2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
فرانتس كافكا/ نامه به فلیسه
راستى لذت تنها بودن را چشيده اى، قدم زدنِ تنها، دراز كشيدنِ تنها توى آفتاب؟...
چه لذتِ بزرگى است براى يك موجود عذاب كشيده، براى قلب و سر! منظورم را ميفهمى!
آيا تا به حال مسافت زيادى را تنها قدم زده اى؟ قابليتِ لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زيادى فلاكتِ گذشته و نيز لذت هاى گذشته دارد.
وقتى پسربچه بودم خيلى تنها ماندم، اما آنها بيشتر به زورِ شرايط بود نه به انتخاب خودم. امّا حالا، با شتاب به طرفِ تنهايى مى روم، همانطور كه رودخانه ها با شتاب به سوىِ دريا سرازير مى شوند.
@shotnote1✨🍃 @honarefilmnameh
از هر نکته یک داستانک بسازیم:👆
❇️داستانک اول (بر اساس نکته ۱: معرفی با عمل)
❇️داستانک دوم (بر اساس نکته ۲: معرفی با دیالوگ)
❇️داستانک سوم (بر اساس نکته ۳: جزئیات حسی)
🫧
«آنچه در حافظه میماند همیشه آن چیزی نیست که شاهدش بودهایم.»
✨درک یک پایان؛ جولین بارنز.
@shotnote1✍✨
❇️نکات ایدهیابی
فیلمهای خوب ایرانی معمولاً از دل:
· یک تصویر ساده (پدر و پدر، حمام)
· یک موقعیت روزمره (گم شدن، کفش نداشتن)
· یک تضاد انسانی (دروغ/راست، فقیر/غنی)
· یک خاطره شخصی
... بیرون آمدهاند. پس اگر ایده ندارید، به اطرافتان نگاه کنید.
۱. جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)
ایده اصلی: اصغر فرهادی تعریف کرده که یک تصویر در ذهن داشته: مرد میانسالی که پدر پیر و آلزایمریاش را تنها حمام میکند. این تصویر مثل دکمه بود، بعد برایش «کت دوخت» یعنی داستان ساخت.به کانال نویسنده تک شات بپیوندید ⏬
نمونهای از "بازی تضادها" در این فیلم:
· تضاد طبقاتی (نادر از طبقه متوسط vs. راضیه و حجت از طبقه فرودست)
· تضاد سنت و مدرنیته (راضیه مذهبی vs. سیمین مدرن)
· تضاد دروغ و راستی (نادر برای محافظت از خودش مجبور به دروغ میشود)
۲. بچههای آسمان (مجید مجیدی)
ایده اصلی: یک کفش جا مانده، دو خواهر و برادر که با یک کفش به مدرسه میروند. از دل یک مشکل ساده روزمره، یک داستان عمیق انسانی بیرون آمده.
نمونهای از "تجربه شخصی" در این فیلم: مجیدی خودش کودکی سختی داشته و فقر را تجربه کرده، این حس در فیلمهایش کاملاً ملموس است.
۳. درباره الی (اصغر فرهادی)
ایده اصلی: یک دورهمی دوستانه، یک آدم گم میشود. بقیه باید تصمیم بگیرند راست بگویند یا دروغ. یک موقعیت ساده، تبدیل به معمایی اخلاقی میشود.
نمونهای از "تحقیق" در این فیلم: فرهادی قبل از نوشتن، ساعتها با آدمهای مختلف درباره تجربههای گم شدن و پنهانکاری صحبت کرده.
۴. آپارتمان (بیلی وایلدر - خارجی اما برای نکته مفید)
ایده اصلی: کارمندی آپارتمانش را به رئیسانش قرض میدهد برای قرارهای نامشروع. یک ایده ساده با قابلیت دراماتیک بالا.
۵. گاو (داریوش مهرجویی)
ایده اصلی: یک مرد، گاوش را از دست میدهد و خودش را جای گاو میگیرد. از دل فرهنگ و زندگی روستایی، یک داستان سوررئال اما باورپذیر ساخته شده.
۶. چهارشنبه سوری (اصغر فرهادی)
ایده اصلی: دختری که برای کار نظافت به خانهای میرود و درگیر رابطه زن و شوهر آن خانه میشود. یک زاویه دید تازه (کمککار خانه) برای روایت یک بحران زناشویی.
۷. متری شیش و نیم (سعید روستایی)
ایده اصلی: یک کارآگاه به دنبال قاتل، اما کمکم خودش درگیر معضل مواد مخدر و فقر میشود. از دل تحقیق و پژوهش درباره معضلات اجتماعی.
📽 The Little Prince
آدم همیشه تنها میمونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه.
@shotnote1✍
▫️قلب خبرچین | ادگار آلن پو
این قطعه از داستان «قلب خبرچین» (The Tell-Tale Heart) یکی از شاهکارهای بیبدیل ادگار آلن پو در خلق فضای وحشت روانشناختی است. پو در اینجا نشان میدهد که گاهی صدای وجدان از هر صدایی بلندتر است—حتی وقتی جنازه را زیر زمین پنهان کرده باشی. راوی که از جنونش لذت میبرد، در نهایت قربانی همان چیزی میشود که فکر میکرد بر آن مسلط است: ذهن خودش.پیرمرد مرا دوست داشت. هیچگاه چشمانش را فراموش نمیکنم. بزرگ بودند و آهووار، و در غمزدهترین لحظات نیز نوری کودکانه در آنها میدرخشید. هرگز به من توهین نکرده بود، هرگز بیحرمتیام نکرده بود. برای طلایش طمع نداشتم. فکر میکنم یک چشمش بود که دیوانهام کرده بود. بله، این آن بود! یکی از چشمانش شبیه چشم کرکس بود—چشمی کبودرنگ با پردهای نازک روی آن. هرگاه نگاهم به آن چشم میافتاد، خونم به جوش میآمد و کمکم این حس به جنونی سرد تبدیل میشد.
🫧
همهی عمرم پدر خودم را درآوردم و هرگز نتوانستم هدفی از زندگیام بیرون بکشم. کار کردن همیشه مرا به این نتیجه رسانده بود که از پس هیچ کاری برنمیآیم، در هیچ قالبی نمیگنجم، و هر بار که کارت خروج میزدم حس میکردم دارم زندگی اشتباهی رو زندگی میکنم.
استیو تولتز /هرچه باداباد
@shotnote1🍃✍
🫧
به خاطر غیراجتماعی بودنم احساس گناه نمیکنم، هرچند گاهی به خاطرش افسوس میخورم، چون تنهاییام دردناک است. اما وقتی پا به دنیای بیرون میگذارم، برایم مثل یک سقوط اخلاقی است؛ انگار که در جستجوی عشق به روسپیخانه رفته باشم.
✨ سوزان سانتاگ
@shotnote1
۵ نکته طلایی و درخشان برای معرفی شخصیتهای داستانی☀️
۱. معرفی از طریق عملکرد (Action)، نه گزارش (Reporting)
🔻روش: شخصیت را در موقعیتی قرار دهید که مجبور شود ذات خود را نشان دهد.۲. معرفی از طریق دیالوگ و لحن حرف زدن
✨مثال (معرفی یک شخصیت خسیس): "سارا لبهی اسکناس را با نوک انگشت خیس کرد و سه بار شمرد، سپس کیف پول را در جیب داخلی کتش قایم کرد و دکمهاش را بست."
(این جمله، خسیس بودن را گزارش نمیدهد؛ آن را به تصویر میکشد.)
🔻روش: به هر شخصیت یک "صدا" یا لحن منحصربهفرد بدهید.۳. استفاده از جزئیات حسی و ظاهری هوشمندانه
✨مثال: اگر شخصیت اولی خوشبین و پرانرژی است و دومی بدبین، در اولین مکالمهشان این تفاوت را نشان دهید:
✨"چقدر هوا قشنگه!" نیما گفت و بغضش را قورت داد.
· "فقط منتظر بودی ببینی کی میاد به این بهشت دروغین گیر بده." خواهرش بیآنکه از پشت مانیتور سر بلند کند، جواب داد.
🔻روش: به جای توصیف کامل چهره، روی یک ویژگی خاص که بازتابی از درون شخصیت است تمرکز کنید (مثل لبهای همیشه ترکخورده نشانه استرس، یا ناخنهای جویده شده نشانه اضطراب).۴. معرفی از طریق محیط و اشیاء اطراف
✨مثال: "کت و شلوارش گران بود، اما آن قدر رویش چروک بود که انگار یک هفته بود با همان لباس روی نیمکت پارک خوابیده بود."
(این توصیف، نشاندهنده شخصیت شلخته یا آشفتهحالی است که پول دارد اما تمرکز ندارد.)
اتاق، ماشین، میز کار یا حتی نحوه مرتب کردن کتابهای یک شخصیت، آیینه شخصیت اوست.۵. معرفی از طریق نگاه دیگران (واکنش شخصیتهای فرعی)
🔻 روش: محیط شخصیت را در اولین معرفی توصیف کنید.
✨مثال: "تنها وسیلهای که روی میز تحریرش خودنمایی میکرد، یک عکس قابشده نبود، بلکه یک تقویم دیواری بود که تمام تاریخهایش با خط قرمز خط خورده بود و جلوی هر کدام یک ضربدر سیاه کشیده شده بود."
(اینجا محیط، وسواس فکری یا مهلتهای کاری سخت را نشان میدهد.)
نحوه برخورد مردم عادی با شخصیت شما، جایگاه اجتماعی یا ترسناک/دوستداشتنی بودن او را نشان میدهد.▫️▫️▫️▫️
🔻 روش: قبل از اینکه شخصیت وارد شود، بگذارید دیگران درباره او حرف بزنند یا به ورودش واکنش نشان دهند.
✨مثال: "همین که پایش را داخل کافه گذاشت، باریستا لیوان را محکمتر روی میز گذاشت و صدای موسیقی را کم کرد. مرد آن گوشه، بیاختیار دستش را روی اسپری فلفل توی جیبش فشار داد."
(بدون اینکه حتی صورت این شخصیت را ببینیم، میفهمیم که آدم خطرناکی است.)
✍شش راز برای نوشتن داستانهای کوتاه
عکسی که مال دو نفر یا بیش تر باشد، به تر است. چه ماجرایی این آدمها را تا این لحظه کشانده است؟ پس از این چه اتفاقی میافتد؟ برای گذشته و آینده ی هر کدامشان سه حدس گوناگون بزنید. یکی را انتخاب کنید و صحنهای از آن ماجرا را بنویسید و کل ماجرا را مختصر در آن بگنجانید.
۳. از روزنامه ی امروز سه مقاله انتخاب کنید. برای هر کدام یک جمله بنویسید و موقعیت اصلی را شرح دهید. بدون این که اسمی از افراد و ماجراهای واقعی ببرید «چی میشه اگه...» را بازی کنید و از آن موقعیت یک داستان بسازید. یک صحنه از داستانتان را بنویسید.
۴. همچنان که به فعالیتهای روزانهتان میپردازید، در رستوران، اتوبوس، کتاب خانه، به قیافه غریبهای که نظرتان را جلب کرده و حدس میزنید ممکن است دیگر نبینیدش نگاه کنید. «چی میشه اگه...» را بازی کنید و بدون این که با او صحبت کنید، حدس بزنید چرا آن جاست، از کجا آمده، به کجا میرود و با چه آدمهایی نشست و برخاست دارد. سه حدس گوناگون بزنید و از هر کدام صحنهای بنویسید.
۵. از خودتان پرسشهای زیر را بکنید و نخستین پاسخی را که به ذهنتان میرسد بنویسید:
الف: هیجان انگیزترین چیزی که میتواند برایتان اتفاق بیافتد چیست؟ چه چیزی است که اگر اتفاقی بیافتد فوقالعاده محشر و جالب است؟
ب. خطرناک ترین چیزی که واقعن وسوسه شدهاید که انجام بدهید چه بوده؟
ج. چه موقع بیش تر از همیشه احساس کردهاید که دستپاچه شدهاید؟
د: چه چیزی واقعن عصبانیتان میکند؟ چه چیزی خونتان را به جوش میآورد؟
ه: ترسناکترین چیزی که میتوانید فکرش را بکنید چیست؟ اگر اتفاق بیافتد چه میشود؟ مخربترین تاثیرش روی زندگیتان چه خواهد بود؟
یکی از پاسخها را انتخاب کنید و یکی از صحنههای کلیدی اش را بنویسید. با اینحال، خودتان یا شخصیتهای واقعی را در داستانتان نگذارید. شخصیت بیافرینید. برای نوشتن حوادث از «چی میشه اگه...» کمک بگیرید.
٦. بنویسید اگر بزرگ ترین آرزوی دوران کودکی تان برآورده میشد چه میشد. به سه پیشآمد مثبت فکر کنید و سه حادثه ی منفی. یکی از این سه احتمال را انتخاب کنید و یک صحنه ی آن را بنویسید.
خلق ایده /مارگارتلوک
✍داستانک طنز:
در پاسگاهِ دورافتادهای در دل کویر، زنِ جوانِ فرمانده، بعد از ماهها دلتنگی برای خانوادهاش، هر بار که از همسرش درخواست سفر میکرد، پاسخی جز بهانه نمیشنید.
یک روز، در میان کاغذهای اداری، ایدهای به ذهنش رسید. نامهای رسمی نوشت:
«از: ماری
به: فرمانده محترم پاسگاه
موضوع: درخواست مرخصی
احتراماً، اینجانب سمیرا، همسر حضرتعالی، که چندین ماه از ازدواجمان میگذرد و دور از خانواده و بستگانم هستم، با توجه به مشغلهی فراوان شما، تقاضای ۱۵ روز مرخصی برای دیدار با والدینم را دارم.»
و نامه را لای مکاتبات اداری همسرش گذاشت.
چند روز بعد، پاسخ رسمی به دستش رسید:
«سرکار خانم ماری، همسر گرامی
عطف به درخواست مرخصی مورخ...، بدینوسیله اعلام میگردد با درخواست شما موافقت میشود، بشرط تعیین جانشین!»
زن لبخندی زد و زیرش نوشت:
«جانشین تعیینشده: خودِ شما!»
و نامه را برگرداند داخل پوشه.
🫧
کارلوس فوئنتس
وقایعی هستند که فقط چون ما از آنها میترسیم، اتفاق میافتند.
اگر ترس ما آنها را احضار نمیکرد، تو هم قبول داری دیگر که برای همیشه نهفته میماندند؟
یقینا تخیل ماست که اتمهای احتمال را فعال میکند و آنها را گویی از عالم بالا بیدار میکند!
خویشاوندان دور
🫧
همهی ما فکر میکنیم هنوز به اندازه کافی زمان داریم تا با دیگران یک سری کارها را انجام دهیم و به آن ها چیزهایی را که میخواهیم و باید، بگوییم و بعد ناگهان اتفاقی میافتد که باعث میشود بایستیم و به کلماتی مثل "اگر" و "ای کاش" فکر کنیم.
مردی به نام اوه
فردریک بکمن
▫️▫️▫️
این قطعه یکی از مشهورترین صحنههای داستان است. جایی که وجدان عذابدیده راوی، جنایتش را به شکلی فراطبیعی بر دیوار خانه نقش میبندد. پو با این صحنه نشان میدهد که هیچ گناهی پنهان نمیماند.
داستان کوتاه گوتیک و روانشناختی
"گربه سیاه"
✨نوشته ادگار آلن پو
یك شب نیمه منگ در دخمه ای بس بدنام نشسته بودم كه ناگهان توجهم به جسم سیاهی جلب شد كه روی یكی از بشكه های بزرگ عرق جو یا نیشكر قرار داشت كه عمده اثاث خانه را تشكیل می دادند. چند دقیقه بود كه به سر آن بشكه چشم دوخته بودم و آنچه اكنون مرا متعجب می ساخت این بود كه چرا جسم را زودتر ندیده بودم. به آن نزدیك شدم و لمسش كردم. یك گربه سیاه بود، یك گربه بسیار بزرگ، دقیقا به اندازه پلوتو و بسیار شبیه او. فقط با یك تفاوت. پلوتو یك موی سفید در بدنش نداشت، ولی این گربه لكه سفید بزرگ، هر چند بی شكلی داشت كه همه سینه اش را می پوشاند.
تا به او دست زدم بلند شد و خرخری كرد و خود را به دست من مالید و نشان داد كه از توجه من خوشحال است. او همان حیوانی بود كه دنبالش می گشتم. بی درنگ به صاحبخانه پیشنهاد خریدش را دادم، ولی آن شخص ادعای مالكیت ان را نداشت و اصلا ان را نمی شناخت و پیشتر هرگز ندیده بودش.
به نوازش كردن او ادامه دادم و هنگامی كه آماده رفتن به خانه شدم، حیوان نشان داد كه دوست دارد، مرا همراهی كند. اجازه اینكار را به او دادم و در راه گاه خم می شدم و دستی به سر و گوشش می كشیدم. حیوان در خانه زود دست آموز شد و همسرم به او علاقه بسیاری پیدا كرد.
با این همه من زود پی بردم كه رفته رفته از او بیزار می شود. این درست عكس توقع من بود. ولی نمی دانم چرا و چگونه چنین شد...
@shotnote1🍃✨
🫧
آلبر کامو/ کالیگولا
دنیا به این صورت که ساخته شده قابل تحمل نیست، برای همین است که من احتیاج به ماه دارم، یا به خوشبختی، یا به عمر ابدی، به چیزی که شاید دیوانگی باشد اما مال این دنیا باشد …
@shotnote1
🫧
آدم ها از هم یاد می گیرین، همه چی رو، عشق، خیانت، دروغ، وفاداری، رفتن، موندن، همه این ها رو از آدم های دیگه یاد می گیرن.
گاهی باید نشست و فکر کرد که از آدم هایی که تو زندگی مون اومدن و رفتن چی یاد گرفتیم، عشق، یا بی احساسی؟
@shotnote1
کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی
/ روزبه معین
🫧
رفت روی تخت و خوابید.
غمش هم
جای دیگری نداشت برود،
کنارش دراز کشید.
هاروکی موراکامی
@shotnote1✍🍃
▫️▫️▫️
اصغر فرهادی، کارگردان برجسته ایرانی، در نوامبر ۲۰۲۴ مسترکلاسی آموزشی در استانبول ترکیه برگزار کرد
موضوعات: تمرکز بر شیوههای داستانگویی، خلق شخصیت و نگاه فرهادی به روایت در سینما.
✍
/channel/shotnote1/2959
🫧
ده سال پیش من تو یه رستوران بودم تو آلاباما. دو نفر اومدن سر به سرم گذاشتن،
این اولین اشتباهشون بود
چاقو کشیدن، دومین اشتباهشون بود
چاقوکشی بلد نبودن؛ این آخرین اشتباهشون بود!
📽 Escape From Alcatr
@shotnote1✍نویسنده تک شات
@honarefilmnameh 🎬
❇️فرمول مخفی کوروساوا برای شخصیتپردازی در فیلمنامه
به گفته توتسویی، کوروساوا هنگام خلق شخصیتهای بهیادماندنیاش از یک قانون سهگانه پیروی میکرد. اولین اصل، معرفی شخصیت در نخستین نگاه بود؛ جایی که مخاطب بیتوضیح، ماهیت اصلی کاراکتر را درمییابد. نمونه درخشان این اصل را میتوان در معرفی ساموراییهای "هفت سامورایی" دید.
اصل دوم مهمترین راز باورپذیری شخصیتهای کوروساواست؛ هر قهرمان باید یک ضعف کوچک داشته باشد. کیکوچیو در "هفت سامورایی" نمونه کامل این تفکر است؛ او انسانی با ترسهایش است. همین نقصهای کوچک تماشاگر را با او همراه میکند.
سومین قانون او ظریفترین آنهاست. شخصیتهای جذاب آنهایی هستند که بخشی از زندگیشان برای مخاطب ناشناخته میماند. کوروساوا عمداً در زندگی کاراکترهایش خلأهایی باقی میگذاشت.
▫️نقل از تاکفومی توتسویی، تدوینگر افسانهای سینمای ژاپن
❇️
"امپاتی" (همحسی) و نویسنده:
🫧
جهان سنگدلتر از آن بود که کمکم کند،
خدا هم ساکتتر از آن بود که انتظارش را داشتم.
بختیار علی
آخرین انار دنیا
@shotnote1✍
📚کتاب خواندن یک آزمون مهم است. اگر مطالعه روزانه ات را هیچ وقت کنار نگذاشتی، آن وقت میتوانی مطمئن باشی سایر صفات خوب اخلاقیات هم در شخصیتت تثبیت شده است.
دنیل گیز
@shotnote1🍃✨
✨Flash Fiction
داستانک یعنی روایت یک صحنه کوتاه، که یک جرقه یا حس را منتقل کند. داستانک فقط یک لحظه را میگیرد، نه یک زندگی را. و یک عکس خوب میتواند جرقه همان یک لحظه باشد.
✍ @shotnote1
▫️▫️▫️▫️
_ﺳﺎﻧﺪﺭﻭ: ﻋﻘﻠﺘﻮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩی؟ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﺍی.
_ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ : ﻳﻪ ﺑﭽﻪ؟ ﻣﻦ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻴﮑﺸﻢ، ﻣﺴﺖ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻣﻴﮑﺸﻢ، ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﮐﺸﺘﻢ، ﺩﺯﺩی ﻫﻢ ﮐﺮﺩﻡ....
ﻣﻦ ﻳﻪ ﻣﺮﺩﻡ... ﯾﻪ ﻣﺮﺩ...!
📽 City of God | 2002
🌟فاکنر معتقد بود ترکیب این سه، آنچنان نیرویی میآفریند که نویسنده میتواند به «حقایق جهانی قلب انسان» دست پیدا کند:
۱. تجربه (Experience)
زیستن و درگیر شدن با جهان. منظور از تجربه، صرفاً اتفاقهای بزرگ نیست، بلکه انباشت لحظههای زیسته، دردها، شادیها، شکستها و عشقهایی است که نویسنده از سر گذرانده. تجربه، ماده خام داستان را فراهم میکند.
۲. تخیل (Imagination)
توانایی تبدیل ماده خام زندگی به هنر. تخیل به نویسنده اجازه میدهد از مرزهای زمان و مکان شخصی خود فراتر رود، خود را جای دیگران بگذارد و به تجربههای محدودش وسعت ببخشد.
۳. مشاهده (Observation)
توجه دقیق و بیوقف به جهان پیرامون. فاکنر بر این باور بود که نویسنده باید مانند یک اسفنج باشد، جزئیات را جذب کند: چگونه مردم حرف میزنند، چگونه غمگین هستند، نور چگونه روی یک صورت میافتد یا بوی باران روی خاک چیست.
داستایفسکی
من هرگز کسی را در زندگیام حذف نکردم، همهی آنها در حادثهی اعتماد مُردند .
@shotnote1🍃✨
♻️ کودکی ایوان | آندری تارکوفسکی
مادر روی نردهها نشسته بود و به چاه خیره شده بود. ایوان از پشت به او نگاه میکرد. نه حرفی بود، نه صدایی. فقط باد بود که لای موهای مادر میپیچید.
ایوان بعدها هر چه دوید، به آن لحظه نرسید. هر چه صدا زد، جواب نشنید. مادر همان جا ماند، روی نردهها، در خاطرهای که هیچ جنگی نتوانست از او بگیرد.
فیلم «ایوان کودکی» (Ivan's Childhood) ساخته آندری تارکوفسکی، روایت کودکیای است که جنگ بلعیدش. اما پیش از آنکه جنگ بیاید، مادر بود و چاه و نردهها و بادی که آرام میوزید. اما جنگ آمد او را برد..
تارکوفسکی در این سکانس، تمام آنچه را که ایوان برای همیشه از دست داد، در یک قاب جاودانه کرد: معصومیت.
داستان کوتاه گوتیک و روانشناختی
"گربه سیاه" ✨نوشته ادگار آلن پو
✍️ نکته نویسندگی در پست قبلی :
مادر از همه ضعیفتر بود. حتما به این دلیل که علاوه بر رنج همگانی، گوشهای از رنج هر یک از ما را هم بهدوش میکشید....
قصر
✍️فرانتس کافکا
@shotnote1