انار شیراز، روی گونه های من به دنیا می آیند...؟
خبر داری شمالی ترین شالیزارهای دلبستگی ، نذر آمدنت می شوند ...؟
سالها هست که کبوتران دیار بی قراری ،
به شوق چشمان سیاه تو،
دانه از سرانگشتان انتظار چشمهای من
برمی دارند...
" من اما خواب دیده ام... "
باور دارم که یک روز ،
دستی در آسمان،
تقویم زمینی ما را ورق خواهد زد ....
و اسفند هزار ساله ی نبودن هایت،
در بزم وصال سرانگشتان من با پریشانی گیسوان آشنای تو،
تحویل بهار خواهد شد...
تا مرداد به آخرین ثانیه هایش نرسیده،
و التهاب این تابستان،
نفس باغچه ی دوست داشتنت را بند نیاورده،
بیا ، یار جان ... !
#آزاده رمضانی✍️
🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛
🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی
🌐 سیاسی 🥢 👨🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب
✔️ هر کانال و گروه پیش از معرفی، بهدقت بررسی شده است.✔️
🌙#شعر🌙
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن،
ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوانِ سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناهِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا،
ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من میمانم و بیدادِ بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی،
اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
#مهدی_اخوان_ثالث