sahandiranmehr | Unsorted

Telegram-канал sahandiranmehr - سهند ایرانمهر

39303

دغدغه های احدی از رعیت مملکت محروسه ایران ارتباط با ادمین: @sahandiranmehrr

Subscribe to a channel

سهند ایرانمهر

شبکه ایکس
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

شبکه ایکس
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️انتشار رمان

«صرف فعل مجهول»
اثرِ سهند ایرانمهر

نشر «
وزن دنیا »


«صرف فعل مجهول» داستان آدم‌هایی است که از سکوت خسته‌اند؛ از این‌که زندگی‌شان به‌جای آن‌که به دست خودشان نوشته شود، انگار در قالبی از پیش‌تعیین‌شده پیش می‌رود. قهرمان رمان نویسنده‌ای است که مقابل صفحه‌ای سفید نشسته و کم‌کم می‌فهمد مسئله فقط نوشتن یک رمان نیست؛ مسئله پس گرفتن اراده‌ای است که سال‌ها زیر ترس، تردید و عادت دفن شده. در رمان با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شویم که هرکدام به شکلی با جبر، ناامیدی و حس نادیده‌گرفته‌شدن درگیرند؛ اما در دل همین درگیری، جرقه‌ای از برخاستن و میل به تغییر روشن می‌شود.

«صرف فعل مجهول» داستانی درباره ایستادن مقابل ترس و نوشتن است ،حتی اگر فقط یک جمله ساده اما نخستین قدم برای تغییر سرنوشت باشد.
«صرف فعل مجهول» روایت لحظه‌ای است که تردید به زبان تبدیل می‌شود و نوشتن، نه برای خلق یک شاهکار، که پایان یک سکوت فرساینده است.
کتابی برای مخاطبانی است که می‌خواهند در ادبیات، بازتاب دغدغه‌های انسان امروز و امید به بازپس‌گیری اختیار را ببینند.

🔸لینک خرید آنلاین

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️اپوزیسیون و حکومت ایران در برابر واقعیت‌های‌نظم جدید جهان

✍🏻سهند ایرانمهر
(بخش اول)

یکی از نکات کمتر توجه شده در ایران چه از نگاه حکومت و چه اپوزیسیون ، تغییرات بنیادین در «نظم جهانی جدید» است. اگر این تغییرات درست درک نشوند، برداشت‌ها و محاسبه‌های سیاسی با خطاهای جدی همراه می‌شوند. امروز آنچه در سیاست خارجی آمریکا و دیگر قدرت‌های بزرگ مشاهده می‌کنیم، بازگشت به آرمان‌گرایی دهه‌های گذشته و تلاش منسجم برای صادر کردن دموکراسی نیست. محور اصلی رقابت قدرت‌ها، کاهش تعهدات پرهزینه و تمرکز بر منافع مستقیم امنیتی و اقتصادی است. در این شرایط، هیچ کشوری، از جمله ایران و مردم آن، موضوعی اخلاقی یا احساسی نیست؛ همه چیز به محاسبه هزینه و فایده محدود می‌شود. هم بخشی از اپوزیسیون و هم حکومت، این واقعیت را به‌درستی درک نکرده‌اند.


خطای اپوزیسیون

بخش مهمی از اپوزیسیون طی ماه‌های اخیر این تصور را داشته که هر حمایت لفظی مقام‌های آمریکایی، هر تحریم تصویب‌شده و هر دیدار سیاسی با برخی چهره‌ها، نشانه تصمیم قطعی برای جایگزینی حکومت ایران و قطعیت اتکا به اپوزیسیون است. این برداشت با منطق سیاست خارجی آمریکا سازگار نیست. تحریم ابزاری برای فشار و گرفتن امتیاز است، نه وعده مداخله. بیانیه‌های حقوق بشری، ابزار مشروعیت‌سازی سیاسی‌ برای تحت فشارگذاشتن هستند نه نقشه انتقال قدرت یا دادن جایگاه به حقانیت معترضین بنابراین گفت‌وگو با مخالفان حکومت به معنای سرمایه‌گذاری روی آن‌ها به‌عنوان جایگزین نیست.

در سیاست بین‌الملل، تغییر رژیم گران‌ترین گزینه است و در صورتبندی غرب هر دل‌مشغولی هزینه‌زای جدید به منزله دادن امتیاز به جبهه چین و روسیه است. تجربه افغانستان، عراق و لیبی نشان داده که فروپاشی ساختار قدرت بدون برنامه روشن، به بی‌ثباتی منطقه‌ای و هزینه‌های غیرقابل پیش‌بینی می‌انجامد. از منظر واشنگتن، فشار بر ایران می‌تواند مفید باشد، اما فروپاشی ناگهانی آن لزوما مطلوب نیست. در نظم کنونی که بر محاسبه هزینه–فایده و ثبات سیستماتیک مبتنی است، دولت موجود، حتی اگر خصمانه باشد، ترجیح دارد.

دلیل این ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه کارکردی است بدین معنا که از نظر آمریکا، دولت موجود دارای ساختار فرماندهی، زنجیره تصمیم‌گیری و ظرفیت اعمال اقتدار است، در حالی که اپوزیسیون فاقد حاکمیت مؤثر و توان مدیریت پیامدهای انتقال قدرت است. جایگزینی بازیگر شناخته‌شده با کنشگری نامتعین، ریسک بی‌ثباتی، خلأ قدرت و رقابت نیروهای مسلح غیر دولتی را افزایش می‌دهد. بنابراین، اولویت همیشه مدیریت و مهار دولت موجود با استفاده از اهرم‌ها منجمله اهرم اپوزیسیون است، نه سرمایه‌گذاری روی بدیلی که هنوز ظرفیت حکمرانی ندارد و به همین دلیل برای آمریکا، دولت‌های متخاصم که با تحریم یا اهرم‌فشار کردن اپوزیسیون می‌توان از آنها امتیاز گرفت، گزینه‌ای قابل پیش‌بینی‌تر از خلأ قدرت‌اند.

مشکل دیگر اپوزیسیون نادیده گرفتن اولویت‌های واقعی آمریکا است. رقابت با چین و مدیریت بحران‌های بزرگ امنیتی اولویت بالاتری از تغییر ساختار سیاسی ایران دارد. ایران بیشتر به‌عنوان پرونده‌ای مرتبط با برنامه هسته‌ای، امنیت منطقه‌ای و بازدارندگی دیده می‌شود و بنابراین برای آمریکا پروژه‌ای برای بازسازی سیاسی نیست.

خطای حکومت

اگر اپوزیسیون دچار «توهم حمایت خارجی» است، قدرت حاکم در ایران هم دچار خطای محاسباتی فاحش در «افول بی‌قید آمریکا» شده است. چندقطبی شدن جهان و به چالش گرفتن نسبی قدرت آمریکا به معنای از بین رفتن ابزارهای آن نیست. نظام مالی جهانی، تحریم‌های ثانویه و نفوذ در نهادهای بین‌المللی همچنان در اختیار واشنگتن است. تصور اینکه نزدیکی به چین و روسیه این اهرم‌ها را خنثی می‌کند، با واقعیت اقتصاد جهانی سازگار نیست.

باور اینکه فاصله‌ها و شکاف‌ها در نظم جهانی لیبرال به‌طور خودکار فرصت آسان و کم‌هزینه‌ای برای پروژه‌های سیاسی ایران ایجاد می‌کند، اشتباه است. واقعیت این است که سه محدودیت مهم وجود دارد: اول، اهرم‌ها و نفوذ غرب همچنان فعالند؛ دوم، اقتصاد تحت تحریم شکننده و آسیب‌پذیر است؛ و سوم، شرکای شرقی ایران ثبات را در اولویت می‌گذارند و حاضر نیستند ریسک‌های بزرگ را بپذیرند. سیاست رسمی ایران ترکیبی از واقع‌گرایی و ایده‌آلیسم است، اما مشکل اصلی، اغراق در برآورد میزان فرصت و سادگی مسیر است، نه فهم غلط از تغییرات نظم جهانی.

اشتباه دیگر این است که اثر تحریم‌ها دست‌کم گرفته شود، فقط به این دلیل که حکومت همچنان سرپا است و تصور می‌شود می‌تواند اعتراض‌ها را کنترل کند. حتی اگر تحریم‌ها به تغییر فوری سیاسی منجر نشوند، تاثیر تجمعی آن‌ها روی سرمایه‌گذاری، رشد اقتصادی و مهاجرت نیروی انسانی قابل چشم‌پوشی نیست.
پایان بخش اول
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

ظاهرا آقای ترامپ اطلاعات ایران‌اینترنشنال و ستارگان آن آقایان مرادویسی و علی‌حسین‌قاضی‌زاده و مابقی آگاهان به جنگ را درباره فواید این جنگ برای ایران و مردمش ندارد و‌ معتقداست: «برای کشور(ایران)» و «مردم (ایران)»، «روز بسیار بد» خواهد بود. روز بسیار بد برای کشور و‌ مردم!

‏اگر می‌خواهید بگویید باعثش که بود؟ می‌پرسم چطور شما در این جنگ با به قول خودتان باعثش موافق بودید و منتظر جنگ؟!

‏اگر می‌خواهید بگویید مردم می‌خواهند، بفرمایید با چه سازوکار سنجش‌پذیر و در چه مقیاسی چنین خواستی را ابراز کرده‌اند و اصلا کدام مردم و چه تعداد و اگر به فرض آنها چنین چیزی را که خود ترامپ مصیبت‌بار می‌داند می‌خواهند شما چه نقشی باید ایفا می‌کردید؟

‏اگر می‌خواهید بگویید هزاران نفر را کشتند می‌گویم تعابیر بکاررفته در سخن ترامپ یعنی جبران آن یا افزایش آن عدد با ضریب بیشتر؟ چگونه افزایش کشته‌ها و ویرانی‌ها قرار است جبران‌کننده کشته‌ها و ویرانی‌های پیشین باشد؟

‏تاریخ ورای همه غوغاهای امروز در قضاوت خود هیچکدام از مسببان این روزها را مستثنی نخواهد کرد چه در قدرت چه در خارج از قدرت .
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️چرا در میدان دوقطبی باید نوشت؟
(دفاعی از مسئولیت در عصر تخریب آنلاین)

✍🏻سهند ایرانمهر
(بخش اول)

چند روز پیش یکی از استادان دانشگاه را دیدم که از وضعیت کنونی در فضای مجازی گلایه‌مند بود و به نقل از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت می‌گفت که در این فضای تهمت و فحاشی صلاح این است که سکوت کنیم، همان جمله تاریخی در تاریخ جهانگشای جوینی:« سامان سخن گفتن نیست!».
از این جالب‌تر سیل پیام‌های همرایی و همسویی است که در دایرکت‌ها و پس از انتشار مطالبم دریافت می‌کنم و وقتی می‌پرسم که جرا همین نظر را در کامنت‌ها نمی‌نویسید با این پاسخ روبرو می‌شوم که « تحمل حمله و فحاشی» را نداریم. این‌نمونه و امثال آن به خوبی ثابت می‌کند در دوره‌های بحران اجتماعی، بسیاری از نویسندگان و تحلیل‌گران و حتی مردم عادی با یک پرسش جدی روبه‌رو می‌شوند: وقتی فضای مجازی به‌شدت دوقطبی است، هر جمله‌ای می‌تواند بهانه حمله شود، هر توضیح دقیقی می‌تواند تحریف شود، و هر موضعی ممکن است به تخریب شخصی بینجامد، بنابراین آیا اصلاً نوشتن کار معقولی است؟ آیا سکوت، در چنین فضایی، نشانه عقلانیت و احتیاط نیست؟ این یادداشت می‌کوشد به همین پرسش پاسخ دهد: چرا با وجود قطبی‌بودن ساختاری فضای مجازی و امکان بالای سوءبرداشت و قلدری مجازی، عقب‌نشینی‌و‌سکوت راه‌حل مناسبی نیست؟

برای پاسخ، نخست باید مسئله را دقیق فهم کرد. فضای مجازی محیطی ناهمگن است؛ متنی که منتشر می‌شود، نه برای یک جامعه هم‌سطح از نظر دانش و تجربه، بلکه برای طیفی بسیار متنوع از مخاطبان نوشته می‌شود. برخی خوانندگان زمینه نظری دارند، برخی ندارند؛ برخی با پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک تثبیت‌شده می‌خوانند، برخی هنوز در حال شکل‌دادن به داوری خود هستند و برخی هم از اساس نمی‌خوانند. بنابراین، تعدد برداشت‌ها نه استثناست و نه الزاماً ناشی از ضعف نویسنده. هر متن در شبکه‌ای از پیش‌داوری‌ها، هیجان‌ها و سوگیری‌های شناختی خوانده می‌شود. افزون بر این، سازوکار پلتفرم‌ها به گونه‌ای است که محتوای هیجانی و برانگیزاننده بیشتر دیده می‌شود. خشم، اضطراب و ترس، تعامل تولید می‌کنند و تعامل بیشتر به معنای دیده‌شدن بیشتر است. در چنین سازوکاری، طبیعی است که صداهای تندتر برجسته شوند و میدان به سمت قطبی‌شدن میل کند.

از سوی دیگر، هزینه حمله در فضای آنلاین پایین است. فاصله فیزیکی، نبود مواجهه رودررو و امکان پنهان‌ماندن هویت، بازدارندگی اخلاقی را کاهش می‌دهد. در نتیجه، تهمت، تحقیر و بولی به امری رایج بدل می‌شود. با کنار هم گذاشتن این عوامل، این نتیجه اولیه به ذهن می‌آید که شاید سکوت عقلانی‌تر باشد زیرا وقتی احتمال سوءبرداشت بالاست و هزینه تخریب کم، چرا باید خود را در معرض حمله قرار داد؟

این نتیجه‌گیری، اگرچه از نظر روانی قابل فهم است، از نظر تحلیلی کامل نیست. نخست باید روشن کرد که نوشتن برای چه کسی است؟ تصور رایج آن است که هدف، قانع‌کردن مخالفان سرسخت است؛ کسانی که در اوج خشم یا تعهد هویتی قرار دارند. اما تجربه و مطالعات روان‌شناختی نشان می‌دهد تغییر نگرش در چنین موقعیت‌هایی دشوار است. اگر معیار موفقیت را تغییر فوری نظر مخالفان بدانیم، نوشتن در بحران اغلب بی‌ثمر جلوه خواهد کرد. با این حال، این تعریف از مخاطب ناقص است. در هر بحران، گروه بزرگی وجود دارد که پرصدا نیست، اما ناظر است. این گروه ممکن است هنوز موضع قطعی نداشته باشد یا دست‌کم در پی ارزیابی استدلال‌ها باشد. اگر میدان عمومی تنها با صداهای افراطی و هیجانی پر شود، این تصور شکل می‌گیرد که گویی افراط، نظر غالب جامعه است. چنین تصوری می‌تواند به واقعیت اجتماعی تبدیل شود، زیرا افراد تمایل دارند در برابر آنچه اکثریت می‌پندارند سکوت کنند.

در اینجا سکوت دیگر بی‌طرف نیست. وقتی صداهای تحلیلی کنار می‌روند، توازن گفتمانی به سود روایت‌های ساده‌انگارانه‌ و سطحی تغییر می‌کند. توجه عمومی منبعی محدود است؛ حذف یک صدا به تقویت صدای دیگر می‌انجامد. اگر روایت‌های هیجانی بی‌چالش بمانند، به تدریج به چارچوب غالب فهم بحران تبدیل می‌شوند. بنابراین، عقب‌نشینی تحلیل‌گران می‌تواند ناخواسته به تثبیت همان فضایی کمک کند که از آن ناراضی‌اند.

اعتراض مهم دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه حتی اگر نوشتن لازم باشد، مگر سوءبرداشت و تحریف اجتناب‌ناپذیر نیست؟ پاسخ این است که بله، تحریف محتمل است. اما از احتمال تحریف، نمی‌توان به بیهودگی دقت رسید. دقت، استناد و تفکیک روشن میان داده و داوری ارزشی، دو کارکرد اساسی دارند. نخست آنکه بالمآل امکان دفاع عقلانی را فراهم می‌کنند زیرا متن مستند قابل بررسی است، حتی اگر مورد حمله قرار گیرد. دوم آنکه در بلندمدت سرمایه اعتماد می‌سازد. مخاطب مردد، در مواجهه مکرر با تحلیل‌های سنجیده، میان زبان هیجانی و زبان مستند تمایز می‌گذارد. این تمایز فوراً اثر نمی‌گذارد، اما در طول زمان اهمیت می‌یابد.
پایان بخش اول

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

بخش دوم

ساختار را که ناگهان برداری، الزاماً ساختار کارآمدتری جایش نمی‌نشیند؛ گاهی فقط بی‌سامانی می‌آید، مخصوصاً اگر پیش از واقعه انسجام اجتماعی و ساختار مدنی را از دست داده باشی، شهرت را با مشروعیت و برنامه‌ریزی اشتباه گرفته باشی و تنها سرمایه‌ات رسانه و خشم باشد.

به همین دلیل، برای حامی مداخله نظامی هم بار اثبات و قبول مسئولیتِ گزینه پرخطر برقرار است. حتی اگر در اتاق جنگ ننشسته باشد، باید در اتاق انتظار جنگ نشان دهد جامعه ظرفیت بازسازی سریع دارد؛ نیروهای جایگزین انسجام و مشروعیت کافی دارند؛ بازیگران خارجی کشور را نیمه‌راه رها نمی‌کنند؛ و شکاف‌های درونی به خشونت فراگیر بدل نمی‌شود. بی‌پاسخ به این پرسش‌ها، گفتن این‌که «کفه بهبود با مداخله نظامی سنگین‌تر است» بیشتر بیان ترجیح سیاسی است تا تحلیل دقیق.

پس حتی اگر حکومت سهم بزرگی در بحران دارد، این واقعیت سهم دیگران را منتفی نمی‌کند. مسئولیت در جنگ صفر و یکی نیست. هر کس در شکل دادن به شرایطی که امکان فاجعه را بالا می‌برد نقش داشته، به همان اندازه پاسخگوست؛ نه فقط آنکه دکمه آخر را فشار داده باشد. در چنین بزنگاهی، مقایسه باید میان انسداد و بحران موجود و «بهتر محتمل» با محاسبه دقیق ریسک باشد، نه با قطعی جلوه دادن یک سو و خوش‌بینی به سوی دیگر. وگرنه سخن از «ناگزیر بودن جنگ» بیش از تحلیل، انعکاس انتخاب سیاسی است که لباس استدلال پوشیده است.

سخن آخر اینکه اگر قرار باشد جنگی رخ دهد، اگر نگوییم اکنون قطعی است اما احتمالش کم نیست و این یعنی زنجیره عواملی که منجر به جنگ می‌شود، کامل شده است و از اینجا به بعد تا آن لحظه دیگر موافقت یا مخالفت با آن از سوی مردم تفاوتی در ماجرا نمی‌کند اما ذکر بیان مسئولیت هر کدام از زنجیره‌های این فرآیند مهم بود به ۲ دلیل:
اول: قضاوت تاریخ و سندی برای آنهایی که به هر ترتیب در آینده نقش خود در این زنجیره را انکار می‌کنند و دوم برای دوران پس از جنگ زیرا صرف‌نظر از اینکه آن دوران چه شمایلی دارد این برای حافظه تاریخی ما مهم است که بدانیم حوادث چگونه زنجیروار بهم متصلند و هرکدام از ما کوچک یا بزرگ، چه نقشی در تکمیل فرایندها داریم.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️پیشنهادی عملی و ممکن به نخبگان و‌کنشگران مجازی

‏✍🏻سهند ایرانمهر


‏سیاست را نه می‌توان به تمامی در فضای مجازی شکل داد و نه می‌توان آن را از آن برکنار داشت. قدرت سخت در جایی دیگر متمرکز است و در دست نهادهایی است که ابزار الزام و اجرا دارند؛ اما صورت‌بندی سیاست، یعنی تعیین این‌که مسائل چگونه فهم شوند، نزاع‌ها با چه واژگانی توصیف شوند و افق‌های امکان چگونه ترسیم گردند، در عرصه عمومی و در متن گفت‌وگوهای عمومی بی‌قدرتان شکل می‌گیرد.

‏آن‌که از قدرت رسمی بی‌بهره است، از قدرت زبان بی‌نصیب نیست. زبان صرفاً ظرف معنا نیست؛ خالق نسبت‌ها و سامان‌دهنده ادراک جمعی است. هر واژه‌ای که برمی‌گزینیم، نه فقط خبری می‌دهد، بلکه مرزی می‌نهد و امکانی را می‌گشاید یا مسدود می‌کند. از این رو، میدان مجازی بیش از آنکه صحنه اِعمال قدرت باشد، صحنه تکوین تفسیر و مشروعیت است.

‏چون پیام از قالب بیان اثر می‌پذیرد و ابزار انتقال بر مضمون سایه می‌افکند، آغاز هر تغییری نیز باید از اصلاح زبان باشد. راه‌حل عملی برای گشودن دریچه‌ای نو و‌ برکنار از فضای آلوده مجازی که مردم را به قول سعدی «پراکندگانِ مجموع» کرده آن است که کنشگران هر جناح و‌جریان به جای دعوا بر سر صلاحیت زید و عمرو یا مرزبندی بر اساس گزینه مطلوب خود، بر چهار اصل حداقلی در ساحت زبان توافق کنند:

نقد گزاره به جای تخریب شخصیت

پرهیز از برچسب‌های هویتی تحقیرآمیز

التزام به ذکر منبع در ادعاهای تجربی

و تفکیک داوری ارزشی از گزارش واقع.


‏گره زدن مشروعیت به فرکانس بالای فریاد یا مانور رسانه‌ای یا حمایت قدرتی خارج از چارچوب یک بحران ملی اگرچه توجه موقت را به همراه دارد اما مشروعیت نمی‌سازد.

‏اصول چهارگانه‌ای که گفتم ترجمان عملی«اخلاق گفتمانی» هابرماس است که مشروعیت را در گرو قابلیت دفاع عقلانی و امکان مشارکت برابر در استدلال می‌داند.

این مشروعیت با اراده‌ای جمعی و بدون اینکه کسی مجبور به حل شدن در گزینه دیگری باشد، ممکن است زیرا اگر زبان به انصاف آراسته شود، فهم نیز مجال پالایش می‌یابد؛ و اگر قواعد گفتار اصلاح گردد، حتی در غیاب تغییر فوری موازنه قوا، افق بلوغ سیاسی گشوده خواهد شد به شرط آنکه وسوسه تخلیه خشم و جذب لایک از صدقه‌سر فضای دوقطبی به اعتماد به زبان پیراسته و منقح فروگذاشته شود.
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️برای عشق به میهن
(
#معرفی_کتاب)

✍🏻سهند ایرانمهر


در روزگاری که نام «میهن» یا به هیاهوی شعار فروکاسته می‌شود یا به تعصب‌های تنگ‌دامن آلوده می‌گردد، پرسش از معنای راستین آن پرسشی تجملاتی نیست، بلکه ضرورتی اخلاقی و سیاسی است. آیا دوست داشتن میهن یعنی دل بستن به خاک و خون و خاطره، یا وفاداری به نظمی که آزادی را پاس می‌دارد و قانون را بر فراز اراده‌های خودسر می‌نشاند؟ این کتاب ما را به تأملی دوباره فرا می‌خواند: تأملی در باب عشقی که اگر از جنس فضیلت مدنی نباشد، چه‌بسا به نقابی برای سلطه بدل شود.

کتاب «برای عشق به میهن» اثر مائوریسیو ویرولی دعوتی است به بازاندیشی در معنای «میهن». ویروُلی می‌کوشد غبار را از چهره مفهومی بردارد که در روزگار ما یا به شورهای هویتی فروکاسته شده یا به شعارهای تهی. او میان دو نحوه دلبستگی تمایز می‌نهد: یکی میهن‌دوستیِ جمهوری‌خواهانه، و دیگر ملی‌گراییِ هویت‌محور.

در سنت جمهوری‌خواهی کلاسیک ـ سنتی که از روم باستان برمی‌خیزد و در رنسانس ایتالیا با آثاری چون اندیشه‌های ماکیاولی جانی تازه می‌گیرد ـ «میهن» نه خاک است و نه خون، نه زبان است و نه نژاد؛ بلکه نظمی است سیاسی که آزادی را پاس می‌دارد. در این تلقی، عشق به میهن یعنی عشق به قانون عادلانه، به مشارکت شهروندان، و به رهایی از سلطه. آزادی در اینجا به معنای نبودِ چیرگی و استیلاست؛ یعنی آن‌جا که اراده‌ای خودسر بر سرنوشت همگان سایه نیفکند.

اما ملی‌گرایی مدرن، موضوع صحبت را از «نظم آزاد» به «هویت جمعی» منتقل می‌کند. ملت به صورت جماعتی فرهنگی و تاریخی فهم می‌شود و وفاداری به آن، گاه مستقل از کیفیت نهادهای سیاسی، فضیلت شمرده می‌گردد. ویروُلی هشدار می‌دهد که چنین جابه‌جایی‌ای می‌تواند آزادی را به حاشیه براند و همبستگی را بر محور دیگری‌سازی سامان دهد.
مدعای مرکزی کتاب این است که جمهوری‌های آزاد تنها با قانون پایدار نمی‌مانند؛ آنان به عاطفه‌ای مدنی محتاج‌اند. شهروندانی که به آزادی دل نبندند، در هنگامه خطر از آن دفاع نخواهند کرد. از این رو، میهن‌دوستی ـ اگر به معنای تعهد به آزادی مشترک فهم شود ـ نه رقیب لیبرالیسم که مکمل آن است؛ زیرا حقوق بی‌پشتوانه فضیلت مدنی، در تندباد سیاست، بی‌پناه خواهد ماند.

حاصل سخن آن‌که می‌توان به میهن عشق ورزید، بی‌آن‌که به دام ملی‌گرایی تنگ‌نظر افتاد. میهن، اگر جمهوری آزاد باشد، شایسته محبت است؛ و محبت به آن، یعنی پاسداری از قانون، مشارکت در امر عمومی، و ایستادگی در برابر هر سلطه‌ای که آزادی را تهدید کند.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️تنها یک کلمه!
✍🏻سهند ایرانمهر


کسانی که اسیر هیاهوهای فضای مجازی نیستند و اندک آشنایی‌ای با تاریخ و فرهنگ ایران دارند، به‌خوبی می‌دانند که اساس این سرزمین بر تنوع و گوناگونی بنا شده است؛ تنوعی که در عین تفاوت‌ها، در قالب یک کلیت منسجم به نام «ایران» شکل گرفته و دوام یافته است. این وحدت، حاصل حذف تفاوت‌ها نبوده، بلکه نتیجه همزیستی و درهم‌تنیدگی آن‌ها در یک چارچوب مشترک بوده است .
‏از دوران مشروطه به بعد نیز تلاش‌هایی صورت گرفت تا همین ویژگی در عرصه سیاست و حکمرانی بازتاب پیدا کند؛ یعنی نظامی سیاسی شکل بگیرد که بازتاب‌دهنده تکثر اجتماعی باشد. با این حال، این کوشش‌ها هیچ‌گاه به نتیجه پایدار نرسیده و همین ناکامی، فاصله و بی‌اعتمادی میان دولت و ملت را همچون زخمی کهنه و التیام‌نیافته حفظ کرده است.

‏در آستانه هر بحران سیاسی و اجتماعی، بار دیگر همان بحث‌های تکراری بالا می‌گیرد و واقعیتی روشن در میان جدال‌های سیاسی و مجازی گم می‌شود: خواست اصلی مردم ایران آزادی و لوازم آن است؛ از مدارا و پذیرش تکثر گرفته تا حق مشارکت سیاسی و در یک کلام، دموکراسی.

‏البته نمی‌توان انکار کرد که در شرایط دشوار اقتصادی و ناامنی، بسیاری از مردم به‌طور طبیعی اولویت را به معیشت و ثبات می‌دهند و نگاه کوتاه‌مدت بر تصمیم‌ها غلبه پیدا می‌کند. در چنین فضایی، دموکراسی امری فرعی یا تجملی جلوه داده می‌شود. اما تجربه تاریخی نشان داده است که نادیده گرفتن یا تعویق آزادی به بهانه تأمین نان و امنیت، در بلندمدت هزینه‌هایی به‌مراتب سنگین‌تر بر جامعه تحمیل می‌کند و هر جریانی که این مساله را نادیده بگیرد حتی در توفیق موقت در نهایت با مطالبه جدی آن روبروست. ناپایداری نظام‌های مختلف و سیکل‌های متعدد شکاف میان دولت- ملت نیز حاصل همین مطالبات معوقه است.

‏در این میان، گاه حتی برخی نخبگان نیز زیر فشار دغدغه قدرت یا از سر مصلحت‌اندیشی، چشم بر این تجربه تاریخی می‌بندند و به توجیه اقتدارگرایی روی می‌آورند. حال آن‌که تاریخ نشان می‌دهد همتایان آنان در دوره‌های پیشین، سال‌ها بعد با حسرت و شرمندگی از این غفلت یاد کرده‌اند و خلاصه آنکه اگر اهل درس‌آموزی از تاریخ بودیم می‌دانستیم که این چرخه ناکامی با جابجایی کلمات با بزک مفاهیم متوقف نمی‌شود و آن وقت هیچ مصلحت و هیچ توجیهی را مقدمه اولویت‌دادن چیزهای دیگر بر آزادی و تنوع ( دموکراسی)نمی‌کردیم.

‏تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
‏و آن نگفتیم که به کار آید
‏چرا که تنها یک سخن یک سخن در میانه نبود: آزادی!

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️چرا در بحران‌ها، مواضع دموکراتیک ناگهان به سمت اقتدارگرایی تغییر جهت می‌دهد؟
✍🏻سهند ایرانمهر


شاید این روزها و با رصد فضای مجازی برای شما هم این پرسش مطرح شده باشد که چرا برخی کنشگران یا نخبگان که خود را عقلانی، دموکراتیک و مخالف خشونت معرفی می‌کردند، در بزنگاه‌های بحرانی به سوی مواضعی متمایل می‌شوند که با اقتدارگرایی، حذف‌گرایی یا حتی توجیه مداخله قهری سازگار است؟ اگر این پرسش را صرفاً به سطح اخلاق فردی تقلیل دهیم - مثلاً به ریاکاری، فرصت‌طلبی یا ضعف شخصیت- تحلیل را ساده‌سازی کرده‌ایم. مسئله در سطحی عمیق‌تر به منطق میدان سیاسی، ساختار بحران، و سازوکارهای روان‌شناختی جمعی مربوط است. تاریخ سیاسی مدرن نشان می‌دهد که این چرخش‌ها استثنا نیستند.

جامعه‌ای که با تورم افسارگسیخته، انسداد نهادی، بی‌اعتمادی عمومی و تهدید امنیتی مواجه است، در وضعیت آنومیک قرار می‌گیرد؛ وضعیتی که در آن قواعد پایدار پیش‌بینی‌پذیری سیاسی فرو می‌ریزند.
در چنین شرایطی، افق آینده مبهم و پرریسک می‌شود و تقاضای اجتماعی برای «قطعیت» افزایش می‌یابد.

هر روشنفکر یا فعال سیاسی برای بقا و اثرگذاری نیازمند سرمایه نمادین و رسانه‌ای است. در وضعیت عادی، میانه‌روی، تحلیل پیچیده و دفاع از تکثر می‌تواند این سرمایه را تولید کند. اما وقتی میدان سیاسی دچار قطبی‌سازی شدید می‌شود، مرکز ثقل گفتمان جابه‌جا می‌گردد. آنچه پیش‌تر در حاشیه بود - زبان تند، دعوت به برخورد قاطع، یا ارجاع به قدرت خارجی- به مرکز توجه منتقل می‌شود. کنشگری که در مرکز میدان باقی نماند، به حاشیه رانده می‌شود و سرمایه‌اش مستهلک می‌گردد.

بنابراین میل به «اثرگذاری و‌در مرکز بودن» شرط بقا در رقابت سیاسی است ولو خلاف عقلانیت و دموکراسی. اینجاست که سازگاری تدریجی با لحن و مطالبات رادیکال‌تر ابتدا در سطح لحن، سپس در سطح موضع آغاز می‌شود.

در تاریخ معاصر نمونه‌های مشابه کم نیست. موسولینی در آغاز یک سوسیالیست ضدملی‌گرا و منتقد جنگ بود، اما در بستر ملی‌گرایی جنگ جهانی اول، موضع خود را تغییر داد و از ورود ایتالیا به جنگ حمایت کرد. این چرخش صرفاً ایدئولوژیک نبود؛ انتقال از حاشیه یک حزب رو به افول به مرکز موجی بود که ظرفیت بسیج گسترده داشت.

بحران پس از جنگ و ترس از فروپاشی، این رادیکالیزاسیون را تثبیت کرد و به استقرار فاشیسم انجامید. نمونه دیگر، الکساندر کرنیسکی از رهبران انقلاب روسیه است که در ۱۹۱۷ با شعار آزادی‌های مدنی به قدرت رسید، اما در بستر جنگ، فروپاشی اقتصادی و فشار دوگانه نیروهای افراطی، به تمرکز قدرت و سرکوب متوسل شد و وعده‌های لیبرال در برابر منطق بقا عقب نشستند. حتی در جمهوری وایمار، بسیاری از محافظه‌کاران لیبرال در مواجهه با بحران اقتصادی و ترس از کمونیسم، به تمرکز قدرت اجرایی و ائتلاف با نیروهای اقتدارگرا رضایت دادند با این توجیه که این یک «اقدام اضطراری» برای حفظ نظم است. نمونه دیگر کارل اشمیت فیلسوف سیاسی آلمانی است. او که در آغاز به‌عنوان حقوقدانی برجسته در چارچوب جمهوری وایمار می‌نوشت، در نظریه «وضعیت استثنایی»خود استدلال کرد که :«رهبر(حاکم) کسی است که درباره وضعیت استثنایی تصمیم می‌گیرد» یعنی در لحظه بحران، تعلیق هنجارهای عادی را موجه می‌داند.

همین منطقِ تقدمِ تصمیم اقتدارمند بر قاعده، بعدها امکان هم‌سویی او با رژیم نازی را فراهم کرد و از دل نظریه اضطرار، توجیهی برای تمرکز قدرت ساخت( از این منظر دفترچه اضطرار و سازوکارهای عمدتا اقتدارگرایانه آن شوخی تلخ تاریخ را یادآور می‌شود) . در همه این موارد، بحران ساختاری و رقابت برای مرکزیت میدان، مواضع اولیه را فرسوده کرد.

باری، تاریخ نشان می‌دهد که گذار از لیبرالیسم لفظی به اقتدارگرایی عملی نه یک استثنا، بلکه پیامد محتمل منطق بحران است اما منظور از این سخن، درست بودن آن نیست؛ بلکه به معنای تکرارشوندگی ساختاری آن است. چرخش به سمت اقتدارگرایی در میانه بحران‌هایی که خود ناشی از اقتدارگرایی است نشان میدهد که «عقلانیت ابزاری کوتاه‌مدت» بر«عقلانیت هنجاری بلندمدت» ترجیح داده شده است. استقبال الگوریتم‌های مجازی و چرخش به سمت منطق حذف و اقتدارگرایی ، اگرچه ممکن است به شکل لحظه‌ای خوشایند باشد و کنشگر را در متن ماجرا قراردهد، اما با تضعیف نهادهای نظارتی و عادی‌سازی وضعیت استثنایی، ظرفیت بازگشت به قاعده را فرسوده و در نهایت علیه خود او و وضعیت مطلوبش عمل می‌کند( سرافکندگی برخی روشنفکران و کنشگران پس از پایان دوران انقلابی شاهدی بر این مدعاست).

بنابراین آنچه برای فرد یا گروه در کوتاه‌مدت عقلانی می‌نماید، در سطح کلان می‌تواند به نتیجه‌ای غیرعقلانی منتهی شود. تاریخ نشان می‌دهد که «اضطرار» به‌ندرت موقتی می‌ماند؛ بلکه به تدریج نهادینه می‌شود و قربانی خود را از حامیان خود انتخاب می‌‌کند، چه در عمل و چه در ترازوی قضاوت تاریخ .


@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️بازبینی در رقابت جهانی؛ ایران کجای بازی است؟
✍🏻سهند ایرانمهر


مارکو‌ روبیو وزیر خارجه ایالات متحده، در تازه‌ترین اظهاراتش با اشاره به سرعت تحولات بین المللی گفته است: جهان قدیمی از میان رفته و اکنون در «دوران سیاست جهانی و رقابت قدرتها» زندگی می‌کنیم. او این دوره را معادل مرحله ای تازه از تحولات سیاسی و جغرافیایی دانسته که مستلزم بازنگری در نقش کشورها و نحوه تعامل آنها در نظام بین الملل است.

روبیو افزوده است که بسیاری از این گفتگوها تاکنون در سطوح مختلف سیاسی و تصمیم گیری انجام شده اما باید ادامه یابد تا کشورها جایگاه خود را در این نظم جدید بهتر تعریف کنند.
وقتی روبیو از «پایان جهان قدیم» حرف می‌زند،در واقع می‌گوید: قواعدی که سه دهه سیاست جهانی را شکل دادند، دیگر کار نمی‌کنند.

حالا جهان قدیم چگونه بود؟ دوره مدنظر او وقتی است که شوروی فروپاشید و آمریکا قدرت مسلط بود، چین با سرعت در اقتصاد جهانی ادغام می‌شد، اروپا به گاز روسیه وابسته بود، و همه تصور می‌کردند تجارت آزاد و وابستگی متقابل، جلوی جنگ را می‌گیرد. فناوری ابزار بازار بود، انرژی کالا بود، و جهانی‌شدن یک روند تقریبا اجتناب‌ناپذیر.

اما این تصویر در چند نقطه کلیدی ترک برداشت. جنگ اوکراین نشان داد جنگ کلاسیک هنوز به تاریخ نپیوسته است. آمریکا صادرات تراشه‌های پیشرفته به چین را محدود کرد و عملاً اعلام کرد فناوری هم «امنیتی» است. اروپا در مدت کوتاهی وابستگی انرژی خود به روسیه را کاهش داد و انرژی را از حوزه اقتصاد صرف به ابزار ژئوپلیتیک تبدیل کرد. سیاست «کاهش ریسک» در برابر چین جای تجارت بی‌قید را گرفت و ناتو از مدیریت بحران به بازدارندگی(روسیه) بازگشت.

وقتی روبیو از «رقابت قدرت‌ها» حرف می‌زند، دقیقاً به همین جابه‌جایی‌ها اشاره دارد یعنی دیگر فرض بر این نیست که ادغام اقتصادی به همگرایی سیاسی منجر می‌شود. اکنون فرض غالب این است که چین یک رقیب ساختاری است، روسیه تهدید امنیتی است، و زنجیره‌های تأمین و فناوری‌های پیشرفته بخشی از میدان رقابت‌اند. تجارت دیگر خنثی نیست؛ فناوری دیگر غیرسیاسی نیست؛ انرژی دیگر فقط یک کالای اقتصادی نیست.

در این فضا، وقتی گفته می‌شود کشورها باید «جایگاه خود را تعریف کنند»، معنایش روشن است یعنی دولت‌ها نمی‌توانند هم‌زمان از بازار چین بهره ببرند، به چتر امنیتی آمریکا تکیه کنند، و ادعا کنند بیرون از رقابت ایستاده‌اند. هزینه بی‌طرفی بالا رفته است و وابستگی‌های اقتصادی حالا پیامد امنیتی دارند.

به همین دلیل، سخن روبیو روایت عبور از خوش‌بینی لیبرال دهه‌های پس از جنگ سرد و ورود به دوره‌ای است که در آن موازنه قوا، فناوری راهبردی، امنیت اقتصادی و اتحادهای سخت، دوباره در مرکز سیاست جهانی قرار گرفته‌اند. جهان هنوز چندقطبی کامل نشده، اما دیگر تک‌قطبی هم نیست و همین منطقه خاکستری، میدان اصلی رقابت امروز است.

اگر جهان جدید را آن‌گونه که در ادبیات رقابت قدرت‌ها توصیف می‌شود واقعاً بپذیریم، باید از این توهم بیرون بیاییم که ایران محور اصلی طراحی سیاست جهانی آمریکاست. در نظم رقابتی کنونی، اولویت راهبردی واشنگتن مهار چین و مدیریت روسیه است؛ خاورمیانه در مرکز صحنه نیست، بلکه تابعی از آن رقابت کلان است. همین جابه‌جایی اولویت، کل موقعیت ایران را در «پازل» جدید تعریف می‌کند.

ایران در این چارچوب از منظر آمریکا یک «قدرت منطقه‌ای با ظرفیت اخلال» است؛ نه قدرتی بزرگ و نه بازیگری بی‌اثر. موقعیت ژئوپلیتیک، ابزارهای بازدارندگی نامتقارن و شبکه‌های نفوذ منطقه‌ای به ایران وزن می‌دهد؛ اما وزن پایدار در این عصر بیش از گذشته به اقتصاد فناوری‌محور، دسترسی به سرمایه و ادغام در زنجیره‌های تأمین وابسته است.

بنابراین در این ساختار، ایران نه قدرت بزرگ است و نه متحد تثبیت‌شده یک بلوک مسلط، بلکه بازیگر منطقه‌ای مؤثری است که می‌تواند در موازنه‌ها نقش ایفا کند. مزیت‌هایش جغرافیای استراتژیک و ظرفیت بازدارندگی منطقه‌ای است؛ محدودیت‌هایش هم تحریم‌های ساختاری، ضعف ادغام در اقتصاد فناوری‌محور و وابستگی نسبی به همکاری با چین و روسیه اگرچه این رابطه بیشتر محصول فشار ساختاری از سوی غرب است تا یک ائتلاف هم‌تراز و پایدار. در نتیجه، خطر آن وجود دارد که ایران به «اهرم» در رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شود، نه بازیگری که قواعد را شکل می‌دهد.بنابراین موقعیت ایران تثبیت‌شده نیست؛ سیال و وابسته به تصمیمات راهبردی داخلی و خارجی است.

از این‌ منظر حضور گسترده نظامی در منطقه هدفی فراتر از ایران دارد و خطر حمله به ایران در این نظم، تابع محاسبه هزینه–فایده است. در شرایطی که آمریکا تمرکز راهبردی خود را بر چین گذاشته، تمایل به جنگ پرهزینه جدید پایین است؛ اما اگر رفتار یک بازیگر منطقه‌ای در این مسیر هزینه‌های مستقیم برای منافع آمریکا یا متحدانش ایجاد کند، واکنش محدود یا بازدارنده محتمل می‌شود.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️خرد در طوفان: سنجش عقل در روزگار بحران

✍🏻سهند ایرانمهر

به‌گاه بحران هرکس وظیفه‌‌ای دارد و ماهیت و جهت هر صدایی متناسب با صاحب صداست نه آنکه همه وظایف و همه صداها به یک گونه باشد. صاحبان خرد و اندیشه در چنین بزنگاه‌هایی وظیفه دشوارتری دارند.

فردوسی در روزگار فروپاشی سیاسی و غلبه‌ی بیگانگان، به جای مرثیه‌خوانیِ صرف ، شاهنامه را به مثابه حافظه‌ی عقل تاریخی ایرانیان سرود و خرد را در تار و پود اسطوره و حماسه نشاند تا ملت، در آینه‌ی داستان، امکان بازشناسی خویش را بازیابد.

‏خواجه نصیرالدین طوسی در میانه‌ی ویرانی مغول، به حکمت و نگارش اخلاق ناصری و آثار فلسفی همت گماشت تا نشان دهد حتی در دل عسرت، می‌توان بنیان نظر را استوار کرد.

‏محمدعلی فروغی در سال‌های تلاطم سیاسی و گذار ایران، به تصحیح متون کلاسیک و ترجمه‌ی دکارت پرداخت تا عقلِ نقاد و سنتِ فلسفی را به گفت‌وگوی تازه‌ای بنشاند.

‏از این نمونه‌ها می‌توان آموخت که وظیفه‌ی خردمند و روشنفکر در زمانه‌ی بحران، پیروی از ذائقه‌ی خشمگینِ روزگار، پیوستن به دوگانه‌ها یا رنگ عوض کردن به اقتضای امواج توفنده نفرت نیست؛ بلکه پاسداشتِ معیارهای حقیقت، تفکیک هیجان از داوری، و افزودن بر ذخیره‌ی مفهومی جامعه است.

‏او قرار نیست پژواکِ صرف صداها باشد، بلکه باید میزان سنجشِ آن گردد؛ نه تاجر مقبولیت، بلکه امینِ معنا.

‏در هنگامه‌ای که سیاست به شتاب و شعار و شور میل می‌کند، کارِ اهل‌نظر عقلانی کردن این وضعیت با استدلال، و یادآوری حدود قدرت و اخلاق و صورتبندی درست سیاست و زندگی است حتی اگر این ایستادگی به قیمت تنهایی و بدفهمی تمام شود.

‏چه بسا این طریق در زمانه‌ی خود معامله‌ای زیان‌بار بنماید و صاحبش را از هر سوی معادله به حاشیه براند، اما بذرهایی که در عقلانیت امروز افشانده می‌شود، در افق فردا که غبارها نشست به بار می‌نشیند؛ زیرا قضاوت تاریخ، در درازمدت، به سود صداقت و عقلانیت است نه سود و زیان هیاهوی لحظه.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️سیاست در عالمِ احتمال:
چرا «راه‌حل فوری» توهّم است؟

✍🏻سهند ایرانمهر

در این روزگار پرآشوب، که نَفْسِ سخن‌گفتن را پاداش‌ْ جز تهمت و تخریب و دشنام نیست، و عافیت در سکوت و تایید است، هر که لب به تحلیل می‌گشاید و از تبعات جنگ و نفرت و فروپاشی اجتماعی سخن می‌گوید، دو پاسخ آماده می‌شنود: نخست آن‌که «راه‌حل تو چیست؟» و دیگر آن‌که «تو می‌خواهی همین وضع را استمرار دهی». گویی میان فریاد و فرمان، جایی برای تأمل نیست؛ و هر احتیاطی، محافظه‌کاری شمرده می‌شود.


پرسش از راه‌حل، در ذات خود پرسشی شریف است. اما آنگاه که سیاست را به مسأله‌ای ریاضی فرو می‌کاهد، از شریف بودن می‌افتد. عالم سیاست، عالم قطعیت‌ها نیست؛ صحنه تلاقی اراده‌ها، منافع، خطاها و تصادف‌هاست. در آن، متغیرها بیش از آن‌اند که در جدولی بنشینند و آینده را تضمین کنند. در چنین جهانی، وعده نسخه قطعی دادن، نه نشانه جسارت که علامت ساده‌انگاری است. خرد در شرایط عدم‌قطعیت، بیش از آنکه نقشه نهایی ترسیم کند، حدود خطر را نشان می‌دهد و از پرتگاه‌ها خبر می‌دهد.

تحلیلگر، مهندس آینده نیست که فرمان ساختن دهد و هزینه‌ آن‌هم از جان و مال مردم را فقط عدد ببیند. کار او، روشن کردن افق‌هاست؛ گفتن اینکه کدام راه، ریسک فروپاشی را می‌افزاید و کدام رفتار، آتش خشونت را شعله‌ورتر می‌کند. در روزگار بحران، پیش از آنکه از «چه باید کرد» سخن بگوییم، باید بدانیم «چه نباید کرد». این «نباید»ها، سلبی‌اند اما بی‌ثمر نیستند؛ چرا که بسیاری از فاجعه‌ها از همین غفلت‌ها زاده می‌شوند.


اما همین احتیاط، به استمرارطلبی تعبیر می‌شود. گویی میان رضایت از وضع موجود و پرهیز از تشدید بحران، هیچ فاصله‌ای نیست. حال آن‌که می‌توان هم‌زمان منتقد بود و عقل را به احساس و هیجان وانگذاشت؛ هم معترض بود و از جنگ و ویرانی بیشتر گریزان بود. مخالفت با مداخله‌ای پرهزینه یا نفرت و تخریب، به معنای تقدیس وضع موجود نیست؛ همان‌گونه که امتناع از جراحی پرریسک، رضایت از بیماری تلقی نمی‌شود. این تمایز اگر فراموش شود، میدان سیاست به دو قطب فرو می‌کاهد و هر صدای سنجیده‌ای در میان هیاهو گم می‌شود.

خشم عمومی را باید فهمید؛ رنجِ ممتد، شکیبایی را می‌فرساید و انسانِ آزرده، درمان فوری و راه‌حل قطعی ولو با برنامه‌های سطحی می‌طلبد. اما تاریخ به ما آموخته است که درمان‌های شتاب‌زده، گاه بیماری را به مرگ بدل می‌کنند. تصمیم‌های هیجانی، به‌ویژه در سرزمین‌های پرآشوب، بهایی دارند که نسل‌ها می‌پردازند. خرد سیاسی، پیش از آنکه نوید رهایی دهد، از هزینه‌ها می‌پرسد و از فردای پس از هیجان سخن می‌گوید.


پس اگر کسی از تبعات جنگ هشدار می‌دهد یا از نفرت مهارگسیخته می‌هراسد، این نه گریز از مسئولیت، که عین مسئولیت است. عقلانیت در روزگار بحران، بیش از آنکه قهرمانانه فریاد بزند، خردمندانه هشدار می‌دهد؛ مهارت زیستن می‌آموزد، نه نقشه فتح. در جهانی که قطعیت اندک است، هنر سیاست شاید همین اندیشه به آنچه می‌توان کرد، باشد: افزودن رنج را متوقف کنیم، پیش از آنکه در پی افزودن پیروزی باشیم.
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️اتحاد شش‌گانه اسراییل

✍🏻سهند ایرانمهر


راهبرد جدید اسرائیل که از آن به‌عنوان «اتحاد شش‌گانه» یاد می‌شود، در واقع تلاشی برای بازتعریف همان دکترین قدیمی «پیرامون» است؛ دکترینی که در دهه‌های نخست تأسیس اسرائیل، با ابتکار دیوید بن‌گورین طراحی شد تا با برقراری اتحاد با کشورهای غیرعربِ پیرامون جهان عرب مانند ایرانِ پیش از ۱۹۷۹ و ترکیه، موازنه‌ای علیه دشمنان عرب ایجاد کند. (آن اتحاد در اواخر دوران شاه تضعیف و با انقلاب به پایان رسید، اتیوپی با کودتای مارکسیستی و‌سقوط هایله سلاسی از ائتلاف خارج شد).

اکنون نتانیاهو از نسخه جدید این ایده پرده‌برداری کرده است، ایده‌ای که به جای تمرکز صرف بر «پیرامون جهان عرب»، به سراغ «پیرامونِ پیرامون» رفته است: یعنی شبکه‌ای گسترده‌تر شامل هند، آذربایجان، یونان، قبرس و برخی کشورهای عربی و آفریقایی(سومالی‌لند، جیبوتی). هدف اعلامی، ایجاد یک بلوک همسو در برابر جبهه تندروی شیعی و جبهه در حال شکل‌گیری سنی است (ایران، ترکیه و بازیگران مسلح وابسته)؛ اما در سطح عمیق‌تر، این طرح کوششی برای شکستن انزوای ژئوپلیتیکی و بازآرایی موازنه قدرت منطقه‌ای پس از تحولات غزه و تغییر اولویت‌های آمریکا است.

تفاوت بنیادین این طرح با گذشته در این است که اسرائیل دیگر صرفاً به دنبال «ائتلاف‌های دوجانبه پنهان» نیست، بلکه می‌کوشد یک چارچوب نیمه‌علنی چندلایه بسازد که امنیت، انرژی، فناوری و کریدورهای تجاری را به هم پیوند دهد. همکاری‌های سه‌جانبه اسرائیل–یونان–قبرس در مدیترانه شرقی، یا نزدیکی راهبردی با هند، نمونه‌هایی از این رویکرد شبکه‌ای‌اند.

این مدل بیشتر شبیه یک معماری انعطاف‌پذیر است تا یک پیمان دفاع جمعی الزام‌آور؛ یعنی کشورها می‌توانند در حوزه‌های خاص همکاری کنند بی‌آنکه متعهد به ورود به جنگی مشترک شوند. به بیان ساده، اسرائیل در حال تبدیل سیاست مهار مستقیم به سیاست «درهم‌تنیدن منافع» است تا هزینه تقابل با خود را برای رقبا بالا ببرد.


@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️مخالفت با تجزیه‌طلبی، از حرف تا عمل

✍🏻سهند ایرانمهر

🔸ضرورت حفظ تمامیت ارضی ایران قابل تردید نیست اما ادعای مخالفت با تجزیه‌طلبی زمانی رنگ ریا به خود می‌گیرد که همان کسانی که امروز با صدای بلند علیه گروه‌های رقیب تجزیه‌طلب فریاد می‌زنند و تا دیروز « هشدار خطر تجزیه‌طلبی» را بهانه توجیه و استمرار نظم حاکم می‌دانستند، در عمل با جریان‌ها یا افرادی هم‌مسیر می‌شوند که پیش‌تر از شکاف‌های قومی و سناریوهای تجزیه حرف زده‌اند. همین تناقض است که ماجرا را از یک دغدغه ملی خارج می‌کند و بیشتر به منازعه‌ای موسمی بر سر قدرت شبیه می‌سازد. نمونه آن را می‌توان هم در برخی مراودات مدعیان حساسیت نسبت به تجزیه‌طلبی با حامیان این ایده دید و هم در رویکردهای شبکه‌ای مانند ایران‌اینترنشنال که عملاً رسانه جریان سلطنت‌طلب محسوب می‌شود.

‏🔸برای مثال، در این ویدیو مجری این شبکه می‌گوید ما و اسرائیل اهداف مشترکی داریم و همزمان تلاش می‌کند چنین القا کند که موضوع ربطی به «ایران» ندارد و صرفاً به شکل حکومت مربوط است. مهمان برنامه،تحلیلگر اسرائیلی‌ای است و این سخنان را تأیید می‌کند. در ادامه این ویدیو، بخشی از گفت‌وگوی پیشین همین مهمان را به ویدیوی اول اضافه کرده‌‌ام؛ جایی که مهمانِ ایران اینترنشنال حالا در یک کانال تلویزیونی اسرائیلی، پس از اشاره به زمینه‌های تفرقه قومی و تجزیه ایران، تلویحا توضیح می‌دهد چرا اکنون با افرادی مانند زراعتی هم‌کلام و همراه می‌شود تا اهداف مشترک را پیش ببرد. او صریح می‌گوید: «باید با آن‌ها همکلام و همسفره شد در این صورت آنها را خریده‌ای این فراتر از پیشنهاد پول است!» و سپس با هیجان اضافه می‌کند که باید به این افراد گفت: «ای ول داداش! الان لحظه مهمی است».
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

بخش دوم...

مدیریت کوتاه‌مدت ممکن است ساده به نظر برسد، اما در میان‌مدت اقتصاد را تضعیف می‌کند و احتمال وقوع موج‌های شدیدتری از اعتراض‌ها، مثل دی‌ماه گذشته، را افزایش می‌دهد.

همچنین تصور اینکه صرف مذاکره با آمریکا، کاهش بخشی از تحریم‌ها یا ناکامی اپوزیسیون به معنای پایان اعتراض‌ها و فروکش کردن فشارهای داخلی است، نادرست است. اعتراض‌ها و نارضایتی‌ها محدود به سطح دیپلماسی یا تعامل با دولت خارجی نیستند و هیچ مذاکره‌ای نمی‌تواند جایگزین واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی درون کشور شود. نگاه صرفاً به سطوح بالا و فرض اینکه همه چیز با مذاکره و کاهش تحریم‌ها تمام شده، باعث می‌شود حکومت واقعیت‌ها و مطالبات مردم را اشتباه درک کند.

مخلص کلام این است که نظم جهانی امروز معامله‌محور و مبتنی بر محاسبه است. اپوزیسیون، تاکنون با تکیه صرف بر حمایت خارجی تعریف شده و بیشتر به ابزار فشار و چانه‌زنی تبدیل شده است؛ از این منظر، شکل‌گیری جدی مذاکرات پس از اعتراض‌ها قابل توجه است. از سوی دیگر، اگر حکومت گمان کند چندقطبی شدن جهان و نظم جدید در هیچ‌مرحله‌ای به محاسبات جدیدتر با عزم تغییر رژیم و یافتن منطق سود در صورتبندی جدید منجر نمی‌شود یا کاهش تنش‌ها از طریق مذاکره به معنای رهایی کامل از فشارها و نادیده گرفتن مطالبات عمومی است، دچار خطا شده است.


@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️سیاستِ خاطره خونین و بازتولید نفرت برای قدرت

✍🏻سهند ایرانمهر


اگرچه هیچ توضیحی مغالطه‌کاران و غوغاسالاران را از تقطیع و تحریف و توهین باز نمی‌‌دارد اما روشنگری نه مریدپروری است و نه بوقلمون صفتی و همرنگی با موج‌های دست‌ساز بنابراین پیش از هر چیز باید روشن بگویم:

محکوم‌کردن صریح کشتار و همدلی با قربانیان، یک اصل اخلاقی غیرقابل چانه‌زنی است. هیچ تحلیلی درباره نحوه بهره‌برداری سیاسی از یک فاجعه، به‌معنای توجیه آن فاجعه نیست. تفکیک میان «محکومیت جنایت» و «نقد نحوه استفاده از آن جنایت» ضروری است؛ خلط این دو، یک مغلطه رایج در بازار بدست آوردن قدرت با هر وسیله ممکن است. بنابراین همانگونه که نادیده گرفتن حرمت خون با هیچ توجیهی قابل دفاع نیست و صریحا محکوم است سخن گفتن درباره سوءاستفاده احتمالی از خون قربانیان، نه انکار رنج است و نه تطهیر عاملان.

‏با این تفکیک روشن، می‌توان به تجربه‌های تاریخی نگاه کرد و دید چگونه «خاطره خون» با اتهام «خون‌شور»چگونه الگوی تکراری فاشیسم برای همراه کردن جمعیت و سپس عمل کردن علیه خود آنان بوده است و با همین فضا خود را مدافع خون و خونخواه قربانیان معرفی می‌کند.

‏🔸پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول، روایت «خیانت داخلی» یا «خنجر از پشت»شکل گرفت و گفته شد خون سربازان آلمانی با خنجر سیاستمداران از پشت ریخته شده است؛ روایتی که بعدها به سرمایه سیاسی آدولف هیتلر تبدیل شد.

‏🔸در ایتالیا نیز ادعای «پیروزی ناقص» و هدررفتن خون سربازان، فضای خشم و انتقام را تقویت کرد و به قدرت‌گیری بنیتو موسولینی انجامید.

‏🔸در دهه ۱۹۹۰ و هنگام فروپاشی یوگسلاوی هم زنده‌کردن یک‌جانبه خاطرات کشتارهای قدیمی بالکان، حس قربانی‌بودن تاریخی را به توجیه خشونت و سرکوب و کشتارهای بعدی بدل کرد.

‏در همه این نمونه‌ها، مسئله این نبود که خون بی‌گناهان مهم نیست و مقصران چه کسانی هستند؛ مسئله این بود که چگونه می‌توان از همان خون، برای ساختن دوگانه‌های تازه و ادامه جنگ و بدست آوردن قدرت از خشم و نفرت و تداوم سرکوب استفاده کرد. تفکیک این دو سطح بحث، شرط پرهیز از مغلطه و شرط وفاداری به عدالت و اعتنا به قضاوت تاریخ است.

‏به تعبیر ای.بی. وایت، نویسنده آمریکایی نویسنده مجله نیویورکر که درباره استقلال فکری و حساسیت اخلاقی در برابر هیاهوی این‌چنینی بسیار نوشت و به آن شهره است: نویسنده بایدآن‌جا که هیاهو جای اندیشه را می‌گیرد، در برابر موج بایستد.

‏کسانی که این سوءاستفاده را افشا می‌کنند، معمولاً از دو سو آماج حمله قرار می‌گیرند و‌به تعبیر «هنری ایبسن» به عنوان «دشمن مردم» معرفی می‌شوند، هم از سوی صاحبان قدرت که از التهاب و تحریف سود می‌برند، و هم از سوی تندروهای مخالف که سیاست‌شان بر تداوم نفرت و افزودن هزینه و در نهایت کسب قدرت بر هیزم نفرت و خشم استوار است ، در این فرایند یکی هیزم می‌گذارد و آتش می‌افکند و دیگری دیگ نفرت را برای خوراک خود بر سر آن می‌گذارد و بنابراین سکوت در برابر این چرخه و بازی‌خوردن از دو سوی معادله، خدمت به مردم نیست که خیانت به آنان است که سوگ و درد چنان گریبان‌شان را چاک کرده که مجالی برای معرکه هیزم و دیگ ندارند.

‏وقتی افشای بهره‌برداری از خون قربانیان با چماق «خون‌شور» سرکوب می‌شود، میدان برای همان منطقی باز می‌ماند که از رنج تغذیه می‌کند.در چنین وضعی، خاموش‌کردن صدای نقد، عملاً به تقویت همان چرخه‌ای می‌انجامد که به زیان بیشتر مردم است.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

وقتی اوضاع از کنترل ما خارج است چه کاری از دست ما برمی‌آید؟

✍🏻سهند ایرانمهر


در دوره‌هایی بحرانی از تاریخ هر کشور، ممکن است وضعیتی پیش آید که پرسش اصلی دیگر این نیست که «حق با کیست»، بلکه این است که «جامعه چگونه از هم نپاشد». وقتی بحران سیاسی تشدید می‌شود، دوقطبی شکل می‌گیرد، فشار اقتصادی زندگی روزمره را فرسوده می‌کند و سایه تهدید نظامی بر سر جامعه می‌افتد، طبیعی است که بسیاری از شهروندان -به‌ویژه آنان که مستقیماً در دل این وضعیت زندگی می‌کنند-احساس کنند نقشی در شکل‌گیری این شرایط نداشته‌اند و بنابراین نقشی هم در تغییر آن ندارند. این احساس بی‌اثری، پدیده‌ای شناخته‌شده در جامعه‌شناسی است؛ اما خطا آنجاست که از «نداشتن قدرت رسمی» نتیجه بگیریم که «هیچ عاملیتی وجود ندارد».

قدرت سیاسی متمرکز ممکن است در دست شهروندان نباشد، اما حیات اجتماعی فقط از مسیر نهادهای رسمی عبور نمی‌کند. جامعه چیزی فراتر از دولت است؛ شبکه‌ای از روابط، اعتمادها، گفت‌وگوها و پیوندهای افقی است که اگر تضعیف شوند، حتی در غیاب جنگ رسمی نیز جامعه وارد فرسایش می‌شود و آنچه در شرایط بحران بیش از هر چیز آسیب می‌بیند، همین بافت نامرئی است.

در وضعیت دوقطبی، نخستین قربانی «دیگری» است. انسان‌ها دیگر نه به‌عنوان شهروند، بلکه به‌عنوان برچسب‌های سیاسی دیده می‌شوند. همدلی جای خود را به سوءظن می‌دهد و اختلاف نظر به دشمنی اخلاقی تبدیل می‌شود. اینجا دقیقاً نقطه‌ای است که مفهوم همدلی از یک فضیلت اخلاقی شخصی به یک ضرورت اجتماعی تبدیل می‌شود. همدلی به معنای هم‌عقیده شدن نیست؛ به معنای پذیرفتن این واقعیت است که دیگری -حتی اگر عمیقاً با او مخالف باشیم -در همان وضعیت ناامن و ناپایدار زندگی می‌کند که ما زندگی می‌کنیم. جامعه‌ای که توانایی دیدن رنج مشترک و خصوصیت انسانی دیگری را از دست بدهد، پیش از هر فروپاشی سیاسی، دچار فروپاشی اخلاقی می‌شود.

همبستگی نیز به‌سادگی به معنای وحدت ایدئولوژیک نیست. در جوامع پیچیده و متکثر، همبستگی پایدار نه بر شباهت، بلکه بر وابستگی متقابل بنا می‌شود. ما حتی در شدیدترین اختلافات از نظر اقتصادی، حرفه‌ای، فرهنگی و روانی و زیستی به یکدیگر وابسته‌ایم. راننده تاکسی، پزشک، معلم، کارگر، کارآفرین، دانشجو؛ هیچ‌کدام در خلأ زندگی نمی‌کنند. هنگامی که بحران اقتصادی و سیاسی شدت می‌گیرد، این وابستگی‌ها آشکارتر می‌شوند. اگر اعتماد افقی فروبریزد، هزینه بحران چند برابر می‌شود.

پژوهش‌های سرمایه اجتماعی نشان داده‌اند که جوامعی که شبکه‌های اعتماد و همکاری در سطح خرد را حفظ می‌کنند، در برابر شوک‌های بزرگ -از تحریم تا جنگ- تاب‌آورترند. این تاب‌آوری صرفا محصول تصمیمات کلان نیست؛ محصول کنش‌های روزمره فرد فرد جامعه است. نحوه سخن گفتن ما درباره یکدیگر، میزان مشارکت ما در شبکه‌های کمک متقابل، رفتار حرفه‌ای منصفانه در شرایط کمبود، و حتی خودداری از بازتولید نفرت، همگی بخشی از سازوکار حفظ بافت اجتماعی‌اند.

در شرایط تهدید، هیجان جمعی افزایش می‌یابد. ترس، خشم و ناامیدی طبیعی‌اند. اما تاریخ نشان می‌دهد جوامعی که نتوانسته‌اند این هیجانات را مهار کنند، دچار چرخه خشونت درونی شده‌اند، چرخه‌ای که گاه خسارتش از فشار خارجی یا داخلی بیشتر بوده است. بنابراین خویشتنداری فردی در برابر یکدیگر یک فضیلت صرفا اخلاقی نیست؛ بلکه رفتاری کارکردی برای بقای جمعی است.

اشتباه رایج این است که کنش را فقط در مقیاس بزرگ تصور کنیم یعنی در تغییر کلی وضعیت، تغییر مسیر ساختار، تحول ژئوپلیتیک. وقتی این‌ها در دسترس نباشد، فرد نتیجه می‌گیرد که «هیچ کاری از دستم برنمی‌آید»، « من هیچ‌کاره‌ام» و فکر می‌کند راه‌حل برنامه‌ای خطی است که کسی باید ارایه کند و جمعی اجرا، اما جامعه نه فقط در سطح تغییرات پررنگ و راه‌حل‌ها و انقلاب‌ها، بلکه در سطح روابط عادی روزمره ساخته و ویران می‌شود. اگر سرمایه اجتماعی فرسوده شود، حتی بهترین سناریوی سیاسی آینده نیز بر زمینی سست بنا خواهد شد. اگر این سرمایه حفظ شود، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز امکان بازسازی باقی می‌ماند.

پرسش «در وضعیتی که نقشی در شکل‌گیری آن نداشته‌ایم چه می‌توانیم بکنیم؟» پاسخی ساده و شعاری ندارد. پاسخ آن نیز لزوما قهرمانانه نیست. اما دقیق است: نگاه به یکدیگر به عنوان فرد انسانی گرفتار ناامنی و اضطراب، جلوگیری از فروپاشی اعتماد، حفظ پیوندهای افقی، و بازتولید حداقلی از همدلی در زیست روزمره. این اقدامات شاید تیترساز نباشند، اما زیرساخت هر تحول پایدار آینده‌اند.
در نهایت، جامعه پیش از آنکه با بمب و تحریم و سوگ جمعی از پا بیفتد، با بی‌اعتمادی و انزوای متقابل فرسوده می‌شود. اگر قرار است کاری از دست شهروندان برآید، آن کار پیش از هر چیز حفظ همین بافت همدلانه و نامرئی است؛ بافتی که اگر گسسته شود، هیچ پیروزی سیاسی‌ای توان جبرانش را نخواهد داشت.
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

بخش دوم


...بُعد اخلاقی مسئله نیز قابل چشم‌پوشی نیست. اگر فردی به دلیل دانش یا تجربه خود می‌تواند تحلیلی دقیق‌تر ارائه دهد و بداند که غلبه روایت‌های نادرست پیامدهای اجتماعی پرهزینه دارد، کناره‌گیری او صرفاً تصمیمی شخصی نیست. سکوت در چنین وضعی می‌تواند به گسترش خطا کمک کند. البته این حکم مطلق نیست؛ در شرایطی که خطر جدی امنیتی یا جانی وجود دارد، ملاحظه اولویت دارد. اما در سطح منازعات معمول دیجیتال، صرف احتمال تخریب آنلاین نمی‌تواند به‌تنهایی توجیه‌کننده خروج کامل از میدان باشد.

در نهایت، باید پرسش آغازین را دوباره طرح کرد: آیا در فضای دوقطبی و مستعد تخریب باید نوشت؟ اگر انتظار داشته باشیم که همه دقیق بفهمند و مخالفتی شکل نگیرد، پاسخ منفی است؛ چنین انتظاری واقع‌بینانه نیست. اما اگر هدف را حفظ امکان استدلال عقلانی در عرصه عمومی بدانیم، پاسخ مثبت است. نوشتن در بحران نه تضمین اقناع است و نه مصونیت از حمله؛ بلکه تلاشی است برای آن‌که سطح گفت‌وگو به رقابت صرفِ هیجان‌ها تقلیل نیابد. حتی حضور اقلیتی از صداهای مستند و سنجیده می‌تواند مانع از آن شود که افراط، بی‌رقیب و بدیل جلوه کند. پرسش اصلی در نهایت این نیست که آیا همه خواهند پذیرفت، بلکه این است که آیا میدان عمومی بدون حضور تحلیل عقلانی به وضع بهتری خواهد رسید یا نه و طبیعتا پاسخ یک «نه» قاطع است.
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️آینده جنگ آمریکا و ایران
در یک نگاه
✍🏻سهند ایرانمهر


جنگ دوازده روزه با وجود ابعاد وسیع و غافلگیرکننده‌اش تصور جنگ را برای بسیاری به عملیاتی کنترل‌پذیر و کوتاه‌مدت تقلیل داد.

در جنگ دوازده‌روزه هدف اصلی اسرائیل مهار تهدید و بازگرداندن بازدارندگی بود. حملات عمدتاً نقطه‌ای، مبتنی بر اطلاعات دقیق، و محدود به زیرساخت‌های نظامی، موشکی یا تأسیسات خاص بودند. منطق عملیات، «تنبیه محدود برای بازتنظیم موازنه» بود، نه فروپاشی ساختار حاکمیت و نه اشغال. اقتصاد کشور در آن چند روز دچار آسیب شد اما فلج نشد. ساختار سیاسی هم تغییر نکرد و بحران در سطح منطقه‌ای باقی ماند و به یک شوک جهانی تبدیل نشد.

ماجرای ورود مستقیم آمریکا اما از نظر راهبردی معنایی کاملاً متفاوت دارد. آمریکا یک بازیگر منطقه‌ای نیست؛ ابرقدرتی با شبکه پایگاه‌های جهانی، ناوهای هواپیمابر، بمب‌افکن‌های راهبردی و توان حمله چندلایه است لاجرم اگر چنین بازیگری وارد جنگ شود، ماجرا به یک «حمله نمایشی محدود» ختم نمی‌شود. به همین دلیل، حتی محتمل‌ترین سناریو یعنی حمله محدود تنبیهی نیز در مقیاسی بزرگ‌تر از عملیات اسرائیل تعریف می‌شود.

از منظر اهداف سیاسی هم تفاوت‌ها قابل تامل است. اسرائیل در جنگ ۱۲ روزه دنبال مدیریت تهدید بود؛ آمریکا اگر وارد شود اما به احتمال زیاد در پی بازتعریف معادله خواهد بود. این بازتعریف می‌تواند شامل تخریب گسترده‌تر زیرساخت‌های نظامی، هدف قرار دادن شبکه منطقه‌ای ایران، فشار برای تغییر رفتار هسته‌ای، یا حتی ایجاد بی‌ثباتی ساختاری باشد در عین حال با توجه به تجربه جنگ عراق و افغانستان بعید است که تغییر حکومت و اشغال زمینی در برنامه‌کار باشد اما این بدان معنا نیست که بی‌ثبات‌سازی غیرمستقیم از دایره پیامدهای محتمل این جنگ حذف شود.

نگاه به این دو جنگ در منطق نظامی نیز تفاوت‌هایی را نشان می‌دهد. عملیات اسرائیل محدود، سریع و عمدتاً هوایی بود. اما عملیات آمریکا می‌تواند موجی، چندمرحله‌ای و از چند جغرافیا اجرا شود. در چنین سناریویی، علاوه بر پایگاه‌های نظامی، احتمال هدف قرار گرفتن شبکه‌های فرماندهی، زیرساخت‌های لجستیکی، بنادر، تأسیسات انرژی و حتی زیرساخت‌های حیاتی مانند ترابری، آب و برق افزایش می‌یابد. معنی این‌سخن آن است که گذار از «ضربه نقطه‌ای» به «فلج‌سازی ساختاری» امری محتمل است.

با این توضیحات حال ببینیم که پاسخ ایران چه تفاوت‌هایی با جنگ پیشین خواهد داشت.در جنگ دوازده‌روزه، پاسخ ایران در سطح منطقه‌ای و نسبتا کنترل‌شده بود. اما اگر آمریکا مستقیماً وارد شود، دامنه واکنش احتمالا چندلایه و به مثابه « تهدیدی وجودی» می‌شود یعنی هدف‌گیری پایگاه‌های آمریکا در منطقه، فعال شدن نیروهای همسو در لبنان، عراق، سوریه یا یمن، و حتی تهدید خطوط انرژی در خلیج فارس. در آن نقطه، جنگ دیگر صرفاً دوجانبه نخواهد بود و عملا به یک بحران ژئوپولیتیکی جهانی تغییر ماهیت خواهد داد.

با آنچه گفته شد در صورت وقوع جنگ، محتمل‌ترین سناریو حمله محدود تنبیهی است؛ زیرا کم‌هزینه‌ترین گزینه برای نمایش قدرت آمریکا خواهد بود. کارزار گسترده چندمرحله‌ای در مرحله بعدی احتمالات و‌به شدت بسته به شرایط تصاعدی جنگ است. جنگ فرسایشی منطقه‌ای گرچه مطلوب هیچ‌یک از طرفین نیست، اما در صورت خطای محاسباتی می‌تواند شکل بگیرد بر همین مبنا و به طریق اولی سناریوی تغییر ساختار از طریق اشغال مستقیم، در شرایط فعلی کم‌احتمال‌ترین گزینه است.

هزینه انسانی و اجتماعی نیز موضوعی است که تابع همین مقیاس است. در حمله محدود، تلفات عمدتاً نظامی خواهد بود و زندگی شهری به‌طور کامل مختل نمی‌شود اما در کارزار گسترده، تخریب زیرساخت‌ها می‌تواند خدمات عمومی، بیمارستان‌ها، حمل‌ونقل و اقتصاد شهری را تحت تأثیر قرار دهد. در جنگ فرسایشی، حتی اگر بمباران گسترده رخ ندهد، مهاجرت، سقوط ارزش پول، تورم شدید و فرار سرمایه می‌تواند جامعه را فرسوده کند. این نوع هزینه، آرام و تدریجی است، اما عمیق‌تر از تلفات مستقیم جنگ کلاسیک عمل می‌کند.

جنگ دوازده‌روزه علیرغم آغاز غافلگیرانه‌اش یک بحران منطقه‌ای با اهداف مهارکننده بود این‌بار اما ورود مستقیم آمریکا، حتی اگر محدود آغاز شود، ظرفیت تبدیل شدن به بحرانی با دامنه جهانی را دارد.
با این‌توصیف، مسئله اصلی در چنین سناریویی نه آغاز جنگ، بلکه کنترل تصاعد آن است. تاریخ نشان داده بسیاری از جنگ‌ها با نیت محدود شروع شده‌اند، اما با زنجیره‌ای از واکنش‌ها به نقطه‌ای رسیده‌اند که هیچ‌یک از طرفین در آغاز تصورش را نمی‌کردند و این الگو در وضعیت پیش‌رو نیز منتفی نیست.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

از دعوت تا انکار:
مسئولیت اخلاقی در سایه جنگ
✍🏻سهند ایرانمهر

(بخش اول)

این روزها جماعتی که بیشترشان هم در ایران نیستند و دیروز و پریروز، بی‌پروا یا با تعارف، نسخه مداخله نظامی خارجی را می‌پیچیدند، وقتی ازشان می‌پرسی اگر این آتش از کنترل خارج شود و دودش در چشم مردم و کشور برود، یا لحظه‌ای که شبکه‌ها تصویر ایرانیان آواره در مرزها را نشان می‌دهد و شما فقط ناظر هستید، سهم و مسئولیت شما در آنچه پیش آمده چقدر است؟ شانه بالا می‌اندازند و می‌گویند: «ما حامی مداخله‌ایم، اما قدرت دست ما نیست؛ فرمان حمله را ما امضا نمی‌کنیم، تصمیم را واشنگتن می‌گیرد و تقصیر هم گردن همان حاکمیتی است که کار را به این‌جا رسانده».

حتی اگر سال‌ها از حمله گفته باشند، می‌گویند کسی از ما اجازه نمی‌گیرد، پس مسئولیت با ما نیست. (دانی سیترینویچ، تحلیلگر نظامی اسرائیلی، کنایه زده بود که نگاه این‌ها به ناوگان آمریکا مثل لیموزین سلطنتی است که قرار است آنها را به کاخ ببرد.)
اکنون باید پرسید آیا کسی که سال‌ها از یک کار پرهزینه و پرخطر دفاع کرده، فقط به این دلیل که دکمه آخر را فشار نمی‌دهد، از پیامدهای قابل پیش‌بینی آن تبرئه می‌شود؟

جنگ، مثل دعوای دو بچه در کوچه نیست که یکی هل دهد و دیگری بیفتد و بگوییم مقصر فقط همان بود که هل داد یا زمین خورد. جنگ رشته‌ای است از کنش‌ها و واکنش‌ها؛ از فشار و تبلیغ و مشروعیت‌بخشی گرفته تا محاسبات پشت پرده. وقتی فضا را با دعوت به مداخله، تحریم یا شرایط هزینه‌زا چنان آماده کنید که حمله در گوش بخشی از افکار عمومی معقول و لازم جلوه کند، در همان زنجیره جا گرفته‌اید. به خوب یا بد مداخله کاری نداریم؛ صحبت از نقش تسهیل‌کننده‌ای است که بعدها انکار خواهد شد. اینکه بگوییم چون فرمان رسمی جای دیگری صادر می‌شود، ما سهمی نداریم، یعنی همه علل را در یک علت خلاصه کرده‌ایم. دعوت‌های مکرر به حمله احتمال وقوع جنگ را بالا می‌برد یا هزینه اخلاقی آن را پایین می‌آورد و نمی‌توان گفت اثری نداشته‌اند.

این‌که «جنگ علیه نظام است نه علیه ایران» روی کاغذ راحت نوشته می‌شود اما در میدان عمل این‌چنین نیست. تجربه کشورهایی مثل عراق، افغانستان، لیبی و سوریه نشان می‌دهد مداخله با شعار مهار یا تغییر رژیم آغاز شد، اما آنچه زیر آوار رفت فقط ساختمان دولت نبود؛ زیرساخت‌ها، جان و مال مردم، روان جمعی و کلیت سرزمین و آدمیانش هم زیر همان آوار رفت. در جنگ مدرن، مرز میان حکومت و سرزمین خطی نیست که با گچ دورش بکشند. زیرساخت‌ها که لرزید، زندگی مردم هم می‌لرزد.

مسئولیت هم فقط متعلق به لحظه شلیک نیست. اگر سال‌ها گفته‌اید راهی جز حمله نیست، یعنی پذیرفته‌اید که این راه با همه هزینه‌هایش ارزش رفتن دارد. نمی‌توان تا وقتی حمله در حد شعار است از آن دفاع کرد و وقتی بوی باروت جدی شد گفت ما فقط نظر دادیم. اگر آن دعوت درست بوده، باید تبعاتش را پذیرفت؛ اگر امروز ترسناک است، باید توضیح داد چرا دیروز دیده نمی‌شد.

وقتی این را می‌گویید، خواهند گفت: «نگران جان مردم شده‌اید؟ کم کشته داده‌اند؟» بله، کشته‌شدن معترضان تلخ و محکوم است، اما این واقعیت به‌طور خودکار نشان نمی‌دهد که جنگ خارجی گزینه کم‌هزینه‌تر یا انسانی‌تر است. مقایسه باید میان دامنه و پیامد خشونت‌ها باشد، نه بر پایه خشم اخلاقی. تجربه نشان داده مداخله نظامی معمولاً خشونت را محدود نمی‌کند، بلکه آن را گسترده و پایدار می‌کند و زیرساخت و امنیت عمومی را هم درگیر می‌سازد. پرسش اصلی این نیست که «آیا ملت ایران قبلاً کشته داده یا نه؟» بلکه این است که آیا جنگ احتمالاً خشونت را کمتر می‌کند یا آن را تعمیم می‌دهد. بدون پاسخ روشن، ارجاع به قربانیان بیشتر بیان خشم است تا استدلال.

استدلال دیگر این است که «مداخله نظامی تنها راه تغییر است» و حتی اگر پرهزینه باشد، کفه بهبود بعد از آن از تداوم وضع موجود سنگین‌تر است. ظاهر حسابگرانه دارد، اما چند مغالطه پنهان در آن است. اول، وضع موجود را با قطعیت رو به وخامت تصویر می‌کنند، اما نتیجه جنگ را با احتمال بهبود. یک سوی ترازو را قطعی می‌گیرند و سوی دیگر را امیدوارانه. حال آنکه جنگ ذاتاً پر از عدم قطعیت است؛ دامنه پیامدهایش باز و پیش‌بینی‌ناپذیر. مقایسه «بد قطعی» با «خوب احتمالی» بدون محاسبه ریسک، بیشتر شیدایی است تا محاسبه منطقی.

تجربه نشان داده فروپاشی یا تضعیف ناگهانی قدرت مرکزی خودبه‌خود به نظم بهتر نمی‌انجامد. همان کشورها بعد از سقوط یا تضعیف حکومت، با خلأ قدرت، درگیری داخلی، رقابت بازیگران منطقه‌ای و فرسایش سرمایه اجتماعی مواجه شدند. آنچه پیش از مداخله کم‌اهمیت جلوه می‌کرد ـ انسجام نهادی، شکاف‌های قومی و مذهبی، ظرفیت اداره کشور ـ پس از فروپاشی به مسئله اصلی بدل شد.
پایان بخش اول
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️با فحش و فضیحت کار پیش نمی‌رود

✍🏻سهند ایرانمهر


یکی از آشنایان ما علیه‌الرحمه، در کرج دکانی باز کرده بود؛ دکانی نه چندان بزرگ، اما با تابلویی چنان درشت که گویی می‌خواست کسادی دخل را با فراخی خط و رنگ و‌ لعاب تابلو جبران کند. همشهری‌ها را هم دعوت می‌کرد به دکانش که خلوت کسب را با تراکم آدم‌های آشنا در دکان جبران کند.

روزی یکی از همشهریان به دیدارش می‌رود. هنوز سلام و علیک تمام نشده بوده که صاحب دکان، انگشت اشارت را مثل میرشکاری که سر شکار را می‌خواهد نشان دهد بالابرده بود و هر رهگذری را که از برابر مغازه عبور می‌کرده، نشان می‌داده و شرح فتوحات خود را می‌خوانده:

‏— این لندهور را می‌بینی؟ پریروز چنان جوابش را دادم که موتورش را خواباند .
‏— آن دوزاری را می‌بینی؟هفته پیش جلو زن و بچه‌اش لکه حیض‌اش کردم.
‏— آن پیرسگ را هم دیروز چنان به باد فحش گرفتم که اول و آخرش یکی شد!

‏همشهری ما می‌گفت قریب دو ساعتی آن‌جا نشستم و در این مدت، هفت هشت نفر بیچاره را نشانم داد و با آب‌وتاب از به قول خودش «اصول سگ» که با ملت در پیش گرفته بود گفت و‌حسابی روده‌درازی کرد؛ انگار که از اول قصد مردم‌داری و‌ کسب نداشته و دنبال موضوعی بوده که دق‌ ِدلی یک عمر ناکامی را با انبان فحشی که زیر زبان دارد جبران کند.

نزدیک غروب، دیدم رنگ از رخسارش پریده، مگس‌کش را چنان بر پیشخوان کوبید که گرد از دخل بلند شد و با عصبانیت گفت: «حرومزاده‌ها، نمی‌گن طرف، مغازه زده بریم یه دو قلم‌جنس ازش بخریم مثل گاومیش از جلو من رد میشن».

‏این‌همشهری ما هم از سر دلسوزی به او گفته بود «پدر آمرزیده! تو که از صبح هر که را دیدی، نشان دادی که کاسه گوه را نذر خودش و امواتش کردم! حالا چطور انتظار داری بیایند و مشتری‌ات شوند، آدمیزاد مرض ندارد که بیاید و هزینه کند و لیچار و بدوبیراه تحویل بگیرد».

‏غرض از این حکایت، ذکر احوال همین جماعتی است که این روزها زبان را به جای تیغ به کار گرفته‌اند؛ هر که از کنارشان می‌گذرد یا نمی‌گذرد، نصیبی از تیغ کلامشان می‌برد و با تهمتی و اخیرا تیغی و تیزی بدرقه می‌شود، آن‌گاه با کمال تعجب می‌پرسند :«چرا هربار دست از پا درازتر به خانه اول برگشته‌ایم» و یا «مردم نمی‌فهمند» و کار به جایی رسیده که همه زانی و زنا زاده‌اند و مستحق اینکه عمود عالم سیاست و قدرت را در فیهاخالدون‌شان کاشت و جالب‌تر حالا هم به جای مردم، دست به دامان «عمو‌»و «عمه»فرنگی شده‌اند و فکر می‌کنند با این طایفه یا دسته چماق مُطلا یا اثبات اینکه «ما از اینا بدتریم»کار پیش می‌رود.

‏نه برادرجان! پیش نمی‌رود، حالا وعده فحش و‌ جیره‌ای که برای هرکس کنار گذاشتی را بده و امروزت را شب کن اما اینطور پیش نمی‌رود و زمین گرد است و آدمیزاد به حکم آدمیزادگی با چنین زبانی کنار نمی‌آید که اگر کنار می‌آمد این نمی‌شد که تو خیال کنی این عاصی‌شده‌های زبان و کردار ناشُسته در تقلای خودشان برای خلاصی، منتظرند ببینند تو چندجور فحش چارواداری بهتر بلدی که مشتری دکان تو شوند!

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️افراطی‌گری: نیروی پرشور در بحران، عامل بی‌ثباتی در ساختن

✍🏻سهند ایرانمهر


این روزها فضای مجازی صحنه‌ای است برای جلوه‌گری افراط، و شگفت آنکه کسانی که دیروز در همان مسیر افراط قدم می‌زدند، امروز با چرخشی ۱۸۰ درجه، نوک تیز شدت خود را به همان جبهه‌ای نشانه رفته‌اند که دیروز هواداری‌اش می‌کردند. این «ابن‌الوقت‌ها» البته با آغوش باز پذیرفته می‌شوند، چرا که در میان بحران‌ها، افراطی‌گری گاه به‌مثابه نیرویی پرتوان و پرحرارت جلوه می‌کند: قطعیت در موضع، شدت بیان، و آمادگی برای عمل بی‌محابا، در نگاه نخست سرمایه‌ای بسیج‌گر می‌نماید. اما این تصویر، اگر از منظر تاریخ و مدیریت نگریسته شود، به سرعت فرو می‌ریزد؛ زیرا افراطی‌گری نه تنها از حیث اخلاقی محل ایراد است، بلکه از نظر اداره‌پذیری، ثبات نهادی و عقلانیت استراتژیک، انتخابی پرهزینه و ناپایدار است.

افراطی‌گری، بیش از یک «موضع»، یک «ساختار روانی و معرفتی» است. ارسطو در فلسفه فضیلت به ما آموخته است که افراط خروج از حد میانه و برهم زدن تعادل قواست؛ صفتی در منش، نه صرفاً گزاره‌ای سیاسی. پژوهش‌های تئودور آدورنو در باب شخصیت اقتدارگرا نشان می‌دهد گرایش به دوگانه‌سازی، قطعیت‌طلبی و دشمن‌سازی، الگوهای پایدار شخصیت افراطی‌اند. موضوع یا طرف مورد علاقه می‌تواند تغییر کند، اما منطق درونی افراط، نیاز به شدت، تقابل و مرزبندی حاد را حفظ می‌کند.

رهبران جریان‌ها باید بدانند که افراطی الزاماً وفادار به یک جریان نیست؛ او وفادار به «شدت» است. زیست‌جهان او در بحران معنا می‌یابد. اگر تنش فروکاهد، یا آن را بازتولید می‌کند، یا میدان را ترک می‌گوید. اینجاست که خطای مدیریتی آغاز می‌شود: جریانی که از همراهی افراطیون خرسند است، گمان می‌کند با سرمایه‌ای پایدار مواجه است، حال آنکه نیرویی را به درون خود راه داده که بقایش وابسته به بی‌ثباتی است.

در نگاه نظریه سازمان، ثبات نیازمند پیش‌بینی‌پذیری رفتار، سازگاری تدریجی و ظرفیت حل تعارض است؛ افراطی‌گری هر سه را مختل می‌کند. کسی که با منطق «همه یا هیچ» عمل می‌کند، در فرآیند ائتلاف‌سازی مانع می‌شود، هزینه بیرونی تولید می‌کند، سرمایه نمادین را می‌سوزاند و دامنه ائتلاف‌ها را محدود می‌سازد. شاید کوتاه‌مدت انرژی ایجاد کند، اما بلندمدت مشروعیت را فرسایش می‌دهد.

تجربه تاریخی این الگو را تأیید می‌کند: در انقلاب فرانسه، نیروهای رادیکال در فروپاشی نظم پیشین مؤثر بودند، اما در مرحله تثبیت، همان منطق شدت‌طلبی به چرخه‌ای از حذف و خشونت درون‌گروهی انجامید. آنچه علیه نظم قدیم به‌کار می‌رفت، علیه هم‌پیمانان دیروز نیز فعال شد؛ بسیاری از جنبش‌های رادیکال در تاریخ سیاسی نشان داده‌اند که افراطیون در گذار از بحران به نهادسازی، عامل اصلی بی‌ثباتی‌اند.

افراطی تغییر جبهه می‌دهد، نه از سر خیانت، بلکه از سر ناسازگاری ساختاری با تعادل. اگر جریانی از تقابل حاد وارد فاز عقلانیت و مصالحه شود، او آن را «انحراف» می‌خواند. شدت دیروز که در قالب حمایت بی‌قید و شرط ظاهر می‌شد، امروز در قالب طرد و تخریب بروز می‌کند؛ همان انرژی، همان زبان، همان دوگانه‌سازی، اما این بار در سوی دیگر.

از منظر نظریه سیستم‌ها، افراطی عنصر افزایش‌دهنده آنتروپی است؛ سطح آشوب را بالا می‌برد و سیستم را از تعادل پویا خارج می‌کند. هیچ سازمانی که به دوام می‌اندیشد، نمی‌تواند بقای خود را بر نیرویی بنا کند که برای معنا یافتن، نیازمند بحران دائمی است.

بنابراین پذیرش افراطی‌گری در مدیریت یا هواداری، صرفاً خطای اخلاقی نیست؛ خطای محاسبه است. هر جریانی که از شدت‌گرایی استقبال می‌کند، نیرویی را به درون خود می‌پذیرد که در بهترین حالت پرهزینه و در بدترین حالت ویرانگر است. تاریخ نشان داده است که افراطیون نه نگهبانان پایدار جریان، بلکه کاتالیزورهای بی‌ثباتی‌اند؛ آنان در میدان بحران می‌درخشند، اما در عرصه ساختن، تعادل و دوام، یا ناکارآمدند یا مخرب.
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

شبکه ایکس
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

سکوت اهل‌نظر و صعود صداهای افراطی
✍🏻سهند ایرانمهر

در روزگاری که بحران بر بحران می‌نشیند و دل‌ها از بیم و اندوه انباشته است، جامعه بیش از آن‌که مجال تأمل داشته باشد، به واکنش پناه می‌برد. فشار معیشت، خاطره زخم‌های تازه، نگرانی از آینده و سایه تهدیدها، روان جمعی را خسته و تندخو می‌کند. در چنین احوالی، جهان به دو رنگ فروکاسته می‌شود: یا این‌سو یا آن‌سو. میانه‌ها متهم‌اند، جملات با بدبینی معنا می‌شوند، هر سخن که با تایید مطلق مخاطب بیان نشود بهانه انتقام از گوینده به جای مقصرین اصلی اوضاع است، احتیاط نشانه ضعف شمرده می‌شود و هر سخن مستقل، به‌جای آن‌که کوششی برای فهم تلقی گردد، به خیانت یا جهالت نسبت داده می‌شود.

این وضع، نه عجیب است و نه بی‌سابقه. روان‌شناسان اجتماعی، از جمله «هنری تاجفل»، نشان داده‌اند که انسان در شرایط تهدید، به مرزبندی‌های سخت‌تر پناه می‌برد؛ «ما» را منزه‌تر می‌بیند و «دیگری» را خطرناک‌تر. بحران، تابِ شنیدن را کم می‌کند. ذهن خسته، پیچیدگی را برنمی‌تابد و به قطعیت‌های ساده دل می‌بندد و عجیب نیست که حتی گاهی دکان پیشگویی و فال و اخبار آینده چنان با اقبال روبرو می‌شود که تحلیل و تدقیق با داده‌ها و یافته‌های علمی و عقلانی در مقایسه با آن چیزی ملال‌آور و بی‌ثمر جلوه داده می‌شود.

در چنین فضایی، سکوتْ دل‌فریب است. آدمی می‌گوید چرا خود را در معرض تهمت و ترور شخصیت بگذارم؟ چرا خویشتن را آماج خشم‌های بی‌امان کنم؟ بسیاری از نویسندگان و اهل نظر، از بیم همین هجوم‌ها، قلم بر زمین می‌گذارند و عده‌ای هم از هراس تنهایی یا تخریب یا به سودای مریدپروری ناگهان به یکی از دوسوی ماجرا تغییر مسیر می‌دهند اما باید از خود پرسید: اگر در هنگامه‌ای که عقلانیت و‌ تحلیل دقیق میدان به حاشیه رانده می‌شود، آنان که می‌توانند به سنجش و استدلال سخن بگویند نیز خاموش شوند، چه چیزی چراغ همراهی و گفت‌وگو میان مردم را روشن نگاه خواهد داشت؟

سکوت در روزگار آرامش، شاید انتخابی شخصی باشد؛ اما در روزگار التهاب، کنشی است با پیامد عمومی. میدانِ سخن، خلاء را برنمی‌تابد. اگر زبان استدلال کنار رود، زبان حذف و تحقیر میان‌ مردمان و در حق یکدیگر پیش می‌آید.

با این همه، انصاف آن است که هر خشمی را در یک کفه ننهیم. همه تندی‌ها از یک سنخ نیستند. بخشی از فحاشی‌ها سازمان‌یافته و هدفمند است؛ برای بستن دهان مخالف، برای مرعوب‌کردن، برای پاک‌سازی عرصه از صدای ناهمساز. این، خشونتی است آگاهانه. اما بخشی دیگر، فریاد زخمی است که التیام نمی‌یابد. جامعه‌ای که ضربه‌های پیاپی خورده، طبیعی است که دردمند و آزرده شود. خشم، گاه چهره دیگر اندوه است. اگر این دو را از هم بازنشناسیم، به ارواح خراشیده و آدمیان دردمند نیز همچون دشمن پاسخ خواهیم داد.

از همین‌رو، نوشتن در چنین فضایی، ادعای دانای مطلق بودن نیست. کسی که می‌نویسد، اگر صادق باشد، به جای فروختن توهم یا فهرست آرزوها باید از امکان‌ و راه‌هایی سخن بگوید که مانع زخم‌های بیشتر و رافع ناکامی‌هاست، راهی را نشان دهد که بازیابنده رمق‌ها و آشکارکننده افق‌هاست و بیش از آن‌که داعیه هدایت داشته باشد، دغدغه جمع کردن پراکندگان پریشان و حفظ امکان گفت‌وگو دارد.

ماکس وبر از «اخلاق مسئولیت» سخن می‌گفت این‌که کنشگر باید پیامدهای عمل و ترک عمل خویش را بسنجد. ترک گفتار نیز پیامد دارد. اگر اهل اندیشه کنار بکشند، میدان به رقابت وفاداری‌ها واگذار می‌شود و عقلانیت به حاشیه‌ تبعید می‌گردد.

نوشتن البته بی‌هزینه نیست. طعنه هست، تهمت هست، سوءبرداشت و‌ تخریب هست و تلخ‌تر که نه از یک سو که از همه سو ز منجنیق فلک سنگ فتنه بر «مردِ تحمل» می‌بارد.
مرد مصاف در همه جا یافت می شود
در هیچ عرصه مرد تحمل ندیده‌ام

اما هر کس به نحوی بهای آزادی را می‌پردازد. یکی در نان، یکی در جان، یکی در آبرو. سهم اهل قلم، تاب آوردن در برابر خشونت کلامی و پایبندی به منطق است. این نه بزرگ‌ترین هزینه است و نه کوچک‌ترین؛ اما سهمی است که اگر ادا نشود، زبانِ پیراسته عقلانیت آرام‌آرام بین افراد جامعه فرسوده می‌شود.

نوشتن در بحران باید با فروتنی همراه باشد با پذیرش امکان خطا، با پرهیز از تحقیر، با تمایز میان نقد و دشمن‌سازی. باید خشم را فهمید، بی‌آن‌که اسیر آن شد. باید رنج را دید، بی‌آن‌که عقل را تعطیل کرد.
اگر به خشم، با خشم پاسخ دهیم، تنها بر آتش افزوده‌ایم؛ و اگر از بیم خشم خاموش شویم، آتش را بی‌نگهبان گذاشته‌ایم.

سخن گفتن در این روزگار، بیش از آن‌که نمایش دانایی یا جهیدن به معرکه اهانت و اصابت باشد، تلاشی است برای نگه‌داشتن رشته‌ای باریک از معنا. شاید مخاطب اندک باشد، شاید غوغا بلندتر از استدلال باشد؛ اما همین که هنوز جمله‌ای سنجیده در میان هیاهو جاری شود، امیدی هست که گفت‌وگو لااقل میان مردم جامعه یکسره نمرده است.

@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

تاریخ، همچون آیینه‌ای چندلایه است که نه می‌توان در آن فقط روشنایی دید و نه فقط سایه‌ها را؛ اگر ما همچنان از زاویه قضاوت‌های اخلاقی صرف به گذشته بنگریم، نه تنها واقعیت‌های پیچیده‌ی انسانی و اجتماعی را تحریف می‌کنیم، بلکه ظرفیت عقلانیت تاریخی خود را نیز می‌ستاییم؛ زیرا فهم تاریخ، پیش از داوری، مستلزم فروتنی و بازشناسی تضادها، تناقض‌ها و امتدادهای علت و معلولی است، و این همان گفتمانی است که ما را از فریب ساده‌انگاری و اسارت روایت‌های تک‌سویه رها می‌سازد.
✍🏻سهند ایرانمهر
ویدیو برگرفته از صفحه اینستاگرام jivegischool
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

شبکه ایکس
@sahandiranmehr

Читать полностью…

سهند ایرانمهر

✔️منافع روشن آنان و سرنوشت مبهم ایران
‏✍🏻سهند ایرانمهر

‏جی‌دی ونس به صراحت گفته است: «اگر مردم ایران بخواهند حکومت خود را تغییر دهند، این کار خود آنان است؛ و آنچه برای آمریکا موضوعیت دارد، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای است».
‏در این سخن، نکته‌ای پنهان نیست. تغییر سیاسی در ایران نه در شمار اهداف اعلامی آمریکاست و نه تعهدی نسبت به آن پذیرفته شده است. آنچه هست، سخن از امنیت و منافع خویش است.

‏از اینجا نتیجه‌ای روشن به دست می‌آید: وقتی معیار، منفعت خویش باشد، سرنوشت ایران پس از هرگونه حمله یا فشار، به خود ایران وانهاده می‌شود؛ آن هم در منطقه‌ای که آشوب در آن کم‌سابقه نیست و کسی نمی‌داند ایران پس از چنین حمله‌ای چگونه ایرانی است؟ و چگونه می‌توان مداخله خارجی را نسخه‌ای برای تحقق خواست ایرانیان دانست، حال آنکه صاحب آن نسخه، چنین تعهدی را نه در گفتار می‌پذیرد و نه در برنامه اعلام می‌کند؟

‏از این نیز فراتر رویم. دولتی که خود را فقط متعهد به هدف امنیتی خویش می‌داند، به لوازم و پیامدهای آن هدف نیز به همان اندازه متعهد است، نه بیشتر. اگر مقصود «مهار تهدید» باشد و نه «حمایت از جامعه‌ای دیگر»، آنگاه ویرانی زیرساخت‌ها، بی‌ثباتی سیاسی، اختلال اقتصادی و رنج مردمان، در حاشیه تعریف می‌شود، نه در متن مسئولیت. تعهد، هم‌سنگِ غایت است؛ و چون غایت، منفعتِ خودی است، دامنه مسئولیت نیز از آن فراتر نمی‌رود.

‏حال اگر همان قدرت از «حمله‌ای کوبنده» سخن بگوید اما درباره فردای آن- بازسازی، جلوگیری از خلأ قدرت، خطر تجزیه، جنگ داخلی و مهار هرج‌ومرج-سکوت کند، این سکوت خود سخن می‌گوید. در چنین منطقی، پیامدهای تخریبی «هزینه جانبی» شمرده می‌شود، نه تعهدی اخلاقی یا حقوقی. این تحلیل، نه برآمده از بدبینی، بلکه نتیجه مستقیم فهم سیاستی است که بر مدار محاسبه منفعت می‌چرخد.

‏از این رو، جمع میان «دغدغه ایران و ایرانی» و حمایت از جنگی که طراحانش آشکارا منافع خویش را اصل می‌دانند، جمعی آسان و بی‌تناقض نیست. نمی‌توان به نام خیر عمومی یک ملت سخن گفت و در عین حال از اقدامی دفاع کرد که هیچ تعهدی نسبت به پیامدهایش برای همان ملت پذیرفته نشده است. اگر کسی چنین جمعی را ممکن می‌داند، باید برهانی روشن‌تر عرضه کند.

‏ مرزبندی میان مطالبات مردم ایران و پروژه‌های مداخله‌محور قدرت‌های خارجی، نه از سر احساس، بلکه از سر عقل است. آن‌که این دو را یکی می‌انگارد، باید نشان دهد که چگونه منفعت اعلام‌شده قدرتی بیرونی، به نحو ضروری به خیر عمومی ایرانیان می‌انجامد؛ و این نشان دادن، هنوز بر عهده مدعیانی است که همچنان به جای پاسخ مستدل، نفی مداخله خارجی و جنگ را با فحاشی و غوغا به مغالطه‌ی جانبداری از حکومت و بدخواهی ملت(!) تقلیل می‌دهند.

@sahandiranmehr

Читать полностью…
Subscribe to a channel