fiction_12 | Unsorted

Telegram-канал fiction_12 - کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

8147

مجموعه‌ای متنوع از داستان‌های کوتاهِ نویسندگانِ جهان. نوشته‌های خودم با #م_سرخوش مشخص هستند؛ اگر نقد و نظری داشتید، خواندنش باعث افتخارم است: @qpiliqp گروهِ #خط‌به‌خط_باهم برای رمان‌خوانیِ گروهی: @Fiction_11

Subscribe to a channel

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بی‌کلام در
@RadioRelax

معرفی ربات‌های تلگرام
@ROBOT_TELE

برنامه‌ها - سایت‌ها - ربات‌ها همه رایگان
@APPZ_KAMYAB

انگلیسی مبتدی تا پیشرفته کودک و بزرگسال
@realenconversations

تقویت مکالمه با ۴۰۵ کارتون چند دقیقه‌ای
@EnglishCartoonn2024

باغ سبز مولانا (زهرا غریبیان)
@gharibianlavasanii

حقوق برای همه
@jenab_vakill

آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE

کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir

نکات کاربردی TOEFL و IELTS
@WritingandGrammar1

تراپی بی مرز ؛ از درد تا درمان
@hamsafarbamah

مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE

آموزش هنر و دکوراسیون
@TazeineManzel

(کتاب) AudioBook
@PARSHANGBOOK

گلچین موسیقی سنتی
@sonati4444telegram

داستان‌های افسانه‌ای صوتی جهان
@mehrandousti

‌‌  《اشعار ناب و ماندگار》 ‌‌‌
@delaviztarin_sher_jahan

روانشناسی شخصیت
@razhaye_darun

کارگاه رایگان نویسندگی
@anahelanjoman

انگلیسی کاربردی با فیلم
@englishlearningvideo

آشپزی تلگرامی
@telefoodgram

کلید رهایی و آرامش
@shine41

متن دلنشین
@aram380

کتاب‌های رایگان| 𝐏𝐃𝐅
@PARSHANGBOOK_PDF

یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
@english_ielts_garden

الفبای نوشتن وخلاقیت
@Alefbayeneveshtan

آرشیو دوره رایگان
@Arshivagahi

هوروسکوپ و مدیتیشن
@Agahiiiiiiiiiiiiiii

درس‌گفتار علوم سیاسی و روابط بین‌الملل
@ecopolitist

(آموزش)فنّ ِبیان+گویندگی
@amoozeshegooyandegi

گردشگری ، طبیعتگردی
@Jahangram

موسیقی بی کلام آتن تا سمرقند
@LoveSilentMelodies

اینجا ورزشکار باش
@MaryamTeam

فراماسونری.ایلومیناتی.ماتریکس
@matrixxx369

هنرمندان برتر جهان
@Adabiate_art20

جملاتی که افکار شما را تغییر می‌دهد
@Andishe_parvaz

حراج دائمی کتابهای چاپ قدیم!
@katebbashi_book

کوانتوم فیزیک و اختر فیزیک
@Sciencebeyondthebelief1

شعر و ادب معاصر
@sheradabemoaser

ادبیات و هنر چکامه
@Selmuly

آکادمی عربی فصیح و لهجه
@Arabicconversation20

استارت حال خوب...
@coffee_time_evening

کندالینی و چشم سوم
@kundini369

اقتصاد و بازار
@AghaeBazar

۱۰ سوال جنجالی در جهت خودشناسی
@Mind_plussss

حسِ خوبِ آرامش+انرژی‌مثبت
@RangiRangitel

زبانشناسی و علوم شناختی
@Cognitive_Linguistics_Institute
‌‌‌
حافظ - خیام ( صوتی )
@GHAZALAK1

عربی به زبان ساده و جذاب
@atranslation90

تراپی؟نه ممنون اینجا عضو شدم
@sh0ghparvaz

رمان + داستان کوتاه !!!
@FICTION_12

دنیایی پراز اطلاعات موسیقی ((پیانو لند))
@pianolandhk50

لطفا گوسفند نباشید
@zehnpooya

واج‌های عشق
@vaj_hay_eshgh

هماهنگی برای لیست؛
@INNATE_LONELY

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

سه ساعت بینِ دو پرواز
(بخش دوم)

نویسنده: #اسکات_فیتزجرالد

دانلد به او اطمینانِ‌خاطر داد: «حالا که دیدمت، به‌نظرم محاله. من شش سال متأهل بودم و یه دورانی بود که خودم رو همین‌طوری عذاب می‌دادم. بعد یه‌روز حسادت رو واسه همیشه از زندگیم گذاشتم کنار. بعدِ مرگِ همسرم، خوشحال بودم که اون تصمیم رو گرفتم. حالا به‌جای این‌که فکر کردن به اون برام سخت باشه و ناراحتم کنه، این تصمیم باعث شده خاطره‌ٔ خیلی خوبی ازش برام بمونه».

وقتی حرف می‌زد نانسی با توجه کامل، و بعد با هم‌دلی نگاهش می‌کرد. گفت: «خیلی متأسفم».

و بعد از مکثی مناسب: «تو خیلی تغییر کردی... سرت رو بچرخون. یادمه پدرم می‌گفت "این پسره مُخ داره"».

«احتمالاً تو باهاش مخالف بودی».

«من تعجب می‌کردم. تا اون موقع خیال می‌کردم همه مُخ دارن. واسه همینه که حرفش توی ذهنم مونده».

دانلد با لبخند پرسید: «دیگه چیا تو ذهنت مونده؟»

ناگهان نانسی بلند شد و به‌سرعت چند قدم از او فاصله گرفت.

سرزنش‌کنان گفت: «ای بابا، خیلی بدجنسی... گمونم دخترِ شیطونی بودم».

دانلد قاطعانه گفت: «نه، نبودی. حالا اون نوشیدنی رو می‌خوام».

نانسی داشت نوشیدنی را می‌ریخت، و هنوز رویش را به سمتِ دانلد برنگردانده بود که او گفت: «تو فکر می‌کنی تنها دختربچه‌ای بودی که تا حالا بوسیده شده؟»

نانسی با لحنی گلایه‌آمیز گفت: «انگار از این موضوع خوشت میاد؟»

اما ناراحتیِ زودگذرش از بین رفت و گفت: «اصلاً چه عیبی داره؟ خوش بودیم دیگه. مثِ اون ترانه».

«سوارِ سورتمه».

«آره. یا اون‌دفعه که پیک‌نیکِ «ترودی جیمز» بود. یا توی «فرونتِناک». چه تابستونایی بود».

دانلد بیشتر از همۀ این‌ها سورتمه‌سواری را به‌یاد می‌آورد، و این را که گوشه‌ای روی کاه‌ها گونه‌های خُنکِ دخترک را بوسیده بود، و غش‌غشِ خنده‌ٔ او را که رو به ستاره‌های سفیدِ سرد بالا رفته بود. زوجِ کناری‌شان به آن‌ها پشت کرده بودند، و دانلد گردنِ کوچک و گوش‌های دخترک را هم بوسیده بود، اما لب‌هایش را هرگز.

دانلد گفت: «و مهمونیِ خونه‌ٔ مک، که همه «پُست‌خونه» [نوعی بازیِ مرسوم در امریکا که در جریانِ بازی هم‌دیگر را می‌بوسند] بازی می‌کردن، ولی من نتونستم چون اُریون داشتم».

«این رو یادم نمیاد».

«اوه، تو اون‌جا بودی. همه هم بوسیدنت و من از حسادت چنان دیوانه شدم که سابقه نداشت».

«جالبه که یادم نمیاد. شاید عمداً می‌خواستم فراموش کنم».

دانلد با خنده پرسید: «آخه چرا؟ ما دو تا بچهۀ کاملاً معصوم بودیم. می‌دونی نانسی، هروقت من با زنم دربارۀ گذشته حرف می‌زدم، بهش می‌گفتم تو تنها دختری بودی که من تقریباً به‌اندازه اون دوستش داشتم... ولی فکر کنم من واقعاً تو رو همون اندازه دوست داشتم. وقتی ما از شهر رفتیم، من تو رو مثلِ ترکشی توی تنم با خودم همه‌جا بردم».

«واقعاً این‌قدر منقلب بودی؟»

«خدای من، آره! من...»

ناگهان متوجه شد که آن‌ها در نیم‌متریِ هم ایستاده‌اند، و او دارد طوری حرف می‌زند که انگار در زمانِ حال عاشقِ نانسی است، و نانسی هم دارد با لب‌هایی نیمه‌باز و نگاهی غم‌بار به او نگاه می‌کند.

نانسی گفت: «لطفاً ادامه بده. خجالت می‌کشم بگم، ولی از حرفات خوشم میاد. نمی‌دونستم اون‌موقع تو این‌همه به‌هم ریختی. فکر می‌کردم فقط خودم به‌هم ریختم».

دانلد با تعجب گفت: «تو؟! یادت رفته وقتی که من رفته بودم داروخونه یه‌هو ولم کردی؟» خندید: «تازه برام زبون‌درازی هم کردی».

«اصلاً یادم نمیاد. تا جایی که یادم مونده تو بودی که من رو ترک کردی».

دستش نرم و تقریباً به قصدِ دلداری دادن روی بازوی دانلد فرود آمد. «یه آلبومِ عکس طبقهۀ بالا دارم که سال‌هاست نیگاش نکردم. می‌رم بیارم».

دانلد پنج دقیقه با ذهنی مشغول بینِ این دو فکر نشست: اولی بیهوده بودنِ همانندی بینِ خاطراتی که آدم‌های مختلف از یک واقعۀ واحد به‌یاد می‌آوردند، و دومی این‌که نانسی به‌عنوانِ یک زن همان تأثیری را بر او گذاشته بود که در کودکی داشت؛ در طولِ این نیم‌ساعت احساساتی به سراغش آمده بود که از زمانِ مرگِ همسرش فراموش کرده بود، و دیگر هیچ امیدی نداشت که دوباره آن‌ها را تجربه کند.
پهلو به پهلوی هم روی کاناپه نشستند و آلبوم را بین‌شان باز کردند. نانسی لبخندزنان و خیلی خوشحال به او نگاه می‌کرد. گفت: «اوه، چه‌قدر باحاله. چه‌قدر عالیه که تو این‌قدر خوبی، که من رو این‌قدر قشنگ یادت مونده. کاش اون‌موقع احساست رو می‌دونستم! بذار یه چیزی رو برات اعتراف کنم... بعدِ این‌که رفتی، ازت متنفر شدم».

دانلد با ملایمت گفت: «چه حیف!»

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «سه ساعت بین دو پرواز» از نویسندۀ آمریکایی #اسکات_فیتز_جرالد را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان در ۳ بخش در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#نظرات_شما

▪️قوز کردن در چنبر خیال

◾️ آغازِ داستانِ «زندگی پنهان والتر میتی» با صحنهٔ گرفتار شدن یک «هواپیمای دریانشینِ هشت‌موتورهٔ پهن‌پیکرِ تندروِ نیروی دریایی» در بدترین طوفان برف و یخ و سرما که فرماندهٔ کهنه‌کار، والترمیتیِ‌‌ِ خلبان، به یاد دارد و امید بستنِ کارکنان به او، و جملهٔ انگیزشی و قهرمانانهٔ «جا نمی‌زنیم»ش خطاب به افرادش... و بعد پرت شدن ما و والتر به جادهٔ «واقعیت» با شنیدن صدای هشداردهندهٔ خانم میتی به‌خاطر سرعت ۵۵ والتر و پنج خط بیشتر گاز دادن از سرعت تعیین‌شده و موردعلاقهٔ زنش، صدایی «مثل زن ناآشنا و غریبه‌ای که از وسط جمعیتی سرش داد کشیده باشد». از این‌جا با زن و مردی در یک سفر هفتگی به شهر، که برای مرد خوشایند نیست، همراه می‌شویم. نهیب زن که «تو دیگر جوان نیستی‌ها» به گوش‌مان می‌نشیند و تأکیدش به والترِ ضعیف و شکننده در مورد خرید «گالش» و پوشیدن «دستکش»... و دیگر بین واقعیت و خیال با والتر میتی، پیرمرد بی‌دست‌وپایی‌، قدم برمی‌داریم که باز کردن زنجیر چرخ ازش برنمی‌آید. او زیر یوغ زنی سلطه‌جو و کنترل‌گر حافظه‌ش هم رو به ضعف رفته و در تنها پناه‌گاهش، دنیای «خیال»، دست به خلق والتری دیگر زده؛ خلبان فرمانده‌ای شجاع، پزشکی حاذق و خلاق و برتر، بزرگ‌ترین تیرانداز توانا و بی‌باک دنیا که دامنش مأمن زنی زیباست، خلبان جسور بمب‌افکن که آوازخوان و رقص‌کنان برای نجات وطن به استقبال مرگ می‌رود، عاقبت هم قهرمانی که دم آخر و جلوی جوخهٔ اعدام با لبخند مرگ را به سخره می‌گیرد و با چشم باز مقابل گلوله و مرگ سینه سپر می‌کند، والترِ «متفرعن و مغرور، شکست‌ناپذیر، مرموز تا آخر».
تقابل دو والترِ واقعی و خیالی قصهٔ تقابل رکود و رخوت و انفعال با شور و هیجان و تحرک، و تقابل ترس و حسرت و ناکامی با ایده‌آل‌هایی است که گاه جز با تخیل و سوار شدن بر «هواپیمای دریانشینِ هشت‌موتورهٔ پهن‌پیکرِ تندروِ نیروی دریایی» در آسمان بی‌کرانش، به دست نمی‌آیند. شاید اصلی‌ترین جملهٔ داستان همان «جا نمی‌زنیم» باشد؛ ایستادنی متفاوت جلو جبر پیری و مرگ.
«تربر» با گذاشتن «حق همگانی پیشنهاد قانون» و «حق مراجعه به آرای همگانی» در لیست خرید‌های احتمالی فراموش‌شده، خواباندن اقتصاد بیمار با بانکداری میلیونر روی تخت جراحی، که ازقضا دوست صمیمی روزولت هم هست، و گذاشتن «خودنویس»ی به جای پیستونِ خرابِ دستگاه هوشبرِ نو، به فضای سرمازدهٔ داستان تلخش رنگ اجتماعی، سیاسی و انتقادی هم پاشیده.
داستان با «خیال» شروع و با «خیال» به پایان می‌رسد و «واقعیت» در محاصرهٔ خیال می‌ماند و گویی مرگ دلاورانهٔ یک قهرمان، پوزخند واقعی والتر میتی و نقطهٔ پایان می‌شود بر دنیایی سرد و مه‌آلود.

نوشتۀ #پاییز

@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

زندگیِ پنهانِ والتر میتی
(بخش دوم)

نویسنده: #جیمز_تربر
برگردان: #حسن_افشار

روپوشِ سفیدی تنش کردند و دهن‌بندی بست و دست‌کش‌های نازک را پوشید و پرستارها آلت براقی دستش دادند و...

«بده عقب، مک! بیوک را بپا!»

والتر میتی محکم روی ترمز زد. متصدیِ توقفگاه به میتی زل زد و گفت: «توی خطِ اشتباه رفتی مک».

میتی زیر لب گفت: «اه! آهان!»

و با احتیاط شروع به عقب رفتن و خارج شدن از خطی کرد که رویش نوشته بود «فقط خروج» متصدی گفت: «بگذار همان‌جا باشد. من می‌کِشَمش کنار».

میتی از ماشین بیرون آمد.

«هی، سوئیچ را بگذار باشد».

میتی گفت «اُه»، و سوئیچ را دستش داد. متصدی به داخل ماشین پرید و با مهارتِ فوق‌العاده‌ای آن را عقب داد و سرِ جایش گذاشت.
والتر میتی همان‌طور که در خیابانِ اصلیِ شهر راه می‌رفت با خودش فکر کرد: «لعنتی‌ها چه‌قدر هم مغرورند؛ خیال می‌کنند همه چیز را می‌دانند».
یک بار بیرون از شهر سعی کرده بود زنجیرِ چرخ‌ها را باز کند، ولی زنجیر دُورِ محورِ چرخ پیچیده بود. اجباراً مردی با ماشینِ تعمیرات آمده بود و زنجیر را باز کرده بود. گاراژدارِ جوانِ خنده‌رویی بود. از آن به بعد، خانم میتی همیشه وادارش می‌کرد برای باز کردنِ زنجیرها به یک تعمیرگاه برود. با خودش گفت: «دفعۀ دیگر دستِ راستم را نوارپیچی می‌کنم تا به من نخندند. دست راستم را نوارپیچی می‌کنم تا فکر کنند خودم نمی‌توانم زنجیرها را باز کنم».
به برف در حال ذوب پیاده رو لگدی پراند و زیر لب گفت «گالش»، و شروع به گشتن دنبالِ یک کفش‌فروشی کرد.
وقتی والتر میتی با جعبۀ گالش زیر بغلش دوباره به خیابان آمد، از خودش پرسید چیزِ دیگری که زنش گفته بود بگیرد چه بود. پیش از درآمدن از خانه‌شان به قصدِ واتربری، دوبار گفته بود. از طرفی هم از این سفرهای هفتگی به شهر بدش می‌آمد، چون همیشه اشتباهاً چیز دیگری می‌گرفت. فکر کرد: «کلینکس؟ تیغ اسکوئیب؟ نه... خمیردندان، مسواک، جوش‌شیرین، سمباده، حقِ همگانیِ پیشنهادِ قانون و حقِ مراجعه به آرای همگانی؟»

ول کرد. ولی زنش یادش نمی‌رفت، و می‌پرسید: «چیز کجاست؟ نکند چیز را فراموش کردی؟»

روزنامه‌فروشی رد شد، و چیزی دربارۀ محاکمۀ واتربری فریاد زد.

...«شاید این به حافظه‌تان کمک کند». دادستانِ ناحیه ناگهان تفنگِ خودکارِ سنگینی را زیر دماغ آدم ساکتی که در جایگاه شهود بود گرفت و گفت: «این را قبلاً دیده‌اید؟»

والتر میتی تفنگ را گرفت و کارشناسانه ورانداز کرد و گفت: «وبلی ویکرز ۵۰/۸۰ من است».

همهمهٔ هیجان‌زده‌ای دادگاه را برداشت. قاضی با چکشش دستور مراعات نظم را داد. دادستان حیله‌گرانه گفت: «شما در تیراندازی با هر نوع سلاحی مهارت دارید، این طور نیست؟»

وکیل میتی فریاد زد: «اعتراض دارم! ما ثابت کردیم که متهم نمی‌توانسته شلیک کرده باشد. ثابت کردیم که درشب چهاردهم ژوئیه دست راستش نوارپیچی شده بود».

والتر میتی دست راستش را بالا برد و طرفین دست از بگومگو برداشتند. بعد آرام گفت: «من با هر جور سلاحی از فاصلۀ سیصد پایی می‌توانستم گرگوری فیتس‌هرست را با دست چپم بزنم».

دادگاه شلوغ شد. صدای جیغ زنی از میان هیاهو به گوش رسید و ناگهان دخترِ مومشکیِ دلربایی خودش را در دامانِ والتر میتی انداخت. دادستان بی‌رحمانه ضربه‌ای به او زد. میتی هم بدونِ این‌که از جا بلند شود مشتی زیرِ چانۀ مرد زد و گفت: «سگِ کثیف!»...

«بیسکوئیتِ سگ»... والتر میتی در پیاده‌رو ایستاده و ساختمان‌های واتربری از سقفِ دادگاهِ مه‌آلود بیرون زدند و دوباره احاطه‌اش کردند. زنی که داشت از کنارش می‌گذشت خندید و به همراهش گفت: «گفت بیسکویت سگ، مردک با خودش گفت بیسکویت سگ».

والتر میتی قدم تند کرد و وارد یک «اِی اَند پی» شد. به فروشنده گفت: «یک بیسکویت می‌خواهم برای توله‌سگ».

«مارک خاصی می‌خواهید، قربان؟» بزرگ‌ترین تیراندازِ دنیا لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «روی قوطیش نوشته: سگ‌ها برایش پارس می‌کنند».

میتی به ساعتش نگاه کرد و دید زنش پانزده دقیقه دیگر کارش در آرایشگاه تمام می‌شود، مگر آن‌که مویش راحت خشک نمی‌شد؛ گاهی سخت خشک می‌شد. او دوست نداشت اول به هتل برسد؛ می‌خواست شوهرش مثل همیشه مدتی انتظارش را بکشد. صندلیِ چرمیِ بزرگی رو به پنجره در سرسرا پیدا کرد و گالش و بیسکویتِ سگ را کنار آن روی زمین گذاشت. نسخۀ کهنه‌ای از لیبرتی برداشت و توی صندلی فرورفت. «آیا آلمان می‌تواند دنیا را از هوا فتح کند؟» والتر میتی به عکس‌های هواپیمای بمب‌افکن و خیابانِ ویران نگاه کرد.

…گروهبان گفت: «توپ‌ها رالیِ جوان را‌ ترسانده‌اند، قربان».

فرمانده میتی از زیرِ موهای ژولیده‌اش سربالا به او نگاه کرد و خسته گفت: «ببر بخوابانش. هواپیما را تنها می‌برم».

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «زندگی پنهان والتر میتی» از نویسندۀ آمریکایی #جیمز_تربر را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان در ۳ بخش در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#یادداشت‌های_روزمره

نوشتۀ #م_سرخوش

آدم معمولاً توی زندگی سرِ دوراهی‌های زیادی بینِ «مسیرِ عقل» و «مسیرِ دل» قرار می‌گیره. یه جاهایی گیر می‌کنیم که دل می‌گه «برو» ولی عقل می‌گه «نه» یا برعکس؛ عقل می‌گه «خوبه، انجامش بده» ولی می‌گیم «به دلم بد اومده»!
نمی‌دونم حرفی که می‌خوام بزنم چقدر درسته، ولی ما آدما همیشه بعداز مشخص شدنِ نتیجۀ تصمیماتمون، اگه نتیجه‌ش اون چیزی که می‌خواستیم نشد، می‌گیم «دلم سوخت که چرا فلان کار رو نکردم» هیچ وقت نمی‌گیم «عقلم سوخت»! حتی اگه مسیرِ عقل رو هم انتخاب کنیم و به مقصد نرسیم، باز این دلمونه که می‌سوزه. پس چرا مسیرِ دل رو انتخاب نکنیم که اگه تهش دلمون سوخت، لااقل حسرتش‌و نخوریم؟ چرا تصمیما رو به‌جای دل، با عقلمون می‌گیریم در حالی که این دلمونه که باید تاوان پس بده؟ دله که می‌سوزه، دله که می‌گیره، دله که می‌شکنه؛ عقل فقط یه گوشه کنارِ گود نشسته نگاه می‌کنه و عین خیالشم نیست!

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بی‌کلام در
🐙
@RadioRelax

معرفی ربات‌های تلگرام
🐙
@ROBOT_TELE

آهنگ‌های انگلیسی با ترجمه
🐙
@behboud_music

برنامه‌های پولی رایگان شده اندروید
🐙
@APPZ_KAMYAB

وکیل دادگستری
🐙
@ADLIEH_TEAM

باغ سبز مولانا (زهرا غریبیان)
🐙
@gharibianlavasanii

سواد رابطه / ازدواج موفق
🐙
@ghasemi8483

حقوق برای همه
🐙
@jenab_vakill

تقویت زبان انگلیسی عمومی!
🐙
@ehbgroup504

کتاب کتاب کتاب بخوانیم
🐙
@LibMajazi

ترکی فول صحبت کن
🐙
@TurkishDilli

آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
🐙
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE

بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
🐙
@matlabravanshenasi

عجیب و جالب اما شگفت‌انگیز
🐙
@shogo_jaleb

انگلیسی را اصولی و حرفه‌ای بیاموز
🐙
@novinenglish_new

کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
🐙
@anjomanenevisandegan_ir

فرزندپروری آدلری با مهارت‌های زندگی
🐙
@moraghbat

آموزش زبان متوسط تا پیشرفته
🐙
@WritingandGrammar1

آموزش ترکی استانبولی با داستان
🐙
@turkce_ogretmenimiz

راز تربیتی فرزند موفق
🐙
@ghasemi8484

انگلیسی حرفه‌ای کودک و بزرگسال
🐙
@RealEnConversations

کافه شعر و حکایت‌های خواندنی
🐙
@Kafeh_sher

مدرسه دانش و اطلاعات
🐙
@INFORMATIONINSTITUTE

آگاهی.بیداری.آزادی
🐙
@Meditationfarsi369

آموزش هنر و دکوراسیون منزل
🐙
@TazeineManzel

(کتاب) AudioBook
🐙
@PARSHANGBOOK

نظریه‌های جامعه شناسی
🐙
@A_Quick_look_at_Sociology
‌‌‌
سفر به دنیای خیال و رویا
🐙
@mehrandousti

رازهای درون
🐙
@razhaye_darun

مسیر عبور از خشم!!!
🐙
@shine41

آموزش عربی
🐙
@atranslation90

متن دلنشین
🐙
@aram380

در مسیر دانایی
🐙
@romanceword

کتاب| 𝐏𝐃𝐅
🐙
@PARSHANGBOOK_PDF

(آموزش) فنّ ِبیان+گویندگی
🐙
@amoozeshegooyandegi

موسیقی بی‌کلام آتن تا سمرقند
🐙
@LoveSilentMelodies

تیم ورزشی و تناسب
🐙
@MaryamTeam

هوروسکوپ و مدیتیشن
🐙
@Agahiiiiiiiiiiiiiii

آرشیو دوره رایگان
🐙
@Arshivagahi

زرنگاری و طراحی سنتی
🐙
@vida_dabir

ایلومیناتی. ماتریکس. فراماسونری
🐙
@matrixxx369

دریچه‌ها: سیاست/هنر / ادبیات
🐙
@darichehaaa

توسعه فردی ، تغییر در مایند پلاس
🐙
@Mind_plussss

مجله کاریکلماتور
🐙
@AlirezaJamshididastana

انرژی مثبت و آرامش
🐙
@RangiRangitel

ادبیات و هنر
🐙
@Selmuly

کانون زبانشناسی شناختی
🐙
@Cognitive_Linguistics_Institute

حافظ - خیام ( صوتی )
🐙
@GHAZALAK1

لذتِ کتاب‌خوانی با دوستان !!!
🐙
@FICTION_12

آموزش((پیانو)) و  دانستنی‌های موسیقی
🐙
@pianolandhk50

آموزش زبان انگلیسی، آیلتس، تافل
🐙
@Linguistics_TEFL

عکس، زندگی، خاطره، آرامش
🐙
@Purity_Shot

هماهنگ‌کنندۀ لیست؛
🌵
@Innate_Lonely

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

این ماه در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم رمانِ «همه نام‌ها» از نویسندۀ پرتقالی #ژوزه_ساراماگو را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این رمان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

📕 این پوشه از بین کانال‌های مفیدِ تلگرام دست‌چین شده و در اختیارِ شما قرار گرفته‌است. با زدن روی لینکِ زیر می‌توانید فهرستِ کانال‌ها را دیده، انتخاب کرده، و در صورت نیاز عضو شوید. 🔻

/channel/addlist/BtTaWRCo0dRmNDdk
کانالِ پشتیبان 🔻

آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بی‌کلام در:
🎹
@RadioRelax

هماهنگی برای تبادلات؛

✅ @TlTANIOM

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#نظرات_شما

خوشبختی از نگاه نیکلای، زندگی کردن به شیوۀ ایده‌آل خودِ شخص است؛ این که در زندگی چه می خواهد، چطور دوست دارد زندگی کند، چه چیزهایی را به دست بیاورد و...
نیکلای پس از رسیدن به هدف و معنایی که برای خود تعریف کرده، احساس رضایت و خوشبختی می کند، حالا طوری زندگی می کند که تا به حال همۀ عمرش را برای رسیدن به این هدف از دست داده؛ به‌سختی زندگی کرده، خوب نخورده و حتی ازدواجش با یک زن پیر و زشت هم برای رسیدن به این نقطه بوده و حتی او را قربانی خواستۀ خود کرده‌است.
نداشتن حسرت زندگی نزیسته می‌تواند باعث احساس خوشبختی برای آدم‌هایی چون نیکلای باشد که با متمایز دانستن خود از دیگران - ما نجبا - و غرق در دنیای دروغین خودساخته، می‌توانند به دیگران فکر نکنند و در دنیای خاموش و دروغین و تاریک خود احساس خوشبختی کنند.
اما ایوان ایوانیچ می‌گوید «خوشبختی وجود ندارد و نباید وجود داشته باشد. اگر زندگی یک معنی و مقصدی دارد، این معنی و مقصد خوشبختی ما نیست، بلکه چیزی عاقلانه‌تر و بزرگتر است. خوبی بکنید!» و در جایی دیگر می‌گوید «فکری که من از خوشبختی می‌کردم همیشه آغشته با قدری غم و اندوه می‌شد» چرا؟ زیرا آن کس که رنج دیگری او را برنجاند، اشک دیگری، اشک او را درآورد، با درد دیگران درد بکشد و به طور کلی آن کس که بتواند بفهمد و بیاندیشد، هرگز نمی تواند احساس خوشبختی کند. در جایی دیگر می‌گوید: «آدمی‌زاد نه محتاج به سه آرشین زمین است نه احتیاج به دِه دارد، او محتاج به همۀ کرۀ زمین و تمام طبیعت است تا بتواند آزادانه همۀ تراوش افکار خودش را آشکار بکند.»
گاهی می‌اندیشم که خوشبختی برای انسانی که بیاندیشد و بفهمد وجود ندارد، اما شاید خوشبختی همین اندیشیدن و فهمیدن در دنیای تاریک و پر از ابهام و دروغ آدم‌ها باشد که آغشته با قدری غم و اندوه شده‌است.

#سادات_هاشمی
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بیکلام در
🪭
@RadioRelax

معرفی ربات‌های تلگرام
🪭
@ROBOT_TELE

آهنگ‌های انگلیسی با ترجمه
🪭
@behboud_music

برنامه‌های پولی رایگان‌شدۀ اندروید
🪭
@APPZ_KAMYAB

گلچین کتاب‌های صوتیPDF
🪭
@ketabegoia

تقویت مکالمه با ۳۷۶ کارتون چند دقیقه‌ای
🪭
@EnglishCartoonn2024

باغ سبز مولانا (زهرا غریبیان)
🪭
@gharibianlavasanii

حقوق برای همه
🪭
@jenab_vakill

گرامر، لغت، داستان‌های انگلیسی!
🪭
@ehbgroup504

کتاب کتاب کتاب بخوانیم
🪭
@LibMajazi

ترکی فول صحبت کن
🪭
@TurkishDilli

آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
🪭
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE

بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
🪭
@matlabravanshenasi

انگلیسی را اصولی و حرفه‌ای بیاموز
🪭
@novinenglish_new

کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
🪭
@anjomanenevisandegan_ir

فرزندپروری آدلری با مهارت‌های زندگی
🪭
@moraghbat

انگلیسی حرفه‌ای کودک و بزرگ‌سال
🪭
@RealEnConversations

تروما، مشاوره، روان‌درمانی
🪭
@hamsafarbamah

مدرسه دانش و اطلاعات
🪭
@INFORMATIONINSTITUTE

گلچین موسیقی سنتی
🪭
@sonati4444telegram

شعر و موسیقی
🪭
@ghoghnoos7777

انگلیسی کاربردی با فیلم
🪭
@englishlearningvideo

تمرکز روی خودم!!!
🪭
@shine41

شخصیت، رشد فردی
🪭
@razhaye_darun

عربی به زبان ساده
🪭
@atranslation90

متن دلنشین
🪭
@aram380

خبرهای ورزشی جهان
🪭
@KhebarhaVarzeshiJahan

یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
🪭
@english_ielts_garden

در مسیر دانایی
🪭
@romanceword

آموزش ترکی ‌استانبولی کاربردی
🪭
@Turkish_Nazli

الفبای نوشتن وخلاقیت
🪭
@Alefbayeneveshtan

گردشگری، طبیعتگردی
🪭
@Jahangram

تیم ورزشی و تناسب
🪭
@MaryamTeam

بُزرگانِ خُنیاکِ ایران
🪭
@barbodm2500

کتاب‌ها و ویدئوهای زبان و زبانشناسی
🪭
@LinguisticsBookshelf

تافت ایران
🪭
@taft_Iran

شعر معاصر
🪭
@sheradabemoaser

حراج دائمی کتاب‌های چاپ قدیم!
🪭
@katebbashi_book

کهکشان (Galaxy)
🪭
@mars13u

ادبیات فانتزی
🪭
@worldlocked

اقتصاد و بازار
🪭
@AghaeBazar

مجله کاریکلماتور
🪭
@AlirezaJamshididastana

حسِ خوبِ آرامش + نوستالژی 
🪭
@RangiRangitel

ادبیات و هنر
🪭
@selmuly

آموزش عربی
🪭
@Arabicconversation20

زبان‌شناسی و علوم شناختی
🪭
@Cognitive_Linguistics_Institute

حافظ - خیام ( صوتی )
🪭
@GHAZALAK1

هر ماه یک «رمان» / هفته‌ای یک «داستان»
🪭
@FICTION_12

زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی
🪭
@Linguistics_TEFL

آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
🪭
@ECONVIEWS

پاکی و صفای کودکی...
🪭
@PURITY_SHOT

هماهنگی برای تبادل؛
🪭
@TlTANIOM

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «تمشکِ تیغ‌دار» از نویسندۀ روسی #آنتون_چخوف را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود (از صفحۀ ۷۷ فایل)، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان‌کوتاهِ «کاهو» از نویسندۀ ژاپنی #هاروکی_موراکامی را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

سه ساعتِ بینِ دو پرواز
(بخش سوم)

نویسنده: #اسکات_فیتزجرالد

نانسی دوباره خیالش را راحت کرد: «ولی الآن ازت بدم نمیاد».

و بعد از دهانِ دانلد پرید که: «حالا ببوسم و جبران کن».

یک دقیقه بعد نانسی گفت: «یه زنِ خوب همچین کاری نمی‌کنه. واقعاً فکر نمی‌کنم از وقتی که ازدواج کردم دو تا مرد رو بوسیده باشم».

دانلد هیجان‌زده بود، ولی بیشتر از هر چیز گیج شده بود. نمی‌فهمید که آیا نانسی را بوسیده، یا یک خاطره را؟ و یا این غریبه‌ٔ خوشگلِ لرزان را که به‌سرعت نگاهش را از او گرفت و صفحه‌ای از آلبوم را ورق زد؟

دانلد گفت: «صبر کن! فکر نکنم تا چند ثانیه بتونم هیچ عکسی رو ببینم».

«دیگه این کارو نمی‌کنیم. خودم هم خیلی احساسِ آرامش نمی‌کنم».

دانلد یکی از آن حرف‌های کلیشه‌ای را زد که خیلی چیزها را می‌پوشانَد: «فکر کن چه افتضاحی می‌شه اگه دوباره عاشقِ هم بشیم».

نانسی با لبخندی بسیار بی‌تابانه گفت: «بس کن! تموم شده. یه لحظه بود. یه لحظه که من باید فراموشش کنم».

«به شوهرت نگو».

«چرا نگم؟ من معمولاً همه‌چی رو بهش می‌گم».

«ناراحتش می‌کنه. هیچ‌وقت به یه مرد همچین چیزایی ‌رو نگو».

«باشه، نمی‌گم».

دانلد بی‌اختیار گفت: «یه‌بار دیگه ببوسم».

ولی نانسی آلبوم را ورق زده بود و داشت با اشتیاق به عکسی اشاره می‌کرد. داد زد: «این تویی. ایناهاش!»

دانلد نگاه کرد. پسربچه‌ای شلوارک‌پوش روی اسکله ایستاده بود و یک قایقِ بادبانی هم در پس‌زمینه دیده می‌شد.
نانسی پیروزمندانه خندید: «روزی که این عکس گرفته شد رو خوب یادمه. کیتی عکس رو گرفت، و من ازش کِش رفتم».

برای یک لحظه دانلد نتوانست خودش را در عکس بشناسد، بعد که خم شد و دقیق‌تر نگاه کرد، اصلاً نتوانست خودش را بشناسد.

گفت: «این که من نیستم».

«چرا دیگه. این‌جا فرونتناکه. همون تابستونی بود که... که با هم رفتیم توی غار».

«کدوم غار؟ من فقط سه روز فرونتناک بودم».

دوباره برای دیدنِ عکس که کمی زرد شده بود به چشمانش فشار آورد. «این من نیستم دیگه. این «دانلد باورزه»، یه‌کم شبیه هم بودیم».

حالا نانسی به او خیره شده بود، طوری به پشتیِ کاناپه تکیه داد که انگار دارد از او دور می‌شود. با شگفتی گفت: «ولی دانلد باورز که خودِ تویی».
بعد صدایش کمی بالا رفت: «نه، نیستی. تو دانلد پلنت هستی».

«پای تلفن که بهت گفتم».

نانسی بلند شده بود. چهره‌اش کمی وحشت‌زده بود.
«پلنت... باورز... حتماً دیوونه شدم. شاید هم از مشروب باشه. اولش که دیدمت یه‌کم گیج بودم. وای، ببینم! من چی‌ها به تو گفتم؟»

دانلد سعی کرد با آرامشی زاهدانه آلبوم را ورق بزند. گفت: «مطلقاً هیچ‌چیز».

عکس‌هایی که خودش در آن‌ها نبود جلوی چشمانش حرکت می‌کردند... فرونتناک، توی یک غار، دانلد باورز... «تو من رو ترک کردی!»

نانسی از آن سرِ اتاق به حرف آمد: «هیچ‌وقت نباید این قصه رو جایی بگی. قصه‌ها دهن‌به‌دهن می‌چرخن».

دانلد گفت: «قصه‌ای وجود نداره».
ولی فکر کرد: «پس اون دختربچۀ‌ بدی بوده».

و حالا ناگهان پُر شده بود از حسادتِ سرکش و بی‌امانی نسبت به دانلد باورزِ خردسال، آن هم اویی که برای همیشه حسادت را از زندگی‌اش کنار گذاشته بود. در پنج قدمی که تا آن سرِ اتاق برداشت، بیست سالِ گذشته و وجودِ والتر گیفورد را زیرِ پا له کرد.

«دوباره ببوسم، نانسی».

این را که می‌گفت، زانو زده بود کنارِ صندلیِ زن، و دستش را گذاشته بود روی شانه‌ٔ او. اما نانسی خود را کنار کشید.

«گفتی باید به هواپیما برسی».

«مهم نیست. می‌تونم بهش نرسم. اهمیتی نداره».

«لطفاً برو».

صدایش سرد بود. «و لطفاً سعی کن بفهمی من چه حالی دارم».

دانلد داد زد: «ولی تو جوری رفتار می‌کنی که انگار من رو یادت نمیاد؛ انگار دانلد پلنت رو یادت نمیاد!»

«چرا یادمه. تو رو هم یادمه... ولی این‌ چیزا مالِ خیلی وقت پیشه».

صدایش دوباره محکم شد. «شمارۀ تاکسی‌تلفنی اینه: کرِست‌وود ۸۴۸۴٫».

در راهِ فرودگاه، دانلد سرش را به این‌طرف و آن‌طرف تکان داد. حالا کاملاً به خودش آمده بود، ولی نمی‌توانست این تجربه را هضم کند. فقط وقتی غرشِ هواپیما در آسمانِ تاریک بلند شد، و مسافرانش تبدیل به موجوداتی جدا از جهانِ منظمِ آن پایین شدند، دانلد متوجه شباهتِ وضعیتش با واقعیتِ پروازِ هواپیما شد. مدت پنج دقیقۀ‌ جان‌کاه او مانندِ دیوانه‌ای در آنِ واحد در دو دنیا زیسته بود؛ هم یک پسربچۀ‌ دوازده‌ساله بود، و هم مردی سی‌ودوساله، که به شکلی جدانشدنی و ابدی یکی شده بودند.
در آن ساعاتِ بینِ دو پرواز، دانلد معاملۀ خوبی را هم از دست داده بود، اما از آن‌جا که نیمۀ‌ دومِ زندگی فرایندی طولانی برای خلاص شدن از شرّ چیزهایی است که در نیمۀ اول رخ داده، احتمالاً آن بخش از تجربه‌اش اهمیتِ چندانی نداشت.

پایان.
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

سه ساعت بینِ دو پرواز
(بخش اول)

نویسنده: #اسکات_فیتزجرالد

شانسِ چندانی نداشت، ولی «دانلد» از طرفی سرحال بود و وقتش را داشت،  از طرفی هم حوصله‌اش سر رفته بود. حس می‌کرد حالا که وظیفۀ‌ شغلیِ خسته‌کننده‌اش را انجام داده، حق دارد به خودش جایزه بدهد؛ البته شاید.
هواپیما که به زمین نشست، دانلد پا به یک شبِ تابستانیِ غربِ میانه‌ای گذاشت، و راه افتاد سمتِ ساختمانِ فرودگاهِ‌ شهرکِ دورافتاده‌ای که کودکی‌اش را در آن گذرانده بود. نمی‌دانست آن دختر هنوز زنده است یا نه، یا اصلاً هنوز در این شهرک زندگی می‌کند. به احتمالِ زیاد ازدواج کرده و دانلد حتی نمی‌داند اسمِ خانوادگیِ فعلی‌اش چیست. با هیجانی که هر آن بیشتر می‌شد، دفترچۀ تلفن را به دنبالِ پیدا کردنِ نامِ خانوادگیِ پدریِ دختر ورق زد. البته پدرِ او هم ممکن بود در این بیست سال مرده باشد...
نه، زنده بود؛ قاضی «هارمن هولمز» – هیل‌ساید ۳۱۹۴٫... شماره را گرفت. صدای خندانِ زنی در تلفن به پرس‌وجوی او در موردِ دوشیزه «نانسی هولمز» جواب داد: «نانسی الآن شده خانم «والتر گیفورد». شما؟»

اما دانلد بدونِ این‌که جواب بدهد قطع کرد. چیزی را که می‌خواست فهمیده بود، و فقط سه ساعت وقت داشت. هیچ والتر گیفوردی را به‌خاطر نمی‌آورد، و جستجو در دفترچۀ تلفن وقتِ بیشتری را تلف می‌کرد. اصلاً شاید دخترک با مردی بیرون از شهرک ازدواج کرده باشد. اما نه؛ والتر گیفورد – هیل‌ساید ۱۱۹۱٫...
خون دوباره در سرانگشت‌های دانلد جریان یافت.

«الو؟»

«سلام. خانم گیفورد تشریف دارن؟ من از دوستان قدیم‌شون هستم».

«خودم هستم».

دانلد جادوی عجیبِ آن صدا را به یاد آورد؛ یا شاید فقط فکر کرد که به یاد آورده.

«من دانلد هستم، «دانلد پلنت». از وقتی دوازده سالم بود ندیدمت».

«اوووه...»

لحنش کاملاً غافلگیرشده و بسیار مؤدبانه بود، ولی دانلد در آن نه نشانه‌ای از خوشحالیِ خاصی را تشخیص داد، و نه به‌‌خاطرآوردنی را.

صدا اضافه کرد: «...دانلد!»

لحنش این‌بار چیزی بیشتر از حافظۀ درحالِ تلاش برای یادآوری در خود داشت.

«کِی برگشتی شهرک؟»
و بعد صمیمانه گفت: «کجایی؟»

«فرودگاهم، فقط چند ساعتی این‌جا هستم».

«خب، پاشو بیا دیدنم».

«الآن؟! مطمئنی نمی‌خواستی بخوابی؟»

عجولانه گفت: «خدا جون، نه... واسۀ خودم نشسته بودم و تنهایی «های‌بال» [نوعی مشروب] می‌خوردم. کافیه به رانندۀ تاکسی بگی…»

در راه، دانلد گفت‌و‌گو را برای خودش تحلیل کرد. آن «فرودگاهم» که گفته بود، نشان می‌داد که توانسته موقعیتش را در طبقه‌ٔ متوسطِ رو به بالای جامعه تثبیت کند. تنهاییِ نانسی ممکن بود حاکی از آن باشد که با بزرگ‌شدنش تبدیل شده باشد به زنی غیرِجذاب و بدونِ دوست. شوهرش ممکن بود یا بیرون باشد، و یا در رختخواب. از آن‌جا که در رؤیاهای دانلد، نانسی همیشه دخترکی ده‌ساله بود، های‌بال نوشیدنش او را شوکه کرد، اما با لبخندی به خودش یادآور شد: «نانسی دیگه تقریباً سی سالشه».

تهِ پیچِ جاده‌ای که به ایوانِ خانه منتهی می‌شد، دنالد زنِ زیبایِ کوچک و تیره‌مویی را دید که با گیلاسی در دست، در روشناییِ جلویِ در ایستاده بود. مبهوت از تیپ و قیافه‌ای که نانسی پیدا کرده، از تاکسی پیاده شد و گفت: «خانمِ گیفورد؟»

نانسی چراغ‌ِ ایوان را روشن کرد، و با چشمانی گشاد و محتاط به او خیره شد. لبخندی چهرۀ سردرگمش را باز کرد.

«دانلد! خودتی‌... همه‌مون این‌جوری تغییر می‌کنیم؟! اوووه... واقعاً که محشره!»

وقتی می‌رفتند داخل، «این‌همه سال» بود که از دهان‌شان می‌ریخت، و این‌جا بود که دانلد حس کرد دلش هرّی ریخت پایین. تا حدودی بابتِ تصویرِ ذهنیِ آخرین دیدارشان بود، وقتی که نانسی سوارِ دوچرخه از کنارش گذشته و هیچ محلی هم به او نگذاشته بود، و قسمتی هم از ترسِ این‌که مبادا حالا حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ مثل دورِهمی‌های فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه بود... اما آن‌جا ناتوانی در به‌خاطرآوردنِ گذشته زیرِ شلوغیِ جمع پنهان می‌شد. دانلد وحشت‌زده فکر کرد که این شاید از آن یک‌‌ساعت‌های طولانی و بی‌مزه از آب دربیاید. ناامیدانه سرِ صحبت را باز کرد.

«تو همیشه آدمِ ملوسی بودی. ولی راستش الآن یه‌کم جاخوردم که دیدم این‌قدر خوشگل شدی».

نتیجه داد. درکِ آنیِ تغییرِ وضع‌شان بابتِ این تمجیدِ جسورانه، باعث شد به‌جای دوستانِ بی‌حرفِ دورانِ کودکی، برای هم به غریبه‌هایی جالب تبدیل شوند.

نانسی پرسید: «یه های‌بال می‌خوای؟ نه؟ خواهش می‌کنم فکر نکن شدم از اون‌ زنایی که قایمکی مشروب می‌خورن، ولی امشب دلم گفته بود. منتظرِ شوهرم بودم، ولی تلگراف زد که تا دو روز دیگه هم برنمی‌گرده. خیلی آدم خوبیه، دانلد، خیلی هم جذابه. تیپ و قیافه‌ش یه‌جورایی مثِ خودته».

کمی مکث کرد، بعد ادامه داد: «فکر کنم با یکی توی نیویورک ریخته رو هم... چه‌می‌دونم».

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#نظرات_شما

▪️داستان «زندگی پنهان والتر میتی» نوشتۀ «جیمز تربر» اثری است که در نگاه اول بیشتر به یک حکایت کوتاه طنزآلود می‌ماند؛ مردی میانسال که در جریان خرید روزمره و رانندگی، بارها به رویاهایی قهرمانانه پناه می‌برد. اما آن‌چه کمتر به آن دقت می‌شود این است که تربر از خلال همین خیال‌پردازی‌های ظاهراً کودکانه، یکی از عمیق‌ترین پرسش‌های مدرن دربارۀ هویت فردی و جایگاه انسان در جهان بوروکراتیک و مکانیکی قرن بیستم را طرح می‌کند.
اگرچه بسیاری والتر میتی را صرفاً «مرد خیال‌پرداز» یا «نماد ناکامی» خوانده‌اند، اما او را می‌توان هم‌ردیف شخصیت‌هایی همچون «آکاکی آکاکیویچ» در شنل گوگول یا حتی «مِرسو» در بیگانۀ کامو دید؛ کسانی که در یک جهان بی‌اعتنا، با شیوه‌ای خاص به جست‌وجوی معنا برمی‌خیزند. میتی نه با کنش اجتماعی یا فلسفه، بلکه با رؤیاهای درونی خویش. این تفاوت ظریف، او را به‌جای یک شخصیت شکست‌خورده، به نمادی از مقاومت خاموش بدل می‌کند.
از زاویه‌ای دیگر، میتی وارث نوعی «قهرمان‌زدایی» مدرن است. او در رؤیاهایش کاپیتان دلیر، جراح نابغه و قربانی قهرمانانۀ اعدام است، اما در واقعیت، مردی معمولی با زنی کنترل‌گر و فضایی خاکستری است. این تضاد، چیزی فراتر از کمدی ساده می‌آفریند: نوعی یادآوری که قهرمانان عصر صنعتی نه در میدان نبرد، بلکه در ذهن‌های خستۀ افراد معمولی زاده می‌شوند. همچون آن‌چه مارکس دربارۀ «فتیشیسم کالا» گفت، می‌توان از «فتیشیسم قهرمانی» در دنیای والتر میتی سخن گفت؛ جایی که فرد برای جبران بی‌قدرتی خود، تصویرهای اغراق‌شده‌ای از قدرت می‌سازد.
کمتر به این نکته توجه شده که تربر در کنار طنز، ضرباهنگی تراژیک در پایان داستان می‌نشاند. میتی در آخرین رؤیا، خود را مقابل جوخۀ آتش تصور می‌کند؛ ایستاده، بی‌هراس و با نگاهی باشکوه. این تصویر برخلاف دیگر رؤیاها، وجهی عمیقاً اگزیستانسیالیستی دارد: گویی میتی در مرگ خیالی‌اش به نوعی اصالت می‌رسد، همان‌گونه که نیچه در واپسین انسان از «مرگی باشکوه» سخن می‌گوید. در این لحظه، او دیگر قربانی فراموشی یا تمسخر نیست، بلکه ایستاده بر لبۀ نیستی، صاحب شأنی که در زندگی روزمره از او دریغ شده.
بنابراین، والتر میتی نه تنها یک تیپ کمیک، که نمونه‌ای ظریف از بحران انسان مدرن است: انسانی که میان زندگی خاکستری و رؤیاهای رنگین گرفتار آمده و در این میان، تنها در خیال است که می‌تواند «خودِ دیگرش» را تجربه کند. درست مانند آنچه کیرکگور از «ناامیدی» سخن می‌گفت: ناامیدی‌ای که به ظاهر به هیچ جا نمی‌انجامد، اما در اعماق، آینه‌ای برای مواجهه با حقیقت وجودی است.

نوشتۀ: #امیر_آرمانی
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

زندگیِ پنهانِ والتر میتی
(بخش سوم)

نویسنده: #جیمز_تربر
برگردان: #حسن_افشار

گروهبان با نگرانی گفت: «آخر شما نمی‌توانید قربان. بردن آن بمب‌افکن به دو نفر احتیاج دارد. ضدهوایی‌ها هم آسمان را جهنم کرده‌اند. سیرکِ پرندهٔ فون‌ریشتمان هم بینِ این‌جا و سولیه است».

میتی گفت: «یکی باید خودش را به آن انبار مهمات برساند. من باید بروم. با یک پِیک برندی چطوری؟»

یکی برای گروهبان ریخت و یکی برای خودش. جنگ در اطرافِ سنگر می‌غرید و زوزه می‌کشید و به در می‌کوبید. تخته‌ای شکست و خرده‌های چوب در اتاق به پرواز درآمد. فرمانده میتی بی‌اعتنا گفت: «چیزی نمانده بودها!»

گروهبان گفت: «با آتشباران محاصره‌مان کرده‌اند.»

میتی با لبخند زودگذری گفت: «آدم فقط یک دفعه زندگی می‌کند گروهبان، نه؟»

پیک دیگری از برندی ریخت و سرکشید. گروهبان گفت: «ندیده‌ام کسی بتواند برندی را مثل شما دستش بگیرد، قربان. معذرت می‌خواهم ها!»

فرمانده میتی بلند شد و بندِ وبلی ویکرزِ خودکارِ بزرگش را سرِ شانه‌اش انداخت. گروهبان گفت: «چهل کیلومتر توی جهنم است قربان».

میتی آخرین پیک برندیش را سرکشید و آهسته گفت: «چی نیست؟»

آتشباریِ توپ‌ها زیادتر شد. صدای ت‌ت‌تق‌تق مسلسل‌ها به گوش می‌رسید و از جایی صدای «پوکه‌تا، پوکه‌تا، پوکه‌تا»ی تهدیدکنندۀ آتش‌افکن‌های جدید هم به صداهای دیگر اضافه شد. والتر میتی در حال زمزمهٔ آواز «اُپره دو ما بلوند» به طرف درِ سنگر رفت و چرخی زد و دستی برای گروهبان تکان داد و گفت: «بدرود!»

چیزی به شانه‌اش خورد. خانمِ میتی گفت: «همهٔ هتل را دنبالت گشته‌ام. چرا خودت را توی این صندلیِ کهنه قایم کرده‌ای؟ چه‌طور انتظار داشته‌ای پیدایت کنم؟»

والتر میتی با حواس‌پرتی گفت: «محاصره است».

خانم میتی گفت: «چی؟! چیز گرفتی؟ بیسکویت سگ؟ توی جعبه چیست؟»

میتی گفت: «گالش».

«نمی‌توانستی توی فروشگاه پایت کنی؟»

والتر میتی گفت: «توی فکر بودم. هیچ فهمیده‌ای من هم گاهی فکر می‌کنم؟»

او نگاهش کرد و گفت: «وقتی رسیدیم خانه، برایت درجه می‌گذارم.»

از درِ گَردانی که وقتی فشارش می‌دادی صدای سوتِ مسخرۀ خفیفی می‌داد بیرون رفتند. دو کوچه به توقفگاه مانده بود. جلوِ داروخانۀ سرپیچ، زن گفت: «صبر کن. یک چیز یادم رفت. یک دقیقه هم طول نمی‌کشد».

یک دقیقه بیشتر شد. والتر میتی سیگاری روشن کرد. باران شروع شد، بارانی که برف هم همراهش بود. به دیوار داروخانه چسبید و به سیگارش پک زد.

...شانه‌هایش را عقب داد و پاشنه‌هایش را به هم چسباند و سرزنش آلود گفت: «لعنت به دستمال!»

پک آخر را هم به سیگارش زد و دورش انداخت. آن‌وقت با همان لبخند زودگذر جلوِ جوخۀ آتش ایستاد؛ صاف و بی‌حرکت، متفرعن و مغرور، والتر میتیِ شکست‌ناپذیر، مرموز تا آخر.

پایان.
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

زندگیِ پنهانِ والتر میتی
(بخش اول)

نویسنده: #جیمز_تربر
برگردان: #حسن_افشار

...«جا نمی‌زنیم!»
صدای فرمانده مثل صدای شکستن یخِ نازکی بود. اونیفورم رسمی‌اش تنش بود و کلاهِ سفیدِ قیطان‌دوزی شده‌اش را یک‌وری تا روی یک چشمِ خاکستریِ بی‌حالش پایین کشیده بود.
«نمی‌توانیم قربان. اگر از من بپرسید می‌گویم تَنَش می‌خارد برای یک طوفان».

فرمانده گفت: «از تو نمی‌پرسم، ستوان بِرگ. نورافکن‌ها را روشن کن! دُورَش را برسان به ۸۵۰۰! جا نمی‌زنیم!»

صدای سیلندرها بلندتر شد: «تا، پوکه‌تا، پوکه‌تا، پوکه‌تا، پوکه‌تا، پوکه‌تا».
فرمانده به یخی که داشت روی شیشهٔ پنجرۀ خلبان را می‌پوشاند خیره شد. بعد راه افتاد و یک ردیف پیچ را چرخاند و فریاد زد: «بزن روی هشتِ کمکی!»

ستوان برگ تکرار کرد: «روی هشتِ کمکی!»

فرمانده فریاد زد: «همهٔ قدرت در برجکِ شمارۀ سه!»

...«همهٔ قدرت در برجک شمارۀ سه!»

خدمه که در هواپیمای دریانشینِ هشت‌موتورهٔ پهن‌پیکرِ تندروی نیروی دریایی هر کدام سرگرم کاری بودند، نگاهی به هم انداختند و نیش‌شان را باز کردند و گفتند: «پیرمرد از معرکه نجاتمان می‌دهد. پیرمرد از هیچ‌چیز نمی‌ترسد!»

خانمِ میتی گفت: «نه این‌قدر تند! داری زیاد تند می‌روی! برای چه این‌قدر تند می‌روی؟»

والتر میتی گفت: «چی؟»

حیرت‌زده و غافلگیرشده به زنش که کنارش نشسته بود نگاه کرد. زنش ناآشنا به نظر می‌آمد، مثل زن غریبه ای که از وسط جمعیت سرش داد کشیده باشد. گفت: «داشتی پنجاه و پنج تا می‌رفتی. می‌دانی که من تندتر از پنجاه و پنج تا دوست ندارم. داشتی پنجاه و پنج تا می‌رفتی».

والتر میتی ساکت به سمت «واتربری» راند. صدای غرشِ هواپیمای «اس.ان.۲۰۲» در بدترین طوفانِ بیست سال پرواز در نیروی دریایی، در خطوط هواییِ دور و آشنا، از مغزش محو شد. خانم میتی گفت: «انگار باز جوش آورده‌ای. امروز هم از آن روزهاست. کاش می‌گذاشتی دکتر رِنشا ببیندت».

والتر میتی ماشین را جلوِ ساختمانی که زنش مویش را آن‌جا درست می‌کرد نگه داشت. او گفت: «یادت نرود تا من دارم موهایم را درست می‌کنم آن گالش‌ها را بگیری».

میتی گفت: «گالش نمی‌خواهم».

او آینه‌اش را در کیفش گذاشت و در حال بیرون رفتن از ماشین گفت: «مگر تمامش نکردیم؟! تو دیگر جوان نیستی ها».

او کمی گاز داد. «چرا دستکش‌هایت را دستت نمی‌کنی؟ گمشان کردی؟»

والتر میتی دست در یکی از جیب‌هایش کرد و دستکش‌هایش را درآورد و دستش کرد، ولی بعد از این‌که زنش رفت و وارد ساختمان شد، و او به یک چراغ قرمز رسید، دوباره درشان آورد. چراغ عوض شد و پاسبانی داد زد: «آقا سریع!» میتی با عجله دستکش‌ها را پوشید و راه افتاد. مدتی بی‌هدف دُورِ خیابان‌ها گشت و بعد، از جلو بیمارستان رد شد تا به توقفگاه برود.

... پرستارِ خوشگل گفت: «ولینگتون مک‌میلان است، همان بانکدارِ میلیونر». والتر میتی در حالی که آهسته دستکش‌هایش را درمی‌آورد گفت: «بله؟ کار دست کیست؟»

«دکتر رنشا و دکتر بِنبُو، ولی دو تا متخصص هم این‌جا هستند، دکتر رمینگتون از نیویورک و آقای پریچارد میتفورد از لندن. او پرواز داشت».

درِ یک دالانِ درازِ خنک باز شد، و دکتر رنشا بیرون آمد. پریشان و خسته به نظر می‌رسید. گفت: «سلام، میتی. عرق‌مان را درآورده این مک‌میلان. بانکدار میلیونر و دوست صمیمی روزولت است. انسداد مجرای لنفِ ثالثه.‏ کاش یک نگاه بهش می‌انداختی».

میتی گفت: «بدم نمی‌آید».

در اتاق عمل معرفی‌ها زیر لب انجام گرفت: «دکتر رمیگتون، دکتر میتی، آقای پریچارد میتفورد، دکتر میتی».

پریچارد میتفورد در حال دست دادن گفت: «کتابتان را دربارۀ استرپتوتربکوز خوانده‌ام. شاهکار است، قربان».

والتر میتی گفت: «سپاس‌گزارم».

رمینگتون لُندید: «نمی‌دانستم آمده‌ای آمریکا، میتی. کُولز آمد نیوکاسل، من و میتفورد را برای یک ثالثه آورده این‌جا».

میتی گفت: «لطف کردید».

دستگاهِ بزرگ و پیچیده‌ای که با لوله‌ها و سیم‌های زیادی به تختِ عمل وصل بود، در همین لحظه شروع کرد به «پوکه‌تا، پوکه‌تا، کُوْیپ، پوکه‌تا، کُوْیپ» کردن. انترنی فریاد زد: «هوشبرِ نو دارد از کار می‌افتد! این‌جا در شرقِ آمریکا هیچ‌کس نیست بتواند درستش کند!»

میتی با خونسردی به آرامی گفت: «ساکت شو، مرد!»

سرِ دستگاه رفت. هنوز داشت «پوکه‌تا، پوکه‌تا، کُوْیپ، پوکه‌تا، کُوْیپ» می‌کرد. او با ظرافت شروع به کار با یک ردیف پیچِ براق کرد و صدا زد: «یک خودنویس بده من!»

کسی خودنویس دستش داد. یک پیستونِ خراب را از دستگاه بیرون کشید و خودنویس را جایش گذاشت و گفت: «حالا ده دقیقه دیگر کار می‌کند. عمل را ادامه بدهید.»

پرستاری شتابان آمد و زیر گوش رنشا چیزی گفت. میتی دید که رنگ او پرید. رنشا دستپاچه گفت: «کورئوپسی کرده. می‌شود بقیه را تو ادامه بدهی. میتی؟»

میتی به او و قیافۀ بزدلانۀ بنبو، و چهره‌های مردد و گرفتۀ دو متخصصِ بزرگ نگاه کرد و گفت: «هر طور مایلید».

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بی‌کلام در
@RadioRelax

اقتصاد و بازار
@AghaeBazar

معرفی ربات‌های تلگرام
@ROBOT_TELE

تقویت مکالمه با ۳۹۴ کارتون چند دقیقه ای
@EnglishCartoonn2024

ترکی فول صحبت کن
@TurkishDilli

انگلیسی را اصولی و حرفه ای بیاموز
@novinenglish_new

تربیت فرزندان با مهارت های زندگی زناشویی
@moraghbat

راز تربیتی فرزند موفق
@ghasemi8484

تراپی بی مرز ؛ از درد تا درمان
@hamsafarbamah

انگلیسی واقعی با سریالهای کمدی
@Englishwithmima

آموزش هنر و دکوراسیون
@TazeineManzel

(کتاب) AudioBook
@PARSHANGBOOK

نظریات جامعه شناسی
@A_Quick_look_at_Sociology

کارگاه رایگان نویسندگی
@anahelanjoman

جملات انگیزشی
@arameshdaroonee

آموزشگاه عربی
@atranslation90

متن دلنشین
@aram380

کتاب های رایگان| 𝐏𝐃𝐅
@PARSHANGBOOK_PDF

الفبای نوشتن وخلاقیت
@Alefbayeneveshtan

گردشگری ، طبیعتگردی
@Jahangram

موسیقی بی کلام آتن تا سمرقند
@LoveSilentMelodies

مکالمه عربی
@Arabicconversation20

مجله کاریکلماتور
@AlirezaJamshididastana

توسعه فردی در مایند پلاس
@Mind_plussss

حسِ خوبِ آرامش+انرژی‌مثبت
@RangiRangitel

هنرمندان برتر جهان
@Adabiate_art20

(آموزش)فنّ بیان+گویندگی
@amoozeshegooyandegi

داستان کوتاه
@zhig_story

یادگیری لغات با اخبار انگلیسی
@english_ielts_garden

حافظ - خیام ( صوتی )
@GHAZALAK1

دنیای غذا در تلگرام
@telefoodgram

هفت گام تا پایان عصبانیت !!!
@shine41

انگلیسی کاربردی با فیلم
@englishlearningvideo

داستان های افسانه ای صوتی جهان
@mehrandousti

گلچین موسیقی سنتی
@sonati4444telegram

لذتِ کتاب‌خوانی با دوستان !!!
@FICTION_12

مصاحبه و گزینش آموزش و پرورش
@svcnhit

(( سرزمین پیانو ))
@pianolandhk50

انگلیسی حرفه ای کودک و بزرگسال
@RealEnConversations

نکات کاربردی TOEFL و IELTS
@WritingandGrammar1

کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir

کتاب کتاب کتاب بخوانیم
@LibMajazi

با سیاست رفتار کنیم
@ghasemi8483

برنامه ها - سایتها - رباتها همه رایگان
@APPZ_KAMYAB

فن بیان، آداب‌معاشرت TED
@BUSINESSTRICK

هماهنگ‌کنندۀ لیست؛
@Innate_Lonely

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#یادداشت‌های_روزمره

نوشتۀ #م_سرخوش

دیروز نزدیکِ غروب، چند دخترِ ۱۶ـ۱۷سالۀ خوش‌قیافه و خوش‌لباس کنارِ دریا قدم می‌زدند و سیگار می‌کشیدند. احساس کردم پدربزرگِ درونم بیدار شده‌است و می‌خواهد برود نصیحتشان کند. با خودم گفتم «یادت رفته خودتم تو همین سن‌وسال بودی که سیگار کشیدن‌و شروع کردی؟ یادت رفته هر بار یه آدم‌بزرگ بهت می‌گفت «پسرم، حیف از تو جَوون به این خوش‌تیپی نیست که سیگار می‌کشی؟» چطور عصبانی می‌شدی و جواب می‌دادی «اونش به خودم مربوطه!» یا «شما فضولی؟»
پدربزرگِ درونم قانع شد و دهانش را بست، اما تازه فهمیدم چقدر دلم لک زده برای آن نصیحت‌ها! چقدر دلم خواست حالا یک نفر پیدا بشود و بگوید «حیف از تو نیست؟!»
ته دلم خالی شد. آدم در زندگی به جایی می‌رسد که هر غلطی هم با خودش و باقی‌ماندۀ عمرش بکند، حتی یک نفر هم پیدا نمی‌شود بگوید «حیف از تو...» چون دیگر چیزی برای حیف شدن نمانده‌است؛ فقط یک‌سری روزها و فصل‌ها و سال‌های تکراری مانده که مجبوری بشماری و بگذرانی‌شان تا تمام شوند.
به دخترها نگاه کردم و آهی کشیدم، سیگاری روشن کردم و ایستادم به تماشای غروبِ خورشید پشتِ ابرهایی که انگار آتش گرفته بودند.

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

قرار

نوشتۀ #م_سرخوش

مرد روی نیمکت به انتظار نشسته است. به نوکِ درختانِ کاجی که از پُشتِ دیوار دیده می‌شوند نگاه می‌کند. آسمانِ خاکستری انگار پیوند خورده است به دیوارِ سیمانی. دلش سیگار می‌خواهد، اما دوست ندارد وقتی زن می‌آید دهان و دست‌هایش بوی سیگار بدهند. ده‌ دقیقه از وقتِ قرار گذشته‌است. زن همیشه وقت‌شناس بود. آن‌ها همان اوایل قرار گذاشتند که اگر روزی یکی‌شان نیامد، یعنی همه‌چیز تمام است. مرد دیدارِ قبلی‌شان را به‌ یاد می‌آوَرَد. چیزی در رفتار زن ندیده بود که دلیلی بر تصمیمِ او برای نیامدن باشد. با خودش فکر می‌کُنَد «نمی‌شود که همین‌طور بدون هیچ توضیحی دیگر نیاید». اما خوب می‌داند که زن اهلِ توضیح‌دادن نبوده و نیست. در این دو سال هیچ‌وقت از دنیای خودش، به‌جز مواردِ کلی که ناچار بود تعریف کند، چیزی به مرد نگفته بود. حتی یک بار که او از زن توضیح خواست، جواب داده بود «وقتی نمی‌توانی کاری بکنی چرا می‌خواهی بدانی؟».
مرد کم‌کم نگران می‌شود. ساعت ندارد، اما حدس می‌زند باید نیم‌ساعتی گذشته باشد. از روی نیمکت بلند می‌شود. قدم می‌زند. هوا سوز دارد ولی او عرق می‌ریزد. دست به پیشانی‌اش می‌کشد. به خودش دل‌داری می‌دهد که شاید کاری پیش آمده، شاید اتفاقی افتاده است. شاید...
بقیه دارند برمی‌گردند. احساس می‌کند آخرین شانس‌های کوچکِ زندگی‌اش، مثل شن‌های درونِ ساعتِ شنی دارد به پایین مکیده می‌شود. آخرین نفرات هم بیرون می‌آیند. نگهبان درِ سالنِ ملاقات را می‌بندد، و مرد به بندِ مجرمینِ جرائمِ مالی برمی‌گردد.

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

رمان

همه‌ی نام‌ها

نویسنده: ژوزه ساراماگو
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

🍀به فرهنگ باشد روان تندرست🍀



🍀ایران سرزمینی کهن با فرهنگ باستانی است. سرزمین نیکی‌ها و مردمان نجیبی که ستایشگر داد و راستی و دوستی و نکوهشگر ظلم و دروغ و دشمنی‌اند. باید تا می توان از ایران گفت و نوشت. چرا که ظرف و محتوای توسعه کشور است. باید زبان فارسی را دوست داشت و در جهت ترویج آن از هیچ اقدامی دریغ نکرد. باید تا حد ممکن فرزندان کشور را با حافظ و سعدی، با فردوسی و مولوی و نظامی آشنا کرد. اگر ایده ایران از جمع معدودی نخبگان خارج شود و در میان مردم و سیاستگذاران شکل خودآگاهانه بگیرد معنای امنیت، مصلحت و منافع ملی شکل خواهد گرفت. حقیقت این است که امروزه ایران مورد غفلت قرار گرفته است و بدون وطن، کشور و ایراندوستی هیچ تحول مهمی رقم نمی‌خورد.

🍀فهرست زیر از کوشاترین و معتبرترین رسانه ها و نهادهای فرهنگیِ مستقل تشکیل شده است که جملگی در گستره‌یِ گسترده‌یِ تاریخ و ادبیات و فرهنگِ زرینِ ایران زمین می‌کوشند.
با پیوستن به این رسانه ها و نهادها به توسعه فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.

                     


  🍀پـــــــایــنده ایــــــــــران🍀




🌳کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته).

🌳زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).


🌳دکتر محمّد‌علی اسلامی‌نُدوشن

🌳باغ سبز مولانا ( زهراغریبیان )

🌳رسانه رسمی استاد فریدون فرح اندوز
(گوینده و مجری رادیو و تلویزیون ملی ایران).


🌳رازها و نمادها و آموزه‌های شاهنامه

🌳بهترین داستان‌های کوتاه جهان

🌳رمانهای صوتی بهار

🌳کتابخانهٔ ادب و فرهنگ

🌳حافظ // خیام ( صوتی )

🌳خردسرای فردوسی
(آینه‌ای برای پژواک جلوه‌های دانش و فرهنگ ایران زمین).


🌳بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس‏).


🌳سرو سایـه‌فکن
(رسانه ای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).


🌳شرح غزلیات سعدی با امیر اثنی عشری

🌳چراغداران (دایرةالمعارف بزرگ صوتی ایران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر)

🌳حافظ‌خوانی با محمدرضاکاکائی

🌳کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان

🌳شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری

🌳شاهنامه کودک هما

🌳مأدبه‌ی ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانه دکتر محمّدامین احمدپور).

🌳ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)

🌳تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین

🌳شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان).


🌳گاهگفـت
(دُرُست‌خوانیِ شعرِ کُهَن).


🌳کتاب گویای ژیگ

🌳سفر به ادبیات
(مرزبان‌نامه و گلستان، تک‌بیت‌های کاربردی )

🌳ملی‌گرایی ایرانی/شاهنامه پژوهی

🌳تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)

🌳کانون پژوهش‌های شاهنامه
(معرفی کتاب‌ها و مقالات و یادداشت‌ها پیرامون شاهنامه).


🌳شکفتن در آفتاب

🌳انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)


🌳فرهنگ یاریگری، توسعه پایدار و زیست بوم‌داری

🌳رهسپر کوچه رندان
(بررسی اندیشه حافظ).


🌳آرخش، کلبه پژوهش حماسه‌های ایرانی
(رسانه دکتر آرش اکبری مفاخر).


🌳کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار

🌳تاریخ روایی ایران

🌳سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).


🌳کتاب و حکمت

🌳تاریخ میانه

🌳زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن درباره زبان‌ها و فرهنگ‌ها).

🌳خواندن و شرح تاریخ عالم‌آرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).

🌳هزار بادهٔ ناخورده (یادداشت‌های امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).

🌳شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).


🌳انجمن شاهنامه‌خوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).



🍀کانال میهمان:

🌳بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار



🍀فـــرِّ ایــــران را می سـتایـیـم
.🍀



🍀هماهنگی جهت شرکت در تبادل


🍀@Arash_Kamangiiir

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#نظرات_شما

• نگاهی به داستان «تمشک تیغ‌دار» اثر آنتوان چخوف

«ساعت دروغ نمی‌گوید. زمان مفهومی اسیر گردیِ دایره نیست. زمان قراردادی‌ست خطی با پیکانی رو به آینده و هرگز به عقب باز نمی‌گردد. ساعتِ دقیق، ساعت شنی‌ست، چون هر لحظه نشان می‌دهد دانه‌ای که افتاد، دیگر باز نخواهد گشت، و یادآوری می‌کند زمان خطی‌ست و نه دایره‌ای».

مهم‌ترین چالشی که داستان «تمشک تیغ‌دار» برای مخاطب ایجاد می‌کند، این سؤال است: خوشبختی چیست؟
چخوف در داستانش به سبک حکایات قدیم و از زبان «ایوان ایوانویچ» دامپزشک در عصری بارانی و در هم‌راهیِ وی با دوستش بورکین برای شکار و سپس وارد شدن آن‌ها به منزل «آلیوخین» آسیابان، در مقام پند و موعظه از چگونگی مسیر پیموده‌شده توسط برادرش «نیکلا» جهت نیل به خوشبختی می‌گوید که اکنون به نظر وی با اینکه نیکلا به آرزو و هدفش رسیده است، اما خوشبخت نیست و عمر گران را به هیچ باخته‌است!
چخوف از زبان ایوان، علت ناکامی نیکلا را در رسیدن به این مفهوم، عدم تعالی نگاه انسانی نیکلا می‌داند. نظر ایوان این‌ است که نیکلا با نادیده گرفتن دیگران و تضییع حقوق انسانی خانواده و زیردستانش و با طمع و آزمندی با له کردن سایرین در راه رسیدن مطلوبش حرکت کرده است و اکنون به بار نشستن این تلاش، چون به قیمت فدا کردن دیگران بوده هیچ ارزش و معنایی ندارد.
درواقع چخوف در داستانش با قرائت یک بیانیۀ اخلاقی-ارزشی از زبان ایوان، حق هرگونه سهیم شدن مخاطب در همراهی با درک اعمال نیکلا را سلب و با صراحت و قضاوت! نظر شخصی خود را اعلام می دارد.
به نظر می‌رسد چخوف در این داستان در تبیین معنای خوشبختی، ناخواسته مرتکب خلط مفهوم خوشبختی با مفاهیم معنابخش زندگی شده‌است و از تلفیق پارادوکس‌زای این دو مفهوم، مطلوب مورد نظرش را در روایت به‌عنوان مضمون جانمایی کرده است.
چخوف برای تعین و تشخص خوشبختی فردی، تأکید ویژه بر خصایص والای انسانی و عمل به آموزه‌های اخلاقی-ارزشی دارد، در حالی که خوشبختی، درک و فهمی کاملاً شخصی‌ست و هیچ ارتباطی با خصوصیات اخلاقی-رفتاری اشخاص ندارد و مسلماً نیاز نیست برای احساس خوشبخت بودن الزاماً فرد، شخص انسان و شریفی مطابق با الگوهای مرسوم و پذیرفته‌شده باشد.
در این داستانْ نیکلای می‌تواند فارغ از نگاهِ غیرانسانی‌اش، انسان خوشبختی باشد؛ صرفاً مشروط به اینکه از گذشتۀ خود و مسیر طی‌شده تا رسیدن به اکنونِ خود احساس خسران و غبن نکند و اساساً امکان این احساس (خوشبختی) تحت مؤلفه‌های بیرونی نیست، بلکه امری‌ست وجودی که از درون فرد سرچشمه می‌گیرد. و برعکسْ ایوان، با تمام ادعایی که می‌کند و حتی عامل به عملِ خوب بودن نیز می‌باشد، می‌تواند به هیچ عنوان چنین احساسی (خوشبختی) نداشته باشد، کما این که او به‌خاطر خشم و عصبانیت از برادر خود و هم‌چنین وضعیت مردم جامعۀ روسیۀ تزاری به‌واقع فاقد چنین احساسی ست.
البته با توجه به حاکمیت تزارها در روسیه و سانسور، خفقان و سرکوب مخالفان و منتقدین حکومتی، این احتمال هم وجود دارد که چخوف تلاش کرده با طرح مضمون «خوشبختی» در زیرلایۀ داستان، به نقد سیاست‌های مردم‌ستیز حکومت بپردازد، کما این که صحنه‌پردازی و تصویرسازی فوق‌العادۀ تابلوهای آویخته بر دیوار منزل آلیوخین در هنگام بیان خاطرات ایوان از برادرش، به‌نوعی مؤید این گزاره است.
در ضمن توجه به این نکته نیز حائز اهمیت است که ساختار روایی این داستان براساس قواعد مرسوم در حدود ۱۳۰ سال پیش می‌باشد و به‌طور حتم با تمهیدات و شیوه‌های روایی در زمان حاضر بسیار تفاوت دارد.
بی‌شک چخوف یکی از چهار ضلع (گوگول، آلن پو، موپاسان و چخوف)  هویت‌ساز داستان کوتاه در جهانِ روایت‌هاست و هر داستانی از این بزرگان جدا از محتوا، حاوی نکات ارزشمندی به لحاظ شیوۀ روایی هستند.
با این که مفهوم «خوشبختی» در داستان از مسیر اصلی خود خارج شده است، اما بی‌شک استعارۀ چخوف در به کار بردن «تمشک تیغ‌دار» کاملاً منطقی و به‌جاست، چرا که خوشبختی همان میوۀ ترش‌وشیرینی‌ست که از تجمع آن‌ها در یک کلنی به‌هم‌فشرده و کوچک، طعم دل‌نشین و فرّاری را به‌همراه دارد که برای رسیدن و چیدن آن، باید به خارهای احاطه‌شده در اطراف این میوۀ خاص توجه ویژه داشت.
دور از ذهن نیست که خوشبختی می‌تواند به تعداد افراد روی زمین دارای مفاهیم گوناگون باشد و هرگز دیگری نمی‌تواند برای شخص یا اشخاص دیگر نسخۀ شفابخش خوشبختی تجویز کند.
شاید خوشبختی، فراموشیِ تلخی‌های گذشته، زیستن در حال و امید به فردایی روشن‌تر باشد، هر چند این گزاره‌‌ها را نیز نمی‌توان برای همه ثابت دانست! خوشبختی امری پیوسته و جاری نیست.
اگر از من سوال شود خوشبختی چیست؟ می‌گویم: «نقاط سفید کوچک، روی یک بوم سیاه بزرگ که به‌صورت اتفاقی توسط نقاش پاشیده شده‌است!» و شاید، شاید، شاید خوشبختی، رضایت از وضعیتی باشد که در یک لحظۀ خاص در آن به‌سر می‌بریم».

#حسین_آزاده
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#نظرات_شما

چخوف در «تمشک تیغ‌دار» با ظرافتی استادانه از طریق گفت‌وگوی دو شخصیت، تضاد عمیق میان «خوشبختی فردی» و «رنج اجتماعی» را به تصویر می‌کشد. داستان، به تعبیر داستایفسکی، نه‌تنها روایتگر یک واقعه، بلکه بازتابی از «وجدان» انسان است. «ایوان ایوانیچ» با نقل داستان برادرش «نیکولای» چهره‌ای از بورژوازی روس را می‌نمایاند که با انفعال اخلاقی و بی‌تفاوتی اجتماعی، رؤیای بهشت شخصی‌اش را می‌سازد؛ تمشک تیغ‌دار او استعاره‌ای است از این رؤیا: «شیرین اما پُرزخم».
ایوان در پایان داستان، جمله‌ای به‌یادماندنی بر زبان می‌آورد: «مهم است که انسان در شب‌هنگام بتواند بگوید آیا وجدانم آسوده است؟» این نه فقط یک پایان، بلکه صدای بیدارباشی است برای مخاطب. چخوف، در سکوت روایی و با فقدان هرگونه نتیجه‌گیری صریح، از ما می‌خواهد که خود داوری کنیم. آن‌گونه که کانت می‌گوید: «روشنگری خروج انسان است از نابالغیِ خویشتن‌خواسته‌اش».
در نیکولای، پژواکی از تزلزل اخلاقی جامعه‌ای را می‌شنویم که با غرق‌شدن در رفاه، انسان‌های دیگر را فراموش می‌کند، و این‌جاست که یادآور سخن شوپنهاور می‌شویم: «رحم‌دلی، اساس اخلاق است».
چخوف، بی‌آن‌که خطابه کند، ما را وامی‌دارد بپرسیم: «آیا زندگیِ آسوده‌ای که بر درد دیگران بنا شده، سزاوار زیستن است؟»

#امیر_آرمانی
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

داستان کوتاه

تمشک تیغ‌دار (صفحۀ ۷۷)

نویسنده: #آنتون_چخوف
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

داستان کوتاه

کاهو

نویسنده: #هاروکی_موراکامی
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

◾️▪️به فرهنگ باشد روان تندرست▪️◾️



◼️ایران سرزمینی کهن با فرهنگ باستانی است. سرزمین نیکی‌ها و مردمان نجیبی که ستایشگر داد و راستی و دوستی و نکوهشگر ظلم و دروغ و دشمنی‌اند. باید تا می توان از ایران گفت و نوشت. چرا که ظرف و محتوای توسعه کشور است. باید زبان فارسی را دوست داشت و در جهت ترویج آن از هیچ اقدامی دریغ نکرد. باید تا حد ممکن فرزندان کشور را با حافظ و سعدی، با فردوسی و مولوی و نظامی آشنا کرد. اگر ایده ایران از جمع معدودی نخبگان خارج شود و در میان مردم و سیاستگذاران شکل خودآگاهانه بگیرد معنای امنیت، مصلحت و منافع ملی شکل خواهد گرفت. حقیقت این است که امروزه ایران مورد غفلت قرار گرفته است و بدون وطن، کشور و ایراندوستی هیچ تحول مهمی رقم نمی‌خورد.

◼️فهرست زیر از کوشاترین و معتبرترین رسانه ها و نهادهای فرهنگیِ مستقل تشکیل شده است که جملگی در گستره‌یِ گسترده‌یِ تاریخ و ادبیات و فرهنگِ زرینِ ایران زمین می‌کوشند.
با پیوستن به این رسانه ها و نهادها به توسعه فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.

                     


   ◾️▪️پـــــــایــنده ایــــــــــران▪️◾️




⬛️کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته).

⬛️زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).


⬛️دکتر محمّد‌علی اسلامی‌نُدوشن

⬛️باغ سبز مولانا ( زهراغریبیان )

⬛️رسانه رسمی استاد فریدون فرح اندوز
(گوینده و مجری رادیو و تلویزیون ملی ایران).


⬛️رازها و نمادها و آموزه‌های شاهنامه

⬛️بهترین داستان‌های کوتاه جهان

⬛️رمانهای صوتی بهار

⬛️کتابخانهٔ ادب و فرهنگ

⬛️حافظ // خیام ( صوتی )

⬛️خردسرای فردوسی
(آینه‌ای برای پژواک جلوه‌های دانش و فرهنگ ایران زمین).


⬛️بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس‏).


⬛️سرو سایـه‌فکن
(رسانه ای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).


⬛️شرح غزلیات سعدی با امیر اثنی عشری

⬛️چراغداران (دایرةالمعارف بزرگ صوتی ایران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر)

⬛️حافظ‌خوانی با محمدرضاکاکائی

⬛️کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان

⬛️شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری

⬛️شاهنامه کودک هما

⬛️مأدبه‌ی ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانه دکتر محمّدامین احمدپور).

⬛️ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)

⬛️تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین

⬛️شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان).


⬛️گاهگفـت
(دُرُست‌خوانیِ شعرِ کُهَن).


⬛️کتاب گویای ژیگ

⬛️سفر به ادبیات
(مرزبان‌نامه و گلستان، تک‌بیت‌های کاربردی )

⬛️ملی‌گرایی ایرانی/شاهنامه پژوهی

⬛️تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)

⬛️کانون پژوهش‌های شاهنامه
(معرفی کتاب‌ها و مقالات و یادداشت‌ها پیرامون شاهنامه).


⬛️انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)


⬛️فرهنگ یاریگری، توسعه پایدار و زیست بوم‌داری

⬛️رهسپر کوچه رندان
(بررسی اندیشه حافظ).


⬛️آرخش، کلبه پژوهش حماسه‌های ایرانی
(رسانه دکتر آرش اکبری مفاخر).


⬛️کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار

⬛️تاریخ روایی ایران

⬛️سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).


⬛️کتاب و حکمت

⬛️تاریخ میانه

⬛️زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن درباره زبان‌ها و فرهنگ‌ها).

⬛️خواندن و شرح تاریخ عالم‌آرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).

⬛️هزار بادهٔ ناخورده (یادداشت‌های امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).

⬛️شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).


⬛️انجمن شاهنامه‌خوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).



◼️کانال میهمان:


⚫️دکتر داریوش رحمانیان، نویسنده و دانشیار گروه تاریخ دانشگاه تهران.


▪️◾️فـــرِّ ایــــران را می سـتایـیـم
.◾️▪️



⚫️هماهنگی جهت شرکت در تبادل


⚫️@Arash_Kamangiiir

Читать полностью…
Subscribe to a channel