1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
بهترین و ارزان ترین پنل خدمات مجازی ❄
@Panell_01_ODIN_BOT ☑️
«کلکسیونر»
نوشتهٔ #جان_فاولز
نخستین بار در سال 1963
وارد بازار نشر شد.
داستان «فردریک کلگ» است،
مردی غیرعادی و بهشدت
تنها که به جمع آوری پروانهها
علاقه دارد. او به تازگی
شیفتگی وسواس گونهای را
به دختری دانشجو به نام
«میراندا گری» پیدا کرده و
همزمان با تحسین و ستودن
دختر از راه دور، نقشه ای را
در ذهنش شکل میدهد که
به او اجازه خواهد داد دختر
را بهدست آور. مانند یکی از
پروانههایش.
« فردریک » متقاعد شده
که اگر «میراندا» را برباید،
او را پیش خودش نگه دارد،
دختر به او علاقه پیدا
خواهد کرد.
دربارهٔ جان فاولز؛
جان فاولز؛ 31 مارس 1926
5 نوامبر 2005
رمان نویسی انگلیسی؛
فاولز پس از پایان خدمت
سربازی در سال 1947، به
نیوکالج آکسفورد رفت و
در رشتههای زبان فرانسوی
و آلمانی به تحصیل پرداخت.
او در همین زمان و در آکسفورد
نویسندگی را به شکلی جدی
بهعنوان حرفه اصلی خود
در نظر گرفت. آثار فاولز
به زبان های متعددی ترجمه شده.
از ما متنفرند،
چون متفاوتیم.
[ کلکسیونر pdf ] 👉
یک کتاب روانشناختی؛
یک تریلر روانشناسانه؛
#معرفی_کتاب
با پیشینهات سازش نکن
کل منِ قدیمت را که سد
راهت میشود
بریز دور. کلکسیونر
📚
.
( 📚 فارنهایت 1⃣5⃣4⃣ )
خطرناکترین انسان
کسی است که
آنقدر خوانده که چیزهایی
را زیر سؤال ببرد که
همه بدون فکر از آنها
اطاعت میکنند.
ری بردبری |
| فارنهایت 📓
۴۵۱
.
حاکم دانا میداند
قدرت محدود است
و باید در خدمت عدالت
باشد؛
حاکم احمق قدرت را
نامحدود و در خدمت خود
میبیند.
اولی میراث میسازد.
دومی عبرت..
.
✍ مارسل پروست؛
همه ناگزیریم
خُلیهایی را
در درون خود بپروریم
تا بشود واقعیت را
تحمل کرد.
- پروست
♻️ مهدی سحابی
📚 در جستوجوی
زمان ازدست رفته
🔹🔹🔹
مطمئن باش که
این روزها هرکسی
از مشکلی غیرقابل درک،
رنج میبرد،
زندگی تشکیل شده از
بلاهایی پی در پی
که به قلب انسان مشت میکوبد
اما وظیفه اینجاست ؛
باید ادامه دهیم...
از نامههای ژرژ ساند
به
گوستاو فلوبر
📚🎧
3-2-2
قوت قلب ممکن است
ظالمانهترین پادزهر
اضطراب باشد
" میپرسی چه پیشرفتی
کردهام ؟
شروع کردم با خودم
دوست باشم "
این واقعا امتیازی بزرگ
بود
اگر کسی جواب نامهای را
نداد آیا قطعا میخواسته
ما را ناامید کند
فیلسوفان را از تحصیل
ثروت بازندارید؛
هیچکس حکمت را به فقر
محکوم نکرده است
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته 📖
قسمت سوم
میدانی برادری داری
که مرد نیست.
خواهرم سعی کرده از من
دفاع کند... آن یارو آن روز
برنده شد.
تنها دعوایی که در آن
بازنده شدم همین بود،
چون بهجای مبارزه کردن،
حرف زده بودم.
خار توی پهلویم شروع
کرد به خارش، انگار کسی
بهاش دست میکشید.
چرا همان موقع درش
نیاوردم. تا امروز هم
نمیدانم. ببخشید که
« این روایت بینظمی دارد.
چون بهجای روال عادی
وقایع دنبال جا پای آدمها
میگردم. » داستان را
همانطور که بهسرم آمد
نقل میکنم. ...
پانزده سال بعد از تولد
خواهرم، شکم پیرزن
دوباره بالا آمد. آبروریزی
زاییدن مادرم و دوروز
قبل از تولد ماریو' و
قوز بالا قوز ... سگ،
پدرم را گاز گرفته بود.
شاید بخندید. هار شد...
انداختیمش توی قفس...
خدایا، چه تقلایی! مثل
شیر میغرید، قسم
میخورد همهمان را
میکشد... بچه ترسان و
لرزان بهدنیا آمد... پدرم
ساکت شد. چشمهای
جنازه خون گرفته و زبان
کبود آویزان... تا دفن...
کشیش مانوئل از بهشت و
جهنم و مریم عذرا و پدر
گفت... که « مرگ آدمها را
از یک قلمرو به قلمرو دیگر
میبرد و اگر ما از کسیکه
مرگ برای داوری به درگاه
خدا میبردش، متنفر باشیم،
از دست ما عصبانی میشود.»
... بعدها تا وقتیکه زن
گرفتم، دست دون مانوئل
را میبوسیدم. زنم گفت
یک مفعول اطواری هستم.
فهمیدم مائل گفته بود
« من به گل سرخی میمانم
روی تل تاپاله. ... »
میخواستم خفش کنم. اما
کمکم از یادم رفت.
باور کردن همهٔ حرفهای
مردم نفعی بهحال آدم ندارد.
وقتی ماریوی کوچک، هنوز
ده سالش نشده بود، این
درهٔ اشکها را گذاشت و رفت
عقل و احساسی داشت، که
دید بهتر است همراهی با
آنها را فدای بیگناهی برزخ
نکند. با در رفتن از روی
زمین، از چه غصههایی
در رفت! ...
اگر برای تابآوردن همهٔ
رنجها وقت کمی بود برای
حرف زدن، مدت زیادی بود.
بیچاره خل و چل بود...
بختش برگشت. با عرض
معذرت، خوک، گوشهایش
را جوید... طفلک زوزه
میکشید. صبر مادرم درست
وقتی ته کشید که بچه به
آن احتیاج داشت. توی
چشم و صورتش وحشتی
بود که شیطان زهرهترک
میشد. پای سنیور رافائل'
را که آمده بود خانهمان
گاز گرفت و پیرمرد با
لگد پرتش کرد و خندید...
به خود خدا قسم کارش
را میساختم. مادرم هم
با رفیقهاش میخندید...
به خواهرم گفتم. چه
نفرتی در چشمانش دیدم.
...بچه را بلند کرد... خواهرم
قشنگ شده بود... درنده.
مثل مادر. گرچه هرگز مادر
نشد... مادرم بچه را خواباند.
مثل ماده سگ لیسیدش...
بچه لبخند زد... خوابید...
تا... گم شد بالاخره از خُمِ
روغن دمر بالا آمد. رساریو
پیدایش کرد... انگار موقع
مرگ احیا شده بود...
مادرم دو قطره اشک هم
برای پسرش نریخت...
نفرتی عمیق بهدل گرفتم.
زنی که گریه نکند، مثل
چشمهای بیآب، بیارزش
است. یا مثل پرندهای توی
آسمان که آواز نخواند - که
خدا کند پر و بالش بریزد،
چون جانورِ زشتِ موذی
چه نیازی به بال و پر دارد!
هنوز به دلیل از دست دادن
احترام و محبت مادرم توی
فکرم. از کِی دیگر مادرم
نبود و دشمن بود...
- چون هیچ نفرتی بالاتر از
نفرت خانوادگی نیست.
نفرت از یک آدم همخون.
هیچچیز تلختر از کسیکه
شبیهاش باشی مورد نفرتت
نیست.
وقتی نتوانستم در او هیچ
فضیلتی پیدا کنم که ارزش
تقلید داشته باشد، یا
خصوصیتی خداداد که از
رویش الگو بردارم و وقتی
دیدم که برای این همه
خباثت در خودم جایی
ندارم ... احترامم را از دست
دادم. چون نه عشق کار
یکی دو روز است و نه
نفرت. ...
بچه را با کهنههای کتان
خشک کردیم، پیچیدیم که
روز قیامت چرب نباشد.
سنیور رافائل حالا دلش
رحم آمده بود... میخ
میکوبید، و چوب
میآورد... دارد با دمش
گردو میشکند...
چطور فکرهایم را بگویم.
میگفت
« یک فرشته معصوم رفت
بهشت...! » پدرسوخته!
چه روباهی! ... تدفین
پسرک محقر و دلگیر بود.
... پنج شش نفر بودیم...
آن روزها لولا' چیزی نمانده
بود که معشوقه من بشود...
از رساریو جوانتر بود.
بیست و یکی دو سال...
قد بلند، سبزه و مو سیاه.
مثل راهبهها چیزی از
مرد نمیدانست. روی این
قضیه تأکید میکنم. با
چنان اعتمادبهنفسی راه
میرفت که به هر چیزی
شبیه بود بهغیر از یک
دختر بیچارهٔ دهاتی ...
خانواده پاسکوآل دوآرته
کامیلو خوسه سلا
فرهاد غبرائی
نشر ماهی
وَ در ادامه...
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/WU9jbQ4A_vVmZGQ8
زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید
🚨 اگه دانشجویی، این فولدر رو از دست نده! 👀🔥
یه فولدر تلگرامی پر از منابع کاربردی که خیلی چیزها رو یکجا برات جمع کرده 👇
🧠 روانشناسی
📖 ادبیات و مطالب ادبی
💯 آموزش زبان و گرامر
📚 مقاله و فایلهای آموزشی
🎬 فیلمهای آموزشی
📝 مطالب کنکوری
💼 فرصتهای شغلی و اطلاعات کاربردی
✨ دیگه لازم نیست برای پیدا کردن فایلهای خوب، ساعتها توی تلگرام بگردی!
👇 فقط لینک رو بزن و ADD رو انتخاب کن تا فولدر مستقیم به تلگرامت اضافه بشه:😍
👇👇👇👇👇
🔗 /channel/addlist/-AATQ9C_l9czNGE0
📌 ذخیرهش کن؛ احتمالاً بعدا چند بار بهش نیاز پیدا میکنی!
ــــــــــــــــــــ
✅کنکور ارشد روانشناسی
👇👇👇
/channel/mahdimohammadianofficial
...
داستان شب 📖
۲۱ اما حال بپردازیم به
ملاحضات مطرح در نظم و
نظامی دیگر.
شاید آرزوی اینکه - چون
آرزو کردن هیچ هزینهای در
بر ندارد - مکمن، دیر یا
زود دچار فلج عمومی بشود،
که البته در صورت ضرورت
شامل بازوانش نشود، چندان
آرزوی بیجا و ناشایستی
نباشد، آنهم در مکانیکه
باد و باران و سرما و گرما
و نور روز در آن راه نیابد.
( مثل قرن هفتم ) ، با یک
یا دو لحاف پر قو برای مواقع
ضروری و آدمی خَیّر که
مثلا هفتهای یکبار سیب و
ساردین چرب برایش بیاورد
تا در حد امکان فرارسیدن
ساعت مرگش به تاخیر بیفتد.
این واقعا خارقالعاده خواهد
بود.
باران همچنان فروکش نکرده،
میبارید، اما مکمن بهرغم
آنکه به پشت دراز کشیده
بود، بیآرام و بیقرار شد،
مدام پهلو به پهلو میشد.
درست مثل کسیکه دچار
تب شدید شده باشد.
پیدرپی غلت میزد، مهم
نیست به کدام جهت، کلاه
سر جایش باقی ماند، منظورم
همان جایی است که پیش
از حرکت آنجا بود،
مثل چیزیکه به فراموشی
سپرده شده باشد.
اما شاید یک روزی باد
تندی بوزد و کلاه را به دشت
بغلتاند و بکوباند.
احساس کرد دست و پای یک
سمت از بدنش از دست و
پای سمت دیگر سنگینتر
شده،
در حین غلت خوردن یک
نقشه در ذهنش جان گرفت
که در صورت لزوم سرتاسر
شب غلت بزند. بهتدریج
رویای زمینی هموار را دید
که هرگز مجبور نبود از
آن بلند شود و خود را
متوازن نگهدارد. برای مثال
اول پای راست بعد روی
پای چپ، جایی که بیاید
و برود و مثل استوانه بزرگی
با قدرت ادراک و حق انتخاب
به زندگی ادامه دهد،
بیآنکه برای برخورداری از
این موهبت ، نیاز به وهم و
خیالپردازی داشته باشد.
سریع، سریع، داشتههای من.
آرام، آرام، دوباره،
فرصت دارم، فرصت زیاد،
طبق معمول.
مدادم، دو مدادم، آن یکی
میان انگشتان خیلی بزرگم
که جز مغزی از چوب جدا
شده چیزی از آن باقی نمانده
و آن دیگری، بلند و گرد،
گوشهای از همین تخت.
آن را ذخیره داشتهام. پیاَش
نخواهم گشت. میدانم که
جایی در همین گوشههاست.
اگر بعد از پایان کارم فرصتی
باقی بود، دنبالش خواهم
گشت، اگر پیدایش نکنم،
در اختیارم نخواهد بود.
در این صورت کار را با آن
یکی مداد تصحیح خواهم
کرد، البته اگر چیزی از آن
باقی مانده باشد.
آرام، آرام. دفترچهام،
نمیبینمش، اما آن را در
دست چپم احساس میکنم،
نمیدانم از کجا آمده، وقتی
به اینجا آمدم چنین چیزی
نداشتم، اما احساس میکنم
که متعلق به من است.
روال کار همین است،
درست مثل هفتاد سالهای
جذاب و ملیح.
در این صورت ، پس تخت
هم متعلق به من است، و
آن میز کوچک، ظرفها،
قابلمهها، گنجه، لحافها،
نه،
از اینها هیچیک مال من نیست.
اما دفترچه مال خودم است،
نمیتوانم توضیح بدهم.
پس دو مداد، دفترچه، و
بعد آن چوبدست، که آن را
هم موقع آمدن به این مکان
همراه نداشتم، اما آن را
متعلق به خودم میدانم،
میبایست خیلی وقت پیش
این را میگفتم.
من آرامم، فرصت دارم،
اما تا حد امکان کمتر اقدام
به تشریح و توصیف خواهم
کرد.
همچنان با تکیه بر حافظهام
ادامه میدهم.
ظلماتِ تاریکی است.
بهسختی پنجره را میبینم.
حتما این پنجره بار دیگر
شب را از خود عبور داده
و به داخل اتاق ریخته است.
حتی اگر فرصت زیر و رو
کردن اموالم را داشتم،
حتی اگر وقت بود که آنها
را تکتک یا پیچیده و تنیده
درهم - سرنوشتی که معمولا
اشیای فراموش شده به آن
دچار میشوند - بهروی
تخت بیاورم، بازهم چیزی
نمیدیدم.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
...
ساعتساز نابینا 📖
قسمت ۱۲
اگر کوچکترین اشکالی
پیش بیاید، اگر نورها
متمرکز نشوند، تصویر
تشکیل نمیشود.
• اگر عینک دارید، عینکتان
را بردارید ؛ موافقید که
تصویر قابل تشخیصی
تشکیل نمیشود؟ اگر کور
رنگ یا آستیگمات باشید،
بدون عینک دیدتان خیلی
واضح نیست.
یک نظریهپرداز اونقدر
عینکش رو دیر به دیر پاک
میکنه که همیشه دیدش
تاره، ولی اوضاعش خوبه،
اگه عینکتون رو گم کنید
شاید دوستتان را در خیابان
پیدا نکنید... اگر کسی
بهشما بگه چشماتو ببند ؛
دیدت کافی نیست، دلخور
میشید. انگار نویسنده
این جمله میخواد بگه،
عدسی و شبکیه بدون هم
نمیتوانند کار کنند.
• حقیقت محض؟
• اعتباری داره این حرف؟
یکی از نزدیکان من
آبمروارید چشمش را عمل
کرد و عدسی نداره. اما
خودش میگه بهتر از
بیچشمی هست. لااقل به
دیوار نمیخوره.
« آنجایی که بعضی
جانداران اصلا چشم ندارند
و بعضی فقط چشم بدون
عدسی دارند، داشتن چشم
بدون عدسی امتیاز
محسوب میشود. »
• یکسری xهای بههم
پیوسته با هر گام تصویر
را از مبهم تا بینایی کامل
بیشتر میکنند.
استفن جیگولد ؛ پنج درصد
چشم به چه دردی میخورد؟
یک جانور قدیمی با ۵%
چشم، ممکن است موردی
غیر از دیدن را استفاده کند.
• سوال بالا جالب نیست.
1% بهتر از هیچ. ۶% بهتر از
از ۵%... جریان گامبهگام.
• نگران حیواناتی میشوید که
از شکارچیان پنهان میشوند؟
حشرههای چوب شبیه چوباند،
حشرههای برگ شبیه برگ.
... انتخاب طبیعی واقعی
حداقل ۱۰۰۰۰۰۰ برابر حشرههای
من نسل و فرصت برای شباهت
داشته است.
« نه اینکه حیوانات آگاهانه
چیزهایی را تقلید میکنند »
یعنی از اجداد حشره چوب
آنها که شبیه چوب نشدند
از بین رفتند. مگر کسی باور
میکند که پرندهها و میمونها
با خوردن گول این شباهتها،
سودی عایدشان میشود!
• یک دوگانگی ؛
شباهت اولیه حشره چوب به
چوب بسیار کم بوده.
دید پرنده ضعیف بوده تا
گول بخورد.
• پرندههای شکارچی باید
دید خوبی داشته باشند و
نباید بهراحتی فریب بخورند.
• تضادهای آشکار ؟
جواب : پیشرفت بینایی
پرنده با تغییرات حشره برای
استتار همزمان بوده.
• اما من معتقدم کل این
فرایند تکامل، از شباهت دور
تا تقلید کامل در زمانیکه
وضعیت بینایی پرنده به
خوبی وضع امروزیاش
بوده، مکرر و نسبتا زیاد
صورت گرفته.
یا • شاید یک شکارچی
فقط به رنگ توجه کنه،
یکی به شکل ...
• در آخرین مراحل تکامل،
همه آنچه را که جانور لازم
است تقلید کند تا شکارچیانش
را بفریبد در او جمع میشود.
• چشم شکارچی در همهٔ
وضعیتها خوب نیست.
• ما تقلید را میبینیم.
• ما چنان باهوشیم که عظمت
تقلید را درک میکنیم.
• ما میدانیم دید ضعیف و
دید عالی یعنی چی.
• من در روز حالات تقلید
را خوب میبینم اما در شب،
در جنگل، با همین مغز،
نتوانم حشرههای تیرهرنگ
را تشخیص دهم.
چرا؟
در قسمت بعد میخوانیم.
📚 ساعتساز نابینا
✍ ریجارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد و
خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار
══🔻══ ❥
♦️نیــم خــط ◈ شعــر و عرفــان
◐ /channel/konjedel3
🔺🔺
📚🎧
3-2-1
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
بند اول عصبانیت؛
رفاه، بداخلاقی را
پرورش میدهد
... سنکا به تصویر متفاوتی
از ذهن اعتقاد داشت
استدلالها هرچقدر هم
منطقی باشند ممکن است
از چنگ ذهنی ضعیف
بگریزند مگر اینکه صور
خیال و سبک در ذهن ما
ثابت شوند
درها را بههم میکوبیم!!
افراد عصبانی به
دیدگاه رایج در ذهن
متوسل میشوند
یک پیشاندیشهٔ سنکایی؛
فرد حکیم هر روز را با
تفکر آغاز خواهد کرد ...
📚🎧
...
قسمت ۲۵ 📖
« اگرچه پول، خدایشان نیست،
اما نیمه خدا هست - جنس
مادینه، شک و حسادت. آنان
به کارهای کوچک کشیده
میشوند. اما در بیابان، انسان
خود را برای کار بزرگ نیرومند
میسازد. این دنیا چه دارد؟
بیش از یک رویا است؟
مسیح گفت به بینوایان
خادم باش. زیرا نه نان، نه
جامههای گرانقیمت، شادی
نیست؛ بلکه عشق و دوستی.
دنیا را هم داشته باشیم،
بازهم چیزی نداریم. ...
آنوقت که میبخشی همه
را داری. بهعقل میرسی،
نه تنها با کتاب، بلکه با
خداوند
روبرو خواهی بود :) »
ورسیلوف گفت... این مرد
معتقداتی دارد استوار و
کاملا روشن و صادقانه.
نوعی هنرمند است...
۳ ...ما عادت کرده بودیم،
چیزی شبیه به شبنشینی
داشته باشیم. ... همه به
داستانهای او گوش میدادیم.
...
فصل چهارم
۱ اکنون دارم به اوج فاجعهای
که کل داستان من به آن
میانجامد نزدیک میشوم.
من نمیدانم به چه طریق
موضوع را روشن کنم.
به سبک مقاله میگویم:
واقعیت این است که
همشاگردی قدیم من « لامبر »
...در کارهای خلاف دستی
داشت... آنان در مسکو به
مؤسسات دستبرد میزدند؛
با رهبری زیرک... که از
رازهای اشخاص آبرومند
باخبر میشدند...و فلان مبلغ
را حقالسکوت میگرفتند...
لامبر ' مستقيما در ماجرا نبود،
ساده و خام بود، از قدرت
رهبری مسکو ناآگاه بود...
و گمان میکرد این تشکیلات
ساده است... به پترزبورگ آمد
و همان شب که مرا در کنار
دیوار یافت ( قسمت ۲۲
خوندیم )...به قول خودش،
خیلی نان و آبدار بود. از
هذیان من به راز مهمی
پی برد!... لامبر چه برداشتی
از هذیانهایم داشته... تا
چه حد پیشرفتم...
یک بدبختی برای من بود.
فهميده بود خیال دارم کین
بستانم. یک سند سری یعنی
« همان نامه » که شاهزادهٔ
پیر، توسط دخترش به
به زنجیر کشیده شود...
او نشانیام را یافت و
نخستین گام را برداشت،
به دیدن آنا آندریونا برود.
یک آدم حقهباز و رذل، همان
که آن زن نیاز داشت...
میتوانستم جزئیات
گفتگویشان را مجسم کنم.
...لامبر چگونه به او رسیده
است... اینها دسیسه نبود،
یک نوشتهٔ واقعی، یک سند،
در میان است... یا لامبر به
او گفته « مادمازل، یک پیر
دختر یا یک شاهزادهٔ میلیونر،
من آن سند را میدزدم، مبلغ
سیهزار روبل خواهید داد. »
وی یک کلاهبردار سادهلوح
بود... حتما آنا آندریونا گوش
داده... چه ذهنی! ذهن روسی.
به این عظمت، ذهنی زنانه.
ادامه میدهم؛ نقشهٔ اول؛
در ازای دادن سیهزار روبل،
نامه را بگیرد... به عقد شاهزاده
درآید. نقشهٔ دوم؛ نامه را به
مادام آخماکوف، بفروشد.
البته بهمن نیاز دارد؛ یعنی
تصاحب سند. ... مرا بهعنوان
پسرکی ابله و کودن بفریبد،
نامه را برباید و من به او
مراجعه کنم، او میدانست
چه روزی از خانه بیرون
میآیم. و نمیتوانستم
اغفالش کنم.
درست فکر کرده بودم.
لامبر میخواست آنا آندریونا
را کنار بزند، ...این زن تمام
ورقهای خود را رو نکرده
بود. انتظار مرا میکشید...
آیا ورسیلوف از چیزی
باخبر بود، یا در نقشههای
لامبر دستی و نقشی داشت
یا نه؟ خب در مورد من چه؟
ص ۵۵۷
...جوانخام
فئودور میخایلویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ادامه دارد
✅✅✅✅✅✅✅✅✅✅✅
لیستی از بهترین کانال های VIPپولی تلگرام که برای چند دقیقه به صورت رایگان در اختیار شما عزیزان قرار گرفت 👇👇👇
/channel/addlist/YYg8JR9zeBA1YmRk
📚🎧
3-3
بخش سوم
عقل به ما این اجازه را
میدهد که دریابیم چه
زمانی خواستههایمان
تضادی تغییر ناپذیر با
واقعیت دارند و سپس
به ما امر میکنند با
میل و رغبت نه با
ناراحتی و تلخی خود را
تسلیم ضرورتها کنیم
ما آزادیم رویکرد خود
را انتخاب کنیم
ولی طبیعت است که
شفافترین درسها را
به ما میآموزد
تسلیبخشیهای فلسفه
آلن دوباتن
...
درباره این حادثه چه میدانیم
جمی گفته اصلا تکبعلیزاده
رو نمیشناسه...
آیتالله احمد آذری قمی
رفت خوزستان به بازماندگان
گفته شما
« استفراغ رژیم گذشتهاید »
بازماندهها هم گفتن دادگاه
نمایشیه. و تحصن مقابل
اداره دارایی... تا ممنوعیت
فعالیت مجاهدین خلق و
فداییان خلق و ...
● هاشمی رفسنجانی
شرایط کشور را ویژه اعلام
کرد. ● سید حسین نقیبی ؛
عاقبت دادگاه خوش نیست.
هرکس دیگری را متهم میکند.
بنده بیطرفم.
بخش ۱۳ دادگاه
صبح روز سوم شهریور ۱۳۵۹ ،
هفتصد تماشاگر.... دستگاه
ضبط ویدئو وجود داشت و
اصل نوارها در بایگانی
تلویزیون و روزنامه کیهان و
اطلاعات.
○ اگر به ادعاهای موسوی
تبریزی بر حضور وکلای
مدافع، خبرنگاران احزاب و
وجود یک قاضی بیطرف
افزوده میشد،
● شاید عدالتی بود.
بعد از پخش قرآن ؛
درود و سلام به... شهدا...
○ امام فرموده توطئه علیه
اسلام و شهدا میکنند.
○ خدا پرده برداشت و
اربابان امریکایی - اسرائیلی ،
این مزدوران چقدر تلاش
کردند مبارزه را لکهدار کنند،
نتوانستند...
الحمدلله افتادن تو چاه.
ملت پیروز شد.
○ اینا زخمخوردن... خواستند
اتحاد رو بردارند؟ کور خوندن.
( هنوزهممیشنویماینارو )
...تفاوت لهجه موسوی تبریزی
با تکبعلیزاده هم به کنار...
این قسمت کتاب، صحبتهای
تکبعلیزاده و رئیس دادگاه
پرسش و پاسخها در مورد
چگونگی انجام آتشسوزی...
- چرا رفتید سراغ سینما رکس؟
« نمیدانم!...فرج رفت بیرون...
یدالله کپسول رابرداشته...
برق رفت... جلوی در بودم،
آتش نگرفتم... فکر کردم
آتشسوزی در جهت انقلاب
و اینهاست... »
● موسوی تبریزی تلاش
میکرده تا تکبعلیزاده را
مذهبی نشان ندهد...
پدر نداشته... جرم داشته،
وابسته رژیم بوده...
بعد از کبریت زدن به
دوستانش پیوسته.
تروریسم انتحاری. بنابراین
این جنایت را نمیتوان به
ساواک نسبت داد.
● زیرا ساواک، مغزشویی
نمیکرده.
او ۱۲۰۰۰ تومن پساندازش
را تقدیم گروه مبارزاتی کرد.
اعتیادش رو ترک کرد.
در غرب به اینجور آدما
میگن ؛ بورن - اگین
( دوباره زاده شده )
اینها از مؤمنین با سابقه،
خطرناکتر و متعصبترند.
در سخنرانی آخوندها در
مسجد و ... بوده.
اینان با فراهم شدن شرایط
تازه عوض میشوند. اینها
عملیات انتحاری کردند اما
با تروریستهای انتحاری
اسلامی تفاوت داشتند.
اینان چنان شستُشوی
مغزی شدند که به عواقب
کار فکر نکردند. فکر نکرده
مردم میسوزند...
مسلمان افراطی...
□□ اگر دوران
انقلاب را بهیاد میآورید
میدانید که جوانان و...
به انقلاب و رهبری نگاه
مثبت داشتند. ... اما بعدها
عقبماندگی باعث ایجاد
کمونیست و مجاهدین شد.
و این واقعیت تلخ را خمینی
و یارانش هرگز نپذیرفتند.
« نقیبی گفته قبل از خواندن
کیفر خواست متهم به مادرش
گفته اینا میخوان من رو به
رژیم سابق ربط بدهند. »
چرا این برداشت رو کرده؟
هر فرد ناوارد به امور حقوقی
میتواند گمان ببرد که یاران
خمینی تا آن روز حکومت شاه
را عامل جنایت رکس خواندند.
اما در بنبست ماندند.
نتیجهٔ دادگاه سالها بعد
ثابت کرد مسؤلان محکومان
را واداشتند آنچه مطلوب
است بیان کنند، اما محکومان
ابایی از حقیقت نداشتند.
سرنوشت صادق قطبزاده
و برخی گروههای چپ ،
نمونهٔ بارز این واقعیت است.
《منابع دیدگاه 》
📌 فاجعهٔ سینما رکس آبادان
📌 نویسنده مجید احمدیان
...
داستان شب
۲۲ و شاید در واقع، فرصت
هم داشته باشم، بیایید
فرض کنیم که فرصت دارم،
و طوری پیش برویم که انگار
ندارم.
اما از وقتی به پیشبینیِ
این ساعت اموالم را در
روشنایی جستجو و زیرُرو
کردهام نباید زیاد گذشته
باشد. اما از آن زمان باید
همهچیز را فراموش کرده
باشم. سوزنی که بین دو
چوب پنبه فرو شده تا
تن مرا سوراخ نکند. دورِ
میله سوزن، میان دو چوب
پنبه، رشته نخی مشکی
تنیده و چسبیده.
جام پیپم، گرچه هرگز پیپ
نکشیدهام، حتما آن را جایی
پیدا کردهام، روی زمین،
حین قدم زدن.
همانجا افتاده بود، دورش
انداخته بودند، دستهاش
شکسته بود. ( این را ناگهان
بهخاطر آوردم ) میتوان
تعمیرش کرد. اما او احتمالا
گفته بَه، یکی دیگر میخرم.
شاید پیش خودم گفته
باشم که قشنگ است. یا
همان احساس شنیع ترحم
را پیدا کردم که بارها در
مورد اشیاء دیگر تجربه
کردهام. بهخصوص اشیاء
کوچک و قابل حمل از جنس
چوب. احساسی وادارم
میکند، خم شوم، برشان
میدارم و در جیبم میگذارم.
اغلب با چشمان غرق اشک،
چون تا بزرگسالی هم گریه
میکردم.
چون در وادی مهر و عطوفت
و احساس هرگز بهمفهوم
واقعی کلمه رشد و تکامل
نیافتهام، آن هم بهرغم تمام
تجاربم. این اشیاء را که
برمیداشتم این احساس را
بهمن القا میکردند که آنها
نیز بهنوبه خود بهمن نیاز
دارند.
احتمالا خودم را به ارتباط
با جمعی از آدمهای خوب
و یا تسلیبخشیهای این
یا آن مذهب راضی
میکردم، اما گمان نکنم،
اینطور بوده باشد.
یادم هست حین قدم زدن
دستهایم را در جیبم فرو
کرده بودم، عاشق این
بودم با انگشتانم اشیاء
سخت را لمس کنم و
نوازش کنم و از این طریق
با آنها حرف میزدم.
عاشق این بودم در حین
در دست داشتن تکهای
سنگ، میوه شاهبلوط
هندی یا شیء مخروطی
شکل خوابم ببرد، و
وقت بیدار شدن نیز
انگشتانم همچنان دور
آنها جفت شده باشند.
آن دسته از این اشیاء که
در نهایت دلزدهام میکردند،
یا جایشان را به عشقهای
جدید میدادند، بله
آنها را دور میانداختم.
جایی که در آرامش باشند،
و هیچکس نتواند پیدایشان
کند، و صد البته چنین
جاهایی کم و معدود و
انگشتشمارند، بعد آنها
را همانجا میگذاشتم.
گاهی هم آنها را دفن
میکردم، یا به دل دریا
میانداختم، با نهایت قدرت
دور از خشکی پرتاب
میکردم. مطمئن بودم آنها
شناور نخواهند شد.
خیلی از دوستان چوبیم
را نیز به اعماق آب فرستادم،
چون به آنها سنگ میبستم.
سرانجام فهمیدم اشتباه کردم،
چون ریسمان میپوسد،
شیء به سطح آب میآید،
و عاقبت به خشکی میآید.
به خشکی بازمیگردد،
بهزودی.
اغلب اوقات دلم برایشان
تنگ میشد.
شیوه کار این است انگار
که هنوز برای وقتکشی
فرصت دارم. پس چرا
وانمود کنم که عجله دارم؟
نمیدانم. امان از این
احساساتم!
مکمن بینوا. گویا بهمن
نیامده که هرگز کاری را
به پایان برسانم. البته
بهجز نفس کشیدن. آدم
نباید حریص باشد.
اما یعنی آدم همینطور
خفه میشود؟ احتمالا.
و این صدای دقدق از
چیست؟ چگونه زندگی
از قدرت انسان برای
اعتراض کردن و مطمئن
شدن میکاهد؟
نمیدانم آخرین کلماتم چه
خواهند بود، مکتوب، آنها
غیر مکتوبند. دوامی
نخواهند داشت. درد
خواهند شد. به هوا خواهند
رفت. هرگز نخواهم دانست.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
...
( قسمت ۱۵ و پایانی ) 📖
نوبار عاشق ثریا بود و برهان
مظلومنمایی میکرد...طمعکار
و چاپلوس بود... من فلج شدم
و بدنم مانند « تمام امور کشور
از کار افتاد»
ژنرال میدانست جسدش با
شکوه خاک میشود اما جسد
دوم؟ اگر آشکار میشد؟ او باید
به شهید تبدیل میشد.
« هر شخصی در این مملکت
وارد سیاست میشود، از همان
اول میآموزد که آمادهٔ شهادت
باشد. گرچه سیاست در کل بر
دروغ بنیان است »
« شهادت جادویی است که
بر تن دروغهای سیاست جامه
حقیقت میپوشاند »
« همه شهیدانشان را میستایند. »
بلال میدانست بدون شهادت
نمیتواند وارد تاریخ شود.
هردو میترسیدند پیش از
اجرای نقشه بمیرند. نقشه این
بود « اول اشکزاد شهید شود
و بعد نوبار بهعنوان شبح قیام
را هدایت کند »
کافی بود شبح نوبار چندبار
دیده شود تا در حافظهٔ مردم
ثبت شود.
« اما چهکسی بلال را کشت »
« نوبار اشکزاد » ...زندگی را
با روز و سال نمیشود سنجید،
با تاب و توان لگدی سنجیده
میشود که به روزهای پوچ و
تهی میزنیم که بیمعنا زیر نام
عمر طولانی، پوسیدن و گندیدن
را برایمان طولانیتر کنند.
« ژنرال بلال اشکزاد را سیصد
متر دورتر از پایگاه دفتر سیاسی
حزب، با تپانچه کشت»
میخواست خودش به مرگ
طبیعی بمیرد و تو خاکش کنی...
تو را پرسش مدام ضعیف کرده.
...دریاس ارشد را ترک کرد.
فریب بزرگی خورده بود...
حقیقت در اینجا تنها ابزار
وحشتناکی برای جنگ بود.
...به اداره رفت. ثریا مرده بود.
برهان از دریاس خواست کلید
را پس بدهد و برود...
به اتهام دفن جسدها بازداشت
شد... الیاس او را آزاد کرد...
لباس نظامی بر تن داشت...
از روحیهٔ انقلابی و جنگاوران...
گفت... دریاس دنبالهرو جسدها
شد...انتقال زخمیها و جسدها.
جنگاوران غروبها دریاس را
میدیدند که به کوهها و افق
خیره میشود. تفاوت الیاس و
دریاس مشی انقلابی و غیر
انقلابی نبود، « باور بود »
« ایمان ». اما دریاس دشمنان
دو جبهه را دور باطلی میدید
که جسد تولید میکنند... الیاس
گفت « تو دنیا را تصویری
میبینی که کشیده شده و تمام
شده و ما مردانی مست و
انقلابیونی که نمیترسند »
صدای دریاس گریان شد؛ اما
الیاس، بنیان همهچیز توهمات
است... استاد مردان گفت
« بدی این جنگ این است که
برنده و بازنده ندارد. مردم دور
خود میچرخند. زبان حقیقی
زبان تفنگ است. جنگ در این
مملکت که شعلهور شد دیگر
خاموش نمیشود. مردههایی
که خاک میکنی، هیچ نیستند.
هیچچیز بدتر از هذیان عقل
نیست. هذیان عقل دنیا را
ویران میکند. » ...
آرامش برف و صدای گلوله
و شلیک... صدها جسد... به
جنازهٔ الیاس رسید... کنار
ستاره، مخفیانه خاکش کرد...
یادداشتهایی برای استاد
مردان نوشت و ناپدید شد...
« من راوی داستانیام که مثل
خدا همهچیز را دیده، محکومیم
بهدنبال شبحی برویم که
فریبمان داده... » ص ۲۶۴
📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
پایان.
شما شبحی که ما
را فریب داده میشناسید؟!
بهعنوان شهید مردن بهتر است
یا...؟؟!! فکر کنید...
♡
« من عاشقم؟! »
« آری، چون انتظار میکشم »
دیگری هرگز انتظار نمیکشد.
« گاهی دلم میخواهد
نقشی را که انتظار نمیکشد،
بازی کنم ؛ »
سعی میکنم خودم را جای
دیگری مشغول کنم، تا
دیرتر برسم ؛
« اما همیشه این بازی را
میبازم ؛ »
« من هرچه کنم ، خود را
آنجا خواهم دید ، »
بیکار نشسته، من سر موعد
رسیدهام ،
حتی پیش از موعد ،
« هویت مقدر عاشق همین است »
« من آناَم که انتظار میکشد »
« - رولان بارت »
دریاهای آزاد رنجکشیدن؛
رولان بارت؛
برشی از یادداشت
۴ نوامبر ۱۹۷۸ #خاطرات_سوگواری
.
در مقامِ یک شیطان،
شهادت میدهم که
دیگر شیطانی باقی نمانده است.
وقتی انسان خودش
شیطان است،
دیگر چه نیازی به شیطان؟
چرا باید کسی را که
نزده میرقصد به گناه
ترغیب کرد؟
من آخرین ترغیبکنندگان هستم.
آیزاک باشویس سینگر
آخرین شیطان📓
📚🌺🍃
امید به شرایط بهتر
نداشته باشید،
خودتان بهتر باشید،
خودتان چیزی بهتر باشید.
دلسوزتر، متواضعتر،
بردبارتر و منظمتر باشید.
اشخاص زیادی،
" انسانتر باشید " را هم به
این گزینه اضافه میکنند.
اما نه، من میگویم
انسان بهتری باشید و شاید
اگر خوششانس باشیم،
روزی بتوانیم فراتر از
انسان باشیم.
مارک منسون.
📚🍃📚🍃
روحهای زیبا،
روحها و روانهای زیبا را
تشخیص میدهند.
به اصیل بودن ادامه بدهید؛
مردم شما را پیدا خواهند کرد.
کتاب دانش 🕊📚
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻
انرژی درمانی 🔮
🔷مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔷
😏
یک روز میرَد چاکِرَت،
پیش درَت دور از برَت،
فریاد خیزَد بَر دَرَت،
" مسکین فلان "
اَز هَر طَرَف..
امیر خسرو دهلوی
💭
در مردمی که
احساسِ رحم و شفقت
نباشد،
احساسِ آزادی نخواهد بود.
پوست📓
🖊کورتزیو مالاپارته
کتاب دانش
🟣
رَنج بِکِشید,
سپس
لذت را تا ته دودَش بنوشید,
بِخندید یا بِگریید,
اَز سَرِ نااُمیدی یا شَعَف
فَریاد بکشید,
نَغمهٔ عِشق یا تَباهی سَر دَهید,
چراکه
هیچچیز پایدار نخواهد بود.
بر قلههای ناامیدی 🕊
🔹🔹🔹
#حکایت 📖
پدر جُحی
سه ماهی بریان به خانه برد.
جحی در خانه نبود.
مادرش گفت این بخوریم
پیش از آنکه جحی بیاید.
چون سفره بنهادند
جحی در زد.
مادرش دو ماهی بزرگ در
زیر تخت پنهان کرد و
یکی کوچک با میان آورد.
مگر جحی از شکاف در
بدید.
چون بنشستند پدرش از
جحی پرسید که تو حکایت
یونس پیغمبر را شنیدهای؟
گفت نه، اما از این ماهی
بپرسم.
سر پیش ماهی برد و
از او پرسید و گوش
بر دهان ماهی نهاد و
گفت این ماهی میگوید
من آن زمان کوچک بودم ،
دو ماهی دیگر بزرگتر از من
در زیر تختاند
از ایشان بپرس تا بگویند..!
عبید زاکانی
.
انتقام; غذاییِ که
بهتره سرد سرو بشه!
سریال انیمیشنیِ
( جیرو را بگیر )
(Get jiro! )
2026
.
اینجا زندگی فقط
به این میگذرد که مدام
به فکر حرفهای مردم باشند.
همه فکر و ذکرشان این است
که بقیه درموردشان چه فکری
میکنند.
میترسند انگشتنمای مردم
شوند،
پشتسرشان
حرفهای ناجور بزنند.
عسل و حنظل 📓
طاهربن جلون
نشر برج ص ۶۰