1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
📚🎧 1-3
چرا دیگران ممکن است ندانند.
بررسی منطقی عقاید.
پرورشدهندگان اسب،
باید با لجامگسیختهترین و
پرشورترین اسب، تمرین
کنند.
هرچه با عدالت همراه است
موافق فضیلت است و
آنچه با ظلم همراه است
بدی و رذیلت.
" در طول عمر خود
صدها صنعتگر و کشاورز
را دیدهام که حکیمتر و
خرسندتر از رؤسای
دانشگاهها بودند...
کتابِ
تسلیبخشهای فلسفه
آلن دوباتن "
فقط کسانیکه
روحُ روانِ
پستی دارند
خفت این دنیا را
برای مژدهٔ نعمات آن دنيا
تحمل میکنند.!
|} کتاب؛ شور زندگی
ایروینگ استون |}
🪴🌾
بسیار بارها از پا درافتادهاید،
دستانتان بارها پینه بسته،
پنهانترین استخوانهاتان
شکسته،
سکوتتان لگد خورده تا
ویرانی،
اما شما ناگهان
برخاستید در هنگامهٔ گردباد!!...
پابلو نرودا
اطلاعات سرچشمهٔ قدرت است.
اما مهم این است راه استفادهٔ
آن را بدانی.
یا اگر موقعیت اقتضا نمیکند
از آن استفاده نکنی.
سکوت هم میتواند مایهٔ
قدرت شود.
کارلوس فوئنتس
📚🌻
...
داستان شب 📝
۱۳ دوباره خودمان را
همانگونه که هستیم دیدم،
یعنی کسانیکه باید
ذرهذرهٔ وجودشان انتقال
یابد و جابهجا شود تا وقتی
که دست، خسته و فرسوده،
شروع به بازی کردن کند،
ما را بقاپد و به بالا ببرد.
و به قول معروف
بهنحوی رؤیاگون،
دوباره به پایین بغلتاند،
تا به سر جایمان بازگردیم.
باید بگویم دستکم برای
من، دستی کور و فرسوده،
که با ضعف و خستگی،
خردهریزهای من را زیر و رو
میکند و بعد میگذارد آن
خردهریزها از میان انگشتانش
بسرند، بله، این احساس برایم
آشناست. احساس میکنم این
دست تا آرنجم فرو رفته،
هرچند آرام و در خواب. اما
دست بهزودی به جنبش میافتد
و بیدار میشود، ناز و نوازش
میکند، زیر و رو میکند، و
از اینکه نمیتواند تکهتکهام
کند، انتقام میگیرد.
درک میکنم.
اما من چیزهای عجیب دیگری
احساس کردهام که بهتر است
ناگفته بماند. برای مثال،
هرازگاه به مایع، به چیزی
شبیه گِل تبدیل شدهام. یا
در دل سوراخ یک سوزن،
گم میشوم. داشتم در مورد
سرگرمیهایم حرف میزدم،
مگرنه؟ باید به همی تفریحات
راضی باشم. نه اینکه مدام در
قید و بند توصیف مفت و یاوه
در باب زندگی و مرگ باشم.
همین مسئلهٔ زندگی و مرگ.
وقتی کار را شروع کردم،
ایدهٔ خاص خود را داشتم.
وگرنه به همان ترسها و
هراسهای همیشگی خودم
دل خوش میکردم تا کسی
از سر مهر و محبت بیاید و
به داخل تابوت بیندازدم.
مهم نیست. همین الان ایدهٔ
دیگری به ذهنم رسيده. ایدهها
بسیار شبیه همدیگرند. وقتی
آنها را بشناسید میبینید
شبیهند. زاده شو. یعنی
آنقدر زندگی کن که به
گازکربنیک آزاد خو کنی،
بعد بهخاطر اوقات خوشی
که بر تو گذشته تشکر کنی
و برو. رؤیای من همیشه
همین بوده. بله، جنینی پیر،
فعلا چیزی بیش از این
نیستم. سپیدموی و ناتوان،
کار مادر هم ساخته شده،
من باعث شدم او از درون
پوسیده و فرسوده شود،
شاید بابا هم در این مهمانی
حضور داشته باشد.
من با سر سقوط خواهم کرد
و در سرداب مردگان ناله
سر خواهم داد. نه اینکه
ناله کنم ارزشش را ندارد.
من هرگز زاده نخواهد شد و
از این رو هرگز نخواهم مرد،
و این شغل خوبی هم هست.
با این همه گاهی بهنظرم
اینطور میآید که قبلا زاده
شده و زندگی طولانی داشتهام،
جکسون را ملاقات کرده و
در شهرهای مختلف سرگردان
بودهام، در جنگلها و بیابانها،
با چشمان اشکآلود در جزایر
معطل مانده در مقابل دریا،
جایی که من خوشبخت
بودم، قوز کرده بر روی
ماسهها در پناه باد میان
صخرهها با بوی علف و
زوزه باد، نه شاد و خوشبخت،
هرگز اینگونه نبودهام.
بلکه آرزو کردهام شب هرگز
به پایان نرسد و صبح هرگز
فرانرسد تا مردم از خواب بیدار
شوند و بگویند، بجنبید، ما
بهزودی خواهیم مرد. بیایید
از این فرصت دو روزه زندگی
نهایت استفاده را بکنیم.
اما چه اهمیتی دارد که من
بهدنیا آمدهام یا نه، زندگی
کردهام يا نه، چهکسی
هستم، چگونه ادامه
میدهم، کجا هستم،
باید سعی کنم موجودی
کوچک بهوجود بیاورم، تا
او را در آغوش بگیرم،
موجودی شبیه شکل و
شمایل خودم.
بعد مدتی طولانی تنها
بمانم، ناشاد، بیآنکه
بدانم چه دعایی بکنم،
یا به درگاه چه موجودی
دعا کنم. مدتها طول کشید
تا دوباره پیدایش کنم،
شاید زندگی تلاش برای
عشقورزیدن، خوردن،
گریختن از آن چیزها که
موجب جبران اشتباهات
میشود. سکندری خوران
با او روبرو شدم. به امید
آموختن چیزی. او را در
قلب شهر پیدا کردم،
نشسته بر نیمکت، از کجا
فهمیدم خودش است،
شاید با دیدن چشمهایش.
نه، نمیدانم چطور فهمیدم.
از گذشته هیچچیز بهیاد ندارم.
شاید طرف اصلا او نباشد.
مهم نیست، حالا دیگر بهمن
تعلق دارد. ( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
.
یاد دوران کودکی خودم
افتادم... ما تلویزیون
نداشتیم. پدرم رادیو گوش
میکرد... حالا همان صحنهی
نوستالژیک در خانهٔ ملادیچ...
عادت دستور دادن دارد...
صورت سرخرنگش نشان از
فشار خون بالا و کلسترول
دارد... کاندید حملهٔ قلبی،
شباهت به سرباز ندارد.
نامش در بوسنی مترادف با
ترس بود. مستند لشکرهای او
در ژوئیه ۱۹۹۵ که به
کلنل کارمانس ' فرماندهٔ گردان
هلندی ملل متحد، پارس
میکرد. به کارمانس آبجو
تعارف میکند؛ اما نوشیدن
الکل غیرمجاز است. تسلیم
خواستهٔ ملادیچ شده.
ملادیچ جلوی دوربین به
سربازانش توهین میکند...
« خودشیفتهٔ پرخاشگر »
دروغ میگوید که جماعت
مسلمان هدف او نیست...
طبق برداشت صربها از
اخلاقیات این جنگ، دروغ
بهمنظور فریب دادن دشمن،
برای پیشدستی مجاز بود.
« در واقع روراستی احمقانه
بود » بهعنوان فرمانده
ملادیچ جذبه داشت. از دشمن
نمیهراسید. بیرحم، جسور.
ترسناکترین مرد حوزهٔ بالکان.
میگفت « تاریخ مردم
صربستان، تاریخی از نبردهای
شکستخورده است. پس از
شکستخوردن در ناتو ۱۹۹۹
پیروزیشان را تبریک گفت »
پیروزی معنوی. « من برای
پول کار نمیکنم. پاداش من
بقای ملتم است. » جسارتش
برخاسته از شخصیت و
موقعیتش بود. « در دنیای
واقعی زندگی نمیکرد »
هنگامیکه دستور کشتار
هزاران ترک ( مسلمان بوسنی )
را صادر کرد، عدالت برقرار شد!
شب شام خانوادگی... آنا
دخترش دانشجوی سال آخر
شکایت از سردرد کرد... شاید
به نقش پدر در کشتار بوسنی
پی برد. پدری که دستور
میداد و حرف نمیزد... جرأت
نکرد به پدرش بگوید...
« چرا؟ چرا این همه کشتار؟ »
جنگ شغل و دفاع بود...او
نخواهد توانست علت
خودکشی آنا را دریابد... او
پدر قبلیاش نبود... احساس
بیزاری وجودش را فراگرفته...
پدر محبوبش، سنگدل؟...
همان شب، هفتتیر پدرش
را برداشت... ژنرال به سفر
رفت... گفته « هنگام خودکشی
دخترش، از خواب پریده،
احساس خلاء کرده » از نظر
ملادیچ او را به قتل رسانده
بودند... این فکر او را از
مسؤلیت میرهاند. اگر این
تاوان قساوت او بود، خدایان
او را برای تحمل این درد زنده
گذاشتند... از مارس ۱۹۹۴
ملادیچ فراری است.
فصل ۱۲
دگردیسی بیلیانا پلاوشیچ ؛
پلاوشیچ ( بانوی اهریمنی )
به جرم جنایت علیه بشریت
و نقض کنوانسیون ژنو...
به ۱۱ سال زندان محکوم شد.
از سران رسمی پلیس مخفی
و فرماندهٔ ارتش. استادیار
بیولوژی. با هفتاد سال سن.
بیعیبونقص. کت و شلوار
صورتی، یونیفورم پلنگی.
با متانت. حس برتری... بدون
همسر و فرزند. ابتدا اظهار
بیگناهی کرد... و بعد گفت
« با این عقیده که دیگر
هیچگاه قربانی نشویم، بهخود
اجازه دادیم مرتکب این
جنایت شویم »
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
پایان قسمت شانزدهم *
( تا اینجای کتاب، اسمها و
رويدادها و جنایتها رو خوندیم.
این وقایع و اسمها دید ما
رو باز میکنه تا اطرافمون
ببينيم واقعا چهکسانی
آزارشان بهمورچه هم
نمیرسه !!... )
ادامههمداره
قسمت آخر کتاب رو شنبه
مطالعه کنیم. یکشنبه
قسمت اول
خانوادهٔ پاسکال دوآرته
🎓✔️برترین کانالهای علمی فرهنگی تلگرام 🎓✔️
⭐️❤️⭐️❤️⭐️
🤲 ذکرهای شگفتانگیز
@jazbaramashh
📕 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
📜 اشعــار نــاب و ڪمیاب
@moshere
🕊 خسته از پرواز
@aminf16m
🧠 آموزش ذهن و قوانین کائنات
@Shafayezendegiii1
🌍 عجایب جهان
@Ajayibat_j
💰 شکوه ثروت
@shokoh_servat
💎 تکنیکهای جذب ثروت و سلامتی
@Shafayezendegiii2
✍️ آنقدر از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
@aztominevisamtafarsitamamshavad
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
💔 دل تنگم
@eshgeojonon
🖋 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🪜 پله پله تا نور
@shine41
🌧 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
📖 کتاب دانش مطالعه گروهی 📖
@ktabdansh
😄 خنده و شـادی
@shadi_jok
🌸 گیسوی تو
@giisuyetoo
📘 کتاب خوان
@welll_read
🇮🇷 الفبای توسعه فرهنگی
@Alefbaietousee
🔠 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗
@Englishtub
🏨 هتل کتاب
@Hotel_booook
📖 تیکه هایی از بهترین کتاب ها !
@beautifulminds4
🍝 آشپزی مدرن
@ASHPAZXNEMODERN
🎵 هناسه کم
@lavinmozik
👩 مجله زن
@mojalehzan
🌙 ❪ حضرت شعر ❫
@aftabmahtabi
📖 گرامر و مکالمه انگلیسی 𝗚𝗿𝗮𝗺𝗺𝗮𝗿 𝗶𝗻 𝘂𝘀𝗲
@Grammar_in_use25
🌾 کشاورزان موفق
@khridoforosh_y
☕ یک فنجان شعر
@yeekfenjanshear
📝 اشعار پارسی
@asharparsiii
👻 داستانهای ماورایی و ترسناک
@dastan_tarsnak21
💕 اشعار عرفان و عشق
@arfanoashg
🎵 هتل موزیک
@HOTEL_1_MUSIC
📚 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🏠 خانه ی دوست
@khanehy_doost
📝 ادبیات و هنـر چکامـه
@SELMULY
🍔 خوشمزههای رنگین
@Easycooking20
📚 آموزش زبان عربی با متون داستانی
@taaribedastani
🎨 تراپی با هنر
@baharrezinart
✒️ نویسندگان برتر جهان
@Adabiate_art20
🔤 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🇬🇧 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🔬 کانال علمی پرشین ساینس
@scince_persian
📎 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
📜 متنهاے عالے فوقالعادہ ڪوبندہ
@ghanonebawar
🎙 فنبیان (صداپیشگی)
@amoozeshegooyandegi
📚 ڪتابخانه پَرشَنْگْـبوڪ 𝐏𝐃𝐅
@PARSHANGBOOK_PDF
🏙 هفت شهر ؏شق
@Haftshahreeshghh
💬 حرف دل
@dard_penhan88
🪄 کتابخانه جادویی
@kolbe_danaee
🛠 مهارتهای زندگی
@maharathayezendegimahmudi
✏️ ڪارگاہ رایگان نویسندگے
@anahelanjoman
🌟 اشـعـار ناب و ماندگار
@delaviztarin_sher_jahan
🎭 بهترین اشعار کمیاب
@seda_tanha
📜 شعر بهانهای برای عاشقی
@kolbeh_sher_delaviz
📜 شعرناب و ڪوتاه
@sher_moshaer
🏥 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🌙 نجواےعشق
@shabhaytalkh
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🌿 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🔮 علوم خفیه
@olomkhafiyeh
🌙 زیباترین شعر و متن ڪوتاه
@kahkeshan_eshge
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🌿 درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
⭐️❤️⭐️❤️⭐️
1405/7/15
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات
👇
@HHo_bb
1-2 📚🎧
ولی فقط دشمنی دیگران
نیست که ممکن است ما
را از شک کردن به
وضعیت موجود
باز دارد
رسوم اجتماعی حتما
پایه و اساس درستی
دارند
نامعقول بهنظر میرسد
که...
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
قسمت ۲۳
این چیزیکه در بستر افتاده
بود آدم نبود بلکه یک پر
کاه ضعیف بود... « مادرم،
شاید تنها کسی باشد که
دوستش دارم و دارم آزارش
میدهم » آدم باکسیکه
بیشتر دوست میدارد بیشتر
بدرفتاری میکند...
۲ در میان سکوتی عمیق،
کلماتی را تشخیص دادم
« ای عیسی مسیح به ما رحم کن »
در اتاق مادرم پیرمردی
سپید موی روی نیمکت
نشسته بود. با چشمان آبی
نورانی و درشت... لبخند زد.
اکثر مردم اصلا نمیدانند
چگونه بخندند. گرچه به
دانستن هم بستگی ندارد:
این امر موهبت خدادای است
و نمیتواند اکتسابی باشد.
شاید از راه تربیت و اکتساب
و تلاش و مبارزه بر ضد
اخلاق و عادات شیطانی
خود بتوان دگرگونیهایی
در خود بهوجود آورد؛
ممکن است خندیدن آدمی
بهتر شود. آدمی با خندیدن
خود را لو میدهد. یک
خندهٔ خوب باید از پلیدی
رها باشد و مردم اغلب با
سوءنیت میخندند. مردم
نمیدانند چگونه باید
شاد باشند. فقط والاترین
و بانشاطترین طبایع هستند
که نشاطشان واگیر است.
یعنی آدمهای خوشقلب
خنده نباید آدمی را ابله نشان
دهد :/ مخصوصا
دختر خانمها که خیال دارند
مرد مورد پسندشان را
برگزینید. نباید به آنان اجازه
داد که جوانی خام را ریشخند
کنند. اما میدانم خنده
اطمینانبخشترین آزمایش
قلب است.
۳ کنارش نشستم. ...
« پاهایم درد میکند »
« زاهد پیر به گور نگاه میکند،
اما جوان باید زندگی کند »
« زاهد پیر باید با روحیهٔ
تسلیم و رضای سعادتمندانه
از این جهان برود... یک
زاهد باید قانع باشد »
- مانند رمز و راز صحبت
میکنید.
« همهچیز رمز و راز است.
همهجا رمز و راز خداست.
در برگها ... آواز پرنده ...
ستاره ... »
- من به خدا ایمان دارم اما
بشر همهچیز را کشف کرده
یا به احتمال کشف میکند.
شما یک میکروسکوپ بردارید..
« همهچیز به یمن ارادهٔ
خداوند به انسان ارزانی شده.
بیجهت نبوده است که
خداوند نفس زندگی را در
انسان دمیده است؛
● زندگی کن و بیاموز »
« همهٔ انسانها لجامگسیختهاند.
میکوشند جهانیان را به
حیرت بیندازند » « شما
جوان و زیرک هستید، باید
تحصیل کنید. این نقشی
است که برای شما معین شده.
اگر با آدم بدکار روبرو شوید
باید بتوانید به وی پاسخ دهید.
شما را گمراه کند، افکار نارس
شما را آشفته کند »...
با علاقه بهمن مینگریست...
گویی با خودش صحبت میکرد.
« انسان خودش را تنبیه میکند.
شما آنان را ناراحت نکنيد.
شبها دعا میخوانید؟ »
- نه، من این تشریفات را
توخالی میدانم.
« شما اشتباه میکنید..
دعا خواندن کار نیکویی
است. قبل از خوابیدن و
هنگام برخاستن، نشاط
میبخشد » ...
- شما خیلی میدانید و
میفهمید ؛ اما مثل اینکه
دارید هذیان میگویید...
نشنید چه گفتم ...
« مادر، چرا دربارهٔ او چیزی
نگفتی... »
« ... نباید لیزا را فراموش
کنی... » سرخ شد یعنی
متواضع و با حیا... نمیخواست
موضوع ماکارایوانوویچ را
بگوید... خندید، مهربان.
« مسیح نگهدارت باشد »
شوهر قانونیاش، راهب،
ماکارایوانوویچ به او افتخار
کرده بود. فصل دوم
۱ لیزا را فراموش نکرده
بودم... از زمان بازداشت
شاهزاده سرگی، لیزا غیرقابل
تحمل شده بود... از عاشق
بداقبالش گفت؛ « یعنی شما
لکهٔ ننگ ندارید؟ آن را پنهان
میکنید... او مرگ
شرافتمندانه را ترجیح داد... »
یعنی مرد بیمقدار نبود؟ این
دختر بر داوری ما شکاک
بود... در تنهایی رنج
میبرد...گرفتار عشق بود...
عشق زنی نیرومند به مردی
ناتوان. با واسین مشورت
میکرد. به دادگاه سر میزد.
به ملاقاتش میرفت...
( ۲ توضیحاتی دربارهٔ بیماری
پیرمرد... )
۳ بیماری پیرمرد خطرناک و
نومیدکننده بود... برق
نگاهش به برق نگاه مأمورین
یا هیأتهای مذهبی
میمانست. گفت
« ... من تا امروز به آدم
بیایمانی برنخوردم اما
آدمهای دنیادار و دنیاخواه
چرا؛ جاهلها و نادانها، یا
از پستترین طبقه؛ روحشان
در شیرینی کتاب مالامال
است، در صورتیکه در
سرگشتگی باقی میمانند.
بعضیها خود را رها میکنند،
خود را فراموش میکنند.
بعضیها از سنگ سختتر
میشوند. بیعاطفه و پوچ
میشوند و لودگی میکنند.
عدهای از درون کتابها گُل
میچینند؛
مملو از تصورات خود، اما
عاری از تصمیم و اراده اند.
آدم نیازمند نان ندارد،
قادر نیست فرزندانش را با
آن زندهنگهدارد: روی کاه و
یونجه میخوابد. لیکن
قلبش شاد است. گناهکار
است اما شاد است.
اما آن آدم بزرگ بسیار
مینوشد و بسیار میخورد
و بر طلا مینشیند ولی
قلبش جز تیرگی چیزی نیست.
بعضیها دانش فراوان
اندوختهاند اما افسردهاند
و من گمان میکنم آدمی
هرقدر باهوشتر باشد،
اندوهش نیز بیشتر است. »
...جوانخام ص ۵۱۴
فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
ترجمه عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ادامه دارد
نوع نگاه متفاوت پیرمرد
به زندگی و خامیِ جوانخام
( عالی بود این قسمت : )
در عشق و بازی شطرنج
هیچچیز را نمیتوان
پیشبینی کرد.
در آخرین لحظه،
انسان در آن موفق میشود
یا شکست میخورد..
جملهای از کتابِ
نقطهٔ ضعف
نوشتهٔ آنتونیس ساماراکیس
🎼 بشنوید ♡
📚🌒
وَ
اروین_دیوید_یالوم
در کتابِ
وقتی نیچه گریست ؛
مَن
زیستن در میان آدمیان را
از زیستن میان جانوران
خطرناکتر یافتهام...
...
بخش ۹
وقتکشی حکومت اسلامی
تکبعلیزاده در خرداد ۱۳۵۸
دستگیر شد...
کمتر از دو هفته پس از
پیروزی انقلاب، خبر
دستگیری سروان
منیر طاهری ( شرکت در
آتشسوزی سینما و شهید
کردن دو جوان در رودسر )...
چاپ شد. اما او آتشسوزی را
رد کرد. ... یک مقام آگاه به
روزنامهٔ اطلاعات گفته بود
" دستور آتش زدن سینما را
■ جمشید آموزگار داده.
ظاهرآ سرنخهایی پیدا کرده
بودند... زمان میگذشت و
حکومت جز اتهام، گامی روشن برنمیداشت...به شهادت نهتن
نجاتیافته آتش از بیرون
آمده و ■ تیمسار رزمی درها
رو بسته...
● بازماندگان دست به
راهپیمایی زدند و
■ حجتالاسلام جمی گفت
صبر کنید تا عاملین شناسایی
بشن... دیگه تا ماهها خبری
نشد.
■ خمینی به اسدالله مبشری
گفت « دادگستری باید بر
اساس اصول شرع بنا شود و
در دیوان عالی کشور هم
یکنفر از علمای شرع باشد »
■ خمینی همهٔ قوهٔ قضائیه را
در چنگال خود گرفت...
● قضاوت افتاد دست ملایان
ابزاری در دست حاکم کشور.
محاکمهٔ مخالفین سرعت
گرفت ( کودتای نوژه و فرقان ) حجتالاسلام علیاکبر ناطق نوری
* بادیگارد خمینی " قضاوت
فرقان را به عهده داشت...
■ آیتالله بهشتی گفت
« انقلاب شده، خودت قاضی باش »
به قدوسی گفته؛ زود سر و ته
قضیه رو جمع کن...!
آخوندها حکومت را حق خود
میدانستند.
بخش ۱۰ بازماندگان پیگیر
بازماندگان نمایندگانی
داشتند و وضع کشور و
اعدامها اونا رو راضی نکرد...
و پرونده به اهواز رفت...!!
اعزام بازپرس و ... هیچ!
● حال کانون وکلا اعلام
آمادگی کرد و به خمینی و
دستگاه قضایی اعتماد نبود...
تحصن شد و نامه نوشتند...
آیا سزاوار است به شکایات
رسیدگی نشود و ارعاب
و تهدید؟!
فقط یکبار بهشتی و
دکتر شریعتی رفتن آبادان.
همین!
تکبعلیزاده دستگیر شد و هیچ!!
تمام این بخش در روزنامههای
کیهان و اطلاعات نوشته شده...
نشریهی پیکار در مورد
بستنشستن بازماندگان نوشت.
( سخنان مادران داغدار...؛
چه میدانم لابد دستخودشان
در کار است... دست امام را
هم بوسیدم اما...! )
مسؤلان مملکتی با وعدههای
رذیلانه تا فاش نشدن ماجرا
سکوت!
■ محمد صفوی فعال کارگری
و عضو سندیکا به جرم اخلال
و اغتشاش به اعدام و بعد به
حبس ابد محکوم شد میگوید
« تکبعلیزاده را در زندان
دوبار دیدم. آلت دست
اسلامگرایان و قربانی
مغزشویی گروهی از نوع
فدائيان اسلام بوده.
سخت پشیمان بود »
اخبار آتشسوزی به بیرون درز
کرد... ■ مصطفی آبکاشک
رهبر سندیکای کارگری
جزوهای نوشت که در اختیار
روزنامهٔ انقلاب اسلامی
وابسته به بنی صدر قرار گرفت
... بعدها جعفر سازش نامهای
از تکبعلیزاده خواند؛
پاسخ خمینی؛ به حجتالاسلام
جمی رجوع کنید... نجات
پیدا میکنید... بازماندگان
از آیتالله علی تهرانی
شاگرد برجستهٔ خمینی...
خواستند قضاوت کند...
تهرانی با لحن تند در دفاع از
حق مخالفان حکومت و انتقاد
از خمینی، بهشتی، خامنهای
در دل مردم جا گرفت...
منتظر ماند اما هیچ...
دیدار سازش با فرح، سبب
شد قربانیان را عوامل
حکومت پیشین بدانند.
بخش ۱۱
دست خمینی و شاگردانش
در فتنه
سه گزینهٔ دخالت شخصیتها،
رهبران مهم سیاسی و
تصمیمگیری خمینی در پنهان
ماندن حقايق...
در این فصل، ردپای عناصر
دخیل ... بدنام شدن آیتالله
منتظری گرچه طرفدار
حکومت فقیهان بود و در
زندان. آیتالله تهرانی در
گفتوگویی با محمد نوریزاد
گفته موقع آتشسوزی در
سقز تبعید بوده. نوری همدانی
گفته آتشسوزی کار
روحانیت است.
میپرسید چرا؟
گفته چون خوزستان ساکت است
و با انقلاب همراه نیست. یعنی
« تحریک مردم و شرکت نفت »
... سیدعلی اندرزگو در ترور
حسنعلی منصور، نخستوزیر
شاه دست داشت...
« ۱۴ سال زندگی مخفی و
هویت ساختگی... رفتوآمد
به عراق، سوریه، لبنان و تماس
با فلسطین » ... مقامهای
امنیتی حکومت شاه اعلام
کردند حکومتهای تندرو
در آتشسوزی رکس
همکاری داشتند.
آنچه در مورد اندرزگو
میخوانید همگی با استناد
به اسلامگرایان است.
اندرزگو از مراجع تقلید فتوا
داشت. وارد کردن اعلامیههای
امام به داخل کشور.
پنج روز پس از آتشسوزی
به دام مأموران ساواک افتاد
تیر خورد و جان باخت...
امام دستمال را روی چشم
گذاشت، فرمودند شهادت
ایشان سنگین است. اگر ده
نفر مثل آسید علی داشتیم،
میتوانستیم دنیا را زیر
سلطهٔ اسلام ببریم.
●گروه فرقان گویا
عملیاتی علیه جمهوری اسلامی
انجام میداده...
اطلاعات بیشتر را سرچ کنید.
با مطالعهٔ این قسمت
... شعری از ملکالشعرای بهار
تا جهان باقیست
باقی باد ایران بزرگ
دوستانش کامیاب و
دشمنانش نامراد...
《 منابع در دیدگاه 》
📌 فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌 نوشتهٔ مجید احمدیان
.
شکنجه،
در الهیات بهکار میرود،
نه در ریاضیات.
زیرا ریاضیات با علم سر و کار
دارد،
اما در الهیات، تنها
عقیده وجود دارد.
بنابراین هنگامیکه پی میبرید
از تفاوت آرا عصبانی هستید،
مراقب باشید احتمالآ با
بررسی بیشتر درخواهید
یافت که برای باورتان،
دلایل تضمین کنندهای
ندارید...!!
برتراند راسل
🧨✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🧨
☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود،
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
...
داستان شب 📝
۱۱ صدای حرف زدن خودم
را خواهم شنید.
از دوردستها، حرف زدن
از لمبرتها، ذهنی سرگردان،
بسیار دور از اینجا، از دل
ویرانههای ذهنم. بعد خانم
لمبرت در آشپزخانه تنها ماند.
از جا بلند شد و شعله را با
فوت خاموش کرد. روز کار و
زحمتش به پایان رسیده است،
درونش سپیدای دیگر آغاز
میشود، از ژرفای چاه این
خستگی و درهمکوبیدگی
بیپایان، آه و افسوس او
بیوقفه از نهاد برمیآمد.
پنج سال بود اوضاع به همین
منوال گذشته بود. وقتی
همهچیز بد بود، چنگ زدن
به آن میز فرسوده برایش مفید
بود، در را باز کرد و بیرون را
نگاه کرد. از ماه نشانی نبود
اما ستارگان میدرخشیدند.
زنجیر را قاپید، سطل ته چاه
بود. ذهنش تودهای درهم
فشرده از سؤالات بود.
بعضی از افکار به دخترش
مربوط میشد. همان نگرانی
جزئی. صدای راه رفتن
مادرش را که شنید نزدیک
بود از جا بلند شود. تصمیم
گرفت حرفی را که ساپو به
او زده با او درمیان بگذارد.
همین که قصد دارد برود و
دیگر برنگردد. ملال مرگبار.
یکروز در مورد کُنایش از یک
یهودی سؤال کردم. مربوط به
دورهای است که پی آدمی
میگشتم که به من وفادار باشد
بعد چشمانم را باز کردم تا
درخشش آنها به پای تمام
ناگفتههای بینمان محسور شوند. صورتهایشان بهمن چنان
نزدیک بود که بازدم داغ نفس
را حس میکردم. حالا که دیگر
هیچ استفادهای برای او ندارم
نامش را میگویم. جکسون.
جای تأسف دارد که گربه یا
سگ پیری نداشت. یک
طوطیای صورتی خاکستری
برای پیشکش. سعی میکرد
به پرنده یاد بدهد، بگوید؛
نیهیل این اینتلکتو ' این سه
کلمه را پرنده بیان کرد اما
محدودیتهای این کار برای
حیوان بیچاره خیلی زیاد بود
و فقط زنجیرهای از جیغهای
نامفهوم بود. جکسون سر
پرنده غرغر میکرد، تا
حیوان وادار شود یکبار
دیگر سعیاش را بکند و
جمله را بگوید. بعد پُلی
خشمگین میشد و به گوشهٔ
قفس پر میکشید. قفس
خیلی قشنگی بود. با همهٔ
امکانات؛ شاخههای مصنوعی،
تابها. اگر من جای پرنده بودم،
جکسون مرا گوسفند مرینوس
صدا میکرد. شاید بهخاطر
ظاهر فرانسوی. نمیدانم.
ارتباط من با جکسون چندان
دوامی نداشت. میتوانستم
دوست او باشم. اما متأسفانه
من از نظر او نفرتانگیز بودم.
همان نظری که همهٔ روسپیهای
دیگر در مورد من داشتند. بعد
سعی کردم در میان
نژادپرستهای پست برای
خودم یار غاری انتخاب
کنم.
نژادهای سرخ، زرد، شکلاتی.
اگر دسترسی به طاعونزدهها
سهلتر بود، سراغ آنها
میرفتم. جذب کردن،
ذرهذره پیش رفتن، موذیانه
چشم دوختن، با تپش سنگین
قلبم. حتی در ارتباط با
دیوانهها نیز شکست خوردم.
فعلآ مسأله این است که
همچون کودکی، سالخوردهها
وجودم را از شگفتی و ترسی
توأم با احترام پر میکنند.
حالا صدای داد و فریاد بچهها
مات و مبهوتم میکند. اگر
اختیار بدنم در دست خودم
بود، بدنم را از پنجره
میانداختم بیرون. اما
شاید آگاهی از ناتوانیام باعث
شده چنین فکر جسورانهای
کنم. همهچیز بههم وابسته
است. من به زنجیر کشیده
شدم. نمیدانم در کدام
طبقهام. شاید در طبقهٔ نیم
باشم. صدای پلکان و خیابان
هیچ سرنخی بهدستم ندادهاند.
تنها میدانم آدمهای زندهای
بالا و پایین سرم وجود دارند.
پس میتوان نتیجهگیری کرد
که در زیرزمین نیستم. و مگرنه
اینکه آسمان را میبینم و
پنجرههای مشرف به پنجره.
اما اینها هیچچیز را ثابت
نمیکند. و من هم دوست
ندارم چیزی را ثابت کنم. اما
صداهایی از پایین و گامهایی
از بالا نشان چه هستند؟
خلاصه در کدام طبقه هستم.
درواقع به هیچ نقطهٔ روشنی
نخواهم رسید. هیچ سند و
مدرکی این تصور را ثابت
نمیکند. اين نتیجهگیری که
قربانی توهمات خود هستم
نیز نتیجهگیری است که در
موردش مردد هستم. بر این
باورم که در این خانه کسانی
رفتوآمد میکنند و باهم
حرف میزنند. نوزادانی که
والدینشان آنها را از این
طرف به آن طرف میبرند.
ضرورت تأیید آن نیز مایهٔ
سرخوردگی است و این که
من مردهام. شاید در همان
جنگل جان دادهام و حتی
پیش از آن. اما عقل سلیم
بهمن میگوید نفسم هنوز
بند نیامده. و در تأیید این
نگرش، مسئلهٔ تودهٔ اموالم،
سیستم تغذیه و دفعم، آن
زوج روبرویی، آسمان بیثبات
و غیره. بله. همین نور را
درنظر بگیرید. اینجا هم
شب و روز دارم. مثال،
هیچچیز مثل مثال نیست.
اما پیش از آنکه موضوع
را رها کنیم و به موضوع
بعدی برسیم، وظیفهٔ خود
میدانم که بگویم این مکانی
که در آن هستم هیچوقت
روشن نیست. واقعا هرگز
روشن نیست. نور آنجاست.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
📣بسه اقا ما ی اشتباهی کردیم 2 روز پیش لینک یک لیست ViP رو گذاشتیم، دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
/channel/addlist/YYg8JR9zeBA1YmRk
اخرین باره میزارم⛔️
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
2⃣
طبق اسناد، کارلو سیلیویا به
بسیاری از افسران روس،
اجازهٔ ورود و خروج به این
خوابگاه را داده بود تا به
دیدار دختران جوان لهستانی
این خوابگاه بروند.
کنستانسیا به توصيهٔ مادرش
از زیبائی خود بهخوبی
برای جذب مردان موفق و
ثروتمندی که به تماشای
اپرا میآمدند، استفاده
میکرد.
مردانی که شوپنِ جوان
توانایی رقابت با آنها را
عملا نداشت. در نتیجه
هیچ ابراز عشقی به
کنستانسیا نمیکرد.
با وجود آنکه او را
عميقا خواهان بود و با
او ارتباط عاطفی داشت.
پدرش اصرار داشت که
او ورشو را هرچه
سریعتر ترک کند.
اما شوپن مدام تاریخ
حرکتش را به تعویق
میانداخت.
او در مورد اوضاع پیشآمده
در نامهای به دوستش
چنین نوشت:
« تیرهبختی من این است
که پیشاپیش فرد ایدهآل
خود را یافتهام. کسیکه
شش ماه است وفادارانه
به او در اجراها خدمت
میکنم. بیآنکه چیزی از
احساساتم به او بگویم.
کسیکه هر شب در
رؤیاهایم او را میبینم.
کسیکه الهامبخش بخشِ
آداژیوی کنسراتوی من و
همچنین والس کوچکی
بود که امروز صبح برایت
فرستادم... »
چیزی که کنستانسیا را در
آن مقطع بسیار خوشحال
میکرد این بود که بازیگر
اصلی یک نمایش اپرای
جدی باشد و هنر خود را
به نمایش بگذارد.
شوپن جوان که پیانیست
با اعتباری در گروه بود
با برخی از اجراکنندگان
اپرا صحبت میکرد که
از کنستانسیا تست بگیرند
و به او نقش بدهند، اما
هیچکدام فایدهای نداشت.
طبق نامههایی که شوپن
به دوستش
« تیتوس » نوشته است
او خواهان ازدواج با
کنستانسیا بوده است.
اما هیچ سندی مبنی بر
اینکه عشقش را به
کنستانسیا بهشکل جدی
ابراز کرده باشد، در دست
نیست.
او رابطهٔ عاطفی عمیقی
با کنستانسیا داشته
ولی از ابراز مستقیم
درخواست ازدواج طفره
میرفته است و همین
باعث عدم اعتماد
کنستانسیا به عشق او
بوده است.
در نهایت با توجه به اصرار
پدر، شوپن مجبور به رفتن
از ورشو میشود.
در ۱۱ اکتبر ۱۸۳۰
کنسرتی برای خداحافظی
از شوپن برگزار میشود.
در این مراسم اپرای
« بانوی دریاچه » از
روسینی " اجرا میشود و
کنستانسیا یکی از
نقشهای اصلی این
نمایش را بازی میکند.
بعد از این مراسم، به
نشانهٔ یادگاری،
فردریک شوپن و کنستانسیا
گلادکوفسا انگشترهای
خود را باهم تعویض
میکنند. کنستانسیا در
دفتری که دوستان شوپن
برایش جملهای نقل میکردند
تا در سفر، بهیاد آنها باشد،
جملاتی را با این مضمون
برای شوپن نوشت:
« بهیاد داشته باش... در
سرزمینهای بیگانه ممکن
است قدر تو را بیشتر
بدانند، اما نمیتوانند بیشتر
از ما، تو را دوستبدارند. »
آشنایی با
#مشاهیر_هنر 🎭🎼
سادگی، هدفِ نهاییِ
هنرمند است. پس از
نواختن حجم گستردهای
از نتها، سادگیست که
بهعنوان اوج پاداش
هنری، پدیدار میشود.
🤹♂ #فردریک_شوپن
ادامه...
... قسمت ۱۷ و پایانی
فصل ۱۳
چرا به هیولا نیاز داریم
جنگ زندگی مرا دگرگون
کرد. دنیای من به یک
کرواسی تقریبا همگن
محدود شد.
اکنون در سوئد زندگی
میکنم. کتابهای من درباره
دیدگاههای قربانیان بود.
آیا به راستی میتوانیم
جنایتکاران جنگی را درک
کنیم؟ میگفتند
« چرا به آنها علاقهمندی؟
آنها هیولا هستند. »
یک پرسش اساسی:
« چگونه چنین جنایاتی
ممکن شد؟ »
ما از هیولاها فاصله
میگیریم. آیا کمی اختلال
شخصیت ( یا نوعی از
شخصیت خاص ) سبب
ستمگری انسان میشود؟
ماهیت رفتار آنها همانقدر
نگرانکننده شده است که
همیشه بوده. هرچه
بیشتر به موضوعات شخصی جنایتکاران جنگی میپردازم
کمتر باور میکنم که
« هیولا » باشند. چه
اتفاقی میافتد که اگر
آنها افراد معمولی، درست
مثل ما باشند، که در
شرایطی ویژه قرهر گرفتند
و تصمیمات غیر اخلاقی
گرفتند؟ میپرسید
« آیا این یک انسان است؟ »
حس میکنید آنها را از خود
میدانید. زشت یا زیبا،
حیرت میکنید، یک راننده،
یک کشاورز، یک معلم،
چطور ممکن است؟ ترس
برتان میدارد.
" اروین اشتاوب "
« شری که از تفکر معمولی
سرچشمه میگیرد و بهدست
افراد معمولی عملی میشود،
هنجار است نه استثنا. »
قساوت جنگ هنجار است،
از شرایط... چگونه مردانی
معمولی که به لحاظ ذهنی
سالم و باهوش بودند،
عامل شرارت شدند؟
یک سوال ؛ چگونه همسایه
خود را دشمن میپندارید؟
بیزاری و انزجار. باید دلیلی
پذیرفتنی باشد. وظیفه
تبلیغات تجسمبخشیدن
به این حس است که
تهدیدی از سوی دشمن
وجود دارد « انزجار »
آنها دیگر نام و چهره نیستند،
دشمن هستند. اگر ثابت شده
باشد که دشمنان ما دیگر
انسان نیستند، دیگر موظف
به رفتار انسانی با آنها نیستیم.
در آلمان، در آن زمان،
بهتدریج، ضد یهود بودن
تبدیل به شیوه رایج تفکر و
رفتار شد. در کرواسی هم
مانند آلمان، ابتدا به
احوالپرسی با فردی از ملیت
دیگر پایان دادید، شاید
میترسیدید دیگران شما را
در حال تایید او ببینند.
واقعیت ؛
« یکسانسازی ملی؛
رویگردانی از حقیقت؛
جداسازی و پاکسازی
دیگران؛ جنایت جنگی »
شمار افرادی که قادر به
مقاومت هستند
انگشتشمار است...
روگردانی یا سکوت بهمعنی
همدستی با سیاست است.
تمام آحاد ملت، نمیتوانند
مجرم فرض شوند، اما تمام
ملت، هم به لحاظ سیاسی و
هم اخلاقی بهراستی
میتوانند مسول جنایات
جنگی قلمداد شوند.
حمایت آلمانها از هیتلر؛
رای گیری میلوشویچ یا
تودیمان = پاکسازی قومی
صربها. محاکمات نه تنها
برای کشتهشدگان که برای
زندگان نیز اهمیت دارد.
فقط یک سوال ؛ « اگر من
جای آنها بودم چه میکردم؟ »
کلام آخر
کلام آخر: برادری و اتحاد
امروز در بازداشتگاه لاهه،
گوران یلیسیچ و تیهومیر
بلاشکیچ، داریو کوردیچ،
اهمیت نمیدهند غذایشان
بوسنیایی باشد یا صربی یا
کرواسیایی. وقتی نوبت
غذای خوب باشد، آنها
ملیگرا نیستند. در تعطیلات
و تولد کنار هم غذا میخورند.
و دیگران... کنار هم روزنامه
میخوانند. آنها منظور هم
را میفهمند. صحبت
میکنند، کتاب میخوانند.
سیگار کشیدن هم مجاز است.
« تقریبا انگار در تعطیلات
و در هتل هستند »
ملیتهای مختلف باهم
کنار آمدهاند. آشکارا به
توافق رسیدهاند. چیزی
که در وطن، تنها در خواب
میتوان دید. چگونه امکان دارد؟
« انسان باید سازگار شود
و زنده بماند. » دیگر
در یوگوسلاوی برادر و
متحد اثری بهجا نمانده
است، مگر در این زندان.
برادری و اتحاد بین
دشمنان قسمخورده.
« میپرسید جنگ برای
چه بود؟ » پاسخ معلوم
میشود « برای هیچ. »
ص ۲۱۰
پ.ن هیولاها در جنگ
ساخته میشوند و در
خدمت اربابان جنگ
به کشتار و اعدام
روی میآورند برای؟!
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
نازیلا محبی / نشر ستاک
پایان.
همه عالم
تن است و
ایران... دل.
< مدار ایچ
اندیشهٔ بد بهدل
همه شادی آرای و
غم برگسل >
نظامی گنجوی
کسبِ فهم از جهان...
اندیشه برانگیزترین موضوع
دربارهٔ تفکر برانگیز ما
این است که
" ما هنوز نمیاندیشیم "
#مارتین_هایدگر
مل تاپسون؛
هایدگر ادعا میکند
ما پیش از آنکه بشنویم،
میفهمیم!
و بر اساس فهم پیشین
است که میتوانیم چیزی
را بهعنوان چیز دیگر بشنویم
و معنی کنیم!
اول میفهمیم و بعد
میشنویم!!
عجیب نیست؟!
و هایدگر معتقد است که
ما آن چیزی هستيم
که انتخاب میکنیم و
دارای ماهیت ثابتی نيستيم.
هنگامی میشود گفت شما
دارید به روشی اصیل
زندگی میکنید که ؛
هر موقعیتی را همانگونه
که پیش میآید، درنظر
گرفته و ماهیت حقیقیِ
خود را از طریق رفتار و
طرز برخورد خود
بروز دهید. در غیر
اینصورت شما دارید سعی
میکنید که از ترس و
اضطراب خود، با تن دادن
به آنچه دیگران از شما
انتظار دارند،
فرار کنید.
دربارهٔ هایدگر
بیشتر میخوانیم *
@ktabdansh 📚
🛑تا حذف نشده عضو بشید🔷
✅برای داشتن مجموعه کانالهای علمی فرهنگی آموزشی در مدت محدود،
وارد شوید.💟🔰
.
انسانِ اشتباه،
زندگی از دست رفته است.
وَ
بَهای
شناختِ
عدهای از انسانها،
هَدر رفتنِ
عُمر است💬
از همه وحشتناکتر
این بود که فهمیدم
تا بهحال ندانستهام
کیستم.
خود را نشناخته بودم
و از این پس هم
نخواهم شناخت. ...
تنگنا 📓
لیانید آندرییف
تویِ دَستش چیزی را
بلند میخواند؛
با خرافههای بزرگ بجنگ،
بیواهمه با دشمنات
روبرو شو
ان اچ کلاین بام
...
داستان شب 📝
۱۲ واقعا هرگز روشن نیست.
نور آنجاست، آن بیرون، اما
از پنجره به داخل نمیآید.
نوری سربیرنگ که سایه
ایجاد نمیکند. برای مثال،
ایمان دارم که زیر تختم به
اندازهٔ سقفم روشن است.
البته میپذیرم که این حرف
چندان روشنگر نیست.
نور ربطی به اوقات متفاوت
روز ندارد. چگونه است که
فضای کوچک من اندکی روش
نمیشود. چگونه است که ماه،
آنجا که قابیل، خمیده در زیر
فشار و در رنج و زحمت است،
هرگز نورش را بر صورت من
نمیپاشد؟ کسانیکه به این
ساعات و طلوع و غروب آنها
اطمینان دارند و برنامهٔ
زندگیشان را بر اساس آنها
تنظیم میکنند، کسانیکه
میدانند همیشه احتمال
گرفتن ابرها هست، دیر یا
زود همین ابرها دور میشود
و نور من نیز.
من نیز زمانی آن بیرون زندگی
کردهام. این واقعیت هرگز
برگشتپذیر نیست. اما کسی
باید بهمن چراغی بدهد.
متوجهید؟ Mem, بین
وسایلم دنبال کبریتی بگرد
و ببین روشن میشود یا نه.
فضای اطرافم دوباره آهسته
آهسته ارتعاش مییابد.
اینها فقط در سر من میگذرد.
بهنظر میآید تمام وجودم در
سرم گنجانده شده. سطح
پیرامون من از جنس استخوان
سفت و سخت هستند. آیا
در داخل جمجمه خلاء وجود
دارد. ناتوانی من در نهایت حد
و اندازهای دارد. خوشبختانه
مسئله به پلک مربوط نمیشود
چون آنچه میبایست پوشیده
میشد روح بود. همان روح
عبث که مورد انکار قرار
میگرفت. چه بداقبالیای،
حتما مداد از لای انگشتانم
سریده، این گم کردن مداوم
مداد شاید برایم مفید باشد.
شاید بانشاطتر بشوم.
شاید حالا خیلی دیر شده،
یا شاید مرا بهسمت راهحل
در باب نتیجهگیری اسفانگیز
سوق داده؛ منظورم ماجرای
مالون ( نامی که درحالحاضر
دارم ) و آن ماجرای دیگر
است. چون مابقی ماجرا
هیچ ربطی به من ندارد.
هریک بهنوبهی خود در پس
خویش سعادتِ غیاب و
عدم را برجا میگذارد.
هرازگاه تلاش کردهام مدادم
را پیدا کنم. سبز رنگ، پنج
یا شش ضلعی، در هر دو
سو نوک دارد. کوتاه است.
و معمولا آنها را میمکم.
عاشق مکیدن هستم. به
این ترتیب مداد، روز به روز
کوچک و کوچکتر میشود.
و هنگامیکه از مدادم هیچچیز
باقی نخواهد ماند، جز تکهای
بسیار کوچک که نمیتوان
آن را در دست نگهداشت.
نوکی سخت و نمیتوان آن
را بدون فشردن بر سطح
کاغذ بهکار برد. آه، بله،
من هم تفریحهای خاص
خودم را دارم. مداد دیگری
هم دارم، ساخت فرانسه
است، مدادی استوانهای شکل
که از آن استفاده نکردهام.
وقتی دنبال مداد میگشتم
کشف عجیب کردم. کف
اتاق سفید میشود. با احساس
نگرانی سطوح بزرگ دیگری
را بررسی میکنم. و من با
خودم میگفتم برای همیشه
از دست رفتهام. سطوح
عمودی و افقی. نمیدانم
چه هنگام بود که سفید شده
بودند. در کل به باور من، اشیا
در گذر تدریجی زمان، سیاه
میشوند. به استثنای بقایای
فانی ما. فضای اتاق
کمافیالسابق خاکستری رنگ
است. همهچیز در دل سیاهی
محو میشود. البته بهجز
پنجره که حکم ناف مرا دارد.
وقتی این کورسوی نور بمیرد
خواهم فهمید دقیقا کجا
هستم. بهوضوح بهیاد دارم
که کاغذ دیواری را میدیدم.
پوشیده از طرح تودهٔ رو به
پژمردگی گلهای رز، بنفشه
و گلهای دیگر. در سرتاسر
زندگیام هرگز آن همه گل را
یکجا نديده بودم. اما
حالا انگار همهٔ آنها محو
شدهاند. بدون کوچکترین
نشان و اثری. بله، من در
حال رکود و سکون کورمال
کورمال در جستجو بودهام.
تصور اینکه عاقبت ماهیت
راستین رنج و محنتهای
پوچ و عبثم را دریافته بودم،
اما نه آنقدر که ضرورت
سرزنش و ملامت کردن
خود را احساس کنم.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
شمس لنگرودی نوشته:
صبور،
مثل درختی که
در آتش میسوزد و
توان گریختن ندارد ؛
حیرتزده،
چون گوزنی که
شاخهای بلند در
شاخه گرفتارش کردهاند ؛
همه، این روزها این چنینیم...
.
افسردگی چیست ؟ 🎦
یکی از چیزهایی که
« افسردگی »
اغلب انجام میدهد
این است که شما را به
« احساس گناه » دچار
میکند.
افسردگی میگوید
« خودت را ببین،
با زندگی خوبی که داری،
نامزد/ شوهر/ زن/ بچه/
کاناپه/ سگ/
دنبالکنندگان توییتری/
با کار خوبی که داری،
با نداشتن هیچ مشکل
جسمی، با اینکه قرار است
تعطیلات به... بروی، با
اینکه قسط خانهات
تمام شده،
با هر چیزیکه داری... »
در واقع افسردگی
میتواند با در بیرون
درست بودن اوضاع
تشدید شود،
[ چون ] شکاف بین
آنچه احساس میکنید و
آنچه انتظار میرود،
وسیعتر میشود.
یک نکتهٔ آزار دهنده
در مورد افسردگی
این است که فکر کردن
دربارهٔ زندگی
اجتنابناپذیر است.
افسردگی از همه ما
« متفکر » میسازد.
وقتی هر ذره وجود شما
هراسان است،
راه رفتن بهتر از
ایستادن است.
وَ به « دویدن »
معمولا بهعنوان
کاهشدهنده افسردگی
و اضطراب اشاره شده.
📚🎧 کتابِ صوتی
دلایلی برای زنده ماندن
نوشته مت هیگ
از نکتههای جذاب این کتاب،
بحث و گفتگویی جنجالی
است که نویسنده میانِ
خودِ اکنون و خودِ پیشیناش
ارائه میدهد.
در حقیقت خود پیشین
نمایندهٔ روحیهٔ افسرده و
ناامیدانه است که دائما
به همهچیز نگاه منفی دارد
و خود اکنونش نسخهٔ
بهبودیافته و امیدوار
به زندگی است که ارزش
حقیقی زندگی را
دریافته است.
دلایلی برای زنده ماندن
نامزد نهایی جایزهٔ
کتاب سال واتراستونز
انتخاب شده است.
درک کنید آنچه بهنظر شما
آسان است - مثلآ رفتن به
یک مغازه - ممکن است
برای یک افسرده، تلاشی
غیرممکن باشد.
من مدام در دل ترس
زندگی میکردم..
✍ مت هیگ 🏴
...
مطالعه گروهی 📖
قسمت ۱۰
اگر چنین برنامههایی
فراتر از برنامهنویسی باشد،
یا ۶۴ کیلو بایت، چشم انسان
همراه با کامپیوتر ده گیگا
نرونی جمجمه بهتر انجام
میداد.
● یک راهش هم اینه که
ویژگیهایی را که بهدرد
میخوره به کامپیوتر بدیم
و شبیه آنرا انتخاب کنه.
« طبیعت برای انتخاب به
محاسبه نیاز نداره جز در
مواردی خاص »
¤ عزرائیل بیرحمی است.
البته دلایل بقا را نباید
دستکم گرفت. برای اینکه
شبیهسازی کامپیوتر را
جالب کنیم باید ویژگیهای
تعریف شده را کنار بگذاریم.
برنامهنویس معیارهای
آسیبپذیری یا در معرض
خطر بودن را تعیین نمیکنند.
مثل بعضی بازیهای
کامپیوتری... • شخصی که
کنترل بازی را در دست دارد
خودش را هم جزئی از آن
میداند...
•°• حشرههای وحشی
احتمالا باعث تکامل شکلهای
حشرهمانند میشوند.
" زنبورها در گذشته باعث
تکامل گل ثعلب * ارکیده،
شدهاند. زنبورهای نر گرد
گلها را که شبیه تکامل
انباشتی است جابهجا کردند.
● بینایی حشره با چشم ما
تفاوت دارد. ممکن است
تصاویر روی صفحهٔ کامپیوتر
را نبینند. کامپیوتر دقیقا کاری
را که از او خواستهاید میکند،
خلاقیتی ندارد.
¤¤مثل اینکه بگوییم شکسپیر
هیچی ننوشت جز آنچه
معلمش به او یاد داد.
- کلمه. من برنامهٔ کامپیوتری
تکامل را نوشتم. هیچ هدف
دوری را درنظر نداشتم.
من ژن حشرات را نمیتوانستم
بگیرم. فورا برنامه را تغییر
دادم. اما حشرهها از دست
رفت. یکبار مراحل تکامل را
گذرانده بودند. من ژنهای
مبدأ را میشناختم، تصویر هم
داشتم ولی انگارهبندی آنها را
نمیدانستم. □ در مسیر
تکاملسرزمین بیومورفها
پیدایشان کردم. با وجودی
که برنامه را به دقت
نوشته بودم، اما برای
موجودات حاصل از
تکامل برنامهای نداشتم.
کنترل تکامل خارج از دستم
بود.
● آیا ناتوانی برنامهنویس
در کنترل یا پیشبینی سیر
تکامل در کامپیوتر نوعی
تناقض است؟
راهحل؛
مجموعهٔ مشخصی از
بیومورفها وجود دارد.
هر کدام فضا دارند، در جای
خود. انگارهبندی ژنی آن را
بدانید، پیداش میکنید.
و در فضای خاص،
همسایگانش بیومورفها
در یک ژن با او تفاوت دارند.
و حالا من ؛ انگارهبندی ژنی
حشرههایم را میدانم و به
کامپیوتر جهت تکامل آنها
را سوق میدهم.
آدم احساس میکند
چیزی آفریده. اما در اصل
شما آن را پیدا کردهاید.
اما با تصادف و جستجوی
بیهدف نمیتوان راه بهجایی
برد. خوشباورها فکر میکنند
که کامپیوترهای شطرنجباز
همهٔ حرکتهای مهرهها را
بررسی میکنند. ولی اشتباه
است. □ یعنی ؛
« میلیاردها حرکت!! » برای
نوشتن شطرنج راههای
دیگری هست.
میپرسید چطور؟
« انتخاب انباشتی در انتخاب
مصنوعی در کامپیوتر و انتخاب
طبیعی در دنیای واقعی »
مثل نظر پالی ' در طرحهايش...
بازی قایمباشک خلاقیتی
نداره چرا؟ چون فضا کوچيکه.
اما وقتی فضا بزرگ باشه،
فرایند جستجو حسابشدهتر
است. مثل نمونههای
بیومورفها. شطرنج و
خلاقیتی در انتخاب طبیعی،
یا همان ساعتساز نابینا.
باید سرزمین بیومورفها را
مجسم کنید.
در قسمت بعد میخوانیم.
📚 ساعتساز نابینا
✍ ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار
متن قابل توجهی از
الیزابت کدی استانتون ؛
" زن " حتی یک لحظه
از آزادی خود
را هم مدیون مذهب نیست...
الیزابت استانتون
مشهورترین مدافع حقوق زن
در قرن نوزدهم.
از مهمترین آثار او
( کتاب مقدس زنان )
که بهشدت مورد بحث و
انتقاد فعالان محافظهکار
قرار گرفت.
کتابدانش