ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

اینم کانال VIP پولی ما رایگان خدمت شما⭕️

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧 ۱ - ۱
تسلی‌بخشی‌های فلسفه

🔅آلن دوباتن
صدای آرمان سلطان‌زاده

راه‌حل‌هایی برای مقابله
با مشکلات؛
عدم محبوبیت *سقراط،
کم‌پولی *اپیکور،
ناکامی *سنکا،
ناتوانی *مونتنی
قلب شکسته *شوپنهاور
سختی زندگی *نیچه
{ اعتمادبه‌نفس }

از این وضعیت‌ جنون‌آمیز
بیرون بیا؛ این اولین کاری
است که باید انجام دهی.
" سقراط
"


گروه فرهنگی آوا‌نامه
انتشارات ققنوس


📚🎧

Читать полностью…

کتاب دانش

وقتی انسان برای دیگران
زندگی می‌کند، پیش نمی‌رود.

باید برای خود زندگی کرد!
این به زحمتش می‌ارزد.
بهتر است انسان آن
جیغ‌ودادهای احمقانهٔ
جمعیتی ناتوان را که
می‌خواستند دربارهٔ شما
به داوری بنشینند و درک‌تان
نمی‌کنند، فراموش کند!

📓 تراژدی‌های ایمان
🖊 رومن رولان 🇫🇷
📄 صفحهٔ ۶۵

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🍃🌼

لوسیوس آنائیوس سنکا ؛

ای رنج اگر اندک باشی،
تو را تاب‌ می‌آورم
وَ
اگر تاب‌آوردنی نباشی،
کوتاه خواهی بود.

- سنکا

Читать полностью…

کتاب دانش

🫆



دروس خارج از فقه


حقیقت؟
حقیقت اعصاب و روان
پدر مادرهاست.
حقیقت؟
افسردگی جوانان و نوجوانان است.
حقیقت؟
بیکاری جوانان و تحصیل‌کرده‌هاست.
حقیقت؟
رفتار مردم در جامعه است.
حقیقت؟
زندگی روزانه و آرامش شبانه‌است.
حقیقت؟
تلاش و تقلا برای موفقیت است
که هر روز چشمگیر و قابل
پیشرفت باشد.
حقیقت؟
نوع نگاه مردم به دولت و
به‌اصطلاح کارکرد آنان است.
حقیقت؟
آموزش و پرورش کودکان است.
حقیقت؟
زحمات یک کشاورز،
راننده، پاکبان، سرایدار،
کارگر، مهندس، پزشک،
معلم و هر کار شرافتمندانه است.
حقیقت؟
میزان ازدواج و طلاق است.
حقیقت؟
داروهای نایاب و کمیاب است.
حقیقت؟
تأمین امنیت و صلح است.
حقیقت؟
میزان فقر و رفاه‌ جامعه است.
حقیقت؟
یخچال خانهٔ ما،
بنزین ماشین ما،
کارت اعتباری ما،
مسافرت ما،
میهمانی‌های ما،
آرامش ما،
آیندهٔ ما و فرزندانمان است.
حقیقت؟
گاهی نه در اخبار نه در
اروپا و امریکا که حقیقت
در میان ما، به‌وضوح
قابل دیدن است...

رسالت کانال کتاب دانش
فضایی به‌دور از تنش و
اخبار و حوادثی که کم‌وبیش
در جریان است.

آرامشی با کتاب‌ها ؛
مبتلا به امید و خردمندی.


↩️
بیا که وضع جهان را
چنان‌که من دیدم
گر امتحان بکنی مِی
خوری و غم مخوری


جُز نَقشِ تو دَر نظر
نیامَد ما را ..

کانال ؛ حافظ و من ↪️

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه گروهی 📖
قسمت دوازده

« روشن است باید چه‌کار
کنیم.‌ باید فاسدان رسوا شوند.‌
باید از گورستان رهبران شروع
کنیم. ما رهبری نامیرا داریم...
نگذارید دشمن در ما نفوذ کند.‌ »
۱۲ دریاس نوشت
« مردم دنبال تفکر و اندیشهٔ
جدیدی نیستند، بلکه شيفتهٔ
رهبر جدیدند... تنها چیزی که
تغییر می‌کند، رهبر است. »
به باور او شهر در گذشته‌اش
مانده بود. مردم دنبال چیزی
بودند تا بپرستند... به الیاس
گفت « مردم گرفتار عقاید
کورکورانه‌اند... » اما گفتگو
همیشه ابزاری برای فاصلهٔ
بیشتر آدم‌ها از هم بوده.‌
هرکس‌ دورتر و عمیق‌تر
می‌اندیشید راهش دورتر
می‌شد. « به‌کسی نگو،
حرفی نزن، نادان! به
نامیرایی ژنرال شک نکن. »
الیاس دریاس را ترساند. ...
بیانیهٔ اول کمیتهٔ انقلابیون...
او هم مثل مردم می‌دوید؛
ذوب شدن ناگهانی در جمعیت.
... صدای بلندگو؛ " خدا با ما
نباشد، قیام پیروز نمی‌شود
" اما دشمن‌ها هم خدایی دارند
که با آنهاست "...
« سیستم فاسدی که حکمرانی
می‌کند، ده‌ها بت و خدا و
رهبری دروغگو دارد، بت‌ها را
بشکنید » سخن از قهرمانی
مردم بود و معجزات آسمانی...
زنده‌باد رهبر جاودان اشک‌زاد!
تاریخ برای دریاس چیزی بود
که در آن حضور داشت.‌ ...
حمله به گورستان، حمله به
گذشته‌ها بود... صدای شلیک...
و فریاد... نور چراغ‌ها در
خون زخمی‌ها و کشته‌ها
می‌درخشید.. دریاس فرار کرد..
۱۳ ... چرا همه‌چیز به‌سرعت
در جنگ می‌افتد و پایان
می‌یابد؟ چیزها یا متوقف
می‌شدند یا به‌سمت جنگ
می‌رفتند... لاستیک‌های
سوخته، شیشه‌های شکسته،
چرا کسی جنازه‌ها را برنمی‌دارد
... " چقدر سخت است که آدم
تمام زندگی دنبال مرده‌ای
بگردد"
روز هفتم، اشک‌زاد دیده شد.
... یورش و درگیری چنین
شد که قیام پیروزی اولین
را ثبت کند. جسدهایی که
هنوز بی‌صاحب مانده بود.
زنده‌ها شایستگی دریافت
کمک ندارند؛ کسانی‌که
شايستهٔ کمکند، مرده‌ها
هستند.‌ جنازه‌ها را در کارگاه
یخ‌سازی بردند... طی هفته‌ها،
جنگ همه را به مخلوقاتی
خشن و جنگجو بدل کرده بود.
« این جسدها به‌چه دردی
میخورد. این کار تو نیست.
مسؤل کفن و دفن شده‌ای...
دریاس، نگهبان مرده‌ها...
استاد تاریخ! » ...
۱۴ ‌مزار ژنرال " آرامگاه مقدس "
نامیده شد.
مورخان در این شهر هیچ‌کاری
ندارند. ‌... هیچ‌کس حوصله
ندارد یک داستان ثابت را
هربار زیر عنوان زمانه‌ای
جدید بازگو کند....
« تفاوت بندگان این روزگار
با دوران باستان این است که
امروزی‌ها با باور عمیق،
بنده می‌شوند و برای آن
بهانه می‌تراشند و استدلال
می‌آورند... افتخار می‌کنند
که عین دُم از پی این ارباب
و آن سیاستمدار بیفتند،
بعد هم جنگجو می‌شوند
و اسلحه برمی‌دارند و کشتار
و ویرانی به‌بار می‌آورند »
« در نهایت مورخان کارشان
شمردن جنازه‌هاست »
« انسان و زندگی حرمت ندارد »
« بعضی از آدم‌ها مثل پس
ماندهٔ تاریخند » « تو از
مورخانی هستی که بوی
زباله‌دان تاریخ بیش‌تر جذبت
می‌کند تا بوی کاخ پادشاهان
و رهبران. این‌طور نیست؟ »
« برای تو بهتر است بین
مرده‌ها باشی تا غریبه‌ها.
تو هنوز شبیه خودتی، چیزی
نیست که برایش زندگی کنی
و چیزی نیست که برايش
بمیری... » کدام ابلهی اسم
این ویرانه را گذاشته مملکت.
همه‌چیز از ادیان به ارث
رسیده... دین هم به محبت
و خشونت نیاز دارد.
« تو این‌ها را نداری؛ نه کینه
داری نه محبت جنون‌آسای
الهی برای هیچ‌چیز. »
این شهر به تو نیاز دارد...
ذهن دریاس در نوسان بود.
۱۵ هر روز به اداره می‌رفت...
صدای نسبتآ آرامی را شنید...
« کسی آن‌جاست؟ کی
آن‌جاست؟ » نفسش بند آمد.
کسی را ديد غرق در خون...
چشمانش از پرسش تهی و
لبریز از بهت. ساکت و منفعل
فقط به ژنرال نگاه کرد که از
او خون می‌رفت. نمی‌دانست
باید بماند یا بگریزد. پس
بی‌هیچ راه‌‌حلی نگاهش
کرد. ص ۱۹۸

📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچه‌ای
نشر ثالث

ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب 📝

۱۰ خانم ساپوسکات گفت
نمی‌دانستم این روان‌نویس
بی‌کیفیت و مایهٔ شرمساری است.
آقای ساپوسکات از اتاق خارج شد.
خانوادهٔ لامبرت.
یک روز ساپو زودتر از وقت
معمول به مزرعه رسید.
ادموند از خانه بیرون آمد،
دهانش را پاک می‌کرد و بعد
به او ملحق شد. بعد لمبرت
از چاله درآمد و پسرش به
داخل رفت. ساپو به جسد
قاطر نزدیک شد. پاهای
حیوان، سفت و کشیده بود.
پاهایش زیر شکمش مانده بود.
ادموند بیل و کلنگ را به پدرش
داد. با کمک هم پاهای قاطر را
گرفتند و تا لبهٔ چاله آوردند.
لمبرت پیر با بیل پاها را پایین
کوبید. ادموند شروع کرد به
پر کردن چاله. ادموند دست
از کار برداشت تا استراحت
کند. ساپو هم کنار او نشست.
لوئیس شروع کرد حرف زدن.
از نظر او قاطر، از فرط پیری
مرده بود. پس جای گلایه‌ای
نمی‌ماند.
درمورد قاطرها، مسئلهٔ اساسی
چشم‌هاست. مابقی مسائل
اهمیت ندارد. لمبرت داستان
را تعریف می‌کرد؛ بدنش
پوشیده از زخم بود. فکر
می‌کردم می‌توانم تا شش ماه
دیگر از حیوان کار بکشم.
تمام مدت از پسرش چشم
برنمی‌داشت. لمبرت گفت
" سلاخ‌خانه. حیوان را از
همان‌جا خریدم " مدتی با
پسرش کار کردند بعد پسر،
بیلچه‌اش را انداخت، دست
از زحمت و تقلا برداشت و
یک‌راست به گوشه‌ای رفت
تا استراحت کند. ادموند و
مادرش در سکوت از کنار
یکدیگر گذشتند. مادرش
رفته بود به دیدن یکی از
همسایه‌ها تا یک پوند عدس
برای شامشان قرض کند. از
کنار شوهرش نیز به‌سرعت
گذشت. خانم لمبرت با پیشانی
و دستان فشرده به دیوار
ایستاد و فتیله را گیراند.
ساپو را که دید اول فکر کرد
دخترش است. عدس‌ها را
روی میز ریخت و شروع کرد
به پاک‌کردنشان. رفت با یک
قابلمه برگشت. خیلی از
عدس‌ها به کف زمین ریخت.
چراغ را برداشت و از اتاق
خارج شد. او می‌توانست
سرتاسر شب را به پاک کردن
عدس‌ها بگذراند و هرگز به
هدفش نرسد. اما سرانجام
دست از این کار کشید.
" مسئله این است که لحظه‌ای
فرامی‌رسد که آدم از همه‌چیز
دست می‌کشد، چون عاقلانه‌ترین
کار همین است، ناامید سرخورده،
اما نه تا به آن‌جا که آدم رشتهٔ
همهٔ کارهای انجام داده‌اش را
پنبه کند. " برگشت.
چراغ را بالا نگه‌داشته بود.
در دست دیگرش هم خرگوشی
سفید گرفته بود. مرده بود.
هستی‌اش به پایان رسیده بود. خرگوش‌هایی هستند که پیش
از کشته شدن، می‌میرند.
صرفآ از ترس و وحشت. صیاد
اغلب با پا به کالبد خرگوش
ضربه می‌زند و با اولین ضربه
کار را تمام کرده‌اید و موجب
زجر و درد حیوان نشده‌اید.
به خودتان دست‌مریزاد
می‌گویید درحالی‌که
زحمت‌هایتان بیهوده بوده.
اما مرغ‌ها با سماجت بیشتری
به زندگی می‌چسبند. قبل از
اینکه بیفتند و بمیرند، چند
گامی برمی‌دارند و ورجه
وورجه هم می‌کنند. کبوترها
از این هم سرسخت‌ترند، گاهی
قبل از خفگی، جنگ و جدل
هم می‌کنند. کمی بعد لمبرت
و پسرش مجذوب بوی چاشنی
غذا وارد آشپزخانه شدند.
منتظر بودند. اما زن خانه،
مادر، صدا زد لیزی! بعد
به‌سمت اجاقش برگشت. ماه
را دیده بود. بعد از مدتی
سکوت لمبرت بزرگ گفت
فردا سفید را می‌کشم.
فرقی نداشت، چه سفید چه
سیاه. گفت آنها در دهانشان
را ببندند. بعد به گوشهٔ اتاق
رفت تا جعبهٔ چاقوها را بیاورد.
سه چاقو در جعبه بود.
وقتی غذا خوردند ادموند
رفت بخوابد. خواهر برادر در
یک اتاق می‌خوابیدند.
مثل بیگانه‌ها بودند. لمبرت
که با دخترش تنها مانده
بود، نشست به تماشای او.
دختر کنار اجاق، کز کرده، با
افسردگی و آزردگی. پدرش
به او گفت غذا بخورد. یک
لحظه چشم از او برنداشته
بود. گفت « فردا سفید را
خواهيم کشت. اگر می‌خواهی
می‌توانی نگهش داری. » اما
وقتی دید دخترش هنوز
غمگین است و گونه‌هایش
خیس از اشک، به‌طرف او
رفت.
چه ملالی. اگر به‌سراغ بخش
سنگ بروم چه؟ نه. نه. هیچ
فرقی نخواهد داشت.
لمبرت‌ها. آیا مسئلهٔ لمبرت‌ها
اهمیتی دارد؟ نه. تا وقتی
من با آن‌ها هستم، آن بخش
داستان از دست رفته است.
طرح‌هایم چطور پیش
می‌روند؟ شاید ده سال
دیگر نیز طرحی داشته
باشم. نمی‌توانم اینجا بمانم.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

دختر شکننده درون میرا
نیاز به حمایت دارد.
هنگامی‌که میرا، اسلوبودان
را به بازی می‌کشد؛ نه چندان
زیبا، تنها و  بی‌پناه.‌ ...
اسلوبودن جدی، تنها و بدون
دوست... آن‌قدر مجذوب هم
شدند که مردم در پوژارواتس'
آنها را رومئو و ژولیت
می‌نامیدند. اما از نظر من
" هانسل و گرتل بودند"
( کارتونش رو دیدید
احتمالا :) یتیم ، در جنگلی
ترسناک.‌.. میرا « زنی زیرک،
حسابگر و خونسرد. »
آنها فقط به یکدیگر اهمیت
می‌دادند. انگار که دیگران
وجود ندارند. بیگانه با دنیا...
هنوز بعد از چهل سال زندگی
یکدیگر را با " پیشی" صدا
می‌زنند :/

میلوشویچ فقط عکس
میرا را در دفتر  کارش دارد
... میرا کلید اسلوبودن است:
او کسی است که کنترلش
می‌کند. میرا جاه‌طلب.
اسلوبودن فرصت‌طلب.
میریانا مارکویچ نویسندهٔ
سه کتاب جامعه‌سناسی :| 
او می‌خواست به‌طور مستقیم
در سیاست شرکت کند.‌ در سال
۱۹۹۴ متحدان چپ یوگوسلاو
را تشکیل داد...‌عضویت در
حزب او میان‌بری به پست‌های
مهم سیاسی بود... شوهرش را
می‌فریفت تا هرآنچه
می‌خواست انجام دهد...
شوهر عاشق احمق!
در کتابش نوشت؛
« کسی‌که به مردی قدرتمند
فرمان دهد، حتی قدرتمندتر
از خود آن مرد است» خود را
طرفدار حقوق زنان می‌دانست.‌
شوهرش به دستاوردهای علمی
او افتخار می‌کند.‌
نوشته که؛
« چرا انسانها از حیوانات
خونخوارترند؟ چرا کشته‌شدگان
و مجروحان ناپدید میشوند؟ »
این تحلیل‌گر سیاسی مانند
کودکان می‌نویسد!!
او از هفت‌هزار قتل مسلمانان
نام نبرد!! فقط افراد سیاسی
نبودند که از میرا می‌ترسیدند،
وقتی دوستش گفت
« صربستان، زیر پرچم رادیکال
و حزب جِی‌یو‌اِل دارد به‌سوی
فاشیسم می‌رود » میرا او را
خائن نامید و در روزنامه‌اش
واکنش نشان داد. او به قتل
رسید! هیچ‌کس نتوانست این
ارتباط را ثابت کند... او مورد
ترس و انزجار بود.‌ ... پس از
تسلیم میلوشویچِ زن‌ذلیل،

مصاحبه‌ای با میرا کوویچ
انجام شد؛ « نه هیجان، نه
تغییر چهره! لاک قرمز و
عشوه‌گر؛ به سوالات پاسخ
نمی‌داد! » گفت« مثل یک
روشن‌فکر رفتار کنید. چرا
بازجویی می‌کنید... » بانوی
اول، استاد، رهبر حزب به
مخالفت عادت ندارد.‌
میلوشویچ در دادگاه دارد
رفتار او را تکرار می‌کند.
باور نمیکرد دستگیرش کنند‌
که او را تسلیم محاکم کیفری
بین‌المللی کنند.‌ او به سخنرانی
عادت داشت نه به گوش کردن.‌
دنیای میلوشویچ و میرا خیلی
از دنیای واقعی دور شده است.‌
« برای آنها واقعیت به‌هیچ‌وجه
اهمیت ندارد » « آنها قدرت
داشتند و واقعیت را
می‌آفریدند » حالا تمام دنیا
رودر‌ روی آنهاست.‌ شاید قادر
نیستند بفهمند چرا این دردها
برایشان اتفاق افتاده.‌ واقعیت
با تصورات آن‌ها سازگار نیست.
پس بگذار واقعیت
« سرزده وارد زندگی‌شان شود »
هانسل و گرتل حالا فقط
به‌خوشان آسیب می‌زنند.‌

فصل ۱۱   انتقام خدایان

ژنرال راتکو ملادیچ و
رادووان کاراژیچ، به علت
نقض جدی کنوانسیون ژنو و
نقض قوانین جنگی در سال‌های
۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ و دستور اعدام
هفت‌هزار مسلمان، هنوز فراری
و در خفا هستند.‌
ژنرال راتکو ملادیچ باغبانی
می‌کرد. ژنرالی بی‌ارتش.
قصاب بوسنی؛ زیاد مشروب
می‌نوشید.‌ در شصت‌سالگی
یک بیمار روانی به‌شمار
می‌رفت.‌ او مرد جنگ بود و
جنگ به گذشته تعلق داشت.
« واقعیت سرانجام دامنش
را گرفت »
داستان واقعی او داستان پیروزی
و شکست‌هایش نیست.
داستان غم‌انگیز خودکشی
دخترش است. زندگی ملادیچ
از یک افسانهٔ کلاسیک صرب
به تراژدی کلاسیک یونانی
تبدیل شد.
برای ژنرال احساس تأسف
کردم. ص ۱۶۷
پایان قسمت پانزدهم *

آزارشان به‌مورچه هم نمی‌رسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامه‌هم‌داره

Читать полностью…

کتاب دانش

■ همه‌چیز از دروغ شروع شد...

■ توی یک دنیای عادل،

آدم‌ها باید بابتِ دروغ‌هاشون
کشته بشن،
نه بابت حقیقت...


اگر دروغ بگویید
و حقیقت را خفه و
در زیرزمین دفن کنید
بازهم حقیقت رشد
خواهد کرد و دارای
چنان نیروی انفجارآمیزی
خواهد شد که به‌هنگام
انفجار هر چیزی را که
سر راهش باشد
از میان خواهد برد...

امیل زولا / چرنوبیل 🎥

Читать полностью…

کتاب دانش

...

قسمت ۲۲

می‌دویدم و به هذیان‌گویی
افتاده بودم. ...
« می‌توانم به بعضی
چیزها فکر کنم، ولی به
همه‌چیز نمی‌توانم »
« تزکیه اخلاقی‌ام
غیرممکن است، زندگی
نو گزیدن هم محال
است » بنابراین باید تسلیم
شوم. ... یک حشره، یک
چاکر... یک خبرچین
شوم... درحالی‌که پنهان
می‌شوم، همه را نابود
میکنم.‌ تر و خشک را
می‌سوزانم... بعد خودم
را می‌کشم.‌... یک
قوطی‌کبریت در جیبم
داشتم... آگاه بودم چه
می‌کنم...‌ از دیوار بالا
رفتم...‌به گوشه در ورودی
خزیدم...‌ ناقوسی صدا کرد.
۲ زنگی آهنگ‌دار و
گوش‌نواز... ناقوس
سنت‌نیکولا' کلیسای قدیمی
مسکو...‌  ( یادآوری اجازه
توشار به دیدار با مادرش؛
...این یتیم را رها نکنید و
با او مهربان باشید... صدای
زنگ کلیسا، من به‌دنبال
مادر دویدم. گریست.‌
صلیب کشید. به‌من تعظیم
کرد.‌ آیا به ستمی که به‌من
روا داشته بود اعتراف
می‌کرد؟...مادر عزیزم حالا
کجا هستی... فقط یک‌بار
دیگر به‌من رو نشان بده،
حتی در خواب.‌ مادر
دوستت دارم... )
صبح رسید...‌ چهره‌ای
رویم خم شد.‌ فریاد زدم
« لامبر! منم دالگورکی »
« کدام دالگورکی ...؟ »
۳ هر انسانی که می‌خواهد
باشد، مسلما خاطره‌ای در
ذهن، حفظ کرده.‌ خود را
در اتاقی کوچک یافتم.‌ ...

« مادموازل آلفونسین،
سماور را روشن کن...
دوست من یخ زده... » ...
حالم جا آمد.‌ سرزنده و
امیدوار.‌ لامبر گوش می‌داد.
به زن گفت « به استراحت
نیاز دارد.‌ هرچیز می‌گوید
انجام بده » « من
برمی‌گردم... » متوجه شدم
آلفونسین گریه می‌کند.
به فرانسه گفت « افسوس
خوردن چه سودی دارد...
کاش چاقویی داشتم و در
شکمش فرو می‌کردم تا
جرأتم را از من نگیرد... آقا،
دو کشیش روسی را
کشت » به لرزه افتادم.
یک‌لحظه مرا ترک نکرد...
ناگسیخته و ناموزون
سخن می‌گفت... گفتم
می‌خواهم بروم. ...
« چشم، موسیو. از این
راه... » رفتم...
۴    ...در خانهٔ مادرم به تب
عصبی شدیدی دچار شدم...
لامبر!... چه شد؟...
ورسیلوف گفت
... پول در قمارخانه پیدا
شده بود...و این خبر سبب
بهبودی‌ام شد.
شاهزاده سرگی، در نامه‌ای،
اعتراف به جعل سهام
راه‌آهن کرده بود...؛ " من در
وجدانم یک مجرم ابدی
به‌شمار می‌آیم...‌ از شما
پوزش می‌طلبم که در
قمارخانه به‌شما پشت
کردم. اکنون که مرده‌ام
اعتراف میکنم.‌لیزای بیچاره!
او مرا بخشید. کمی هم
به‌یاد من باش.‌
من درست نُه روز
مدهوش ماندم.

بخش سوم فصل اول

۱   بارها گفته‌ام هیچ
میل ندارم از خودم سخن
بگویم. متأسفم.‌
اوه، کاش آدم می‌توانست
گذشته‌ها را عوض کند
و
زندگی را دوباره از سربگیرد!
پس از نه روز ناهوشیاری
دوباره متولد شدم... دلم
می‌خواست بگریزم. با دلی
عاری از کینه‌توزی، بدون
دشنام‌گویی، بگریزم و
هرگز برنگردم. یک
احساس غرور و مبارزه‌طلبی
بی‌نهایت گلویم را می‌فشرد.‌
...جوان‌خام

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ص ۴۸۰

ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

⚡️

باکسی درنَیاویختم،
زیرا کسی
شايستهٔ ستیز مَن نَبود..

سامرست موام
لبهٔ تیغ 📓

Читать полностью…

کتاب دانش

ما همیشه
وقتی به حقایق پی می‌بریم
که دیگر خیلی
دیر شده ...


اریش مایا رمارک

Читать полностью…

کتاب دانش

❤️❤️دسترسی ویژه به کانالهای علمی ❤️❤️

☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی

به خودش جرأت داد
و آرام در را باز کرد
خانه تاریک بود
وقتی اولین قدم
را به داخل خانه
گذاشت سرش
گیج رفت
برق قطع بود
کسی آنجا نبود
به فنجان قهوه
خیره شد ناگهان
دستی شانه‌ او
را لمس کرد

قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه گروهی 📖
قسمت ۹

دوشاخه شدن درخت و
تکرار آن. مهم نیست
اندازه چقدر باشد تا زمان
توقف جریان را عمق تکرار
می‌نامیم ' . وقتی کامپیوتر
انجام دهد... تصویر کاملا
پیچیده است.

« فکر می‌کنید رشد درخت
سیب و بلوط پیچیده است؛
خیر. قاعده‌ها یکسان و
تکرار است. » ... نطفه‌ی
اولین با تقسیم سلول رشد
می‌کنه و هر سلول به
دوبخش تقسیم می‌شه...
ژن اثر نهایی‌ش رو بر بدن
می‌ذاره. ● بدانیم
« ژن‌ها نقشه نیستند بلکه
نسخه ( دستورالعمل ) اند »
با رشد نطفه، موجود بالغ
می‌شه... همان دو شاخه
شدن یا تقسیم سلول...
* رشد درخت = رشد جنین *
در زندگی واقعی ژن دو نقش
دارد؛ یکی روی رشد و یکی
هم انتقال به نسل‌ها... یک
ژن ممکنه در تعیین بعضی
شاخه‌ها نقش داشته باشد
و ... در هشت درخت که
شبیه هم هستند، ممکن است
یک درخت با اصلی تفاوت
داشته باشد یا به عبارتی یک
ژن جهشی " وجود دارد...
دانشمندان علم ژنتیک اغلب
نمی‌دانند چگونه ژن‌ها روی
جنین تأثیر می‌گذارند. اثر
ژن‌ها به‌طریق پیچیده‌ای
در تعامل با یکدیگر هستند
( تقارن در بدن یا بیومورف )
بیومورف " در تابلوهای
سورئالیستی‌ دزموند موریس'
' ادعا می‌کند بیومورف در
ذهن او تکامل پیدا می‌کند
و نقاشی‌ها متوالی او ...
« در مورد تکثیر هم مثل رشد،
قیاس به‌کار می‌بریم و در
یک قالب برنامهٔ کامپیوتری
که تکامل نام دارد جا
می‌دهیم » " در تکثیر،
جنسیت وجود ندارد.
' حیوانات بدون جنس،
مثل مگس سبز . می‌توان
آن‌ها را با واقعیت در
زیست‌شناسی تنظیم کرد. '
" شکل هر فرزند، حاصل
ارزش‌های ۹ ژن خودش است
و از والدش ۹ ژن می‌گیرد.
●◇ ببینید؛
« بدن‌ها، نسل به نسل
منتقل نمی‌شود ولی ژن‌ها
منتقل می‌شوند یا نمی‌شوند
و بستگی به کارایی بدنی که
ساخته‌اند دارد »
■ بنابراین
رشد و تکثیر دو فرایند
جداگانه هستند. ( تکثیر، ژن
را به رشد منتقل می‌کند،
رشد ارزش ژن را به تکثیر
برنمی‌گرداند / معادل
« لامارکسیم » ) البته که
احتمال جهش هم وجود دارد.
● پس؛
« تکامل؛ تکرار تکثیر است »
وَ در توالی نسل‌ها تغییر
نسبت به اجداد زیاد است
اما انباشتی و گام‌به‌گام. *
" انتخاب داروینی... بقا در
اینجا معیار موفقیت نیست.
اگر بدنی بتواند به زندگی
ادامه دهد، ژن‌هایی به‌طور
خودکار باقی می‌ماند ولی
در نمونهٔ کامپیوتری بقا
معیار گزينش نیست. مهم
این است که انسان از آن
خوشش بیاید. مثلا انتخاب
بید مجنون که بی‌شباهت
در موارد انتخاب در طبیعت
نیست. #وقتی شروع به
نوشتن برنامهٔ جدید تکامل
کردم نمی‌دانستم تغییرات
چطور می‌توانند باشند.
تفاوت با دونسل قبل
خیلی زیاد است. داستان
تکامل انباشتی همین است☆
در بازی‌های کامپیوتری
دالان‌های مارپیچ و هیولا و
احساس سرگردانی ... در
بازی تکامل شخصی که
بازی می‌کند ( مشاهده‌گر )
همان احساس را دارد.
عامل انتخاب چشم انسانی
است که کارش گزينش از
میان فرزندهای تصادفی
جهش‌یافته در طول نسل‌های
متوالی تکامل انباشتی است.
حالا نمونه‌ای از تکامل ولی
از انتخاب مصنوعی نه از
انتخاب طبیعی. ☆ آیا
می‌توانيم کاری کنیم که
کامپیوتر این انتخاب را
انجام دهد؟
در قسمت بعد می‌خوانیم.‌

📚 #ساعت‌ساز_نابینا
✍ #ریچارد_داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار

Читать полностью…

کتاب دانش

🔠🔠🔠  🔠🔠🔠
نه باگ 700 گیگ اینترنت گذاشتیم و نه مای ایرانسل رو هک کردیم 🫤📿
بدون شوخی و برادرانه بهتون میگم تنها کانال های VIP که محتوای پولی رو براتون رایگان میزاره رو لیست  😎
/channel/addlist/IkhExTaCdgUzODU0
ظرفیت عصویت به شدت محدوده از دست ندین ✉️👆👆👆

🔠🔠🔠  🔠🔠🔠

Читать полностью…

کتاب دانش

1⃣
فردریک شوپن؛
موسیقی‌دان لهستانی‌ست
که در زمانی‌که اساسأ
لهستانی روی نقشه
وجود ندارد.
متولد ۱۸۱۰ در
دوک‌نشینی ورشو
که در آن زمان بخشی
از خاک امپراطوری
ناپلئون بناپارت بود.
پنج سال بعد این سرزمین
به‌شکل خشونت‌باری به‌طور
کلی ذیل خاک روسیه قرار
می‌گیرد و فردریک شوپن
نیز به‌عنوان تبعهٔ
لهستانی‌تبار روسیه در
این سرزمین زیر سایهٔ
امنیت مالی و
اجتماعی‌ای که پدرش
به‌عنوان معلم سرشناس
زبان دارد رشد می‌کند.

به مدرسهٔ موسیقی می‌رود
و تبدیل به پیانو نواز
حرفه‌ای می‌شود.

سال ۱۸۲۹، شوپن به
۱۹ سالگی می‌رسد. در
یکی از گروه‌های موسیقی
لهستانی به سرپرستی
کارلو سولیوا که کنسرت‌های
آوازی و اپراهای مشهور را
اجرا می‌کنند جذب شده
است.
در اوایل بهار همین سال،
شوپن
با
کنستانتینا گلادکوفسا
آشنا می‌شود.
کنستانتینای زیبا یکی از
صدها دختری است که با
آرزوی رسیدن به شهرت
به‌عنوان خوانندهٔ اپرا در
این مجموعه جذب شده‌اند.
و در خوابگاه کناری
کنسرواتوار اقامت دارد.

🎼 🎭

آشنایی با
#مشاهیر_هنر 💠

🤹‍♀ #فردریک_شوپن

این نقاشی از شوپن را
دولاکروا در سال ۱۸۳۸
کشیده 🎨

ادامه...

Читать полностью…

کتاب دانش

...

پیروت اعتراف نمی‌کرد...
گره‌توک گفت اعتراف
مجرم گاهی هم از کثرت
نتیجه می‌شود.
انکار مأیوسانه هم یک قسم
اعتراف است...‌
اقوام یهودی پیروت به‌هر
قیمتی آرام ننشستند تا
بی‌گناهی‌اش را نشان دهند
...‌ مخفیانه به جستجو
پرداختند...نامه‌ای مسروقه
یافتند که کنت‌دوموبک' که
از خانواده‌ای مشهور بود و
در ارتش پنگوئن خدمت کرده،
یونجه را فروخته! ...
افکار پنگوئنی؛ « بدیهیات و
مسلمات را نیازی به اثبات
نیست »
« پیروت و یهودیان مجرم‌اند »
« پیروت بی‌گناه و موبک
مجرم است »...
آرگاریک کشیش به کورنموز
گفت «... همه‌جا شورش‌طلبان
و فتنه‌جویان سر بلند
کرده‌اند... گردابی که در کفر
و بی‌دینی فرو رفته... شما
در مجرمیت پیروت تردید
دارید؟ »
«... رعایت قوانین مادام که
متناقض با قوانین الهی نباشد
بر ما واجب است... پیروت
مقصر است... عدالت بشری
حتی با وجود خطاهای فاحش
و محدود قابل احترام است »
« ملت باید روحانیون را در
صف اول مبارزه قیام کند.
باید شرافت ازدست‌رفته
کلیسا را بازگردانیم »... کینه
و نفرت از هر سو در شهر
آلکا می‌وزید... کشور پنگوئنی
به دو دسته تقسیم شده بود
و سوسیالیست‌ها شامل
کارگرانی که برای دشمنان
وحشت‌انگیز بودند...

« رفقا باید با تلاش مادی و
معنوی و اخلاقی مداوم،
پیروت را که مظهر
ستمدیدگان است خلاص
کنیم ...‌ وقتی رسوایی و
فضاحت در یک جامعه به
درجهٔ معینی رسید مهلک و
کشنده خواهد شد و آن
جامعه را به‌سقوط حتمی
سوق خواهد داد.
نگذارید جامعه بورژوازی
پنگوئنی در این خفقان بمیرد.
تأسف در این است که این
اصول پوسیده و این نظام
منحط خاک ما را خراب و
فاسد کرده و جز لجن‌زار
برای ما نمانده » ...
« بر فرض که پیروت
بی‌گناه باشد، او نظامی است
... صرف صحیح بودن یک
قضیه و انطباق آن با عدالت
کافی نیست »...
می‌ترسم در معنی کلمهٔ
" عدالت " اشتباهی پیش
آمده باشد.‌
اشتباه نشود که بین عدالت
اجتماعی و عدالت انقلابی
فرق بسیار است. بین این
دو همیشه نبرد بوده... من
موافق عدالت انقلابی و
مخالف عدالت اجتماعیم.
... در گوشه‌ای خزیدن و
سر به گریبان فرو کردن
سیاست بیهوده و بی‌نتیجه
است.‌.. باید طبقات حاکمه را
ناتوان کرد تا ضعیف و
بیچاره شوند. ...
اکنون دو عقیده مخالف در
قضیهٔ پیروت. فصل هشتم.

جزیرهٔ پنگوئن‌ها
آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۱۱

Читать полностью…

کتاب دانش

۳۷ شات تأثیرگذار
و به‌یادماندنی از
بازتاب تصویر در
آینه.
از کارگردان‌هایی چون
اسکورسیزی
دنی بویل
ژاک لوک گدار
کریستوفر نولان

ارسالی شما ♡

Читать полностью…

کتاب دانش

✍ #گوستاو_لوبون

توده‌ها
هرگز عطشِ حقیقت را
ندارند.
هرکس که بتواند
توهمات آن‌ها را فراهم کند
به‌راحتی صاحب آن‌هاست.

📓 روانشناسی توده‌ها
گوستاو لوبون

توده ازنظر لوبون
شامل کسانی است که
اتحادیه‌هایی تشکیل می‌دهند
...انبوه کارگرانی که فعالان
کمونیست به خیزش دعوت
کرده. واکنش توده‌ها در
برابر انقلاب سوسیالیستی.

کلاسیک در حوزهٔ
روانشناسی، جامعه‌شناسی
و فلسفه.
Pdf

Читать полностью…

کتاب دانش

اُمیدش را از دست نداده،
فقط آن را تاکرده و
به‌کناری گذاشته است..

آدمکش کور
مارگارت اتوود

Читать полностью…

کتاب دانش

اعتقاد داشتن،
خطرناک‌تر از آزاد بودن است
وَ
اولین و تنها دلیل اعتقاد
ترس است. ص ۴۵۴

📓 جیغ ؛
یک رخداد واقعی
با شخصیت‌های خیالی.
ادبیات معاصر فرانسه.
( نشر قطره )

به‌قلمِ نیکولا بوگله

Читать полностью…

کتاب دانش

قسمت پایانی.


من نمی‌خواستم فقط
یکی از شخصیت‌های
داستان باشم
چون من ی آدم واقعی
بودم آدمای واقعی
می‌تونن لحظهٔ آخر
غافلگیرت کنن
کاری که حتی خود
نویسنده‌ها هم فکرشو
نمی‌کنن

هرچیزی رو که
می‌خواستی شنیدی
حالا قهوت‌ رو بخور

نترس درد نداره
به اندازهٔ کافی
سیانور ریختم
فقط پونزده ثانیه
طول می‌کشه


کتاب صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین


قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

بیگانهٔ آلبر کامو

آیا شما هم بیگانه‌اید؟

مورسو، تصویری که در میان
انسان‌ها جایی ندارد.‌
مورسو میان مردمی اسیر
است که از او اشک می‌خواهند.
جامعه‌ مورسو را نه برای خون
ریخته، که برای اشک نریخته
محکوم می‌کند...

جهان پوچ است، زندگی
بی‌معناست و در این بی‌معنایی
نوعی رهائی نهفته است.
انسان همیشه آماده است تا
به همه‌چیز عادت کند.

سختم بود باور کنم که این
آدم‌ها واقعا وجود دارند.
خیلی وقت است که عادت
وارسی احوالم را از دست
داده‌ام... #بیگانه
#آلبر_کامو

احساس کردم خوشبخت بوده‌ام
و هنوز هم خوشبختم.
مورسو این بیگانهٔ تبعیدی...

Читать полностью…

کتاب دانش

🌺🍃 حکایت به‌قلم سعدی

آداب ۵۶
باب هشتم

🔅 عقل، در دستِ نفس،
چنان گرفتار است که
مردِ عاجز با زنِ گُربُز.
رأی بی‌قوت مکر و
فسون است و قوّتِ
بی‌رأی، جهل و جنون.

🔸 تمیز باید و تدبیر و
عقل آن‌گه مُلک
🔸 که ملک و دولت نادان
سلاح جنگ خداست.

* گربز؛ زیرک

کتاب دانش 📚

Читать полностью…

کتاب دانش

...

۹ به پاس‌داشت کسی‌که از وادی مردگان
به عالم زندگان بازگشته، خوانده‌ نشده، به افتخار ‌کسی‌که از بیست قرن پیش از این زمان مرا رستگار کرد؟ گفتم نخستین بار؟ می‌ترسم دوباره خوابم برده باشد. بیهوده کورمال کورمال می‌کنم. نمی‌توانم دفترچه‌ام را پیدا کنم. اما مداد هنوز در دستم است. باید به انتظار سپیده‌دمان بمانم. خدا می‌داند تا آن موقع چه باید بکنم. همین حالا نوشته‌ام، مبادا افتاده‌ باشم. و الخ. امیدوارم این تحریف حقیقت بیش از حد فاحش نباشد.
همین حالا این چند خط
را به نوشته‌ام اضافه
می‌کنم، پیش از این باری
که از کالبد خود خارج شوم.‌
چون این ماجرا یک هفته
است که ادامه دارد، یعنی
از وقتی که گفتم. به‌زودی
می‌میرم و همه‌چیز تمام
می‌شود. این جملهٔ آخر
به‌نظرم آشنا می‌آید، این
جمله را قبلآ جایی
نوشته‌ام، یا گفته‌ام، کلمه
به کلمه. بله. در آغاز کلامم
و متعاقب آن و در نتیجه
نقشه‌ای که طرح کرده بودم،
برای زندگی کردن و ایجاد
فرصت برای زندگی کردن
و سرانجام، سرانجام بازی
کردن و در عین زنده بودن
مردن، دیگر از چیزی
نمی‌ترسم. اوج داستان
نزدیک است. به‌سوی
پنجره برگشتم. و عاقبت
لرزش پنجره را دیدم،
درست قبل از طلوع خورشید
رنگ پریده و بی‌رمق. این
شیشه معمولی نیست، همین
شیشه است که غروب و
طلوع خورشید را برایم به
ارمغان می‌آورد. دفترچه
روی زمین افتاده بود. کلی
طول کشید تا پیدایش کردم.
زیر تخت افتاده بود.
چطور چنین چیزهایی اتفاق
می‌افتند. دفترچه قطوری
است. امیدوارم تا آخر راه
با من بیاید. و حجمش برای
جا دادن گفتنی‌هایم کافی باشد.
از این پس، بر پشت و روی
کاغذها خواهم نوشت. به امید
پیدا کردن دفترچه تمام وسایلم
را زیرورو کردم. ناامید نبودم.
شگفت‌زده نبودم. یک خط
کشیدم، نه، حتی یک خط
هم نکشیدم و نوشتم، به‌زودی
می‌میرم و همه‌چیز تمام
می‌شود و غیره و غیره. ‌اما
ممکن است در فاصلهٔ زمانی
حال و آن هنگام دفترچه را گم
کنم. برای همیشه. مداد یکی
از آشناهای قدیمی است،
حتما از وقتی من را به اینجا
آورده‌اند همراه من بوده. پنج
ضلع دارد. خیلی کوتاه است.
در هر دو طرف، نوک تیز دارد.
مداد ونوس. امیدوارم تا آخر
این راه با من بماند و تمام نشود.
هرآنچه به من مربوط می‌شود
باید نوشته شود. از جمله ناتوانی
من از درک معنای نظم و نظام.
هیچ نشانه‌ای از نظم وجود
ندارد. من اعتقاد و ایمانم را
به همین ظواهر گره زده‌ام.
با این اعتقاد که همهٔ این
ظواهر عبث و بیهوده‌اند.
منتظر سپیده‌دم شدم.
مشغول چه کاری. نمی‌دانم.
افسارم را به‌دست دردهایم
سپردم. به ناتوانی‌ام. در پایان
به‌نظرم رسید باید با یکی
ملاقات کنم!
تعطیلات تابستانی به پایان
می‌رسید. لحظهٔ تعيين کننده
نزدیک بود. هنگامی‌که تمام
امیدهای مدفون در سینهٔ
ساپو تحقق می‌یافت. آقای
ساپوسکات می‌گفت
« سرنوشتش به مو بند
است » و خانم ساپوسکات
برای موفقیت او دعا می‌کرد.
کنار تختش زانو می‌زد، دعا
می‌خواند، شوهرش از این
جور کارها خوشش نمی‌آمد،
اوه، خدایا کمک کن این دوره
را بگذراند. کمک کن این
مشکل بزرگ حل شود. او
دارد درس پزشکی‌اش را
می‌خواند یا او دارد برای
قبولی در رشتهٔ حقوق درس
می‌خواند. احساس می‌کردند
این جوان دیر یا زود مدرکش
را می‌گیرد و می‌تواند در همان
رشته مشغول به کار شود.
یک‌روز آقای ساپوسکات یک
روان‌نویس تهیه کرد. گفت
« صبح روز امتحان روان‌نویس
را به او خواهم داد. » وقتی
همسرش می‌خواست آن را
بردارد، سرش هوار کشید
که بگذار در جعبه‌اش بماند!
آقای ساپوسکات کاغذ را پس زد
و جعبه را بالا آورد تا همسرش
داخل آن را ببیند. همسرش
گفت « بهتر نیست روز قبل از
امتحان آن را به او بدهی، تا
وقت داشته باشد به نوک
روان‌نویس عادت کند »
شوهرش گفت " حق با تو
است. شاید بهتر باشد
روان‌نویس را به او قرض
بدهیم و بگوییم اگر در
امتحانات قبول شد، قلم مال
او خواهد شد؟ " خانم
ساپوسکات گفت پس باید
زودتر این کار را بکنیم. وگرنه
این کار لطفی ندارد. پسر ممکن
است آن را در فرصتی که به
امتحانات نزدیک است آن را
بشکند یا اگر نشکند و گم
نکند، به آن عادت خواهد کرد
و با مقایسۀ قلمش با قلم‌های
دوستان دیگرش که به اندازهٔ
او بینوا و فقیر نيستند، چنان
با کم‌و‌کاستی‌هایش آشنا
خواهد شد که داشتن آن
دیگر برایش هیچ مایهٔ وسوسه
و ترغیبی نخواهد بود.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

در دادگاه، تکبعلی‌زاده
توضیح داده که با محمد
رشیدیان ( دبیر دبیرستان )
در ارتباط بوده‌اند. علیرضا
نوری زاده، روزنامه‌نگار
می‌نویسد بر اساس پرونده‌ای
که دست دولت است اسلامیون
عامل آتش زدن سینما رکس
بوده‌اند. دولت اما نمی‌خواسته
پرونده را پیگیری کند.
« رنجش آیات عظام ! »
● دولت شاه می‌توانست بر
روی این امر تأکید کند که؛
مناطق جنوب قبل از آتش زدن
آرام بوده.
هوشنگ نهاوندی وزیر علوم و
ریاست دانشگاه تهران؛
« حکومت با بی‌خیالی به
این ماجرا پرداخت. گویا
حادثهٔ معمولی است. مطبوعات
هم همینطور! » ■ چرا؟ این
بی‌عملی‌ها شوک عظيمی را
نشان می‌دهد. باید عزای
عمومی اعلام می‌شد این‌ها
ضربه‌ای به رژیم بود"
بالاترین مقام یعنی شاه
سرطان گرفته بود...
● شاپور بختیار، یک‌ماه دولت
را در دست داشت... کوششی
برای رویارویی با خمینی
نشان داد. اگر از پروندهٔ
تکبعلی‌زاده خبر داشت، آن را
پی می‌گرفت... وقتی از دولت
سنا می‌خواست رأی اعتماد
بگيرد گفتند این پرونده مسیر
انحرافی را طی کرده.

خشم مردم ؛ یکپارچه علیه
رژیم قیام شد. در آبادان
حکومت نظامی شد... در
تهران و ... تظاهرات خونین
... نفرت مردم سبب‌ سقوط پ
● دولت آموزگار شد.
عامل این فاجعه هرکه بود
سبب خشم شد و پیامدهای
سنگین در پاییز، شرایط
سقوط را فراهم کرد.

بخش ۷ انقلاب پیروز

پس از آن‌که خمینی در مهر
۵۷ از عراق اخراج و به فرانسه
رفت ... شعارها بیشتر شد.
● ابوالحسن بنی صدر با
خمینی مکاتباتی داشت...
خمینی وعده‌های آزادیخواه‌انه
می‌داد. & نوشتند؛
« آرزوی مردم مبارز به وجود
ایشان متجسم شده » اقامت
او و یارانش در پاریس و اعلام
پشتیبانی از اعتصابات برای
آزادی بیشتر و خوش‌بینی در
جامعه که حتی مصطفی رحیمی" روزنامه‌نگار، به خمینی گفت
■■ تاریخ مقام شما را در ردیف
گاندی یا بالاتر ثبت خواهد کرد.
اسدالله مبشری وزیر دادگستری
تعریف کرده خمینی در یک مهمانی
به کسی‌که خواسته حشرات را
بکشد گفته به‌جای کشتن آنها را
از اتاق خارج کن. تصویر
خمینی اینطور نشان داده شده
که در ایران، کسی‌که حاضر نیست
مگسی کشته شود. □○
پروفسور دانشگاه راجرز
( جیمز کوک ) شش روز نزد
خمینی بوده ؛
« او می‌خواهد آزادی مذاهب،
دموکراسی، عدالت اجتماعی
را برقرار کند »
پس چرا از صنعت نگفته؟ مردم صحبت‌هایش را از رادیو
بی‌بی‌سی شنیدند اما از نکات
منفی آگاه نبودند. مجموعه
درس‌ها با عنوان ولایت فقیه
چاپ شد؛
« تصویب قوانین تابع آرای
اشخاص و اکثریت نیست و
اجرای قوانین مربوط به
حکومت و بر‌عهدهٔ فقهاست »
که به‌نام خمینی چاپ نشد.
چرا؟ یک : نمی‌خواستند مردم
از اهداف خمینی آگاه شوند.
دو : خطرهایی برایشان داشته.
حکومت بازهم اهمیتی نداد !!
خمینی پیشنهادها و
عقب‌نشینی‌ها را رد کرد. اتحاد
مردم هم چیزی کمتر از سرنگونی
نبود. جواد سعید رئیس مجلس
شورای اسلامی رفت پاریس
تا انتقال مسالمت‌آميز میسر
شود ، خمینی رد کرد.
○ آنان درگیری و جنگ مسلحانه
را خواستند. □ یعنی نبرد تا
سرنگونی کامل و اشغال
وزارتخانه‌ها !!
مهدی بازرگان از خونسردی
خمینی ماتش برد. فقط حذف
نیروهای سیاسی و تحکیم
قدرت. بعد از پیروزی هم
دستگیری و اعدام سرانی که
کشور را ترک نکردند؛
تیمسار محمدرضا عاملی تهرانی
و تیمسار ناصر مقدم ریاست
ساواک. مقدم گفته بود به‌نظر
من اگر مملکت را به‌دست یک
دیوانه بدهند بهتر است تا در
اختیار عناصر مذهبی بگذارند...
"" هیچ‌یک از آیات عظام به
اندازهٔ خمینی وحشی نيستند.
او به‌سبب موقعیت شغلی‌اش
مذهبیون را خوب می‌شناخت؛
« عقب‌افتاده‌هایی که توانایی
ادارهٔ خود را هم ندارند »
ماه‌های پایانی رژیم شاه، مقدم،
از طریق برداشتن فشار ساواک،
راهی جز همراهی با مخالفان
نداشت... مقدم و عاملی تهرانی
از بدبینی و جنایت رکس آگاه
بودند...

بخش ۸ خدشه به تکبعلی‌زاده

به‌ظاهر تکبعلی‌زاده دچار
عذاب وجدان بود و ... در
چهارم دی ۱۳۵۷ دستگیر شد.
دولت بختیار هم ۳۷ روز بیشتر
دوام نیاورد. در ۲۳ بهمن،
تکبعلی‌زاده از زندان آزاد شد.
به محل اقامت خمینی در تهران
رفت.... اما به نزدیکیش هم
نرسید... در راه آبادان بود...
روزنامه او را از طرف ساواک
عامل آتش زدن سینما رکس
معرفی کرده بود. از رشیدیان
و کیاوش کمک خواست...
حبیب بازیار رئیس مرکز
عشایر گفت پول بده تا از
کشور خارج بشه. ... رفت
تهران نزد هاشم صباغیان
معاون نخست‌وزیر دولت
موقت انقلاب... رفت قم، نزد
خمینی... هیچ... حجت‌الاسلام
جواهرپور رئیس دفتر خمینی؛
« دیوانه‌ای؟ برو آبادان. بگرد.
تا از رادیو تلویزیون احضارت
کنند »
* منابع را در دیدگاه بخوانید*

📌فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌نویسنده مجید احمدیان

Читать полностью…

کتاب دانش

There were nights on
The road to "mordor
When fear sat beside me
Iike a silent companion,
And l understood that
True courage is not the
absence of dread, but the
quiet decision to keep
Walking even when your
heart pleads for rest.


شب‌هایی در راه "موردور
بود که ترس مثل یک همراهِ
خاموش کنارم می‌نشست؛
و همان‌جا بود که فهمیدم،

شُجاعَت،

نَبودَنِ هَراس نیست،


بلکه تصمیمِ آرامی است
برای ادامه دادن،
حتی وقتی
قلب‌َت از تو التماس می‌کند
که بایستی.

🧌⚔ ارباب حلقه‌ها
🥷 جی‌آر‌آر تالکین

Читать полностью…

کتاب دانش

چه ابراهیم باشد ,
چه غلامِ ابراهیم ,

چه استاد فلسفه باشد,
خواه دخترکی خدمتکار,

من تنها به رفتارِ انسان‌ها
نگاه می‌کنم.
... 🌪

سورن کی‌رکگور
کتابِ ترس و لرز

Читать полностью…

کتاب دانش

پاک و منزه بودن
عقیده‌ای‌ست که
به کار
دراویش و کشیش‌ها
می‌آید.
من دستانم آلوده است
تا آرنج ...


- دست‌های آلوده
- ژان_پل_سارتر

Читать полностью…
Subscribe to a channel