shotnote1 | Unsorted

Telegram-канал shotnote1 - نویسندهّ تک شات

2499

از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویه‌ی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز می‌کنیم. با هم می‌آموزیم متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند، و آموزه‌هایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh

Subscribe to a channel

نویسندهّ تک شات

فرانتس كافكا/ نامه به فلیسه

راستى لذت تنها بودن را چشيده اى، قدم زدنِ تنها، دراز كشيدنِ تنها توى آفتاب؟...
چه لذتِ بزرگى است براى يك موجود عذاب كشيده، براى قلب و سر! منظورم را ميفهمى!
آيا تا به حال مسافت زيادى را تنها قدم زده اى؟ قابليتِ لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زيادى فلاكتِ گذشته و نيز لذت هاى گذشته دارد.
وقتى پسربچه بودم خيلى تنها ماندم، اما آنها بيشتر به زورِ شرايط بود نه به انتخاب خودم. امّا حالا، با شتاب به طرفِ تنهايى مى روم، همانطور كه رودخانه ها با شتاب به سوىِ دريا سرازير مى شوند.


@shotnote1✨🍃 @honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

از هر نکته یک داستانک بسازیم:👆


❇️داستانک اول (بر اساس نکته ۱: معرفی با عمل)

زن دست در جیب مانتو کرد. پاکت کاغذی را بیرون کشید، لبه‌اش از عرق دستش نم کشیده بود.
مستأجر طبقه پایین کنار در ایستاده بود. صدای آسانسور از بالا می‌آمد.
زن پاکت را گذاشت کف دست دخترک.
«ببر بده به بابات. بگو اشتباه شده بود.»
دخترک نگاهش کرد. «مامان…؟»
زن دکمه آسانسور را چند بار پشت‌سرهم زد.
در که بسته شد، پیشانی‌اش را به آینه‌ی لکه‌دار تکیه داد و پلک‌هایش را بست.

❇️داستانک دوم (بر اساس نکته ۲: معرفی با دیالوگ)

«قشنگه؟» مرد حلقه را گرفت جلوی نور.
دختر بدون اینکه از مانیتور چشم بردارد گفت: «چند قیراطه؟»
«نیم.»
چند ثانیه سکوت.
«حله.»
مرد حلقه را انداخت داخل زیرسیگاری. سیگار نیم‌سوز را فشار داد روی آن.
گفت: «می‌دونستم.»
کتش را برداشت و رفت.

❇️داستانک سوم (بر اساس نکته ۳: جزئیات حسی)

ناخن‌ها را تا گوشت جویده بود. پوست‌های ریز، لکه‌های خون، کنار موس جمع شده بود.
صفحه‌ی ایمیل باز بود. نشانگر ماوس روی «Refresh» می‌لرزید.
کلیک.
هیچ چیز تازه‌ای نیامد.
در شیشه‌ی سیاه، صورت خودش را می‌دید؛ کشیده‌تر از همیشه.
گوشی روی میز لرزید.
شماره‌ی ناشناس..
پلک نزد.
@shotnote1✨✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧

«آنچه در حافظه می‌ماند همیشه آن چیزی نیست که شاهدش بوده‌ایم.»

✨درک یک پایان؛ جولین بارنز.



@shotnote1✍✨

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

❇️نکات ایده‌یابی

فیلم‌های خوب ایرانی معمولاً از دل:
· یک تصویر ساده (پدر و پدر، حمام)
· یک موقعیت روزمره (گم شدن، کفش نداشتن)
· یک تضاد انسانی (دروغ/راست، فقیر/غنی)
· یک خاطره شخصی
... بیرون آمده‌اند. پس اگر ایده ندارید، به اطرافتان نگاه کنید.

۱. جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)

ایده اصلی: اصغر فرهادی تعریف کرده که یک تصویر در ذهن داشته: مرد میانسالی که پدر پیر و آلزایمری‌اش را تنها حمام می‌کند. این تصویر مثل دکمه بود، بعد برایش «کت دوخت» یعنی داستان ساخت.

نمونه‌ای از "بازی تضادها" در این فیلم:

· تضاد طبقاتی (نادر از طبقه متوسط vs. راضیه و حجت از طبقه فرودست)
· تضاد سنت و مدرنیته (راضیه مذهبی vs. سیمین مدرن)
· تضاد دروغ و راستی (نادر برای محافظت از خودش مجبور به دروغ می‌شود)

۲. بچه‌های آسمان (مجید مجیدی)

ایده اصلی: یک کفش جا مانده، دو خواهر و برادر که با یک کفش به مدرسه می‌روند. از دل یک مشکل ساده روزمره، یک داستان عمیق انسانی بیرون آمده.

نمونه‌ای از "تجربه شخصی" در این فیلم: مجیدی خودش کودکی سختی داشته و فقر را تجربه کرده، این حس در فیلم‌هایش کاملاً ملموس است.

۳. درباره الی (اصغر فرهادی)

ایده اصلی: یک دورهمی دوستانه، یک آدم گم می‌شود. بقیه باید تصمیم بگیرند راست بگویند یا دروغ. یک موقعیت ساده، تبدیل به معمایی اخلاقی می‌شود.

نمونه‌ای از "تحقیق" در این فیلم: فرهادی قبل از نوشتن، ساعتها با آدم‌های مختلف درباره تجربه‌های گم شدن و پنهان‌کاری صحبت کرده.

۴. آپارتمان (بیلی وایلدر - خارجی اما برای نکته مفید)

ایده اصلی: کارمندی آپارتمانش را به رئیسانش قرض می‌دهد برای قرارهای نامشروع. یک ایده ساده با قابلیت دراماتیک بالا.

۵. گاو (داریوش مهرجویی)

ایده اصلی: یک مرد، گاوش را از دست می‌دهد و خودش را جای گاو می‌گیرد. از دل فرهنگ و زندگی روستایی، یک داستان سوررئال اما باورپذیر ساخته شده.

۶. چهارشنبه سوری (اصغر فرهادی)

ایده اصلی: دختری که برای کار نظافت به خانه‌ای می‌رود و درگیر رابطه زن و شوهر آن خانه می‌شود. یک زاویه دید تازه (کمک‌کار خانه) برای روایت یک بحران زناشویی.

۷. متری شیش و نیم (سعید روستایی)

ایده اصلی: یک کارآگاه به دنبال قاتل، اما کم‌کم خودش درگیر معضل مواد مخدر و فقر می‌شود. از دل تحقیق و پژوهش درباره معضلات اجتماعی.
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید ⏬
@shotnote1
@honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

📽 The Little Prince

آدم همیشه تنها میمونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه.


@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

▫️قلب خبرچین | ادگار آلن پو

این قطعه از داستان «قلب خبرچین» (The Tell-Tale Heart) یکی از شاهکارهای بی‌بدیل ادگار آلن پو در خلق فضای وحشت روان‌شناختی است. پو در اینجا نشان می‌دهد که گاهی صدای وجدان از هر صدایی بلندتر است—حتی وقتی جنازه را زیر زمین پنهان کرده باشی. راوی که از جنونش لذت می‌برد، در نهایت قربانی همان چیزی می‌شود که فکر می‌کرد بر آن مسلط است: ذهن خودش.
پیرمرد مرا دوست داشت. هیچ‌گاه چشمانش را فراموش نمی‌کنم. بزرگ بودند و آهووار، و در غم‌زده‌ترین لحظات نیز نوری کودکانه در آنها می‌درخشید. هرگز به من توهین نکرده بود، هرگز بی‌حرمتی‌ام نکرده بود. برای طلایش طمع نداشتم. فکر می‌کنم یک چشمش بود که دیوانه‌ام کرده بود. بله، این آن بود! یکی از چشمانش شبیه چشم کرکس بود—چشمی کبودرنگ با پرده‌ای نازک روی آن. هرگاه نگاهم به آن چشم می‌افتاد، خونم به جوش می‌آمد و کمکم این حس به جنونی سرد تبدیل می‌شد.

شب هفتم، نیمه‌های شب، چراغ فانوس را گشودم و سایه‌ای از نور بر آن چشمِ لعنتی انداختم. چشم باز بود—کاملاً گشوده بود. خشمگین شدم، اما نفس عمیقی کشیدم. آن چشم را دیدم! آن چشم کدر و کبود با آن پردهٔ نفرت‌انگیز. همان لحظه طبل دلم چنان کوبید که انگار جانوری در سینه‌ام می‌کوبید. اما صدای خفهٔ مرگ نبود، صدای پیروزی بود.

ناگهان با یک حرکت تخت را گرفتم و روی سرش انداختم. فریاد زد، فقط یک بار. من لبخند زدم. کار تمام شده بود. اما گوشم همچنان به در اتاق بود. ساعتی بعد، کسی زنگ نزد. جنازه را تکه‌تکه کردم و زیر زمین پنهانش کردم—جایی میان تخته‌ها. وقتی تمام کردم، خانه را مرتب کردم و صندلی‌ها را سر جایشان گذاشتم. حتی تخت پیرمرد را مرتب کردم.

پلیس آمد. همسایه‌ای فریاد شنیده بود. با لبخند پذیرایشان شدم. گفتم پیرمرد در سفر است. اتاقش را گشتم، کیف پولش را نشانشان دادم. خودشان راضی شدند. آنها را به زیرزمین بردم، حتی. غرورم لبریز بود از این همه خونسردی. اما ناگهان، صدایی شنیدم—صدایی خفه، مداوم، تند. مثل تیک‌تاک ساعتی که در پنبه پیچیده باشند. رنگ از صورتم پرید. بلندتر شد. حتم داشتم آنها هم می‌شنوند. قدم زدم، داد زدم، فحششان دادم. اما آنها لبخند می‌زدند و می‌نشستند. گویی از صدای ضربان قلبم لذت می‌بردند.
طاقت نیاوردم. فریاد زدم: «رسوایتان می‌کنم! اینجا را بکنید! این زیر... صدای قلبش را می‌شنوید که می‌زند... می‌زند... می‌زند!»

@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧

همه‌ی عمرم پدر خودم را درآوردم و هرگز نتوانستم هدفی از زندگی‌ام بیرون بکشم. کار کردن همیشه مرا به این نتیجه رسانده بود که از پس هیچ کاری برنمی‌آیم، در هیچ قالبی نمی‌گنجم، و هر بار که کارت خروج می‌زدم حس ‌می‌کردم دارم زندگی اشتباهی رو زندگی می‌کنم.

استیو تولتز /هرچه باداباد



@shotnote1🍃✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧

به خاطر غیر‌اجتماعی بودنم احساس گناه نمی‌کنم، هرچند گاهی به خاطرش افسوس می‌خورم، چون تنهایی‌ام دردناک است. اما وقتی پا به دنیای بیرون می‌گذارم، برایم مثل یک سقوط اخلاقی است؛ انگار که در جستجوی عشق به روسپی‌خانه رفته باشم.

✨ سوزان سانتاگ

@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

۵ نکته طلایی و درخشان برای معرفی شخصیت‌های داستانی☀️

۱. معرفی از طریق عملکرد (Action)، نه گزارش (Reporting)

🔻روش: شخصیت را در موقعیتی قرار دهید که مجبور شود ذات خود را نشان دهد.
✨مثال (معرفی یک شخصیت خسیس): "سارا لبه‌ی اسکناس را با نوک انگشت خیس کرد و سه بار شمرد، سپس کیف پول را در جیب داخلی کتش قایم کرد و دکمه‌اش را بست."
(این جمله، خسیس بودن را گزارش نمی‌دهد؛ آن را به تصویر می‌کشد.)
۲. معرفی از طریق دیالوگ و لحن حرف زدن
نحوه صحبت کردن شخصیت، نگرش، سطح تحصیلات، اصالت و خلق‌وخوی او را نشان می‌دهد.
🔻روش: به هر شخصیت یک "صدا" یا لحن منحصربه‌فرد بدهید.
✨مثال: اگر شخصیت اولی خوشبین و پرانرژی است و دومی بدبین، در اولین مکالمه‌شان این تفاوت را نشان دهید:
✨"چقدر هوا قشنگه!" نیما گفت و بغضش را قورت داد.
· "فقط منتظر بودی ببینی کی میاد به این بهشت دروغین گیر بده." خواهرش بی‌آنکه از پشت مانیتور سر بلند کند، جواب داد.
۳. استفاده از جزئیات حسی و ظاهری هوشمندانه
🔻روش: به جای توصیف کامل چهره، روی یک ویژگی خاص که بازتابی از درون شخصیت است تمرکز کنید (مثل لب‌های همیشه ترک‌خورده نشانه استرس، یا ناخن‌های جویده شده نشانه اضطراب).
✨مثال: "کت و شلوارش گران بود، اما آن قدر رویش چروک بود که انگار یک هفته بود با همان لباس روی نیمکت پارک خوابیده بود."
(این توصیف، نشان‌دهنده شخصیت شلخته یا آشفته‌حالی است که پول دارد اما تمرکز ندارد.)
۴. معرفی از طریق محیط و اشیاء اطراف
اتاق، ماشین، میز کار یا حتی نحوه مرتب کردن کتاب‌های یک شخصیت، آیینه شخصیت اوست.
🔻 روش: محیط شخصیت را در اولین معرفی توصیف کنید.
✨مثال: "تنها وسیله‌ای که روی میز تحریرش خودنمایی می‌کرد، یک عکس قاب‌شده نبود، بلکه یک تقویم دیواری بود که تمام تاریخ‌هایش با خط قرمز خط خورده بود و جلوی هر کدام یک ضربدر سیاه کشیده شده بود."
(اینجا محیط، وسواس فکری یا مهلت‌های کاری سخت را نشان می‌دهد.)
۵. معرفی از طریق نگاه دیگران (واکنش شخصیت‌های فرعی)
نحوه برخورد مردم عادی با شخصیت شما، جایگاه اجتماعی یا ترسناک/دوست‌داشتنی بودن او را نشان می‌دهد.

🔻 روش: قبل از اینکه شخصیت وارد شود، بگذارید دیگران درباره او حرف بزنند یا به ورودش واکنش نشان دهند.
✨مثال: "همین که پایش را داخل کافه گذاشت، باریستا لیوان را محکم‌تر روی میز گذاشت و صدای موسیقی را کم کرد. مرد آن گوشه، بی‌اختیار دستش را روی اسپری فلفل توی جیبش فشار داد."
(بدون اینکه حتی صورت این شخصیت را ببینیم، می‌فهمیم که آدم خطرناکی است.)
▫️▫️▫️▫️
@shotnote1  ✍
@honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

✍شش راز برای نوشتن داستانهای کوتاه‌


۱. کتابی باز کنید. تصادفی یک جمله را انتخاب کنید و کتاب را ببندید. بدون این که به محتوای بخشی که جمله را از آن گرفته‌اید نگاه کنید، آغاز کنید به نوشتن. بگذارید کلمات جریان پیدا کنند. از نوشتن بازنایستید و قلمتان را زمین نگذارید. این تمرین را سه بار انجام دهید. هربار ماجرا را در جهت دیگری پیش ببرید.

۲. از مجله یا روزنامه عکسی انتخاب کنید.
عکسی که مال دو نفر یا بیش تر باشد، به تر است. چه ماجرایی این آدم‌ها را تا این لحظه کشانده است؟ پس از این چه اتفاقی می‌افتد؟ برای گذشته و آینده ی هر کدامشان سه حدس گوناگون بزنید. یکی را انتخاب کنید و صحنه‌ای از آن ماجرا را بنویسید و کل ماجرا را مختصر در آن بگنجانید.

۳. از روزنامه ی امروز سه مقاله انتخاب کنید. برای هر کدام یک جمله بنویسید و موقعیت اصلی را شرح دهید. بدون این که اسمی از افراد و ماجراهای واقعی ببرید «چی می‌شه اگه...» را بازی کنید و از آن موقعیت یک داستان بسازید. یک صحنه از داستانتان را بنویسید.

۴. همچنان که به فعالیت‌های روزانه‌تان می‌پردازید، در رستوران، اتوبوس، کتاب خانه، به قیافه غریبه‌ای که نظرتان را جلب کرده و حدس می‌زنید ممکن است دیگر نبینیدش نگاه ‌کنید. «چی می‌شه اگه...» را بازی کنید و بدون این که با او صحبت کنید، حدس بزنید چرا آن جاست، از کجا آمده، به کجا می‌رود و با چه آدم‌هایی نشست و برخاست دارد. سه حدس گوناگون بزنید و از هر کدام صحنه‌ای بنویسید.

۵. از خودتان پرسش‌های زیر را بکنید و نخستین پاسخی را که به ذهنتان می‌رسد بنویسید:
الف: هیجان انگیزترین چیزی که می‌تواند برایتان اتفاق بیافتد چیست؟ چه چیزی است که اگر اتفاقی بیافتد فوق‌العاده محشر و جالب است؟
ب. خطرناک ترین چیزی که واقعن وسوسه شده‌اید که انجام بدهید چه بوده؟
ج. چه موقع بیش تر از همیشه احساس کرده‌اید که دستپاچه شده‌اید؟
د: چه چیزی واقعن عصبانیتان می‌کند؟ چه چیزی خونتان را به جوش می‌آورد؟
ه: ترسناک‌ترین چیزی که می‌توانید فکرش را بکنید چیست؟ اگر اتفاق بیافتد چه می‌شود؟ مخرب‌ترین تاثیرش روی زندگیتان چه خواهد بود؟
یکی از پاسخ‌ها را انتخاب کنید و یکی از صحنه‌های کلیدی اش را بنویسید. با این‌حال، خودتان یا شخصیت‌های واقعی را در داستانتان نگذارید. شخصیت بیافرینید. برای نوشتن حوادث از «چی می‌شه اگه...» کمک بگیرید.

٦. بنویسید اگر بزرگ ترین آرزوی دوران کودکی تان برآورده می‌شد چه می‌شد. به سه پیش‌آمد مثبت فکر کنید و سه حادثه ی منفی. یکی از این سه احتمال را انتخاب کنید و یک صحنه ی آن را بنویسید.
خلق ایده /مارگارت‌لوک


به کانال نویسنده تک شات بپیوندید
✍ @shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

✍داستانک طنز:

در پاسگاهِ دورافتاده‌ای در دل کویر، زنِ جوانِ فرمانده، بعد از ماه‌ها دلتنگی برای خانواده‌اش، هر بار که از همسرش درخواست سفر می‌کرد، پاسخی جز بهانه نمی‌شنید.

یک روز، در میان کاغذهای اداری، ایده‌ای به ذهنش رسید. نامه‌ای رسمی نوشت:

«از: ماری
به: فرمانده محترم پاسگاه
موضوع: درخواست مرخصی

احتراماً، این‌جانب سمیرا، همسر حضرتعالی، که چندین ماه از ازدواجمان می‌گذرد و دور از خانواده و بستگانم هستم، با توجه به مشغله‌ی فراوان شما، تقاضای ۱۵ روز مرخصی برای دیدار با والدینم را دارم.»

و نامه را لای مکاتبات اداری همسرش گذاشت.

چند روز بعد، پاسخ رسمی به دستش رسید:

«سرکار خانم ماری، همسر گرامی

عطف به درخواست مرخصی مورخ...، بدینوسیله اعلام می‌گردد با درخواست شما موافقت می‌شود، بشرط تعیین جانشین!»

زن لبخندی زد و زیرش نوشت:
«جانشین تعیین‌شده: خودِ شما!»

و نامه را برگرداند داخل پوشه.


@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧
کارلوس فوئنتس
وقایعی هستند که فقط چون ما از آن‌ها می‌ترسیم، اتفاق می‌افتند.
اگر ترس ما آن‌ها را احضار نمی‌کرد، تو هم قبول داری دیگر که برای همیشه نهفته می‌ماندند؟
یقینا تخیل ماست که اتم‌های احتمال را فعال می‌کند و آن‌ها را گویی از عالم بالا بیدار می‌کند!

خویشاوندان دور



@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧
همه‌ی ما فکر می‌کنیم هنوز به اندازه کافی زمان داریم تا با دیگران یک سری کارها را انجام دهیم و به آن ها چیزهایی را که می‌خواهیم و باید، بگوییم و بعد ناگهان اتفاقی می‌افتد که باعث می‌شود بایستیم و به کلماتی مثل "اگر" و "ای کاش" فکر کنیم.

مردی به نام اوه
فردریک بکمن



@shotnote1✨🍃

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

▫️▫️▫️

این قطعه یکی از مشهورترین صحنه‌های داستان است. جایی که وجدان عذاب‌دیده راوی، جنایتش را به شکلی فراطبیعی بر دیوار خانه نقش می‌بندد. پو با این صحنه نشان می‌دهد که هیچ گناهی پنهان نمی‌ماند.

🖤 گربه سیاه | ادگار آلن پو

اما روز بعد از آن جنایت، نیمه‌های شب از خواب بیدار شدم. صدای فریاد «آتش» خانه را لرزاند. پرده‌های تختخوابم شعله‌ور بود. تمام خانه یک مشت مشعل آتش بود. من و همسرم و یک مستخدم، به سختی از میان شعله‌ها خود را نجات دادیم. ویرانی کامل بود. تمام ثروت دنیوی‌ام را آتش بلعید و من تسلیم ناامیدی شدم.
روز بعد از آتش‌سوزی، به تماشای خرابه‌ها رفتم. همه دیوارها فرو ریخته بود، مگر یکی. همان دیواری که تازه سفیدکاری شده بود و نه چندان قطور بود و تقریباً وسط خانه قرار داشت و سر تختخواب من بود. نزدیک آن دیوار، جمعیتی ایستاده بودند و با هیجان به نقطه‌ای از آن خیره شده بودند. کلمه «عجیب!» و «شگفت‌انگیز!» زیر لب زمزمه می‌شد. جلو رفتم. در میان سفیدی تازه دیوار، نقش برجسته‌ای از گربه پدیدار شده بود. گربه‌ای با طنابی به دور گردن. درست مثل پلوتوی دارزده شده.


@shotnote1✍✨

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

داستان کوتاه گوتیک و روان‌شناختی
"گربه سیاه"
✨نوشته ادگار آلن پو

یك شب نیمه منگ در دخمه ای بس بدنام نشسته بودم كه ناگهان توجهم به جسم سیاهی جلب شد كه روی یكی از بشكه های بزرگ عرق جو یا نیشكر قرار داشت كه عمده اثاث خانه را تشكیل می دادند. چند دقیقه بود كه به سر آن بشكه چشم دوخته بودم و آنچه اكنون مرا متعجب می ساخت این بود كه چرا جسم را زودتر ندیده بودم. به آن نزدیك شدم و لمسش كردم. یك گربه سیاه بود، یك گربه بسیار بزرگ، دقیقا به اندازه پلوتو و بسیار شبیه او. فقط با یك تفاوت. پلوتو یك موی سفید در بدنش نداشت، ولی این گربه لكه سفید بزرگ، هر چند بی شكلی داشت كه همه سینه اش را می پوشاند.
تا به او دست زدم بلند شد و خرخری كرد و خود را به دست من مالید و نشان داد كه از توجه من خوشحال است. او همان حیوانی بود كه دنبالش می گشتم. بی درنگ به صاحبخانه پیشنهاد خریدش را دادم، ولی آن شخص ادعای مالكیت ان را نداشت و اصلا ان را نمی شناخت و پیشتر هرگز ندیده بودش.
به نوازش كردن او ادامه دادم و هنگامی كه آماده رفتن به خانه شدم، حیوان نشان داد كه دوست دارد، مرا همراهی كند. اجازه اینكار را به او دادم و در راه گاه خم می شدم و دستی به سر و گوشش می كشیدم. حیوان در خانه زود دست آموز شد و همسرم به او علاقه بسیاری پیدا كرد.
با این همه من زود پی بردم كه رفته رفته از او بیزار می شود. این درست عكس توقع من بود. ولی نمی دانم چرا و چگونه چنین شد...
@shotnote1🍃✨

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧
آلبر کامو/ کالیگولا

دنیا به این صورت که ساخته شده قابل تحمل نیست، برای همین است که من احتیاج به ماه دارم، یا به خوشبختی، یا به عمر ابدی، به چیزی که شاید دیوانگی باشد اما مال این دنیا باشد …


@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧

آدم ها از هم یاد می گیرین، همه چی رو، عشق، خیانت، دروغ، وفاداری، رفتن، موندن، همه این ها رو از آدم های دیگه یاد می گیرن.
گاهی باید نشست و فکر کرد که از آدم هایی که تو زندگی مون اومدن و رفتن چی یاد گرفتیم، عشق، یا بی احساسی؟

@shotnote1

کتابفروشی خیابان بیست و یکم شرقی
/ روزبه معین

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧
رفت روی تخت و خوابید.
غمش هم
جای دیگری نداشت برود،
کنارش دراز کشید.

هاروکی موراکامی


@shotnote1✍🍃

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

▫️▫️▫️

اصغر فرهادی، کارگردان برجسته ایرانی، در نوامبر ۲۰۲۴ مسترکلاسی آموزشی در استانبول ترکیه برگزار کرد
موضوعات: تمرکز بر شیوه‌های داستان‌گویی، خلق شخصیت و نگاه فرهادی به روایت در سینما
.


/channel/shotnote1/2959

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧

ده سال پیش من تو یه رستوران بودم تو آلاباما. دو نفر اومدن سر به سرم گذاشتن،
این اولین اشتباهشون بود
چاقو کشیدن، دومین اشتباهشون بود
چاقوکشی بلد نبودن؛ این آخرین اشتباهشون بود!


📽 Escape From Alcatr

@shotnote1✍نویسنده تک شات
@honarefilmnameh 🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

❇️فرمول مخفی کوروساوا برای شخصیت‌پردازی در فیلمنامه

به گفته توتسویی، کوروساوا هنگام خلق شخصیت‌های به‌یادماندنی‌اش از یک قانون سه‌گانه پیروی می‌کرد. اولین اصل، معرفی شخصیت در نخستین نگاه بود؛ جایی که مخاطب بی‌توضیح، ماهیت اصلی کاراکتر را درمی‌یابد. نمونه درخشان این اصل را می‌توان در معرفی سامورایی‌های "هفت سامورایی" دید.
اصل دوم مهم‌ترین راز باورپذیری شخصیت‌های کوروساواست؛ هر قهرمان باید یک ضعف کوچک داشته باشد. کیکوچیو در "هفت سامورایی" نمونه کامل این تفکر است؛ او انسانی با ترس‌هایش است. همین نقص‌های کوچک تماشاگر را با او همراه می‌کند.

سومین قانون او ظریف‌ترین آنهاست. شخصیت‌های جذاب آنهایی هستند که بخشی از زندگی‌شان برای مخاطب ناشناخته می‌ماند. کوروساوا عمداً در زندگی کاراکترهایش خلأهایی باقی می‌گذاشت.

▫️نقل از تاکفومی توتسویی، تدوینگر افسانه‌ای سینمای ژاپن


@shotnote1
@honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

❇️

"امپاتی" (هم‌حسی) و نویسنده:

این یکی از جذاب‌ترین و عمیق‌ترین مباحث در دنیای نویسندگی و داستان‌نویسی است.
ارتباط این دو را می‌توان در چند سطح بسیار مهم بررسی کرد:

۱. خلق شخصیت‌های باورپذیر (عمق‌بخشی به شخصیت‌ها)

یک نویسنده برای اینکه شخصیت‌های داستانش برای مخاطب واقعی و ملموس شوند، باید بتواند خودش را جای آنها بگذارد. اینجا نقطهٔ طلایی ورود امپاتی است:

✨درک انگیزه‌ها: نویسنده با استفاده از امپاتی می‌تواند بفهمد چرا یک شخصیت شرور، شرور شده است. او باید بتواند دنیا را از چشم آن شخصیت ببیند، حتی اگر با اعمالش مخالف باشد.
✨ نویسنده به مثابه بازیگر: زمانی که نویسنده می‌نویسد "سارا از خیانت دوستش اشک می‌ریخت"، اگر خودش آن حس عمیقِ غم و شکستنِ اعتماد را در درونش تجربه نکند (یا دست‌کم درک عمیقی از آن نداشته باشد)، جمله اش سطحی و کلیشه‌ای از آب درمی‌آید. امپاتی به نویسنده اجازه می‌دهد که آن حس را از درون لمس کند.

۲. برقراری ارتباط با مخاطب (تأثیرگذاری)

هدف نهایی بسیاری از نویسندگان این است که خواننده با اثرشان ارتباط برقرار کند. این ارتباط از طریق امپاتی شکل می‌گیرد:

✨ انتقال احساس: نویسنده با استفاده از امپاتی خود، شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی می‌آفریند که در خواننده نیز امپاتی برانگیخته کند. خواننده با قهرمان داستان همذات‌پنداری می‌کند، برایش غصه می‌خورد یا خوشحال می‌شود.
✨ ایجاد تعلیق: اگر خواننده نسبت به سرنوشت یک شخصیت احساس هم‌دلی نکند، برایش مهم نیست که آن شخصیت در خطر باشد یا نه. امپاتی موتور محرکهٔ علاقهٔ مخاطب به داستان است.

۳. مشاهدهٔ دقیق جهان (منبع الهام)

نویسنده‌ای که دارای امپاتی بالایی است، دائماً در حال مشاهده و تحلیل رفتار و احساسات اطرافیانش است:
✨دفترچه یادداشت ذهنی: او در یک کافه، نه فقط دیالوگ آدم‌ها، بلکه زبان بدن، تن صدا و احساسات پنهان پشت حرف‌هایشان را ثبت می‌کند. این داده‌های خام به خلق دیالوگ‌ها و واکنش‌های واقعی در داستان کمک می‌کند.

@shotnote1
@honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🫧
جهان سنگدل‌تر از آن بود که کمکم کند،
خدا هم ساکت‌تر از آن بود که انتظارش را داشتم.

بختیار علی
آخرین انار دنیا

@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

📚کتاب خواندن یک آزمون مهم است. اگر مطالعه روزانه ات را هیچ وقت کنار نگذاشتی، آن وقت می‌توانی مطمئن باشی سایر صفات خوب اخلاقی‌ات هم در شخصیتت تثبیت شده است.

دنیل گیز

@shotnote1🍃✨

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

Flash Fiction

داستانک یعنی روایت یک صحنه کوتاه، که یک جرقه یا حس را منتقل کند. داستانک فقط یک لحظه را می‌گیرد، نه یک زندگی را. و یک عکس خوب می‌تواند جرقه همان یک لحظه باشد.
✍ @shotnote1


▫️▫️▫️▫️
_ﺳﺎﻧﺪﺭﻭ: ‏ﻋﻘﻠﺘﻮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩی؟ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﺍی.
_ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ : ﻳﻪ ﺑﭽﻪ؟ ﻣﻦ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻴﮑﺸﻢ، ﻣﺴﺖ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻭ ﻋﺮﺑﺪﻩ ﻣﻴﮑﺸﻢ، ﺁﺩﻡ ﻫﻢ ﮐﺸﺘﻢ، ﺩﺯﺩی ﻫﻢ ﮐﺮﺩﻡ....
ﻣﻦ ﻳﻪ ﻣﺮﺩﻡ... ﯾﻪ ﻣﺮﺩ...!

📽 City of God | 2002

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🌟فاکنر معتقد بود ترکیب این سه، آن‌چنان نیرویی می‌آفریند که نویسنده می‌تواند به «حقایق جهانی قلب انسان» دست پیدا کند:

۱. تجربه (Experience)
زیستن و درگیر شدن با جهان. منظور از تجربه، صرفاً اتفاق‌های بزرگ نیست، بلکه انباشت لحظه‌های زیسته، دردها، شادی‌ها، شکست‌ها و عشق‌هایی است که نویسنده از سر گذرانده. تجربه، ماده خام داستان را فراهم می‌کند.


۲. تخیل (Imagination)
توانایی تبدیل ماده خام زندگی به هنر. تخیل به نویسنده اجازه می‌دهد از مرزهای زمان و مکان شخصی خود فراتر رود، خود را جای دیگران بگذارد و به تجربه‌های محدودش وسعت ببخشد.

۳. مشاهده (Observation)
توجه دقیق و بی‌وقف به جهان پیرامون. فاکنر بر این باور بود که نویسنده باید مانند یک اسفنج باشد، جزئیات را جذب کند: چگونه مردم حرف می‌زنند، چگونه غمگین هستند، نور چگونه روی یک صورت می‌افتد یا بوی باران روی خاک چیست.

@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

داستایفسکی

من هرگز کسی را در زندگی‌ام حذف نکردم، همه‌ی آنها در حادثه‌ی اعتماد مُردند .


@shotnote1🍃✨

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

♻️ کودکی ایوان | آندری تارکوفسکی

مادر روی نرده‌ها نشسته بود و به چاه خیره شده بود. ایوان از پشت به او نگاه می‌کرد. نه حرفی بود، نه صدایی. فقط باد بود که لای موهای مادر می‌پیچید.

ایوان بعدها هر چه دوید، به آن لحظه نرسید. هر چه صدا زد، جواب نشنید. مادر همان جا ماند، روی نرده‌ها، در خاطره‌ای که هیچ جنگی نتوانست از او بگیرد.

فیلم «ایوان کودکی» (Ivan's Childhood) ساخته آندری تارکوفسکی، روایت کودکی‌ای است که جنگ بلعیدش. اما پیش از آنکه جنگ بیاید، مادر بود و چاه و نرده‌ها و بادی که آرام می‌وزید. اما جنگ آمد او را برد..
تارکوفسکی در این سکانس، تمام آنچه را که ایوان برای همیشه از دست داد، در یک قاب جاودانه کرد: معصومیت.


@shotnote1 ✨🍃

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

داستان کوتاه گوتیک و روان‌شناختی
"گربه سیاه" ✨نوشته ادگار آلن پو

✍️ نکته نویسندگی در پست قبلی :

«هر عنصر تکراری در داستان، باید یا تکامل یابد یا وارونه شود.»
گربه جدید تکرار گربه قبلی است، اما با یک تغییر کوچک (لکه سفید). این تغییر کوچک بعدها به نماد عذاب وجدان راوی تبدیل می‌شود. اگر می‌خواهید در داستان‌های خود از تکرار استفاده کنید، حتماً یک «عنصر متغیر» در دل تکرار بگذارید تا داستان را به جلو براند.

@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

مادر از همه ضعیف‌تر بود. حتما به این دلیل که علاوه بر رنج همگانی، گوشه‌ای از رنج هر یک از ما را هم به‌دوش می‌کشید....
قصر

✍️فرانتس کافکا


@shotnote1

Читать полностью…
Subscribe to a channel