6224
🌿گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بیتو خوش نباشد رو قصه دگر کن ... کانالی از جنس دل های بی ریا🌹 ⚜️ @Kafeh_sher
خفن ترین استوری و کپشن و دیالوگ های مود اینجاست
/channel/+EI9qJnHgB5ZmYWI0
@Biiootext
گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندردرختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
#پروین_اعتصامی
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
به ژاهد گفتم این زهد و این ریا تا کی بود باقی
بگفتا: تا به دنیا مردم نادان شود پیدا
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
تو مرا جان وجهانی چه کنم جانوجهان را🫀🫶🏻
………………
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
📖 بانک جامع pdf کتاب های نایاب
🎓 فلسفه تحلیلی، تاریخ فلسفه و فلسفه علم
🌐 اخبار و تحلیل سیاسی ایران و جهان
⭐️برای ورود، متن را لمس کنید یا روی لینک مربوطه کلیک نمایید.⭐️
فایل pdf همه کتابایی که لازم داری📚Читать полностью…
خاطره ای از چارلی چاپلین
با پدرم رفتم سیرك . توی صف خرید بلیت یه زن وشوهر با چهاربچشون جلوی ما بودند كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند…
وقتی به باجه بلیت فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیت ها رابهشون اعلام کرد . ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت .معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند، چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صددلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت:
ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود، ولی درآن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم.
آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم ندیدم !
ثروتمند زندگی کنیم ،
بجای آن که ثروتمند بمیریم ....
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
اگر میتوانستی فقط به یک روز از کودکی برگردی،
کدام روز را انتخاب میکردی؟
۰
«در خاموشی، دل به حضوری میرسد که از دوری نمیکاهد.»
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
من چه باشم چه نباشم کار دنیا لنگ نیست...!
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
وطنم...
ما هنوز ایستادهایم؛ خسته اما امیدوار.
زخمها عمیقاند، اما عشق به تو عمیقتر است.
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
شیره را از حَبه انگور سرقت میکنند
شهد را از لانهی زنبور سرقت میکنند
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
🔮🔮🔮
💎برترین کانالهای تلگرام:
🏺کلبهی ادبیات، اشعار عاشقانه
@sherhjk
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
گاهی نبودنت ؛ بلندترین فریاده .......
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
#حکایت
یکی تعریف میکرد وقتی از نماز جماعت صبح بر میگشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند.
گاو مقاومت میکرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم؛
گاو مطیع شد و سوار شد.
من مغرور شدم و پیش خودم گفتم؛
«این از برکت نماز صبح است.»
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه و زاری میکند، علت را که جویا شدم گفت «گاومان را دزدیدند!»
گاو مرا شناخته بود ولی من او را نشناختم!
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
خواجه نظام الملک طوسی
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
🎙 #شاهرخ : ایران عروسی کرده
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
⚡️ جامع ترین بانک PDF کتابها، جزوات و ویدئو های آموزشی دانشگاهی، کنکوری ➡️
Читать полностью…
سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان
در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد؛ سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست ؟
گفت : خدا ... خدا...خدا...
او مرا نجات خواهد داد،
وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند، نزدیک گردن او متوقف شد.
مردم تعجب کردند؛ و فریاد زدند: آزادش کنید!
خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت
نوبت به وکیل دادگستری رسید؛
از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟
گفت: من مثل کشیش خدا را نمی شناسم اما درباره عدالت میدانم؛
عدالت .. عدالت .. عدالت..
گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد.
مردم متعجب، گفتند : آزادش کنید، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شد
آخر کار نوبت به فیزیکدان رسید؛
سؤال شد: آخرین حرفت را بزن
گفت :من نه کشیشم که خدا را بشناسم، و نه وکیلم که عدالت را بدانم
اما می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود
با نگاه به طناب دریافتند و گره را باز کردند،
تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمده و سر او را از تن جدا کرد
چه فرجام تلخی دارند آنان که واقعیت را میگویند و به «گره ها» اشاره مى كنند!
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
🎲🎲🎲
💎برترین کانالهای تلگرام:
🏺برشی از احساسات فراموش شده
@radiokooki
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
A Beautiful Mind | 2001
بعضی جنگ ها بیرون آزادم نیستند؛
درست وسط ذهن شروع می شوند.جان نَش نابغه ای است که یاد می کَیرد بزرک ترین مسئله زندگی اش نه اعداد،بلکه تشخیص واقعیت از ترس است.
🌷🌷🌷
💎برترین کانالهای تلگرام
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
آه درباره ی ما رنج ،چه می پنـدارد؟
#وطنم_ایران
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
آیا صدایم را میشنوی، پروردگارا ؟
گاهی تمام حرف دل، همین یک جمله است .. 🩵🎵
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
«اگر چیزی برای شما مقدر شده است،
خودش شما را به آن خواهد رساند.»
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
آیا موافق هستین با من؟
دکتر بهروز اَتونی
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
ارباب عمایم این خبر را
از مُخبِر صادقی شنیدن
گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بینقاب دیدند
ایرج میرزا » قطعهها »
شمارهٔ ۳۶ -
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//
تو ساده نیستی ، تو اصیلی ❤️
(シ)
<) )☞🌈@kafeh_sher
_//