7235
آواز🎶🎻🎻شعر🎤🎧🎤دکلمه🖋🖋🖋 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد مولانای جان
🦋#شعر🦋
کجا جدا شـوم از تو که بعد از آن تو نباشی
کسی که داده مرا از خودم امان ، تو نباشی
کجـای زندگیَـم دست می دهد کـه به تلخـی
گـریزم از تـو و آغـوش مهـربان ، تـو نباشی
کجـای گـریه بخنـدم ، کجـای خنــده بگـــریم
کـه پشت گـریه و لبخند، تـوامان تـو نباشـی
کـــدام قصـه بسـازم کــه بــی تـو رنگ نبـازد
کدام شعـــر بخوانـم که در دهان تـو نباشـی
به رغـم عشـق من و تو، سپاه بد دلی و شک
هـــزار جهـد بکــردند در جهـان ، تــو نباشـی
تــو را اگــــر چـه نمـی یابمت ، هنــوز برآنــم
که در مکان تو نگنجی که در زمان تو نباشی
هزارچشـم تو از هر کجاست خیره به سویم
کجا نگاه کـنــم من کـه این و آن تـو نباشــی
#عبدالجبار_کاکایی
💚#دکلمه💚
پیرزن تنهایی بود بی بی زهرا، یخچال نداشت، شاید پول نداشت یا شاید احساس نیاز نمیکرد، آن وقتها کسی زیاد گوشت و آذوقه تو یخچال نمیگذاشت. اگر پول داشتند روزانه میخریدند غذایی میپختند و خلاص. بی بی مثل خیلیها برای آب خنک کوزه داشت اما آب یخ خیلی دوست میداشت. به قول خودش: جگرش حال میومد با آب یخ.
دم غروب راه میاُفتاد میآمد خانه ما و موقع رفتن یک قالب بزرگ یخ میگرفت و میرفت. حواسمان نبود اما این یخ گرفتنها بهانهای بود برای درآمدن از بی کسی، برای شبنشینی و کوتاه کردن شبهای تنهایی. توی جایخی یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش "کاسه بی بی زهرا" بود.
درِ خانه اگر باز بود بی در زدن میآمد تو و اگر سر شام بودیم فوراً یک بشقاب هم میآوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شال گردن و جوراب پشمی میبافت و باهاش که حرف میزد توی هر جمله یک "ننه" میگفت. ..
یک شبِ تابستان ، مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ بی بی زهرا، پرده را کنار زد و آمد تو. بچهی فامیل که از ورود یکباره یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد. بچه را آرام کردیم و فوراً کاسه یخ بی بی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را میانداخت توی زنبیل بی بی آرام گفت:
"ننه! از این به بعد دَر بزن.......!"
ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بیحرف رفت. و بعد از آن، دیگر بی بی زهرا پیِ یخ نیامد. کاسهاش ماند توی جایخی و روی یَخِش، یک لایه برفک نشست. یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانهی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد.
گفت: "دیگه آبِ یخ نمیخورم، ننه!"
آب تو کوزه هم خوبه..
نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچههایش بی هوا بُرده باشندَش خانه سالمندان. او توی خانه ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک "پسر".
یک درِ آهنی، یک در نزدن و حالا...
و حالا حرف پدر، ننه را پرت کرده بود به دنیای تنهاییش و فهمیده بود که این پسر برای او پسر نمیشود.
بی بی یک روز داغ تابستان مرد توی تشییع جنازهاش کاسهی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قد یک پسر مادر مرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. یادمان باشد یک حرف یک عکس العمل، یک نگاه کولاک میکند گاهی. کاسه یخ بهانه عشق و مهربانی بود، خدا می داند که کاسه یخ هر کدام از ما کی؟ کجا؟ در یخچال دل چه کسانی هزار بار برفک گرفت و شکست و پَرت شد و دیده نشد. یا بگذاریم آدمها آب کوزهشان را بخورند یا اگر آب یخی بهشان دادیم دیگر ازشان دریغ نکنیم.
#سودابه_فرضی_پور✍️
💛#دکلمه💛
وعده هایِ بهشت و جهنم منم!
بهشت همین جاست گوشه یِ قلبم!
جهنم همینجاست گوشه یِ قلبم!
من بهشت بودم
من خود ، جهنم بودم!
و فردای ِ نبودنم
چه چیزی داشتم برای ماندن؟؟
هیچ!...
شاید خاطره ای تکه تکه در خیال ِ "کسی"؟
عطری؟
خوابی؟
یا شاید از شنیدن ِ صدایی شبیهِ صدایِ من در خیابانی شلوغ گردن بکشی و بعد...
چه خواهد ماند از من؟؟
جز ریز ریزه های ذات ِ من!
ریز ریزه های ِ بهشت و جهنمِ درون ِ من!
پراکنده در هوا؟
گوشه ی چشم ِ "کسی"؟
گوشه ی دل ِ "کسی"...
یا دلتنگی ِ" دو چشم"؟
از من چه خواهد ماند؟
آه...
آیا از من
دلتنگی ای بر دل ِ تو خواهد ماند؟؟
ما خود بهشت و جهنم ِ خویشیم!
و دلتنگی بر دل ِ آدمی ،
هم بهشت بود هم جهنم!
و بهشت دلتنگی ِ اوست که دوستش داری.
و جهنم،
دلتنگی ِ او که دوستش داری و نداری اش!
آه...
آیا از من
دلتنگی ای بر دل ِ تو خواهد ماند؟؟
#معصومه_صابر✍️
🧡#کلمه🧡
مرد و زن ندارد! آدمها با بیتوجهی و نادیده گرفته شدن، از درون میمیرند. درون هر انسان یک کودک معصوم و بیگناه نشسته که حواسش به جزئیترین رفتار آدمها هست و از بیتوجهی و تبعیض، مچاله میشود در خودش و از دنیا میترسد و هرچه بیشتر میترسد، بیشتر فاصله میگیرد و فرق است میان زمانی که آدمی تنهایی را انتخاب میکند با زمانی که آدمی تنهایی را ترجیح داده! در ترجیح، یک نوع اجبار و گریز هست که در انتخاب نیست.
مرد و زن که ندارد، آدمها را ببینید، وقتی میخندند، وقتی حرف میزنند، وقتی تلاش میکنند و وقتی با تمام اشتیاق، شما را برای معاشرت و همصحبتی انتخاب کردهاند.
نگذارید آدمی از درون بشکند و شما بزرگترین دلیلش باشید...
#نرگس_صرافیان_طوفان ✍️
❤️#دکلمه❤️
دلبر من نمیگم قبل از تو هیچکسی رو دوست نداشتم
من نمیگم قبل از تو نشده از بی خبریِ کسی،دلم شور بزنه
من نمیگم تا حالا فکر نکردم بدونِ چشمای سیاهت که نگاهم میکنی من غرق تو میشم دلبر میدونی با کسی جز تو،نمیتونم زندگی کنم..
اما یه چیزی این وسط بین من باتو که من دچارِ سو تفاهمش شدم،خیلی فرق میکنه.
من بعد از یه مدت کوتاهی که نداشتمت یهو به خودم اومدم و فهمیدم که
هر روز بیشتر داره حالم خراب میشه
هر روز بیشتر دارم حس هایی که تو بهم دادی رو تجربه میکنم که با هیچکس مشترک نیست
هر روز بیشتر دارم رو پای خودم میمونم و وبا
و جودت هر روز کوچیک ترین چیزا میتونن کُلی خوشحالم کنن
اما هرچی بیشتر از نبودنِ تو که میگذره دلم بیشتر برات تنگ میشه
هر روز کلی اتفاق خوب میفته که من حتی بهشون لبخندم نمیزنم
نداشتنِ تو،حالِ بدش،مثل حالِ بدِ شباییِ که من حالم خوب نیست ویاد خاطرات دو نفره مون میفتم ولبخندی روی لبهام میشینه
نداشتنِ تو مثلِ صبحِ شنبه، تنهاییِ بعد از شلوغی حس ِتلخیِ که هیچ چیزی جز اومدنت جبرانش نمیکنه...
و اینا رو دلبر گفتم تا بدونی یعنی من شاید قبلاً کسی رو دوست داشتم ولی از وقتی تو وارد زندگی دو نفره من و خودت شدی
من حتا خودم را بیشتر از تو دوست دارم
اگه یک روزی پای قولت نمونی من مث ایینه هزار تیکه میشم
اما دلبر چشم سیاه تورو واقعاً دوست دارم.
#امیرعلی_کشاورزیان✍️
⭕️بهترین های تلگرام در یک لیست
➖➖➖
☑️ترانه ها و خاطرها
@avazasil_irani
☑️دانلود رایگان کتابهای ممنوعه
@freeforbiddenbooks
☑️کتاب صوتی و فیلم مفهومی
@ArchiveAudio
☑️کتب صوتی نایاب زندگینامۀ مشاهیر
@feqdanedel
☑️زیباترین اشعار
@av_baroon
☑️روانشناسی با طعم هیجان
@ravantahlilgar
☑️کتب PDF نایاب و خطی
@KFP_BOOKS
☑️آموزش ماساژ ویوگا
@yougasozok
☑️شعر و دلبری
@dellbari2
☑️معلوماتی موردنیاز باسوادها
@atelaateomom
☑️زیبایی های آفرینش
@stiiiiicker
☑️شُورِشِعرپاتوق دلهای شاعرانه
@sarayesheergazall402
☑️شُورِشِعرپاتوق دلهای شاعرانه
@sarayesheergazall402
☑️هنـر ارتبـاط با دیگـران
@Adab_Moasheratt
☑️آموزش دکوراسیون منزل
@ZibaManzel
☑️کانال داستان ترسناک نیکوتین
@nicotini0
☑️شاهنامه آسان و روان
@ShahnameKFP
☑️یک فنجان کتاب گرم
@ketabkhaneadabi1398
☑️اخبار تنوری داغ
@SA_KFP
☑️بلبلی برگ گلی
@Bolbolibargegoli1397
☑️دفاع شخصی در خیابان
@SD_KFP
☑️اشتباهات رایج زبان
@Fixenglish1
☑️جعلیات ادبی
@jaliateadabi
☑️مجله ی هنری
@tasavirhonarie
☑️اطلاعات تاریخی ناب
@KFP_IrShah
☑️کافه موزیک
@moosigi98
☑️اینجا ورزشکار باش
@MaryamTeam
☑️تاپ ترین موسیقی ها
@RS_KFP
☑️خفنترین ریمیکس های ایرانی
@Tabriz_Remix66
☑️طبیعـت درمانـی
@Khonehghadimi
☑️مستندهای علمی تاریخی سیاسی
@socialpoliticaldocumentaries
☑️با موزیک زبان یاد بگیر
@Englishliteraturemagazine
☑️کافه رویاگوشه ای دنج ورویایی
@DreamCafe1018
☑️کافه رویا،گوشه دنج ورویایی
@DreamCafe1018
☑️کتابخانه بزرگ ادیان، فرهنگ باستان
@Zardoshti_book
☑️گروه فراتر از مرزهای دانش
@Scientific_Discourse
☑️کوتاه ولی بهشدّت مفهومی!
@its_anak
☑️درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
☑️شعررا به دست اهلش برسانید.
@hharfe_del
☑️کتاب های ممنوعه صوتی
@MOBAREZAAAN
☑️دلبری به سبڪ شـعر
@Saghiye_Sher
☑️جهان از دریچه علم
@Discourseees
☑️موسیقی گلهای جاویدان ایران
@golhayejavidaneiran
☑️مستند ممنوعه و نایاب
@MutedDocsKFP
☑️پوشش زنده اخبار جنگ
@PN_KFP
☑️کانون زبان
@English_ili
☑️موسیقی و سینمای نوستالژی
@mykhatereha
☑️کتابخانه ممنوعه
@KETAB_MAMNUE
☑️پی دی اف و پادکست روانشناسی
@KHATZENDGII
☑️فقط گرامر
@usuk1
☑️آرشیو کامل کتاب و فیلم کوتاه
@Archivesbooks
➖➖➖
کانال مورد نظر را انتخاب و جوین کنید
🌸#دکلمه🌸
شب هایی که چشمانت
بستر آغوشم میشود
وسرت را تکیه گاهم می کنی
غرق لذت میشوم
قلبم بی امان می کوبد
بی آنکه بدانی
دستانت را "آفرودیت"
قوس هلال شبم میشود
نمی دانی من غرق تو میشوم
ونمی گذارم عطرت از یادم برود
وقتی دستانت را
شتابان لای موهایم
ولبهایت را شراب لبهایم میڪنی
انسداد اشکهایم هلالی میشود
دور گونه هایم می چرخد
آنجا که صورتم از تکرار بودنت
لذت میشود
وتو نوازش هایت را
در قدم های سرباز جانم رژه میروی
آبشار اقیانوس،
ضربان قلبت
مرا به اوج دوست داشتنت می برد
باد موهایت را پریشان می کند
آنجا که کهکشان ها
ازنامت هیچ میشوند
عطر نفسهایت
حرفی برای سراییدن
نبض ریه هایم نیست
تمام مرا باعشق ،جاودانه ات پر کرده ای
با طنین صدای خواب الودت
مرا باهوشه چشمی
در ایوان دلتنگی هایم صدایم کن
با ناز وادا می گویم
جانانم
میگویی :غمخوارم
انیس شکیبای احساسم دوستدارم
لال میشوم
سکوت بارقه های احساست
آن لحظه که شب آغوشت
پیراهن هیچم میشود
وتمام تمامیت مرا تمام می کند
امشب زندگینامه ام راتو بخیر میڪنی
تو همانی که کهکشان آغوشت پرتوی از
خداست دلم باتو عجین میشود
شراب تاک مستی ات
تشنگی جانم میشود
فقط سخت وتنگ مرا در آغوشت بگیر
جایی که نقطه ی چین نگاهت
دلبری پنج حس داشتنت میشود
حس می کنم عطر گلبرگ موهایت را
مسح می کنم لمس می کنم
حیای عاشقانه هایت را
گوش می دهم به باورهایی که
تو مرا میسازی
گاهی شعر میشوم
به تو چنان وابسته میشوم
افتاده نگاهت در دلواپسی دقایق راکد میشوم
دگرازمن چیزی نمانده
گریزانم ازتو چشم بسٺه أم
دیده گانم تر شده اند
و نبضم نمی تپد
نیستی ومی دانم
هیچ کس دراین شبها همنشینم نیست
کسی در انتهای جاده
ردیف قافیه هایم نمیشود
کاش ثور فلکی خوابم بودی
تانگاهم نظری بر درگاهت بود
#آنیل_آچلار
🪻#دکلمه🪻
شب های بسیاری به دیدارت آمدم
تو در خواب بودی و من
با تو حرف زدم
آهنگ نفسهایت را گوش کردم
نگاهت کردم
و بارها دست هایت را گرفتم و با خود به سرزمینِ قلبم بردم
چقدر دیدنی می شوی
وقتی که خوابی
وقت هایی که حواست نیست
و چشمان خمارت.
مست از رویاهای زیبایی ست
که در ذهنت قدم میزنند
تودر خوابی ناز فرو رفته ای
ومن سالهاست که شبها به تو. سر میزنم
من سالهاست که بدون آنکه بدانی
پاورچین به دیدارت می آیم وُ
با موج موهای زیبایت عاشقی می کنم
من سالهاست که شبها پیش تو می نشینم
دوتا چای داغ میریزم و با تو گپ میزنم
من سالهاست که هر شب برای تو شعر های شاملو و شهریار و سهراب می خوانم
هنوز هم بیصدا می آیم
جوری که کسی نفهمد من کجا میروم
هنوز هم من چشمانم را از همه میدزدم
تا کسی از چشمانم به رازم پی نبرد
هنوز هم در ظاهر محکمترین مرد جهانم
مردی با قلبی سنگی
کسی چه میداند که من کجا قلبم
را جا گذاشته ام
کسی چه میداند که من دیوان شعرهایم را سالهاست برای چه کسی می سرایم
کسی چه میداند که من هر شب
در خیالم به تو سر میزنم
برایت شعر می خوانم
آخر تو خودت گفته بودی که صدای من برایت ژلوفن هست و تمام دردهایت را آرام می کند
من هنوز هم با تو ولی بدونِ تو
هر شب تنها پیاده روی می کنم
و گاهی یواشکی
وقتی که حواست نیست
چشمانم را می بندم و
آرام می بوسمت
کسی نمی داند که من هرشب عاشقی هایم را تا صبح کش می دهم
و صبح آرام به خواب میروم
تا شب بشود
و باز تو را داشته باشم....
#رامین_عباسی
🌸#دکلمه🌸
یعنی میخوام بگم خوبه حالم دکتر . بیترم خیلی . از پریشب که نشسّیم
زیر بارون باهار و آواز خوندیم در رثای قامت دلبر ، بیتریم . هان ؟ پاییزه ؟ نه بابا باهاره . پاییز کجا بود ؟
پاییز اونیه که دلبر بیاد جلو چشممون ، اون ور خط موزاییکا ، ببینیم دستش تو دست یارشه ، دل بِبُریم ،
ابر شیم بارون بیاد نارنجی بشه دنیا . پاییز نیست که ، باهاره هنو، امید داریم.
هی یکّه به دو نکن با من . باهاره دکتر. می شینیم بیخ دیوار ، تکیه میدیم سرمون رو عقب ،
راهرو رو بو می کشیم . باقی میگن راهرو بوی بتادین و شاش و الکل میده و دوا . واسه ما راهرو بوی دلبر میده . حالیته ؟
دلبر بیاد از اون سر راهرو سمت ما ، لبخند خوشگله رو بفرسّه سمتمون بشیم
پادشاه دنیا از بس که رویین تنیم و گور پدر بیکسی . باز نیشت وازه که ؟
دکتری تو ؟ کجا درس خوندی ؟ یادت ندادن یکی حرف میزنه نخندی ؟ حمال .
دارو نمی خواد هی قرص قرص . قرص و کوفت . جاش به این یارو پرستار چاقه بگو وقتی ما نشسّیم
زیر بارون به خودخوری و ذکر مصیبت ، نیاد هی پاپی ما بشه که بیا برو تو سرما میخوری .
سرما نمیخورم . گرما نمیخورم . به جون خودت دکتر ، حتا دیگه مدتیه غصه نمی خورم .
هوا رو می بلعیم ، همون هواست که دلبر توش نفس میکشه دیگه .
همون نی ؟ همونه . هوا رو میدیم بره تو ، بعد یکی می شیم با دلبر .
تو گوشمون اون آقا هنرمنده آواز میخونه که این همه عاشق داری چطو حسودی نکنم ؟
مام دلمون می گیره بغض می شیم ، شوما که غریبه نیسّی ، یه وقتام گریه می کنیم ،
انگار بچه باشیم و تو بازار بزرگ گم شده باشیم ومیون این همه زن چادری یکیشون ننه ما نباشه .
خوبم دکتر . از پریشب که کله مو کوبیدم به میله های شوفاژ ، خیلی بیتره حالم ، سبک طورم .
حالا یه طناب قایم کردم زیر تخت ، فردا بعد صبونه می خوام برم خودمو آویزون کنم از اون شاخه کلفته هس رو درخت بزرگه .
نه که باهاره ، درخت مونده بی برگ و بر ، خجالت میکشه . از اون ور مام گل بشیم ، دلبر گل دوست داره ، میاد دیدنمون . نمیاد ؟ میاد .
خوبم دکتر . برو به سلامت ……
#حمیدسلیمی
🌺#دکلمه🌺
میگم دلبر
اصلا ی طوریم انگار خستم
نمیدونم خودم خستم روحم خستس
دلم خستس
خسته از ادما و حرفاشون
خسته از حرفای که مونده تو گلوم
خسته از بغضای وسط خنده هام
خسته از انتظار:) از حال خوبی که
هرچی میگردم پیداش نمیکنم
خستمااا اونقدر خسته که زورم به خستگیام نمیرسه
من زورم به نبودنت نمیرسه
بلد نیستم نبودن تورو
خودمو گم کردم تو نبودنت
تموم جونم درد میکنه تو نبودت
بنظرت قرص جان درد داریم ؟؟؟
مث این قرص سردرد که میریم داروخونه میگیم
اقاا ببخشید!
قرص ژلوفن دارین ؟
برا سردرد میخام!
برم بگم اقا قرص جان درد داری؟
تموم جونم از درد نبودش داره تیر میشکه
ی دوز بالا بهم بدید ک یکم دردمو اروم کنه
دارم اب میشم تو نبودنت
این تار موهای سفید توی موهام یادگار توعع
خیلی برام عزیزن
اخه فکرو خیالت داره منو از پا میندازه
من حتی الانم ندارمت
ولی فکر از دست دادن تو داره منو دیوونه میکنه
بااینکه اصلا ندارمت
اینقد از نبودنت و دوست داشتنت مینویسم
اینقد نوشته هام بین این جماعت دست به دست میشه ک
تا ی روزی ی جایی ب گوشت برسه که
نبودنت چطوری ویرونم کرده
اومدی دل بردی دل ندادی رفتی
اومدی شدی مکافات قلب من پسر خوب
میشنوی؟؟؟
دیگه صدا نفسامم نمیاااد
به دار کشیده منو بغض نبودت
ولی جدی نمیشه برگردی؟
من حوصله ی کسیو جز تو ندارم
اخه دلبر
فراموش کردنتم مثل داشتنت محاله
تو شدی اولین نفری که برای اخرین بار
ازته دلم عاشقش شدم
#ثمین_دلبر
🌸#دکلمه🌸
جمعه ها
هوا آفتابی هم اگر باشد ،
درهوای تو ابرهای غم
نمایان می شوند
مگر این درد ،چه اندازه
وسعت دارد
که خبر ندارد از آدینه ی
چشمانت
بیا تا آخرین بارباشد که
نیامدی
من چه دلگیرم ؛
به عصر های جمعه ها
و دلخوشم
که معصومانه ترین
شکوفه های انتظار در دلم
گل کرده اند
ای منتهای انتظار بیا تا
پیش پایت گل امید
شکوفا شود ...
#رضا_رضایی_ساقی
🎲کلاسهای تفکر خلاق (معماری و دیگر هنرها)🎲
@samqartlab
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
🩷#دکلمه🩷
میخواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمانها که پدر تنها قهرمان بود.
عشق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می شد.
بالاترین نــقطهى زمین، شــانههای پـدر بــود.
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند.
تنــها دردم، زانوهای زخمـیام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباببـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت……
مگه اشک چقدر وزن داره ، که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم..!؟!
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
#حسین_پناهی✍️
💛#دکلمه💛
کاش شاملو از معجزه آغوش ها و لبخندها و فریاد دردهای مشترک بیشتر مینوشت
کاش فروغ از دردهای به سکوت واداشته انسان ها و هجرت بی انتهایش در بهار روشن بیشتر ترانه میخواند
کاش نیما،
کاش نیما از چشم به راهی ها و کاه شمردن دنیا به وسعت زرورق نوشته های روی سیگارش بیشتر خاکستر میکرد…
کاش فریدون از برگ های سفید دفتر، و سیاه خط های بی ادعایش بیشتر سخن میگفت و
بیشتر دو بیتی های کوتاه و بلند مهتاب قدم زدنهای را در یک جرعه سر میکشید..
کاش سیمین از دلگرفته ها میگفت و هوای گریه بامن را با دو فنجانی که مدفونش کردن با خدا به صحبتها مینشست،
و کاش قیصر باز، حرف های ناتمامش را تمام کرده بود واز چه زود دیر شدن های جوانی بیشتر میسرود..
کاش رهی رسوا شدن دل ها را باز جار میزد وحدیث جوانی را با اشک چشمانش مینگاشت،
کاش ثالث شعرهای رفته بر باد رابا صدای ناتوان و سینه پردردش روایت میکرد
و در پس هر نگاه ساده جنون را به تصویر میکشید..
کاش یغما باز از سادگی ها بگوید و باز در هوایش بیقرار شود و در چهل سالگی دوباره اش
عکس دختر مو مشکی را در لابلای آلبوبها بستاید و آن را دلیلی بر یک عشق پاک بنامد،
کاش مریم باز مرغ آمین را دکلمه کند و دوستت دارم ها را در حضور همه فریاد بزند..
کاش اشعار مهمان دوست در کتاب کودکان یادآور خاطرات کودکیمان را تیک بزند و
کاش زرتشت بود و تکرار پندار و کردار و گفتار نیک ها را دوباره بر همگان باز میگفت و
منشوری از انسانیت امروزی تدوین مینمود..
#مجید_صبوری✍️
💜#دکلمه💜
نشستهام غمگین و هیچ چیز خوشحالم نمیکند، ولی پاییز دارد از راه میرسد.
تمام کارهایم نیمهتمام مانده و رمقی برای انجام هیچکدامشان ندارم، ولی پاییز دارد از راه میرسد.
گم شدهام میان بایدها و نبایدها و دلگیرم از هرآنچه نباید اتفاق میافتادها، ولی پاییز دارد از راه میرسد.
من وسط اینهمه لحظات تکراری، دل خوش کردهام به اینکه پاییز دارد از راه میرسد و به خودم وعده دادهام که این پاییز زیاد به خیابان بروم و زیاد به زیر باران بروم و کمی دور بشوم از فضای پر تنشی که برای خودم ساختهام...
پاییز دارد از راه میرسد و چه خوب که پاییز همیشه به موقع از راه میرسد و یادم میاندازد که باید مثل خزان حتی اگر به فصل اندوه هم رسیدی، آنقدر خلاقانه و باشکوه برگزارش کنی که همان بشود نقطهی عطف و وجه تمایز تو از آدمها. که آجر هم اگر به سمتت پرتاب کردند، به جای اینکه آن را پس بزنی، برش داری و با آن برای خودت پله بسازی و بالاتر بایستی.
نترس از بدخواهیِ آدمها! پاییز را بیاحترام و طردشده و غمگین خواستند، شد پادشاه فصلها!!!
چه خوب که پاییز دارد از راه میرسد و چه خوب که شاید دوباره حالم مثل قبل خوب شد و دوباره مثل قبل کولهام را برداشتم و با ذوق به خیابان زدم...
#نرگس_صرافیان_طوفان✍️
بی تو مهتاب شبی کوچه به بن بست رسید
عاشقی از غم معشوقه ی خود مست رسید
تکیه زد بر تن دیوار خیالی ابدی
ساعتی بود غریبانه به دنبال رَدی
پاسی از شب بگذشت و نگذشت از هوسش؛
تا که عشق آید و جان گیرد از عطر نفسش
هرچه ماند او به صبوری خبر از یار نشد
دیگر آن حادثه آن ثانیه تکرار نشد
خلوتی بود پر از بُهت و سکوتی پُر غم
نبض دل شد به صدایی پسِ این فاصله کم
پچ پچ شاخه و مهتاب و لب رود ، کنار
لشگر شایعه ها شد به سرش باز هوار
حالش آشوب شد از ناله ی جغد لب بوم
خرمن خاطره بر حافظه اش برد هجوم
اشک زد حلقه به چشمان سیاهش چو حباب؛
بغض تلخش ترکید از پسِ این حال خراب
چرخ زد دور سرش کوچه زمین خورد و شکست
گرد اندوه به آن چهره ی معصوم نشست
گیسوانش به سر و صورت او پرده کشید
هیچکس غیر خدا گریه ی بی شانه ندید
گریه پیچید به آرامش آن کوچه ی تنگ
کل دنیای قشنگش به سیاهی زده چنگ
خون دل ریخت به دامان پر از نقشِ خیال
سرزد از پنجره ها خاطره هایی همه لال
هر کجایی که نگاهش پیِ یک خاطره رفت
تیرِ فریاد خفه از پس یک حنجره رفت
سایه افتاد به سرتاسر آن کوچه،کسی
نشد آید که کُند بر غم دل ، دادرسی
جوی آب از حرکت ماند و مهتاب خجل
حسرت دیدن چشم عسلش ماند به دل
بی صدا شانه اش از دامن دیوار کشید
مرغ شب ناله ی تلخی زد و از شاخه پرید
شاخه ها خشک شدند از غم این راز غریب
تَنگ آغوش نگارش نشد آن لحظه نصیب
رنگ مهتاب پرید از تپش این شب سرد
پشت ابری شد از آشوب فراق و تب سرد
آسمان تیره و تار ، ابر سیاهی به فلک؛
می کشید این همه آوارگی و غصه یدک
رعدی از قلب ترک خورده به سرشاخه دوید
موجی از بارش بی وقفه به سیلاب رسید
آنقدر بر در و دیوار و تن پنجره خورد !
پای از دامن بی حوصلگی یکسره برد
پر شد از چرخش بارانِ پر از خاطره جوی
مثل یک داغ به گِل مانده گرفتش سر و روی
هق هق و شُرشُر باران به هم آمیخته شد
شعرِ یک قلب شکسته به شب آویخته شد
از جدایی به سر آمد ضربان های دلش
داد پایان به وداعی هیجان های دلش
دست آورد بگیرد بغل آغوش خدا
تا شود از شب و آن کوچه بن بست رها
زیر لب زمزمه می کرد به آوای غمین
من کجا کوچه کجا نعش دل افتاد زمین
جانش از تن به در آمد به هواخواهی یار
شد همه زندگی اش پای دلش ساده قمار
جسم او سرد شد از سردی این فاصله ها
روحش آرام شد از کثرت صبر و گله ها
دیگر از همهمه ها نیست خبر کوچه ی ماه
سایه افتاده به سکّوی دلی مانده به راه
بعد از او کوچه دگر ، دامن مهتاب ندید
شانه ای تکیه نشد شاپرکی خواب ندید
"پونه"ها پشت هم از ریشه جدا بس نگران
آرمیدند بر آن سینه ی از درد ، گران
بعد او کوچه به خود رهگذری تازه ندید...
#افسانه_احمدی_پونه
─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─
#شماره_ثبت۱۴۹۷۹۸
@ahmadipone
🦋#شعر🦋
آخرش عشق تو شد خیر سرت دردسرم ... یادت هست؟
از همان روز به امروز دگر در به درم ... یادت هست؟
قول دادی که بسوزی و بسازی و غزل ها سازیم
قول دادم که کمی عشق برایت بخرم ... یادت هست؟
ای خوش آن روز که ماهوت لبم مست زلب هایت بود
طعم لب های تو هیهات ... در آمد پدرم ... یادت هست؟
روز و شب کار غزل طعنه به لب های غزلسازت بود
پشت آن کوچه معشوقه چه آمد به سرم؟ ...یادت هست؟
ناز چشمان تو لا حَولِ وَ لا قُوٌَتَ اِلّا بِاللّه
زیر چشمان ستمکار تو خم شد کمرم ... یادت هست؟
باز رفتی که بیایی ... که بیایی ... که بیایی ... افسوووووس
چند بیتیست ز احوال تو من بی خبرم ... یادت هست؟
بال پرواز مرا بستی و در اوج رهایم کردی
هر غزل دام نهادی که به سویت بپرم ... یادت هست؟
جنگل بکر ترا رستم و خورشید دعایم میکرد
من غم انگیز ترین تجربه یِ یک تبرم ... یادت هست؟
لام تا کام نگویم به کسی نکته این مصرع را
لَعبِ لَعلِ تو لَعین آمد و من لَعبگری بی هنرم ... یادت هست؟
بوی پیراهنت امروز به کنعان نرسد می میرم
یوسفم در چَهِ چشمانت و داغ از قمرم ... یادت هست؟
خون این قافیه ها پای تو ای عشق « لِثاراتِ ال» من
پای این قافیه خون خوردم و خون شد جگرم ... یادت هست؟
یک نفر گفت از این کوچه به آن کوچه فرج نزدیک است
هی از این کوچه به آن کوچه ترانگیزترم ... یادت هست؟
شهریارم زغمت ای شَهِ شهریور امانم با تو
« تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم» ... یادت هست؟
غرض اینست که از عشق دلم مرد سفر می خواهد
سالها در خم گیسوی تو من در سفرم ... یادت هست؟
پشت پایم قدحی آب بریزید که ره طولانی است
پشت پای تو غزل ریختم و چشم ترم ... یادت هست؟
عشق چون راهله ای آمد و لبخند به لب رحلت کرد
من سبک بارترین راحله در این گذرم ... یادت هست؟
زیر سنگینی این قافیه ها بال و پرم می سوزد
راستی ... چشم ترم ... برگ و برم ... بال و پرم ... یادت هست؟
#مسیحا_هاشم_ورزی✍️
🦋#شعر🦋
ساده منم ، باده منم ، از همه جا رانده منم
از نفس افتاده منم ، خندهی افسرده منم
نور منم ، شور منم ، بندهی مجبور منم
نفخهی آن صور منم ، زندهی در گور منم
ساز منم ، راز منم ، قافیه پرداز منم
پشت هم انداز منم ، عارف طنّاز منم
گشنه منم ، تشنه منم ، زخمی هر دشنه منم
بر لجن آغشته منم ، سوی تو برگشته منم
پیر منم ، شیر منم ، از همه دلگیر منم
آیهی تطهیر منم ، سورهی تکویر منم
راه منم ، چاه منم ، در دلِ گِل کاه منم
گرچه گدا شاه منم ، فرصت کوتاه منم
هوش منم ، گوش منم ، عاقل مدهوش منم
یادِ فراموش منم ، آتش خاموش منم
هست منم ، مست منم ، آیِنه در دست منم
گفت مرا پست منم ، لایق این شست منم
باد منم ، شاد منم ، هفتصد و هفت داد منم
معنی اعداد منم ، رابط ابعاد منم
گریهی یعقوب منم ، طاقت ایوب منم
ساقی مشروب منم ، پیش تو مغلوب منم
#مولانا
🦋#شعر🦋
همیشه با خیال تو نوای تار می چسبد
کنار گوشه ی دنج همین دیوار می چسبد
هوای خانه دلگیره و هوای کوچه بارانی
عزیزم با چنین حالی فقط سیگار می چسبد
همیشه با خودم گفتم غزل را ساده بنویسم
برای شرح حال من همین اشعار می چسبد
نیاید مرگ بنویسم و یا از درد بنویسم
اگر ترکم کنی بانو ، ولی انگار می چسبد
و من هم مثل تو گاهی دلم می گیرد از دنیا
اگر مغرور هم باشی کمی اقرار می چسبد
نباید شعر میگفتم برای مردم اینجا
نمی خواهم که بنویسم ، ولی هر بار می چسبد
هوای تازه می خواهم ، هوای تازه تر ، بهتر
برای شاعری چون من کمی تکرار می چسبد
#امیر اخوان✍️
🦋#شعر🦋
مدّ احسان است بسم الله دیوان صبح را
ره به مضمون میتوان بردن ز عنوان صبح را
صادقان را بهر روزی زحمتی در کار نیست
کز تنور سرد، گرم آید برون نان صبح را
گرچه در ابر سفید امید باران کمتر است
فیض میبارد ز سیما همچو باران صبح را
میزداید گریه از آیینهی دل تیرگی
اشک انجم مینماید پاکدامان صبح را
با دل پر خون، دهن از شِکوه بستن مشکل است
میکند پاس نفس از سینه چاکان صبح را
چون گرانخوابان غفلت را به دام احیا کند؟
نیست گر شور قیامت در نمکدان صبح را
چون سبک مغزان فریب خندهٔ شادی مخور
کز شفق رنگین به خون شد روی خندان صبح را
قدر تیغ مهر را روشندلان دانند چیست
کرد شادیِ مرگ، یک زخم نمایان صبح را
داغ عشق از صفحهٔ سیمای عاشق ظاهرست
مِهر چون ماند نهان در زیر دامان صبح را؟
از رفوی سینه ما بگذر ای ناصح، که زخم
میشود از بخیهٔ انجم نمایان صبح را
با نگاه دور قانع شو که با این قرب نیست
بهرهای جز آه سرد از مهر تابان صبح را
حسن هم در پردهٔ ناموس میماند نهان
میکشد خورشید اگر سر در گریبان صبح را
خواب غفلت از سحرخیزی حجاب ما شده است
نیست ورنه کوتهی در مدّ احسان صبح را
تا نفس را راست میسازد درین ظلمت سرا
مُهر بر لب میزند خورشید تابان صبح را
راستی روشنگر دل میشود آخر، که صدق
رو سفید آورد بیرون از شبستان صبح را
راستان را نیست روزی گر ز خون دل، چرا
میشود صائب به خون تر از شفق نان صبح را؟
#صائب_تبریزی✍️
🌸#شعر🌸
امشب غزل! مرا به هوائی دگر ببر؛
تا هر کجا که میبردت بال و پر، ببر
تا ناکجا ببر که هنوزم نبردهای
این بارم از زمین و زمان دورتر ببر
اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است
جائی که گم شوم دگر از هر نظر، ببر
آرامشی دوباره مرا رنج میدهد
مگذار در عذابم و سوی خطر ببر
دارد دهان زخم دلم بسته میشود
بازش به میهمانی آن نیشتر ببر
خود را غزل، به بال تو دیگر سپردهام
هر جا که دوستداریام امشب ببر ببر
#محمدعلی_بهمنی
🌸#شعر🌸
به چشمان پریرویان این شهر
یه صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن ازین نا آشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
به هر چشمی ، به امیدی که این اوست
نگاه بیقرارم خیره می ماند
یکی هم ، زین همه ناز آفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بار ها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
ولی من ، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آنجا که او بود
دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس
ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده
ازین بیدرد مردم ، رو نهفته
شرنگ نا امیدی ها چشیده
دل از بی همزبانی ها شکسته
تن از نا مهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت ، سر به زیر بال برده
دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس
به خلوتگاه جان ، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند
مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید
که این دیوانه از خود بدر کیست ؟
چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم ؟
که این دیوانه را از خود خبر نیست
به آن لب تشنه می مانم که نا آگاه
به دریای در افتد بیکرانه
لبی ، از قطره آبی ، تر کرده
خورد از موج وحشی تازیانه
مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید
مرا با عشق او تنها گذارید
غریق لطف آن دریا نگاهم
مرا تنها به این دریا سپارید
#فریدون_مشیری
🌼#شعر🌼
شب فراق نخواهم دَواج دیبا را
که شبدراز بُوَد خوابگاه تنها را
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
چنین جوان که تویی بُرقعی فروآویز
و گر نه دل برود پیر پای برجا را
تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو
بِبُرد قیمت سرو بلندبالا را
دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم
که بی تو عیش میسر نمیشود ما را
دو چشم باز نهاده نشستهام همه شب
چو فَرْقَدَین و نگه میکنم ثریا را
شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز
نظر به روی تو کوریِّ چشم اعدا را
من از تو پیش که نالم؟ که در شریعت عشق
مُعاف دوست بدارند قتل عمدا را
تو همچنان دل شهری به غمزهای ببری
که بندگان بنی سعد خوان یغما را
در این روش که تویی بر هزار چون سعدی
جفا و جور توانی ولی مکن یارا
#سعدی
🌺#شعر🌺
بـاز پاییز است وعـشقت در دلـم افـتاده است
سـاغـرچشمان مستت هم چو جـام باده است
آنـچنـــان مست نـگاهـم سـر نـمی دانــم ز پـا
دل بـه سـودای تـو دادن اتفــاقی ســاده است
رفـتـی و از رفـتنت داغـی بـه دل دارم هــنوز
چشـم پر خـونم همیـشه در مسیر جـاده است
زآن شبـی کـز کـوچـه ی دلـدادگیهــا رفــته ای
بـوی عـطر گیسـوانت در فضـا جا مانده است
روز و شــب ذکـرم تـو بــودی بـا هـزاران آرزو
عـاشـق از شـوق وصـالت برسـر سجاده است
عـاشـق دلداده ای کـز نـاز چشمت مـسـت بود
در هوای دل سپردن جملـه هستی داده اسـت
ســرو هـم از شــوق دلبــر قـد و بالا می کشد
غـیر عـاشـق در نـگاه خـلـق کی آزاده اسـت ؟
بغض دیرینی مرا تا عمق جان آتش زده است
قطره های اشک ناصح پشت پلک اماده است
#علی_فعله_گری
🌸#شعر🌸
غمت دوباره که باب شد، چرا نمیآیی؟
دلم،، برای تو آب شد، چرا نمیآیی؟
چقدر واژه نوشتم که شعرِ تازه شود،
غزل، گلایه حساب شد، چرا نمیآیی؟
به ماه گفتمت و او نوشت از منوتو،
چه عاشقانه کتاب شد، چرا نمیآیی؟
نگاهِ تاکِ خمارم، چه خیره مانده به در،
که روی شاخه شراب شد، چرا نمیآیی؟
دو پلکِ خستهی خورشیدِ آسمانگُهرم،
هزار مرتبه خواب شد، چرا نمیآیی؟
نگارخانهی اشکم، به روی بستر موج،
چه گریهها که حباب شد، چرا نمیآیی؟
حلال کن که گناهم فقط بهانهی توست،
بهشت، حکمِ عذاب شد چرا نمیآیی؟
قسم به حرمتِ دوری، به بغضِفاصلهها،
که حال، حالِ خراب شد، چرا نمیآیی؟
#نگار_حسینی
🌸#شعر🌸
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار که دادند
در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد
از پارهٔ سنگی شرفاندوز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر ازکشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
روزی که دلی را به نگاهی بنوازند
از عمر حسابست همان روز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی که بهین پیشهورانش
گهواره تراشند و کفندوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بَدَل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ
#ملکالشعرا_بهار
💚#شعر💚
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بیگناهیها
و من میمانم و بیداد بیخوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که میترسم ترا خورشید پندارند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم همه از خواب برخیزند
و میترسم که چشم از خواب بردارند
نمیخواهم ببیند هیچ کس ما را
نمیخواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر میکشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمیخواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!
#مهدی_اخوان_ثالت✍️
🤎#شعر🤎
موهای خسته شانهها را دوست دارند!
دیوانهها دیوانهها را دوست دارند
صیاد اگر باشی غزلبانوی زیبا!
مرغانِ چون من دانهها را دوست دارند
یک جفت چشمِ منتظر در خانه باشد
مردان عاشق، خانهها را دوست دارند
چیزی بگو، حرفی بزن شیرینزبانم
کمحرفها، پُرچانهها را دوست دارند!
من گریه دارم گریه... میل شانهام هست!
چشمان گریان، شانهها را دوست دارند
من شمع بودم، سوختم پای تو ای گل
گُلها ولی پروانهها را دوست دارند
رحمی به حالِ مادرم کن، عاشقم باش
چون مادران، دردانهها را دوست دارند!
تنها نذاری قلبِ تنها ماندهام را
تا جغدها ویرانهها را دوست دارند
با دانهای برگشت اما تف به طوفان
میمیرد... آنها لانهها را دوست دارند...
#محمود_فروتن✍️
🩷#شعر🩷
با من بگو تا کیستی , مهری ؟
بگو , ماهی
بگو
خوابی ، خیالی ، چیستی ؟
اشکی ؟
بگو ، آهی ، بگو
راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه میخواهی ؟
بگو
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر
با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو
در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم ، پس مرو
گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مه نیی
از درد من آگه نیی
ولله نیی , بالله نیی , از دردم آگاهی بگو ؟
بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ، ساغر زده
آخر نگویی سرزده
از من چه کوتاهی بگو ؟
من عاشق تنهاییام ، سرگشته شیداییام ، دیوانهای رسواییام
تو هرچه میخواهی بگو
#مهرداد_اوستا✍️
🩷#شعر🩷
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراستهی معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیهی سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بیمایه زبون باشد هر چند که بستیزد
فضل است اگرم خوانی عدل است اگرم رانی
قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد
تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد
سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
ور روی بگردانی در دامنت آویزد
#سعدی✍️