801
لینک ناشناس https://t.me/BChatBot?start=sc-439085-tA6UibK
❤️از حالا به ازدواج باهاش فکر کن
❤️🌎فال و دعاااااا طلسمات جهانی
♥️جذب پول ، ثروت ، عشق ، کار و شغل
❤️یکسال بود رابطه م با عشقم کاملا کات شده بود.با این کانال در عرض سه روز عشقم برگشت.
/channel/+1PYRyMGtmlcxYTRk
/channel/+1PYRyMGtmlcxYTRk
/channel/+1PYRyMGtmlcxYTRk
🌱
ﺗﻮ ﺭﺍ نمی ﺩﺍﻧﻢ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎی ﺧﻮﺏِ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ روزهای ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻧﻴﺎﻣﺪﻩ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻛﻪ یک ﺭﻭﺯ ﺑﺮ ﺩﻟﻤﺎﻥ می ﻧﺸﻴﻨﺪ
ﺑﻪ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﺷﺪﻥ ﺩﻋﺎﻫﺎﻳﻤﺎﻥ
ﺑﻪ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﻤﺎﻥ
ﺑﻪ ﻣﺤﻮ ﺷﺪﻥ ﻏﻢ های ﺩﻳﺮﻳﻨﻪ ﻣﺎﻥ
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ
روزی ﺍﺯ ﺭﺍﻩ می ﺭﺳﺪ
ﻭ ﻣﺎ برای یک ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﻛﻪ ﺷﺪﻩ
آنچنان ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ زندگی ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ
ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﺷﻦ است
#روزتون_پر_لذت
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم؛
مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم ميخورد.
دوست داشتنهايمان را راحتتر جار ميزديم.
لباسى را بر تن ميكرديم كه سليقهی واقعيمان بود.
آرايشى ميكرديم كه دوست داشتيم.
دلمان كه میگرفت، مهم نبود كجا بوديم،
بىدغدغه اشك میريختيم.
صداى خنده هايمان تا آسمانِ هفتم ميرفت
نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم،
دخترها و پسرهايمان،
حد و مرزِ خودشان را میشناختند.
نيمى از دوست داشتن هايمان،
به ازدواج منجر ميشد.
نگرانِ حرفِ مردميم
كه چگونه رفتار كنيم كه مبادا پشتِ
سرمان حرف بزنند؛
كه مبادا از چشمشان بيفتيم.
كه مبادا قطع شود روابط خانوادگيمان
ما در دورانى هستيم كه نه براى خودمان
براى مردم زندگى ميكنيم!
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
چقدر اين متن دلنشينه...
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ نفر ﻣﯿﺮنجی... ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪیش... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ میمونه...
ﮐﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺖ...
ﯾﻪ ﺟﺎﯼ ﺯﺧمه...
ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﺑﺸﻪ..!
ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ و ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ... ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺳﺖ!
ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ..!
ﯾﻪ ﭼﯿﺰ سنگين مثل...
ﺣــــﺮﻣـــــﺖ...
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۸۳
#سال_سکوت
دختری ترسیده با موهای باز که دورش ریخته و از وحشت پلکهایش را روی هم میفشرد و با دستهایش گوشهایش را گرفته بود. اینگونه میخواست با ترسش مقابله کند.
اخم مهمان صورتم شد. درست که علاقه ای به او نداشتم. ولی این دختر همسر من بود؛ همسر شرعی و قانونی که چیزی نمانده بود از ترس قالب تهی کند. از اینکه باعث ترسش شدم. ناراحت شدم. لبم را با زبان تر کرده آرام گفتم:
« اینجا چیکار میکنی؟»
جوابم را نداد. چشمانش را بیشتر روی هم فشرد. لب هایش را بیشتر به داخل میکشید تا صدایش در نیاید. دست دراز کرده آرام به شانه اش زدم. « نه!...» ی از سر ترس همراه با جیغ گفت.
اجازه نداد « نترس » ی که آماده کرده بودم از دهانم خارج شود.
دوست نداشتم صدایش به گوش همسایه ها برسد. هرچند ساختمانها بلند بود ولی نیمه شب بود و سکوت شب کمترین صدا را واضح تر از هر وقت دیگر انعکاس می داد.
برای اینکه ترسش را کم کنم. دستم را بالا گرفته گفتم:
« آروم باش ... داد نزن ، منم »
انگار حرفم تاثیری نداشت. دیدم همانجا کنار دیوار سُر خورد در خودش جمع شد. تازه یادم آمد او هم مرا نمیشناسد. به خودم و بخت بدم لعنت فرستادم؛ که چرا نخواستم اورا برای یکبار هم شده ببینم. نه در آزمایشگاه و نه موقع عقد در خانه شان! اینجا هم که بماند...
داخل شدم. پیش پایش نشستم. کیسه ای به سرم خورد. گرد و خاکی ایجاد کرد. مطمئنا از روی دیوار افتاده بود. نرم بود. نمیدانم سبزی خشک بود یا...
هرچه که بود گرد و خاکش به سینه ام نشست. برای لحظه ای نفسم را تنگ کرد. سرفه ای کردم تا نفسم باز شود. در دل مامان را هم بی نصیب نگذاشتم بابت اینهمه آت و آشغالی که نگه داشته بود. گفتم:
« نترس !... کاریت ندارم که »
باز هم جوابی نداد. اینبار دستم را روی بازویش گذاشتم تا بلندش کنم از اینجا برویم. یکباره دستهایش را بالا برد. با گریه و صدایی که مطمئنا از ترس می لرزید. گفت:
« تو رو خدا به من کار نداشت ...»
جمله اش ناتمام ماند این اثر ترسی بود که من ناخواسته باعثش بودم. باز خودم را لعنت فرستادم. گفتم:
« نترس عارفم!...شوهرت»
جان کندم برای گفتن کلمه آخر. بعد از مکث کوتاهی که نفسم را هوف مانند بیرون فرستادم. دستش را گرفتم. با گفتن« پاشو اینجا نشین » بلندش کردم. او هم سرسختی نکرد. همراهم شد. وارد خانه شدیم. نمیدانم واقعا لرزید یا من چنینی چیزی حس کردم.
گفتم:
« سردته؟»
🌱
صبح یعنی عشق
عشق یعنی حس خوب زندگی
زندگی یعنی زیباترین هدیه خدا
روزتون عاشقانه
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه
🌺🌸🌺🌸
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۸۱
#سال_سکوت
خودم هم تازه اسمش را فهمیده بودم؛ آنهم از صحبتهای بیبی.
دلم میخواست در جوابش میگفتم ٫٫ تو دیگر چرا ؟ تو که همیشه زنت زنت به ریش من میبستی تو چرا دختره خطابش میکنی٫٫ ولی حوصله بحث نداشتم آنهم در اینجا و جلو بچه ها.
با حرکت سرم حرفش را تایید کردم. اخم جای تعجبش را گرفت. آرام جوری که خودمان بشنویم کنار گوشم غرید:
« پس نمیام نمیامت برای همین بود؟»
اینبار من بودم که از تعجب ابروهایم بالا پرید. شروین مشتی به بازویم کوبید گفت:
« لال بودی مثل آدم حرف بزنی بگی زنم تنهاست؟»
واقعا مانده بودم چه بگویم. در حالی که صفحه تلفن را پیش چشمم گرفتم. مثل خودش آرام غریدم:
« چرت نگو!... ببین مینا کی پیام داده»
زیرلب چیزی گفت. چه خوب که شروین هم اینجا دست و بالش بسته بود. وگرنه مغزم را از نصایح گوهر بارش سوراخ می کرد.
تا شام بیاورند و خداحافظی کنیم ساعت از دوازده گذشت.
رساندن یاشار هم _از نظر من_کار اضافی بود. من تمام طول مسیر برگشت ساکت بودم. یاشار نمیدانم سکوتم را چه برداشت کرد که گفت:
«غصه نخور یا خودش میاد یا نامه اش»
شروین فرصت جواب به من نداد. پیش دستی کرده جواب لودگیش را با گفتن « ولش کن نمیبینی حالش خوب نیست» داد.
یاشار حال خرابم را پای مرگ عرفان گذاشت. کمی دلداریم داد و با شروین مشغول صحبت شدند.
من با خودم و افکارم که حال خوشی نداشتند درگیر بودم.
از یک طرف حرفهای بیبی و توصیفات و تعریفاتش از آن دختر و نصایحش ... از طرف دیگر حس و حال خودم و خشم و نفرتی که ندیده و نشناخته به آن دختر داشتم.
از آن طرف هم حرفهای شروین که تقریبا با حرفهای بیبی همخوانی داشت.
مانده بودم اشکال از من بود که یکبار هم آن دختر را ندیدم و برای شناختش اقدامی نکردم. یا او که با آمدنش در زندگی ام تمام رویاها و آینده ام را خراب کرده بود
همین افکار ضد ونقیض اجازه نمیداد. راه درست را پیدا کنم. با صدای شروین که گفت:
« پیاده نمیشی ؟»
از افکارم فاصله گرفته؛ نگاهم را به اطراف دادم. جلو در خانه مان بودیم. شیطنت کرد گفت:
« یار نزدیک است»
🌱
هر صبح باید دروازه ای
برای رویش دوباره مهربانی باشد.
همان که نیما گفت:
پس از این همه چیز جهان تکراريست
جز مهربانی.
#روزتون_پر_از_مهر_و_لبخند
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
بانو شاد باش
نه امروز بلکه همیشه
زن شاد زنی نیست که نگرانی ندارد
بلکه زن شاد زنیست که نگرانی دارد
اما نمیگذارد نگرانی هایش
اوراشکست بدهند
بانو آنقدر شاد باش تا رویش سیاه شود هر کس که بر روی غمگین کردنت شرط بسته است.
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۷۹
#سال_سکوت
( عارف)
با صدای شروین « حمام نمیری؟» گفتنش چرتم پاره شد.
سعی کردم حرفش را نشنیده بگیرم. چشمان نیمه بازم را بستم. اینبار لگدی به پایم زد گفت:
« هی!...با توأم ، حمام نمیری ؟ آبش گرمه »
باز خواستم توجه نکنم. ولی انگار شروین حالش زیادی خوش بود. چندبار دیگر لگدش را تکرار کرد. از کف پا به پهلویم رسید. نیم خیز شده غریدم:
« چه مرگته مثل گاو لگد میزنی؟!»
خندید. همانطور که حوله را روی موهایش می کشید گفت:
« اون خره که لگد میزنه نه گاو! »
اصلا از خوشمزگیش خوشم نیامد. ادای خنده اش را در آورده گفتم:
« خوبه که خودت میدونی چی هستی »
از رو نرفت. با همان خنده و شوخی گفت:
« خانم مرغه از روی تخم هات بلندشو برو دوش بگیر میخوایم بریم عروسی دیر میشه »
اخم کرده جوابش را ندادم. از دیروز که حرف رفتن را پیش کشید گفته بودم حوصله ندارم و عروسی نمیروم.. ولی او دست بردار نبود.
الان هم بیشتر روی اعصابم بود. به طرف آینه رفت همانطور که برای بیرون کشیدن ژل ظرف پمپی اش را فشار میداد گفت:
« راه دوره باید دنبال یاشار هم بریم»
دوباره دراز کشیدم. زیرلب « برین خوش بگذره » گفتم.
لابهلای آهنگی که _ از اسپیکر کنار تلویزیون_ در حال پخش بود. به گوشش رسید. اینبار بدون شوخی لگد محکمی به رانم کوبید. انگار قصد جانم را داشت. با لحن تندی گفت:
« پاشو مسخره بازی درنیار هی هیچی بهت نمیگم !...»
دلم ضعف رفت. دستم را جای ضربه پایش کشیدم. چشم غرهای نثارش کردم.« چلاق بشی ایشالله » گفتم. اسمی که لایقش بود را زمزمه کردم.
راضی از کارش خندید. همانطور که دستهایش لای موهایش حرکت میکرد. از آینه نگاهم کرد. گفت:
« پاشو زودباش! همه هستند خوش میگذره ، رسولم هست»
حوصله کسی را نداشتم. چه برسد به دورهمی و مهمانی ، از همه بدتر عروسی که داغ دلم را تازه میکرد.
آنهم برای منی که آینده ام را نابود شده میدیدم. منی که در سرم بهترینها را به وقت ازدواج ، از خواستگاری و خرید و عقد و عروسی درنظر گرفته بودم. آنهم کنار کسی که دوستش داشته باشم و برایش بهترینها را مهیا کنم. سهمم شده بود ازدواجی از سر اجبار و یک دنیا حسرتی که به لطف برادرانم به دلم مانده بود.
🌱
یه روزایي هست؛
آدم اینقدر حالش خوبه
ڪه هیچ اتفاقي نمیتونه
حال خوبشو خراب ڪنه!!!
آرزو میکنم
امروز همون روز برای شما باشه
روزتون پراز بهترینها
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
#ضرب_المثل
وعده سر خرمن
نقل است روزی خان آبادی به خانه کدخدا رفت. ساززن آبادی نزد خان آمد و یک پنجه عالی ساز زد. خان که خوشش آمده بود، وعده داد، سر خرمن که شد، یک خروار گندم به نوازنده بدهد. ساززن هم خوشحال تا موعد خرمن روزشماری می کرد... رفته رفته سر خرمن رسید و خان برای برداشت محصول به آبادی آمد و ساززن با خوشحالی پیش خان رفت و بعد از عرض سلام به یادش انداخت که:
من همان ساززن هستم که وعده نمودید، سر خرمن یک خروار گندم می دهید، لطف بفرمایید. خان خندید و گفت: ساده دل، تو یک چیزی زدی، من خوشم آمد، منهم یک چیزی گفتم که تو خوشت بیاید. حوصله داری؟ برو پی کارت...
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
گاهی لازم نیست زندگی رو عوض کنیم؛
فقط باید ذهنمان را از چیزهایی که دیگر
به درد مسیرمان نمیخورن پاک کنیم.
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۷۷
#سال_سکوت
نیم خیز شدم برای رفتن که بیبی خیره نگاهم کرد. لبخندی به رویش پاشیدم. با دستش به نشستن دعوتم کرد. « بشین » گفت.
اینبار به اجبار نشستم. سرم از فکر و خیالات پر بود. حرفهای بیبی هم به آنها اضافه شده؛ یک کوه شدند. نگرانی و دلسوزیش را درک میکردم. ولی از نظر من دیگر بی فایده بود.
زندگی و آینده ام از دست رفته بود.
اینبار در برابر حرفهای بیبی « باشه » ، « چشم » گفتم. تا صحبتمان ادامه دار نشود.
صبرم روبه اتمام بود. مینا را دیدم که با پسرش بیرون آمد. کمی کنار بچه ها ماند. ما را دید. چه خوب که آمد. با دیدنم گفت:
« اِ... تو هم اینجایی؟! فکر کردم رفتی »
در جوابش سری بالا پایین کرده « داشتم می رفتم» گفتم.
مینا پسرش را در بغلش جابه جا کرد. به قصد آمدن پیش ما باغچه را دور زد. گفت:
« کجا؟!.. من تازه اومدم... ببینم چی میگفتین ، نوه مادربزرگی باهم خلوت کردین»
جوابی که بیبی داد. پوزخندی گوشه لبم نشاند. همزمان تلفنم زنگ خورد و اسم شروین روی صفحه نمایان شد. من فرصت را غنیمت شمرده با جواب به شروین از آنها دور شدم.
****
(صبا)
نگاهم به بیبی بود که موهای دو رنگ سفید و حنا بسته اش را شانه می زد.
در دلم آشوبی بود. بیبی زمزمه رفتن راه انداخته بود. رفتن بیبی مساوی با تنهایی من و بی اعتنایی های ملیحه خانم بود.
ملیحه خانمی که بعد از سالگرد پسرش _ بیبی گفت آرامتر خواهد شد _ رفتارش بهتر که نشد. فکر میکنم بدتر هم شده بود. ولی حضور بیبی اجازه کاری به ملیحه خانم نمیداد.
با « چیه؟!... اینقدر خوشگلم که چشم ازم برنمیداری؟» بیبی به خودم آمدم.
بیبی موهایش را بافته و پشتش انداخت. من خجالت کشیدم. لبخندی زدم.
هرازگاهی اینچنین شیطنت میکرد. همین باعث شده بود دوستش داشته باشم. بیبی گفت:
« پاشو برو ببین حسین آقا کی میاد »
هرچند دوست نداشتم با ملیحه خانم روبه رو شوم؛ ولی به احترام بیبی برخاستم. شنیدم بیبی « باز نوبتم رد نشه بمونه برای بعداً » گفت.
پایین رفتم. سکوت خانه و خاموشی تلویزیون نشان از نبود ملیحه خانم داشت. ولی برای اطمینان صدایش زدم. مادرجان ی که تا نوک زبانم آمد را پس زده. « ملیحه خانم!..» گفتم.
هنوز تشری که بابت مادرجان گفتنم زد. _بیشتر شبیه فریاد بود_ از یادم نرفته؛ وقتی من با تمام بی توجهی ها و بی احترامی هایش با توجه به دیدهها و شنیدههای خودم _ از نسترن و نیلوفر و دختران اقوام _ مادر شوهر را مامان یا مادرجان صدا میزدند. « مادرجان » صدایش زدم. او یکباره اخم کرد ٫٫ به من نگو مادرجان ...٫٫ را تقریبا فریاد زد.حرفهای بعدش هم بماند که چه گفت. من هم برایم درس عبرت شد.
از آن روز تا جای ممکن صدایش نمی کردم. اگر هم لازم بود ملیحه خانم می گفتم.
🌱
حکایت
با هر منطقی که نگاه کنیم، صمیمیت بین خانوادهها در دوران کودکی ما موج میزد.
آن روزها خبری از گوشی و تبلت نبود. سرگرمیمان گلکوچیک، لیلی، خالهبازی و معلمبازی بود. دیالوگهای سریالها و برنامههای کودک را هم در مدرسه و کوچه تکرار میکردیم.
یادم میآید «قصههای مجید» را نهفقط ما بچهها، بلکه پدربزرگها و مادربزرگها هم تماشا میکردند. همه با حرص خوردنهای بیبی از دست مجید حرص میخوردیم و به خرابکاریهایش میخندیدیم.
هیچوقت یادم نمیرود یک عصر جمعه، خانعمو و زنعمو مهمان خانهمان بودند. همین که قسمت دوم داستان اردو شروع شد، عمو رو به زنعمو کرد و گفت: «وای، قصههای مجید شروع شد! بریم ببینیمش!»
چقدر منتظر میماندیم تا «ق مثل قلقلک» با معلم و مبصر چهار ساله کلاس، یا کلاهقرمزی و پسرخاله با آقای مجری پخش شود...
اما حالا چه؟
هرکس سرش توی گوشی و تبلت خودش است. خیلی از پدربزرگها و مادربزرگها دیگر کنارمان نیستند و آن دورهمیهای ساده و شیرین، کمرنگ شدهاند.
کاش خودمان دست به کار شویم و به هر بهانهای که شده، دورهمیهای قدیم را زنده کنیم؛ با خانواده، فامیل، دوستان و همسنوسالهایمان.
بیایید گاهی گوشیها را کنار بگذاریم، به دیدن هم برویم، حرف بزنیم، بخندیم و خاطره بسازیم.
باور کنیم هنوز هم میشود مثل قدیم، دلها را به هم نزدیک کرد؛ فقط کمی همت و اراده میخواهد…
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۸۴
#سال_سکوت
جوابی نداد. سرش پایین بود. باتوجه به موهای موج دارش که دورش ریخته بود. صورتش دیده نمیشد. موهایش را از صورتش دور کردم.
تازه رنگ پریده اش را دیدم. لبهایی که میلرزید. نمیدانم از ترس بود یا بغض؟ هرچه که بود سعی داشت جلوی خودش که مطمئنا گریه کردن بود؛ را بگیرد. کلافه و عصبی بودم. نگاهم را در صورتش به گردش در آورده؛ آرام گفتم:
« میخوای گریه کنی؟»
انگار منتظر همین بود. جوابم شد بغضی که سعی در مهارش داشت و شکست. شروع کرد به گریه کردن و دستهایش که روی صورتش نشست اجازه کنکاش نگاهم را گرفت. از دست خانواده ام عصبانی شدم که این دختر را تنها گذاشته اند. دلم میخواست پیش رویم بودند تا دق و دلی ام را بابت این کارشان سرشان خالی می کردم.
یاد حرف بیبی که گفت٫٫ حالا که اون دختر هم اسیر و عبیر تو شده ٫٫ افتادم. کلافه و عصبی نفسم را هوف مانند بیرون فرستادم.
تنها چیزی که در این لحظه برای آرام کردنش به ذهنم رسید را انجام دادم. دست دور شانه اش انداختم. به خودم نزدیک کردم. قدش تا سینه ام میرسید. یک آن اویی که روح و روانم را پر کرده بود پیش چشمم آمد. مطمئنا با او تفاوت قدی مان چند انگشت بیشتر نبود. بیشتر عصبی شدم. برای چندمین بار در این چند دقیقه نفسم را هوف مانند بیرون فرستادم.
سرم پر شد از افکار ریز و درشت و حرفهای دیگران ، از مامان و بیبی بگیر... تا شروین! سرم غوغایی بود.
صدایش که کمی آرام شد. بدون اینکه از خودم دورش کنم. تا کنار رختخوابی که مطمئنا برای او بود بردم. « بشین » گفتم.
او هم بی حرف گوش کرد. نشست.
دهانم خشک بود. انگار ساعتها دویده یا اینکه در کویر مانده بودم. راهی آشپزخانه شدم. کمی آب نوشیدم. به احتمال اینکه او هم از ترس فشارش افتاده باشد؛ که می لرزید. لیوان آب قندی آماده کردم. برگشتم.
او همچنان گریه می کرد ؛ ولی با صدای پایین.
در حالی که روبرویش مینشستم لیوان را به طرفش گرفته گفتم:
« بیا یکم از این بخور »
توجهی نکرد. باز موهای پریشانش دورش ریخته بود. از روی صورتش به پشت سرش هدایت کرده کمی جدی تر گفتم:
« بسه دیگه گریه نکن »
ساکت نشد ولی سعی در کنترل گریه اش داشت. لیوان را به دستش دادم. جدی تر از قبل گفتم:
« بسه هرچی گریه کردی اینو بخور نفست بالا بیاد»
🌱
صبح قسمت فوق العاده ای از روز است؛ ذهن تو هنوز تازه است و بهترین زمان برای برنامه ریزی روزت است.
بیدار شو، فرصت های بی پایان در انتظار تو هستند.
#روزتون_سرشار_از_آرامش_پرتکرار
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
دوست قشنگم
امروزو با لبخند شروع کن
پر از انرژی مثبت و حال خوب
بدون که دنیـا
منتظره از انرژی تو روشن بشه
#آدینه_اتون_سرشار_از_بهترینها
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
کشاورزی ساعت گرانبهایش را در انبار علوفه گم کرد هرچه جستجو کرد آن را نیافت.
از چند کودک کمک خواست کودکان گشتند اما ساعت پیدا نشد.
تا اینکه پسرکی به تنهایی درون انبار رفت و بعد مدتی همراه ساعت از انبار خارج شد.
کشاورز متحیر از او پرسید چگونه موفق شدی؟
کودک گفت: من کار زیادی نکردم فقط آرام نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمتش حرکت کردم و آنرا یافتم!
حل مشکلات؛ نیازمند یک ذهن آرام است!
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۸۲
#سال_سکوت
شیطنتش را نشنیده گرفتم.
تمام دلایلم را که برای نرفتن برای مینا و بقیه، از جمله ٫٫ پیامتو ندیدم٫٫ ، ٫٫ به من چه! میخواستین اونم ببرین٫٫ و اینکه از همه راحت تر ، پیامش را پاک کنم و بگویم ٫٫ پیامی برام نیومده ٫٫ آماده کرده بودم را یاد حرف بیبی که گفت ٫٫ الان دیگه خوب یا بد اون دختر زنته! ناموسته! نمیشه همینجور ولش کنی به امان خدا ٫٫ شست و برد.
نفسم را کلافه بیرون فرستاده؛ پیاده شدم. شیطنت دوباره شروین « زیر شلواری آوردی؟» اش را با اخم جواب دادم.
او هم معطل نکرد در حالی که ماشین را به حرکت در میآورد.باخنده گفت:
« میگم بخشی فردا برات مرخصی رد کنه»
شیطنتش را گرفتم. اخمم بیشتر شد. همانطور که دور میشد دستی برایم تکان داد « خوش بگذره...» پر از شیطنتش به گوشم رسید. حیف که نماند تا جوابش که پوزخندی روی لبم بود را ببیند.
با توجه به سکوت خیابان و فکر به اینکه آن دختر هم خواب است. زنگ نزدم. کلید انداخته وارد حیاط شدم. با دیدن چراغهای روشن حیاط و ساختمان اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد ترسو بودنش بود.
نفسم را پر صدا بیرون فرستادم. وارد خانه شدم. تمام چراغها روشن بود. برای پیدا کردنش سری به اتاقها زدم. کسی نبود. با صدایی شبیه دویدن مشکوک شده به طبقه بالا رفتم.
با درِ بسته روبه رو شدم. این در تقریبا همیشه باز یا نیمه باز بود. آنهم بخاطر تابی که برداشته بود کامل بسته نمیشد. مشکوک شدم. خواستم در را باز کنم. نشد. انگار چیزی مانعش بود.کمی هولش دادم. صدای افتادن آمد. با کمی تلاش از همان فاصله کم ، سرم را داخل بردم با دیدن پشتیهای نیمه واژگون لبخند و پوزخندم یکی شد. در دلم « دختره خنگ » گفتم.
دست دراز کرده پشتیها را کنار زده وارد شدم. مطمئنا انتظار حضور کسی را ، آنهم این وقت شب نداشت. ترسیده بود. برای اینکه بیشتر نترسد « کسی نیست ؟» گفتم.
کمی وسط هال ایستادم. نگاهم به رختخواب بهم ریخته افتاد. به سمت اتاق رفتم. با صدای تلق و تلوق و افتادن چیزی که از بیرون آمد به سمت حیاط پا تند کردم.
اینجا فضای زیادی نداشت. در توالت هم باز بود. میماند انباری و قطعا صدای ریختن وسایل از آنجا بود. آرام نزدیک شدم « کی اینجاست ؟» گفتم.
جوابی نیامد. در کمی تکان خورد.قل خوردن سبد سبزی پلاستیکی کوچک هم حضورش را تایید کرد. سایه اش را از پشت شیشه مشجر درِ انباری دیدم. در حالی که در را باز میکردم. « اینجایی ؟» گفتم.
جوابی نداد. یک پایم را داخل گذاشتم. سر و گردنم را جلو کشیدم با چیزی که دیدم. برای لحظه ای ماتم برد.
🌱
دوباره صبح شد
یک شروع تازه
زمانی برای با هم بودن
مهرورزی را دوره کردن
از زندگی لذت بردن
گل خنده به یکدیگر هدیه دادن
#روزتون_پر_از_خبرهای_قشنگ
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
براي اينکه انسان کمال يابد،
صدسال کم است..
ولی برای بدنامی او
يک روز کافی است
پس، مراقب باشیم . .
اگر انسانها را وزن میکنی
مواظب باش تنها بر اساس
مدرکشان وزن نکنی.
بعضیها با مدرک خالی از درک اند و برخی بی مدرک سرشارند از درک و شعور .
همـهی آدمها وقتی آرام باشند
زشتی هایشان تهنشین میشود
و زلال به نظر میآیند؛ برای اینکه آدمی را بشناسید قبل از مصرف خوب تکاندهید !!
#دڪتر_هلاڪویی
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۸۰
#سال_سکوت
نداشتن لباس مناسب را بهانه کردم. کارساز نشد. شروین از لباسهای خودش برایم جدا کرد. آخر با همان لباسهای خودم ، تیشرت طوسی رنگ و شلوار جین و کفش اسپرت همراهش شدم.
حق با شروین بود تا دنبال یاشار رفتیم و به باغی که عروسی آنجا برگزار میشد رسیدیم ساعت نه شده بود. شروین با دیدن ماشینهای پارک شده از سر خیابان گفت:
« بفرما عارف خان حالا جای سوزن انداختن نیست چجوری جای پارک پیدا کنیم؟»
غرغرش را نشنیده گرفتم. ولی تا وقتی جای پارک پیدا کرد تمام دق دلی هایش را سرم خالی کرد. صدای یاشار را هم درآورد.
رسول و بقیه زودتر رسیده بودند؛ رسول گوشه ای ترین قسمت باغ میزی انتخاب کرده بود تا خیلی جلو دید بقیه مهمانها نباشیم. همه دلیل کارش را میدانستیم. از بس مسخره بازی در می آورد و بقیه را به خنده وا می داشت. گاهی باعث سوءتفاهم دیگران میشد.
نمیخواست مثل عروسی برادر سهیل _ دوستمان_ که مهمان میز کناری شوخیها و شیطنت و خنده مان را به خودش گرفت و چیزی نمانده بود دعوایی برپا شود. خدایی نکرده برای دیگران سوءتفاهمی پیش بیاید؛ با وجود بچه ها و نبود داماد _ در مجلس زنانه بود_ انگار نه انگار عروسی آمده بودم. بیشتر به دورهمی دوستانه شباهت داشت.
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه صدای زنگ پیامکم بلند شد. با دیدن پیام مینا خنده ام کمرنگ شد. اخم جای خنده را گرفت. در دلم « خوشی هم به من نیومده » گفتم.
سعی کردم پیامش را نادیده بگیرم. ولی شدنی نبود. از یکطرف حرفهای بیبی در سرم پررنگ شده بود. از طرفی هم وجدان خودم اجازه نمیداد آرام باشم. تا جایی که بقیه متوجه تغییر حالم شدند. جواب « چیشد ساکت شدی؟» شان را با « چیزی نیست » دادم.
وقتی برای چندمین بار ساعت را نگاه میکردم. شروین با پایش ضربه ای به پایم زد گفت:
« چیه؟ چیزی شده ؟ باز رفتی تو خودت»
نگاهم را از صفحه تلفنم که ساعت یازده و پنج دقیقه را نشان می داد گرفته بدون توجه به سوالش گفتم:
« کی میریم؟»
نگاهش را در صورتم چرخاند. خواست حرفی بزند.
نمیخواستم جلو بقیه حرفی بزنم. کسی جز خودش از زندگی آشفته ام خبر نداشت. با نگاهم فهماندم سکوت کند. باایما و اشاره « چی شده؟» گفت.
برای اینکه حال خوشش را خراب نکنم. مثل خودش بی حرف « هیچی » را با سری بالا انداخته پلک روی هم گذاشتن جوابش را دادم.
کمی بعد شروین آرام کنار گوشم گفت:
« چی شده رفتی تو لک؟ از خونه بود؟ »
حوصله توضیح نداشتم. پیام مینا را نشانش دادم. که نوشته بود. ٫٫ سلام .خوبی؟ شب برو خونه کسی نیست. مامان اینها خونه ما هستند شبم اینجان ٫٫
« با همان صدای پایین« خب؟!» گفت.
دوست نداشتم نظر بقیه را جلب خودمان کنم. پیام دیگر را نشانش دادم. کوتاه نوشته بود٫٫ صبا خونه است ٫٫
دیدم که ابروهایش بالا پرید. صدایش هم رنگ تعجب گرفته با همان تن صدای پایین گفت:
« صبا اون دختره است؟»
🌱
الهی
باطلوع خورشیدِ امروز
خوشیها و زیبایهای زندگیتون
پر رنگتر و با طراوتتر
از همیشه باشه
#روزتون_بی_دلیل_شاد
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
روزی که همه بفهمند
هيچ چيز عيب نيست،
جز قضاوت و مسخره کردن ديگران.
هيچ چيز گناه نيست، جز حق الناس...
هيچ چيز ثواب نيست، جز خدمت به ديگران...
هيچ کس اسطوره نيست، الا در مهرباني و
انسانيت...
هيچ ديني با ارزشتر از انسانيت نيست.....
هيچ چيز جاودانه نمي ماند، جز عشق.......
هيچ چيز ماندگار نيست، جز خوبي و بدي....
هيچ سعادتي بالاتر از آگاهي نيست....
هيچ دشمني خطرناکتر از جهل نيست...
زمين تبديل مي شود به بهشتي سراسر ازعشق
#برگرفته_از_صد_پند
🌱@shaadizendgi🌱
#پارت۷۸
#سال_سکوت
با نبود ملیحه خانم بالا رفتم. « کسی پایین نیست» گفتم.
بیبی نگران رد شدن نوبتش و ماندن بیشترش در شهر شد. ولی من در دلم از رد شدن نوبتش خوشحال بودم. آخر تنها همدم من در این روزها بیبی بود. از طرفی هم با حضورش دست و بال ملیحه خانم برای اذیت و آزار دادن من بسته بود.
در دلم دعا کردم کسی نیاید و نوبتش رد شود. ولی دعایم اجابت نشد. ساعت پنج عصر ، حسین آقا آمد. همراه ملیحه خانم و بیبی رفتند.
شامی که ملیحه خانم گفته بود را آماده کردم. ساعت از هشت گذشته بود. خبری از آنها نشد. خودم را با مجله و تلویزیون سرگرم کردم.
ساعت نزدیک نه بود. تلفن خانه به صدا درآمد. من مثل تمام این مدتی که به آن کار نداشتم. توجهی نکردم. آخر کسی با من کار نداشت.
چندبار دیگر هم تلفن زنگ خورد و من باز هم توجهی نکردم. از آخر آن کسی که پشت خط بود بعد از چند تماس منصرف شد.
از آمدنشان ناامید شدم. سکوت خانه و تنهایی ، ترس به جانم انداخت. نه اینکه از تنهایی بترسم. بارها پیش آمده بود در خانه مان ، بدون هیچ ترس و نگرانی تا دیروقت و برگشتن مامان و بابا تنها بودم. ولی انگار ترسو شده بودم.
نمیدانم بخاطر آپارتمانی بودن خانه مان بود و حضور همسایه ها یا شجاعت خودم. ولی اینجا به لطف ویلایی بودن؛ نبود همسایه در ساختمان و حیاطی که داشت. هراز گاهی هم صدای تکان شاخ و برگ درختان و گربه ای که رد میشد. باعث شده بود بیشتر بترسم.
هر طور که بود با ترسم مقابله کردم تا خوابم برد. ولی با صدایی که از باز و بسته شدن در به گوشم رسید بیدار شدم.
بافکر اینکه ملیحه خانم شان آمده باشند. از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم. نبود ماشین حسین آقا و بسته بودن در حیاط باعث شد از بالای پله ها نگاهی به پایین بیاندازم.
با دیدن مردی که در حال ورود به اتاق بود. تنها پاهایش را می دیدم. ترسم چندبرابر شد. جلو جیغی که بخاطر ترس بود را با گذاشتن دستم جلو دهانم گرفتم. آرام و بیصدا بالا رفتم.
در ورودی را بسته و همان چند پشتی که بود را پشت در گذاشتم. خودم هم گوشه آشپزخانه پناه گرفتم.
امید داشتم هرچه میخواست از همانجا بدست بیاورد و برود. ولی خیال خام بود. صدای دستگیره در آمد. سرک کشیدم. تکانی که پشتیها خورد. نفسم بند آمد. با فکر اینکه اینجایی که هستم جای خوبی برای دیده نشدم نیست. با سرعت و همچنان بیصدا خودم را به حیاط رساندم. داخل انباری کنار قابلمه ها نشستم. صدای سقوط که مطمئن بودم پشتیها بود. به گوشم رسید. هزار ویک خطر از حضور سارق از درگیری و چاقو خوردن گرفته تا تجاوز و مرگ در سرم به گردش درآمد.
🌱
امروز خوبتر باش برای خودت، برای همه برای زمینی که به خوب بودنت نیاز دارد...
#روزتون_به_خیر_و_نیکی
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
یه روزایي هست؛
آدم اینقدر حالش خوبه
ڪه هیچ اتفاقي نمیتونه
حال خوبشو خراب ڪنه!!!
آرزو میکنم
امروز همون روز
برای شما باشه.
آدینه اتون پراز بهترین لحظه ها
🌱@shaadizendgi🌱
🌱
هرگز سه نفر را در زندگی فراموش نکن
کسی که در سختی ها رهایت کرد.
کسی که در سختی ها یاریت کرد.
کسی که در سختی ها گرفتارترت کرد.
#اونشه
🌱@shaadizendgi🌱