1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
آنکه دائم
از دشمن سخن میگوید
خودِ دشمن است..
👤 برتولت برشت
...
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۸.
سقراط داستانی تعریف میکند از
دیوتیما ( کاهنه ) :
سادهترین تعریف عشق آن است
عشق نه نیک است نه زیبا...
فضای میان خدایان و انسانها را
در وجود خویش پر کرده و
پیشگوییها و برکت و بخشش
را بهوجود آورده...
گفت: مگر لازم است آنچه زیبا
نیست، زشت باشد؟
باور درستی که نتواند منطق خود
را اثبات کند، دانایی نیست، اما
چون شناخت بهحقیقت است،
نادانی هم نمیباشد و این فاصلهٔ
میان دانایی و نادانی است.
عشق، محتاج است و نیازمند و
در آرزوی خوبی... و کسیکه
بهرهای از خوبیها ندارد چگونه
تواند خدا باشد؟
... اروس، واسطهایست میان
خدایان و موجودات فانی...
توان و قدرت او در چیست؟
نیازها و نیایشها را بهپیش
خدایان میبرد... وحدت و
یکپارچگی ایجاد میکند و فردی
که از این رمز آگاه باشد، فردی است آسمانی...چون آفرودیت تولد یافت، پوروس(خدای چارهجویی) و
متیس(خدای خردمندی)
و پنیا(خدای تهیدستی) در این
جشن حضور یافتند و ... پنیا
اروس را بارور کرد و عشق پدید
آمد ... عشق از مادر خود تهیدست
است و از پدر شکارگری زبردست.
هرلحظه چاره میاندیشد... نه به
خدایان شباهت دارد نه به آدمیان
... گاه پژمرده و گاه سرزنده...
پس عشق نه تهیدست است، نه
توانگر... در دانایی و نادانی هم
همینطور... آنکه نه فضیلت دارد
و نه دانش، به آنچه هست
خرسند است... اما عشق، طالب
حکمت است ...
جویندگان دانایی چهکسانیاند؟
کسانیکه در میان دانایی و نادانی
قرار دارند. سقراط از دیوتیما
پرسید: عشق برای آدمیان چهسودی
دارد؟ گفت: اگر بهجای زیبایی
خوبی را بگذاریم نتیجه میگیریم
آنکه خوبی را بهدست میآورد،
سعادتمند خواهد شد. ...
آنچه سبب شود که نیستی
صورت هستی بهخود گیرد آفرینش
و خلاقیت است.
از این رو همهٔ هنرها آفریدن است
و هنرمندان، همه خلاق و
آفرینشگرند...
در مورد عشق نیز وضع بههمین
صورت است و مفهوم و معنی
بهطورکلی عبارت است هرگونه
تلاش و کوشش برای رسیدن
بهخوبی و خوشبختی ...
از راه کسب مال و معرفت و
حکمت نه، بلکه عاشقان یک راه
بخصوص دارند.
شنیدهای که میگویند کسانیکه
در جستجوی نیمهٔ دیگر خود هستند عاشقاند، اما من میگویم؛
عاشقان نه بهدنبال نیمهٔ خود هستند
و نه بهدنبال تمام خود، مگر اینکه
این نیمه و این تمام، هم خوب باشد
و هم نیکو.
آنچه مردمان خواهان آن هستند
فقط خوبی است و ولاغیر...
" دانایی حقیقی، آگاهی از
نادانیِ خویش است. " افلاطون.
این ضیافت ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
بازترجمانی محمدابراهیم امینیفرد
...📚📖
✍ #طبیب_اصفهانی
🎼 خانم #هایده
مَرَنجان دِلَم را
ک این مرغِ وَحشی
زِ بامیکه برخاست
مشکل نِشیند..
از آن زمانکه آرزو
چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل
سوال بیجواب شد...
چه سینهسوز آهها
که خفته بر لبانِ ما
هزار گفتنی بهلب
اسیر پیچوتاب شد
نه شور عارفانهای
نه شوق شاعرانهای
قرار عاشقانه هم
شتاب در شتاب شد..
📚 کتاب دانش
.
پشت بهدنیا وَ
رو به
درِ بسته ایستاده بود.
📓 دکتر ژیگوا
|| نشر نو ص ۵۸۹
📸 دیدار جولیانا ملکه هند
و محمدرضا شاه پهلوی از
معبد شکوهمند چغازنبیل،
یادگار تمدن ( عیلام ) ایلام در
خوزستان، شهریور ۱۳۴۲.
کهنترین اثر تاریخی ثبتشده
در فهرست جهانی یونسکو
این عبادتگاه باستانی شوش،
تقریبآ ۱۲۵۰ سال قبل میلاد بهفرمان
پادشاه اونتاش احداث شده.
چغا در زبان لری بهمعنای تپه است
و زنبیل هم یعنی سبد. درون شهری
بهنام دورانتاش، این بنا تا قبل از
حفاری همانند سبد برعکس بود.
این بنا حدودا بهطول ۱۰۰۰ و
عرض ۱۳۰۰ متر از جنس خشت
در حصاری تودرتو، کاخها،
تصفیهخانه و آرامگاههای
زیرزمینی قرار دارد. این مجموعه
در پنجطبقه ساخته شده بود که
تنها دو طبقه از آن باقی مانده
است... و دو سکو بهشکل دایره
که گویا در آن دوران محل پیشگویی
و ستارهشناسایی وساعت
خورشیدی، رصدخانه، تصفیهخانه
آب بوده است که طی حمله سپاه آشوربانیپال پادشاه آشور تخریب
شد و بقایای این عبادتگاه از
مهمترین آثار معماری جهان
بهشمار میرود.
وجود چغازنبیل در سال ۱۸۹۰ م.
توسط ژاک دومورگان زمینشناس
فرانسوی کشف شد. او از وجود
نفت در این منطقه خبر داد. ...
@ktabdansh 📚
.
🔴برترین کانالهای علمی فرهنگی تلگرام 🔴
🔹🔻🔹🔻🔹
🍷 کانال تخصصی هزار خُم
@hezar_khom
📚آرشیو کامل کتاب و فیلم کوتاه
@Archivesbooks
📜 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🔮 علوم خفیه
@olomkhafiyeh
💚 کانال شفای زندگی
@Shafayezendegiii1
🌿 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🎓 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🩺 دانستنی های پزشکی دکتر خود باشیم
@kalemnab
🧘 آموزش مراقبه" پاڪسازی" تقویت انرژے چاڪراها
@tabnahayteshgh
💰 شکوه ثروت
@shokoh_servat
🕊️ مولانای جان
@molanay_gan
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
📖 کتابخوان های حرفه ای بیان
@Audio_Books_24
📚 کتاب دانش مطالعه گروهی 📖
@ktabdansh
📘 کتاب خوان
@welll_read
💔 دل تنگم
@eshgeojonon
💚 کانال درمانی شفای زندگی
@Shafayezendegiii2
🌍 شاهکارهای طبیعت ( کلیپهای کمیاب )
@afarinshokoh
🇬🇧 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
📌 تکه هایی از بهترین کتاب ها !
@beautifulminds4
🖋️ « زیباترین اشعار دوبیتی و متن کوتاه»
@aftabmahtabi
🏡 خانه ی دوست
@khanehy_doost
💕 حریم عشق
@HARIMMASHGH
🎵 هناسه کم
@lavinmozik
📿 کانال طبی عیون الحکمه
@oyoon_hekmat
💗 یک عاشقانه ی آرام♡
@el00m
🌾 چاوان
@chavan0057
☔ آوای باران
@avay_e_baran
🦚 آوای ققنوس
@avayQoqnus
📝 روشهای نوین ترجمه و ترجمهورزی
@translation1353
🍲 خوشمزههای رنگین
@Easycooking20
✍️ آموزش نویسندگی
@daldastan
🎭 ادبیات و هنر چکامه
@SELMULY
🎶 موسیقی ملل
@w_music_mp3
💪 استوری های جدید انگیزشی
@yefenjanaramsh
🌸 گیسوی تو
@giisuyetoo
🌺 راز و رمز شادابی
@health4020
🎨 تراپی با هنر
@baharrezinart
📜 « بهترین ابیات در کلبه شعر»
@kolbeh_sheerr
📘 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🎤 خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan
🏆 نويسندگان برتر جهان
@Adabiate_art20
🌿 "سلامتی"زیبایی"درمان"
@gasedak_health
🌧️ بوی باران
@bouyebaran
🔗 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
🎵 زیرخاکی های کمتر شنیده شده
@nuostalzhi
✨ سفر به روشنای رهایی
@shine41
⭐️ جملهسازی، ترجمه و مکالمه عربی
@ArshadDoktoriArabi
💖 ❰❰ اشـ؏ـار ناب و ماندگار ❱❱
@delaviztarin_sher_jahan
💕 ❰❰ شعر بهانهاے براے عاشقے ❱❱
@kolbeh_sher_delaviz
💬 دنیای کلمات
@vaj_hay_eshgh
💆 آموزش ماساژ ویوگا
@yougasozok
🌿 درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
🎬 کتاب صوتی و فیلم مفهومی
@ArchiveAudio
🔮 تاروت قهوه و شمع تراپی
@maryami137189
🔹🔺🔹🔺🔹
1405/3/13
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات
🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
شاید بهنظر شما مسخره باشه
ولی قاعدش اینه من در تمام
روز کار میکنم
گیل پین جاخورد
ببینم تو از اون آدمهای سنتی
هستی؟ ... بالاخره هرکسی باید
یه کاری انجام بده تا زندگی پیش
بره زندگی مثل یه ماشینه
ینفر رانندگی میکنه ولی ینفر
باید تمیزش کنه ببرتش کارواش
تعمیرگاه
...
قسمت قبل 👉
...
📖از حالبد ... [ #روانشناسی ]
گاهی دوستان و پدر و مادرمان
یا همسرمان را مأیوس میکنیم.
اگر شکستبخوریم، احتراممان را
از دست میدهیم. ( تن به
خواستههای دیگران دادن یا
بقدری نگرانم که نمیتوانم کاری
انجام بدهم. )
● وقتی نگران عملکرد خود هستیم
احساسات آمیختهای داریم.
■ نگران، دلتنگ، خشمگین، افسرده،
بیپول، متنفر... برگردید به تفکر
هیچ یا همهچیز و خطاهای
شناختی و واکنش منطقی را بنویسید.
بهخود فرصت بدهید، دیگران از
تغییراتِ سازندهٔ شما وحشت
میکنند یا از شما میرنجند.
پس با هراسهایتان روبرو شوید *
□ اضطراب خود را در جعبهای
بگذارید و در هر لحظهٔ معینی
بخشی از کارهای خود را انجام دهید
● آیا در رؤیا و ناکامی فرو میروید؟
بگوئید من عالی نیستم اما در حد
متناسب کار میکنم و با هر شکستی
میتوانم مقابله کنم :)
فصل ۱۸. ارتباط خوب و بد
وقتی شاد هستید خب، همهچیز
خوب است، اما در شرایط اختلاف،
آنوقت است که باید مهارت کلامی
خود را مورد قضاوت قرار دهید.
■ در زمان عصبانیت چگونه
صحبت میکنید؟
■ با انتقاد چه میکنید؟
■ اگر طرف مقابل شما
غیرمنطقی بود چکار میکنید؟
در اینجا نقش ارتباط خوب،
حیاتی است.
مخصوصا در کسبوکار و دوستیها.
ارتباط خوب دو خصوصیت دارد:
یک؛ من احساساتم را بروز دهم و
دو؛ سعی کنم احساس و اندیشهٔ
طرف مقابلم را درک کنم.
○○ هنر خوب گوش کردن. ○○
ارتباط بد؛ نیشوکنایه، طعنهآمیز
صحبت کردن، پرخاشگری انفعالی،
انکار، توقع، سرزنش و...
وقتی کسی متوجهٔ از خود
گذشتگیهای شما نیست، بهجای
ناراحتی حرف بزنید ؛ این ترس
از آسیبپذیری دیگران یا اینکه
●○ اگر حرف دلم را بگویم،
منجر به ایجاد شکاف میشود،
این آشکارا حرف زدن، بهتر از این
نیست که بحث کنید یا حالت
تدافعی بگیرید
○ یا بار غمی را بکشانید؟؟!!
○ در برابر هرچیزی که شما را
ناراحت میکند، سبب وسواس
فکری میشود یا بدخلق میشوید
••• لطفأ حرف بزنید •••
□□ در صورت احاطه
به این مهارت میتوانيد
ارتباط بهتری برقرار سازید.
📚 از حالبد بهحال خوب
✍ دکتر #دیوید_برنز
ترجمه #مهدی_قراچه_داغی
ناشر انتشارات آرین کار
قسمت قبل 👉
به زندگی اجازهٔ درهمشکستنتان
را ندهید. با هر سختی باید
مبارزه کرد، در بین تمامی
مشکلاتی که همه با آن
کموبیش درگیریم و طبعأ ما
مسؤل بسیاری از آنها نیستیم ؛
مسؤل حال خوبمان که هستيم.
□□ دستی که در دستهای ما
برای تحمل قرار دارند، بگیریم.
نمیگم قانع باش! میگم تنها
فردی که باید از او بهتر باشی
کسیِکه دیروز بودهای.
...📚🍃
...
ماجرائی بس عجیب و پیچیده بود.
چگونه امکان داشت خبر به این
سرعت پخش شده باشد.
کیم بالتون حدود ۱۲ فرسخی اینجا
بود. اگر جنایت در ساعت هشت شب
قبل صورت گرفته و دومی نیکوس
خبر آن را ساعت هفت صبح شنیده
باشد، بهفرض آنکه خانوادهٔ آن بدبخت
جنازهٔ او را که از درخت گلابی
آویزان بوده بلادرنگ کشف کرده
باشند آنوقت چنین سؤالی مطرح
میشود که آن مرد غریبه چگونه
توانسته این مسافت طولانی را پای
پیاده با این سرعت پیموده باشد.
دومی نیکوس پایک در دل گفت:
اخبار بد بال درمیآورند ولی صحبت
سر آن مرد مسافر است که او هم اگر
بال داشته که چنین فاصلهای را به
این سرعت طی کرده مگر اینکه با
قطار سریعالسیر خود را به اینجا
رسانده باشد.
البته این مشکل هم با این فرض حل
میشد که منبع خبر در نقل روایت و
قید تاریخ، حدود یکروز مرتکب
اشتباه شده باشد ولی بههرحال این
امر مانع از این نمیشد که دوستِ
دستفروش ما وقت خود را به
بطالت بگذراند و تعریف واقعه را به
زمانیکه صحت موضوع تأیید میگردد
موکول نمايد.
آنگاه پا به هر مهمانخانه یا مسافرخانهای
میگذاشت، یا هر مغازه و فروشگاه،
این خبر مهم را با آب و تاب تعریف
میکرد. آنها هم وحشتزده از فرط
هراس، دهانشان باز میماند. تا اینکه
در این گیرودار به یکی از مشتریان
سابق آقای هیگین بوتهام برخورد
کرد و او هم که چند مدتی پیشِ
وی کار کرده بود اطلاعات بیشتری
در اختیار دستفروش قرار داد.
از آن جمله که جنتلمن پیر تا
دیروقت کار میکرد و تمام پولهایی
را که نقدا در باغستانش و همچنین
اوراقبهادار و سفتهها و رسیدها
را در جیب میگذاشت و کوچههای
تاریک را میپیمود تا به منزلش
میرسید. پیرمرد بسیار خسیسی
بود و بهقول معروف آب از دستش نمیچکید و تمام ماترک او بعد از
مرگش به برادرزادهاش که در حال
حاضر مدرسهٔ کیمبالتن را اداره
میکرد میرسید.
غروب، پایک در یک مهمانخانه بیتوته
کرد و در سالن شروع به تشریح
ماجرا کرد. هيچکس اعتراضی نکرد،
تنها یکنفر که پیرمردی زارع بود،
از ته سالن بلند شد و آمد و مقابل
پایک ایستاد و به چشمان او زل زد
و سؤال کرد:
جنابعالی شهادت میدهید و قسم
میخورید که ارباب پیر، هیگین بوتهام
همین پریشب تو باغ سیبش کشته
شده و او را به شاخههای گلابی بزرگش
دار کشیدند و دیروز صبح، جسدش
را پیدا کردهاند؟
نیکوس که سیگار نیمسوختهاش را
بهدور میانداخت جواب داد:
- حضرت حضرت آقا... من این داستان
را همانطور که شنیدم، تعریف کردم.
- ولی من میتوانم بگويم که اگر
ارباب هیگین بوتهام پریشب کشته شده
پس لابد من هم با روح او امروز صبح
گیلاسی بالا انداختم. او همسایهی
من است و امروز از من خواست کار
کوچکی برایش انجام دهم و خیال
مردن هم نداشت.زارع این را گفت و رفت سر جای اولش
در ته سالن و پایک را مبهوت برجای گذاشت.
دستفروش دیگر حوصلهی قاطی شدن با جمعیت را نداشت. مسأله زنده شدن اسفناک آقای بوتهام مطرح میشد.
به بستر رفت. در طول شب فقط در
خواب میدید که دارند خودش را بر درخت گلابی بر دار میکشند. آفتاب نزده برخاست و مادیان کوچکش را به ارابهٔ سبز رنگش بست و بتاخت بهطرف پارکرفال بهراه افتاد.
...
🔹داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر : ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت دوم.
...📚✨
...
قسمت ۱۶ 📖 #رمان
کسانیکه با کشتی لابرادور به اینجا
آمده بودند از فقر یا مجازات گریخته
و با درد و سنگ روبرو شدند...
فرانسویانی با چهرههایی مشابه.
پدر ژاک از نسل آنها بود. مهاجری که
از گذشتهٔ خود خوشش نمیآمد...
بیآنکه اثری از خود بهجای گذارد جز
بر روی سنگ قبر... پسرها و نوهها،
خشن، بدون اخلاق، بیدین،
بیدرسعبرت، اما خشنود که در عالم
روشنگری چنیناند... فرورفته در
خود، چون کوهی از خاک فراموشی...
به چه مرگی میمردند! خاموش و
از همهچیز روگردان، همانند پدرش،
که دور از وطن مرد... جنگ او را
کشت و خاک کرد و برای همیشه
ناشناخته ماند... اینان بچههایی سر
راهی بودند که شهرهای ناپایدار را
ساختند، گوئی تاریخ این مردمان،
تاريخی اندک از خود برجای گذاشت.
هرگز نخواهد توانست پدرش را
بشناسد، پدری که در خواب ابدی
فرورفته. خیل مردگان بینام تا دنیا
را برپا دارند... در تاریکی شب، کنار
پزشک پیر موسیقی عرب گوش
میداد و اندوهی که دلش را
میفشرد. چهرهٔ پر اضطراب
مادرش را در هنگام انفجار بمب
در سرزمین فراموشیها که در آن
هرکس آدم اول بود. که ناگزیر بود
تنها، بیپدر، پرورش یابد... پدری
که راز خانواده را برای او بگوید...
هرگز آن لحظهها را ندید...
ژاک بیست ساله هم شد و هیچکس
با او حرف نزد... ناگزیر بود
دستتنها بزرگ شود... با زور، با
قدرت.. حقیقت را بیابد... تا با تولدی
سختتر بار دیگر بهدنیا بيايد...
هواپیما که به الجزایر فرود آمد، ژاک
بهیاد گورستان سنبریو افتاد... ژاک
سعی کرده از بینام و نشانی، از
زندگی جاهلانه و لجوجانه بگریزد،
هستیها را آفریده، سوزانده بود...
روزهای عمرش انباشته از انفجار بود.
حال، به دنیای مردمان عصر خویش
و سرگذشت ترسناک خود پا گذاشت.
بخش دوم ؛
پسر،
آدم اول.
یک؛ دبیرستان؛ شرح رفتن به
دبیرستان وصف قیافه و..
( با آنکه دوستش پیِر
شانه به شانه با او بود، هردو
احساس تنهایی میکردند..
در خانههایشان هم ناآگاهی
عیارتر بود...نه رادیو، نه
روزنامه، نه بیرون رفتن... مرز
بین طبقات کمتر بود تا مرز بین
نژادها. دانشآموزان عرب، پسران
پولدار اعیان.
میتوانست بگوید پدرش در
جنگ کشته شده و مادرش؟ پیِر
گفت بنویسد؛ کلفت. ژاک
میخواست همین کلمه را بنویسد،
ناگهان مکث کرد و عار داشتن
را فهمید.
بچه بهخودیخود هیچ
نیست، پدر و مادر هستند که او
را نشان میدهند. با وجود آنهاست
که حد خود را معین میکند.
بهواسطهٔ آنها قضاوت میشود.
مردم، خوب یا بد، خودِ آدم را
میبینند و قضاوت میکنند و
بسیار کمتر از روی خانوادهٔ آدم
قضاوت میکنند و حتی از روی
بچهای که بزرگ شده
خانواده را قضاوت میکنند.
شرم و رنج و خشم. ژاک تواضعی
میخواست که داشتن آن محال بود.
... ص ۱۶۰
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
...📚📖
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
شاید تنها چیزیکه
لازم داشت این بود که
بداند چقدر دوستش دارم
و چقدر احساس بدبختی
میکنم شاید در احساساتش
تغییری ایجاد کرده است
اما از فیلمها و برنامههای
تلویزیونی که دیده بودم
میدانستم تنها گناهکاران
تقاضای وکیل میکنند
شوهران نگران غمگین
و بیگناه واقعی به وکیل
احتیاجی ندارند
...
👈 قسمت قبل
.
[ خوبیلو ] فهمید واژهها
میتوانند، انسانها را بههم
نزدیک یا از هم دور کنند و
متوجه شد که آنچه انسان
میگوید مهم نیست؛
مهم نیتِ موجود در پشتِ
ارتباطهای اوست.
✍ لائورا اسکیوِل
📚 || ناگهان هوس |
ترجمهٔ آذر عالیپور
نشر نو / ص ۱۲
📚 کتاب دانش
...
🔹 داستانهای کوتاه
➖ ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر : ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت اول؛
...........
جوانکی زبر و زرنگ که با گاری
کوچکش به فروش انواع توتون
پیپ در روستاها میپرداخت پس
از یک معامله شیرین به طرف دهکدهٔ پارکرفال " در ساحل رودخانهٔ سلیمان'
بهراه افتاده بود.
او گاریش را بسیار نظیف و مرتب
نگاه میداشت و به آن رنگ سبز زده
و در هر طرف آن قوطی توتونی
کشیده و در عقب آن عکس یک رئیس سرخپوست را که چپقی با یک قوطی طلایی توتون، در دست داشت،
نقاشی کرده بود.
جوان دستفروش، ارابهٔ کوچکش
را بهسرعت بهپیش میراند و شاد
و خوش و خندان مینمود. البته
محبوبِ دختران طناز و عشوهگر
ناحیهٔ کانکتیکات " نیز بود که
بهخصوص از بوی مطبوع توتونهای
وی خیلی خوششان میآمد
که جعبهی کوچکی را گهگاه بهعنوان
سوغات و کادو به آنان میبخشید و
سرمست و بیقرارشان میساخت.
گشادهدستی او پربیجا نبود، چراکه
بهخوبی خبر داشت که آنها از
مشتریان پروپاقرص او میباشند.
چنانکه در طول داستان متوجه
خواهیم شد یکی دیگر از خصوصیات
اخلاقی دستفروش ما، کنجکاوی و
علاقهٔ وافر او به شنیدن اخبار و
شایعات و پخش اشاعهی آنها بههر
طریق ممکن بود.
پس از تناول صبحانه در صبح زود،
در موریستاون ' جوان دستفروش
که نامش ' دومی نیکوس پایک '
است، هشت، نهکیلومتری راه جنگلی
را پیموده و حتی یککلمه هم با
کسی همکلام نشده بود. از آن رو،
دلش لک میزد برای گیرآوردن یک
خبر دست اول. مشتاق بود روزنامهٔ
صبح اول وقت را بخواند، تا ببیند
اوضاع از چه قرار است.
پس از روشن کردن سیگار، چون سر
بلند کرد، چشمش به مردی افتاد که
از بالای تپهای که پایک در پای آن
گاری سبزش را نگهداشته بود، پائین
میآمد. دومی نیکوس پایک آن مرد
را دید که با خستگی و سنگینیِ
آشکاری، گام برمیدارد، درحالیکه
بستهای به سرِ عصایش بسته و آن
را روی شانهاش نهاده.
بهنظر نمیرسید که از صبح سحر
راه افتاده باشد، بلکه چنین
مینمود که تمام شب، راه رفته است.
پایک درحالیکه از او هنوز خیلی
دور بود، با صدایی بلند که به فریاد
میمانست گفت:
- صبحبخیر آقا... خیلی خستهاید.
در پارکرفال چهخبر بود؟
مرد درحالیکه لبهٔ کلاه خاکستریش
را گرفته بود، با قیافهای خشمگین
گفت که از پارکرفال نیامده، اما
نیکوس پایک افزود: باشد، عیبی
ندارد، خبر از هرجای دیگری هم
باشد، قبول دارم.
مرد مسافر که آشکارا تنگ حوصله
و بدخلق بهنظر میرسید، ابتدا
لحظهای تردید کرد، گوئی میخواست
در حافظهاش دنبال خاطراتی بگردد
تا اخباری از آن بیرون بکشد، یا اینکه
مردد و دو دل بود. عاقبت به کنار
ارابه دومی نیکوس پایک آمد و از
رکاب آن بالا رفت و درحالیکه
دهانش را به گوش او نزدیک میکرد
گفت:
- من یک خبر کوچک دارم.
آقای هیگین بوتهام پیرمرد که
اهل کیمبالتون بود، ساعت هشت
دیشب، در باغش کشته شد.
یک مرد ایرلندی و یک سیاهپوست
کلکش را کندند و او را به شاخهٔ
درخت گلابی، آویزان کردند و
دارش زدند. هيچکس او را تا صبح
پیدا نخواهد کرد.
مسافر غریبه، پس از افشای این
مطللب، کلاهش را باز پائینتر
کشید و با اینکه پایک به او سیگار اسپانیایی تعارف میکرد، تا
جزئیات بیشتری بشنود، اعتنائی
نکرد و با قدمهایی تند و شتابان از
آنجا دور شد.
نیکوس پایک، مقتول یا
آقای هیگین بوتهام را بهخوبی
میشناخت و با وی در جریان
دادوستد آشنا شده بود و حتی
خوب میدانست که او از مشتریان پروپاقرص انواع سیگارهای او
میباشد.
پس درنگ را جایز ندانست و
مادیانش را هی کرد و راه افتاد...
ادامه دارد
...📚✨
📚 پایان استرس
🖊 دان جوزف گووی
⏰ زمان خلاصه: ۲۴:۲۳
🔰 درباره کتاب:
نگاهی منحصربهفرد به آسیبهای
شدید ناشی از استرس برسلامتی و
شادی شما.
این کتاب به شما نشان میدهد که
چگونه به کمک یک طرزفکر صلحآمیز
و بدون استرس، در مسیر خلاقیت و
هوش و بهرهوری گام بردارید.
🖊 #دان_جوزف_گووی
👈 #پیشنهاد_دانلود
t.me/ktabdansh 📚
...🎧
...
#مطالعه 📖 #رمان
📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۹.
سرانجام توشار بهجای سیلی زدن
به صورتم، مرا با اردنگی میزد...
مرا به نوکری میگرفت...
داشتم میگریختم...
آندری پتروویچ فقط یاد شما
میافتادم.. فکر میکردم مرا از آنجا
بیرون خواهید برد...
مرا به خانه میآورید...
بچهها تبار و اصلیتم را به رخم
میکشیدند... چیزی غیرقابلتحمل
در روحم پدیدار شد.
چرا آنها مرا نمیبخشند و گناه
من چیست؟
ماه سپتامبر یکشنبه
یک بقچه و پول فراهم کردم...
جلوی شمایل دعا خواندم...
کلید را چرخاندم و شبی ظلمانی
و مردی مست...
برگشتم... فهمیدم نوکرصفت
و بزدل هستم.
( در این میان ناتیانا پاولوونا کلماتی
رکیک میگوید )
من ورسیلوف را میخواستم.
من پدر میخواستم... ناتیانا پاولوونا
من نمیتوانم امکان ازدواج مجدد
مردی که همسرش زنده است
را بپذیرم. مادرم ساکت بود...
ورسیلوف بیحرکت بود...
به اتاقم رفتم.
فصل هفتم.
ا. همهٔ صحنهها را بهیاد دارم...
از آن ناسزاها عصبانی نبودم...
آن نامهٔ میراث را با چهکسی
درمیان بگذارم... ورسیلوف به
اتاق زیرشیروانی آمد! وسط
اتاق ایستاد...
' عجب، مثل تابوت میماند...
چجوری اینجا زندگی میکنی..
خیلی گستاخی کردی... همین بود؟!...
" بعضی چیزها هستند که نباید گفته شوند....
' این تعصبی شرافتمندانه است...
ابلهان از هرچه میگویند رضایت
دارند و همیشه بیش از نیازشان
حرف میزنند... میخواهی مرا اینجا شکست بدهی؟!... تو کسی نیستی
که بتوانی در برابر انتقاد پایداری
کنی...
از اندوهگین کردن مادرت
خودداری کن..
چرا هنگام جدایی به خون هم
تشنهایم؟
مرا به چهچیز متهم میکنی؟
اینکه ورسیلوف بهدنیا نیامدهای؟ ...
بهچهمنظور در هرجا، نزد هر کس
و ناکس، شایع کردهای که
نامشروع هستی؟ این یک
بهتان است ... شما مشروع هستید.
پسر ماکار ایوانوویچ دالگورکی، مردی شریف و محترم. او هنوز زنده است.
مادرت را آماج سرزنش... میکنی...
" من با شما موافقم. میانهرو هستید...
مادرم یک زمانی زن بوده است.
' نه. زن روسی هرگز زن نیست.
ورسیلوف منظور دیگری داشت...
' ما یکبار هم مشاجره نکردیم.
فروتنی، اطاعت... از ویژگیهای مادر توست...او آماده است با هر شکنجهای روبرو شود...
ذکاوت شایانی دارد...
پدرت یک سِرف بود.
...جوانخام
ادامه دارد...
...📚📖
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
فکر میکنم همهچیز
درحال فروپاشیدن است
این فکر قطعی و راسخ
من است این صریحترین
حرفهاییست که میتوانم
بگویم میتوانم پشیمانی را
از حرفهایی که دارم
مینویسم در چهرهٔ خودم
ببینم افتضاحی که در آن
گیر کردهایم بهاین سادگیها
درستبشو نیست
خرج زندگی نکبتمان را
نمیتوانیم دربیاوریم
من از زندگیِ فقیرانه
متنفرم متنفرم و این
شرایط اصلا تقصیر
من نیست
قسمت قبل 👉
من از دنیا این را دریافتم که
آن کسیکه بیشتر میگفت
نمیدانم ؛ بیشتر میدانست.
کسیکه قویتر بود؛ کمتر زور
میگفت.
کسیکه راحتتر میگفت
اشتباه کردم ؛ اعتمادبهنفسش
بالاتر بود.
کسیکه صدایش آرامتر بود ؛
حرفهایش بانفوذتر بود.
کسیکه خودش را واقعا دوست
داشت ؛ بقیه را واقعیتر دوست
داشت.
و کسیکه بیشتر طنز میگفت ؛
به زندگی جدیتر نگاه میکرد.
➖➖➖
آقای پروفسور محمود حسابی
سناتور، پدر علم فیزیک،
تنها شاگرد ایرانی انیشتین.
دارندهی نشان لژیون دونور فرانسه.
🔃
حاصلضرب توان در ادعا
مقدار ثابتی است.
هرچه توان انسان کمتر باشد
ادعای او بیشتر است،
هرچه توان او بیشتر باشد
ادعایش کمتر است.
...📚🍃
...
نسیم خنک بامداد حالش را
جا آورد.
در لحظهای که به رودخانهٔ
سلیمان رسید، از مردی که مقابلش
پدیدار شد پرسید:.
- اگر شما از کیمبالتون میآیید،
ماجرای هیگین بوتهام پیرمرد را
نشنیدهاید؟ میگویند این بندهخدا
را دونفر که یکیشان ایرلندی و
دیگری کاکاسیاه بوده، دو سه شب
پیش کشتهاند،
پایک در اظهارنظر خیلی تند
رفته بود و شاید متوجهٔ رنگ تيرهٔ مخاطبش نشده بود.
آن مرد، دورگه و سیاهپوست بود
و با شنیدن سخنان او منقلب شد.
منمنکنان گفت:
- نه، نه! ابدا سیاهپوست نبود!
دیشب یک ایرلندی او را ساعت
هشت بهدار کشید.
ناگهان شروع به دویدن کرد.
دستفروش شگفتزده با نگاه او
را دنبال میکرد.
این وقایع پیچیده و چهرهٔ
وحشتزده و هراسیده مرد غریبه،
دومی نیکوس را به فکر انداخت.
داستان قتل پیرمرد مالک همچون
آتشی که به پنبهزار خشک بیفتد،
در یک آن در همهجا پیچید و چنان
ورد سخنان اهالی شد که کسی
ندانست منبع خبر از کجاست.
آقای هیگین بوتهام که سرمایهدار
و مشهور بود سبب توجه اهالی
شده بود. نشريه محلی روزنامهٔ
پارکرفال بر خلاف معمول، یک
شمارهٔ فوقالعاده با یک صفحهٔ
سفید منتشر کرد و بر بالای صفحهٔ
دیگر با حروف بسیار درشت نوشته
شده بود: قتل هولناک آقای هیگین
بوتهام! از متن خبر چنین میآمد
که اثر طناب بر دور گردن، منظرهی وحشتناکی بهوجود آورده و
درضمن سارقان هزاران دلار را از
جیب او درآوردهاند. همگی برای
بازمانده او و یا تنها برادرزادهاش
ابراز همدردی کرده و به وی تسلیت
گفته بودند.دختر جوان با شنیدن بر
دار شدن عموی بیچارهاش،
چندین بار از هوش رفته بود
شاعر دهکده در رثای مرگ عموی
دختر جوان هفده بیت شعر سرود
و اعضای انجمن ده، جلسه یادبودی بهمناسبت درگذشت آقای هیگین
بوتهام -که خدمات ارزندهای برای
آن ناحیه انجام داده بود-تشکیل
داده و فیالمجلس مبلغ ۵۰۰ دلار
جایزه برای کسانیکه بتوانند
سرنخی از قاتلان بهدست آورند
تعیین میکردند..چنان هیاهویی
بهپا شد که آیا آقای هیگین بوتهام میدانست پس از درگذشتش چنین
تجلیلی از وی بهعمل میآورند و
آیا روحش از این همه غریو و
غوغا آگاه بود؟
از آن طرف دوستمان، نیکوس
پایک درحالیکه از دستگاه
آتشنشانی بالا میرفت، فریاد
برآورد که این من بودم که اولین بار
این خبر را رساندم. نیکوس پایک که بهصورت مرد قهرمان ماجرا درآمد
یکبار دیگر با آب و تاب تمام ماجرا
را تعریف کرد.
ناگهان دلیجان پست با شتاب وارد
خیابان دهکده شد .
جمعیت فریاد برآورد:
- همین حالا میخواهیم جزئیات
اخبار را بشنويم. داخل دلیجان،
وکیل دعاوی و بانویی جوان با
شنیدن جاروجنجال و سروصدا
توان سخن گفتن را از دست داده
بودند.
🔹 داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت سوم.
ادامه دارد
...📚
...
ادامهٔ فصل ۲.
قضاوت ملالآور است.
در دادگاه شمارهٔ ۳، محاکمهٔ
میروسلاو پرچاتس،
میلوییتسا کوز، ملادیور رادیچ
و زوران ژیگیچ جریان دارد.
همهٔ این افراد متهم به جنایت و
شکنجه در اردوگاههای اومارسکا
و کراتوم در بوسنی هستند.
دادگاه با دیواری ضدگلوله..
کفپوش خاکستری...
روبروی سه قاضی مینشینم...
متهمان خیلی معمولی بهنظر
میرسند...
ملادیور رادیچ: از حزب محافظهکار
زوران ژیگیچ: افسر ذخیره ...
ژیگیچ راننده تاکسی بود!
توصیف ظاهری پنج مرد ...
ساعتها ترجمهٔ سخنان وکلا و
قضات را میشنوند... این محاکمه
حدود یکسال طول کشیده است...
به متهم نگاه میکنم. ژیگیچ
بهسختی دارد تمرکز میکند.
محاکمه نمایشی نیست، عدالت
زیر سؤال است، زندگی انسانها
در خطر است... نگهبان سعی
میکند از ژیگیچ که در قتلعام
شرکت داشت، دفاع کند... میگوید
کشتار بهاین دلیل اتفاق افتاد که
زندانيان سعی داشتند فرار کنند...
قاضی میپرسد:چرا دیوارها
خونآلود بود؟
مرگ یکصدوبیست زندانی، دیگر
توهم نیست... مرگهای واقعی،
قربانیان واقعی...
نگاهی ممتد به متهمان؛ دیوارهای خونپاشیده.
فصل ۳.
نوعی سناریوی خودکشی.
میلان لوار بیستوهشتمآگوست
بهقتل رسید و فرد مظنون بهسبب
نبود مدرک آزاد شد. خانوادهاش را
همیشه پلیس همراهی میکرد...
خانههایی ویران مانند اهالی شهر،
آثار عمیق جراحات جنگ را برتن
دارند. ... همه از سیاست میگویند
و منتظرند تا اتفاقی بیفتد...
دو چیز در شهر شایان است:
ترس و سکوت. البته این سکوت
واقعی نیست. ... تنها زمانیکه
سعی داری دربارهٔ موضوعهای
خاص صحبت کنی، سکوتی
خفقانآور حاکم میشود.
هیچکس نمیتواند دربارهٔ
غیرنظامیان صرب در سال ۱۹۹۱
یا قتل میلان لوار حرف بزند.
لوار متمایز بود. او اسرارشان را
میدانست. بنابراین به تهدیدی
برای همهٔ آنها تبدیل شده بود. ...
بزرگترین اشتباه او تصمیمش به
گفتن حقیقت و دادن شهادت نبود
بلکه فکر میکرد میتواند پس از
ادای شهادت در شهر گسپیچ
( کرواسی ) زندگی کند.
این نوعی سناریوی خودکشی
بود. در آن زمستان در گسپیچ
چه اتفاقی افتاد؟
میلان لوار شاهد چهچیزی بود؟
📚 آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
مترجم نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامه هم داره ...
...📚📖
🛑 به زودی این پست حذف خواهد شد لطفاً
زودتر وارد شوید .💎🎓
از فرصت پیش آمده استفاده کنید... 🍎
.
غَمِ نان اگر بگذارد
غمِ عشق را خواهم خورد..
نیما یوشیج
...
📖 #مطالعه #رمان
📚جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
قسمت ۹.
۳. من به آن مرد پیشنهاد سههزار
روبل و آزادی خودش و همسرش
را دادم... ماکار ایوانوویچ (پدرت)
ساکت ماند. عبوس و ترشرو بود..
اما کاملا متفاوت. بسیار محجوب
و مؤدب...
' پول را گرفت؟
" ... بله ... و چندباری به دیدن
ما آمد. بسیار ابهت داشت...
ورسیلوف در حال خودنمایی بود.
' حالا بروید و مرا تنها بگذارید '
" ... خداحافظ. عشق را نمیتوان
بهزور بهدست آورد.
" نامهٔ توشار به ناتیانا پاولوونا
بهدست ایوانوونا افتاده...
رنگش پرید.
مواظب باشید ورسیلوف مرا دشمن
خود نکنید. ...
۴. چرا به او توهین کردم؟ آمده بود
ببیند آیا نامهٔ دیگری در اسناد
آندرونیکوف است، این مرد
هوشمند، خام و ابله بود؟
فصل هشتم.
۱. صبح زود هوای پترزبورگ را
دوست دارم. ... به منزل افیم
زوسیرف رفتم... به او گفتم قصد
دارم یکی از افسران گارد، یعنی
شاهزاده سوکولسکی را به دوئل
دعوت کنم... زیرا بهصورت پدر
من سیلی زده است... از همهچیز
من خبر داشت و ساکت و جدی
گوش کرد... تو شاهد باش.
- تو چه حقی داری که در کارش
فضولی میکنی؟چهچیزی را
میخواهی ثابت کنی؟
- اول اینکه ما شرف را درک میکنيم..
و یکنفر از توهین او خود را فدا میکند..
- قبول نمیکنم.... شاهزاده با همگنان
خود میجنگد....
۲. ... من از بعضی چیزها و جاها
نفرت میگیرم انگار که آدم هستند.
من آدمهایی را دیدهام که در برابر
نخستین مانع ، مسیرشان را رها
کردهاند.. همینطور آرمانشان را
و به چیزی خندیدهاند که تا یک
ساعت پیش آن را مقدس
میپنداشتند و با چه سهولتی این
کار را میکنند.
... ساعت ۱۲ به خانهٔ واسین رسیدم.
... در خانه نبود... گمان میکردم
بدون یاری دیگران نمیتوانم از این
مخمصه رها شوم ... خود را در
مقام قاضی قرار دادن کار درستی
نبود... اتاقش مرتب بود با دو ردیف
کتاب نفیس که ظاهرآ همه را
خوانده بود ... در باز شد و ناپدری
واسین وارد شد ...آقای ستبلکوف.
شروع کرد حرف زدن....از سهام و ..
گفتم من پول را رد نمیکنم اما فکر
میکنم اول اندیشهها میآيند و
دوم پول. اجتماع پولدار بدون
اندیشهٔ والا به بدبختی دچار میشود.
' ورسیلوف، هی؟ منصفانه برنده شد...
..او مرا شناخته بود. سرخ شدم.
ورسیلوف روی آن طفلی که از
مادموازل لیدیا آخماکوف دارد
پنهانی بزرگ میکند چیزی نصیبش
نخواهد شد..
- کدام طفل؟
' دوتا خرگوش را دنبال کردن
یعنی هیچکدام را نگرفتن.
...جوانخام
ادامه دارد
...📚📖
.
جامِ مِیُ خونِ دل،
هر یک بهکسی دادند
در دایرهٔ قسمت،
اوضاع چنین باشد..
حافظ
...
دیکتاتوری تمام عیار
بهدنبال این نیست که مردم را
بهیک عقیدهٔ خاص معتقد کند،
بلکه هدفش اين است که
تواناییِ حقیقت از دروغ را
در آنها نابود کند..
خانم هانا آرنت
..
🔸مستند
«این خانه سیاه است» ۱۳۴۲
▫️کارگردان:
فروغ_فرخزاد
▫️تهیهکننده:
ابراهیم_گلستان
▫️برنده جایزه بهترین
فیلم مستند؛ فستیوال فیلم
آلمان غربی ۱۹۶۲/
نسخه کامل و بیسانسور
t.me/filmmmmryam
...
خدا حقیقت را زود میبیند
اما دیر آشکار میکند
🎬
اتابک صدراعظم قاجاری:
_ استاد،
ایران کوچک را دستتنها نگذارید.
کمالالملک:
_ شما از ایران دستبردارید
مملکت بزرگی میشه.
فیلم کمالالملک
نویسنده وکارگردان؛
زندهیاد آقای حاتمی (۱۳۶۲)
@ktabdansh
...
مطالعه 📖 قسمت ۲۶
شوپنهاور علاوهبر ارجاعات شخصی
* مشاهدات سیسال اخیر *
کتابی دستنویس با عنوان
( دربارهٔ خودم ) نوشت ...
که پس از درگذشتش هیچجا یافت
نشد! تا اینکه #ویلهم_گوییر
به کارگزار وصیتنامهٔ شوپنهاور
گفت آن را سوزانده! ...
● این نوشتهها را گویینر به یغما برده
بود و نسوزانده بود !! بههرحال
این آثار بازسازی شد و در چهلوهفت
صفحه منتشر شد...
● پیشنهاد تدریس فلسفه در دانشگاه
برلین که رئیس دپارتمان آن،
#گئورگ_ویلهم_هگل بود به آرتور داده
شد ... دویست نفر در کلاس هگل و
تنها پنج نفر در کلاس آرتور...
او خود را یک خونخواه معرفی کرد
که آمده هگل و فیشته
(( یک فقیر غازچران ، فیلسوف
ایدئالیسم آلمانی... ))
را از فلسفهٔ پسا کانتی آزاد کند...
و دیگر هرگز سخنرانی نکرد...
شوپنهاور در سیسالی که در فرانکفورت
بود برنامهٔ منظم داشت، روزش را با
نوشتن آغاز میکرد، شنا میکرد و در
باشگاه انگلیشرهاف ناهار میخورد...
فراک میپوشید ** لباس رسمی و
اشرافی **
● همیشه پول دوغذا را میداد تا
کسی کنارش ننشیند.
روی میز یک سکه طلا میگذاشت و
میگفت؛ روزی که بشنود افسران ارتش
غیر از اسبها و زنها ... گفتگوی جدی
کنند آن سکه را به فقرا میبخشد ●
■ داستانهای زیادی دربارهٔ تیزهوشیاش
گفتهاند ... یکمرد جوان از او سؤالی
کرد و او گفت نمیدانم.
- عجب، من فکر میکردم همهچیز را
میدانید!
شوپنهاور پاسخ داد:
■ نه، دانش محدود است، فقط
حماقت است که حدی ندارد!
●● زنی دربارهٔ ازدواجش با او گفتگوی
مفصلی کرد و پرسید آیا درک میکنید؟
آرتور پاسخ داد؛ نه، ولی همسرتان را
خوب میفهمم.
...
نویسندهای که او را در
پنجاهوهشتسالگی ملاقات کرده بود
او را چنین توصیف کرد:
خوشاندام... خوشلباس... موهای
نقرهای و چشمان آبی خندان و
فوقالعاده باهوش، درونگرا و برخوردهایی
اغلب مضحک ولی بیآزار و خشن...
آرتور نوشته بود؛
● خطر زندگی بدون شغل با درآمدی
کم را تنها میتوان با تجرد پذیرفت.
خواهرش آدل را پس از ترک خانه
فقط یکبار در سال ۱۸۴۰ دید ...
کتابهایش در آخرین سالهای
زندگیاش فروش رفتند و بهوسيلهٔ
مطبوعات نقد شدند.
خلاصه آرتور بدون تمامی راحتیها یا
پاداشهایی که فرهنگش برای تعادل
و حتی بقا ضروری میدید،
زندگی کرد.
چطور این کار را کرد؟ چهبهایی
پرداخت؟ اینها همان رموزی بود که
در ( دربارهٔ خودم ) آشکار کرد.
آثار جاویدان، ایدههایی که از
کسانی همچون من برجای میمانند،
بزرگترین لذتم در زندگیاند.
بدون کتابها، من مدتها پیش
گرفتار نومیدی شده بودم .
ص ۳۵۵
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد
...📚📖
اکنون امید ...
همچون تلخکامیمان عظیم است ...
● یانیس ریتسوس
ما دوام آوردیم، عجیب دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما
و دوام آوردن آدمهای دیگر.
فرق بود ميان رسیدن ما و رسیدن
آدمهای دیگر...
که جایی که آنان
راه میرفتند،
ما میدویدیم،
جایی که آنان میدویدند،
ما سینهخیز میرفتیم.
آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند و
ما برای بقا،
تمام مردم جهان زندگی میکردند
و ما فقط داشتیم
زنده میماندیم ...
● عباس معروفی
📚📖
...
قسمت سوم ;
ما با تصورات فراوانی از
فیلمها، ادبیات و
قصههای اطرافیان بزرگ شديم
و کتابهای درسی که تاریخ را
طوری جلوه میداد که مطابق
ایدئولوژی حزب کمونيست باشد.
کتابهای تاریخ ما نه با حقايق
که با افسانهها پر شده.
دهها هزار سرباز کرواسی
بهدست ارتش ضدفاشیست تیتو
کشته شدند.
نسل من هرگز با آموختن تاریخ
بزرگ نشد، زیرا میدانستیم،
دروغ و فریبی بیش نیست.
برافروختن جنگ در نبود حقايق
چقدر ساده است.
بهرهبرداری از
حافظهٔ مردم و کاشتن تخم کینه
علیه دشمنان کار سختی نیست،
در جوامع دیکتاتوری که تاریخشان
بویی از حقیقت نبرده، تصویرسازی
کار سادهایست.
با تلویزیون و تبلیغات، شور
بیافرینند؛ کار سادهایست.
تاریخی که به ما آموختند در واقع
تاریخ نبود، دوری از خردورزی به
نفع احساسات محض را آسان
ساخت.
سیاستمداران نمیخواهند
مسؤلیت جنگی را که پشتسر
گذاشتیم بهعهده بگیرند.
از سال ۱۹۹۳ که دیوان بينالمللی
کیفری برای یوگوسلاوی سابق( آیسیتیوای ) در لاهه
تشکیل شد،
اين دیوان مورد بحث بوده.
در کرواسی، بحث میکردند که
کشورشان با این محاکمه تحقیر
شده. آیا ارتش کروات مرتکب
جنایات جنگی شد یا نه؟
۲۰۰هزار خانه سوخت، ۲۴هزار
مسلمان بازداشت شدند،
۱۱۶هزار غیرنظامی به قتل رسیدند.
بدون حقیقت عدالتی در کار نیست
و کرواسی هنوز از این چنین
حقیقتی فاصله دارد.
صربها نیز با حقیقت مشکل دارند.
صربها خود را هم از سوی
میلوشویچ و هم از سوی ناتو
بزرگترين قربانیان میدانند.
صربستان و کرواسی بر سر
دروغهای ده سال گذشته بهنوعی
توافق دارند:
دلیلی که فراتر از ایدئولوژی
میلوشویچ است. این سادهتر و خیلی راحتتر است که با دروغ زندگی
کنيم تا اینکه با حقیقت و بهواسطه
حقیقت با احتمال تقصیر فردی و
مسؤلیت جمعی رودررو شویم.
ستیز و حقیقت در دو دولت کرواسی
و صربستان:
برای تسلیم متهمان جنایات جنگی
در دیوان لاهه:
اجرای عدالت:
ما خود قادر به شستن دستان آلوده
و خونین خویش در روشویی خانه
نیستیم. ما هنوز حتی ضرورتش را
حس نمیکنیم.
فصل ۲
قضاوت ملالآور است.
درون ساختمان دیوان مردی
جوان، سالن ورودی را نقاشی میکند.
سمت چپ، دفاتر دادگاه قرار دارد
که محاکمهی میروسلاو پرچاتس، میلوییتساو کوز، ملادیو رادیچ و
زوران ژیگیچ در آن جریان دارد
میروم...
📚📖 آزارشان بهمورچه هم
نمیرسید...!!!
✍ #اسلاونکا_دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامه هم داره ...
این کتاب بسیار خوبی در مورد
جنگ، اتفاقات پیرامون آن و
محاکمهی سران ( رئیسجمهور و
دستیاران حاکم بر کرواسی و ...
است... )
چنانچه تمایل دارید
دیدگاهی بگذارید 📖📚