8147
مجموعهای متنوع از داستانهای کوتاهِ نویسندگانِ جهان. نوشتههای خودم با #م_سرخوش مشخص هستند؛ اگر نقد و نظری داشتید، خواندنش باعث افتخارم است: @qpiliqp گروهِ #خطبهخط_باهم برای رمانخوانیِ گروهی: @Fiction_11
برادر موفق و کامیاب
(بخش ششم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
دنالد گفت: «من قرضام رو میدم».
«تا آخر عمرت هم نمیتونی بدی. تو بلد نیستی پول دربیاری».
دنالد سرش را تکان داد. پیت ول نمیکرد. «بذار برات بگم بعدش چی میشه برادر، تو نه میتونی کار کنی، نه خودت رو جمعوجور کنی. همۀ عمرت همین بودی. هر زِری هم که هر کی بزنه باور میکنی. من از دستت ذله شدم».
دنالد داشت خودش را کنترل میکرد. انگشتهایش را روی داشبورد فشار میداد. گفت: «من میخوام پیاده شم».
پیت محل نگذاشت. همانطور میراند. «بذار برم پیت. میخوام پیاده شم».
«واقعا؟»
«آره».
«مطمئنی که میخوای بری؟»
«آره میخوام برم».
«خیلهخب، هر جور راحتی، هر جور خودت میخوای».
پیت زد روی ترمز و ماشین را کشید کنارِ جاده. ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. هوا سرد و مرطوب بود. از انبوهِ درختانِ کنارِ جاده، آسمان پیدا نبود. پیت ساکِ دنالد را درآورد و گذاشت کنارِ جاده. گفت: «اینطوری بهتره».
دنالد فقط نگاهش کرد. داشت میلرزید. خودش را گرفته بود؛ انگار خودش را بغل کرده باشد. گفت: «مجبور نبودی این حرفا رو بزنی. بههرحال تو هم تقصیری نداری».
«خب معلومه که تقصیری ندارم. چی داری زِر میزنی؟! تقصیرِ من چیه؟»
«همه چی».
«نه، من دلم میخواد بدونم این وسط تقصیرِ من چیه؟»
«هیچی بابا هیچی. بهتره زودتر بری. خداحافظ».
پیت خم شد. داشت تویِ خاکوخل دنبالِ چیزی میگشت؛ خودش هم نمیدانست دنبالِ چی. ناگهان از میانِ درختها صدایی شنید؛ انگار شاخهای شکسته باشد. دنالد دستش را گذاشت روی شانۀ پیت. گفت: «بهتره بری».
پیت بلند شد. ایستاد و به دنالد نگاه کرد. بعد سوار ماشین شد و رفت. تا آنجا که میتوانست تند میرفت. نفساش گرفته بود. جلوی خودش را میگرفت تا به آینه نگاه نکند. نگاه نکرد، تا اینکه دیگر در آینه فقط سیاهی دیده میشد. بعد انگار که یکی پهلوبش نشسته باشد گفت: «صد دلارِ بی زبون».
از کنارِ نردههای فلزیِ خانهها که لامپهای مهتابی در باغچههاشان روشن بود میگذشت. مه فشرده و غلیظ بود، و قطرههای آب مثلِ دانههای مروارید روی شیشۀ ماشین ریسه میشد. دست کرد توی نوارهایش و نواری گذاشت. وقتی صدای خوشِ ویلون درآمد، لم داد عقب و حالتی به خودش گرفت که انگار دارد نهایتِ لذت را از موسیقی میبرد. با خودش لبخند زد؛ مثل یک مردِ آزاد و رها؛ مردی که همۀ کارهایش را بهخوبی انجام داده وحسابوکتابش دقیق و منظم است. همینطور با خودش کِیف میکرد و سر تکان میداد و با موسیقی حال میکرد.
یک مایل بیشتر رفته بود. با خودش وانمود میکرد که دلش نمیخواسته برگردد، و میتواند همچنان بِراند و به پشتِ سر نگاه نکند، و جوابش را هم آماده دارد وقتی که زنش آمده به پیشواز و دست تکان میدهد و میپرسد «پس دنالد کو؟ برادرت کجاست؟»
پایان.
@Fiction_12
برادر موفق و کامیاب
(بخش پنجم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
پیت ترشرو به جاده زل زد. «خیلی خوابیدم؟»
«بیست، یا بیستوپنج دقیقه».
پیت برگشت پشت را نگاه کرد و با تعجب پرسید: «پس رفیقمون کو؟»
«نشد که تو باهاش خداحافظی کنی. گفت از تو خداحافظی و تشکر کنم. توی سیدالد پیاده شد».
«سیدالد؟ پس دخترِ مریضش چی شد؟»
پیت توی ماشین را خوب نگاه کرد. زیرسیگاریها و موکتِ کفِ ماشین همه سرِ جایشان بودند. «یه برادر اینطرفا داره. گفت میرم ازش ماشین میگیرم و بقیه راه رو خودم میرم».
«شرط میبندم خواهر و برادر و ننه و باباش همه همینجا زندگی میکنن. از اول هم میخواست بیاد همینجا».
«من ازش خوشم اومد».
«معلومه، میدونستم تو از اون خوشت میاد».
«آدمِ جالبی بود، خودش رو تو دلِ آدم جا میکرد».
«تهسیگاراش مونده، میخوای یادگاری نگهداری؟»
«بس کن پیت».
«خودت بس کن دغلباز. یعنی تو نمیدونی؟!»
«معلومه که میدونم».
«چهطوری؟ تو چی میدونی؟ تو هیچی نمیدونی برادر. بعضی چیزا هست که آدم از اول میدونه؛ با آدم زاده میشه. وضعِ بنزین در چه حاله؟».
«آخآخ... خوب شد گفتی، ته کشیده، داره تموم میشه».
«خب پس چرا نمیری بنزین بزنی؟»
«پیت کاش انقدر به من گیر نمیدادی».
«خب تقصیر خودته، از کلهت استفاده کن. اگه بنزین تموم کنیم چی؟»
«میرسه، تا پمپِ بنزین کافیه. راستی پیت، تو نباید باهاش اونقدر خشک و تند رفتار می کردی».
پیت نفس عمیقی کشید و با حرص گفت: «اصلاً حوصلهشو ندارم بنزین تموم کنیم. فهمیدی؟»
ایستگاهِ بعدی بنزین زدند. پیت رفت دستشویی. دنالد جایش را عوض کرد. کارگرِ پمپِ بنزین خم شد نزدیک شیشۀ ماشین و گفت: «دوازده دلار».
پیت سر رسید و گفت: «شنیدی؟ گفت دوازده دلار. ایندفعه رو تو بده».
دنالد بیحرکت نشسته بود و جلو را نگاه می کرد. پیت گفت: «میگم پول بنزین رو بده».
دنالد آهسته گفت: «ندارم».
«معلومه که داری، خودم بهت دادم. حتماً تو جیبته».
دنالد به کارگرِ پمپ بنزین و بعد به پیت با عجز نگاه کرد. گفت: «پیت، خواهش میکنم، گفتم که هیچی ندارم».
پیت پولِ بنزین را داد و راه افتادند. دنالد خواست توضیح بدهد. پیت حرفش را برید و گفت: «نمیخوام بشنفم. دهنت رو ببند یا هرچی دیدی از چشمِ خودت دیدی».
مزارع را پشت سر گذاشته بودند و حالا از جادهای میگذشتند که درختهای بلند، ردیفردیف از کنارشان رد میشد. پیت گفت: «بذار صاف و پوستکنده حرف بزنم. تو اون پولی رو که بهت دادم دیگه نداری».
دنالد گفت: «تو اونو آدم حساب نکردی».
پیت دوباره گفت: «یعنی تو هیچی پول نداری».
دنالد سرش را تکان داد. «از وقتی شام خوردیم جایی که وسطِ راه توقف نکردیم، بنابراین فکر کنم پول رو دادی به وبستر، درسته؟»
«آره».
پیت داشت از حرص خفه میشد، اما سعی کرد خونسردیِ خودش را حفظ کند. به خودش تلقین کرد که این قضایا هیچ ربطی به او ندارد. پیت پرسید: «چرا؟ چرا پول رو دادی به وبستر هان؟»
دنالد جواب نداد. پیت گفت: «صد دلارِ بیزبون دود شد رفت تو هوا. دنالد، من واسۀ اون پول کار کردم، میفهمی؟»
دنالد گفت: «میدونم، میدونم».
«نه، تو نمیدونی. چهطوری میخوای بدونی؟ تو فقط دستت رو دراز میکنی جلویِ آدم».
«من... منم کار کردم».
«تو کار کردی؟ خودت رو مسخره کن داداش».
دنالد خم شد طرفِ پیت تا چیزی بگوید، اما پیت حرفش را برید. «تو که نباید صورتحسابا رو پرداخت کنی. دنالد تو اصلاً حالیت نیست من خونواده دارم».
«پیت، بهت پس میدم بعداً».
«زهر مارو بهت پس میدم... صد دلارِ بیزبون».
حالا پیت داشت با کفِ دست محکم میزد روی فرمان. «پول رو دادی به اون مرتیکه چون فکر کردی بهش برخورده که من تحولیش نگرفتم آره؟»
«دلیلش این نبود. بعدش هم من که همینجوری مفتی پول رو ندادم بهش».
«پس چیکار کردی؟ تو به این کار چی میگی؟! بگو منم بفهمم».
«سرمایهگذاری کردم. سهم خریدم».
وقتی پیت بِربِر نگاش کرد، دنالد تندتند سرش را تکان داد. «آره، سهام خریدم. شریک شدم».
پیت گفت: «یعنی تویِ معدنِ طلا؟»
«آره».
«تو باور کردی؟! واقعاً قضیۀ معدنِ طلای پِرو رو تو باور کردی؟!»
دنالد ماتومتحیر پیت را نگاه میکرد. پیت تازه فهمید ماجرا از چه قرار بوده. «تو همهچی رو باور میکنی. تو هر مزخرفی رو واقعاً باور میکنی».
دنالد گفت: «ببخشید».
و رویش را برگرداند. پیت داشت به حرفی که زده بود فکر میکرد؛ به اینکه دنالد واقعاً همهچیز را باور میکرد. خب نتیجهاش هم این بود که زندگیاش جهنم بود. پیت خودش را عاقلتر از این میدانست که هر دوزوکلکی را باور کند، مگر برای خنده، و داشت نتیجهگیری میکرد هر کسی که شعور دارد و زحمت میکشد، لیاقتِ زندگیِ خوب و راحت را هم دارد. پیت احساسِ سنگینی میکرد و چیزی به او فشار میآورد. گفت: «من خوب میدونم بعدش چی میشه».
ادامه دارد...
@Fiction_12
برادر موفق و کامیاب
(بخش سوم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
دنالد باز لفت داد تا حرف زد. «نمیدونم چی شد. مثِ احمقا اصلاً نفهمیدم کجام و دارم چیکار میکنم. هر شب نوبتِ یکی بود تا شام بپزه. من همیشه سالاد و ماکارونی درست میکردم. نمیدونم اون شب چی شد. میخواستم یه چیزِ جدید و خوشمزه درست کنم».
با خشم به پیت نگاه کرد و ادامه داد: «همۀ اینا واسه تو مسخرهس نه؟ خندهداره».
«نه بابا این حرفا چیه؟ خب آتیشسوزی چی شد؟»
دنالد همانطور که به پیت زل زده بود گفت: «تو میخوای تهوتوی قضیه رو بدونی که بگی دنالد چهقدر احمقه و مسخرهم کنی».
«بسه دیگه. بیخود انقدر بزرگش نکن».
«من میدونم چرا مسخره می کنی؛ واسه اینکه خودت توی زندگی منظور و مقصودی نداری، بعد پیشِ اونایی که هدفِ والایی دارن معذبی. همینه که مسخرهشون میکنی. تو ذاتاً یه آدمِ وحشتناکی؛ انگار همیشه داری آدمو تهدید میکنی. یادت میاد اون وقتا میخواستی منو بکشی؟»
پیت عصبانی گفت: «واسه چی من باید بگم تو احمقی، وقتی که خودت این کار رو میکنی؟! مثِ همین حالا که داری احمقبازی درمیاری».
«نه پیت، نمیتونی بزنی زیرش. درست بعد از عملِ جراحیِ من بود. یادت میاد؟»
پیت سرش را تکانتکان داد. دنالد باز گفت: «معلومه. میخوای جاش رو ببینی؟»
«یادم میاد که تو رو عمل کرده بودن. بقیۀ چرندیات و اینکه میخواستم تو رو بکشم نه».
«اوه البته. هر فرصتی که گیر میآوردی منو میزدی».
«خب شاید یکی-دو مرتبه زده باشم. مخصوصاً که نزدم».
«بعد از عمل، بهخاطرِ بخیههام مامان نمیذاشت جمب بخورم. تو هم حیوحاضر بودی تا تکون بخورم و بزنی».
«اون واسه سلامتیِ خودت بود».
دنالد از کوره در رفت و گفت: «هر فرصتی گیر میآوردی میزدی. هر وقت اونا میرفتن بیرون و تو رو میذاشتن که مواظب من باشی، وقتی خدافظی میکردن و صدای ماشین میاومد که رفتن، صدای پای تو رو میشنیدم که به طرفِ اتاقم میاومدی و من چشامو میبستم و خودمو میزدم به خواب. میاومدی کنارم میشستی. صدای نفسات رو میشنیدم. یادت میاد پیت؟ میشستی کنارم. ملافه رو میزدی عقب. بعد منو یهور می کردی، پیژامهمو میزدی بالا و منو می زدی. محکم میزدی. نزدیک بود بخیههام پاره شه. تا اونجا که میتونستی میزدی. دوباره و دوباره، و من با چشمای بسته خودمو به خواب میزدم. میترسیدم عصبانی بشی اگه بفهمی که بیدارم. مسخره نیست؟ عجیب نیست؟ که من میترسیدم تو عصبانی بشی اگه بفهمی که من بیدارم و دارم میفهمم که تو داری منو میکشی. عجیب نیست؟»
دنالد حالا دیگر عصبی میخندید. گفت: «نه دیگه نمیتونی بزنی زیرش».
«ممکنه یکی-دو بار پیش اومده باشه. همۀ بچهها از این کارا میکنن. این شاید مالِ بیست یا بیستوپنج سال پیشه».
«شاید نه، تو کردی پیت، تو کردی».
«بس کن دیگه. راهِ درازی در پیشه. باید کلی رانندگی کنیم».
دنالد به پشتیِ صندلی تکیه داد. پیت با لحنِ دلرحمی گفت: «من هر کاری از دستم بربیاد کوتاهی نمیکنم».
این لحن به پیت نمیآمد؛ انگار داشت دروغ میگفت، اما درواقع دروغ نمیگفت و هر کاری از دستش برمیآمد برای دنالد میکرد. پیت گفت: «بیا از خوابای من حرف بزنیم. خوابایی که تو توش بودی».
«خوابایی که دیدی مثِ هم بودن؟»
«نه فرق داشتن. یکیش یادم میاد. من یه چیزیم شده بود و تو ازم مواظبت میکردی. بقیه نمیدونم کجا بودن، فقط من و تو بودیم».
پیت به دنالد نگفت که توی خواب کور بوده. دنالد گفت: «ببخش این قضایا رو پیشکشیدم، آخه چیکار کنم، نمیتونم فراموش...»
«این حرفا بچهبازیه. داستانای قدیمیه».
به «کینگ سیتی» که رسیدند، شام خوردند. وقتی پیت داشت پایِ صندوق پولِ شام را میداد، کسی از پشتِ سر گفت: «ببخشید، ممکنه بپرسم مسیرتون کجاست؟»
دنالد فوری گفت: «سانتاکروز».
مرد گفت: «عالی شد».
پیت داشت از توی آینه نگاهش میکرد. یک کتِ قرمز تنش بود که روی جیبهایش مثلِ تاج بود. سبیلِ باریک، و موهای براقِ چتری تا روی پیشانی داشت؛ درست شبیهِ امپراتورِ رُم. پیت بقیۀ پول را گرفت و گفت: «چی عالی شد؟»
مرد به پیت نگاه کرد. پوستِ صاف و سرخی داشت. لبهایش هم انگار خیسخورده بود. عینکِ خلبانیای که به چشم داشت، حالتِ شادِ صورتش را میگرفت. گفت: «من فکر کردم شما دوتا با هم هستین».
پیت گفت: «خب آره».
«بهتر از این نمیشه. منم میرم سانتاکروز. ماشینم رو گذاشتم توی جاده.حتماً یه چیزیش خراب شده».
«چیش خراب شده؟»
«موتورش. میترسم نرسم. دخترم مریضه. تلگراف اومده».
و دستش را برد به طرفِ جیبش و تلگراف. پیت پوزخند زد و با خودش گفت: «همون کلکِ قدیمی و همیشگی؛ دخترم مریضه».
و قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، دنالد گفت: «مسئلهای نیست، ما کلی جا داریم».
پیت گفت: «چی؟ نه جا نداریم».
دنالد سر تکان داد: «چرا، من وسایلم رو میذارم توی صندوق عقب».
پیت گفت: «عقب پُره».
ادامه دارد...
@Fiction_12
برادر موفق و کامیاب
(بخش دوم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
پیت از محتوای نامه فهمید که دنالد خودش نخواسته مزرعه را ترک کند، بلکه از آنجا بیرونش کردهاند. پیت سعی میکرد نامه را فراموش کند، اما نمیتوانست. هر چه بیشتر فکر میکرد، بیشتر نفسش میگرفت. در همین فکرها بود که به پمپ بنزین رسید. عصر بود. دنالد نشسته بود کنارِ دیوار. سرش روی زانوها خم بود و یک لیوانِ کاغذی جلویِ پایش با باد تکان میخورد. پیت بوق زد. دنالد سرش را بلند کرد به پیت لبخند زد. بعد بلند شد. بدنش را کشوقوس داد. رنگش پریده بود و بازوهای لاغر و کشیدهاش توی چشم میزد. روی پیراهنش نوشتهای بود که پیت نتوانست بخواند، چون برعکس بود. نوار قرمزی هم دورِ سرش بسته بود. پیت بلند گفت: «آهای... بالاخره سرِ عقل اومدی. پاشو سوار شو. ببین، مرسدس بنزه».
دنالد رفت نزدیکِ شیشۀ ماشین. خم شد و گفت: «مرسی که اومدی. باید یهضرب اومده باشی. پیت، ممنونم. یه روز جبران میکنم».
پیت اشاره کرد به پیراهنش و پرسید: «چی نوشته؟»
«فکر کنم میگه به خدا ایمان بیاور. پیت، میشه یه چند دلار قرض بدی؟ به اینا بابتِ ساندویچ و قهوه بدهکارم».
پیت پنج اسکناسِ بیست دلاری از کیفاش درآورد و از شیشۀ ماشین گرفت بیرون. دنالد انگار از چیزی ترسیده باشد گفت: «نه. اینهمه لازم نیست».
پیت گفت: «بعداً بهم پس بده، هر وقت به مالومنال رسیدی. زود باش بگیر».
دنالد پول را گرفت. رفت و با دو شیشۀ نوشابه برگشت. سوارِ ماشین شد. گفت: «بفرما نوشابه».
پیت پرسید: «ساک نداری؟»
«آخ، خوب شد یادم انداختی».
دنالد نوشابهاش را روی داشبورد میزان کرد. وقتی که نشست، نوشابه کج شد و ریخت. پیت سریع آن را از شیشه برد بیرون، اما سررفت و از لای انگشتهایش ریخت توی ماشین. پیت نعره زد: «یالا پاکش کن».
«با چی؟ با چی پاک کنم؟»
«با پیرهنت. یالا».
دنالد همانطور که نگاهش میکرد پیراهنش را درآورد و صندلیِ ماشین را پاک کرد. باد می آمد و پوستِ رنگپریدهاش مورمور میشد.
پیت گفت: «واقعاً مسخرهس، ما هنوز توی پمپِ بنزین واستادیم».
راه افتادند. در اتوبان بودند که دنالد پرسید: «ماشینو نو خریدی نه؟»
«آره نویِ نو».
«واسه همین اونقدر عصبانی شدی؟»
«ولش کن دیگه».
«پیت، ببخش».
«کاش مواظب بودی. این صندلیا چرمه. ممکنه لکهش نره. حالا بوش هیچی».
دنالد پرسید: «ماشین قبلی چهش بود؟»
«چیزیش نبود. خب این بهتره».
هوا داشت تاریک میشد. دو طرفِ جاده مزارعِ گندم بود و تپههای کوتاه و بلند، و قامتِ درختها که زیرِ آسمانِ خاکستری به سیاهی میزد. پیت گفت: «خب، تعریف کن چی شد؟ مزرعه چهطور بود؟»
طول کشید تا دنالد جواب داد. گفت: «همهش تقصیرِ خودم بود».
«چی تقصیرِ تو بود؟»
«پیت، خودتو به اون راه نزن. اونا حتماً برات نوشتن».
«نه، من چیزی نمیدونم. فقط میدونم که اونا به تو گفتن باید بری. جزئیاتش رو نمیدونم».
دنالد گفت: «تو که دلت نمیخواد جزئیاتِ چیزایِ حالبههمزن و مسخره رو بدونی! آخه دستِ خودم نبود، یههو ترکیدم».
«معلومه که میخوام بدونم؛ همه دلشون میخواد بدونن».
«یعنی میگی همه دلشون میخواد بدونن که یه آدم چهجوری قاطی میکنه؟»
«خب آره».
شب شده بود. هالۀ سیاهی روی همه چیز را گرفته بود. صورتِ کشیده و چشمهای گودافتادۀ دنالد در تاریکی به سیاهی میزد.
«پیت، تو تا حالا خوابِ منو دیدی؟»
«خوابِ تو رو؟ این چه سؤالیه؟! خب نه».
دنالد دوباره پرسید: «پس چه خوابایی میبینی؟»
«خوابِ زن. خوابِ پول. وقتی که خواب میبینم بیپول شدم خیلی وحشتناکه».
«الکی میگی».
پیت غشغش خندید.
«پیت... من بعضی وقتا از خواب میپرم. حس میکنم تو داری خوابِ منو میبینی».
«ما داشتیم راجع به مزرعه حرف میزدیم. بذار اونو تموم کنیم، بعدا راجع به خواب و خیالات حرف میزنیم».
برای لحظهای قیافۀ دنالد ترسناک شد؛ انگار یک اسکلت داشت میخندید. بعد بغض کرد: «چی بگم! چیزی ندارم بگم . من فقط هیچ کاری رو مثِ آدم انجام ندادم».
«یعنی چی؟ نمیفهمم چی میگی».
«هیچی. کارای ساده مثِ خرید کردن. هروقت نوبتِ خریدِ من بود، نصفِ خریدی که کرده بودم غیب میشد. یا چیزای اشتباهی خریده بودم. یهبار همۀ خریدا رو دادم به این و اون. شوخی که نیست پیت».
«مواد غذایی رو؟ به کی دادی؟»
«به کشاورزا. سرِ راه نشون میکردم و موقعِ برگشتن میدادم بهشون. بعضیشون هفت-هشت تا بچه داشتن. بههرحال من نباید موادِ غذایی رو که خریده بودم میدادم به مردم؛ حداقل نه همهشو. حالا دیگه یاد گرفتم آدم باید واقعبین باشه و به فکرِ خودش باشه. پیت، من میخوام بیام تو تجارت».
«بعداً دربارهش حرف میزنیم. خب بعد چی شد؟»
دنالد گفت: «اونا بهت چی گفتن؟ حتماً یه چیزایی بهت گفتن. تو راجع به آتیشسوزی چیزی نمیدونی؟»
پیت گفت: «نه!»
ادامه دارد...
@Fiction_12
🎯 این پوشه از بین کانالهای مفیدِ تلگرام دستچین شده و در اختیارِ شما قرار گرفتهاست. با زدن روی لینکِ زیر میتوانید فهرستِ کانالها را دیده، انتخاب کرده، و در صورت نیاز عضو شوید. 🔻
/channel/addlist/4LtRIy-RFEQ1OGI0
کانالِ پشتیبان 🔻
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در:
🎹 @RadioRelax
هماهنگی برای تبادلات؛
✅ @TlTANIOM
نزدیک، خیلی دور
نوشتۀ #م_سرخوش
خورشیدنزده پشت فرمان نشستهای و حالا ساعتِ ماشین 14:25 را نشان میدهد. زانوی راستت تیر میکشد. ساق و مچ پایت گرفتهاست. هر بار که پایت را بین گاز و ترمز جابهجا میکنی، سیاتیک از کمر و لگن تا ران و ساق پایت را آتش میزند. دندانها را به هم میفشاری و ادامه میدهی. پشت تیشرتت خیسِ خیس شده و به تنت چسبیدهاست. سرت را به چپ و راست تکان میدهی و با پلکهایت مبارزه میکنی که روی چشمهایت پایین نیایند. دلت یک لیوان، نه نه، سه لیوان آب خنک میخواهد. رفتن زیرِ دوش میخواهد. دلت میخواهد از حمام که بیرون آمدی، همان طور لخت بیفتی روی تخت و چهل سال بخوابی؛ عوضِ چهل سالی که این همه کار کردهای. دلت خانه میخواهد. داری به سمت خانه میرانی. حالا در محلۀ خودتان هستی. این مسیر را میشناسی؛ دستاندازها، میانبُرها، مغازهها و خانهها همه برایت آشنا هستند. این خیابانِ شماست. به کوچهتان میپیچی، خانهات فقط چند متر جلوتر است. پا را از روی گاز برمیداری. حتی اشارۀ کوچکی هم به ترمز میکنی. فقط برای چند ثانیه. بعد دوباره پدال گاز را فشار میدهی؛ محکمتر فشار میدهی. از کوچه رد میشوی، از خیابان هم، از چهارراه و محلهتان هم. چند کیلومتر دورتر، صدایی از گوشیِ موبایلت میگوید «پایانِ سفرِ تپسی». مسافر را پیاده میکنی و برای مسافرِ بعدی، چشم میدوزی به صفحۀ موبایل.
پایان.
@Fiction_12
رمان
عاشق
نویسنده: #مارگریت_دوراس
@Fiction_12
♦️به فرهنگ باشد روان تندرست♦️
♦️ایران سرزمینی کهن با فرهنگ باستانی است. سرزمین نیکیها و مردمان نجیبی که ستایشگر داد و راستی و دوستی و نکوهشگر ظلم و دروغ و دشمنیاند. باید تا می توان از ایران گفت و نوشت. چرا که ظرف و محتوای توسعه کشور است. باید زبان فارسی را دوست داشت و در جهت ترویج آن از هیچ اقدامی دریغ نکرد. باید تا حد ممکن فرزندان کشور را با حافظ و سعدی، با فردوسی و مولوی و نظامی آشنا کرد. اگر ایده ایران از جمع معدودی نخبگان خارج شود و در میان مردم و سیاستگذاران شکل خودآگاهانه بگیرد معنای امنیت، مصلحت و منافع ملی شکل خواهد گرفت. حقیقت این است که امروزه ایران مورد غفلت قرار گرفته است و بدون وطن، کشور و ایراندوستی هیچ تحول مهمی رقم نمیخورد.
♦️فهرست زیر از کوشاترین و معتبرترین رسانه ها و نهادهای فرهنگیِ مستقل تشکیل شده است که جملگی در گسترهیِ گستردهیِ تاریخ و ادبیات و فرهنگِ زرینِ ایران زمین میکوشند.
با پیوستن به این رسانه ها و نهادها به توسعه فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
♦️پـــــــایــنده ایــــــــــران♦️
⭕️کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته).
⭕️زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
⭕️دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
⭕️مولانا و عاشقانه شمس(زهرا غریبیان لواسانی)
⭕️رسانه رسمی استاد فریدون فرح اندوز
(گوینده و مجری رادیو و تلویزیون ملی ایران).
⭕️رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
⭕️بهترین داستانهای کوتاه جهان
⭕️رمانهای صوتی بهار
⭕️کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
⭕️حافظ // خیام ( صوتی )
⭕️خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
⭕️بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
⭕️سرو سایـهفکن
(رسانه ای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
⭕️شرح غزلیات سعدی با امیر اثنی عشری
⭕️چراغداران (دایرةالمعارف بزرگ صوتی ایران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر)
⭕️حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
⭕️کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
⭕️شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری
⭕️شاهنامه کودک هما
⭕️مأدبهی ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانه دکتر محمّدامین احمدپور).
⭕️ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
⭕️تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
⭕️شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان).
⭕️گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن).
⭕️کتاب گویای ژیگ
⭕️سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
⭕️ملیگرایی ایرانی/شاهنامه پژوهی
⭕️تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)
⭕️کانون پژوهشهای شاهنامه
(معرفی کتابها و مقالات و یادداشتها پیرامون شاهنامه).
⭕️انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
⭕️فرهنگ یاریگری، توسعه پایدار و زیست بومداری
⭕️رهسپر کوچه رندان
(بررسی اندیشه حافظ).
⭕️آرخش، کلبه پژوهش حماسههای ایرانی
(رسانه دکتر آرش اکبری مفاخر).
⭕️کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار
⭕️تاریخ روایی ایران
⭕️سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
⭕️کتاب و حکمت
⭕️تاریخ میانه
⭕️زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن درباره زبانها و فرهنگها).
⭕️خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
⭕️شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
⭕️انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
♦️کانال میهمان:
🟥تبارشناسی کتاب
دکتر سینا جهاندیده
♦️فـــرِّ ایــــران را می سـتایـیـم.♦️
♦️هماهنگی جهت شرکت در تبادل
♦️@Arash_Kamangiiir
داستان کوتاه
مار بوآ
نویسنده: #مارگریت_دوراس
@Fiction_12
داستان کوتاه
بولداگ
نویسنده: #آرتور_میلر
برگردان: «سیما اهدایی»
@Fiction_12
◾️شکاریم یکسر همه پیش مرگ
▪️حادثهٔ تلخ بندرعباس و درگذشت تنیچند از هممیهنان ارجمندمان سبب اندوه فراوان گردید. شادی روان درگذشتگان و صبر و آرامش بازماندگان را از درگاه یزدان خواستاریم.
💠به فرهنگ باشد روان تندرست💠
💠ایران سرزمینی کهن با فرهنگ باستانی است. سرزمین نیکیها و مردمان نجیبی که ستایشگر داد و راستی و دوستی و نکوهشگر ظلم و دروغ و دشمنیاند. باید تا می توان از ایران گفت و نوشت. چرا که ظرف و محتوای توسعه کشور است. باید زبان فارسی را دوست داشت و در جهت ترویج آن از هیچ اقدامی دریغ نکرد. باید تا حد ممکن فرزندان کشور را با حافظ و سعدی، با فردوسی و مولوی و نظامی آشنا کرد. اگر ایده ایران از جمع معدودی نخبگان خارج شود و در میان مردم و سیاستگذاران شکل خودآگاهانه بگیرد معنای امنیت، مصلحت و منافع ملی شکل خواهد گرفت. حقیقت این است که امروزه ایران مورد غفلت قرار گرفته است و بدون وطن، کشور و ایراندوستی هیچ تحول مهمی رقم نمیخورد.
💠فهرست زیر از کوشاترین و معتبرترین رسانه ها و نهادهای فرهنگیِ مستقل تشکیل شده است که جملگی در گسترهیِ گستردهیِ تاریخ و ادبیات و فرهنگِ زرینِ ایران زمین میکوشند.
با پیوستن به این رسانه ها و نهادها به توسعه فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
💠پـــــــایــنده ایــــــــــران💠
🦋کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته).
🦋زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
🦋دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
🦋مولانا و عاشقانه شمس(زهرا غریبیان لواسانی)
🦋رسانه رسمی استاد فریدون فرح اندوز
(گوینده و مجری رادیو و تلویزیون ملی ایران).
🦋رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
🦋بهترین داستانهای کوتاه جهان
🦋انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
🦋رمانهای صوتی بهار
🦋کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
🦋حافظ // خیام ( صوتی )
🦋خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
🦋بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
🦋سرو سایـهفکن
(رسانه ای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
🦋شرح غزلیات سعدی با امیر اثنی عشری
🦋چراغداران (دایرةالمعارف بزرگ صوتی ایران، صداهای نایاب فرهنگ و ادب و هنر)
🦋حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
🦋کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
🦋شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری
🦋شاهنامه کودک هما
🦋مأدبهی ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانه دکتر محمّدامین احمدپور).
🦋ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
🦋تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
🦋شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان).
🦋گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن).
🦋کتاب گویای ژیگ
🦋سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
🦋ملیگرایی ایرانی/شاهنامه پژوهی
🦋تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)
🦋کانون پژوهشهای شاهنامه
(معرفی کتابها و مقالات و یادداشتها پیرامون شاهنامه).
🦋انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
🦋فرهنگ یاریگری، توسعه پایدار و زیست بومداری
🦋رهسپر کوچه رندان
(بررسی اندیشه حافظ).
🦋آرخش، کلبه پژوهش حماسههای ایرانی
(رسانه دکتر آرش اکبری مفاخر).
🦋کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار
🦋تاریخ روایی ایران
🦋سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
🦋کتاب و حکمت
🦋تاریخ میانه
🦋زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن درباره زبانها و فرهنگها).
🦋خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
🦋شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
💠کانال میهمان:
🦋بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار
💠فـــرِّ ایــــران را می سـتایـیـم.💠
💠هماهنگی جهت شرکت در تبادل
💠@Arash_Kamangiiir
اگه عاشق نوشتنی، بیا تا راهش رو نشونت بدم…
/channel/kelasnegaresh
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در
@RadioRelax
به کاریزماتیکترین ورژنت تبدیل شو TED
@BUSINESSTRICK
معرفی رباتهای تلگرام
@ROBOT_TELE
آهنگهای انگلیسی با ترجمه
@behboud_music
برنامههای پولی رایگان شده اندروید
@APPZ_KAMYAB
انگلیسی حرفهای کودک و بزرگسال
@RealEnConversations
حوادث واقعی از سرتاسر جهان
@Havadesdaq
مجلهٔ رشد و آگاهی
@majallezendegii
دانلود فیلم و سریال روانشناسی
@FILMRAVANKAVI
گلچین کتابهای صوتی وPDF
@ketabegoia
اینجا گرامر رو آسون یاد میگیری!
@ehbgroup504
به وقت کتاب
@DeyrBook
وکیل پایه یک دادگستری
@ADLIEH_TEAM
حقوق برای همه
@jenab_vakill
کتاب کتاب کتاب بخوانیم
@LibMajazi
ترکی فول صحبت کن
@TurkishDilli
فنونِ نویسندگی
@ErnestMillerHemingway
آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
@matlabravanshenasi
مولانا و عاشقانه شمس (زهرا غریبیان)
@baghesabzeshgh
جملاتی که شما رو میخکوب میکنه!
@its_anak
انگلیسی را اصولی و حرفهای بیاموز
@novinenglish_new
فرزندپروری آدلری با مهارتهای زناشویی
@moraghbat
کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
آموزش ترکی استانبولی از مبتدی تا پیشرفته
@turkce_ogretmenimiz
وبینارهای رایگان زبان
@WritingandGrammar1
آموزش زبان با فیلم و سریال
@Englishwithmima
افشاگری با تحلیل! هر دو، بیسانسور
@ir_paradigm
گلچین موسیقی سنتی
@sonati4444telegram
مدرسه اطلاعات
@INFORMATIONINSTITUTE
《شعر بهانهای برای عاشقی》
@kolbeh_sher_delaviz
سفر به دنیای خیال و رویا
@mehrandousti
نظریههای جامعه شناسی
@sociologyat1glance
پاسخ به سوالات حقوقی در کانال حقوقی ما
@mehdihemmati59
کافه رویا
@DreamCafe1018
تمرکز روی خودم!!!
@shine41
انگلیسی کاربردی با فیلم
@englishlearningvideo
متن دلنشین
@aram380
کتابخانه دانشگاه
@ketabedanshjo
شخصیت، رشد فردی
@razhaye_darun
دانستنیهای زنان موفق
@successfulwomen1
تقویت لیسینینگ با سخنرانی انگلیسی
@english_ielts_garden
کانال خشت وخیال
@kheshtbekhesht
کتاب𝐏𝐃𝐅 رایگان
@PARSHANGBOOK_PDF
آموزش دکوراسیون منزل
@ZibaManzel
شعر لری
@skeyani
کژنگریستن/فلسفه/روانکاوی/جامعهشناسی
@Kajhnegaristan
دنیایی از تنوع و دانستنی
@donyatanawo
گردشگری ، طبیعتگردی
@Jahangram
رمان آنلاین
@dastandarya1400
موسیقی بیکلام آتن تا سمرقند
@LoveSilentMelodies
زرنگاری و طراحی سنتی
@vida_dabir
داستان کوتاه
@zhig_story
الفبای نوشتن وخلاقیت
@Alefbayeneveshtan
اقتصاد و بازار
@AghaeBazar
بکگراند کارتونی | تِم فانتزی مود
@ThemeMood
ادبیات فانتزی
@worldlocked
مجله کاریکلماتور
@AlirezaJamshididastana
حریر
@Golparrrrrrrr
عربی به زبان ساده
@Arabicconversation20
گوشهای دنج برای لحظهای آرامش
@RangiRangitel
ادبیات و هنر
@selmuly
زیباترین کلیپهای طبیعت، استیکر، موزیک
@stiiiiicker
حافظ - خیام ( صوتی )
@GHAZALAK1
کاغذِ خطخطی ( رمان-داستان)
@FICTION_12
دنیای زیبای موسیقی (( پیانو ))
@pianolandhk50
برترین اجراهای ((پیانوی کلاسیک)) و...
@pianoland123
درمان اضطراب اجتماعی(خجالت در جمع)
@NEORAVANKAVI
لطفا گوسفند نباشید....
@zehnpooya
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
@ECONVIEWS
45000هزار کتاب pdf
@ketabZahra1369
حقایق عجیب و کاربردی!
@ajibtok
هماهنگی برای تبادل؛
@TlTANIOM
ابرِ صورتی
(بخش چهارم)
نویسنده: #علیرضا_محمودی_ایرانمهر
اگر چهرهای داشتم، شاید كسی پیدا میشد كه من را بشناسد. فیلمبردارهای زیادی داخلِ محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، میآمدند و از همهچیز فیلم میگرفتند. كسی هم پشتِ تابوتها بر جایگاهِ بلندی ایستاده بود و برای مردم سخنرانی میكرد.
وسطِ جمعیت یك چهرۀ آشنا بود. عكسِ جوانی بود كه موهای خرمایی داشت و لبخند زده بود. عكسِ خودم بود.
پیرزنی كه روسریِ قهوهای داشت آن را بالای سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خیلی پیر شده بود. پدر نبود، آنها وقتی دُورِ میدانِ آزادی برایم دست تكان میدادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمیگذاشت مادر تنها بیاید.
بعداز آنكه سخنرانی و فیلمبرداری تمام شد، هر عكس را سوارِ استیشن كردند و از محوطه بیرون رفتند. وقتی دُورِ میدانِ آزادی میچرخیدیم، مردم گاهی كنارِ باغچهها میایستاند و به ردیفِ ماشینهای استیشن نگاه میكردند. من را به خانهای قدیمی بردند كه حیاط و حوض داشت. آنجا تختی از قبل برایم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدانِ شمعدانی چیده بودند كه زنبورها را گیج میكرد. تا شب عدهای میآمدند، پیشانیشان را به تابوت میچسباندند، گریه میكردند و میرفتند. تمامِ مدت فقط پیرزنی مانده بود. بینیِ بزرگِ پیرزن از گریه سرخ شده بود. بی شباهت به مادرم وقتی گریه میكرد، نبود. شاید هم همۀ آدمها وقتی گریه میكنند شبیه هم میشوند. هر پنج دقیقه یكبار بلند میشد و گوشهای از تابوتم را میبوسید. اما هر بار میخواست درِ تابوت را باز كند، چند نفر میگرفتندش و دوباره روی صندلیِ چرمیِ سیاه مینشاندند.
صبحِ روزِ بعد، تابوتِ من را داخلِ همان استیشن گذاشتند و بالای تپۀ زیبایی خارج شهر بردند. اطراف تپه پُر از درختهای قدیمی بود. آنجا چند قبرِ بزرگ و باشكوه برای ما كنده بودند. وقتی میخواستند من را سرِ جایم بگذارند، در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پیرزن را گرفته بودند، اما احتیاجی نبود، او اصلاً تكان نمیخورد. به حلقۀ زنگزدهای كه دُورِ استخوانِ انگشتِ آن دستِ دیگر بود، خیره نگاه میكرد. او حتی گریه هم نمیكرد.
آنها منرا با دقت دفن كردند؛ سنگِ سیاهِ زیبایی كه همقدِ خودم بود روی قبر گذاشتند، و بالای آن عكسِ جوانِ سبیلنازك را نصب كردند. پیرزن هنوز به سنگ خیره مانده بود. برایش صندلیای گذاشته بودند كه بنشیند؛ حتماً روماتیسم داشت. مثلِ دیروز عدۀ زیادی جمع شده بودند و فیلمبردارها از همهچیز فیلم میگرفتند. آنجا هم سكویی گذاشته بودند و كسی سخنرانی میكرد. هوا ابری بود و فلاشِ دوربینها مثلِ برق در آسمان میدرخشید. بعد همه رفتند و پیرزن را هم با خودشان بردند.
از این بالا تهران تا دور دستها پیداست. آنقدر دور است كه نمیتوانم خانۀ پروانه را پیدا كنم. نامهای كه نُه ماه برای نوشتنش تمرین میكردم شاید هنوز جایی در بایگانیهای عراق باشد. شیشۀ عطر هم حتماً با زبالهها دفن شده است. اگر پروانه یك روز برای هواخوری این اطراف بیاید، میفهمم هنوز از همان رُژِ مسیِ براق میزند یا نه. فصلِ خوبی است. هوا گاهی آفتابی میشود و گاهی باران میگیرد. در آسمان تكه ابرِ بزرگی است كه بالای آن صورتی شده است. پروانهای نارنجی روی علفهایی كه گلهای زرد دارند نشسته است. حالا بلند میشود و به طرفِ درختهای قدیمی میرود.
پایان.
@Fiction_12
ابرِ صورتی
(بخش دوم)
نویسنده: #علیرضا_محمودی_ایرانمهر
سه روز بعد هر سۀ ما را با آمبولانسی كه شیشههایش را رنگ زده بودند به گورستانِ خلوتی بردند. جای ما از قبل آماده شده بود. من را داخل قبر انداختند و دو اسیر ایرانی كه لباس زرد تنشان بود، رویم خاك ریختند. بعد كپۀ خاكی به اندازۀ قدم درست كردند كه كنارِ كپههای بیشمارِ دیگری بود.
هیچ یك از كپههای خاكی اسم نداشت. فقط یك پلاكِ سبز كه رویش شمارههای سفیدی حك شده بود، بالای هر كپه فرو كرده بودند. در امتدادِ قبرهای بی نام، ردیفی از درختان اوكالیپتوس سایه میانداختند. برادرم در نامههایی كه میفرستاد همیشه مینوشت، استرالیا پُر از درختان اوكالیپتوس است و هیچ ایرانیِ دیگری اینجا نیست.
آنطرفِ درختانِ باریكِ اوكالیپتوس یك ساختمانِ دو طبقۀ سیمانی بود. كسانی كه گاهی از پنجرههای ساختمان سرك میكشیدند، احتمالاً میتوانستند پلاكهای سبزِ روی هر كپۀ خاكی را ببینند. آن سوی دیگرِ گورستان، مزرعۀ بزرگی بود كه در دور دستهایش، خطِ باریك و درازی از سیمهای خاردار حریم آن را نشان میداد. صبحها عدهای را با تریلر میآوردند تا روی مزرعه كار كنند و بعدازظهرها كه از كنارِ گورستان میگذشتند، جملههای فارسیِ بریدهبریدهای شنیده میشد. غروبِ هشتاد و هفتمین روز كه سایۀ اوكالیپتوسها تا انتهای گورستان میرسید، سه نفر كه برای كندنِ قبرهای تازه آمده بودند، پنهانی سرِ قبرِ من آمدند و یك پیازِ لاله را كنارِ پلاكِ فلزی كاشتند. معلوم نبود آن پیاز را از كجا آوردهاند، اما مسلماً من را با كسِ دیگری اشتباه گرفته بودند. آدمی كه حتماً خیلی مهم بوده، و با كاشتنِ گلِ لاله سرِ قبرش احساسِ رضایت و افتخار میكردند. از فردا اسیرانی كه با لباسهای زرد به مزرعه میرفتند، به كپۀ خاكیِ من خیره میشدند و با حركتِ آرامِ تریلر، سرهاشان با هم به این سو میچرخید.
پیازِ لاله آرامآرام ریشه دواند و ساقهاش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسرِ عراقی كه بند پوتینهاشان را دُورِ ساقِ شلوارشان گره زده بودند، آمدند و بالای كپۀ خاك ایستادند. آنها پیازِ گل، و حتی پلاكِ سبز را از خاك بیرون كشیدند. شاید برای پاك كردنِ اثرِ پرستشگاهِ اسیران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكالیپتوس را هم از ریشه درآوردند. بیلِ آهنی حتی ما را هم از خاك بیرون كشید و روی هم ریخت. در تمامِ این مدت از سمتِ ساختمانِ سیمانی صدای فریادهای فارسی و عربی كه از هم بلندتر میشدند، شنیده میشد. از آخر ما را با بیلِ مكانیكی پشتِ چند كامیون ریختند. وقتی كامیون راه افتاد، هنوز صدای حركت ماشینهایی كه آرامگاهِ ما را صاف میكردند، شنیده میشد. انگشتانِ دستِ چپم برای همیشه آنجا زیرِ خاكها باقی ماند.
كامیونها تا بعدازظهر یكسره میرفتند، قبلاز غروب به جایی رسیدیم كه كوههای بلندی داشت. كامیونها در حیاطِ پاسگاهِ دورافتادهای پارك كردند. دیوارهای حیاط را با دوغآب سفید كرده بودند. آفتابِ غروب از دروازۀ پاسگاه داخل میتابید و مربعِ سرخی روی دیوارِ حیاط درست كرده بود. دو روز همانجا ماندیم و مربعِ سرخ هر غروب روی دیوارِ پاسگاه نقش بست. صبحِ روزِ سوم دوباره راه افتادیم. جاده پرشیب و سنگلاخی بود و ما گاهی از الاغهایی كه از كنار جاده میگذشتند، عقب میماندیم. نزدیكِ ظهر به درۀ عمیقی رسیدیم كه میانِ كوههای جنگلی محصور بود. آنجا ما را داخلِ گودالِ درازی كه شبیهِ كانال بود ریختند. گودال از پیش آماده شده بود. عصرِ همان روز كامیونهای دیگری آمدند و عدهای را كه تازه تیرباران شده بودند روی ما ریختند. لباسهای گشادِ آنها خونآلود و سوراخسوراخ بود، و از بعضیها هنوز خونِ تازه بیرون میزد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند.
درست روی گردنم، سرِ زنی افتاده بود كه موهای خرماییِ بلندش دُورِ صورتش پیچیده بود و چشمانش را میپوشاند. پاهای لاغر و سفیدِ مردی روی سینهام افتاده بود، و دهانِ باریكِ دیگری به شكمم چسبیده بود. من هم با كمر روی سینۀ مردی افتاده بودم كه استخوانهای دندهاش خورد شده بود. این آشفتگی خیلی طول نكشید. شصت و پنج روز بعد گروهی سرباز و درجهدار آمدند و باعجله خاكها را كنار زدند تا جای ما را پیدا كنند. آنها كه دستمالهایی دور دهانشان بسته بودند، همه را بهسرعت پشتِ كامیونها ریختند. شاید كسی آنجا را به سازمانی لو داده بود و حالا باید اثرش پاك میشد.
راه كه افتادیم سربازها داشتند گودالِ دراز و خالی را با تایرهای كهنه پُر میكردند و رویش را با خاك میپوشاندند.
ادامه دارد...
@Fiction_12
🎯 این پوشه از بین کانالهای مفیدِ تلگرام دستچین شده و در اختیارِ شما قرار گرفتهاست. با زدن روی لینکِ زیر میتوانید فهرستِ کانالها را دیده، انتخاب کرده، و در صورت نیاز عضو شوید. 🔻
/channel/addlist/XkvCx060F9wwMWJk
کانالِ پشتیبان 🔻
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در:
🎹 @RadioRelax
هماهنگی برای تبادلات؛
✅ @TlTANIOM
برادر موفق و کامیاب
(بخش چهارم)
نویسنده: #توبیاس_ولف
مرد گفت: «من بار ندارم، چیزی با خودم نیاوردم».
پیت هنوز دلش میخواست مرد را بیندازد بیرون، اما نینداخت. در را باز کرد تا سوار شود. میخواست ببیند چه پیش میآید. بالاخره ماجرایی بود؛ اما نهچندان خطرناک. ممکن بود مثلاً مرد فوقش یک چیزی از ماشین بدزدد، اما نمیتوانست که پیت را بکشد. اگر قرار بود پیت در جاده کشته شود، به احتمالِ زیاد قاتلش آدمی بود جن زده، با چشمهای گودافتاده، که پیراهنِ مچاله و خیسی به تن داشت، و روی پیراهنش نوشته شده بود «به خدا ایمان بیاور».
بهمحضِ اینکه در جاده شروع به حرکت کردند، مرد سیگاری روشن کرد و پکِ محکمی زد و دودش را بیتعارف فوت کرد روی شانههای پیت. پیت داد کشید: «بندازش بیرون».
مرد گفت: «البته چشم».
و قبل از اینکه سیگار را بیندازد بیرون، پکِ محکمِ دیگری زد و فوت کرد و گفت: «اوه ببخشین، باید اول میپرسیدم. بههرحال من اسمم وبستره».
دنالد برگشت نگاهش کرد و پرسید: «اسمته یا فامیلت؟»
مرد مِنمِن کرد و گفت: «فامیلی».
دنالد گفت: «من یه وبستر میشناسم. مایک وبستر».
مرد گفت: «وبستر زیاده».
پیت گفت: «خونوادۀ بزرگ و نچسبی هستن».
دنالد به پیت چپچپ نگاه کرد. وبستر سرش را تکان داد. گفت: «نمیدونم کیارو میگی. اینوَر اونوَر پسرعمو زیاد دارم».
پیت پرسید: «دخترت چشه؟»
«معلوم نیست. مثلِ اینکه مربوط به طبیعتِ زنانگیشه. شاید هم آبوهوای اونجا روش اثر گذاشته. آخه ما یهمدت اونوَرا زندگی میکردیم. راستش تقصیرِ خودم بود که رفتیم و موندگار شدیم. زنم رو گذاشتم اونجا و اومدم. حالا باید تقاص پس بدم».
دنالد آرام گفت: «یعنی زنت مُرده؟»
«خودم با دستام خاکش کردم. خاک هر چی رو به آدم بده پس میگیره؛ طلا میده، طلا میگیره».
پیت پرسید: «کجا رفته بودین؟»
«اون پایینا. پرو»
«کدوم قسمتِ پرو؟»
«همون طرفا، اون پایین».
«اون پایین چه شکلیه؟»
«یه دنیای دیگهس. بهتره مجسم کنی تا کسی بخواد برات تعریف کنه».
مدتی سکوت شد. از روبهرو یک خطِ ممتدِ کامیون، با چراغهای پرنور میگذشتند. وبستر دوباره شروع کرد: «بله، من باید تقاص پس بدم».
پیت خندهاش گرفته بود، اما دنالد باز برگشت و به وبستر گفت: «برای زنت متاسفم».
«تلف شد و از دستم رفت. دکترا نتونستن بگن چش بود، اما من خودم میدونم».
خودش را داد جلو و تند گفت: «طمع، طمع. من حرص زدم نه اون. اون بیچاره هیچی نمیخواست».
پیت خودش را به نفهمی زد و پرسید: «چهقدر گیرت اومد؟»
«برام سخته که ازش حرف بزنم».
«حرف بزن، سعی کن».
«یه سیگار. با سیگار راحتتر میتونم».
پیت گفت: «فقط شیشه رو بده پایین. خب، داریم گوش میکنیم».
«من مهندسم. سالها پیش دولتِ پِرو منو برای تحقیق و جستجو استخدام کرد تا ردِ یهجور فلز رو بگیریم. زن و دخترم هم بودن. ما تنها سفیدپوستای اونجا بودیم و راهِ دیگهای هم نداشتیم؛ باید با بومیها زندگی میکردیم. باید غذاهاشون رو میخوردیم و حتی قاطیِ مراسمشون میشدیم».
پیت گفت: «زبونِ اونا رو بلدی؟»
«آره یاد گرفتیم».
آتشِ سیگارِ وبستر چندبار نزدیک بود بیفتد. وبستر ادامه داد: «بعداز چند سال معلوم شد که اصلاً فلزی در کار نبوده. زنم مریضحال افتاده بود. التماس میکرد برگردیم، اما من انگار کَر بودم. افتاده بودم تو یه راهِ دیگه که خیلی پول توش بود».
پیت گفت: «بذار حدس بزنم، طلا؟»
«طلا، بله طلا. یه رگۀ اصلی، یه شاهرگِ طلا پیدا کرده بودم. دیگه چیزی جلودارم نبود؛ حتی بیماریِ زنم. من باید همۀ اون رگه رو میکندم و کندم، اما همونطور که گفتم خاک دوباره پس گرفت».
وبستر کمی ساکت شد و بعد گفت: «خب، زندگی باید بگذره. چند سال بعد از اینکه زنم مُرد، میتونستم برم دنبال کار و زندگیِ خودم، اما خودم رو مدیونِ بومیهای اونجا میدونستم. مدیونِ اون سرزمین. یه برنامهریزیِ دقیق کردم و تمامِ ثروت رو برگردوندم برای خودِ بومیها. یهجور سرمایهگذاری که هر کسی میتونست شریک بشه و سود ببره».
دنالد گفت: «آفرین، باید همین کار رو میکردی».
ماجرا برای پیت خیلی خالیبندی و خستهکننده بود. او دلش یک داستانِ واقعیتر میخواست. بهنظرِ پیت، وبستر حتی سعی نکرده بود داستان را طبیعی جلوه بدهد. پیت داشت حالش بههم میخورد. قضیه خیلی مبتذل بود. چشمهایش هم از دودِ سیگار میسوخت. غرید: «گفتم شیشه رو بکش پایین و اون کاهدود رو بنداز بیرون».
وبستر سیگار را انداخت بیرون. پیت عصبانی به دنالد گفت: «من خیلی خسته و داغونم، میخوای تو برونی؟»
دنالد سر تکان داد و با هم جا عوض کردند. وبستر برای خودش حرف میزد. دنالد همینطور که میراند، زیرِ لب یک چیزی زمزمه میکرد تا اینکه پیت به او گفت بس کند و ساکت باشد. و بعد دیگر سکوت بود.
وقتی که پیت از خواب پرید دنالد باز داشت زمزمه میکرد.
ادامه دارد...
@Fiction_12
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در
🦋 @RadioRelax
معرفی رباتهای تلگرام
🦋 @ROBOT_TELE
برنامهها - سایتها - رباتها همه رایگان
🦋 @APPZ_KAMYAB
مجله روانشناسی/ادبی/هنری
🦋 @majallezendegii
گلچین کتابهای صوتی PDF
🦋 @ketabegoia
دانلود فیلم و سریال روانشناسی
🦋 @FILMRAVANKAVI
نویسندگیِ خلّاق
🦋 @ErnestMillerHemingway
حقوق برای همه
🦋 @jenab_vakill
کتاب کتاب کتاب بخوانیم
🦋 @LibMajazi
تقویت مکالمه با ۳۷۶ کارتون چند دقیقهای
🦋 @EnglishCartoonn2024
ترکی فول صحبت کن
🦋 @TurkishDilli
مولانا و عاشقانه شمس (زهراغریبیان)
🦋 @gharibianlavasanii
آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
🦋 @ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
🦋 @matlabravanshenasi
جملاتی که شما رو میخکوب میکنه!
🦋 @its_anak
انگلیسی را اصولی و حرفهای بیاموز
🦋 @novinenglish_new
فرزندپروری آدلری با مهارتهای زندگی
🦋 @moraghbat
کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
🦋 @anjomanenevisandegan_ir
روان درمانی، زوج درمانی، طرحواره درمانی
🦋 @hamsafarbamah
انگلیسی حرفهای کودک و بزرگسال
🦋 @RealEnConversations
مدرسه دانش و اطلاعات
🦋 @INFORMATIONINSTITUTE
نظریههای جامعهشناسی
🦋 @sociologyat1glance
❰اشعار ناب و ماندگار❱
🦋 @delaviztarin_sher_jahan
متن دلنشین
🦋 @aram380
شخصیت، رشد فردی
🦋 @razhaye_darun
خبرهای ورزشی جهان
🦋 @KhebarhaVarzeshiJahan
در مسیر دانایی
🦋 @romanceword
"رادیو نبض"، صدای ناشنیدۀ فیلم و کتاب
🦋 @Radioo_Nabz
الفبای نوشتن و خلاقیت
🦋 @Alefbayeneveshtan
انگلیسی با طعم آهنگ | متن دو زبانه |
🦋 @PrincessLumina
شعر و ادب معاصر
🦋 @sheradabemoaser
ادبیات تخیلی
🦋 @worldlocked
خودت رو ارتقاء بده!!!
🦋 @Mind_plussss
بکگراند کارتونی | تِم فانتزی مود
🦋 @ThemeMood
مجله کاریکلماتور
🦋 @AlirezaJamshididastana
داستان با نویسندۀ تکشات
🦋 @shotnote1
ادبیات و هنر
🦋 @selmuly
انرژی مثبت و آرامش + نوستالژی
🦋 @RangiRangitel
کهکشان(Galaxy)
🦋 @mars13u
حراج دائمی کتابهای چاپ قدیم
🦋 @katebbashi_book
زبانشناسی و علوم شناختی
🦋 @Cognitive_Linguistics_Institute
حافظ - خیام ( صوتی )
🦋 @GHAZALAK1
(( سرزمین پیانو ))
🦋 @pianolandhk50
زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی
🦋 @Linguistics_TEFL
درمان اضطراب اجتماعی(خجالت در جمع)
🦋 @NEORAVANKAVI
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
🦋 @ECONVIEWS
یه جمعِ خودمونی واسه داستان خوندن
🦋 @FICTION_12
هماهنگی برای لیستِ تبادل؛
🦋 @TlTANIOM
برادر موفق و کامیاب
(بخش اول)
نویسنده: #توبیاس_ولف
«پیت» و «دنالد» برادر هستند. پیت، برادرِ بزرگتر، با همسرش بنگاهِ معاملاتِ ملکی دارند. پیت سخت کار میکند و خوب پول درمیآورد، اما فکر میکند حقش بیشتر از اینهاست. او دو دختر، یک قایق و خانهای دارد که میتواند گوشۀ اقیانوس را از داخلِ خانه ببیند. همچنین دوستانی در حدواندازۀ خودشان دارند؛ دوستانی که آنقدر در رفاه هستند که بدِ پیت را نخواهند. دنالد، برادرِ کوچکتر، هنوز مجرد است و تنها زندگی میکند. اگر کاری مثلِ نقاشیِ ساختمان یا از این قبیل پیدا شود، انجام میدهد، اگر نه که روزبهروز قرضهایش بیشتر میشود.
انگار نه انگار که اینها برادر هستند. پیت آدمی واقعبین و همیشه شاد و سرحال است. دنالد ساکت و استخوانی است، و انگار همیشه در عذابی روحی و روانی بهسر میبرد. سالهاست که دغدغۀ باور به یک آرمان، مثلِ طوق دور گردنِ دنالد افتاده. آخرش هم رفت و عضو یک کمیتۀ مذهبی در «برکلی» شد. همانجا که نزدیک بود بمیرد و دکترها هم آخر نفهمیدند چه بلایی سرِ کبدش آمده بود. در همان زمانی که پیت داشت آخرین صورتحسابهای بیمارستان را میپرداخت، دنالد یک مسیحیِ مؤمن شده بود. از این کلیسا به آن کلیسا میرفت، تا بالاخره به گروهِ مبلغینِ مذهبی پیوست. پیت سر در نمیآورد؛ تا جایی که یادش میآمد پدر و مادرشان به چیزی ایمان نداشتند و لازم هم نمیدیدند به چیزی ایمان داشته باشند. آنها تصمیم گرفته بودند آدمهای آراستهای باشند و بدونِ حماقت زندگی کنند؛ مثلِ پیت. پیت فکر میکرد همۀ این جنجالها و رفتوآمدها بهانهای بود تا دنالد بتواند خودش را فردی مهم فرض کند. مسئله این بود که دنالد نمیتوانست با دلواپسیهایش کنار بیاید. انگار باید نگرانِ روح و روانِ دیگران هم باشد؛ بهخصوص نگرانِ برادرش پیت. دنالد مدام با قیافۀ حقبهجانب نظراتش را یک جوری به پیت حالی میکرد. با کنایه، با اشاره یا سکوتهای طولانی میگفت: «برادر به چی میخوای برسی؟»
پیت به چی میخواست برسد؟ کامیابی! مسئلۀ واقعی بینِ آنها همین بود؛ پیت موفق و کامیاب بود، و دنالد نبود.
در چهلسالگی پیت برای تفریح رفت چتربازی. چند تا از دوستانش هم بودند. دو ماه بود که شروع کرده بودند. شیرینکاری هم می کردند. همان بارِ اول پیت با آنها پرید. دوستانش ماریجوانا هم کشیده بودند، اما پیت میخواست با هوش و حواسِ جمع بپرد. این درست که پیت در عمرش هرگز کلمۀ «اسرارآمیز» را بهکار نبرده بود، اما آن روز تجربهاش کرد. بعدها هم اشتباه کرد که خواست برای دنالد تعریف کند، چون دنالد سؤالپیچش کرد و هی پرسید «پولش چهقدر شد؟» وقتی که پیت گفت «میخواستم یک چیزی را امتحان کنم، یک چارچوبی را توی خودم بشکنم»، دنالد همینطور وحشتزده نگاهش کرد. مدتی از این گفتگو نگذشته بود که دنالد هم برای خودش چارچوبی را شکست.
دنالد آنجا را ترک کرد و رفت تا در یک مزرعه زندگی کند. مزرعه متعلق بود به چند نفر از اعضای همین انجمنهایی که به آنها رفتوآمد داشت.
آنها گروهی، به شکلِ یک خانواده، براساسِ ایمان و سلوکی خاص زندگی میکردند؛ دنالد اینطور در نامهاش نوشته بود. پیت هر هفته از دنالد خبر میگرفت. او میگفت که چهقدر خوشحال و راضی است، و با بقیۀ برادرها و خواهرهای مذهبیاش برای پیت دعا میکنند. پیت با حرص در دلش میگفت: «من فقط یه برادر دارم، همون هم از سرم زیاده».
ماه نوامبر دیگر نامهای از دنالد نرسید. پیت خیلی نگران نبود، اما وقتی برای شبِ عید به او تلفن کرد، یک چیزهایی دستگیرش شد. دنالد گرفته و پکر بود، اما سعی میکرد سرحال حرف بزند. پیت گفت: «اگه دلت نمیخواد مجبور نیستی اونجا بمونی».
«من خوبم».
«من خوبم که نشد حرف. اونجا هر خبری هست باشه، تو بیا بیرون».
دنالد محکمتر گفت: «من خوبم».
اما هفتۀ بعد دنالد به پیت تلفن کرد و گفت که میخواهد مزرعه را ترک کند. وقتی پیت پرسید حالا میخواهد چهکار کند و کجا برود، دنال گفته بود نمیداند میخواهد چهکار کند و کجا برود. پیت هم ناچار گفته بود: «فکر کنم باید بیای و پیشِ خودمون بمونی».
دنالد کمی مقاومت نشان داد و بعد گفت: «باشه میام هرطور تو بگی».
پیت گفت: «برات پول میفرستم، با اتوبوس بیا».
اما همین که می خواست گوشی را بگذارد پشیمان شد؛ چون میدانست که دنالد برای صرفهجویی پیاده گَز میکند و در راه به بیابان میزند و اگر پول همراهش باشد معلوم نیست چه بلایی سرش بیاید. برای همین گفت: «بهتره خودم بیام دنبالت».
«نه، نمیخواد. راه دوره. من ازت انتظار ندارم».
«فقط بگو چهطوری بیام، از کدوم طرف؟»
دنالد به پیت آدرس نداد. با خودش گفت: «مزرعه ماتم زده است، پیت خوشش نمیاد». آدرسِ نزدیکترین پمپِ بنزین را داد. یک روز قبل از روزی که پیت قرار بود برود دنالد را بیاورد، نامهای از مزرعه رسید به امضای رئیسِ اهلِ بیت.
ادامه دارد...
@Fiction_12
ای کاش پرندهام را داشتم
حتی در قفس...
@Fiction_12
#مسعود_فردمنش
آرامشبخشترین موسیقیهای بیکلام در
@RadioRelax
آهنگهای انگلیسی با ترجمه
@behboud_music
دانلود فیلم و سریال روانشناسی
@FILMRAVANKAVI
لغات کتاب ۵۰۴ و ۱۱۰۰واژه!
@ehbgroup504
به وقت کتاب
@DeyrBook
حقوق برای همه
@jenab_vakill
کتاب کتاب کتاب بخوانیم
@LibMajazi
ترکی فول صحبت کن
@TurkishDilli
آرا حقوقی قضایی و نظریات مشورتی
@ARA_HOGHOOGHI_GHAZAIE
مولانا و عاشقانه شمس (زهراغریبیان)
@baghesabzeshgh
جملاتی که شما رو میخکوب میکنه!
@its_anak
دانستنیهایی از ایران و جهان
@shogo_jaleb
انگلیسی را اصولی و حرفهای بیاموز
@novinenglish_new
تربیت فرزندان با مهارتهای زندگی زناشویی
@moraghbat
کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
@anjomanenevisandegan_ir
آموزش ترکی استانبولی از مبتدی تا پیشرفته
@turkce_ogretmenimiz
زبانشناسی و آموزش زبان انگلیسی
@Linguistics_TEFL
یونگ ، رواندرمانی ، مشاوره
@hamsafarbamah
انگلیسی حرفهای کودک و بزرگسال
@RealEnConversations
متنهای آرامبخش و حال خوب
@Kafeh_sher
گلچین موسیقی سنتی
@sonati4444telegram
نظریههای جامعه شناسی
@sociologyat1glance
تمرکز روی رشد خودم
@shine41
انگلیسی کاربردی با فیلم
@englishlearningvideo
متن دلنشین
@aram380
کتابخانه دانشگاه
@ketabedanshjo
آموزش عربى
@atranslation90
دنیای غذا در تلگرام
@telefoodgram
شخصیت، رشد فردی
@razhaye_darun
آموزش هنر دکوراسیون منزل
@ZibaManzel
گردشگری ، طبیعتگردی
@Jahangram
زبانشناسی و علوم شناختی
@Cognitive_Linguistics_Institute
الفبای نوشتن وخلاقیت
@Alefbayeneveshtan
داستان کوتاه
@zhig_story
(آموزش)فنّ ِبیان+گویندگی
@amoozeshegooyandegi
پرورش گل و گیاه به طور حرفهای
@Maryamgarden
ربات «حال خوب» را استارت کن
@LearnDotfar
"جملاتی که افکار شما را تغییر میدهد."
@Andishe_parvaz
شعر و ادب معاصر
@sheradabemoaser
اقتصاد و بازار
@AghaeBazar
ادبیات فانتزی
@worldlocked
بکگراند کارتونی | تِم فانتزی مود
@ThemeMood
مجله کاریکلماتور
@AlirezaJamshididastana
مكالمه عربی
@Arabicconversation20
گوشهای دنج برای لحظهای آرامش
@RangiRangitel
ادبیات و هنر
@selmuly
حافظ - خیام ( صوتی )
@GHAZALAK1
کاغذِ خطخطی ( رمان-داستان)
@FICTION_12
دنیای زیبای پیانو (( نت.موزیک.آموزش...
@pianolandhk50
درمان اضطراب اجتماعی(خجالت در جمع)
@NEORAVANKAVI
لطفا گوسفند نباشید...
@zehnpooya
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
@ECONVIEWS
45000هزار کتاب pdf
@ketabZahra1369
حقایق عجیب و کاربردی!
@ajibtok
هماهنگی برای تبادل؛
@TlTANIOM
معرفیِ نویسنده #مارگریت_دوراس
از امروز تا پایان خرداد ماه، در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم رمان «عاشق» از این نویسنده را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این کتاب بهصورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید همراه با گروه بخوانید و در گپوگفتی صمیمانه شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
✅ این پوشه از بین کانالهای مفیدِ تلگرام دستچین شده و در اختیارِ شما قرار گرفتهاست. با زدن روی لینکِ زیر میتوانید فهرستِ کانالها را دیده، انتخاب کرده، و در صورت نیاز عضو شوید. ✅
/channel/addlist/rD7_P3uTMh42MTJk
🔻... کانالِ پشتیبان؛
عربی صفر تا صد کودک و بزرگسال
📕 @ArabicWithVideoes
هماهنگی برای تبادلات؛
✅ @TlTANIOM
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «مار بوآ» از نویسندۀ فرانسوی «مارگریت دوراس» را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان به صورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید در گپوگفتی صمیمانه دربارۀ داستان شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
این هفته در گروه #خطبهخط_باهم میخواهیم داستانکوتاهِ «بولداگ» از نویسندۀ آمریکایی «آرتور میلر» را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم. این داستان به صورت فایل پیدیاف در کانال گذاشته میشود، اما اگر دوست دارید در گپوگفتی صمیمانه دربارۀ داستان شرکت کنید، میتوانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11
دستها
نویسنده: #م_سرخوش
محل کار جدیدم، شهرک صنعتیای خارج از شهر است. هرروز صبح آفتابنزده در اولین ایستگاه سوار مینیبوس میشوم، و آخرین ایستگاه پایین میآیم. بیشتر روزها آنقدر خسته و خوابآلودهام که در ردیفهای نزدیک به آخر مینشینم و تا مقصد میخوابم. آن روز هم روی یکی از صندلیهای سمتِ راننده، پهلویِ پنجره، نشستم و چشمهایم را بستم. بیرون هوا سرد بود و در گرمای داخل مینیبوس چُرتزدن میچسبید. چند ایستگاه بعد که ماشین پُر شده بود، و کمکم داشت از شهر خارج میشد، یکآن چشم باز کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنم. دیدم نفر پُشتِسرم دستش را از کنارِ صندلیِ من رد کرده و روی لبۀ پنجره گذاشته است. دستش تا صورتم کمتر از یکوجب فاصله داشت. انگشتانش کشیده و پوستش سفید بود. روی پوستش کمی چروکیدگی داشت؛ نه از آن چروکهایی که در اثر پیری ایجاد میشود، از چروکهایی که از زیاد ماندن در آب، یا زیاد ماندن در دستکشهایِ کار روی پوست میاُفتَد. مویرگهای ظریف از زیرِ پوستِ نازُکش دیده میشد. ناخنهایش کمی بلند بود و لاکِ صورتی خورده بود. معلوم بود لاک مالِ چند روز قبل است، چون انگشتِ شست و وسطی لاکشان خراشیده شده، و گوشۀ ناخن انگشت کوچک شکسته بود. دست میتوانست مال دختری بیست ساله، یا زنی چهل ساله باشد. هیچ انگشتری نداشت.
نَفَسم را از دهان بهطرفِ دست «ها» کردم. با خودم گفتم اگر دستش را اتفاقی آنجا گذاشته باشد، با این کار حتماً آن را برمیدارد. اما دست همانجا ماند. فقط خیلی خفیف لرزید. بعد انگشت شست حرکت کرد؛ بالا آمد و شروع کرد آرامآرام کنارِ انگشتِ اشاره را نوازش کردن. دیدم که کُرکهای طلاییِ روی دست سیخ شدند. همینوقت مینیبوس در دستانداز افتاد و تکانِ شدیدی خورد. حالتِ بدی بود، چون رویم بهسمتِ دست بود و لبهایم یکلحظه به آن مالیده شد. با خودم گفتم «تقصیر خودش است که دستش را اینجا گذاشته. حالا حتماً آن را برمیدارد». اما دست فقط مُشت شد، و کمی بعد، آرامآرام مانند غنچهای که بشکفد، باز شد. مُشتَش را جوری باز کرد که اینبار کُفِ دست بهطرفِ صورتم بود. دوباره نَفَسم را به کَفِ دست «ها» کردم. چهار انگشت کمی جمع، و بعد باز شدند. به اطرافم نگاه کردم. بیشتر مسافرها یا چرت میزدند، یا از پنجره بیرون را نگاه میکردند. گونهام را کمی نزدیکتر بردم و منتظرِ تکانِ بعدیِ ماشین شدم. در اولین دستانداز گونهام را به کفِ دست چسباندم و چند ثانیه نگه داشتم. چهقدر کفِ دستش داغ بود. وقتی گونهام را برداشتم، دست شروع کرد با کنارِ انگشتِ اشارهاش یواشیواش صورتم را نوازش کردن. اول خیلی نامحسوس با تکانهای ماشین بالا و پایین میرفت. بعد با سَرانگشتانِ سه انگشتش گونهام را ناز کرد. قلبم شروع کرده بود به تند زدن. انگشتانش روی تهریشِ زبرم کشیده میشد. بعد گوشم را ناز کرد و من نفسِ خیلی عمیقی کشیدم. وقتی انگشتهایش را روی گردنم گذاشت، شاهرگم زیرِ انگشتانش مثلِ گنجشکی که در مشت بگیری، دِلدِل میزد. مینیبوس ایستاد. به ایستگاهِ کارخانۀ نساجی رسیده بودیم. دست رفت. چند زن و دختر با هم از صندلیهای پشتِ سرم بلند شدند و از مینیبوس پایین رفتند. بهدقت نگاهشان کردم. چهرۀ همهشان دمق و خوابآلود بود. در صورتِ هیچکدام نشانهای از آشنایی ندیدم. صاف نشستم و دستم را به صورتم کشیدم. به دستهای زبر و زمختم که سیاهیِ روغن لای تَرَکهای ریز و درشتش نفوذ کرده بود نگاه کردم. تا کارخانه راهی نمانده بود. دستم را روی گردنم گذاشتم و چشمهایم را بستم. دلم میخواست مدتِ خیلیخیلی طولانی بخوابم و به آن دستِ چروکخوردۀ نوازشگر فکر کنم.
پایان.
@Fiction_12
🖤 این پوشه از بین کانالهای مفیدِ تلگرام دستچین شده و در اختیارِ شما قرار گرفتهاست. با زدن روی لینکِ زیر میتوانید فهرستِ کانالها را دیده، انتخاب کرده، و در صورت نیاز عضو شوید. 🖤
/channel/addlist/bGXMnDTQOls1NTI0
🔻... کانالِ پشتیبان؛
انگلیسی از صفر کودک و بزرگسال
⚫️... @EverydayEnglishTalk
هماهنگی برای تبادلات؛
◾️ @TlTANIOM
شیطانکها
نوشتۀ #م_سرخوش
روزی از روزهای قرنِ بیستویکم بود که شیطان رفت پیش خدا و با درماندگی گفت: «میدانم دیر شدهاست، اما قبول! من به آفریدۀ خاکیِ شما با تمام وجود تعظیم میکنم. الحق که شایستۀ تعظیمِ من است. دیگر از این جنگِ بیپایان خستهام. بیایید صلح کنیم و بگذاریم دنیا در آرامش باشد. خودمان هم برویم در بهشت و افلاک دوری بزنیم و دیداری تازه کنیم.»
خدا هم چون مهربان و بخشنده بود، و میدید شیطان حقیقتاً پشیمان است، قبول کرد. آنها عهدی آسمانی بستند که دیگر چیزی بهنام شرّ و بدی وجود نداشته باشد؛ البته انبیاء الهی هم - با کمی دلخوری - پای عهدنامه را امضاء کردند. سپس به همراه عدهای از فرشتگانِ بسیار نزدیک به پروردگار، که شاهدانِ این صلحنامه بودند، رفتند تا گشتی در بهشت بزنند. خاطرات بسیاری از این قرنها دشمنی برای هم تعریف کردند و قرارهای زیبایی برای آیندۀ زمین و ساکنانش گذاشتند. گرمِ گفتگو بودند، که صدای انفجارِ مهیبی سکوت افلاک را شکست. دودِ قارچیشکلِ عظیمی از زمین بلند شد. خدا نگاه چپچپی به شیطان کرد. شیطان شانه بالا انداخت و گفت: «چه عرض کنم والاحضرت! من که تمام وقت در بارگاه شما بودم. باید اعتراف کنم درواقع برای همین بود که پیشنهادِ صلح دادم. میدیدم اغلب من این وسط هیچکارهام!»
@Fiction_12
ابرِ صورتی
(بخش سوم)
نویسنده: #علیرضا_محمودی_ایرانمهر
آن شب كه كامیونها از جادههای كوهستانی میگذشتند بوی خوبی میآمد. چوپانِ شبگردی در دامنۀ كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر ردیفِ كندوهای چوبی در دامنۀ دیگری زیر نور مهتاب بودند. هوا پُر از بوی گیاهانِ وحشی و حشرات بود. اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمیخوابیدیم. روی تختی كه ملافههای تمیز داشته باشد دراز میكشیدیم، و به سوسكهای شبتابی نگاه میكردیم كه از پنجرۀ باز توی اتاق میآیند و خاموشروشن میشوند. كمی بعد هوا ابری شد و باران گرفت. من روی بقیه بودم و استخوانهایم خیس شد. صبح وقتی شفق از پشتِ درختانِ نوكِ كوه بالا میآمد، رسیدیم به جایی كه منتظرمان بودند. كامیون از تپهای پایین پیچید، و دشت در نورِ كمرنگِ آسمان پیدا شد. دشت با سوراخهای بیشماری كه در آن كنده بودند، شبیه شانۀ عسل بود.
آفتاب كه بالا میآمد، مردانی كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخلِ قبرها ریختند. از اینكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بیلهای درازی داشتند و ما را هل میدانند تا توی یك قبر بیفتیم. داخلِ قبرِ من، دستِ دیگری را هم انداختند كه دُورِ انگشتش حلقهای زنگزده بود. دندانهای مصنوعیِ مردی كه در كامیون كنارم بود، از دهانش بیرون افتاده بود. یكی از سربازها كه بهسرعت میگذشت، با نوكِ پا آن را توی قبرِ من انداخت. دندانها سیاه شده بودند و رویشان خونِ خشكشده چسبیده بود. ناخنهای دستی كه حلقه داشت كبود بود. كمی بعد استخوانِ درازِ ساقِ پای كسِ دیگری را هم پایین انداختند. وسطِ ساق، برآمدگیِ كوچكی وجود داشت: انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پایش شكسته بوده، اما من هیچوقت جایم نشكسته است؛ چون مادرم وسواس داشت و از بچگی مواضب بود بازیهای خطرناك نكنم.
پیدا بود قبرها را شتابزده كندهاند. دیوارِ قبرِ من كاملاً كج در آمده بود و كفِ آن برآمدگی داشت. اگر زمین را دو سه بیل عمیقتر كنده بودند، حتماً گورستانِ باستانی را كه فقط دو وجب پایینتر بود كشف میكردند. درست زیرِ قبرِ من، گورِ شاهزادهای آشوری بود كه شمشیرِ درازِ مفرغیاش را با دو دست روی سینهاش گرفته بود، و اگر آن را كمی بالا میآورد، نوكِ شمشیر میانِ دو استخوانِ لگنم فرومیرفت. مثلِ بارِ اولی كه دفن شدم، روی قبرم كپهخاكی به اندازۀ قدم درست كردند و روی آن پلاكی با چند شمارۀ سفید فروكردند. روزِ بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمین سبز شد. علفهای وحشی بارها خشك شدند و فروریختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ریشههای گیاهانِ وحشی از دیوارۀ قبر آویزان شده بودند و شاهزادۀ آشوری همچنان شمشیرش را دودستی گرفته بود. یك روز باز هم عدهای با بیلهاشان آمدند و قبرها را باز كردند و ما را داخلِ كیسههای سفید ریختند. روی هر كیسه شمارهای میچسباندند. كیسهها را بارِ كامیونِ زردی كردند و تا شب میراندند. ما برمیگشتیم. هنوز در خاكِ دشمن بودیم ولی در دوردستها آسمانِ ایران دیده میشد. وقتی به مرز رسیدیم هوا تاریك شده بود. در پاسگاهی كه داخلِ خاكِ ایران بود، چند كامیونِ بزرگ زیرِ نورافكنهای بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر یا پروانه میدانستند برگشتهام، حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هیچكس نبود. مثلِ چهارشنبهسوریِ سالی بود كه از دو روز پیش برای آتشبازی چوب جمع میكردیم، اما عصر باران گرفت و چوبها خیس شدند؛ همه به خانههاشان برگشتند و هیچكس نماند.
ما را داخلِ كامیونها چیدند و به فرودگاه بردند، آنجا من را، با همۀ بارِ اضافهای كه از استخوانهای بیگانه داشتم، سوارِ هواپیما كردند و پرواز كردیم. وقتی در تهران به زمین نشستیم هوا ابری بود. آنها ما را داخلِ یكی از انبارهای بزرگِ فرودگاه مهرآباد بردند؛ همانجایی كه وقتی دیپلم گرفتم بمباران شد. آنها درِ بزرگِ انبار را بستند و ما را از كیسههای شمارهدار، بیرون آوردند. كفِ انبار پُر از تابوتهای یكشكل بود و ما را بهدقت داخلِ تابوتها میچیدند. بعضیها دورتر ایستاده بودند و گریه میكردند. وقتی كارشان تمام شد، روی هر تابوت پرچمِ بزرگی انداختند و جلوی آن یك عكس چسباندند. رویِ تابوتِ من عكسِ جوانی را چسبانده بودند كه سبیلِ نازك داشت. من در عمرم هیچوقت سبیل نداشتم، پیدا بود كه جایی در خاك دشمن شمارۀ من اشتباه شده است.
سربازهایی كه لباسهاشان گشاد نبود و واكسیلهای سرخ از شانهشان آویزان بود، تابوتها را یكییكی بلند كردند و در محوطۀ باز و بزرگِ بیرونِ انبار چیدند. جمعیتِ زیادی اطرافِ محوطه جمع شده بود. خیلیهاشان گریه میكردند و بعضیها عكسِ قابگرفتۀ جوانی را سر دستشان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بینِ آنها نبودند. اثری هم از پروانه نبود.
ادامه دارد...
@Fiction_12
ابر صورتی
(بخش اول)
نویسنده: #علیرضا_محمودی_ایرانمهر
آن صبحِ سردِ سوم دی ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابری كه در لحظۀ طلوع صورتی شده بود نگاه كنم. ما پشتِ سرِ هم از شیبِ تپهای بالا میرفتیم و من به بالا نگاه میكردم كه ناگهان رگبارِ گلوله از روی سینهام گذشت. من به پشت روی زمین افتادم، شُشهایم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقیقه، در حالی كه هنوز به ابرِ نارنجی و صورتی نگاه میكردم، مُردم. هیچ وقت كسی را كه از پشتِ صخرههای بالای تپه به من شلیك كرده بود، ندیدم. شاید سربازی بیست ساله بود؛ چون اگر كمی تجربه داشت، میان سه استوار و دو ستوان كه در ستونِ ما بود، یك سرباز صفر را انتخاب نمیكرد.
پدرم آرزو داشت مثلِ برادرِ پزشكم به استرالیا بروم. اما شاید من استعدادش را نداشتم. آخرِ تابستان بهمحض اینكه دیپلم گرفتم، فرودگاهِ تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نُه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برایم روزنامه و گاهی كتاب میخرید. بالاخره یك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتیم. پروانه را از سالِ دومِ دبیرستان میشناختم و سالِ چهارم قول داده بودیم برای همیشه به هم وفادار باشیم. پروانه موهای نارنجیِ قشنگی داشت و همیشه رُژِ مسیِ براق میزد. سالِ سومِ دبیرستان وقتی برای اولین و آخرین بار بعدازظهری یواشكی به خانهشان رفته بودم، موهایش را دیدم.
هنوز شیشۀ عطرِ كادوشدهای را كه سرِ راه خریدم و نامهای را كه در نُه ماه حبسِ خانگی، نوشتنش را تمرین میكردم، به پروانه نداده بودم كه گشتیهای داوطلب ما را گرفتند. تا وقتی ما را عقبِ استیشن سوار میكردند، هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. بعداز آن هم فقط به ناخنهایم نگاه میكردم كه چشمم به چشمِ پروانه نیفتد.
او را با سر و صدا تحویلِ خانوادهاش دادند، و من را به بازداشتگاهی بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمیفهمیدم كجاست. وقتی پروانه را جلوی خانهشان از استیشن پیاده كردند، یكی از همسایهها پنجرهاش را باز كرده بود و ما را نگاه میكرد. تا وقتی راه افتادیم هنوز آنجا بود. داخلِ سلولم قلبِ بزرگی را با چیزی نوكتیز روی دیوار كنده بودند. یك طرفِ قلب كج شده بود. دو روز پاهایم را دراز كرده بودم و به در نگاه میكردم. بالاخره آمدند و من را به پاسگاهی بیرون شهر بردند. پاسگاه دیوارهای آجری داشت كه بالای سرشان سیم خاردار كشیده بودند. آنجا با عدهی زیادی كه سرهاشان را تراشیده بودند سوار اتوبوس شدیم و به پادگانِ آموزشی رفتیم. شانزده ساعت بعد كه جلوی دروازۀ پادگان پیاده شدیم، گروهبانی ما را به خط كرد و آنقدر دوُرِ پادگان دواند كه تا یك هفته بعد میلنگیدم. همه سربازانِ فراری بودیم. شب، بعد از اینكه آبگوشتِ رقیقی به ما دادند، دوباره به خطمان كردند و لباسهایی بینِ همه تقسیم كردند كه مثلِ كیسه گشاد بود.
آخرین باری كه پدر و مادرم را دیدم، لحظهای بود كه اتوبوسِ ما دُورِ میدانِ آزادی میچرخید تا به طرفِ پادگانِ آموزشی برویم. آن دو كنارِ یكی از باغچههای دُورِ میدان ایستاده بودند و وقتی من را دیدند برایم دست تكان دادند. سربازهای دیگر هم با سرهای تراشیده از پشتِ شیشه برای آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خندیدند و جلوتر آمدند و برای همۀ ما دست تكان دادند. ما هم از جایمان نیمخیز شدیم و برای پدر و مادرم دست تكان دادیم. نمیدانم از كجا میدانستند اتوبوسِ ما آن ساعت از میدان آزادی میگذرد. پنج ماه بعد كه گلولهها سینهام را سوراخ كردند، نامهای كه نُه ماه برای نوشتنش فكر میكردم، هنوز در جیبِ شلوارم بود. شیشۀ كادوشدۀ عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعتها كنارِ بوتۀ خشكی كه شبیهِ سرِ اسب بود، و سنگِ بزرگی كه رنگِ سبزِ عجیبی داشت، ماندم. ابرِ صورتی كمكم نارنجی و زرد شد، و بعد بهكلی از میان رفت. ستونِ ما در عمقِ خاكِ دشمن راهش را گم كرده بود و وقتی رگبار گلوله ها شلیك شد، هیچ كس نتوانست من را با خود عقب ببرد. بعدازظهر عراقیها آمدند و من را با استیشن به سردخانه بردند. آنها من را لخت كردند و همهجایم را گشتند. حتماً من را با جاسوس یا كسِ دیگری اشتباه گرفته بودند، چون تصمیم گرفتند دفنم نكنند.
چهار هفته داخلِ كشوی فلزیِ بزرگی كه سقفش لامپِ مهتابی داشت، ماندم. هربار كشور را بیرون میكشیدند لامپ روشن میشد. بارها چند نفر را آوردند تا من را ببینند. بعضیها دستبند داشتند و بعضیها هم دستهاشان آزاد بود. از آخر هیچ كس من را نشناخت. همه سرشان را تكان میدادند و میرفتند. روزهای آخر بود كه دو نفر دیگر را آوردند و داخلِ كشوهای كناری گذاشتند. ناخنهای دست هر دوشان را كشیده بودند و پوستشان پُر از لكههای آبیِ سوختگی بود.
ادامه دارد...
@Fiction_12