1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
...؟!
اُمید داشتن از
آدمی
خریت است.
مد و مه / ابراهیم گلستان
.
در اعماق اجتماع 📓
صفحه ۲۰۹ - فیدیبو 📄
ماکسیم گورکی 🖊
خیلی آدمها هستن که برای
تسلی نزدیکاشون دروغ میگن.
من میدونم.
من اینو توی کتابها خوندم.
اشخاصی هستن که بسیار
قشنگ و شاعرانه دروغ
میگن.
اما دروغ چند جوره:
دروغ تسلیبخش...
دروغ آشتیدهنده.
دروغی که شکنندهٔ دست کارگر
را تبرئه و عفو میکنه.
دروغی که گرسنگان را متهم
و مقصر میکنه.
من دروغها را خوب
تشخیص میدم.
دروغ برای دو دسته از مردم
خیلی مفیده.
یکی کسانیکه دارای روح
ضعیف هستن،
یکی کسانیکه شکمشون
از خون دیگران ورم کرده و
بالا اومده.
دروغ نگهدار بعضی و
پوشانندهٔ خطاهای بعضی
دیگره.
اما اون کسیکه خودش
ارباب خودشه، کسیکه انگل
هیچکس نیست، کسیکه نون
دیگران رو نمیدزده، هیچ
احتياج به دروغ نداره.
دروغ کیش و آیین بردگان
و اربابان و ... و
حقیقت خدای بشر آزاد است.
کتاب دانش 📚
تعصب، واکنشی
جبرانیست،
علیه تردیدی پنهانی.
کارل گوستاو یونگ
با عشق
هم میتوان کُشت.
با عشق..
سرنوشت بشر 📓
آندره مالرو 🖊
📄 صفحهٔ ۲۳۳
کسانیکه
توان ضربهزدن
دارند و به هیچکس
آسیب نمیرسانند،
به درستی که
وارثان رحمتِ آسمانیاند.
ویلیام شکسپیر ⚜
مهر و اندیشهٔ شکسپیر
غزل ۹۴
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
📣بسه اقا ما ی اشتباهی کردیم 2 روز پیش لینک یک لیست ViP رو گذاشتیم، دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!!
/channel/addlist/YYg8JR9zeBA1YmRk
اخرین باره میزارم⛔️
🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬🍬
2⃣
طبق اسناد، کارلو سیلیویا به
بسیاری از افسران روس،
اجازهٔ ورود و خروج به این
خوابگاه را داده بود تا به
دیدار دختران جوان لهستانی
این خوابگاه بروند.
کنستانسیا به توصيهٔ مادرش
از زیبائی خود بهخوبی
برای جذب مردان موفق و
ثروتمندی که به تماشای
اپرا میآمدند، استفاده
میکرد.
مردانی که شوپنِ جوان
توانایی رقابت با آنها را
عملا نداشت. در نتیجه
هیچ ابراز عشقی به
کنستانسیا نمیکرد.
با وجود آنکه او را
عميقا خواهان بود و با
او ارتباط عاطفی داشت.
پدرش اصرار داشت که
او ورشو را هرچه
سریعتر ترک کند.
اما شوپن مدام تاریخ
حرکتش را به تعویق
میانداخت.
او در مورد اوضاع پیشآمده
در نامهای به دوستش
چنین نوشت:
« تیرهبختی من این است
که پیشاپیش فرد ایدهآل
خود را یافتهام. کسیکه
شش ماه است وفادارانه
به او در اجراها خدمت
میکنم. بیآنکه چیزی از
احساساتم به او بگویم.
کسیکه هر شب در
رؤیاهایم او را میبینم.
کسیکه الهامبخش بخشِ
آداژیوی کنسراتوی من و
همچنین والس کوچکی
بود که امروز صبح برایت
فرستادم... »
چیزی که کنستانسیا را در
آن مقطع بسیار خوشحال
میکرد این بود که بازیگر
اصلی یک نمایش اپرای
جدی باشد و هنر خود را
به نمایش بگذارد.
شوپن جوان که پیانیست
با اعتباری در گروه بود
با برخی از اجراکنندگان
اپرا صحبت میکرد که
از کنستانسیا تست بگیرند
و به او نقش بدهند، اما
هیچکدام فایدهای نداشت.
طبق نامههایی که شوپن
به دوستش
« تیتوس » نوشته است
او خواهان ازدواج با
کنستانسیا بوده است.
اما هیچ سندی مبنی بر
اینکه عشقش را به
کنستانسیا بهشکل جدی
ابراز کرده باشد، در دست
نیست.
او رابطهٔ عاطفی عمیقی
با کنستانسیا داشته
ولی از ابراز مستقیم
درخواست ازدواج طفره
میرفته است و همین
باعث عدم اعتماد
کنستانسیا به عشق او
بوده است.
در نهایت با توجه به اصرار
پدر، شوپن مجبور به رفتن
از ورشو میشود.
در ۱۱ اکتبر ۱۸۳۰
کنسرتی برای خداحافظی
از شوپن برگزار میشود.
در این مراسم اپرای
« بانوی دریاچه » از
روسینی " اجرا میشود و
کنستانسیا یکی از
نقشهای اصلی این
نمایش را بازی میکند.
بعد از این مراسم، به
نشانهٔ یادگاری،
فردریک شوپن و کنستانسیا
گلادکوفسا انگشترهای
خود را باهم تعویض
میکنند. کنستانسیا در
دفتری که دوستان شوپن
برایش جملهای نقل میکردند
تا در سفر، بهیاد آنها باشد،
جملاتی را با این مضمون
برای شوپن نوشت:
« بهیاد داشته باش... در
سرزمینهای بیگانه ممکن
است قدر تو را بیشتر
بدانند، اما نمیتوانند بیشتر
از ما، تو را دوستبدارند. »
آشنایی با
#مشاهیر_هنر 🎭🎼
سادگی، هدفِ نهاییِ
هنرمند است. پس از
نواختن حجم گستردهای
از نتها، سادگیست که
بهعنوان اوج پاداش
هنری، پدیدار میشود.
🤹♂ #فردریک_شوپن
ادامه...
... قسمت ۱۷ و پایانی
فصل ۱۳
چرا به هیولا نیاز داریم
جنگ زندگی مرا دگرگون
کرد. دنیای من به یک
کرواسی تقریبا همگن
محدود شد.
اکنون در سوئد زندگی
میکنم. کتابهای من درباره
دیدگاههای قربانیان بود.
آیا به راستی میتوانیم
جنایتکاران جنگی را درک
کنیم؟ میگفتند
« چرا به آنها علاقهمندی؟
آنها هیولا هستند. »
یک پرسش اساسی:
« چگونه چنین جنایاتی
ممکن شد؟ »
ما از هیولاها فاصله
میگیریم. آیا کمی اختلال
شخصیت ( یا نوعی از
شخصیت خاص ) سبب
ستمگری انسان میشود؟
ماهیت رفتار آنها همانقدر
نگرانکننده شده است که
همیشه بوده. هرچه
بیشتر به موضوعات شخصی جنایتکاران جنگی میپردازم
کمتر باور میکنم که
« هیولا » باشند. چه
اتفاقی میافتد که اگر
آنها افراد معمولی، درست
مثل ما باشند، که در
شرایطی ویژه قرهر گرفتند
و تصمیمات غیر اخلاقی
گرفتند؟ میپرسید
« آیا این یک انسان است؟ »
حس میکنید آنها را از خود
میدانید. زشت یا زیبا،
حیرت میکنید، یک راننده،
یک کشاورز، یک معلم،
چطور ممکن است؟ ترس
برتان میدارد.
" اروین اشتاوب "
« شری که از تفکر معمولی
سرچشمه میگیرد و بهدست
افراد معمولی عملی میشود،
هنجار است نه استثنا. »
قساوت جنگ هنجار است،
از شرایط... چگونه مردانی
معمولی که به لحاظ ذهنی
سالم و باهوش بودند،
عامل شرارت شدند؟
یک سوال ؛ چگونه همسایه
خود را دشمن میپندارید؟
بیزاری و انزجار. باید دلیلی
پذیرفتنی باشد. وظیفه
تبلیغات تجسمبخشیدن
به این حس است که
تهدیدی از سوی دشمن
وجود دارد « انزجار »
آنها دیگر نام و چهره نیستند،
دشمن هستند. اگر ثابت شده
باشد که دشمنان ما دیگر
انسان نیستند، دیگر موظف
به رفتار انسانی با آنها نیستیم.
در آلمان، در آن زمان،
بهتدریج، ضد یهود بودن
تبدیل به شیوه رایج تفکر و
رفتار شد. در کرواسی هم
مانند آلمان، ابتدا به
احوالپرسی با فردی از ملیت
دیگر پایان دادید، شاید
میترسیدید دیگران شما را
در حال تایید او ببینند.
واقعیت ؛
« یکسانسازی ملی؛
رویگردانی از حقیقت؛
جداسازی و پاکسازی
دیگران؛ جنایت جنگی »
شمار افرادی که قادر به
مقاومت هستند
انگشتشمار است...
روگردانی یا سکوت بهمعنی
همدستی با سیاست است.
تمام آحاد ملت، نمیتوانند
مجرم فرض شوند، اما تمام
ملت، هم به لحاظ سیاسی و
هم اخلاقی بهراستی
میتوانند مسول جنایات
جنگی قلمداد شوند.
حمایت آلمانها از هیتلر؛
رای گیری میلوشویچ یا
تودیمان = پاکسازی قومی
صربها. محاکمات نه تنها
برای کشتهشدگان که برای
زندگان نیز اهمیت دارد.
فقط یک سوال ؛ « اگر من
جای آنها بودم چه میکردم؟ »
کلام آخر
کلام آخر: برادری و اتحاد
امروز در بازداشتگاه لاهه،
گوران یلیسیچ و تیهومیر
بلاشکیچ، داریو کوردیچ،
اهمیت نمیدهند غذایشان
بوسنیایی باشد یا صربی یا
کرواسیایی. وقتی نوبت
غذای خوب باشد، آنها
ملیگرا نیستند. در تعطیلات
و تولد کنار هم غذا میخورند.
و دیگران... کنار هم روزنامه
میخوانند. آنها منظور هم
را میفهمند. صحبت
میکنند، کتاب میخوانند.
سیگار کشیدن هم مجاز است.
« تقریبا انگار در تعطیلات
و در هتل هستند »
ملیتهای مختلف باهم
کنار آمدهاند. آشکارا به
توافق رسیدهاند. چیزی
که در وطن، تنها در خواب
میتوان دید. چگونه امکان دارد؟
« انسان باید سازگار شود
و زنده بماند. » دیگر
در یوگوسلاوی برادر و
متحد اثری بهجا نمانده
است، مگر در این زندان.
برادری و اتحاد بین
دشمنان قسمخورده.
« میپرسید جنگ برای
چه بود؟ » پاسخ معلوم
میشود « برای هیچ. »
ص ۲۱۰
پ.ن هیولاها در جنگ
ساخته میشوند و در
خدمت اربابان جنگ
به کشتار و اعدام
روی میآورند برای؟!
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
نازیلا محبی / نشر ستاک
پایان.
همه عالم
تن است و
ایران... دل.
< مدار ایچ
اندیشهٔ بد بهدل
همه شادی آرای و
غم برگسل >
نظامی گنجوی
کسبِ فهم از جهان...
اندیشه برانگیزترین موضوع
دربارهٔ تفکر برانگیز ما
این است که
" ما هنوز نمیاندیشیم "
#مارتین_هایدگر
مل تاپسون؛
هایدگر ادعا میکند
ما پیش از آنکه بشنویم،
میفهمیم!
و بر اساس فهم پیشین
است که میتوانیم چیزی
را بهعنوان چیز دیگر بشنویم
و معنی کنیم!
اول میفهمیم و بعد
میشنویم!!
عجیب نیست؟!
و هایدگر معتقد است که
ما آن چیزی هستيم
که انتخاب میکنیم و
دارای ماهیت ثابتی نيستيم.
هنگامی میشود گفت شما
دارید به روشی اصیل
زندگی میکنید که ؛
هر موقعیتی را همانگونه
که پیش میآید، درنظر
گرفته و ماهیت حقیقیِ
خود را از طریق رفتار و
طرز برخورد خود
بروز دهید. در غیر
اینصورت شما دارید سعی
میکنید که از ترس و
اضطراب خود، با تن دادن
به آنچه دیگران از شما
انتظار دارند،
فرار کنید.
دربارهٔ هایدگر
بیشتر میخوانیم *
@ktabdansh 📚
🛑تا حذف نشده عضو بشید🔷
✅برای داشتن مجموعه کانالهای علمی فرهنگی آموزشی در مدت محدود،
وارد شوید.💟🔰
.
انسانِ اشتباه،
زندگی از دست رفته است.
وَ
بَهای
شناختِ
عدهای از انسانها،
هَدر رفتنِ
عُمر است💬
از همه وحشتناکتر
این بود که فهمیدم
تا بهحال ندانستهام
کیستم.
خود را نشناخته بودم
و از این پس هم
نخواهم شناخت. ...
تنگنا 📓
لیانید آندرییف
تویِ دَستش چیزی را
بلند میخواند؛
با خرافههای بزرگ بجنگ،
بیواهمه با دشمنات
روبرو شو
ان اچ کلاین بام
...
داستان شب 📝
۱۲ واقعا هرگز روشن نیست.
نور آنجاست، آن بیرون، اما
از پنجره به داخل نمیآید.
نوری سربیرنگ که سایه
ایجاد نمیکند. برای مثال،
ایمان دارم که زیر تختم به
اندازهٔ سقفم روشن است.
البته میپذیرم که این حرف
چندان روشنگر نیست.
نور ربطی به اوقات متفاوت
روز ندارد. چگونه است که
فضای کوچک من اندکی روش
نمیشود. چگونه است که ماه،
آنجا که قابیل، خمیده در زیر
فشار و در رنج و زحمت است،
هرگز نورش را بر صورت من
نمیپاشد؟ کسانیکه به این
ساعات و طلوع و غروب آنها
اطمینان دارند و برنامهٔ
زندگیشان را بر اساس آنها
تنظیم میکنند، کسانیکه
میدانند همیشه احتمال
گرفتن ابرها هست، دیر یا
زود همین ابرها دور میشود
و نور من نیز.
من نیز زمانی آن بیرون زندگی
کردهام. این واقعیت هرگز
برگشتپذیر نیست. اما کسی
باید بهمن چراغی بدهد.
متوجهید؟ Mem, بین
وسایلم دنبال کبریتی بگرد
و ببین روشن میشود یا نه.
فضای اطرافم دوباره آهسته
آهسته ارتعاش مییابد.
اینها فقط در سر من میگذرد.
بهنظر میآید تمام وجودم در
سرم گنجانده شده. سطح
پیرامون من از جنس استخوان
سفت و سخت هستند. آیا
در داخل جمجمه خلاء وجود
دارد. ناتوانی من در نهایت حد
و اندازهای دارد. خوشبختانه
مسئله به پلک مربوط نمیشود
چون آنچه میبایست پوشیده
میشد روح بود. همان روح
عبث که مورد انکار قرار
میگرفت. چه بداقبالیای،
حتما مداد از لای انگشتانم
سریده، این گم کردن مداوم
مداد شاید برایم مفید باشد.
شاید بانشاطتر بشوم.
شاید حالا خیلی دیر شده،
یا شاید مرا بهسمت راهحل
در باب نتیجهگیری اسفانگیز
سوق داده؛ منظورم ماجرای
مالون ( نامی که درحالحاضر
دارم ) و آن ماجرای دیگر
است. چون مابقی ماجرا
هیچ ربطی به من ندارد.
هریک بهنوبهی خود در پس
خویش سعادتِ غیاب و
عدم را برجا میگذارد.
هرازگاه تلاش کردهام مدادم
را پیدا کنم. سبز رنگ، پنج
یا شش ضلعی، در هر دو
سو نوک دارد. کوتاه است.
و معمولا آنها را میمکم.
عاشق مکیدن هستم. به
این ترتیب مداد، روز به روز
کوچک و کوچکتر میشود.
و هنگامیکه از مدادم هیچچیز
باقی نخواهد ماند، جز تکهای
بسیار کوچک که نمیتوان
آن را در دست نگهداشت.
نوکی سخت و نمیتوان آن
را بدون فشردن بر سطح
کاغذ بهکار برد. آه، بله،
من هم تفریحهای خاص
خودم را دارم. مداد دیگری
هم دارم، ساخت فرانسه
است، مدادی استوانهای شکل
که از آن استفاده نکردهام.
وقتی دنبال مداد میگشتم
کشف عجیب کردم. کف
اتاق سفید میشود. با احساس
نگرانی سطوح بزرگ دیگری
را بررسی میکنم. و من با
خودم میگفتم برای همیشه
از دست رفتهام. سطوح
عمودی و افقی. نمیدانم
چه هنگام بود که سفید شده
بودند. در کل به باور من، اشیا
در گذر تدریجی زمان، سیاه
میشوند. به استثنای بقایای
فانی ما. فضای اتاق
کمافیالسابق خاکستری رنگ
است. همهچیز در دل سیاهی
محو میشود. البته بهجز
پنجره که حکم ناف مرا دارد.
وقتی این کورسوی نور بمیرد
خواهم فهمید دقیقا کجا
هستم. بهوضوح بهیاد دارم
که کاغذ دیواری را میدیدم.
پوشیده از طرح تودهٔ رو به
پژمردگی گلهای رز، بنفشه
و گلهای دیگر. در سرتاسر
زندگیام هرگز آن همه گل را
یکجا نديده بودم. اما
حالا انگار همهٔ آنها محو
شدهاند. بدون کوچکترین
نشان و اثری. بله، من در
حال رکود و سکون کورمال
کورمال در جستجو بودهام.
تصور اینکه عاقبت ماهیت
راستین رنج و محنتهای
پوچ و عبثم را دریافته بودم،
اما نه آنقدر که ضرورت
سرزنش و ملامت کردن
خود را احساس کنم.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
...
( قسمت ۱۳ )
من فرار کردهام.
به فکر دکتر نباش...
مرا برسان پیش ارشدصاحب.
ژنرال دو گلوله خورده بود...
دری را نشان داد که به
سالنی بزرگ باز میشد... از
پلهها بهسمت ماشین...
ارشد با چهرهای اندوهگین
و عبوس، حرکات دریاس را
نگاه میکرد...
« در آرشیو زخمی پیدایش
کردم » « شما اجساد زیادی
جمع میکنید؟ »
« شجاعت ابلهانه، آدمهایی
پخمه و نادان، جوانهای کم
سن و سال. هیچ مخلوقی
روی زمین مثل جنگجو کودن
و احمق نیست. »
« میدانی تاریخ چقدر
بیرحم است... اینها
کارگران مارکس نيستند.
اينجا شرق است... کسیکه
نفهم باشد نمیتواند خطرات
این چیزها را درک کند... تو
تاریخ خواندهای. میدانی
انسان چطور به توهماتش
میچسبد. توهم تاریخ
بزرگ است » ...
« اینجا دو چیز حکومت
میکند. دین و سیاست. »
اگر توهم با خطر روبرو شود
چه روی میدهد؟ حقیقت
هرچه باشد، به هر شکلی
آشکار شود، نمیتواند بر
داستان خیالی مردم پیروز
شود. حقیقت ضعیف در
برابر توهم. جابجایی جنازه
کار سختی نبود... گاهی تنها
باید ناپدید شوند تا سایهها
زندگی کنند... نقشهٔ اشکزاد
این است، باید اينجا خاک
شود.
دریاس کلنگ را برداشت...
« ژنرال میخواست حقیقت
را بدانی، تا آنطور که هست،
تعریف کنی. » حقیقت
فایدهای ندارد، مخصوصآ
اگر دروغی بزرگ پشتش
نباشد.
خاکش کردند. ...
۱۶ ... تا هفت سال پیش
سیاستمداری معمولی بود.
مادرش را هرگز ندیده.
فقدان مادر، چاه بیقراری بود
در زندگیاش. تا اینکه در
یک روز پیرزنی خود را
مادرش معرفی میکند.
درد عمیق انسان این
است که آنچه را با عشق
بهدست نمیآورد،
میخواهد با قدرت
کسب کند. عشق و قدرت
همیشه باهماند. قدرت و
محبت زیاد از صفات باریتعالی
است. ژنرال در میدان جنگ،
شجاع و حکیم بود، اما خالق
داستانی نبود که تاریخ نتواند
فراموشش کند.
« حقیقت آن نیست که رخ
داده یا میدهد، چیزی است
که دنبالش میرویم و ما را با
خود میکشد. »
« حقیقت آن نیست که با
روش و استدلال منطقی
اثبات میشود، چیزی است
که ما را در پی خود
میکشد. » آن زن، مادرش
بود یا نه، مهم نیست...
دنبالش میرود... انگار در
آینه چهرهٔ خود را دیده باشد.
برادر حقیقیاش، دوقلوهای
کاملآ شبیه. آنکه من و تو
دیدیم، نوبار برادرش بود.
آنکه ما امشب دفن کرديم
نوبار بود... آدمی تازه و
تاریک در زندگی ژنرال. ما
همه به شبح نیاز داریم.
بازیگران نمایشی پوچ.
نوبار اشکزاد... مدتی با
چریکهای ایرانی بوده،
مدتی با کمونیستهای یمن،
کمپ چریکهای فلسطین و
چریکهای کرد... در سپتامبر
سیاه * ( اشاره به کشتار
آوارگان فلسطینی در اردن )
وقتی خسرو گلسرخی و
کرامت الله دانشیان به اتهام
تلاش برای ترور شاه در ۲۹
بهمن ۱۳۵۲ تیرباران شدند،
او در تهران بود. وقتی
اتوبوسی پر از جوانان
فلسطینی را در لبنان کشتند،
او در بیروت بود... از نسل
انقلابیون دههٔ شصت،
چگوارا، پاتریس لولومبا،
الگو میگرفت. هرگز ندانسته
بود برادری بهنام بلال دارد.
ص ۲۲۲
《 در رابطه با گلسرخی و
دانشیان " دیدگاه " 》
📚دریاس و جسدها
✍بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
ادامه دارد
🎲♟دسترسی ویژه به کانالهای علمی🎲♟
♦️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود♦️
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🎭🎓
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
...
داستان شب 📝
۱۴ تأکید بر مذکر بودنش
غیرضروری است. اگر
خاطرات درواقع خاطرات
من باشند، بدون نظم و
انضباط، انسان طعم آنها را
میچشد. ذله شده، دوان دوان
از گهواره تا خود گور. تا در
زمان مناسب به مکان
مناسب برسند. دیگر چه
میخواهم؟ بله، یاد آن
روزها بخیر. آدم تصور
میکند که تا آخر راه همیشه
همینطور باقی خواهد
ماند. اما ناگهان همهچیز بار
دیگر متلاطم و آشوبزده
میشود. آدم به تکاپو
میافتد، گم میشود، یا
همراه تندبادها و گردابها به
دوردستهای ارض، کشیده
میشود. مبادا بیآنکه بداند،
مرده و به دوزخ رفته باشد.
یا حتی در مکانی بهمراتب
هولناکتر، باری دیگر زاده شده
باشد. و سیبهای رسیده،
همیشه عاشق سیب بودهام.
او آنجاست. بهخوبی و زیبائی
طلا، نشسته بر روی نیمکت.
با لباسهایی از این قرار.
البته لباس هیچ اهمیتی ندارد.
میدانم، اما اگر اشتباه نکنم،
جز اینها لباس دیگری ندارد.
مدتها بود که همان لباسها
را میپوشید. کهنه و فرسوده.
اما مهم نیست. اما پالتویش
چشمگیر بود. از بالا تا پایین
پانزده دکمه. شکاف میان
دکمهها آنقدر ناچیز بود که
نمیشد دید زیر پالتو چهخبر
است. حتی دوپایش که
محجوبانه کنار یکدیگر روی
زمین قرار داشتند. بدنش روی
نیمکت بسیار شق و رق است.
وقتی راه میرود، ناگهان
توقف میکند، دنباله کتش
عملا زمین را جارو میکند،
خشخش میکند. و
دستهایش نیز از نظر پنهانند.
اما یقهی کت سالم و نو مانده،
یقهای از جنس مخمل یا پشم.
رنگ کتش سبز است. شاید به
اشتباه این کت را پالتو
میدانم. اورکت، یا حتی کت
يکسره. سرش، پر غرور و
خوددار، آن بالا انگار برافراشته
بود. نشان احساس و شور
در چهره. انگار دیگر زجر
نمیکشد. اما از کجا معلوم؟
دکمهها استوانهای شکل،
چوبی، شلی و وارفتگی
دکمهها در نتیجهٔ بشور و
بپوشهای پی در پی. جنس
کت ظاهرآ شبیه نمد است.
اگر توانستم داستانهایی از
چکمههایش برای خودم
خواهم گفت. کلاهش به
سفتی آهن، جلویش از نوک
تا پایین چاکخورده. کت
خیلی بزرگ و کلاه خیلی
کوچک است. اگر نور خورشید
مستقیم بر آن میتابید،
کلاه چون چرم میدرخشید
وقتی فرد بهغایت ملول و
دلزده شد، تن به... نزدیک
بود بگویم تن به جاودانگی
روح خواهد داد. در مورد
بخشهای دیگر جامعه اهمیت
زیادی دارند. جای طرح این
سؤال اینجا نیست.
چون ساپو... نه، دیگر نمیتوانم
او را به این نام بخوانم.
ماندهام این اسم را چطور
تحمل کردهام. مکمن، این
اسم چندان بهتر از نام قبلی
نیست، اما وقت تنگ است.
او از جایش جم نمیخورد.
پشتش به رودخانه است، اما
شاید در ضجههای هولناک
مرغهای نوروزی که شبهنگام
جمع میشوند، در هجوم
دردن گرسنگی، اینگونه به
نظرش میآید. اما صورت او
بهسمت مردمی است که در
این ساعت خیابانها را
شلوغ کردهاند، یکلحظه
مبهوت و گیج دور همدیگر
جمع میشوند، و در پیادهرو
راه را بند میآورند. بعد تک
تک به راه از پیش تعیین شدهٔ
خویش میروند. میدانند
محکوم به رفتن از مسیری
خاص هستند. چون در همان
آغاز در انتخاب مسیر حق
چندان زیادی ندارند، از
یکدیگر خداحافظی میکنند
و به راه خود میروند. اما
مؤدبانه. یا حتی بدون کلام.
خدا به داد کسیکه در اوقات
فراغتش اشتیاق قدمزدن با
همنوعی دیگر را داشته باشد
برسد، مگر از قضا، مسیری
مناسب بیابد. بعد چند قدمی
راه میروند، شاد و از یکدیگر
جدا میشوند و شاید هریک
زیر لب زمزمه میکند، دیگر
هیچچیز جلودارش نخواهد بود.
اکثر زوجها. اما این افراد،
بسیار معدودند. اما به
زودی به مکان مقرر میرسند.
وقت تنگ است برای گفتن
تمام آن چیزهایی که بر
قلب و وجدان سنگینی میکند.
بعضیها سوار تاکسی میشوند
تا زودتر به میعادگاه برسند،
یا بعد از تفریح و خوشی به
خانه یا هتل بازگردنند.
جاییکه بستر گرمشان در
انتظار آنهاست.
بعد آخرین مرحله از
زندگی اسب را میبیند.
اسب خانگی یا بارکش یا
مسابقهای و جایگاهش
در سلاخخانه. آکنده از
انزجار بیحرکت میماند.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
قسمت اول
مقدمه ؛
کامیلو خوسه سلا در
یازدهم مه ۱۹۱۶ در ایالت
لاکرونیای اسپانیا متولد شد.
در ۱۹۸۹ موفق به دریافت
جایزه نوبل ادبی شد...
در هفدهم ژانویه ۲۰۰۲
درگذشت.
سلین، مالاپارته و سلا از حیث
برخوردهای ضد و نقیض و
سرکوب شدن تاریخ
مشترکی دارند.
نویسندگانی غیر معمول.
خانواده پاسکوآل دوآرته
یک رمان مدرن که
در همان سالی چاپ شد
که بیگانه آلبر کامو ۱۹۴۲.
خانواده پاسکوآل دوآرته
به گمانم زمان آن فرارسیده
که خاطرات پاسکوآل دوآرته
را برای چاپ تحویل دهم.
نمیخواستم در انتشارش
شتاب بهخرج دهم. زیرا
هر کاری آغاز شد، باید به
فرجامی برسد.
اوراقی را که انتقال دادهام،
در داروخانه یافتم.
( خدا میداند چهکسی
آن ها را آنجا جا گذاشته بود! )
دستنوشته اصلی ناخوانا
بود، آنها را سامان دادم.
نه چیزی اضافه کردم، نه
چیزی کاستم. نگارندهاش
نمونه است.
« میبینید چه میکند؟
درست عکس همان کاری
که باید بکند »
بگذاریم خود پاسکوآل بگوید:
نامه دوآرته به نخستین گیرنده
آقای عزیز:
بهخاطر فرستادن این داستان
مرا ببخشید. میخواهم از
همراهداشتن این داستان رها
شوم. میخواهم با اعتراف
از بار وجدانم بکاهم. زندگیام
را مجسم کنید، دشوار نیست.
از صمیم قلب متاسفم که
چرا به راه خطا افتادهام.
اما در پی بخشایش نیستم.
تقاضای عفو نخواهم کرد.
باشد که داوری مکتوب
در کتاب آسمانی اجرا شود.
" خطاب به دون خواکین ،
زندان باداخوس."
آدم بدی نیستم، قربان.
گرچه برای بد بودن بهانه
کم ندارم.
همه لخت بهدنیا میآییم.
بعضیها دستور دارند از
راههای گلکاری شده بروند،
بعضی از جادههای پر از خار.
گروه اول با آرامش، گروه
دوم بدعنق. تفاوت از زمین
تا آسمان.
دهکده گرم باداخوس،
ثروتمند از حیث زیتون.
خانه دون خسوس کاشیکاری
شده و پر گل و نمای ساده.
پشت میدان، برج ناقوس و
کلیسا. خانه من بیرون از
دهکده. یکطبقه. آشپزخانه
جادار و تمیز. بشقابهای
طرح گلی. تابلو، ساعت
شماطهدار. دو اتاق دیگر
داشتیم. میشد در آنها زندگی
کرد، که اصل همین است.
اتاق خواب من و همسرم.
اصطبلی هم بود. خالی و
بلااستفاده. افتضاح بود.
الاغ غمگین کوچک و با
عرض معذرت، دو جفت خوک.
پشت آغل، نهری نیمهخشک.
گاهی مثل یک لاکپشت قوز
کرده ماهیگیری میکردم.
مردم شهر به حقیقت پشت
میکنند، خبر ندارند یک
دهاتی موقع ماهیگیری شاید
راجع به آنها فکر میکند.
صادقانه بگویم در شکار
هم مهارت داشتم. تولهسگ
شکاریام چیسیا " با او تا
مرز پرتغال میرفتم.
چشمهایش مثل کشیشی بود
که به اعتراف گوش بدهد.
تفنگم را برداشتم و شلیک
کردم. خون روی زمین پخش
شد. پدرم استبان دوآرته
اهل پرتغال، گنده و قد بلند.
من برایش احترام زیادی
قائل بودم. اما ترسم بیشتر
بود. حرفزدنش مختصر و
خشک بود و هیچ رقم
مخالفت تو کتش نمیرفت.
این مرض را من هم دارم.
چون به نفعم بود.
عصبانی که میشد به
جان مادرم میافتاد. مادرم
را نادان بیسواد صدا میزد.
روزنامه خواندن پدر مقدمهٔ
دعوا بود.
« از خودش درمیآورد.
میمون پشمالو، پرتغالی ریقو »
و جنگ... تنها راه قسر در
رفتن این است که خودت
را وارد معرکه نکنی.
واقعیت این که زندگی
خانوادگی ما تعریفی نداشت.
چون هیچکس از خودش
اختیاری ندارد و سرنوشتمان
از پیش رقم خورده
- حتی پیش از تولدمان -
که بعضی از ماها به راهی
برویم و بعضی به راهی
دیگر، تمام سعیام را کردم
تا سرنوشتم را بپذیرم. که
تنها راه اجتناب از یأس
همین بود. پدرم با صدایی
تودار و لحنی گرفته
میگفت؛
« نبرد زندگی بسیار
طاقتفرساست و لازم است
که تنها با سلاح مفید به
جنگش برویم.
سلاح عقل. » ص ۴۰
《 دیدگاه را بخوانید 》
📚📖
خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته
👤 کامیلو خوسه سلا
مترجم فرهاد غبرائی
نشر ماهی
وَ در ادامه...
📚🎧 1-3
چرا دیگران ممکن است ندانند.
بررسی منطقی عقاید.
پرورشدهندگان اسب،
باید با لجامگسیختهترین و
پرشورترین اسب، تمرین
کنند.
هرچه با عدالت همراه است
موافق فضیلت است و
آنچه با ظلم همراه است
بدی و رذیلت.
" در طول عمر خود
صدها صنعتگر و کشاورز
را دیدهام که حکیمتر و
خرسندتر از رؤسای
دانشگاهها بودند...
کتابِ
تسلیبخشهای فلسفه
آلن دوباتن "
فقط کسانیکه
روحُ روانِ
پستی دارند
خفت این دنیا را
برای مژدهٔ نعمات آن دنيا
تحمل میکنند.!
|} کتاب؛ شور زندگی
ایروینگ استون |}
🪴🌾
بسیار بارها از پا درافتادهاید،
دستانتان بارها پینه بسته،
پنهانترین استخوانهاتان
شکسته،
سکوتتان لگد خورده تا
ویرانی،
اما شما ناگهان
برخاستید در هنگامهٔ گردباد!!...
پابلو نرودا
اطلاعات سرچشمهٔ قدرت است.
اما مهم این است راه استفادهٔ
آن را بدانی.
یا اگر موقعیت اقتضا نمیکند
از آن استفاده نکنی.
سکوت هم میتواند مایهٔ
قدرت شود.
کارلوس فوئنتس
📚🌻
...
داستان شب 📝
۱۳ دوباره خودمان را
همانگونه که هستیم دیدم،
یعنی کسانیکه باید
ذرهذرهٔ وجودشان انتقال
یابد و جابهجا شود تا وقتی
که دست، خسته و فرسوده،
شروع به بازی کردن کند،
ما را بقاپد و به بالا ببرد.
و به قول معروف
بهنحوی رؤیاگون،
دوباره به پایین بغلتاند،
تا به سر جایمان بازگردیم.
باید بگویم دستکم برای
من، دستی کور و فرسوده،
که با ضعف و خستگی،
خردهریزهای من را زیر و رو
میکند و بعد میگذارد آن
خردهریزها از میان انگشتانش
بسرند، بله، این احساس برایم
آشناست. احساس میکنم این
دست تا آرنجم فرو رفته،
هرچند آرام و در خواب. اما
دست بهزودی به جنبش میافتد
و بیدار میشود، ناز و نوازش
میکند، زیر و رو میکند، و
از اینکه نمیتواند تکهتکهام
کند، انتقام میگیرد.
درک میکنم.
اما من چیزهای عجیب دیگری
احساس کردهام که بهتر است
ناگفته بماند. برای مثال،
هرازگاه به مایع، به چیزی
شبیه گِل تبدیل شدهام. یا
در دل سوراخ یک سوزن،
گم میشوم. داشتم در مورد
سرگرمیهایم حرف میزدم،
مگرنه؟ باید به همی تفریحات
راضی باشم. نه اینکه مدام در
قید و بند توصیف مفت و یاوه
در باب زندگی و مرگ باشم.
همین مسئلهٔ زندگی و مرگ.
وقتی کار را شروع کردم،
ایدهٔ خاص خود را داشتم.
وگرنه به همان ترسها و
هراسهای همیشگی خودم
دل خوش میکردم تا کسی
از سر مهر و محبت بیاید و
به داخل تابوت بیندازدم.
مهم نیست. همین الان ایدهٔ
دیگری به ذهنم رسيده. ایدهها
بسیار شبیه همدیگرند. وقتی
آنها را بشناسید میبینید
شبیهند. زاده شو. یعنی
آنقدر زندگی کن که به
گازکربنیک آزاد خو کنی،
بعد بهخاطر اوقات خوشی
که بر تو گذشته تشکر کنی
و برو. رؤیای من همیشه
همین بوده. بله، جنینی پیر،
فعلا چیزی بیش از این
نیستم. سپیدموی و ناتوان،
کار مادر هم ساخته شده،
من باعث شدم او از درون
پوسیده و فرسوده شود،
شاید بابا هم در این مهمانی
حضور داشته باشد.
من با سر سقوط خواهم کرد
و در سرداب مردگان ناله
سر خواهم داد. نه اینکه
ناله کنم ارزشش را ندارد.
من هرگز زاده نخواهد شد و
از این رو هرگز نخواهم مرد،
و این شغل خوبی هم هست.
با این همه گاهی بهنظرم
اینطور میآید که قبلا زاده
شده و زندگی طولانی داشتهام،
جکسون را ملاقات کرده و
در شهرهای مختلف سرگردان
بودهام، در جنگلها و بیابانها،
با چشمان اشکآلود در جزایر
معطل مانده در مقابل دریا،
جایی که من خوشبخت
بودم، قوز کرده بر روی
ماسهها در پناه باد میان
صخرهها با بوی علف و
زوزه باد، نه شاد و خوشبخت،
هرگز اینگونه نبودهام.
بلکه آرزو کردهام شب هرگز
به پایان نرسد و صبح هرگز
فرانرسد تا مردم از خواب بیدار
شوند و بگویند، بجنبید، ما
بهزودی خواهیم مرد. بیایید
از این فرصت دو روزه زندگی
نهایت استفاده را بکنیم.
اما چه اهمیتی دارد که من
بهدنیا آمدهام یا نه، زندگی
کردهام يا نه، چهکسی
هستم، چگونه ادامه
میدهم، کجا هستم،
باید سعی کنم موجودی
کوچک بهوجود بیاورم، تا
او را در آغوش بگیرم،
موجودی شبیه شکل و
شمایل خودم.
بعد مدتی طولانی تنها
بمانم، ناشاد، بیآنکه
بدانم چه دعایی بکنم،
یا به درگاه چه موجودی
دعا کنم. مدتها طول کشید
تا دوباره پیدایش کنم،
شاید زندگی تلاش برای
عشقورزیدن، خوردن،
گریختن از آن چیزها که
موجب جبران اشتباهات
میشود. سکندری خوران
با او روبرو شدم. به امید
آموختن چیزی. او را در
قلب شهر پیدا کردم،
نشسته بر نیمکت، از کجا
فهمیدم خودش است،
شاید با دیدن چشمهایش.
نه، نمیدانم چطور فهمیدم.
از گذشته هیچچیز بهیاد ندارم.
شاید طرف اصلا او نباشد.
مهم نیست، حالا دیگر بهمن
تعلق دارد. ( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
.
یاد دوران کودکی خودم
افتادم... ما تلویزیون
نداشتیم. پدرم رادیو گوش
میکرد... حالا همان صحنهی
نوستالژیک در خانهٔ ملادیچ...
عادت دستور دادن دارد...
صورت سرخرنگش نشان از
فشار خون بالا و کلسترول
دارد... کاندید حملهٔ قلبی،
شباهت به سرباز ندارد.
نامش در بوسنی مترادف با
ترس بود. مستند لشکرهای او
در ژوئیه ۱۹۹۵ که به
کلنل کارمانس ' فرماندهٔ گردان
هلندی ملل متحد، پارس
میکرد. به کارمانس آبجو
تعارف میکند؛ اما نوشیدن
الکل غیرمجاز است. تسلیم
خواستهٔ ملادیچ شده.
ملادیچ جلوی دوربین به
سربازانش توهین میکند...
« خودشیفتهٔ پرخاشگر »
دروغ میگوید که جماعت
مسلمان هدف او نیست...
طبق برداشت صربها از
اخلاقیات این جنگ، دروغ
بهمنظور فریب دادن دشمن،
برای پیشدستی مجاز بود.
« در واقع روراستی احمقانه
بود » بهعنوان فرمانده
ملادیچ جذبه داشت. از دشمن
نمیهراسید. بیرحم، جسور.
ترسناکترین مرد حوزهٔ بالکان.
میگفت « تاریخ مردم
صربستان، تاریخی از نبردهای
شکستخورده است. پس از
شکستخوردن در ناتو ۱۹۹۹
پیروزیشان را تبریک گفت »
پیروزی معنوی. « من برای
پول کار نمیکنم. پاداش من
بقای ملتم است. » جسارتش
برخاسته از شخصیت و
موقعیتش بود. « در دنیای
واقعی زندگی نمیکرد »
هنگامیکه دستور کشتار
هزاران ترک ( مسلمان بوسنی )
را صادر کرد، عدالت برقرار شد!
شب شام خانوادگی... آنا
دخترش دانشجوی سال آخر
شکایت از سردرد کرد... شاید
به نقش پدر در کشتار بوسنی
پی برد. پدری که دستور
میداد و حرف نمیزد... جرأت
نکرد به پدرش بگوید...
« چرا؟ چرا این همه کشتار؟ »
جنگ شغل و دفاع بود...او
نخواهد توانست علت
خودکشی آنا را دریابد... او
پدر قبلیاش نبود... احساس
بیزاری وجودش را فراگرفته...
پدر محبوبش، سنگدل؟...
همان شب، هفتتیر پدرش
را برداشت... ژنرال به سفر
رفت... گفته « هنگام خودکشی
دخترش، از خواب پریده،
احساس خلاء کرده » از نظر
ملادیچ او را به قتل رسانده
بودند... این فکر او را از
مسؤلیت میرهاند. اگر این
تاوان قساوت او بود، خدایان
او را برای تحمل این درد زنده
گذاشتند... از مارس ۱۹۹۴
ملادیچ فراری است.
فصل ۱۲
دگردیسی بیلیانا پلاوشیچ ؛
پلاوشیچ ( بانوی اهریمنی )
به جرم جنایت علیه بشریت
و نقض کنوانسیون ژنو...
به ۱۱ سال زندان محکوم شد.
از سران رسمی پلیس مخفی
و فرماندهٔ ارتش. استادیار
بیولوژی. با هفتاد سال سن.
بیعیبونقص. کت و شلوار
صورتی، یونیفورم پلنگی.
با متانت. حس برتری... بدون
همسر و فرزند. ابتدا اظهار
بیگناهی کرد... و بعد گفت
« با این عقیده که دیگر
هیچگاه قربانی نشویم، بهخود
اجازه دادیم مرتکب این
جنایت شویم »
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
پایان قسمت شانزدهم *
( تا اینجای کتاب، اسمها و
رويدادها و جنایتها رو خوندیم.
این وقایع و اسمها دید ما
رو باز میکنه تا اطرافمون
ببينيم واقعا چهکسانی
آزارشان بهمورچه هم
نمیرسه !!... )
ادامههمداره
قسمت آخر کتاب رو شنبه
مطالعه کنیم. یکشنبه
قسمت اول
خانوادهٔ پاسکال دوآرته
🎓✔️برترین کانالهای علمی فرهنگی تلگرام 🎓✔️
⭐️❤️⭐️❤️⭐️
🤲 ذکرهای شگفتانگیز
@jazbaramashh
📕 دانلود کتابهای نایاب ممنوعه وتاریخی
@yortci_bosjin_pdf
📜 اشعــار نــاب و ڪمیاب
@moshere
🕊 خسته از پرواز
@aminf16m
🧠 آموزش ذهن و قوانین کائنات
@Shafayezendegiii1
🌍 عجایب جهان
@Ajayibat_j
💰 شکوه ثروت
@shokoh_servat
💎 تکنیکهای جذب ثروت و سلامتی
@Shafayezendegiii2
✍️ آنقدر از تو می نویسم تا فارسی تمام شود
@aztominevisamtafarsitamamshavad
🎧 بهترین کتابهای صوتی موفقیت وبیداری
@ganonjjazb
💔 دل تنگم
@eshgeojonon
🖋 پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم
@FARZANDAN_PARSI
🪜 پله پله تا نور
@shine41
🌧 دل واژه های تنهایی
@gandomzaran
📖 کتاب دانش مطالعه گروهی 📖
@ktabdansh
😄 خنده و شـادی
@shadi_jok
🌸 گیسوی تو
@giisuyetoo
📘 کتاب خوان
@welll_read
🇮🇷 الفبای توسعه فرهنگی
@Alefbaietousee
🔠 انگلیسی آسان با|𝙀𝙣𝙜𝙡𝙞𝙨𝙝𝙩𝙪𝙗
@Englishtub
🏨 هتل کتاب
@Hotel_booook
📖 تیکه هایی از بهترین کتاب ها !
@beautifulminds4
🍝 آشپزی مدرن
@ASHPAZXNEMODERN
🎵 هناسه کم
@lavinmozik
👩 مجله زن
@mojalehzan
🌙 ❪ حضرت شعر ❫
@aftabmahtabi
📖 گرامر و مکالمه انگلیسی 𝗚𝗿𝗮𝗺𝗺𝗮𝗿 𝗶𝗻 𝘂𝘀𝗲
@Grammar_in_use25
🌾 کشاورزان موفق
@khridoforosh_y
☕ یک فنجان شعر
@yeekfenjanshear
📝 اشعار پارسی
@asharparsiii
👻 داستانهای ماورایی و ترسناک
@dastan_tarsnak21
💕 اشعار عرفان و عشق
@arfanoashg
🎵 هتل موزیک
@HOTEL_1_MUSIC
📚 لغات انگلیسی GRE 3500
@gre3500book
🏠 خانه ی دوست
@khanehy_doost
📝 ادبیات و هنـر چکامـه
@SELMULY
🍔 خوشمزههای رنگین
@Easycooking20
📚 آموزش زبان عربی با متون داستانی
@taaribedastani
🎨 تراپی با هنر
@baharrezinart
✒️ نویسندگان برتر جهان
@Adabiate_art20
🔤 انگلیسی کامل Complete English
@englishteaching1398
🇬🇧 آموزش گام به گام زبان انگلیسی
@English_Points_New
🔬 کانال علمی پرشین ساینس
@scince_persian
📎 لینکدونی فرهنگی آموزشی و علمی
@linkdoni_hozavi
📜 متنهاے عالے فوقالعادہ ڪوبندہ
@ghanonebawar
🎙 فنبیان (صداپیشگی)
@amoozeshegooyandegi
📚 ڪتابخانه پَرشَنْگْـبوڪ 𝐏𝐃𝐅
@PARSHANGBOOK_PDF
🏙 هفت شهر ؏شق
@Haftshahreeshghh
💬 حرف دل
@dard_penhan88
🪄 کتابخانه جادویی
@kolbe_danaee
🛠 مهارتهای زندگی
@maharathayezendegimahmudi
✏️ ڪارگاہ رایگان نویسندگے
@anahelanjoman
🌟 اشـعـار ناب و ماندگار
@delaviztarin_sher_jahan
🎭 بهترین اشعار کمیاب
@seda_tanha
📜 شعر بهانهای برای عاشقی
@kolbeh_sher_delaviz
📜 شعرناب و ڪوتاه
@sher_moshaer
🏥 آموزشگاه طبی سید
@samsadeghitebeslami
🌙 نجواےعشق
@shabhaytalkh
🌱 جادوی گیاهان دارویی طب سینوی
@teb_sinawi
🌿 کتابخانه طبی، درمان با داروهای خانگی
@danyalshafa
🔮 علوم خفیه
@olomkhafiyeh
🌙 زیباترین شعر و متن ڪوتاه
@kahkeshan_eshge
🌌 آموزش علم نجوم و کیهان شناسی
@yortchi_bosjin
🌿 درمان با گیاهان دارویی
@banoooakbari
⭐️❤️⭐️❤️⭐️
1405/7/15
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات
👇
@HHo_bb
1-2 📚🎧
ولی فقط دشمنی دیگران
نیست که ممکن است ما
را از شک کردن به
وضعیت موجود
باز دارد
رسوم اجتماعی حتما
پایه و اساس درستی
دارند
نامعقول بهنظر میرسد
که...
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
قسمت ۲۳
این چیزیکه در بستر افتاده
بود آدم نبود بلکه یک پر
کاه ضعیف بود... « مادرم،
شاید تنها کسی باشد که
دوستش دارم و دارم آزارش
میدهم » آدم باکسیکه
بیشتر دوست میدارد بیشتر
بدرفتاری میکند...
۲ در میان سکوتی عمیق،
کلماتی را تشخیص دادم
« ای عیسی مسیح به ما رحم کن »
در اتاق مادرم پیرمردی
سپید موی روی نیمکت
نشسته بود. با چشمان آبی
نورانی و درشت... لبخند زد.
اکثر مردم اصلا نمیدانند
چگونه بخندند. گرچه به
دانستن هم بستگی ندارد:
این امر موهبت خدادای است
و نمیتواند اکتسابی باشد.
شاید از راه تربیت و اکتساب
و تلاش و مبارزه بر ضد
اخلاق و عادات شیطانی
خود بتوان دگرگونیهایی
در خود بهوجود آورد؛
ممکن است خندیدن آدمی
بهتر شود. آدمی با خندیدن
خود را لو میدهد. یک
خندهٔ خوب باید از پلیدی
رها باشد و مردم اغلب با
سوءنیت میخندند. مردم
نمیدانند چگونه باید
شاد باشند. فقط والاترین
و بانشاطترین طبایع هستند
که نشاطشان واگیر است.
یعنی آدمهای خوشقلب
خنده نباید آدمی را ابله نشان
دهد :/ مخصوصا
دختر خانمها که خیال دارند
مرد مورد پسندشان را
برگزینید. نباید به آنان اجازه
داد که جوانی خام را ریشخند
کنند. اما میدانم خنده
اطمینانبخشترین آزمایش
قلب است.
۳ کنارش نشستم. ...
« پاهایم درد میکند »
« زاهد پیر به گور نگاه میکند،
اما جوان باید زندگی کند »
« زاهد پیر باید با روحیهٔ
تسلیم و رضای سعادتمندانه
از این جهان برود... یک
زاهد باید قانع باشد »
- مانند رمز و راز صحبت
میکنید.
« همهچیز رمز و راز است.
همهجا رمز و راز خداست.
در برگها ... آواز پرنده ...
ستاره ... »
- من به خدا ایمان دارم اما
بشر همهچیز را کشف کرده
یا به احتمال کشف میکند.
شما یک میکروسکوپ بردارید..
« همهچیز به یمن ارادهٔ
خداوند به انسان ارزانی شده.
بیجهت نبوده است که
خداوند نفس زندگی را در
انسان دمیده است؛
● زندگی کن و بیاموز »
« همهٔ انسانها لجامگسیختهاند.
میکوشند جهانیان را به
حیرت بیندازند » « شما
جوان و زیرک هستید، باید
تحصیل کنید. این نقشی
است که برای شما معین شده.
اگر با آدم بدکار روبرو شوید
باید بتوانید به وی پاسخ دهید.
شما را گمراه کند، افکار نارس
شما را آشفته کند »...
با علاقه بهمن مینگریست...
گویی با خودش صحبت میکرد.
« انسان خودش را تنبیه میکند.
شما آنان را ناراحت نکنيد.
شبها دعا میخوانید؟ »
- نه، من این تشریفات را
توخالی میدانم.
« شما اشتباه میکنید..
دعا خواندن کار نیکویی
است. قبل از خوابیدن و
هنگام برخاستن، نشاط
میبخشد » ...
- شما خیلی میدانید و
میفهمید ؛ اما مثل اینکه
دارید هذیان میگویید...
نشنید چه گفتم ...
« مادر، چرا دربارهٔ او چیزی
نگفتی... »
« ... نباید لیزا را فراموش
کنی... » سرخ شد یعنی
متواضع و با حیا... نمیخواست
موضوع ماکارایوانوویچ را
بگوید... خندید، مهربان.
« مسیح نگهدارت باشد »
شوهر قانونیاش، راهب،
ماکارایوانوویچ به او افتخار
کرده بود. فصل دوم
۱ لیزا را فراموش نکرده
بودم... از زمان بازداشت
شاهزاده سرگی، لیزا غیرقابل
تحمل شده بود... از عاشق
بداقبالش گفت؛ « یعنی شما
لکهٔ ننگ ندارید؟ آن را پنهان
میکنید... او مرگ
شرافتمندانه را ترجیح داد... »
یعنی مرد بیمقدار نبود؟ این
دختر بر داوری ما شکاک
بود... در تنهایی رنج
میبرد...گرفتار عشق بود...
عشق زنی نیرومند به مردی
ناتوان. با واسین مشورت
میکرد. به دادگاه سر میزد.
به ملاقاتش میرفت...
( ۲ توضیحاتی دربارهٔ بیماری
پیرمرد... )
۳ بیماری پیرمرد خطرناک و
نومیدکننده بود... برق
نگاهش به برق نگاه مأمورین
یا هیأتهای مذهبی
میمانست. گفت
« ... من تا امروز به آدم
بیایمانی برنخوردم اما
آدمهای دنیادار و دنیاخواه
چرا؛ جاهلها و نادانها، یا
از پستترین طبقه؛ روحشان
در شیرینی کتاب مالامال
است، در صورتیکه در
سرگشتگی باقی میمانند.
بعضیها خود را رها میکنند،
خود را فراموش میکنند.
بعضیها از سنگ سختتر
میشوند. بیعاطفه و پوچ
میشوند و لودگی میکنند.
عدهای از درون کتابها گُل
میچینند؛
مملو از تصورات خود، اما
عاری از تصمیم و اراده اند.
آدم نیازمند نان ندارد،
قادر نیست فرزندانش را با
آن زندهنگهدارد: روی کاه و
یونجه میخوابد. لیکن
قلبش شاد است. گناهکار
است اما شاد است.
اما آن آدم بزرگ بسیار
مینوشد و بسیار میخورد
و بر طلا مینشیند ولی
قلبش جز تیرگی چیزی نیست.
بعضیها دانش فراوان
اندوختهاند اما افسردهاند
و من گمان میکنم آدمی
هرقدر باهوشتر باشد،
اندوهش نیز بیشتر است. »
...جوانخام ص ۵۱۴
فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
ترجمه عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ادامه دارد
نوع نگاه متفاوت پیرمرد
به زندگی و خامیِ جوانخام
( عالی بود این قسمت : )
در عشق و بازی شطرنج
هیچچیز را نمیتوان
پیشبینی کرد.
در آخرین لحظه،
انسان در آن موفق میشود
یا شکست میخورد..
جملهای از کتابِ
نقطهٔ ضعف
نوشتهٔ آنتونیس ساماراکیس
🎼 بشنوید ♡
📚🌒
وَ
اروین_دیوید_یالوم
در کتابِ
وقتی نیچه گریست ؛
مَن
زیستن در میان آدمیان را
از زیستن میان جانوران
خطرناکتر یافتهام...