bolbolibargegoli1397 | Unsorted

Telegram-канал bolbolibargegoli1397 - بلبلی برگ گلی

-

شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......

Subscribe to a channel

بلبلی برگ گلی

عربستان درخت می کاره که بیابان رو تبدیل به جنگل کنه، تو ایران هم جنگلو خراب میکنن که ویلا بسازن

تصویر دردناک از جنگل‌خواری در کلاردشت مازندران

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

مگذار که دور از رخت ای یار بمیرم
یک‌ره بگذر بر من و بگذار بمیرم

میرم به قفس بهتر از آنست که در باغ
از طعنه‌ی مرغان گرفتار بمیرم

گفتی به تو گر بگذرم، از شوق بمیری
قربان سرت، بگذر و بگذار بمیرم

دیوار و در کوی تو باشد به نظر، کاش
بی‌روی تو چون روی به دیوار بمیرم

می‌میرم و از مردن من آگهی‌اش نیست
یارب که دعا کرد چنین زار بمیرم؟

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم
ساغر شودم خالی و هشیار بمیرم

با این همه حسرت به قفس زیستم امّا
آید چو گل از باغ به بازار بمیرم

خارم مشکن در جگر از بوی گل ای باد!
بگذار که از حسرت گلزار بمیرم

بر سر ز هما سایه‌ام افتاد، صباحی
باشد که در آن سایه‌ی دیوار بمیرم.


#صباحی_بیدگلی

سلیمان خان(زادۀ ۱۱۴۳ و متوفی ۱۲۱۳ ه.ق)
دیوان صباحی بیدگلی
به‌کوشش احمد کرمی
انتشارات ما، ۱۳۶۵، صص ۲۹ و ۳۰


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

خیز که امروز جهان آن ماست
جان و جهان ساقی و مهمان ماست

در دل و در دیده دیو و پری
دبدبه فر سلیمان ماست

رستم دستان و هزاران چو او
بنده و بازیچه دستان ماست

بس نبود مصر مرا این شرف
این که شهش یوسف کنعان ماست

خیز که فرمان ده جان و جهان
از کرم امروز به فرمان ماست

زهره و مه دف زن شادی ماست
بلبل جان مست گلستان ماست

کاسه ارزاق پیاپی شده‌ست
کیسه اقبال حرمدان ماست

شاه شهی بخش طرب ساز ماست
یار پری روی پری خوان ماست

آن ملک مفخر چوگان و گوی
شکر که امروز به میدان ماست

آن ملک مملکت جان و دل
در دل و در جان پریشان ماست

کیست در آن گوشه‌ی دل تن زده
پیش کشش کو شکرستان ماست

خازن رضوان که مه جنت‌ست
مست رضای دل رضوان ماست

شور درافکنده و پنهان شده
او نمک عمر و نمکدان ماست

گوشه گرفتست و جهان مست اوست
او خضر و چشمه حیوان ماست

چون نمک دیگ و چو جان در بدن
از همه ظاهرتر و پنهان ماست

نیست نماینده و خود جمله اوست
خود همه ماییم چو او آن ماست

بیش مگو حجت و برهان که عشق
در خمشی حجت و برهان ماست


#مولانا
غزل شمارهٔ ۵۰۴


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

این چه‌حرف‌است که در عالم بالاست بهشت؟
هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت

باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست
هر کجا سرو قدی هست دو بالاست بهشت

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی
که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

دارد از خلد ترا بی بصریها محجوب
ورنه در چشم و دل پاک مهیاست بهشت

هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل
در دل سوختگان انجمن آراست بهشت

عمر زاهد به سر آمد به تمنای بهشت
نشد آگاه که در ترک تمناست بهشت

صائب از روی بهشتی صفتان چشم مپوش
که درین آینه بی پرده هویداست بهشت



#صائب
غزل شمارهٔ ۱۶۳۲



@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کآشیان مرغ توست
شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن

گرچه دزدان خصم روز روشنند
آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه امید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن
خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن


#مولانا
غزل شمارهٔ ۲۰۲۰


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

عاشقان چون زندگی زاينده‌اند
عاشقان در عاشقان پاینده‌اند

عشق از جانی به جانی می‌رود
داستان از جاودانی می‌رود

جاودان است آن نوِ ديرينه‌سال
رفته از جامی به جامی اين زلال

مردنِ عاشق نمی‌ميراندش
در چراغی تازه می‌گيراندش

شسرنوشتِ اوست این خود سوختن
شعله گرداندن چراغ افروختن ...


شعر و دکلمه #هوشنگ_ابتهاج


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

بی‌خدا بودم و بيهوده دعا می‌کردم
حیف از آن خانه که بر باد بنا می‌کردم

عشق می‌خواست مرا صید کند اما من
برخلاف جهت آب شنا مى‌كردم

شکوه‌ کردی که چرا با دگران می‌خندی
غافلی‌، با همه تعریف تو‌ را می‌کردم

توی بی‌رحم بریدی و گذشتی از من
من نباید که تو را ساده رها می‌کردم

با چه‌رويى پس‌از اين داغ صدايت بزنم
من كه يك عمر تو را عشق صدا مى‌كردم


#سید_تقی_سیدی


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

دمی با مولانا

تو نیز بیا یارا، تا یار شَوی ما را
زیرا که ز جانِ ما، جانِ تو نشان دارد


نوازنده: #پگاه_مسیبی

@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

هرکسی لایق آن نیست که عاشق باشد
یعنی این مایه کسی راست که لایق باشد

نه هر آن‌کس که دم از یار زند مردِ وفاست
بلکه آن کشته عَذرا ست که وامِق باشد

هرکسی محتمل کوه غم شیرین نیست
هم‌چو فرهاد مگر عاشق صادق باشد

به قیامت همه در بند گنه خلق و مرا
هم‌چنان دیده به دیدار تو شایق باشد

سال‌ها باید کز دور خلایق گذرد
تا نگاری چو تو محبوب خلایق باشد

هرکسی سرو و شقایق به چمن جوید و من
سرو قدی که رخش رشک شقایق باشد

طعنه‌ی خلق و جفای فلک و جور رقیب
جمله هیچ‌اند اگر یار موافق باشد

من نه آنم که دل از یار موافق بکنم
گر جهانیم پر از خصم منافق باشد

هرچه سختی و تطاول که ز جور فلک است
همه سهل است اگر ترک علایق باشد

شو چو شوریده اعمی و دم از مردان زن
تا دلت مخزن اسرار حقایق باشد

#شوریده_شیرازی


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

دعوتید به گروه فرهیختگان⏬

/channel/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

حکایت
آورده ‌اند که نوشین ‌روان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود غلامی به روستا رفت تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد گفتند از این قدر چه خلل آید گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده ‌است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده
اگر ز باغ رعیّت ملک خورد سیبی
بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ - ( سعدی )

حکایت
غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیّت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند بی ‌خبر از قول حکیمان که گفته ‌اند هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد
آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل دردمند
سر جملهٔ حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر و به‌ اتّفاق خر باربر به که شیر مردم ‌در
مسکین ‌خر اگر چه بی ‌تمیز است
چون بار همی ‌برد عزیز است
گاوان و خران بار بردار
به ز آدمیان مردم ‌آزار - ( سعدی )

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

شخم زدن و کارهای دیگر، به برده،
به کارگر احتیاج داشت.

پیش از این زمان یک قبیله فاتح اسیران خویش را برده نمی‌کرد، زیرا به دست‌هایی که لزوما باید شکم صاحبش را سیر کرد، نیاز نداشت.

ولی وقتی که کشتزارها حاصلخیز و وسیع شد، وضع دگرگون شد.
به برکت پیشرفت فنون کشاورزی هرکسی بیش از احتیاج خود، تولید می‌کرد و از اینرو وجود برده به صاحبش سود می‌رسانید و برده وسیله‌ای برای افزایش ثروت برده‌دار بود.

بدین ترتیب گروهی از انسان‌ها گروهی دیگر را ابزارهایی زنده تلقی کردند و در راه مصالح خود بکار واداشتند.

انسان، انسان را برده گردانید،
انسان، انسان را پست کرد،
انسان یوغ بر گردن انسان زد، همانطور که بر گردن گاو می‌زد...!


چگونه انسان غول شد | ایلین_سگال

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.
تو ، عشق را به همه عاشقان می آموزی
ستاره را به شب و آسمان می آموزی

پری نئیّ و به صورت چنانی از خوبی
که حُسن را به پری زادگان می آموزی

تو ، آن تنی که سبک باری و لطافت را
ز یک کرشمه ی شیرین، به جان می آموزی

چگونه مهر نورزد ، دلم به ساحت تو ؟
تویی که مهر به هر مهربان می آموزی

تو از حقیقت عشق آمدی ، نه وهم فریب
که هم تو ، علمِ یقین ، با گمان می آموزی

تو سبز را به درختان سرو می گویی
تو سرخ را ، به گل ارغوان می آموزی

تو آن جوانه ی خُردی که با دمیدن خود
بهار را به درخت جوان می آموزی

خدا و گر نه مسیحایی، ای دوباره ی من !
چنین که با تن بی جان روان می آموزی


استاد_حسین_منزوی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد

سیه آن روز که بی‌نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد

وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد

سخن عشق چو بی‌درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد

مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد

حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد

غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد

این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد

هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد

تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد


#مولانا
غزل شمارهٔ ۷۹۶


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

مقبره یک سرباز، سال 1974.

آناتولی سوخوروخیخ

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

دعوتید به
گروه ادبی فرهیختگان کشوری⏬

/channel/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#یک_تکه_کتاب

ساعت‌های منظمی برای کار و خوشگذرانی در نظر بگیر
هر روز را هم مفید و هم دلپذیر کن
و با به کارگیری درست زمان
ثابت کن که قدر آن را می‌دانی .
آن وقت
جوانی برایت افسوس‌های کمی خواهد داشت و زندگی به موفقیتی زیبا تبدیل خواهد شد.


#زنان_کوچک
#لوئیزا_می_الکات


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که بر من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز

به لابه با دل گفتم ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی مگر کجاست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد ز خاک لحد
هزار نعره برآرم که جان ماست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز

عداوت از قبل آن شکسته پیمان است
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد
قیاس کردم از اندازه ماوراست هنوز

بیا و روی ز من بر متاب و دستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگوی
که خاطر از سر عهد تو برنخاست هنوز

حکایتش کن اگر پرسد از نزاری زار
که چون به درد تو بی‌چاره مبتلاست هنوز


#حکیم_نزاری
غزل شمارهٔ ۶۵۰


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

‍ 🕊️




این خاطرات تا لحظه‌ای که نفس می‌کشم رهایم نمی‌کند. نه من تنها، همه آنهایی را که مثل من از جنگ، جان به در برده‌اند...آخ که چه‌جور مثله‌مان کرده‌اند، چه‌جور تو زندگی‌مان شاشیده‌اند!... لعنتی‌ها ! لعنت به تخم و ترکه‌تان که جنایت شما را مرگ هم جبران نمی‌کند.

#دن_آرام
#میخائیل_شولوخف
.
.
.
یادمان باشد، هیچ یوغی برازنده‌ی انسان نیست! یادمان باشد، آدمی، آبروی زمین است. حرمتش بداریم!
یادمان باشد، او که به نام عدالت می آید، باید عدالت را برقرار کند، ور نه دشمن است!
یادمان باشد، او که خویش را به بدی بیالاید، هرگز شادمان نخواهد زیست!
یادمان باشد، او که شادمانی مردمان را نمی‌خواهد از ما نیست. او برده‌ی بی مزد اهریمن است!

#دن_آرام
#میخائیل_شولوخوف
.
.
.

اینک دو سال است که این جنگ لعنتی ادامه دارد. دو سال است که در سنگرها به خاطر منافعی که از آن شما نیست رنج می‌کشید. دو سال است که خون دهقانان و کارگران همه کشور روان است. صدها هزار کشته و زخمی، صدها هزار بیوه و يتیم محصول این کشتارهاست. برای چه می‌جنگید؟ از منافع چه کسی دفاع می‌کنید؟ حکومت تزاری میلیونها سرباز را به دم گلوله فرستاده است تا سرزمین‌های تازه‌ای تصرف کند و بر مردم این سرزمینها همان تعدی را روا دارد که بر مردم لهستان و دیگر ملیت‌های اسیر روا می‌دارد. هر وقت که کارخانه‌داران سراسر جهان از تقسیم بازارها برای فروش محصولات کارخانه‌های خود عاجز می‌شوند، هر وقت که بر سر تقسیم منافع نمی‌توانند به توافقی بین خود برسند، آنوقت این تقسیم به زور اسلحه انجام می‌گیرد و شما مردم خرده‌پا بخاطر منافعشان به جنگ کشانده می‌شوید و به کام مرگ می‌روید، یا مردانی را از پای در می‌آورید که مانند خود شما زحمتکش می‌باشند. بس است، هر چه خون برادران خود را ریختید! زحمتکشان، به خود آیید! دشمن شما سرباز اتریشی یا آلمانی که مانند خود شما فریب خورده است نیست، دشمن همانا امپراطور شما، کارخانه داران و زمین داران شما هستند. لوله تفنگ خود را به سوی آنها برگردانید. دست برادری به سوی سربازان آلمانی و اتریشی دراز کنید. از خلال سیم‌های خاردار که به وسیله آن شما را همچون جانوران درنده از هم جدا کرده‌اند، دست یکدیگر را بفشارید. شما برادران یکدیگرید در کار و زحمت. هنوز اثر پینه‌های خون آلود کار بر دست‌های شما بجاست. شما چیزی ندارید که از دست بدهید. مرده باد استبداد! مرده باد جنگ امپریالیستی! زنده باد وحدت ناگسستنی کارگران سراسر جهان!

#دن_آرام
#میخاییل_شولوخف
#به_آذین
.
.
.
مدام مثل گنجشک وِرِ ناحق می‌زنید که: "همه چی ارزان و فراوان می‌شود و نعمت به‌طور مساوی برای همه از در و دیوار می‌بارد"

اما نعمت مساوی‌تان این است که هیچ کسی نمک ندارد تو  سوپ اش بریزد!

#دن_آرام
#میخائیل_شولوخوف

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردمِ دیدهٔ روشنایی

درودی چو نورِ دلِ پارسایان
بدان شمعِ خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه، ساقی کجایی؟

ز کوی مُغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاحِ مشکل‌گشایی

عروس جهان گر چه در حد حُسن است
ز حد می‌برد شیوهٔ بی‌وفایی

دل خستهٔ من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین‌دلان، مومیایی

مِیِ صوفی‌افکن، کجا می‌فروشند؟
که در تابم از دست زهدِ ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده‌ست خود، آشِنایی

مرا گر تو بگذاری, اِی نفس طامِع!
بسی پادِشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت
ز هم‌صحبت بد، جدایی، جدایی


مکن حافظ از جورِ دوران، شکایت
چه دانی تو ای بنده! کار خدایی؟


#حافظ
غزل شمارهٔ ۴۹۲


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

از خدا جوییم توفیق ادب
بی‌ادب محروم گشت از لطفِ رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بَد
بلکه آتش در همه آفاق زد

مایده از آسمان در می‌رسید
بی‌ شِری و بیع و بی‌گفت و شنید

در میان قوم موسی چند کس
بی‌ادب گفتند «‌کو سیر و عدس‌؟»

منقطع شد خوان و نان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داس‌مان

باز عیسی چون شفاعت کرد حق
خوان فرستاد و غنیمت بر طبَق

مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت انزل علینا مائده

باز گستاخان ادب بگذاشتند
چون گدایان زلّه‌ها برداشتند

لابه کرده عیسی ایشان را که این
دایمست و کم نگردد از زمین

بدگمانی کردن و حرص‌آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری

زان گدارویانِ نادیده ز آز
آن در رحمت بریشان شد فراز

ابر بَر ناید پی منع زکات
وَز زِنا افتد وَبا اندر جهات

هر چه بر تو آید از ظلمات و غم
آن ز بی‌باکی و گستاخیست هم

هر که بی‌باکی کند در راهِ دوست
ره‌زن مردان شد و نامرد اوست

از ادب پرنور گشته‌ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک

بُد ز گستاخی کسوف آفتاب
شد عزازیلی ز جُراَت رَدِّ باب


#مولانا

مثنوی معنوی _ دفتر اول
بخش ۴
از خداوند ولی‌ّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حال‌ها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی



@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

«هزاران رنج در جهان هست،
اما بزرگ‌ترین رنج آن است
که ندانی برای چه رنج می‌بری.»

فیودور داستایفسکی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوست‌دار‌ان را چه شد؟

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهار‌ان را چه شد؟

کس نمی‌گوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»
حق‌شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟

لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شهرِ یاران بود و خاکِ مهر‌بانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهریار‌ان را چه شد؟

گویِ توفیق و کرامت، در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید، سوار‌ان را چه شد؟

صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عود‌ش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِی‌گسار‌ان را چه شد؟

حافظ اسرارِ الهی کَس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دورِ روزگار‌ان را چه شد؟


#حافظ
غزل شمارهٔ ۱۶۹


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

نقدِ صوفی نه همه صافیِ بی‌غَش باشد
ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد

صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بُوَد گر محکِ تجربه آید به میان
تا سیه‌روی شود هر که در او غَش باشد

خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رُخ که به خونآبه مُنَقَّش باشد

ناز‌پروردِ تَنَعُّم نبَرَد راه به دوست
عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد

غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور
حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد

دلق و سجادهٔ حافظ ببَرَد باده‌فروش
گر شرابش ز کفِ ساقی مَه‌وَش باشد


#حافظ
غزل شمارهٔ ۱۵۹


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

گوش بی دردان گران از خواب باشد بهتر است
این صدف پر گوهر سیماب باشد بهترست

رتبه خوبی دو بالا می شود از چشم پاک
سرو موزون در کنار آب باشد بهترست

آب چشم از دامن پاکان به جایی می رسد
شمع اگر در گوشه محراب باشد بهترست

سرو بی حاصل اگر از جا نخیزد گو مخیز
پای چوبین در حنای خواب باشد بهترست

بی نیازی می شود بند زبان هرزه گو
خار دامنگیر اگر سیراب باشد بهترست

شبنمی کز جرعه گلها خمارش نشکند
طالب خورشید عالمتاب باشد بهترست

می کشد سر رشته جولان به دریا سیل را
کار عاشق با دل بی تاب باشد بهترست

شهپر پرواز هم باشند روشن گوهران
بستر و بالین موج از آب باشد بهترست

با دل روشن چه بگشاید ز تقریر زبان؟
شمع اگر خاموش در مهتاب باشد بهترست

داغ ما صائب حریف چشم شور خلق نیست
جامی می در جام ما خوناب باشد بهترست


#صائب
غزل شمارهٔ ۹۸۳


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

🕊️

💢خشونت نمادین

📍خشونت نمادین اصطلاحی است که توسط پیر بوردیو(Pierre Bourdieu) در سال 1992 ابداع شده است. این نوع خشونت، خشونتی است که هیچ یک از خشونت کنندگان و تحت خشونت واقع شدگان نسبت به اعمال آن آگاهی ندارند.
بوردیو معتقد است، چنین خشونتی، تحمیل‌کننده دستوراتی است، که اصولا به‌مثابه دستور درک نمی‌شوند؛ بلکه با اتکا بر بازتولید باورها و تاثیر بر ناخوداگاه انجام می گیرند. بنابراین خشونت نمادین، ورود به ساحت ناخوداگاه است. این نظریه نشان می‌دهد؛ کنش‌گرانِ برخوردار از قالب‌های دریافتی و ادراکی خاص، چگونه دستورات درون یک موقعیّت یا یک گفتار را درک کرده و از آن‌ها اطاعت می‌کنند.

📍از نظر بوردیو، مهمترین اعمال کننده این خشونت در سطح کلان، دولت است‌. ابزار دولت برای اعمال این نوع سلطه بر ناخوداگاه افراد و اعمال خشونت نمادین نیز، نظام آموزشی، است.
براین اساس،زبان، معانی و نظام نمادین حکومتگران، بر بقیه مردم جامعه تحمیل می‌شود. این نوع خشونت، جایگاه افراد در رأس قدرت را تحکیم بخشیده و عملکردهای واقعی آن‌ها را از چشم بقیه مردم پنهان می‌سازد.
📍بوردیو با تغییری که در تعریف دولت ارائه می دهد، معتقد بود دولت، برخلاف گذشته که صرفا انحصار مشروع اعمال زور فیزیکی را دریک سرزمین داشت، در دوران کنونی اعمال انحصار خشونت نمادین را بر یک سرزمین معین و روی مجموعه جمعیت متعلق به آن، دارد. بوردیو دولت را از آن‌روی راه‌کار اعمال خشونت نمادین می‌داند که کارکرد دولت در دو قالب متجسّد می‌شود: در عینیّت؛ یعنی در قالب ساختارهای ویژه سیاسی و دیگری در ذهنیّت، یا به تعبیر دیگر در مغز و اعصاب؛ یعنی در قالب ساختارهای ذهنی و الگوهای درک و اندیشه.
به‌عنوان مثال، دولت از رهگذر عملیات مقدس نمایی و تأیید(همچون یادبود و بزرگداشت شخصیت‌های تاریخی یا وارد کردن نام بعضی از درگذشتگان در فهرست قدّیسین در کتاب‌های درسی) در حال شکل دادن ناخوداگاه جمعی افراد بویژه دانش آموزان در مسیرهای مورد نظر خود است. دولت طی فرایند همگانی کردن(یعنی راه و رسم‌های همگانی را که از طریق اطلاع عمومی به‌گوش مردم می‌رساند)، همواره در حال غصب "حق إعمال خشونت نمادین مشروع" برای خود است. به‌منظور در دست داشتن حق إعمال خشونت نمادین، دولت همواره سعی دارد، تا تمامی اشکال همگانی کردن؛ اعم از چاپ و انتشار کتاب، نمایش‌های تئاتری، خطابه‌های عمومی و ... را تنظیم کند.

📍نتیجه خشونت نمادین که دولت آن را این‌گونه تنظیم می‌کند، آن است که چهره روابط سلطه‌آمیز، به‌صورت روابط محبت‌آمیز، بروز می‌یابد. بوردیو معتقد است که خشونت نمادین، در برخی موقعیت‌ها و با صرف برخی هزینه‌ها، بسیار بهتر از خشونت سیاسی-پلیسی عمل می‌کند. یکی از ضعف‌های بزرگ سنّت مارکسیستی به‌زعم بوردیو، آن بود که جایی برای این نوع از خشونت‌های نرم؛ اما مؤثر، حتّی در عرصه اقتصادی در نظر نمی‌ گرفت.
📍در عین حال بوردیو، خواهان رهایی جامعه از این خشونت و به‌گونه‌ای کلّی‌تر، از قید چیرگی طبقاتی و سیاسی، است.  از نظر وی جامعه شناسی در این ارتباط می تواند رهایی بخش باشد،  جامعه‌شناسی مانند تمام علوم، این وظیفه را بر عهده دارد که پرده را از چیزهای پنهان بردارد و با این کار، می‌تواند به تقلیل دادن خشونت نمادین که در روابط اجتماعی انجام می‌شود، به‌خصوص در روابط ارتباطات رسانه‌ای،

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

در نهفتِ پرده یِ شب، 
دخترِ خورشید، نرم می بافد
دامنِ رقاصه یِ صبحِ طلایی را... 
وَز نهانگاهِ سیاهِ خویش،
می سراید مرغِ مرگ اندیش...
چهره پردازِ سَحر، مُرده ست...
چشمه یِ خورشید، افسرده ست...
می دَواند در رگِ شب، 
خونِ سردِ این فریبِ شوم...
وز نهفتِ پرده یِ شب دخترِ خورشید،
همچنان آهسته می بافد،
دامنِ رَقاصه یِ صبحِ طلایی را...


"هوشنگ_ابتهاج" (ه.ا.سایه)
"دخترِ خورشید"
از دفترِ: "شعرِ شبگیر"

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به‌جا ...#صائب

     به سرزمیݩ‌شاعراݩ خوش آمدید💚
↯اینجا از شاعران ایران و جھان بیشتر بدانید📜
✔بیوگرافی و آثار شاعران ایران و جھان
✔معرفی انواع قالب و سبڪ شعر
✔غزل‌هاے هماهنگ


/channel/sarzaminshaeran

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

از دست عزیزان چه بگویم، گله‌ای نیست
گر هم گله‌ای هست دگر حوصله‌ای نیست
 
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه جز این دست مرا مشغله‌ای نیست
 
دیری‌ست که از خانه‌خرابان جهانم
بر سقف فروریخته‌ام چلچله‌ای نیست
 
در حسرت دیدار تو آواره‌ترینم
هر چند که تا خانه‌ی تو فاصله‌ای نیست
 
بگذشته‌ام از خویش ولی از تو گذشتن
مرزی‌ست که مشکل‌تر از آن مرحله‌ای نیست
 
سرگشته‌ترین کشتی دریای زمانم
می‌کوچم و در رهگذرم اسکله‌ای نیست
 
من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگی‌ام سایه‌ای از سلسله‌ای نیست
 
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزیزان و مرا قافله‌ای نیست


#بهمن_رافعی_بروجنی


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

غزل مثنوی
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است
اما چه سود حاصل گل‌های پرپر است


#امیرحسین_خوشنویسان
#بیداد_خراسانی


@Bolbolibargegoli1397

Читать полностью…
Subscribe to a channel