2327
همواره در «فراسوی سیاست» میتوان راهی به سوی آگاهی، اندیشهورزی، روشنگری، رهایی، و معنویت یافت!
💠 از روشنفکری انتقادی تا روشنفکری مصلحتاندیش!
🔹تأملی در مواضع بیژن عبدالکریمی
✍️ علیرضا کفایی
بیژن عبدالکریمی بار دیگر اعلام کرده است که «با همه دعوا دارد»؛ با حاکمیت، روشنفکران، روحانیون و مردم. اما پرسش این است که آیا دعوا با همه، الزاماً به معنای استقلال فکری و وفاداری به حقیقت است، یا گاه به پوششی برای گریز از موضعگیری روشن در برابر مناسبات قدرت تبدیل میشود؟
واقعیت آن است که روشنفکر، پیش از آنکه منتقد همه باشد، باید منتقد قدرت باشد؛ زیرا قدرت، بیش از هر نهاد دیگری، توانایی تحمیل اراده، حذف صداهای مخالف و بازتعریف حقیقت را در اختیار دارد. قرار دادن حاکمیت و مردم در یک سطح از مسئولیت، نوعی نسبیگرایی سیاسی است که عملاً وزن ساختارهای قدرت را نادیده میگیرد و بار بحرانها را بر دوش همه تقسیم میکند، بیآنکه سهم اصلی صاحبان قدرت مشخص شود.
عبدالکریمی همچنان از شکست پروژه اسلامیسازی دانشگاه و جامعه سخن میگوید، اما در همان حال، هنگامی که پای نقد مناسبات سیاسی و ساختارهای تصمیمگیری به میان میآید، زبان او به زبان مصلحت و امنیت نزدیک میشود. این تناقضی بنیادین است؛ زیرا نمیتوان از استقلال فرهنگ دفاع کرد، اما استقلال سیاست و نهادهای مدنی را قربانی ملاحظات امنیتی ساخت.
ستایش از رئیسجمهوری که «در برابر رهبری قهر نکرد» و «شکاف را افزایش نداد»، در حقیقت ستایش انقیاد سیاسی به جای مسئولیتپذیری دموکراتیک است. در نظامهای مردمسالار، اختلاف میان نهادهای قدرت و دفاع از اختیارات قانونی، نشانه بلوغ سیاسی است، نه تهدیدی علیه منافع ملی. آنچه خطرناک است، تبدیل وحدت ظاهری به ارزشی مقدس و نفی هرگونه تعارض و نقد در درون ساختار قدرت است.
مشکل اصلی بخشی از روشنفکری امروز ایران آن است که پس از سالها نقد ایدئولوژی، خود به نوعی ایدئولوژی مصلحتگرایانه رسیده است؛ ایدئولوژیای که امنیت را بر آزادی، ثبات را بر عدالت و حفظ ساختار موجود را بر ضرورت اصلاحات بنیادین ترجیح میدهد. در این چارچوب، روشنفکر به جای آنکه زبان جامعه مدنی باشد، به مترجم ضرورتهای قدرت تبدیل میشود.
هانا آرنت هشدار میداد که خطر اصلی نظامهای ایدئولوژیک، نابودی مرز میان حقیقت و مصلحت سیاسی است. هنگامی که حفظ نظام سیاسی به مهمترین ارزش بدل شود، حقیقت قربانی میشود و روشنفکر نیز ناخواسته در بازتولید روایت رسمی سهیم میگردد.
واتسلاو هاول، روشنفکر و مبارز اهل چک، راه دیگری را نشان داد؛ او معتقد بود که وظیفه روشنفکر، «زیستن در حقیقت» است، حتی اگر این حقیقت با منطق قدرت و مصلحت رسمی ناسازگار باشد. روشنفکر واقعی، هزینه حقیقت را میپردازد و حاضر نیست #آزادی و #عدالت را به نام امنیت و انسجام قربانی کند.
بیژن عبدالکریمی بیتردید دغدغه ایران را دارد و عشق به وطن را نمیتوان از او انکار کرد. اما تاریخ معاصر بارها نشان داده است که عشق به ایران، اگر با دفاع از آزادی، عدالت، #حاکمیت_قانون و #کرامت_انسان همراه نباشد، میتواند به توجیه وضع موجود و استمرار همان چرخهای بینجامد که کشور را با بحرانهای متوالی روبهرو ساخته است.
امروز بیش از هر زمان دیگری، ایران به روشنفکرانی نیاز دارد که مستقل از قدرت بیندیشند، در کنار جامعه مدنی بایستند و از حق #نقد_بیهزینه دفاع کنند؛ نه روشنفکرانی که در بزنگاههای تاریخی، به نام امنیت ملی، از طرح پرسشهای بنیادین پرهیز کنند و شکافهای واقعی جامعه را پشت شعار وحدت پنهان سازند.
رسالت روشنفکری، #حفظ_حقیقت است، نه #حفظ_مصلحت_قدرت؛ و این همان نقطهای است که بسیاری از #روشنفکران_مصلحتاندیش معاصر، آگاهانه یا ناآگاهانه، از آن فاصله گرفتهاند.
@kafaealirezaa
#حقیقت #مصلحت_سیاسی #عبدالکریمی #بیژن_عبدالکریمی #روشنفکری_انتقادی #روشنفکری_مصلحتاندیش
@akhalaji
📚 معرفی کتاب
💠 کتاب دیالکتیک روشنگری | ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو
▫️ انتشارات هرمس
✍🏻 حسن نصیری
کتاب دیالکتیک روشنگری اثر ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو از مهمترین آثار مکتب فرانکفورت است. این کتاب پس از جنگ جهانی دوم نوشته شد و مولفان کتاب از بنیانگذاران و نسل اول مکتب انتقادی فرانکفورت هستند. هدف آن پاسخ به این پرسش بود که چرا تمدن مدرن، به جای آزادی و عقلانیت، به سلطه، خشونت و فاشیسم انجامید؟
▫️ نکات اصلی کتاب
روشنگری قرار بود انسان را از جهل، اسطوره و خرافهپرستی رها کند، اما خود به نوعی اسطوره جدید تبدیل شد. عقلی که قرار بود انسان را آزاد کند، به ابزاری برای کنترل و سلطه بدل شد.
▫️ این کتاب به دو نوع عقل بشری معتقد است:
یکی عقل ابزاری و دیگری عقل انتقادی. عقل ابزاری تنها به کارآمدی، سود و کنترل میاندیشد و ارزشهای اخلاقی و انسانی را نادیده میگیرد. تکنولوژی امروز ادامه و توسعه عقل ابزاری بشر است. منشا همه بحرانها و بیتدبیریها و خشونتها و درنهایت سلطه بر طبیعت و سپس انسان است. انسان مدرن برای تسلط بر طبیعت، شیوههای علمی و فنی را گسترش داد؛ اما همین منطق، در نهایت به سلطه انسان بر انسان نیز انجامید. لذا در عصر روشنگری سلطه همچنان در جوامع وجود دارد و از بین نرفته است.
فصل مهم و بعدی کتاب صنعت فرهنگ است. یکی از مشهورترین مفاهیم کتاب، «صنعت فرهنگ» است. رسانهها، سینما، رادیو و سرگرمیهای تجاری، به جای پرورش تفکر انتقادی، مخاطبان را منفعل، همشکل و مطیع به با می آورد. و نوعی بتپرستی و اسطورهسازی را برای بشریت به وجود آورده است. رسانه ها از طریق تبلیغات انسان را به کالاپرستی و سلیبریتی پرستی سوق داده اند و انسان در زندگی اختیاری از خود ندارد و تبلیغات بر تصمیمات او تاثیر میگذارد.
فاشیسم محصول انحراف تمدن مدرن. نویسندگان معتقدند ظهور نظامهای توتالیتر صرفاً یک حادثه تاریخی نبود، بلکه نتیجه نوعی عقلانیت ابزاری و ساختارهای مدرن بود.
نقد سرمایهداری و مدرنیته. کتاب نشان میدهد که سرمایهداری پیشرفته با استفاده از علم، فناوری و رسانه، اشکال جدیدی از سلطه و کنترل اجتماعی ایجاد میکند.
▫️ هدف اصلی کتاب این است که نشان دهد:
پیشرفت علمی و فناوری، اگر با عقل انتقادی، اخلاق و آزادی همراه نباشد، میتواند به ابزار سلطه، استثمار و از بین رفتن استقلال انسان تبدیل شود.
▫️ پیام اصلی کتاب
از دیدگاه هورکهایمر و آدورنو:
پیشرفت فنی، لزوماً پیشرفت انسانی نیست.
رسانهها میتوانند آگاهی را به جای گسترش، محدود کنند.
آزادی بدون تفکر انتقادی پایدار نمیماند.
جامعه مدرن باید همواره عقل، علم و قدرت را به صورت انتقادی بررسی کند تا از تبدیل شدن آنها به ابزار سلطه جلوگیری شود.
این اثر، یکی از بنیانهای اصلی نظریه انتقادی و مطالعات انتقادی رسانه و ارتباطات است و همچنان در تحلیل فرهنگ، تبلیغات، رسانههای جمعی و جامعه مصرفی کاربرد فراوان دارد.
فصل مهم بعدی کتاب تحلیل اودیسه هومر است که در این اسطوره قهرمان داستان همان سرمایهدار امروز است که طی سفر ضمن بیان روشن سیر تاریخ جوامع و گذر از دوران های بردهداری و فئودالیسم و ... قهرمان با قربانی کردن زیر ستان خود به همسر و قدرت میرسد و در این مسیر بسیاری فدای قهرمان میشوند.
کتاب برای کسانی که علاقهمند به منشا شکلگیری افکار و ایدیولوژیها در جوامع بشری هستند و دنبال چیستی و کیستی خود هستند، بسیار مفید و خواندنی است. هر چند از اولین انتشار آن بیش از هشتاد سال میگذرد.
#کتاب #معرفی_کتاب #روشنگری #دیالکتیک_روشنگری #ماکس_هورکهایمر #تئودور_آدورنو
@akhalaji
💠 اگر جنگ بیفایده شده چرا ایران بازدارندگی میخواهد؟
✍🏻 حسین قتیب
پرسش اصلی من این است: اگر در جهان امروز جنگ بیش از همیشه پرهزینه، فرسایشی و از نظر سیاسی بیحاصل شده است، آیا ایران باید همچنان بازدارندگی خود را در سطحی محدود، مبهم و آسیبپذیر نگه دارد، یا باید به سمت بازدارندگی نهایی، یعنی بازدارندگی هستهای، حرکت کند؟در نگاه نخست، ممکن است این پرسش متناقض به نظر برسد. اگر جنگ بیفایده شده، چرا باید درباره سلاح هستهای سخن گفت؟
اما دقیقا همینجا نقطه اصلی بحث است. بیفایده شدن جنگ به معنای پایان جنگ نیست. تاریخ معاصر نشان میدهد که دولتها بارها وارد جنگهایی شدهاند که نه تنها سودی برایشان نداشته، بلکه امنیت، اقتصاد و مشروعیت آنان را نیز تضعیف کرده است. مسئله این نیست که جنگ عقلانی است؛ مسئله این است که رهبران، دولتها و ائتلافهای نظامی همیشه عقلانی عمل نمیکنند. بنابراین، در جهانی که جنگ از نظر راهبردی بیفایده اما از نظر سیاسی همچنان ممکن است، مهمترین مسئله برای کشوری مانند ایران جلوگیری از وقوع جنگ است، نه آمادگی برای آغاز آن.
اینجاست که استدلال استیفن والت اهمیت پیدا میکند. والت در مقاله اخیر خود میگوید جنگ از جهان حذف نشده، اما بیش از گذشته «بیمعنا» یا «بیفایده» شده است. او بحث را از کلاوزویتس آغاز میکند: جنگ باید ادامه سیاست با ابزارهای دیگر باشد. یعنی جنگ فقط زمانی معنا دارد که بتواند هدف سیاسی مشخصی را با هزینهای معقول محقق کند. اما تجربه چند دهه اخیر نشان میدهد که #جنگهای_بزرگ و حتی #جنگهای_نامتقارن، در بسیاری موارد از همین آزمون ساده شکست خوردهاند. قدرت نظامی میتواند ویران کند، اما لزوما نمیتواند نظم سیاسی مطلوب بسازد.
ایالات متحده نمونه روشن این شکست است. آمریکا در ویتنام، افغانستان و عراق از نظر نظامی قدرتی بسیار برتر بود، اما نتوانست اهداف سیاسی خود را تثبیت کند. ارتش آمریکا میتوانست دولتها را سرنگون کند، شهرها را اشغال کند و حکومتهای جدید را روی کار بیاورد، اما نتوانست جوامع را مطابق خواست خود بازسازی کند. روسیه نیز در اوکراین با همین مسئله روبهرو شد. تصور اولیه مسکو احتمالا این بود که جنگی سریع میتواند موازنه سیاسی اوکراین را تغییر دهد، اما نتیجه، جنگی فرسایشی، پرهزینه و نامطمئن بود. اسرائیل نیز با وجود برتری نظامی و اطلاعاتی، بارها نشان داده است که پیروزیهای تاکتیکی، به خودی خود، امنیت راهبردی تولید نمیکنند. بمباران میتواند دشمن را تضعیف کند، اما نمیتواند مسئله سیاسی را از میان بردارد.
از این منظر، والت یک نکته مهم را برجسته میکند: جهان امروز جهانی است که در آن جنگیدن آسان نیست، پیروز شدن دشوارتر شده، و تبدیل پیروزی نظامی به نتیجه سیاسی پایدار دشوارتر از هر زمان دیگر است. #ملیگرایی مدرن، #توان_مقاومت جوامع، #فناوریهای_دفاعی، #پهپادها، #جنگ_نامتقارن، #هزینه_اشغال، #فشار_افکار_عمومی و #وابستگی متقابل اقتصادی، همگی جنگ را به ابزاری ناکارآمد برای تحقق اهداف بزرگ سیاسی تبدیل کردهاند. اما همین وضعیت یک نتیجه دیگر نیز دارد: اگر جنگ برای مهاجم بیفایده شده، کشور هدف باید کاری کند که این بیفایدگی برای دشمن از ابتدا آشکار، قطعی و غیرقابل انکار باشد.
مسئله ایران دقیقا در همین نقطه قرار میگیرد. ایران در محیطی زندگی میکند که در آن تهدید نظامی صرفا یک امکان نظری نیست. حمله نظامی، ترور، عملیات خرابکارانه، تحریم، فشار دیپلماتیک، جنگ سایبری و تهدید به تغییر رفتار یا حتی تغییر رژیم، بخشی از تجربه امنیتی ایران در چند دهه اخیر بودهاند. ایران با دولتهایی روبهروست که یا خود دارای سلاح هستهایاند، یا زیر چتر امنیتی قدرتهای هستهای قرار دارند، یا در عمل از حمایت راهبردی قدرتهای بزرگ برخوردارند. در چنین محیطی، اتکا به حقوق بینالملل، اخلاق جهانی، یا وعدههای دیپلماتیک کافی نیست. نظم بینالملل در برابر دولتهای مختلف به شکل برابر عمل نمیکند؛ برخی کشورها هدف فشار قرار میگیرند، برخی کشورها از مصونیت برخوردارند.
بنابراین، اگر منطق والت را جدی بگیریم، نتیجه آن صرفا صلحطلبی اخلاقی نیست. نتیجه راهبردی آن این است که دولتها باید #توان_بازدارندگی خود را چنان افزایش دهند که جنگ علیه آنان از ابتدا غیرعقلانی به نظر برسد. بازدارندگی هستهای در این معنا ابزار جنگیدن نیست؛ ابزار جنگ نکردن است. ارزش آن در استفاده نیست، بلکه در جلوگیری از استفاده دیگران از نیروی نظامی است. سلاح هستهای برای اشغال سرزمین، اداره جامعه دشمن، یا ساختن نظم سیاسی جدید مناسب نیست. اما برای این کار مناسب است که دشمن را قانع کند هزینه حمله از هر منفعت احتمالی بیشتر خواهد بود.
👆🏻👆🏻👆🏻
💠 دانشجویان دانشگاهی به مثابه کودک ۱۰ ساله!
🔴 سازمان همکاریهای اقتصادی و توسعه OECD شامل ۳۸ کشور عضو میشود. در این کشورها آمار نشان میدهد که «در مجموع ۸٪ کل دانشجویان دانشگاهها و کالجها سواد خواندن و نوشتنی در حد یک کودک ۱۰ ساله یا پایینتر دارند.»
🔹 در این بین آلمان و فرانسه وضع بهتری داشته؛ و فقط ۵٪ دانشجویان آنها سوادی در حد کودک ۱۰ ساله یا کمتر داشتند.
🔹 اما همین آمار در لهستان ۲۱٪، در اسرائیل ۲۰٪، و در آمریکا ۱۴٪ بود.
🔹 آن دوران که «دانشجویان دانشگاهها، برای ژست روشنفکری هم که شده، حتماً چند کتاب فلسفی میخواندند»، گذشته است. الان بدون سواد خواندن و نوشتن کلاس چهار ابتدایی هم میتوان به دانشگاه راه یافته و فارغالتحصیل شد.
🔗https://futurism.com/future-society/college-students-oecd-reading-literacy-10-year-old
@mohem_mat
#دانشگاه #دانشجو #سواد #سواد_خواندن_و_نوشتن
@akhalaji
💠مراسم وداع با رهبری؛ ویترین سیاست داخلیِ دوره جدید
✍️حمید آصفی
در نظامهای سیاسی، مراسم وداع با رهبران تنها آیین بدرقه یک فرد نیست؛ لحظهای است که قدرت، تصویر آینده خود را به نمایش میگذارد. چینش صفوف، ترکیب حاضران و حتی فهرست غایبان، بخشی از زبان سیاسی حکومت است؛ زبانی که گاه بیش از دهها سخنرانی، جهتگیری آینده را آشکار میکند.
غیبت رؤسای جمهور پیشین و برخی چهرههای شناختهشده جمهوری اسلامی را نباید صرفاً یک اتفاق تشریفاتی یا حاصل اختلافات شخصی دانست. اگر این چینش، بازتاب تصمیم هسته مرکزی قدرت در طراحی مراسم بوده باشد، پیام آن بسیار فراتر از حذف چند چهره سیاسی است. این رخداد از «انقباض نمادین قدرت» حکایت میکند؛ فرآیندی که در آن، حتی دایره نیروهای درون نظام نیز دیگر به گستردگی گذشته تعریف نمیشود؛ زیرا قدرت، پیش از آنکه مخالفانش را حذف کند، تعریف خودیها را تغییر میدهد.
در جمهوری اسلامی، تنها شکاف اصلی سیاست داخلی میان حکومت و جامعه مدنی یا میان اصولگرایان و اصلاحطلبان نیست. آنچه این مراسم به نمایش گذاشت، از شکافی عمیقتر خبر میدهد؛ شکاف میان «ساختار رسمی قدرت» و بخشی از همان نیروهایی که زمانی در بالاترین سطوح همین ساختار قرار داشتند. این دیگر حذف یک رقیب سیاسی نیست، بلکه بازتعریف و بازآرایی هندسه قدرت و حافظه سیاسی نظام است؛ تلاشی برای بازنویسی این پرسش که چه کسانی همچنان بخشی از روایت رسمی قدرت محسوب میشوند.
در این چارچوب، مراسم وداع به ویترین حکمرانی آینده تبدیل میشود. هر چهرهای که در قاب اصلی حضور دارد، بخشی از آینده مطلوب قدرت را نمایندگی میکند و هر چهرهای که از آن قاب حذف میشود، نشانهای از آیندهای است که دیگر قرار نیست در معادلات رسمی جایی داشته باشد؛ از همین رو گاهی جای خالی افراد، رساتر از حضور آنان سخن میگوید.
اگر حتی رؤسای جمهور سابق نیز نتوانند در مهمترین آیین نمادین جمهوری اسلامی در جایگاه متناسب با سابقه خود قرار گیرند، پیام این رویداد صرفاً متوجه آنان نیست. این پیام به تمام بدنه مدیریتی نظام ارسال میشود که مشروعیت سیاسی دیگر محصول سابقه، مسئولیت یا کارنامه نیست؛ بلکه تابع میزان انطباق با قرائت مسلط از قدرت است. این همان چیزی است که میتوان آن را «تراکم ایدئولوژیک قدرت» نامید؛ فرآیندی که در آن، دایره مشروعیت پیوسته کوچکتر و معیارهای عضویت در آن سختگیرانهتر میشود.
در چنین وضعیتی، بحث دیگر بر سر آشتی با جامعه مدنی یا گشودن باب گفتوگو با منتقدان نیست. حتی ظرفیت آشتی درونساختاری نیز در حال کاهش است. هنگامی که قدرت از نمایش وحدت با مدیران سابق خود نیز پرهیز میکند، در واقع اعلام میکند که پروژه آینده، بر گسترش مشارکت استوار نیست، بلکه بر خالصسازی نمادین استوار است؛ زیرا هر نظام سیاسی، آینده خود را ابتدا در آیینهایش آشکار میکند و سپس در سیاستهایش.
از این منظر، مراسم وداع صرفاً پایان یک دوره نبود؛ بلکه از نگاه تحلیلی، میتوان آن را نخستین نشانههای آرایش سیاسیِ دوره جدید نیز دانست. بیآنکه حتی یک سطر متن رسمی صادر شود، ترکیب حاضران و غایبان این پیام را منتقل کرد که سیاست داخلی آینده، نه بر توسعه دایره مشارکت، بلکه بر محدودتر شدن دایره مشروعیت استوار خواهد بود؛ و این شاید مهمترین پیامی باشد که آن مراسم، بیآنکه بر زبان آورده شود، به جامعه و ناظران سیاسی منتقل کرد.
#بازآرایی_هندسه_قدرت #آرایش_نیروهای_سیاسی
@akhalaji
💠 مسئولیت اجتماعیِ «واکنش به نقد»
🔹در نقدِ «حق پاسخندادن به نقد»
✍🏻 علی سلطانی
دوست و پژوهشگر ارجمند، فرهاد شفتی، در یادداشت کوتاهی (/channel/farhadshafti/1177) که به مناسبت نشست معرفی کتاب «گفتوگو آیین حقجویی» منتشر کردهاند، از حق «پاسخندادن به نقد» دفاع میکنند. هسته استدلال اصلی ایشان به صورت خلاصه بدین قرارند: ۱) دو رأی اصلی و نقدِ «قابلتأمل» در کنار هم به حقجویی جمعی کمک میکنند. ۲) نقد «مردود» است، اما جریان گفتوگوی جمعی در فضای مجازی برقرار است و نیازی به پاسخ نیست. ۳) گاهی گفتوگوی بیش از حد و پاسخ به نقد به آزردهدلی میانجامد که مطلوب فرد نیست.
دراین یادداشت کوتاه میخواهم نقدی! براین تقریر بنویسم ونشان دهم که تببین دوست گرامی به ساحت اجتماعیِ معرفت کمتر نظر دارد. بنیان تحلیل ایشان بر نگاه اولشخصِ صاحبنظر است. یعنی گرچه به ابعاد جمعی هم نظر کرده و برخی استدلالها در دفاع از غیرضروریبودنِ پاسخ به نقد را برآن استوار کرده (استدلال اول و دوم)، اما همهٔ آنها از منظر اولشخص خودِ فرد است و ابعاد را بیشتر در خود میکاود. درحالی که بستر بحث فرافردی است و میباید ازمنظری ثالث هم ماجرا را ببینیم. به نظر من از این زاویه پاسخ به نقد ضرورت بیشتری مییابد. استدلالهایم به تفکیک بدین شرحاند:
۱) تاریخ علم و معرفت حاکی از تغییر پارادایمهاست. پیش ازگذر به پارادایمجدید، مابا انباشت ایدهها ونقدها بر پارادایم قبلی مواجهیم، تا زمانی که بالاخره مقاومت پارادایم قبلی بشکند و رد شود. همان نکتهٔ باریکبینانهای که توماس کوهن در ساختار انقلابهای علمی به ما یادآور شد. پس بسیار پیش میآید که در تاریخ معرفت، مابا انباشت نقدها مواجهیم. این نکته ما را متوجه دو واقعیت میکند: اولاً اینکه علم و معرفت فرآیندی جمعی است و نه فردی. در ثانی اینکه اولْ مسئولِ گرداندن چرخ علم با توجهکردن به نقدهای انباشته، خود صاحب فکر و فرضیه است. تاریخ به ما نشان داده، فرضیههایی که اول از همه خود صاحبفکر با ملاحظهٔ نقدها، شجاعانه دست به تجدیدنظر در آن زده، زودتر و بهتر پخته شدهاند و هزینههای نظری و عملیِ بهمراتب کمتری را رقم زدهاند. از این جهت بیاعتنایی به نقدها، بهویژه زمانی که مواجه با انباشت نقدها هستیم، هم نامسئولانه است و هم ضدعلمی.
۲) اخلاقِ باور منظری فردی است. اما به نظر من، ساحت اجتماعی هم دارد. وقتی ایدهای همچون نکتهٔ اول، در سطح انباشت نقدها قرار دارد، اخلاقِ باورِ، جمعی و ایده در سطح همگانی سبکسنگین میشود. وقتی صاحب اصلیِ فکر به این وضعیت بیاعتناست و بهویژه آنکه ایدهٔ خود را به صورت مکرر به نحوی بیان میکند که گویی نقدی وارد نشده، به اخلاق باور جمعی و نشر آن آسیب میرساند. خاصه هنگامی که صاحبنظر در جایگاه معلم یا اندیشمند صاحبنفوذی در سطح اجتماع است و ایدههای او طرفدارانی پیدا کرده و خصلتهایی را ترویج میدهد. این جدای از آن است که جامعه خود به ایدههای متقابل نظر کند. (استدلال اول و دوم جناب شفتی)
۳) تمرکز استدلال جناب شفتی بر «پاسخ» صریح به نقدهاست. به همین دلیل مثلاً در استدلال سوم به کدورت دلِ ناشی از جدال پیدرپی اشاره میکند. در حالی که پاسخ شکلهای گوناگون دارد که میتواند غیرمستقیم و ضمنی باشد. از این جهت من به جای پاسخ از «واکنش به نقد» سخن میگویم. صاحب فکر میتواند نقدهای وارد را از «آنِ خود» کند و در نظریهٔ خود هضم. به نحوی که بدون پاسخ مستقیم، به مخاطبان نشان دهد که ایدهٔ او توانا در پاسخ به نقدهاست. یا نه، ناتوان است و او مسئولانه و عالمانه تقریری نو از آن عرضه میکند که خللهای پیشین را ندارد؛ بیآنکه به صراحت به خاستگاه تغییر که نقدها بودند، اشاره کند. به گمانم صفای باطن این اعتنا و توجه علمی کم از صفای باطنِ سکوت در برابر نقدها و بیان مکرر ایدههای قبلی بدون توجه به نقصها نباشد. در اولی فروتنی موج میزند و در دومی تکبر.
💠چرا شرکتهای هوش مصنوعی به استخدام فیلسوفها روی آوردهاند؟
🔷گزارش اکونومیست
🔹بر خلاف انتظار برنامه نویسان، شرکتهای بزرگ هوش مصنوعی بهدنبال جذب فیلسوفها هستند؛ کسانی که درباره اخلاق، تصمیمگیری و رفتار مدلهای هوش مصنوعی تصمیم بگیرند.
🔹تا یک دهه پیش، دانشجویان علوم انسانی و فلسفه معمولاً با این توصیه روبهرو میشدند که برای افزایش شانس استخدام، برنامهنویسی یاد بگیرند. اما حالا شرایط تا حدی تغییر کرده است. با گسترش هوش مصنوعی، برخی برنامهنویسان نگران جایگزین شدن خود با فناوری هستند، در حالی که فارغالتحصیلان فلسفه بیش از گذشته مورد توجه شرکتهای فناوری قرار گرفتهاند.
بر اساس آمار منتشرشده از سوی بانک مرکزی فدرال رزرو نیویورک، نرخ بیکاری فارغالتحصیلان فلسفه در آمریکا در سال ۲۰۲۴ حدود ۵.۱ درصد بوده است؛ رقمی که از نرخ بیکاری ۷ درصدی فارغالتحصیلان علوم کامپیوتر کمتر است.
بخشی از این روند به افزایش تقاضای شرکتهای فعال در حوزه هوش مصنوعی برای جذب فیلسوفها بازمیگردد. «لوچیانو فلوریدی» (Luciano Floridi)، استاد فلسفه دانشگاه ییل، میگوید بسیاری از دانشجویان فلسفه حتی پیش از فارغالتحصیلی پیشنهاد شغلی دریافت میکنند و برخی دانشگاهها با موج خروج استادان فلسفه به سمت شرکتهای فناوری مواجه شدهاند.
▪️چرا شرکتهای هوش مصنوعی به فیلسوفها نیاز دارند؟
یکی از دلایل اصلی این موضوع، پیچیدهتر شدن تصمیمگیریهای هوش مصنوعی است. بسیاری از چالشهایی که توسعهدهندگان مدلهای هوش مصنوعی با آن مواجه هستند، ماهیتی فلسفی دارند. برای مثال، «روش سقراطی» که از آموزههای «افلاطون» (Plato) و «سقراط» (Socrates) سرچشمه میگیرد، بر پرسشگری مداوم، کشف تناقضها و رسیدن به درک عمیقتر از حقیقت تأکید دارد.
برخی متخصصان معتقدند آموزش مدلهای هوش مصنوعی بر اساس این روش میتواند آنها را از تمایل به تأیید بیچونوچرای نظرات کاربران دور کند و به سمت تحلیل منطقیتر سوق دهد.
«یورگ نولر» (Jörg Noller)، پژوهشگر حوزه فلسفه و هوش مصنوعی در دانشگاه مونیخ، معتقد است یکی از مشکلات فعلی هوش مصنوعی اعتمادبهنفس بیش از حد مدلهاست. به گفته او، مفهوم «نادانی سقراطی» که بر آگاهی از محدودیتهای دانستههای فرد تأکید دارد، میتواند به کاهش این مشکل کمک کند.
▪️نقش فلسفه در کاهش خطاهای هوش مصنوعی
شرکتهای فعال در حوزه هوش مصنوعی میگویند استفاده از رویکردهای فلسفی به کاهش خطاها و «توهم» یا Hallucination در مدلها کمک کرده است. «آیسون گابریل» (Iason Gabriel)، فیلسوف ارشد «گوگل دیپمایند» (Google DeepMind)، معتقد است آموزشهای برگرفته از فلسفه نقش مهمی در بهبود فرایندهای استدلالی مدلهای زبانی ایفا کردهاند. علاوه بر این، فلسفه میتواند بر نحوه نگاه مدلها به جهان نیز اثر بگذارد. برای نمونه، اگر یک دستیار حقوقی هوش مصنوعی بر اساس دیدگاههای «جان لاک» (John Locke) آموزش ببیند، احتمالاً در پاسخهای خود بیشتر بر حقوق مالکیت فردی تأکید خواهد کرد.
شرکت «آیبیام» (IBM) حتی در برخی مدلهای خود امکان تنظیم خروجیها براساس رویکردهای فلسفی مختلف را برای مشتریان سازمانی فراهم کرده است تا کسبوکارها بتوانند ارزشها و اصول مورد نظر خود را در رفتار مدل اعمال کنند.
▪️فلسفه و امنیت هوش مصنوعی
یکی دیگر از حوزههایی که حضور فیلسوفها در آن اهمیت پیدا کرده، ایمنی و کنترل رفتار هوش مصنوعی است. پژوهشگران در سالهای اخیر رفتارهایی مانند تلاش برای دور زدن نظارت انسانی یا حتی باجخواهی از کاربران را در برخی مدلهای آزمایشی مشاهده کردهاند. برای کاهش چنین خطراتی، شرکتها به سراغ مفهومی به نام «قانون اساسی هوش مصنوعی» یا AI Constitutionalism رفتهاند.
در این روش، مدلها بر پایه مجموعهای از اصول اخلاقی و حقوقی آموزش داده میشوند. شرکت «آنتروپیک» (Anthropic) از جمله پیشگامان این رویکرد است. قانون اساسی مدل Claude این شرکت از منابعی مانند آثار «ایمانوئل کانت» (Immanuel Kant)، اعلامیه جهانی حقوق بشر و حتی شرایط استفاده اپل الهام گرفته است. برخی کارکنان آنتروپیک به شوخی این سند ۷۸ صفحهای را «سند روح کلود» نامیدهاند.
▪️کدام اخلاق برای هوش مصنوعی مناسبتر است؟
بحث اصلی در میان فیلسوفان و توسعهدهندگان هوش مصنوعی این است که چه اصول اخلاقی باید بر رفتار مدلها حاکم باشد. یکی از رویکردهای مهم، #وظیفهگرایی یا Deontology است که از فلسفه کانت الهام گرفته و بر رعایت اصولی مانند #صداقت، #عدم_فریب و #احترام به انسانها تأکید دارد؛ حتی اگر نتیجه نهایی همیشه بهترین پیامد را ایجاد نکند. بسیاری از ویژگیهایی که کاربران در Claude مشاهده میکنند، مانند صداقت بیشتر و پایبندی به #اصول_اخلاقی، حاصل همین رویکرد است.
https://st360.ir/40247
#اخلاق #فلسفه #هوش_مصنوعی
@akhalaji
🌍هفت کشور و بیدادِ زندانبان
✍🏻عاطفه طیه
این روزها در حال خواندن «هفت کشور» هستم؛ اثری که فخری هروی در روزگار پادشاهی شاه اسماعیل اول صفوی (قرن دهم هجری) به رشتهٔ تحریر درآورده است. کتاب حاوی مضامینی حکمی و اخلاقیست که بر گُردهٔ داستان سوار شده است. جوانی به نام «ابن تراب» به همراهی مردی خردمند به هفت کشور سفر میکند. در هر منزل، با پادشاه آن دیار مینشیند و همسخن میشود. «هفت کشور» به رسم و عادت بعضی داستانهای تعلیمی در ادب فارسی، به روش حکایتدرحکایت نوشته شده است. در تاروپود و درزولای این داستان تمثیلی، بهرههای بسیار از متون دینی، قصص تفسیری و سرگذشت پیامبران گرفته شده است. نویسنده در این اثر، از شاهنامهٔ فردوسی و اسکندرنامه گرفته تا بوستان سعدی، جوامعالحکایات، تاریخ طبری، اخوانالصفا، قصصالانبیاء و... شعر و نکته نقل کرده است. کتاب نثری ساده دارد و با روایتی جذاب، خواننده را به دورجای جهان میبرد.
این اثر به کوشش استاد ایرج افشار و جناب آقای مهران افشاری، و به همّت بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار منتشر شده است. «هفت کشور» پیش از این به سال ۱۳۸۶ توسط نشر چشمه منتشر شده بود. چاپ تازه کاملتر و جامعتر است؛ چرا که هر دو نسخهای که در چاپ پیشین استفاده شده بودند در آغاز و انجام دچار افتادگی بودند. در چاپ جدید، هم نویسنده شناسایی شده است و هم نسخهای مضبوط و کامل، اساس کار قرار گرفته است.
کتاب، هم قصههای عبرتآموز و خواندنی دارد، هم اشعار خوب. در بخشی از داستان، مردی به نام «طالب» در سفر خود به جایی رسید که آنجا را از غایت فتنه و آشوب تنگنای حیرت میگفتند. طالب در آن وادی به دست راهزنی به نام «خذلان» اسیر میشود؛ اموالش به سرقت میرود و به دست زندانبانی دنی به نام «وسوسه» سپرده میشود. زندانبان با زندانیاش ــ که چون گنجشکی زخمی در مشتش اسیر است ــ هر دم به حالتی رفتار میکند و او را به بازی میگیرد؛ گاه وعدهٔ نجات میدهد و گاه قصد جانش میکند؛ گاه شفیق و برادر است و گاه دژخیم و دشمنخو!
غمش گاهی برادروار میخورد
گهی سوی هلاکش دست میبرد
گهی میساختش از وعدهای شاد
گهی اخبار نومیدیش میداد
از حالات زندانی و زندانبان که بهغایت آشنا بود، به حیرت افتادم؛ چرا که دریافتم هیچیک از انواع پلیدی و دنائت در این کهنهخاکدان، نوپدید نیست.
مشخصات کتاب:
هفت کشور، فخری هروی، به کوشش ایرج افشار و مهران افشاری، تهران، انتشارات دکتر محمود افشار، ص ۸۰.
#فرهیختگان #کتاب #معرفی_کتاب #هفت_کشور
@akhalaji
💠 فوتبال به مثابه استعاره اجتماعی!
✍🏻 امین بزرگیان
در سنت جامعهشناسی و انسانشناسی، معمولاً پرسش اصلی این نیست که آیا مردم «درست» یا «غلط» یک معنا را به یک پدیده نسبت میدهند. پرسش این است که چرا چنین معنایی اصلاً ممکن و مؤثر شده است؟
مثلاً اگر عدهای پیروزی یک تیم را به فتح یک تنگه یا شکست یک امپراتوری ربط میدهند، جامعهشناس در وهله اول نمیپرسد آیا این قیاس معقول است یا نه. او میپرسد: چرا این استعاره برای این افراد قابل فهم است؟ چه حافظه تاریخیای پشت آن قرار دارد؟ چرا فوتبال توانسته حامل چنین بار معناییای شود؟ چرا همین معانی در شطرنج، شنا یا دوومیدانی به وجود نمیآید؟ چرا برخی مسابقات ملی به صحنه بروز احساسات ملی تبدیل میشوند و برخی نه؟
این دقیقاً همان تفاوت میان داوری هنجاری و پرسش تفسیری است.
اگر بخواهیم با زبان وبر بگوییم، جامعهشناسی در درجه اول نمیپرسد «آیا مردم باید چنین معنایی بسازند؟» بلکه میپرسد:
«این معنا چگونه ساخته میشود و چه کارکردی در زندگی اجتماعی پیدا میکند؟» به همین دلیل ساعتها پس از دیدن واکنشها در سراسر جهان به بازی با بلژیک، گزارشی میتوان داد از این که چگونه مردم در یک رویداد ورزشی، تجربههای تاریخی، احساس تعلق، حافظه جمعی و روایتهای ملی و بینالمللی را بازمیشناسند. میتوان در باره معنایی که این مسابقه در تجربه جمعی پیدا میکند حرف زد. موضوع این متن کیفیت فنی بازی یا درستی و نادرستی معناها نیست؛ موضوع این است که چگونه یک رویداد ورزشی میتواند به ظرفی برای فشرده شدن حافظههای تاریخی و احساسات جمعی تبدیل شود.
بنابراین مخالف جامعهشناسی همچنان درباره درست یا غلط بودن این تشبیهها بحث میکند، در حالی که پرسش چیز دیگری است. برای جامعهشناسی، مسئله این نیست که آیا دروازه فوتبال واقعاً تنگه هرمز است یا نه؟ درست است که افرادی با معنابخشی به فوتبال، در حال سواستفاده از آن هستند، مثلا نشان میدهند که بچههای میناب به بیرانوند کمک کردهاند؛ گویی حتما باخت ایران به انگلیس هم کار مخالفان کشتهشده حکومت است؛ اینها به وضوح حتى احمقانه است؛ مسأله ما اما در اینجا این سطح بحث نیست. مسئله این است که چرا و چگونه یک مسابقه فوتبال میتواند برای گروهی از مردم حامل چنین معناهایی شود. موضوع تحلیل، خود این فرایند معناسازی است، نه تأیید یا رد محتوای آن.
اگر بخواهیم مقداری بیشتر درباره این نسبت سخن بگوییم، مسأله برمیگردد به موضوع Condensation symbol یا «نماد متراكم / استعاره اجتماعی» در یک سنت مشخص مطالعات جامعهشناسی تاریخی.
برخی نمادها ، واژهها یا رویدادها میتوانند مجموعهای از احساسات، خاطرات، آرزوها و ترسهای جمعی را در خود «متراکم» کنند. یا حتی یک رویداد خاص میتواند معانی بسیار بیشتری از معنای ظاهری خود حمل کند. مردم در مواجهه با این نمادها صرفا به یک شیء یا رویداد واکنش نشان نمیدهند، بلکه به شبکهای از معانی و عواطف تاریخی واکنش نشان میدهند.
فوتبال در اینجا موضوع اصلی نیست؛ فوتبال به یک نماد متراکم تبدیل میشود که مجموعهای از حافظههای تاریخی و احساسات جمعی را در خود فشرده میکند.
کلیفورد گیرتز در تحلیل مسابقه خروس جنگی بالی نمیگوید خروس جنگی «واقعا» سیاست یا تاریخ است. میگوید جامعه خودش را در آن نمایش میدهد. مسابقه به نوعی «داستانی است که جامعه درباره خودش تعریف میکند». در این خوانش مسابقه ورزشی میتواند به نمایندهای از تجربههای وسیعتر اجتماعی تبدیل شود.
وقتی میبینیم که یک بازی به چیزهایی بیرون از خودش توسط جامعه ارجاع پیدا میکند و به تعبیری «استعاره» میشود، فارغ از داوری ارزشی به ما میگوید که ما با نوعی نماد متراکم روبروییم که در حال نمایندگی چیزی فراسوی خود است.
از دورکیم تا موس تا بندیکت اندرسون و ادلمن این ایده وجود دارد که برخی اشیاء، آیینها یا رویدادها فراتر از خودشان عمل میکنند و حامل معنایی جمعی میشوند.
@AminBozorgiyan
#فوتبال #ورزش #معنای_جمعی #نماد_متراكم #استعاره_اجتماعی
@akhalaji
💠 سهگانه آمریکایی «آزادی، خاک و ولع توسعهطلبی»
✍🏻 سهند ایرانمهر
گرگ گرندین، مورخ دانشگاه ییل، در سالگرد ۲۵۰اُمین سالگرد استقلال آمریکا، نوشتهای با عنوان «آزادی آمریکایی بر شالودۀ فتوحات بیفرجام»، روایتی نو از شناسنامه تاریخی این سرزمین به دست میدهد؛ امتداد همان اندیشهای که پیشتر در کتاب برنده جایزه پولیتزرش، «پایان اسطوره»، بر قلم رانده بود.
سخن او بر سر این است که آزادی در ضمیر تاریخ آمریکا، هرگز صِرفِ یک «حق مدنی و فردی» نبوده، بلکه از همان نخست، پروژهای آمیخته با پیشروی و توسعهطلبی مدام بوده است.
به تعبیری روشنتر، آزادی در این جغرافیا با مفهوم «توسعه مرزها» گره خورده بود. معماران نخستین ایالات متحده، تجسم آزادی را نه در چارچوب تنگ حقوق شهروندی، که در وسعت خاک، فتح منابع نو و سیطره بر حوزههای نفوذ تازه میدیدند. در این هندسه سیاسی، هرگاه گرهی در کار ملک میافتاد ــ از تنگی زمین و فقر تودهها تا غوغای سیاست و شکافهای اجتماعی ــ کلید حل معما را نه در درون، که در بیرون مرزها و در بلعیدن قلمروهای تازه میجستند.
بر این اساس، #توسعهطلبی_مرزی و #حوزه_نفوذ در آغاز، و بعدها سیطرۀ نظامی و اقتصادی بر جهان، به یک کهنالگو بدل شد؛ قاعدهای که میگفت: «بزرگتر شدن، درمان هر دردی است.» شگفتا که حتی وقتی خود این #توسعهطلبی #بحرانآفرین میشد، باز هم برای علاجش، دارویی جز پیشروی بیشتر تجویز نمیکردند.
جان کلام گرندین این است که این چرخدنده تا زمانی میچرخید که بخت یار بود و زمین فراخ در پیش؛ روزگاری به سمت غرب قاره، دگر روز به ورای مرزها و سرانجام در پهنه جهان. اما روزی که دیوار واقعیت سر برآورد و امکان این فتوحات بیانتها محدود شد، تَرَکهای این سازه نیز دهان گشود. آنجا بود که سیاست داخلی آمریکا فرونشست و به غرقابِ جنگهای هویتی، هراس از مرزها و دغدغههای کور امنیت داخلی بدل شد.
گرندین نتیجه میگیرد که برای فهم راز و رمز تاریخ آمریکا، باید سهگانه «آزادی، خاک و ولع توسعهطلبی» را با هم دید. منهای این پیوند، نه سرشت آزادی در این سنت فکری سازگار میافتد و نه رفتارهای دور و نزدیک این غول سیاسی و نظامی، معنایی منطقی به خود میگیرد.
http://i.fahares.com/axnegar/9723f4408f5ed282eec0f51b39d58932AgACAgQAAxkBCPrL4mpJlddD_CEVrJAUZYlaGVWPQGTTAAIbDWsbVuZQUoMHjoPvjlHnAQADAgADeQADPAQ.jpg
@sahandiranmehr
#راز_آمریکا #آزادی #گسترش_خاک #ولع_توسعهطلبی
@akhalaji
💠 نقد یک تعمیم شتابزده!
✍🏻 سهند ایرانمهر
آقای مهدی تدینی که ماحصل آنچه از ترجمهها در نقد فاشیسم و تبیین لیبرالیسم انجام دادهاند، طی ماههای گذشته صرف دفاع تلویحی از پادشاهی و جنگ شده بود کانال تلگرامی دارند به اسم « گاراژ» که با نثری کاملا عامیانه و در جهتی به نظر من کاملا متضاد با محتوای غنی کتابهایی که ترجمه کردهاند برای مخاطبان بستههای خبری و تحلیلی تهیه میکنند. ایشان به مناسبت ۲۵۰ اُمین سالگرد استقلال آمریکا مطلبی نوشتهاند که ناگزیر به بررسی بخش به بخش آن میپردازم:
در آغاز به نقل از ریگان رییسجمهور اسبق آمریکا نوشتهاند:
«ما مردم» هستیم که به دولت میگوییم چه کاری میتواند انجام دهد؛ دولت نیست که به ما بگوید چه کنیم.
تقریباً همهٔ قانونهای اساسی جهان اسنادیست که در آنها دولتها به مردم میگویند چه امتیازها یا حقوقی دارند. اما قانون اساسی ما سندیست که در آن ما مردم به دولت میگوییم چه اختیاراتی دارد و چه کارهایی مجاز است انجام دهد. ما مردم آزادیم.
نخستین اشکال به متن این است که ایشان توجه نکرده است که نقل قول ریگان از منظر تحلیل حقوقی نیست و یک حرف کاملا رتوریک سیاسی است. قانون اساسی آمریکا را نمیشود به سندی تقلیل داد که در آن «مردم به دولت اختیار میدهند»زیرا در همین قانون اساسی است که دولت فدرال ایجاد شده و مواردی چون حق وضع مالیات، تشکیل ارتش دائمی، تنظیم تجارت، ایجاد نظام قضایی و اعمال اقتدار مرکزی مشخص شده است؛ این اختیارات اتفاقا در زمان تصویب قانون اساسی با مخالفت شدید بسیاری از ایالات مواجه شد ضمن اینکه بخش مهمی از حقوق بنیادین آمریکاییها نه در متن اولیه قانون اساسی، بلکه در اصلاحیههای بعدی و مهمتر از همه در رویه قضایی دیوان عالی طی دو قرن شکل گرفته است. بنابراین فروکاستن سنت حقوق اساسی آمریکا به «دولت هیچ نمیتواند مگر آنچه مردم گفتهاند» تصویری سادهشده از واقعیتی بسیار پیچیده برای مخاطب عام است.
اگرچه توصیه میکنم برای درک منصفانه این نقد حتما متن ایشان را بخوانید اما به شکل خلاصه ایشان در ادامه با بیان پیشرفتهای شگرف آمریکا میپرسد: «آمریکا چه داشت که دیگران نداشتند» و پاسخ میدهد: «سرمایۀ اصلی آمریکا کاپیتالیسم بود؛ یعنی الگوی اقتصاد آزاد. پیروزی آمریکا، پیروزی کاپیتالیسم آمریکایی بود».
خوانش تدینی از چگونگی تشکیل و برآمدن آمریکا آن هم در فضای مجازی کاملا احساسی و قطبی ایرانی چیزی مطابق ذائقه ساده باور مخاطب و بسیار دمدستی است. وی این تصور را القا میکند که آمریکا تقریباً تنها با اتکا به لیبرالیسم و کاپیتالیسم به قدرت رسید، در حالی که تقریباً هیچ تاریخنگار برجستهای چنین تبیین تکعاملی را نمیپذیرد. رشد آمریکا محصول همزمان مجموعهای از عوامل بود از وفور بیسابقه زمینهای حاصلخیز، منابع طبیعی عظیم، فاصله جغرافیایی از جنگهای اروپا گرفته تا مهاجرت میلیونها نیروی کار ماهر، بازار داخلی بسیار بزرگ، دسترسی همزمان به دو اقیانوس، گسترش راهآهن، انقلاب صنعتی، نظام بانکی رو به توسعه، آموزش عمومی، دانشگاههای پژوهشمحور، و البته نقش دولت در توسعه زیرساختها. حذف همه این عوامل و نسبت دادن کل موفقیت آمریکا به «کاپیتالیسم» عوامگرایی محض است.
نویسنده سپس اروپا را در برابر آمریکا قرار میدهد و مدعی میشود که اروپاییان، صرفنظر از گرایش سیاسی، همگی دشمن لیبرالیسم و کاپیتالیسم بودند. این گزاره با تاریخ اندیشه و سیاست اروپا سازگار نیست. زادگاه لیبرالیسم کلاسیک خود اروپا بود. جان لاک، آدام اسمیت، جام استوارت میل همگی از اروپا برخواستند، انقلاب صنعتی هم در بریتانیا شکل گرفت، نه آمریکا و حتی امروز نیز بسیاری از اقتصادهای آزاد و رقابتی جهان در اروپا قرار دارند. بنابراین ادعای اینکه «اروپا با هر تفکری ضد کاپیتالیسم بود» نه تنها اغراقآمیز، بلکه آشکارا خلاف شواهد تاریخی است.
تناقض مهم دیگر ایشان آنجاست که از یک سو دولت کوچک را راز موفقیت آمریکا معرفی میکند، اما به مخاطب نمیگوید که اتفاقا سویه پررنگتر دیگر تاریخ واقعی توسعه آمریکا مملو از مداخله گسترده دولت است. دولت فدرال از قرن نوزدهم با اعطای میلیونها هکتار زمین به شرکتهای راهآهن، حمایت تعرفهای از صنایع نوپا، ایجاد بانک مرکزی، سرمایهگذاری در آموزش عالی، پروژههای عظیم عمرانی و بعدها برنامههایی مانند «نیو دیل» و سرمایهگذاریهای نظامی و فناورانه، نقشی تعیینکننده در شکلگیری اقتصاد آمریکا داشت. اینترنت، سامانه موقعیتیاب جهانی (GPS)، صنایع هوافضا و بسیاری از فناوریهای کلیدی محصول سرمایهگذاری عمومی بودند. بنابراین تاریخ آمریکا تاریخ «غیبت دولت» نیست بلکه تاریخ تعامل بازار و دولت است.
ایشان در ادامه میان کاپیتالیسم و آزادی رابطهای ضروری برقرار میکند، در حالی که چنین ضرورتی وجود ندارد.
ادامه در متن بعدی👇🏼
💠 کاپیتالیسم؛ راز امریکا!
«ما مردم» هستیم که به دولت میگوییم چه کاری میتواند انجام دهد؛ دولت نیست که به ما بگوید چه کنیم.
تقریباً همهٔ قانونهای اساسی جهان اسنادیست که در آنها دولتها به مردم میگویند چه امتیازها یا حقوقی دارند. اما قانون اساسی ما سندیست که در آن ما مردم به دولت میگوییم چه اختیاراتی دارد و چه کارهایی مجاز است انجام دهد.
ما مردم آزادیم.
🔹ریگان
👇🏻👇🏻👇🏻🔹
💠 برتری دادن ایدئولوژی بر حقیقت یا واقعیت!
✍🏻 یدالله کریمیپور
هنگامی که هر نظامی فکری به یک امر «مقدس» یا «ضرورت تاریخی» تبدیل شود، پیروانش دچار این توهم میشوند که برای رسیدن به اهداف والای نظام، میتوان حقایق را کتمان، تقلیل و توجیه کرد. قدرت قلم و اعتبار این نویسندگان باعث میشد که این دروغها و توجیهات، تودههای گسترده ای از مردم و فرهیختگان را نیز به گمراهی بکشاند. این دام را می توان: برتری دادن ایدئولوژی بر حقیقت یا واقعیت نامید.
در این یادداشت به معرفی کژاندیشی مشهورترین متفکرین جهانی معاصر حامی چپ جهانی تمرکز شده است:
۱- اریک هابسبام؛ جزو تاثیرگذارترین مورخان سده بیستم است. کتابهای ۱۴ گانه اش در باره تاریخ جهان شاهکارهای تاریخنگاری معاثر محسوب می شوند. او تا هنگام مرگ مارکسیست ماند. وقتی در سن کهولت و پس از فروپاشی شوروی، در ۱۹۹۴ مجری تلویزیونی از او پرسید، اگر در دوران شوروی، ایجاد جامعه ای سوسیالیستی، نیازمند قربانی شدن ۲۰ میلیون تن بود، آیا شما از آن پشتیبانی می کردید؟ هابز بی لکنت زبان پاسه داد: آری!
۲- سیمون دوبووار؛ فیلسوف فمینیست برجسته جهان. همسنگر، همفکر و شریک زندگی ژان-پل سارتر، پس از سفر به چین در ۱۹۵۵، کتابی بس قطور به نام راه دراز با ادبیاتی رمانتیکی از چین نوشت و بسیاری از گزارش های مربوط به سرکوب های سیاسی چین و اعدام مخالفان توسط حزب کمونیست چین را به عنوان پروپاگاندای غربی رد کرد. این در حالی بود که تنها چند سال بعد، هولناک ترین قحطی تاریخ در پی جهش بزرگ و انقلاب فرهنگی مائو رخداد. قحطی که حتی امروز کمونیست های دو آتشه ان را متقن می دانند.
۳- لویی آراگون؛ شاعر و نویسنده فرانسوی مشهور جهان، تا سال های سال، طرفدار پروپاقرص استالینیسم باقی ماند. او حتی غزلیات بلندبالا و پر آوازه ای در ستایش گپ او که بعدها KGB نامیده شد غزلها سرود. گولاگ ها و اردوگاه های کار اجباری سیبری استالین را به عنوان روشی برای بازپروی کارگران ستایش کرد.
۴- برتولت برشت؛ که در قله جهانی نمایش نامه نویسی جهان ایستاده و خالق آثاری چونان عصر گالیله، ننه دلاور و ... می باشد، هنرش را بی دریغ در خدمت آرمان های چپ قرار داد. او در دوران پاکسازی بزرگ استالین که موجب اعدام صدها کمونیست شد، آن را برای حفظ نظام اتحاد شوروی لازم دانست. وقتی در ۱۹۵۳ کارگران آلمان شرقی علیه کمونیست ها قیام کردند، و قیامشان با تانک های شوروی سرکوب شد و مردم تارومار شدند، برشت که همزمان در آنجا حضور داشت، طی نامه ای به رهبر حزب و سپس با دلنشینترین اشعار، وفاداریش را به نظام و رهبران، اعلام کرد. ولی در عین حال اواخر عمر، در اشعارش، انتقاداتی دوپهلو و کنایه امیز هم مطرح کرد.
۵- والتر دورانتی؛ خبرنگار با نفوذ و نویسنده زبانزد و برنده پولیتزر، برترین نمونه انکارگیری جنایت های چپ ها و کمونیست ها بود. با این که سالهای متمادی به عنوان خبرنگار ارشد در شوروی زیست و همه جا رفت، در دهه ۳۰ و ۴۰، خود شاهد پیامدهای هولناک سیاست های اشتراک سازی و قحطی با میلیون ها کشته بود. ولی در قبال این خشونت های استالین در نیویورک تایمز نوشت: "برای پختن املت، باید چند عدد تخم مرغ را شکست". این گزاره، به نماد بیرحمی روشنفکران رادیکال در قبال قربانیان ایدئولوژی های مذهبی و چپ شده است.
۶- ژان-پل سارتر؛ شوروی دوست، باورمند بود روشنفکر باید طرف مظلوم (که از نظر او طبقه کارگر بود) را بگیرد. همین نگاه او را به سمت توجیه یا سکوت در برابر جنایات استالین سوق داد. جمله معروف منسوب به فضای فکری آن زمان فرانسه که سارتر نیز به آن پایبند بود، این بود: «نباید بیلانکور را ناامید کرد» (بیلانکور اشاره به کارخانه بزرگ رنو داشت که پایگاه کارگران کمونیست بود). منطق سارتر این بود که افشای ابعاد وحشتناک گولاگها و جنایات شوروی، روحیه کارگران فرانسوی را در مبارزه با سرمایهداری تضعیف میکند. سارتر پس از سفر ۱۹۵۴ به شوروی در گفتگویی اعلام کرد که در شوروی آزادی کامل برای نقد وجود دارد؛ ادعایی که بعدها به عنوان یکی از بزرگترین لکههای تاریک کارنامه فکری او شناخته شد. البته برای دقت تاریخی باید افزود که سارتر پس از سرکوب قیام مجارستان توسط تانکهای شوروی در ۱۹۵۶، رسماً راه خود را از حزب کمونیست فرانسه و شوروی جدا کرد؛ ولی چه فایده آسیب فکری پیشین پابرجا ماند و کارش را به خوبی انجام داد.
👇🏻👇🏻👇🏻
💠 مسدودسازی نکنید!
🔹 از مدیریّت هویّت گروهی خود دست بکشید!
✍🏻 مهراب صادقنیا
در حالی که تشییع جنازه و آئینهای مرگ آن هم مرگهای استعلایی رهبران جامعه میتواند زمینهساز انسجام اجتماعی و فراموشی کدورتهای فردی و گروهی و بر هم زدن مرزبندیها بشود، برخیها همین فرصت را هم با "بلاک کردن" دیگران سوزانده و از آن برای "دیگریسازی" و "ارائه و مدیریّت هویّت خود" استفاده میکنند.
به قول اروین گافمن، با بلاک کردن دیگران مانع ورود آنها به صحنهی نمایشی میشوند که گمان میبرند ویژهی آنهاست و از ورود پیامهایی که با هویّتشان ناسازگار است جلوگیری میکنند.
در آئین تشییع رهبر فرزانه انقلاب جماعت انبوه سوگواران با گذر از مرزهای برساختی سیاسی موجود، خود را به مصلای تهران رساندهاند تا همهی اختلافها و چند قطبیها را در این سوگ غرق کرده و یکدستی خود را به نمایش بگذارند.
در همین حال، برخیها از سرِ کجاندیشی و خودخواهی در این آیین همگیر به دنبال مدیریّت و مراقبت از "گروه خود" هستند.
انتخاب آیاتی از قرآن که به هنگام ادای احترام گروهها و شخصیّتهای داخلی و بیرونی تلاوت میشد نمونهی روشنی از این مدیریّت "مسدودکننده" است. گویی از نگاه این جماعت هر چیزی باید به مرزگذاری اجتماعی بیانجامد. خواه عید غدیر باشد یا عزاداری عاشورا؛ جنگ باشد و یا صلح. شهادت رهبر و حالا بدرقه و تشییع با شکوه آن میتواند نمایش اقتدار، انسجام، پایداری، و تابآوری یک ملّت باشد.
کسانی که آن را به «مرزگذاری اجتماعی» در خدمت برای مدیریت تعاملات خود و یا محافظت از حریم شخصی و اعمال عاملیت خود در فضای عمومی تبدیل میکنند و صحنه را برای ورود غیر خودشان میبندند دقیقا همان کاری را میکنند که نباید انجام دهند. احساس داغدیدگی مردم و غم مشترکی که همه خویش را در آن سهیم میدانند میتواند به بازسازی روابط آسیب دیدهی افراد و گروههای سیاسی و اجتماعی کمک کند.
اجازه بدهید در این سوگ همهی کسانی که دوست دارند دیده شوند. صحنه را به گونهای مدیریت نکنید که به مرزبندیها و مسدودسازیها کمک کند.
#فرهیختگان #خودی #غیرخودی # مسدودسازی #سیاست_مسدودسازی #غیریتسازی #سیاست_غیریتسازی
@akhalaji
💠 مرگ ویکتور یالوم به مثابه یک نظریه
🔹 آیا این رخداد، پارادوکس حلنشدنی رواندرمانی اگزیستانسیال است؟
✍🏻 سینا جهاندیده
پس از اعلام خبر خودکشی ویکتور یالوم، فرزند اروین یالوم، موجی از واکنشها شکل گرفت. بسیاری دانش، تجربه، آثار، رویکرد و حتی توانایی پدری اروین یالوم را به پرسش کشیدند. عدهای نیز پا را فراتر گذاشتند و این رخداد را دلیلی بر شکست رواندرمانی اگزیستانسیال دانستند؛ گویی این مرگ، نه فقط یک زندگی، بلکه یک دستگاه فکری را نیز فرو ریخته است. اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا اروین یالوم با پارادوکسی روبهرو شده که اندیشهاش قادر به پاسخ دادن به آن نیست؟ یا اینکه این پرسش، بیش از آنکه دربارهی یالوم باشد، دربارهی تصوری است که ما از دانش و نظریه ساختهایم؟
شاید پیش از هر پاسخی، باید خودِ پرسش را به پرسش بگیریم. چرا ما انتظار داریم که یک نظریه، زندگی را از تراژدی نجات دهد؟ چرا گمان میکنیم اگر #رواندرمانی یا #فلسفه حقیقتی را دربارهی انسان کشف کرده باشند، باید بتوانند انسان را از #رنج، #بیمعنایی، 3نومیدی یا حتی #خودکشی مصون کنند؟ این انتظار از کجا آمده است؟
به گمان من، مرگ ویکتور یالوم بیش از آنکه #بحران_رواندرمانی اگزیستانسیال باشد، بحران تصور ما از دانش است.
جهان مدرن، آرامآرام #دانایی را با #رستگاری یکی گرفته است. زمانی انسان از #دین انتظار #نجات داشت؛ امروز همان انتظار را از علم، روانشناسی، فلسفه، فناوری و رواندرمانی دارد. منجی تغییر کرده است، اما ساختار انتظار تغییری نکرده است. ما هنوز به دنبال نیرویی هستیم که بتواند انسان را از تراژدی معاف کند. از همین رو، وقتی تراژدی به زندگی یک پزشک، فیلسوف یا رواندرمانگر راه پیدا میکند، نخستین واکنش ما این است که بگوییم: «پس دانش او چه ارزشی داشت؟» اما آیا هیچ شاخهای از معرفت، چنین وعدهای داده است؟ آیا پزشکی وعده داده است که هیچ پزشکی به بیماری مبتلا نخواهد شد؟ آیا فلسفه وعده داده است که هیچ فیلسوفی دچار نومیدی نخواهد شد؟ آیا رواندرمانی وعده داده است که هیچ رواندرمانگری یا هیچ عضو خانواده او هرگز با رنجی ویرانگر روبهرو نخواهد شد؟ پاسخ منفی است.
اشتباه ما آن است که از اندیشه، چیزی را مطالبه میکنیم که هرگز در قلمرو آن نبوده است. اندیشه، زندگی را تضمین نمیکند؛ آن را فهمپذیرتر میکند. دانش، مرگ را لغو نمیکند؛ آن را به مسئلهای برای تأمل تبدیل میکند. رواندرمانی، رنج را از جهان حذف نمیکند؛ بلکه میکوشد انسان را در مواجهه با آن تنها نگذارد. در اینجا، معنای عمیق اندیشهی اگزیستانسیال آشکار میشود. این سنت فکری هرگز وعدهی رهایی از مرگ، #تنهایی، #اضطراب یا بیمعنایی را نداده است. برعکس، از آغاز بر این حقیقت تأکید کرده است که اینها ساختارهای گریزناپذیر هستی انساناند. اگر اروین یالوم تمام عمر دربارهی مرگ و اضطراب نوشته است، نه برای آنکه مدعی نابودی آنها باشد، بلکه برای آنکه نشان دهد زندگی اصیل از دلِ رویارویی با این واقعیتها میگذرد، نه از انکار آنها.
از این منظر، مرگ ویکتور یالوم نه ابطال اندیشه یالوم است و نه اثبات آن. این رخداد، نظریه دیگری را آشکار میکند؛ نظریهای دربارهی محدودیت همهی نظریهها. زندگی، همواره از مفاهیم ما بزرگتر است. هیچ دستگاه فکری، هر اندازه منسجم، نمیتواند تمام پیچیدگیهای وجود انسان را در خود جای دهد. انسان نه یک مسئلهی فنی است که بتوان آن را حل کرد و نه ماشینی است که با شناخت سازوکارش، دیگر هرگز از کار نیفتد. او موجودی است که در مرز میان #آزادی و #جبر، #امید و نومیدی، #عشق و #فقدان، #معنا و #پوچی زندگی میکند. اگر این رخداد چیزی را فرو میریزد، رواندرمانی اگزیستانسیال نیست؛ بلکه اسطورهای است که مدرنیته درباره دانش ساخته است؛ اسطورهای که میگوید هرچه آگاهی بیشتر شود، تراژدی کمتر خواهد شد. شاید حقیقت درست برعکس باشد. #آگاهی، #تراژدی را از میان نمیبرد؛ فقط اجازه نمیدهد انسان با چشمانی بسته در دل آن زندگی کند.
به همین دلیل، مرگ ویکتور یالوم را میتوان به مثابه یک نظریه خواند؛ نه نظریهای علیه یالوم، بلکه نظریهای علیه این توهم که دانش میتواند جایگزین زندگی شود. این رخداد به ما یادآوری میکند که هیچ دانشی انسان را از آسیبپذیری وجودی معاف نمیکند. آنچه #دانش به ما میبخشد، مصونیت نیست؛ #فروتنی است. شاید فروتنی، آخرین و عمیقترین دانشی باشد که انسان در برابر #هستی_تراژیک میتواند به دست آورد.
#فرهیختگان #ویکتور_یالوم #اروین_یالوم #تراژدی_زندگی
@akhalaji
💠 تشییع میلیونی و ترامپ!
✍🏻 محسن برهانی | حقوقدان
یکی از مشکلات کشورهای غربی بهخصوص آمریکاییها درخصوص تحلیل مسائل ایران، تحلیلگران ایرانی و غیرایرانیای هستند که دادهها و تحلیلهای غلط به خوردشان میدهند و برخی اوقات این تحلیلها از پژوهشکدههای خاص خارج و در به اشتباه انداختن، عمد وجود دارد. دقیقاً لغزش در تصمیمگیری همینجاست؛ دادههای غلط یک سیستم پیچیده و ابرکامپیوتر را هم به اشتباه محاسباتی میکشاند و یک رییس جمهور خودشیفته را به وادی توهّم یک پیروزی دیگر میاندازد. اما به نظر میرسد جمعیت حاضر در تشییع به اضافه آنانی که نیامدند درسهایی برای ترامپ خواهد داشت:
جمعیت حاضر در تشییع رهبری شهید نه تنها مخالف تجاوز به ایرانند بلکه اکثر قریب به اتفاقشان طرفدار سفت و سخت نظام هم هستند.
جدای از این جمعیت میلیونی، جمعیت میلیونی دیگری وجود دارد از افراد که به علت مخالفت با نظام سیاسی در امثال این مراسم شرکت نمیکنند اما باید توجه داشت که بخش عظیمی از این دسته دوم که در مراسمات حکومتی شرکت نمیکنند نیز با تجاوز خارجی مخالفند و پای کار ایران هستند. نقطه مشترک این دو گروه «عدم مداخله خارجی» است.
حال بخش سومی از جامعه میماند که طرفدار تجاوز خارجی است و طبیعتاً با جمهوری اسلامی به هیچ عنوان موافقتی ندارد.
قطعاً وزن این سه گروه در تحلیل واقعیت خارجی بسیار تأثیرگذار است و قطعاً حاصل جمع گروه اول و دوم، از گروه سوم به مراتب بیشتر است. به احتمال زیاد برای ترامپ تصور دیگری از ایرانیان و نسبتشان با ایران و نظام سیاسی ایجاد کرده بودند و احتمالاً بعد از دیدن این جمعیتها به این نکته میرسد که بازی خورده است و ملعبه دست تحلیلگرانی غیرامین شده است: خدا کند زودتر بفهمد و به حماقت فشار و تجاوز و جنایت پایان دهد.
منبع : جماران
@mohem_mat
#پیام_ملت_ایران
@akhalaji
👇🏻👇🏻👇🏻
از این رو، حرکت ایران به سمت #بازدارندگی_هستهای را میتوان نه به عنوان نشانه جنگطلبی، بلکه به عنوان پاسخی واقعگرایانه به جهانی فهمید که خود والت توصیف میکند: جهانی که در آن جنگها اغلب شکست میخورند، اما همچنان آغاز میشوند؛ جهانی که در آن قدرتهای بزرگ از خطاهای گذشته درس نمیگیرند؛ جهانی که در آن کشور ضعیفتر، اگر فاقد #بازدارندگی_معتبر باشد، ممکن است هدف آزمون نظامی، فشار دائمی یا تهدید به حمله قرار گیرد. در چنین جهانی، اخلاقیترین سیاست برای یک کشور آسیبپذیر شاید نه خلع سلاح یکجانبه، بلکه ساختن بازدارندگیای باشد که اساسا مانع جنگ شود.
البته این بحث ساده و بیهزینه نیست. بازدارندگی هستهای میتواند هزینههای سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک سنگینی داشته باشد. میتواند فشار خارجی را افزایش دهد، رقابت منطقهای را تشدید کند و بحرانهای تازهای بسازد. اما پرسش اصلی این است: هزینه نداشتن #بازدارندگی_نهایی چیست؟ اگر نبود چنین بازدارندگیای ایران را همواره در معرض حمله، تهدید، تحریم حداکثری و باجگیری راهبردی قرار دهد، آنگاه باید میان دو نوع هزینه مقایسه کرد: هزینه حرکت به سوی بازدارندگی، و هزینه باقی ماندن در وضعیت آسیبپذیری دائمی.
از این منظر، بحث درباره بازدارندگی هستهای ایران بحثی درباره علاقه به جنگ نیست؛ بحثی درباره ناممکن کردن جنگ است. اگر جنگ در جهان امروز بیفایده شده، باید کاری کرد که این بیفایدگی پیش از آغاز جنگ برای دشمن روشن باشد، نه پس از ویرانی و فرسایش. والت به ما یادآوری میکند که جنگهای تهاجمی اغلب کمتر از آنچه طراحانشان تصور میکنند نتیجه میدهند. اما تجربه تاریخی همچنین نشان میدهد که بسیاری از مهاجمان فقط پس از پرداخت هزینههای سنگین به این حقیقت پی میبرند. بازدارندگی هستهای قرار است این فهم را به پیش از جنگ منتقل کند.
بنابراین، پاسخ من این است: در جهانی که جنگ هنوز رخ میدهد اما کمتر از همیشه نتیجه سیاسی پایدار تولید میکند، ایران برای حفظ امنیت خود باید به بازدارندگی معتبر، سخت و نهایی بیندیشد. اگر هدف جلوگیری از جنگ است، باید هزینه جنگ علیه ایران از ابتدا چنان بالا باشد که هیچ دولت یا ائتلافی آن را گزینهای عملی تصور نکند. در این معنا، بازدارندگی هستهای نه نفی منطق والت، بلکه نتیجه رادیکال همان منطق است: چون جنگ بیفایده است، باید آن را ناممکن کرد.
#جنگ_بیفایده #جنگ_بیمعنا #پایان_جنگ #بازدارندگی_معتبر #بازدارندگی_سخت #بازدارندگی_نهایی
@akhalaji
💠 مغالطه آگاهانه و بدتر از جهل!
✍🏻 دکتر محمد منصورنژاد
اینکه لازم است اهالی اندیشه رفتار مردم را رصد کنند و بعد اظهار نظر کنند، سخن بدی نیست، اما از این کلمه حق، نباید اراده باطل کرد و نتایج غلط زیر را گرفت:
۱. در عصر ارتباطات لازمه اظهار نظر در سوژه، حضور در صحنه نیست. در این صورت مثلا کارشناسان ایرانی غیر حاضر در مسابقات، (و سایر کارشناسان کشورهای دیگر) حق ندارند درباره جام جهانی فوتبال (و صدها مسایل گوناگون جهانی و منطقه ای و....) اظهار نظر کنند!
۲. علم، با مشاهده آغاز نمی گردد، بلکه پیش فرض صحیح و روش معتبر می خواهد. وگرنه از حضور مردم در تشیبع جنازه، مثل این دوست، به غلط رفراندوم می فهمند!
۳. اگر جناب بیژن عبدالکریمی سیاست نخوانده و «به غمزه مساله آموز صد مدرس شد»، دست که آن فلسفه و منطقش را خوب می خواند تا مغالطه نکند.
اولین مغالطه، خلط بین رفراندوم با تشییع جنازه سیاسی است.
مغالطه دیگر، نیت خوانی و نتیجه گرفتن که همه افراد ان مناسک، در تایید سیاست های رژیم امدند، حال انکه کم نبودند افرادی که با حضورشان خواستند نفی دخالت بیگانه در امری داخلی کنند.
مغالطه بعدی از مقدمات ناسالم، نتیجه غلط اندر غلط گرفتند. زیرا برابر افراطی ترین امار، جمعیت شرکت کننده در به قول عبدالکریمی رفراندوم، نیمی از جمعیت ایران نبودند، پس نتیجه رفراندوم، زیر ۵۰ درصد است و از ان نتیجه دلخواه عبدالکریمی در نمی اید. (اگر نگویم عکس مدعای ایشان نتیجه می شود. اگر فضا باز بود، دیگران هم مثل سال ۸۸، می توانستند در خیابان ها رفراندوم! کنند، نتیجه دقیقتر می شد)
پس، برابر این مغالطات، با کپی برداری می گویم:
بیژن که علوم فلسفه میخواند
از فلسفه فا و لام و سین میداند
اگر هم او آگاهانه مغالطه می کند، که نتیجه بدتر از جهل می شود!
۴.اما از این حضور مردمی چه تحلیل فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، امنیتی و... می توان داشت را می توان جداگانه و منصفانه در بابش سخن کرد. این حضور هم قوت و فرصت ساز است و هم در ابعادی تهدیدآفرین.🌿
#مغالطه #جهل #مغالطه_آگاهانه #بدتر_از_جهل
@akhalaji
💠اسطوره بیطرفی!
✍🏻علی میرموسوی
پندارها نقشی انکارناپذیر و حذف ناشدنی در برداشت ما از جهان و فهم حقیقت دارند. اسطورهها دستپرورده همین واقعیتاند و «الگوهای پنداشتی هستند که فهم و برداشت ما از جهان و حقایق را شکل میدهند». اسطوره بیطرفی یکی از آنهاست که به معنای ناسوگیری و نگاه غیر جانبدارانه به واقعیتها برای فهم بهتر و درست تر آنها است. در این جا مسئله اعتبار و روایی آن نیست، بلکه مسئله امکان آن و کمکی است که میتواند به فهم حقایق بکند. بنابراین پرسش این است که آیا بیطرفی امکانپذیر است و میتواند به فهم ما از حقیقت کمک کند؟
اسطوره بیطرفی قلمرویی گسترده دارد؛ از پژوهش علمی گرفته تا قضاوت و داوری. در هر دو عرصه نگاه جانبدارانه خطا را به دنبال دارد. اگر پژوهشگر تنها به اثبات و تقویت فرضیه یا ادعای خود بیندیشد و سوگیریهای خود را در مشاهدات و استدلالهایش دخالت دهد، نتیجه پژوهش او قابل اعتماد نیست. همچنان که اگر قاضی در دادگاه به جای نگاه بیطرفانه به شواهد و مدارک، سوگیرانه در پی اثبات اتهام و جرم باشد، قضاوت او قابل اعتماد نیست. بنابراین بیطرفی نقشی موثر در هر دو مقام گردآوری و داوری و عرصهها علمی و هنجاری دارد.
اما تا کجا میتوان بیطرف بود و آیا بیطرفی ناب امکانپذیر است؟ در فضای علم باورانه قرن بیستم، پاسخ این پرسش مثبت بود. پوزیتیویسم علمی با ترسیم مرزی قاطع میان مشاهده گر و موضوع مشاهده، پرهیز از هرگونه سوگیری در مشاهده را ممکن میدانست و بر آن تاکید داشت. اما علوم اجتماعی به روشنی این اصل را نقض میکرد، زیرا جدایی سوژه و ابژه در آنها ناممکن بود. همچنین پیشی گرفتن نظریه بر مشاهده، امکان مشاهده ناب را رد کرد. در نتیجه اسطوره بیطرفی در این عرصه با چالش روبرو شد. این چالش امکان آن در دیگر عرصههای دانش تجربی را نیز زیر سوال برد و مورد نقد قرار داد. این نقد تاثیر آگاهانه و ناخودآگاه سوگیریها بر مشاهده را آشکار و زمینه گذار به پسا پوزیتیویسم را فراهم کرد. بنابراین در جامعه علمی امروز محدودیتها و چالشها اسطوره بیطرفی چندان پوشیده نیست.
با این حال دغدغه فهم درست و غیر سوگیرانه دست بردار نیست. حال که بیطرفی چندان ممکن نیست، برای دستیابی به این هدف چه می توان کرد و چه کاری از ما ساخته است؟ پاسخ این است که دست ما چندان هم بسته نیست. نخستین کار پذیرش این است که «بیطرفی نقابی است که جانبداری بر چهره میزند تا از معرض دید پنهان بماند ... باید جانبداری خود را پذیرفت و با تلاش برای درک واقعیت شما و معنایی که برای من دارد، با آن مبارزه کرد. من باید از جستجوی قطعیت دست بردارم و به پیچیدگی واقعیتهای مشترک و متضاد ما، و نیز به عدم امکان تراژیک غلبه همزمان همه آنها، اذعان کنم..» (مارتا مینو، عدالت به بار نشسته) به بیان دیگر باید تلاش برای نزدیک شدن به حقیقت را با تلاش برای نزدیک شدن به حقیقت دیگران جایگزین کرد.
این تلاش ما را به شناسایی تفاوتها و کوشش برای پرورش آنها راهنمایی میکند. زمانی میتوانیم به فهم حقیقت نزدیک شویم و از سوگیری فاصله بگیریم، که محدودیتهای دیدگاه خود را بپذیریم. با تلاش برای فهم دیدگاههای متضاد میتوان از این محدودیتها فراتر رفت. شناسایی تفاوتها شرط لازم برای این تلاش است و بدون آن نمیتوان در این وادی گام نهاد. در واقع، زمانی میتوانیم در مسیر حقیقت گام برداریم، که به دنبال اعمال قدرت برای پرورش تفاوتها باشیم، نه برای تحمیل کردن و کنترل کردن آنها. حال که از جانبداری گریزی نیست و نمیتوانیم بی طرف بمانیم، بگذاریم دیگران با طرح دیدگاه و برداشت خود از حقیقت، ما را در فهم و نزدیک شدن به آن یاری کنند.
شناسایی و پرورش تفاوتها زمینه را برای گفتگوی انتقادی در گام بعدی فراهم میکند. این گفتگو به طور مستقیم یا غیر مستقیم در فرایند تفکری که هدف آن فهم و داوری دربارهی دیدگاه دیگران است، شکل میگیرد. آرنت در گذشته و آینده به خوبی بیان کرده است که «فرایند تفکری که هنگام قضاوت درباره هر چیزی فعال میشود، برخلاف فرآیند تفکر در استدلال محض، گفتگوی میان من و خودم نیست، بلکه، حتی اگر من در شکل دادن به ذهنم کاملاً تنها باشم، همواره و در درجه نخست خود را در گفتگویی پیشبینیشده با دیگرانی مییابم که میدانم سرانجام باید با آنها به توافق برسم.» در صورتی که پیش شرط های گفتگو فراهم باشد میتوان به نتیجه بخش بودن آن امیدوار بود.
فهم و داوری درست نیازمند پرهیز از سوگیری و جانبداری است. #اسطوره_بیطرفی با نگاهی خوشبینانه آن را در دسترس میداند، اما در عمل این گونه نیست. با این حال نمیتوان ناامید بود، بلکه با پذیرش ناگزیر بودن سوگیری، شناسایی و پرورش تفاوتها و سرانجام توجه به دیدگاههای دیگر و #گفتگوی_انتقادی میتوان آن را محدود کرد و از آسیبهای آن کاست.
@alimirmoosavi
#بیطرفی
@akhalaji
۴) «واکنش به نقد» به موضوع هم وابسته است. برخی موضوعات شخصیتر و تخصصیترند و برخی موضوعات، جمعیتر و عامیانهتر. بیاعتنایی به نقدها یا سکوت در برابر آنها در شاخهٔ علمیای محض یا موضوعی انتزاعی، پذیرفتنیتر است تا موضوعی جمعی و عمومی و حادّ. گاهی ایده در موضوعی حساسیتبرانگیز، چنان است که نتایج اجتماعی مهمی را در اذهان و اعیان! سبب میشود. و همزمان هم نقدها، وارد و در خور تأمل است. در چنین موقعیتی که شامل بسیاری از منازعههای فکری بهویژه در فضای اجتماعیِ ایران است، صاحبفکر از همه بیشتر مسئول است که چه در رد و چه در قبول به نقدها واکنش نشان دهد. بیاعتنایی او خاصه وقتی که نقدها وارد است، غیرمسئولانه است و میتواند به خسارتهای فردی و بحرانهای اجتماعیِ بسیار منجر شود. او در این وضعیت شبیه خودروسازی است که به جهت نقص فنی در تولیدی خاص، باید اطلاعیه بزند و خودروها را برای اصلاح فرابخواند.
#فرهیختگان #نقد #مسئولیت_اجتماعیِ #واکنش_به_نقد #حق_پاسخندادن_به_نقد
@akhalaji
💠 شورش هیبیا
▫️در روز ۵ سپتامبر ۱۹۰۵ و پس از یک ماه مذاکره بین ژاپن و روسیه پیمان پورتسموث امضا شد و رسماً *جنگ روسیه و ژاپن* با پیروزی ژاپن پایان یافت.
دقیقا در همان روز عده زیادی از مردم توکیو در اعتراض به این پیمان به پارک هیبیا رفته و با پلیس درگیر شدند. نتیجه این شورش سهروزه دهها کشته و صدها زخمی و آتش زدن بسیاری از ساختمانهای دولتی از جمله ایستگاه های پلیس بود.
▫️اما هدف از شورش چه بود؟
مردم ژاپن میگفتند که *ارتش و نیروی دریایی ما در جنگ با روسیه بارها و بارها روسیه را در زمین و دریا شکست داد، اما حال که نوبت بهره برداری دستگاه دیپلماسی ما از پیروزیهای میدان شد؛ دولت به صورت منفعلانهای با روسها مذاکره کرد. دولت ژاپن باید از روسیه میلیونها میلیون غرامت میگرفت اما در عوض قسمتهای عمدهای از ساخالین که فتح شده بود به روسیه بازگردانده شد و تنها دست آورد ملموس دولت ژاپن تثبیت حضور ژاپن در کره و به رسمیت شناختن علائق این کشور در منچوری بود.*
▫️نکته ای که مردم عادی از آن آگاهی نداشتند، این بود که جنگ با روسیه اقتصاد ژاپن را تا آستانه *ورشکستگی* کشانده بود. خزانه دولت عملا خالی بود و ژاپن به ناچار برای تأمین مالی جنگ از بریتانیا و آمریکا وام گرفته بود. بدتر این که در طول یک ماه مذاکره، ارتش روسیه در حال تقویت خود در سیبری بود و قوای تازه نفسی را با راه آهن به منطقه می فرستاد.
دست آخر دیپلماتهای روس ، که از وضعیت وخیم اقتصاد ژاپن آگاه بودند، تهدید به ترک میز مذاکره کردند چرا که می دانستند ژاپن دیگر قادر به ادامه یک جنگ گسترده در آینده نزدیک نخواهد بود.
در برابر تهدید روسها، هئیت ژاپنی ناچار شد تا دست از ادعاهای خود بکشد و پیمانی را بپذیرد که از دید مردم ژاپن دست کمی از *تسلیم در برابر دشمن شکست* خورده نداشت.
▫️مردم ژاپن به این دلیل به خیابانها ریختند که *تنها با اخبار پیروزیهای ارتش ژاپن بمباران خبری شده بودند* و نسبت به دیگر ابعاد جنگ با روسیه به صورت عمدی در بیخبری مطلق به سرمی بردند.
▫️120 سال بعد اتفاق مشابهی در یک گوشۀ دیگر از دنیا روی داد و مردم یک کشور *به ظاهر پیروز در جنگ* را رودروی مقامات سیاسی آن کشور قرار داد. سؤالاتی که مردم کشور مزبور از خودشان نپرسیدند این بود:
▫️اگر ما واقعا پیروز درگیری نظامی بودیم چرا اصلا تن به پذیرش آتشبس دادیم؟
اگر واقعا ما شرایط خود را به دشمن شکست خورده تحمیل کردیم این همه پیغام و پسغام برای چه بود؟
و اگر ما واقعا پیروز میدان بودیم چرا هنوز غرامتی نگرفته ایم؟
و امیدی هم به گرفتن آن نیست؟
چرا انتقام شهدا را نمیگیریم؟ حداقل با کشتن یک وزیر در اسرائیل
چرا از کشتیها عوارض نمیگیریم؟
چرا برای تدفین پیکر رهبر کشور باید ۴ ماه صبر کنیم؟
و البته صدها سؤال دیگر ...
▫️همانطور که گفتهاند وقایع تاریخی تکرار میشوند با این تفاوت که بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی.
#شورش_هیبیا #ورشکستگی_اقتصادی
@akhalaji
💠 آزمندی در سیاست!
✍🏻 علی میرموسوی
بر شاهنامهپژوهان پوشیده نیست که دوگانه «خرد» و «آز» و تقابل میان آن دو، جایگاهی بنیادین در فلسفه اخلاق و بینش سیاسی فردوسی دارد. او هر گاه سخن از خرد و اهمیت آن به میان میآورد، نیمنگاهی به نقطه و قطب مقابل آن «آز» دارد و خطر گرفتار شدن خرد در چنگ آن را گوشزد میکند. تقابل این دو چنان است که تمامی نیکیها و بدیهایِ زندگی بشر را میتوان به آنها بازگرداند.
«خرد» نیروی «شناسنده نیک و بد» و راهنمای آدمی به سوی خوبی است؛ نیرویی که والاترین جایگاه را در زندگی انسان دارد و مایه #بهروزی و #رستگاری اوست. در برابر، «آز» #بیشجویی، #فزونخواهی و #بلندپروازی است که فروغ خرد را خاموش می کند و مایه #لغزش و #نگونبختی انسان است. فرد #آزمند در هیچ کاری و چیزی اندازه نمیشناسد. در نگاه فردوسی، هیچ دشمنی برای خرد خطرناکتر از آز نیست:
گنه کارتر چیز، مردم بود،
که از کین و آزش خرد گم بود
مکن آز را بر خرد پادشاه
که دانا نخواند تو را پارسا
د۷ص۶۰۴
این دیدگاه ریشه در #اندیشه_ایرانی دارد. به گفته زنده یاد مسکوب در اسطورههای ایرانی «آز» دیوی است سیریناپذیر که همه چیز و سرانجام خود را می درد و فرو میخورد:
بپرسید خود گوهر آز چیست؟
کش از بهر بیشی بیاید گریست!
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند پتیاره و دیرساز
یکی را ز کمی شده خشک لب
یکی از فزونی است بیخواب شب
هنگامی که انوشیروان از بوزرجمهر از ده دیوی میپرسد که خرد را گریان میکنند و به زانو در میآورند، او نخستین و بدترین آن ها را «آز» میداند:
بدو گفت ازین شوم ده با گزند
کدام ست آهرمن زورمند؟
چنین داد پاسخ به کسری که آز
ستمکاره دیوی بود دیرساز
د۷،ص۲۹۰
اگر آز را تنها یک خصلت اخلاقی بدانیم، از مهمترین وجه آن غافل شدهایم. فردوسی آز را مهمترین #آفت_فرمانروایی نیز میداند. جمشید پادشاه بنیان گذار که زندگی وحشیانه را سامان متمدنانه داد، در سایه «آز» فره ایزدیاش را از دست داد. سرنگونی جمشید در اوستا از دروغ و شوریدن بر آیین جهان است، ولی در شاهنامه از غرور و آز. بیدادگری ضحاک و افراسیاب نیز ریشه در آزمندی آنان داشت:
دل شاه ترکان چنان کم شنود
همیشه به رنج از پی آز بود
آزمندی در سیاست به #آرمانخواهی، #توهم_آگاهی و برآورد نادرست از فرصتها و تهدیدها باز میگردد. منابع قدرت و موقعیت ژئوپولیتیکی هر کشور دامنه انتخاب های آن را محدود میکند. جاهطلبی، فزونخواهی و چشم دوختن صرف به آرمانها، محدودیتها و چالشها را از یاد میبرد. آزمندی سیاسی هنگامی پدید میآید که آرمانها جایگزین شناخت واقعیت شوند. مرز میان #خرد_سیاسی و #آزمندی_سیاسی دقیقاً در این جا است. خرد سیاسی با نگاهی واقعبینانه همزمان نقاط قوت و ضعف و فرصتها و تهدیدها را در نظر می گیرد. آزمندی سیاسی هنگامی آغاز میشود که میل به گسترش قدرت، جای خرد و سنجش امکانات را بگیرد.
از دیدگاه واقعگرایانه موقعیت ژئوپلیتیک و ضرورتهای امنیتی ایران، گسترش حوزه نفوذ آن را اقتضا میکند. این وضعیت ریشهای تاریخی دارد و میتوان آن را نتیجه قرار گرفتن ایران در چهارراه تمدنها، نبود موانع طبیعی، فشار قدرتهای پیرامونی و ناهمسانی زبانی-فرهنگی با برخی از کشورهای پیرامونی دانست. برای مثال خسرو پرویز به انتقاد فرزندش شیرویه از روحیه تهاجمی وی و تاختن به کشورهای دیگر، چنین پاسخ میدهد:
به ایران هر آنگه که آسود شاه
به هر کشوری بر ندارد سپاه
بیاید ز هر جای دشمن به کین
پر آشوب گردد سراسر زمین
د۸ ص۳۴۱
این استدلال را میتوان یکی از کهنترین صورتبندیهای #واقعگرایی در ادبیات فارسی دانست. با این حال این رویکرد به دلیل ابهام مرز میان واقعگرایی و آزمندی سیاسی میتواند خطرساز باشد. موفقیت و ناکامی سیاستمداران نیز به توان فهم و تمایز درست واقعیتها و پرهیز از آزمندی باز میگردد. محمدحسنین هیکل روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی فقید مصری، با محمدرضا شاه پهلوی و آیتالله روحالله خمینی دیدار و گفتگو کرده بود. او معتقد بود با وجود تفاوتهای آشکار آن دو، وجه مشترک آنها #بلندپروازی بود. به بیان دیگر هر دو به آرمانهایی می اندیشیدند که از اقتضاءات ژئوپولیتیک ایران فراتر بود.
*پانوشت:
ارجاعات بر اساس نسخه خالقی مطلق است.
@alimirmoosavi
#آزمندی_در_سیاست #شاهنامهپژوهی #خرد #آز #عقلانیت #جاهطلبی
@akhalaji
💠 ۲۵۰ اُمین سالگرد استقلال آمریکا و طرح یک پرسش
🔹 گزارش فارن پالیسی
✍🏻 سهند ایرانمهر
آمریکا در آستانه دویستوپنجاهمین سال استقلال خود، همچنان قدرتمندترین کشور جهان است؛ کشوری که بزرگترین اقتصاد دنیا را در اختیار دارد، نبض فناوریهای پیشرفته و بازارهای مالی جهانی را در دست گرفته و از نظر نظامی نیز هنوز هیچ رقیبی نتوانسته جایگاهش را به چالش بکشد. با این همه، پرسش مهم دیگر این نیست که آمریکا تا چه اندازه قدرتمند است، بلکه این است که آیا جامعه آمریکایی هنوز به اندازه گذشته به خود و به نظام سیاسیاش باور دارد؟
مایکل هیرش، ستوننویس مجله فارن پالیسی، در یادداشتی که به مناسبت دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال ایالات متحده منتشر شده، از همین نقطه آغاز میکند. او به تعبیر مشهور جورج واشنگتن اشاره میکند که جمهوری تازهتأسیس آمریکا را «آزمایش بزرگ» مینامید؛ آزمایشی که قرار بود نشان دهد آیا حکومتی مبتنی بر قانون اساسی، تفکیک قوا و مشارکت مردم میتواند در بلندمدت دوام بیاورد یا نه. از نگاه هیرش، اکنون پس از دو قرن و نیم، این پرسش بار دیگر با جدیتی تازه پیش روی آمریکاست.
نویسنده تاکید میکند که برخلاف روایتهایی که سالهاست از «افول آمریکا» سخن میگویند، نشانههای قدرت این کشور همچنان پابرجاست. اقتصاد آمریکا همچنان موتور اصلی اقتصاد جهانی است، شرکتهای فناوری آن آینده هوش مصنوعی و اقتصاد دیجیتال را رقم میزنند و دلار هنوز ستون اصلی نظام مالی بینالمللی است. اگر معیار تنها قدرت مادی باشد، کمتر کشوری در تاریخ توانسته جایگاهی مشابه ایالات متحده پیدا کند.
اما مسئله اصلی در جای دیگری است. هیرش معتقد است بحران امروز آمریکا نه #بحران_قدرت، بلکه #بحران_اعتماد است. جامعهای که زمانی خود را الگوی دموکراسی میدانست، امروز بیش از هر زمان دیگری گرفتار تردید نسبت به نهادهای سیاسی خود شده است. آمارهای افکار عمومی نیز همین واقعیت را بازتاب میدهند؛ رضایت آمریکاییها از مسیر حرکت کشور طی دو دهه گذشته سقوط کرده و احساس غرور نسبت به #هویت_آمریکایی نیز به پایینترین سطوح خود رسیده است. این کاهش صرفاً نارضایتی از یک دولت یا یک رئیسجمهور نیست، بلکه نشانه فرسایش #سرمایه_اجتماعی و #اعتماد_عمومی به کل نظام سیاسی است.
به باور نویسنده، شکاف میان جمهوریخواهان و دموکراتها نیز دیگر تنها اختلافی بر سر مالیات، مهاجرت یا سیاست خارجی نیست. آنچه امروز آمریکا را نگرانکننده کرده، این است که دو جریان اصلی سیاسی حتی درباره #قواعد_بازی نیز توافق ندارند. مشروعیت انتخابات، استقلال دادگاهها، حدود اختیارات دولت و حتی اعتبار قانون اساسی، همگی به موضوع منازعه تبدیل شدهاند. هنگامی که رقابت سیاسی از اختلاف بر سر سیاستها به اختلاف بر سر اصل نظام سیاسی برسد، #کارآمدی نهادها نیز به تدریج آسیب میبیند و توان حکومت برای حل مسائل اساسی کاهش مییابد.
با این حال، هیرش از پیشگویی #فروپاشی آمریکا پرهیز میکند. او یادآور میشود که این کشور در طول تاریخ خود بحرانهایی بهمراتب عمیقتر را پشت سر گذاشته است؛ از جنگ داخلی و شکاف خونین شمال و جنوب گرفته تا رکود بزرگ، جنگ ویتنام و رسوایی واترگیت. آنچه تاکنون جمهوری آمریکا را حفظ کرده، نه مصونیت از بحران، بلکه توانایی #اصلاح و #بازسازی نهادهایش بوده است. از همین رو، نویسنده هنوز از پایان «آزمایش بزرگ» سخن نمیگوید، بلکه هشدار میدهد که این ظرفیت ترمیم نباید بدیهی فرض شود.
شاید مهمترین نکته این یادداشت نیز همین باشد که بقای یک جمهوری را تنها با اندازه تولید ناخالص داخلی، ارزش بازار شرکتها یا قدرت ارتش نمیتوان سنجید. دوام نظامهای سیاسی بیش از هر چیز به #اعتماد شهروندان بستگی دارد؛ به این باور که قانون برای همه یکسان اجرا میشود، انتخابات معنا دارد، نهادها مستقلاند و اختلافهای سیاسی را میتوان در چارچوب قواعد مشترک حل کرد. اگر این سرمایه نامرئی از میان برود، حتی بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان نیز تضمینی برای استمرار یک جمهوری نخواهد بود.
در نهایت، هیرش پرسشی را پیش روی آمریکاییها میگذارد که شاید مهمتر از همه مباحث مربوط به رشد اقتصادی یا رقابت با چین باشد: آیا ملت آمریکا هنوز به همان آرمانی ایمان دارد که دو قرن و نیم پیش پایههای جمهوری این کشور را بنا نهاد؟ زیرا تاریخ نشان داده است که امپراتوریها معمولاً زمانی دچار #بحران میشوند که پیش از از دست دادن قدرت، اعتمادشان را به خود از دست داده باشند.
http://i.fahares.com/axnegar/4cb6af6d1072ef06f77ac974b73466f7AgACAgQAAxkBCPrTz2pKQW6TKl7OfZr8E0QpJNqJ2lKXAALxDWsbVuZQUmihKUgiobtEAQADAgADeQADPAQ.jpg
@sahandiranmehr
#راز_آمریکا #استقلال_امریکا
@akhalaji
💠 ده نکتهٔ اسطورهای دربارهی دماوند!
🔸 سیزده تیرماه؛ جشن تیرگان و روز ملیدماوند
یک: #دماوند در اساطیر ایرانی مرکز جهان و جایگاه #میترا و #گیومرد، نخستین انسان، پنداشته شده است.
دو: #جمشید سوار بر گردونهای که دیوان آن را میکشیدند، سفری هوایی از دماوند به بابل داشت.
سه: #ضحاک در دماوند به جمشید تاخت.
چهار: #فریدون در روستایی نزدیک دماوند به دنیا آمد؛ زیرا مادرش به آنجا پناه برده بود.
پنج: #ضحاک تا پایان جهان در دماوند زندانی است.
شش: #منوچهر در دماوند، زاده شد.
هفت: #آرشکمانگیر تیرش را از کوه دماوند پرتاب کرد.
هشت: دیوِ سپید در دماوند مسکن دارد و دخترش در صخره های آن میزیَد و سرگرم نخریسی است.
نه: #اژدها در نزدیکی همین کوه در خواب به #رستم بر میخورد.
ده: چکاد هرآ يا #قلهالبرز ۱۸۰ روزنه در خاور و ۱۸۰ روزنه در باختر دارد که خورشید هر روز از یکی از روزنهای خاور به روزنهای در باختر رهسپار میشود.
▪️ دکتر ابوالقاسم اسماعیلپورمطلق، دو ماهنامهٔ فرهنگ و ادبیات عامه، سال ۵، شمارهٔ ۱۴، خرداد و تیر ۱۳۹۶
🔹 منبع : کانال شفیعی کدکنی
#فرهیختگان #تیرگان #دماوند #روز_ملی_دماوند
@akhalaji
ادامه متن پیشین👇🏼
اقتصاد بازار میتواند در رژیمهای اقتدارگرا نیز رشد کند؛ تجربه معاصر چین، سنگاپور در دورههای خاص، یا شیلی دوران پینوشه نمونههایی هستند که نشان میدهند بازار آزاد الزاما به آزادی سیاسی نمیانجامد. در سوی مقابل، بسیاری از کشورهای اسکاندیناوی هم اقتصاد سرمایهداری دارند و هم دولت رفاه گسترده. بنابراین دوگانهای که متن میان «دولت» و «بازار» ترسیم میکند، با واقعیت اقتصادهای موفق جهان سازگار نیست؛ زیرا تقریباً همه آنها نوعی اقتصاد مختلط دارند.
از نظر فلسفه سیاسی نیز متن یک مغالطه اساسی دارد. نویسنده گویی هرگونه افزایش نقش دولت را ذاتا ضد آزادی میداند حال آنکه در اندیشه سیاسی مدرن، آزادی تنها به معنای نبود دخالت دولت نیست. متفکرانی چون آیزایا برلین میان آزادی منفی و آزادی مثبت تمایز قائل شدهاند. اگر شهروندی به آموزش، بهداشت یا حداقل امنیت اقتصادی دسترسی نداشته باشد، صرفاً نبود دخالت دولت الزاماً او را آزاد نمیکند. از این رو بسیاری از نظامهای لیبرال معاصر، دولت رفاه را نه دشمن آزادی، بلکه شرط تحقق آن میدانند.
یکی دیگر از ضعفهای نوشته ایشان که احتمالا رضایت مخاطب را بر پایبندی به اصول علمی ترجیح داده، نگاه ایدئولوژیک به علم اقتصاد است. نویسنده میگوید: «اقتصاد ایدئولوژیپذیر نیست». این ادعا با خود علم اقتصاد ناسازگار است. اقتصاد یک علم تجربی است، اما سیاست اقتصادی همواره بر مبنای ارزشها و انتخابهای هنجاری شکل میگیرد. اختلاف میان اقتصاددانان بر سر مالیات، توزیع درآمد، مقررات، محیط زیست، بیمه اجتماعی یا نقش بانک مرکزی دقیقا نشان میدهد که اقتصاد صرفا مجموعهای از پاسخهای فنی نیست. حتی در میان اقتصاددانان بازارگرا نیز درباره حدود مداخله دولت اجماع وجود ندارد.
مثال پایانی ایشان با اشاره به شرکت سامسونگ نیز از نظر استدلالی قانعکننده نیست. اینکه «سامسونگ» نماد قدرت است، اثباتکننده برتری الگوی حداقلی دولت نیست. کره جنوبی، که سامسونگ در آن شکل گرفت، یکی از روشنترین نمونههای توسعه دولتمحور در قرن بیستم است. دولت این کشور دههها با سیاست صنعتی فعال، حمایت صادراتی، هدایت اعتبارات و برنامهریزی اقتصادی، زمینه رشد شرکتهایی مانند سامسونگ را فراهم کرد. بنابراین حتی مثال انتخابشده نویسنده نیز برخلاف نتیجهای است که میخواهد بگیرد.
تردیدی نیست که #مالکیت_خصوصی، #آزادی_اقتصادی، #حاکمیت_قانون، #امنیت_سرمایهگذاری و محدود بودن #قدرت_دولت از عوامل مهم #توسعه هستند و تجربه بسیاری از کشورها این را تأیید میکند بازهم تردیدی نیست که تجربه تلخ #دولت_مداخلهگر و #اقتصاد_دستوری در ایران چه حسی نسبت به اقتصادهای تمرکزگرا و دولتی میدهد و میتواند گرایش عمومی متخصصین به بازار آزاد را توضیح دهد، اما نمیتواند بهتنهایی این حکم کلی را اثبات کند که ضرورتا هرچه نقش دولت کمتر باشد، توسعه بیشتر خواهد بود.
تاریخ توسعه اقتصادی، از آمریکا و آلمان تا کره جنوبی و سنگاپور، نشان میدهد که مسئله بر سر اندازه دولت نیست، بلکه بر سر کیفیت، #کارآمدی و حدود مداخله آن است. خطای متن نیز دقیقا از همینجا آغاز میشود که یک تجربه خاص را به قاعدهای جهانشمول تبدیل میکند. نتیجه گرفتن از این مقدمات که «سرمایه اصلی آمریکا فقط کاپیتالیسم بود»، یا اینکه «هر نوع بزرگ شدن دولت ذاتاً عامل عقبماندگی است»، یا اینکه «اروپا به دلیل نفرت از کاپیتالیسم افول کرد»، نه با تاریخ سازگار است، نه با پژوهشهای اقتصاد توسعه و نه با تجربه کشورهای موفق جهان.
به دیگر سخن، متن بیش از آنکه تحلیلی تاریخی باشد، مانیفستی ایدئولوژیک در دفاع از لیبرالیسم اقتصادی است؛ مانیفستی که برای تقویت پیام خود، پیچیدگی تاریخ، تنوع تجربههای توسعه و نقش همزمان بازار، دولت، نهادها، فرهنگ، فناوری و جغرافیا را به یک علت واحد برای مخاطب تلگرامی بیرغبت به مطالعه و علاقمند به متون چندخطی مجازی که ترجیحا تند و هیجانی باشند، فروکاسته است. مشکل چنین روایتی دفاع از بازار نیست که اتفاقا شخصا معتقدم دفاع از بازار منطق بهتری از دفاع از دولت دارد، بلکه مشکل این است که تاریخ دستکاری شده را به شکل اغراق شده جایگزین استدلال میکند و استدلال را به شعار تقلیل میدهد.
@sahandiranmehr
#نقد_تعمیم_شتابزده #راز_آمریکا
@akhalaji
👆🏻👆🏻👆🏻
💠 کاپیتالیسم؛ چرا آمریکا، آمریکا شد؟
✍🏻 مهدی تدینی
چهارم ژوئیه روز استقلال آمریکاست. نه الان، در اول قرن بیستم، بیش از صد سال پیش، مسلّم شده بود آمریکا داره با سرعتی خیرهکننده به بزرگترین قدرت جهان تبدیل میشه. حتی اگر قدرتهای قدیمی در دو جنگ جهانی همدیگه رو نمیدریدند، باز تغییری در این پیشگامی و پیشتازی ایجاد نمیشد.
نطفۀ آمریکا اوایل قرن هفدهم گذاشته شد. ۱۷۰ سال بعد آمریکا مستقل شد ــ از بریتانیا. آمریکا شروع بسیار محقری داشت. وقتی نطفۀ آمریکا گذاشته میشد و مهاجرنشینهای روستایی و نحیف شکل میگرفت، پتر کبیر روسیه رو به عظمتی تاریخی رسونده بود؛ فرانسه و بریتانیا ابرقدرتهای جهان بودند، عثمانی هنوز ترسناک بود؛ اسم نادرشاه افشار رعشه بر اندام سرکشان میانداخت، در حالی که آمریکا مستعمرۀ کوچکی در امتداد آتلانتیک بود و نود درصد قلمرو امروزی آمریکا اصلاً مسکونی نبود ــ دست آمریکاییها هم نبود.
سوال ساده: آمریکا چه چیزی داشت که مثل شهابسنگ ظهور کرد؟ اگر به منابع طبیعی باشه، روسیه اقیانوس منابع طبیعی بود. اگر به سنت سیاسی قدرتمنده، انواع سنتهای قدرتمند در آسیا و اروپا وجود داشت. اگر به منابع انسانیه، اروپا پر از نیروی انسانی زبده و کانون پرورش دانشمند بود. به لحاظ فرهنگی هم، اروپا در امتداد اروپا بود. آمریکا مهاجرنشین بود و مهاجران فرهنگ اروپایی داشتند، اما چرا اروپا رو به زوال رفت و آمریکا درخشید؟ سرمایۀ اصلی آمریکا چی بود؟
البته برای پاسخ باید مطالعۀ تطبیقی دقیقی کرد. باید انواع لایهها و جنبههای زیست تاریخی آمریکا رو واکاوی کرد، بعد نتایج رو با نتایج مطالعات مشابه دربارۀ سایر نقاط جهان مقایسه کرد. اما یک فرضیه رو میشه مبنای این مطالعات قرار داد: سرمایۀ اصلی آمریکا «کاپیتالیسم» بود؛ یعنی الگوی اقتصاد آزاد. پیروزی آمریکا، پیروزی کاپیتالیسم آمریکایی بود.
در مقابل، نفرت از کاپیتالیسم، ایمان به دولت و عشق به سوسیالیسم ذهن اروپاییها رو تسخیر کرد. اروپاییها با هر تفکری، سر یک چیز اشتراک داشتند: لیبرالیسمستیزی و کاپیتالیسمستیزی؛ حالا یکی از دید سوسیالیستی، یکی از دید ناسیونالیستی، یکی از دید محافظهکاری دینی، یکی از دید محافظهکاری فرهنگی و سیاسی و یکی از دید فاشیستی... اما همه سر نفرت از کاپیتالیسم و لیبرالیسم (و این یعنی محدود کردن «فرد» در برابر «دولت») همرأی بودند.
این کاپیتالیسمستیزی و لیبرالیسمستیزی اشکال متفاوتی به خودش گرفت و بعد هم افتادند به جان همدیگه! اما این اتفاقات در آمریکا نیفتاد.
شهروند قوی، کشوری قوی ساخت و کشور قوی دولتی قوی ساخت؛ دولتی که البته تابع شهروندان بود. شهروند آمریکایی به حال خودش رها میشد؛ منتظر نبود دولت براش راهآهن و سد و جاده بسازه، آبرسانی کنه، آموزش ایجاد کنه، فکر پیری و ناتوانیش باشه. نه، آمریکایی باید خودش زندگیش رو میساخت و منتظر دولت هم نبود. با اینکه دو لایه دولت، یکی ایالتی و بعد فدرال، در آمریکا شکل گرفت، اما شهروند حریم گستردهای داشت و ایدئولوژیای که چنین فضایی رو ایجاد میکرد لیبرالیسم و اقتصاد کاپیتالیستی بود.
روشنفکران و متفکران اروپا دقیقاً از کاپیتالیسم، همون چیزی که سرمایۀ اصلی آمریکا بود، دیو ساختند. و بعد شروع کردند به جنگیدن با این دیو و نفرت از لیبرالیسم رو در دل مردم کاشتند. مردم از چیزی که میتونست براشون رفاه، آسایش، پیشرفت و صلح به ارمغان بیاره، متنفر شدند ــ درست مثل اینکه پزشکی بیمار رو از دارویی که درمان دردشه، متنفر کنه ــ البته این دیگه پزشک نیست، جادوگره.
به همین دلیله که میهندوستی منهای باور به ارزشهای لیبرال ــ یعنی باور به آزادیهای فردی، به ویژه آزادی اقتصادی (کاپیتالیسم) ــ نهایتاً به انواعی از میهنستیزی ناآگاهانه منجر میشه. کسی که میهنش رو دوست داره ــ که ایران عشق ازلیـابدی ماست ــ باید راه بهروزی میهن و مردمانش رو هم شفاف بیان کنه. کشور قوی بر دوش شهروندان قوی ساخته میشه؛ و این با کوتاه کردن دست دولت از زندگی شهروندان، کوچکسازی نقش دولت و اولویت اقتصاد بر سیاست به دست میاد. اقتصاد هم ایدئولوژیپذیر نیست؛ همونطور که ریاضی سوسیالیستی یا فاشیستی وجود نداره. اقتصاد یعنی کنشهای عقلانی بر اساس اینکه چه چیزی بهصرفهتره. شهروندی که صبح تا شب کار کنه برای دویست دلار در ماه، نمیتونه کشور نیرومندی بسازه. قدرت یعنی یک خانواده برند سامسونگ رو میسازه و میلیاردها نفر رو در جهان به خودش وابسته میکنه.
@Garajetadayoni
#شهروند_آزاد #شهروند_قوی #کاپیتالیسم #سرمایهداری #اقتصاد_آزاد #راز_آمریکا
@akhalaji
👆🏻👆🏻👆🏻
۷- نوآم چامسکی؛ توحیه کننده یکی از ۱۰ آدمکش تاریخ بشر بوده است: پل پوت. چامسکی گزارشهای پناهندگان کامبوجی و شهادتهای عینی از ابعاد وحشتناک نسلکشی خمرهای سرخ را کماهمیت و مبالغهآمیز جلوه داد. البته چامسکی بعدها اعلام کرد که وقتی آمار دقیق و ابعاد هولناک فاجعه مشخص شد، آن را پذیرفته است، ولی منتقدانش همچنان او را متهم میکنند که به خاطر مخالفت شدید با امپریالیسم آمریکا، در برابر یک نسلکشی واقعی دچار خطای محاسباتی اخلاقی و تحلیلی شد.
۸- میشل فوکو؛ دیدگاه فوکو در این زمینه به مصاحبه مشهورش با چامسکی بر سر موضوع قدرت و عدالت انقلابی بر می گردد. موضع فوکو نه دفاع از سوسیالیسم موجود (مانند شوروی)، بلکه نگاه خاص او به مفاهیمی مثل «عدالت» و «قدرت» بود. فوکو به مفهومِ «عدالت جهانی و انسانی» باور نداشت. او باورمند بود عدالت خودش ابزاری است که طبقه حاکم برای حفظ قدرت ساخته است. بنابراین، در یک موقعیت انقلابی، اگر پرولتاریا (طبقه کارگر) علیه طبقه حاکم دست به خشونت بزند، این کار برای اجرای «عدالت» نیست، بلکه برای «کسب قدرت» و پیروزی در جنگ است. از دید فوکو، خشونت انقلابی جزیی از تغییر ساختار قدرت است. منتقدان این دیدگاه را نوعی نسبیگرایی خطرناک میدانند که راه را برای توجیه هرگونه سرکوب پس از انقلاب هموار میکند (چنانکه در جریان انقلابهای مختلف رخ داد).
ولی چرا؟! چرا این قلم های آسمانکوب قوی، چنین کردند؟ تا جایی که به سرنوشت و ته نوشت ما بر می گردد، مگر از دل همین نوشته ها و شبه نوشته های مقلدان اینان نبود که مجاهدین خلق، فدایی ها و طیف گسترده مارکسیست های اسلامی ما را به اینجا کشاندند؟ شریعتی ها و آل احمدها جز از اینان و تابعانشان از که متاثر بودند؟
اصولا چرا چنین فضای فکری و پارادایمی بر نیمه دومسده بیستم سایه افکند و بلکه فراگیر شد؟
به گمانم ریشه این پارادایم را باید در سه عامل یافت:
۱- از دیدگاه این روشنفکران، جهان تنها دو جبهه بود: سرمایهداری امپریالیستی (نماد شر) و سوسیالیسم (نماد خیر). آنان فکر کردند که هرگونه نقد به جبهه سوسیالیسم، عملاً کمک به جبهه سرمایهداری است.
۲- آنان باورمند بودند جامعه بیطبقه آینده (اتوپیا) آنقدر باارزش و باشکوه است که رنجها، شکنجهها و کشتارهای مسیر، برای رسیدن به آن، «بهای ناچیزی» است که باید پرداخت شود.
۳- بسیاری از این روشنفکران در کافهها و دانشگاههای پاریس، لندن و نیویورک در امنیت کامل زندگی میکردند و هرگز طعم واقعی زندگی زیر سایه KGB شوروی یا خمرهای سرخ پل پوت و شومبختی های چین مائو را نچشیده بودند. برای آنها، کارگران و قربانیان، صرفاً «اعداد و مفاهیمی روی کاغذ» بودند.
به هر حال برای من روشن است که عالِمی، می تواند عالَمی را فاسد می کند.
#karimipour_k
#ایدئولوژی #حقیقت #واقعیت #برتری_ایدئولوژی_بر_حقیقت #برتری_ایدئولوژی_بر_واقعیت
@akhalaji
💠مدیریت تنگه هرمز؛ دوست پیچیدهای مانند عمان و گرهای که نباید کور شود!
عمان قدیمیترین، صادقترین و بهترین دوست ایران در خلیج فارس است. در طول دهههای گذشته هیچ کشوری به اندازه عمان دوستی وفادار برای ایران نبوده است. این دوستی در جریان جنگ ۴۰ روزه به اوج خود رسید. مقامات عمان خشمگین از ماجراجویی آمریکا هم عدم مشروعیت حمله را فریاد زدند و هم با تمام توان از جنگ کناره گرفتند.
رابطه طلایی ایران و عمان اما حالا چند هفته است با یک مشکل بغرنج مواجه است. ایران اصرار دارد که مدیریت تنگه هرمز را به صورت مشترک با عمان به دست گیرد و هزینههایی تحت عنوان خدمات ارایه شده از کشتیهای عبوری دریافت کند.
عمان اما تنگه هرمز را یک آبراه بینالمللی میداند و علاقهای به ستاندن عوارض ندارد و ترجیح میدهد که تنگه نه تحت مدیریت مشترک با عمان که تحت رژیمی مبتنی بر حقوق بین المللی دریاها باشد. فشارها بر عمان بسیار زیاد است. عمان علاقهای به مواجهه با کشورهای عربی خلیج فارس ندارد. قصد وخیم کردن روابط با آمریکا را هم ندارد.
حاکمان عمان تفرعن حاکمان سعودی را ندارند، جاهطلبی جنونآمیز و پر زرق و برق امیران امارات متحده که همکار اسراییل شدهاند را ندارند، حتی مانند امیران قطر وارد بلندپروازی های سیاسی چون عضویت در محور اخوانی یا برپا کردن رسانه الجزیره هم نشدهاند. اما بازیگری پیچیده و هوشیارند. آنها چشمانداز عمان ۲۰۴۰ را دارند و قصد ندارند رفاه و آرامش سوئیس خاورمیانه را که سالها با بازی ظریف مرحوم سلطان قابوس خلق شده، از دست بدهند.
نمونه این بازی پیچیده را باید در تاکتیک جدید آنها جستجو کرد. سلطان عمان میثم بن طارق در سفری کم سابقه چند روز پیش شخصا به پاریس رفت. آنها به جای رفتن به سراغ آمریکا یا کشورهای عربی، اروپا را انتخاب کردهاند. گفته میشود پاریس قرار است برای مین زدایی در تنگه به عمان کمک کند. اقدامی که میتواند زمینه حضور نظامی فرانسه حداقل در حد مستشاری در تنگه باشد. افزودن متغیری که میتواند بازی را برای ایران پیچیده کند. غریبآبادی معاون عراقچی واکنش تندی نشان داده و گفته است که مین زدایی صرفا باید توسط ایران انجام شود.
با عمان اما نمیتوان زیاد تندی کرد! عمان به اندازه ایران در تنگه هرمز سهیم است و اگر کار ایران و عمان به تقابل کشیده شود با حریفی مواجه هستیم که اجماع تمام جهان حتی چین را پشت خود دارد.
این گره نباید کور شود. اما معلوم نیست چگونه باید پلی بین خواستهای متناقض تهران که حالا عوارضستانی از هرمز در تجمعات شبانهاش فریاد زده میشود با تاکیدات مسقط ساخت. مذاکرهکنندگان ایرانی در برابر معمای پیچیدهای هستند اما این دوستی نباید از دست برود. به هیچ قیمتی ...
منبع : مهستان
#تنگه_هرمز #مدیریت_تنگه_هرمز #عمان_صادق
@akhalaji
💠 رویای چتر هستهای آمریکا فرو ریخته است!
✍🏻 جنیفر لیند و داریل جی. پرس
📗 فارین افرز
▫️برای دههها، متحدان آمریکا در آسیا و اروپا برای امنیت خود، از دستیابی به سلاح هستهای صرف نظر کردند و در عوض پذیرفتند که تحت حمایت چتر هستهای ایالات متحده زندگی کنند. این ترتیب در طول جنگ سرد مؤثر بود، اما جهانی که سیستم بازدارندگی گسترده آمریکا را ایجاد کرد، مدتهاست که از بین رفته است. حالا *متحدان ایالات متحده به طور فزایندهای نگران هستند که سیستم بازدارندگی گسترده اکنون یک بلوف باشد. ترس آنها موجه است. آمریکا دیگر نمیتواند ضامن هستهای معتبری برای متحدانش در سراسر جهان باشد.*
▫️*بی اعتباری وعدههای هستهای*
بازنگری در سیاست خارجی آمریکا که در دو دولت ترامپ به وقوع پیوسته، متحدان را بیشتر به زیر سوال بردن اعتبار وعدههای هستهای واشنگتن سوق داد. اساس سیاست «اول آمریکا»ی ترامپ، ارزیابی اتحادها بر اساس میزان مشارکت آنها در امنیت ملی ایالات متحده است. به عنوان مثال، *استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ دولت اعلام کرد که سیاست آمریکا اکنون منحصراً بر ارتقای منافع اصلی خودِ آمریکا متمرکز است*. تعهد به «اول آمریکا» مستقیماً با تعهد به راه انداختن جنگ هستهای به نمایندگی از متحدان در تضاد است.
▫️*سئول، پرواز انفرادی*
از زمانی که کره شمالی اولین سلاح هستهای خود را در سال ۲۰۰۶ آزمایش کرد، پیونگ یانگ بین ۵۰ تا ۹۰ سلاح اتمی ساخته و زرادخانه آن همچنان در حال رشد است. رهبر کره شمالی به نیروهای مسلح دستور داده که نیروهای هستهای را در برنامههای جنگی متعارف این کشور ادغام کنند، که این بدان معناست که هر جنگ بزرگی در شبه جزیره، هستهای خواهد شد. پیشرفتهای فناوری، کره شمالی را حتی خطرناکتر میکند. *پیشرفت به سوی سیستمهای پرتاب هستهای بین قارهای، به زودی شهرهای آمریکا را مستقیماً در تیررس پیونگ یانگ قرار خواهد داد.*
در همین حال، آمریکا به تدریج ترتیباتی را که اعتبار بازدارندگی گسترده در شبه جزیره را تقویت میکرد، از بین برده است. واشنگتن تعداد نیروهای مستقر در آنجا را کاهش داده و آنها را به جنوب، دور از از کره شمالی، منتقل کرد. و در سال ۱۹۹۱، هنگام پایان جنگ سرد، واشنگتن سلاحهای هستهای تاکتیکی خود را از کره جنوبی خارج کرد.
*ترامپ از اینکه ایالات متحده "رایگان" از کره جنوبی محافظت کرده است، شکایت دارد.* در سال ۲۰۲۵، مأموران مهاجرت و گمرک آمریکا به یک کارخانه باتری هیوندای-الجی در جورجیا حمله کردند و صدها مهندس کره جنوبی را که با ویزای تجاری در ایالات متحده بودند، بازداشت کردند. تصاویر در غل و زنجیر شده آنها، کره جنوبیها را خشمگین کرد. اخیراً، *تصمیم ترامپ در طول جنگ ایران برای انتقال باتریهای دفاع موشکی ایالات متحده از کره جنوبی به خلیج فارس، نگرانی فزاینده سئول را افزایش داد مبنی بر اینکه ایالات متحده اهداف امنیتی خود را بر نیازهای متحد خود مقدم میداند*.
▫️*سئول عناصر اصلی یک زرادخانه هستهای را دارد؛ منهای سلاح*
تاکنون، کره جنوبی به اصل عدم اشاعه متعهد بوده و بسیاری از کارشناسان امنیتی هنوز هستهای شدن را رد میکنند زیرا خطر تحریمهای اقتصادی، انزوای دیپلماتیک یا حتی حمله پیشگیرانه کره شمالی را به همراه دارد. اما با توجه به اعتبار مبهم آمریکا، رهبران سئول ممکن است به زودی تصمیم بگیرند که بقای کشور خود را با وعدههای یک متحد مردد قمار نکنند. *سئول دهههاست که زمینه را برای یک توانایی هستهای مستقل فراهم میکند. این کشور تنها کشور غیرهستهای در جهان است که زیردریاییهای موشک بالستیک دارد*.
▫️*کلیدهای یدکی*
در دو دهه گذشته، روسیهای که دوباره قدرت گرفته بود، به گرجستان حمله کرد، کریمه را تصرف کرد و سپس حملهای تمامعیار به اوکراین انجام داد. اما *با وجود تجاوز مجدد مسکو، دولت ترامپ از حمایت شرکای ناتو خود عقبنشینی و استدلال کرد* که اروپا میتواند از خود در برابر روسیهای که بسیار ضعیفتر از سلف شوروی خود است، دفاع کند. علاوه بر این، در تضاد کامل با اعلامیههای کندی و ریگان مبنی بر اینکه آمریکا و متحدانش کاملاً در یک تیم هستند، دولت ترامپ حوزههایی را که منافع آمریکا و متحدانش در آنها متفاوت است، برجسته کرده است.
▫️*هر که به راه خود*
حتی اگر واشنگتن نخواهد مسیر خود را تغییر دهد، ممکن است متحدان سنتیاش، راه جدیدی انتخاب کنند. کره جنوبی ممکن است تصمیم بگیرد که باید مسئولیت امنیت ملی خود را، خود بر عهده بگیرد و اروپاییها ممکن است به این نتیجه برسند که باید کاری برای افزایش بازدارندگی هستهای در شرق اروپا انجام شود.
#رویای_چتر_هستهای_آمریکا #فروپاشی_رویای_چتر_هستهای_آمریکا
@akhalaji
💠 جابهجایی تدریجی مرزهای سیاست در حزب دموکرات
✍️ سهند ایرانمهر
در انتخابات مقدماتی دموکراتها در ایالت کلرادو، ملات کیروس، نامزد دموکراتهای متمایل به جریان چپ که پیشتر به دلیل مواضع انتقادی خود علیه اسراییل از کار در یک شرکت خصوصی حقوقی برکنار شده بود، در یک حوزه حزب دموکرات در شهر دنور، موفق شد نماینده باسابقه کنگره (با ۱۵ دوره حضور در مجلس نمایندگان آمریکا) را در رقابت درونحزبی شکست دهد و عملاً نامزد رسمی حزب برای انتخابات نهایی کنگره شود. انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در سالها و به ویژه در ماههای اخیر شاهد روندی قابل توجه است به نحوی که در برخی حوزههای شهری، نامزدهای نسل جدید و چپگراتر موفق شدهاند سیاستمداران قدیمیتر و میانهروتر حزب را کنار بزنند. این نتیجه و نتایج دیگر، رویدادی اتفاقی نیست و از نگاه برخی تحلیلگران نشانه یک تغییر آرام اما مهم در داخل خود حزب دموکرات است که چند ویژگی مهم دارد:
اول، نگاه این جریان به اسرائیل و خاورمیانه نسبت به جریان اصلی حزب دموکرات صریحتر و انتقادیتر است. در گذشته، بیشتر سیاستمداران دموکرات در این موضوع با احتیاط و در چارچوب سیاست رسمی آمریکا حرف میزدند، اما نسل جدید راحتتر و مستقیمتر از سیاستهای اسرائیل انتقاد میکند و آن را به چالش میکشد.
دوم، این نگاه فقط محدود به سیاست خارجی نیست. در ذهن این جریان، مسئله اسرائیل و جنگ و مداخله نظامی آمریکا به یک تصویر بزرگتر وصل میشود به دیگر سخن، این گروه میگوید همان منطقی که در داخل آمریکا باعث تبعیض نژادی، فقر یا خشونت پلیسی میشود، در سیاست خارجی هم خودش را در قالب جنگ و حمایت نظامی نشان میدهد. به همین دلیل، بحث عدالت نژادی، مخالفت با نظامیگری و نقد سیاست خارجی در یک چارچوب واحد کنار هم قرار میگیرند.
سوم، شیوه کار انتخاباتی این جریان متفاوت است. در گذشته، سیاست در آمریکا بیشتر از طریق شبکههای حزبی، افراد بانفوذ و کمکهای مالی بزرگ پیش میرفت. اما این نسل جدید بیشتر بر کار محلی تکیه دارد؛ یعنی سازماندهی در سطح محلهها، دانشگاهها، اتحادیههای کوچک و شبکههای داوطلبی. بهجای اتکا به «نخبگان سیاسی»، بیشتر روی انرژی از پایین و شبکههای اجتماعی و فعالیتهای میدانی حساب میکنند و در نتیجه این تغییر، شکل رقابت انتخاباتی را هم عوض کرده است.
چهارم، در برخی موارد این جریان وارد حوزههایی شده که قبلاً در سیاست آمریکا حساس و تقریباً غیرقابل بحث تلقی میشد. یعنی موضوعاتی در سیاست خارجی که معمولاً سیاستمداران اصلی حزب با احتیاط از کنار آن عبور میکردند، حالا مستقیمتر و بدون آن محدودیتهای قدیمی مطرح میشوند. همین موضوع باعث اختلاف جدی در داخل حزب دموکرات شده است.
با وجود این چهار ویژگی باید بدانیم این جریان هنوز کل حزب دموکرات را در دست نگرفته است. بیشتر موفقیتهای آن در شهرهای بزرگ و حوزههایی است که از قبل هم دموکراتها در آنها قوی بودهاند و در مناطق رقابتی که نتیجه انتخابات تعیینکننده است، هنوز سیاستمداران میانهرو دست بالا را دارند. بنابراین، آنچه امروز میبینیم یک تغییر تدریجی در داخل یک بخش از حزب دموکرات است نه همه حزب و نه همه مناطق.
درباره افق آینده این جریان نیز نگاههای متفاوتی وجود دارد، ترامپ همه آنها را درعبارت «کمونیست» یک کاسه میکند، لابی اسراییلی و جریان راست نگران گسترده شدن آن است و تحلیلگران هم معتقدند اگر این جریان یک جریان لحظهای نباشد و به اصطلاح پا بگیرد عملا دو جریان متفاوت در حزب دموکرات را ایجاد خواهد کرد که نگاه متفاوتی به اقتصاد و سیاست در امریکا دارد .
https://attach.fahares.com/E3JyneCuU3YuuCDdlytowA==
@sahandiranmehr
#حزب_دموکرات #کمونیست #تحول_حزب_دموکرات
@akhalaji