zarbahangekherad | Unsorted

Telegram-канал zarbahangekherad - ضرب.آهنگِ خِرد

1089

میلاد نوری. پژوهشگر فلسفه. @Miladphilo پذیرای دیدگاه‌های انتقادی هستم.

Subscribe to a channel

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ با واژه‌پران چه باید کرد؟!
✍ میلاد نوری

▪️ واژه‌پرانی در هر حوزۀ سخن‌گفتن، از اقتصاد و سیاست و اخلاق تا فرهنگ و فلسفه، رواج دارد. واژه‌پرانان در همه‌جا هستند؛ در رسانه، در دانشگاه، در مجلس، در شبکه‌های اجتماعی و حتی در گفت‌وگوهای روزمره. واژه‌پرانان می‌توانند بسیار خوش‌سخن باشند و دیگران را جذب خود کنند؛ بسیاری از ایشان مدرک دارند، کتاب خوانده‌اند و حتی ممکن است متخصصِ فلان و بهمان رشته باشند. پس مشکل واژه‌پرانان نه بی‌سوادی، بلکه این است که به ظاهرِ واژگان بسنده می‌کنند و از ژرف‌نگری می‌گریزند. چنان‌که دیگران را نیز بدین سطحی‌نگری تشویق می‌کنند. تحقیق و تأمل مستمر آنان و همگنان ایشان را می‌ترساند؛ زیرا ژرف‌نگری زمان‌بر است و واژه‌پران هرچه‌زودتر باید واژگان را برای اهداف خود به کار بندد؛ او تشنۀ تأیید و بازارگرمی است و از هر واکنشی، حتی خشم و انکار، تغذیه می‌کند.

▪️ حال مسئله این است که با واژه‌پران چه باید کرد؟ اگر واژه‌پرانی تنها نمایشی برای جلب توجه باشد که هست، پس هرگونه برخورد  سلبی و ایجابی، جایگاهی به واژه‌پران می‌دهد که فاقدش است. پس چه‌بسا با بی‌اعتنایی بتوان نمایش او را بی‌اثر کرد. البته این بی‌تفاوتی، نه از سرِ بی‌مسئولیتی، بلکه از سرِ خردمندی است؛ زیرا جدی‌گرفتنِ واژه‌پران، به‌رسمیت‌شناختنِ لاف و گزاف اوست. اما اگر نتوان سکوت کرد چه؟! وقتی واژگان پرتاب‌شده در نظر و عمل به بیراهه می‌روند و به بیراهه می‌کشانند چه؟؟

▪️ اغلب چنین است که واژه‌پرانی، پرده‌ای بر واقعیت می‌افکند و حقیقت را پنهان می‌سازد؛ پس چه‌بسا نتوان در برابرش سکوت کرد و نسبت به لاف‌زنی و واژگان گزاف واژه‌پران بی‌اعتنا بود! در این صورت، افشاگری بهترین شیوۀ برخورد است. البته افشاگری نیز باید طبق قواعدی پیش برود. اگر افشاگری از جنس تقابل و پرخاش باشد، آدمی را به دام واژه‌پران می‌اندازد. واژه‌پران تشنۀ درگیری است؛ زیرا خودشیفتگی‌اش را ارضا می‌کند. درگیری با واژه‌پران، نوعی به‌رسمیت‌شناختنِ اوست. پس افشاگری باید در کمال خونسردی انجام گیرد.

▪️ افشای بی‌مایگی و تهی‌بودگی لاف و گزاف واژه‌پران، باید با دقت انجام شود؛ نه با خشم، بلکه با آرامش؛ نه با هجوم، بلکه با طنزی خنثی؛ این مواجهه واژه‌پران را خلع سلاح می‌کند، بی‌آن‌که به او امتیاز بدهد. طنز، آینۀ بی‌رحمانه‌ای است که واژه‌پران را در برابر خودش می‌گذارد، بی‌آن‌که او را به میدان بکشاند. افشاگری خنثی، نه از موضعِ برتری، بلکه از موضعِ شفاف‌سازی عمل می‌کند. هدف نه تحقیر واژه‌پران، بلکه نمایاندنِ خلأ پشت واژه‌های اوست. افشاگری خنثی، به‌جای حمله به شخص، به واژه‌ها و کارکردشان می‌پردازد.

▪️ واژه‌پرانی امر فراگیری است. اغلب واژگان بدون طمأنینه و تأمل به بیان می‌آیند. این درد راه‌حلِ ساده‌ای ندارد. اما نباید فراموش کرد که نیروی کلماتِ ژرف، از نیروی واژه‌پرانی بیشتر است. کلمۀ ژرف، آرام ولی ماندگار است. واژه‌پرانی پرهیاهو ولی زودگذر است. پس بهترین پاسخ به واژه‌پران، نه درگیرشدن با او، بلکه پیش‌گرفتنِ سخنِ مسئولانه است. بگذار واژه‌پران بلند سخن بگوید؛ اگر ما کلمۀ ژرف را جدی بگیریم، صدای او در سکوتِ ما گم خواهد شد. و شاید همین سکوتِ سنجیده، رساترین پاسخ به او و راه مانا باشد. بگذار ژرف‌اندیشی و با تأمل سخن‌گفتن، پاسخی ماندگار به واژه‌پرانی باشد؛ خواه واژه‌پرانی خودم یا واژه‌پرانی دیگری باشد.



@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ فلسفه فلسفه است.
✍ میلاد نوری

▪️ در ژرفای اندیشه، هر مرز و تقسیمی رنگ می‌بازد. چند‌ماهی بود که مشغول نگارش مقاله‌ای دربارهٔ فهم فلسفۀ ابن‌سینا از افق فلسفهٔ تحلیلی معاصر بودم‌ و ناچار به خوانشی نو از تاریخ اندیشه پرداختم. مرور ادبیات فلسفی از ارسطو تا ابن‌سینا، از اوکام تا کانت و هگل، از راسل تا کریپکی و دیگران، مرا به سفری شگرف بُرد؛ تفکر فلسفی از تیغ اوکام و منطق فرگه تا نظریهٔ توصیفات راسل و بازی‌های زبانی ویتگنشتاین، از ابطال‌گرایی پوپر تا کل‌گرایی کواین، از نحوِ منطقی کارناپ تا جهان‌های ممکن کریپکی، مسیری پرشکوه و ژرف را طی کرده است که آدمی را پیوسته به شگفتی وامی‌دارد؛ چرا که در ژرفای اندیشهٔ این بزرگان، پرسش از واقعیت و حقیقت بی‌وقفه و خالصانه پی گرفته شده است.

▪️بسیار میان سنت‌های فکری تمایز می‌گذارند، از اسلامی و غربی تا تحلیلی و قاره‌ای را از هم جدا می‌سازند. اما من هرگاه به تمایزهایی چنین اندیشیده‌ام، مرز جدی میان‌شان نیافته‌ام؛ این‌همه در نهایت به پرسشی بنیادین می‌پردازند؛ این‌که واقعیت چیست و انسان چگونه می‌تواند به آن بیاندیشد و آن را دریابد؟ هم‌ریشگی اندیشه‌های موسوم به تحلیلی و قاره‌ای در شگفتی و دقت، چنان آشکار است که انکار آن جز از سر تعصب ممکن نیست. هوسرل و فرگه هر دو از ریاضیات به فلسفه آمدند؛ هایدگر و ویتگنشتاین هر دو به ژرفای زبان و نسبت آن با واقعیت نظر داشتند؛ مرلوپونتی و راسل هر دو به ساختار ادراک و بازنمایی پرداختند. شکوه اندیشه در هر دو جریان، به یکسان خیره‌کننده است.

▪️ جالب این‌که این تقسیم‌بندی‌ها اغلب نه جانب خود فیلسوفان، که از جانب ناظران بیرونی ساخته‌ شده است؛ چراکه «فیلسوف» هرگز خویش را در حصار یک مکتب زندانی نمی‌کند. ویتگنشتاین در «تراکتاتوس» مرزهای زبان را ترسیم می‌کند و در «پژوهش‌های فلسفی» از همان مرزها فراتر می‌رود. این تناقض نیست، بلکه تداوم زندگی یک روحِ پرسشگر است. برای من، عظمت روح ویتگنشتاین و راسل به‌همان اندازه جذاب است که شکوه فکری هوسرل و مرلوپونتی چنین است.

▪️ فلسفه فلسفه است؛ انسان است که به واقعیت می‌اندیشد و تمام این نام‌ها و شخصیت‌ها، تمثال‌های تاریخی و جلوه‌های گوناگون روح پرسش‌گری‌اند. ما راهی جز پیوند با یکایک این اندیشمندان نداریم؛ فلسفه‌ورز راستین، خود را در مرزی محبوس نمی‌کند، مگر این‌که خود در تکاپوی فکری‌اش بدان رسیده باشد؛ نه این‌که پیشاپیش مرید فلان و بهمان جریان فکری شود. فلسفه، همان شگفتیِ محض در برابر واقعیت و شجاعتِ اندیشیدن به‌قدر طاقتِ انسانیت و پای‌بندی در نظر و عمل به حقیقتی است که گمان می‌رود کشف شده است.


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

▪️ به هر مکتب و فلسفه و عقیده‌ای که علاقه و علقه داریم، باید آنقدری ساده و بی‌پیرایه باشیم که «ظلم» را ببینیم و از آن متنفر باشیم. کسی که در ازای پذیرش یک مکتب فکری، این سادگی خود را از دست بدهد، برد نکرده که هیچ، قطعا باخته است.
✍ احمد رضوانی



مدتی است به لطف خودشان با ایشان آشنا شده‌ام. به‌نظرم فردی دل‌سوخته و اندیشمند است و تأملات ارزشمندی دارد. نشانی کانال‌شان با نام «زیستن در حقیقت»:

/channel/living_in_truth1

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ حماقت فروبستگی است
✍ میلاد نوری

▪️ بسیار دیده و شنیده‌ایم که کسی دیگری را به حماقت موصوف می‌کند؛ این وصف می‌تواند به‌سبب ویژگی‌های شخصیتی، یا تعلق به طبقه‌ای اجتماعی یا قشری فرهنگی و یا به‌سبب اعتقادی دینی یا سیاسی بوده باشد. من فکر می‌کنم مهم‌تر از تشخیص فرد «احمق»، فهم معنای «حماقت» است؛ این فهم کمک می‌کند پیش از سنجش حماقت دیگری، نیم‌نگاهی هم به خودمان داشته باشیم.

▪️در زبان عربی، «حُمق» در برابر «عقل» قرار می‌گیرد و لغت‌شناسان، آن را نه فقط با نادانی، بلکه با ضعف در تشخیص، فساد رأی و ناتوانی در تدبیر معنا کرده‌اند. البته حماقت چیزی جز نادانی است؛ چه‌بسا احمق به‌سبب چیزی که می‌داند دچار فروبستگی و ناتوانی در تشخیص شود. بنابراین، دانشی که فروبستگی رقم زند نیز می‌تواند مصداق حماقت باشد؛ زیرا صاحب چنان دانشی ناتوان از گوش‌سپردن و کشف‌‌کردن و فهم تازه است.

▪️یونانیان از واژه‌ای بهره می‌بردند که بعدها در زبان‌های اروپایی معنای «احمق» به خود گرفت. یونانیان از واژه «آیدیوتس» کسی را مراد می‌کردند که در امر عمومی، در گفت‌وگوی شهروندی و در امور شهر مشارکت نمی‌کرد؛ در واقع فردی مهجور و دورافتاده که به‌گفته ارسطو: «یا حیوانی پست است یا خدایی برتر»! این واژه قرن‌ها بعد معنای «احمق» یافت؛ گویی کسی که از جهان مشترک کناره می‌گیرد و خود را از امکان گفت‌وگو و فهم متقابل محروم می‌کند، «احمق» است. دراین‌میان، هوش، سواد و سنخ فرهنگی چندان نقشی در تعیین «حماقت» نخواهند داشت؛ مهم شیوۀ آگاهی است که در وضعیت فروبستگی است. شاید تأیید این نکته در واژۀ «استیوپید» نیز یافت شود که تباری لاتینی دارد و همچنان برای فرد احمق به‌کار می‌رود. «استوپی» در لاتینی باستان به «کرختی» و «عجز» دلالت داشت و حال کسی بود که ایستاده و دیگر حرکت نمی‌کند، شگفت‌زده نمی‌شود، نمی‌پرسد و در برابر امر تازه انعطاف ندارد.

▪️حال شاید بتوان به فهمی از معنای «حماقت» دست یافت. حماقت ناتوانی از دریافت حقیقتِ ممکن است. حقیقت ممکن، آن افقی است که هنوز گشوده نشده، اما امکان گشوده‌شدن دارد؛ حقیقتی که تنها در پرتو پرسش، گفت‌وگو، تجربه و آمادگی برای تجدیدنظر آشکار می‌شود. احمق می‌تواند هرکسی باشد و در هر گروه، طبقه یا قشری یافت شود. اما در تمام موارد ممکن، کسی است که دیگر امکان دانستن را از خود سلب کرده است. در مقابل، خردمند کسی است که ذهنی گشوده و حقیقت‌جو داشته باشد. آن‌چه مرز را تعیین می‌کند، ظرفیت شنیدن است؛ توانایی هم‌سخنی با دیگری؛ جرئتِ تردید کردن در خویش؛ و آمادگی برای پذیرش این‌که حقیقتی بزرگ‌تر از باورهای شخصی وجود دارد.

▪️ احمق، بیش از آن‌که نادان باشد، مهجور است؛ در حصار یقین‌های خویش زندانی است و راهی به جهان مشترک نمی‌یابد. او نه‌تنها از حقیقت، بلکه از دیگران نیز فاصله می‌گیرد؛ زیرا گفت‌وگو زمانی ممکن است که انسان احتمال دهد دیگری نیز بهره‌ای از حقیقت دارد. البته هیچ آزمونی وجود ندارد که مرز میان خرد و حماقت را برای همیشه مشخص کند. هر یک از ما، در هر باور، هر ایدئولوژی و هر موقعیت اجتماعی، ممکن است گرفتار حماقت شویم؛ آن‌گاه که ذهن خود را بر حقیقتی ببندیم که هنوز امکان ظهور دارد. البته هرکس باید خودش را بسنجد و ببیند در چه حالی است؛ زیرا چه‌بسا کسی که خودش را احمق می‌شمارد خردمندتر از آنی است که دیگری را احمق می‌شمارد.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ چرا استدلال وقتی فحش هست؟!
✍ میلاد نوری

▪️چیزکی می‌نویسم به کنایه؛ که عاقلان را اشارتی کافی است. از پیش نیز می‌دیدم و از برخی رویدادهای اخیر بیشتر به این نتیجه رسیدم که اگر فحش‌دادن، از نوع ادبی و غیرادبی‌اش، این‌قدر کارساز نبود و راه حقیقت را نمی‌نمود، ناچار فیلسوفان و اهل اندیشه قرن‌ها پیش آن را کنار می‌گذاشتند و زبان جز به برهان و جدلِ نیکو نمی‌گشودند. امروز می‌بینم و می‌دانم شما هم می‌بینید که اهل اندیشه هرچه پُرسن‌وسال‌تر می‌شوند، بیشتر به این ابزار اقناعی کارساز تکیه می‌کنند و برای ترویج اندیشه‌های ناب خود، به ریسمانِ بدوبیراه چنگ می‌زنند. انگار استدلال برای دوران جوانی است که هنوز شایدی و بایدی در میان است و آدمی به مقام «استادی» و «بزرگی» نرسیده است. اما وقتی به چنین مقامی رسید و حقیقت را چنان روشن و قطعی یافت که دیگر نیازی به تبیین نباشد، آن‌گاه خشم، چند تعبیر تند و اندکی تحقیر، خودش برهانی بلیغ خواهد بود. برای همین، در برخی حلقه‌های فکری و نزد برخی استادان ممتاز، که چپ و راست هم نمی‌شناسد، فحش‌دادن به‌منزلهٔ مرحلهٔ تکامل‌یافتهٔ برهان به کار می‌آید. البته «استادان بزرگ‌تر» که به اصحاب ثروت و قدرت نیز تکیه دارند، می‌توانند از برهان‌های استوارتری مانند تهمت و افتراء و حتی تهدید و تعقیب نیز بهره‌مند شوند که بی‌تردید در گسترش حقیقت کارآمدتر است.

▪️ سال‌ها پیش، یکی از استادان نامی، که سایه‌اش مستدام باد، مرا می‌گفت: «هنگام بحث، فحش بده و فریاد بزن» و می‌افزود: «تا من سخن درشت نگویم، تو نشنوی»! رفته‌رفته فهمیدم که این نه فقط بیان آن بزرگ‌مرد، بلکه مشی بسیاری از بزرگان اندیشه است که می‌پندارند هرچه حقیقت را بلندتر و عتاب‌آلودتر فریاد بکشند، نافذتر خواهد بود. خوشا فرهنگی که چنین استادانی دارد! خوشا برهانی که چنین به کمال رسیده است! اینک تجربه‌ام می‌گوید که ممکن است ساعت‌ها پژوهش کنی، متن بخوانی، ارجاع بدهی و استدلال کنی، اما نتوانی اثری بگذاری. اما اگر به لطف تاریخ و موقعیت‌شناسی، به استادی بزرگ و نام‌آور بدل شوی، کافی است اندکی عتاب و خطاب در سخن آوری تا همهٔ مریدان خرقه بدرند و سینه چاک کنند. به آن‌چه گفته می‌شود منگرید؛ به آن‌که می‌گوید بنگرید! حقیقت چیزی نیست که باید کشف شود، بلکه مقامی است که باید پاس داشته شود. من که ناامید شده‌ام از این‌که روزی استادی بزرگ و نام‌آور شوم؛ اما توصیه‌ام به کسانی که می‌خواهند استادان بزرگی باشند، این است که پیش از آموختن منطق و فنون برهان، شیوه‌های برآشفتن و فحش‌دادن را بیاموزند و البته زبان و ادبیات خود را نیز تقویت کنند؛ چراکه هرچه فحش خود را فاخرتر ادا کنند، نافذتر خواهد بود. به‌ این فکر نکنید که حقیقت چیست و چه کسی خواهان آن است؛ بلکه ببینید چه کسی استاد است و بهتر می‌تواند دهان طرف را ببندد.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ دل‌های بی‌روزن، واژگان وارونه
✍ میلاد نوری

▪️ دانش‌شان نادانی است؛ نیروی‌شان ناتوانی است؛ تدبیرشان آشفتگی است؛ راه‌نمودن‌شان گم‌گشتگی است؛ و زندگی‌شان مرگ است؛ زیرا هرگز پرسش نکرده‌اند و تردید به دل راه نداده‌اند. حقیقت، فرزندِ پرسش و هم‌نشینِ حیرت است. پس چگونه خود را صاحبِ حقیقت می‌انگارند، بی‌آن‌که هرگز پرسشی راستین کرده باشند یا حسرتِ پاسخی را خورده باشند؟

▪️ پرسیدن و صادقانه پرسیدن؛ نشانِ اهلِ حقیقت، همین است و بس. آنان که پرسشی ندارند، اگرچه عقیده‌های بسیار دارند، بویی از حقیقت نبرده‌اند. نیچه گفت: «عقاید، دشمنانی خطرناک‌تر از دروغ برای حقیقت‌اند». آنان که به عقیده‌های خود یقینی بی‌خلل دارند، جان‌شان خانه‌ای بی‌روزن و بی‌پنجره است که نور را بدان راه نیست. ابن‌سینا قرن‌ها پیش از بیماری آنان نوشت: «گرفتار گروهی شده‌ایم که گمان دارند خداوند جز ایشان را راه ننموده است».

▪️ آنان نیازی به شنیدن نمی‌بینند؛ گفت‌وگو را بیهوده می‌شمارند و تفاوتِ دیدگاه را دشمنی می‌پندارند. به‌جای جست‌وجوی حقیقت، در پیِ اثباتِ خویش‌اند؛ زیرا خواهانِ پیروزی و چیرگی‌اند. از همین رو، واژگان را چنان وارونه می‌سازند که معنای هر سخنی به سود ایشان دگرگون شود. کوردلی را ایمان می‌نامند و تعصب را حق‌طلبی. تابِ شنیدنِ کلمه‌ای را ندارند که بازارِ حقیقت‌فروشی و جاه‌طلبی‌شان را بر هم زند.

▪️ کوردلانی‌اند که دندان‌ها را بر هم می‌فشارند، همگان را انکار می‌کنند و با راستی و درستی می‌ستیزند. برای آنان، ستیزه نه آخرین راه، بلکه تنها راه است. آرامش را در خاموش‌کردن دیگران می‌جویند و می‌پندارند هرچه حلقهٔ هم‌فکران‌شان تنگ‌تر شود، به حقیقت نزدیک‌ترند. دریاها را در کوزه‌ای می‌ریزند.

▪️ بزرگ‌مردی گفت: «خدا در دل‌های شکسته است». دلِ شکسته، دلی است که از ادعای کمال تهی شده، راهِ پرسش را همچنان گشوده گذاشته و هنوز توانِ شگفت‌زده‌شدن را از دست نداده است. حقیقت از هیاهوی مدعیان می‌گریزد؛ زیرا آنان پیش از آن‌که ببینند، می‌دانند؛ و پیش از آن‌که بپرسند، پاسخ می‌دهند. آنان سنگ شده‌اند؛ بلکه از سنگ نیز سخت‌تر. با دل‌هایی لبریز از یقینِ متکبرانه، واژگان را وارونه می‌سازند و نیکوترین آن‌ها را برای زشت‌ترین معانی به کار می‌برند.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ بر لب بحر فنا
✍ میلاد نوری

▪️سال‌هاست جست‌وجوگرم. اغلب دل‌خوش به آموخته‌های خویش؛ گاه نیز حیران! خود را نمی‌شناسم و نمی‌دانم کدام نیروها از کدام ساحتِ ناشناخته می‌توانند مرا به جانبی ‌کشانند یا از جایی برانند. انگشت به دهان مانده‌ام. اگر این‌گونه از خودم بی‌خبرم، چگونه خبر از حقیقت هستی بدهم؟ آدمی شاید در نهایت بتواند چند قدم جلوترش را ببیند و چندگامی هم پیش رود؛ اما معلوم نیست چرا چنین پرغرور و پرمدعا می‌تواند مدعی حقیقت باشد. وقتی به تصویر پرشکوه ستاره‌ها و کهکشان‌ها می‌نگرم؛ از این تصوّر خنده‌ام می‌گیرد که روی یکی از این میلیاردها نقطۀ دورِ نورانی، موجوداتی همچون ما زندگی می‌کنند که خودشان را اشرف مخلوقات می‌شمارند. ما انسان‌ها، حُباب‌های رها در جهان؛ بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی! ما از اساس چرا هستیم به‌جای نبودن؟ البته من باور دارم که ما در جهلِ مطلق نیستیم و دست‌کم می‌دانیم که در پهن‌دشتِ هستی حضور داریم، اما فقط در حدودمان، در حاشیۀ هستی! ما حقیقت را لمس می‌کنیم، اما آن را در آغوش نمی‌گیریم؛ ما می‌شناسیم، اما احاطه نمی‌یابیم؛ زیرا هرگز از حدودِ وجودی‌مان فراتر نمی‌رویم. کاری به کسی ندارم، خودم را می‌گویم و به خود می‌اندیشم؛ اغلب به خود می‌آیم و می‌بینم که حدودم را از یاد برده‌ام؛ خودم را زیادی جدی گرفته‌ام. چه‌هاست در سر این قطرۀ محال‌اندیش؟ آدمی می‌خواهد معنای جهان باشد و می‌پندارد که کاروبار عالم بدونِ فکر و ذکر او لنگ می‌ماند؟ کسانی شباهنگام در بیابانی آتش افروختند تا دیدگان‌شان روشن شود؛ محدوده‌ای روشن شد، اما دیگر اطراف را نمی‌دیدند و با تاریکی مطلق احاطه شدند. فکر و ذکرمان آتش است؛ هرچه جدی‌ترش بگیریم بیشتر در تاریکی فرومی‌رویم. شعلۀ خُرد خِردمان در گسترۀ امر نادانسته و در قلمرو وجه نابه‌هنگامِ واقعیت بر باد خواهد رفت. این‌همه را می‌فهمم؛ اما دریغ که اغلب تمام این‌ها را از یاد می‌برم و در خودآگاهی و خودخواهیِ انسانی گم می‌شوم. باری، بودن چه دشوار است.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◼️ تلاقی بحران و فاجعه
✍ میلاد نوری

▪️ شگفتا که هنوز بسیاری خفته‌اند؛ نمی‌بینند یا نادیده می‌گیرند؛ اگرچه به‌زودی خواهند دید. «بحران» وضعیتی است که در آن، آدمی چنان از جهان خود گسسته است که نمی‌تواند خطر نهفته در رویه‌های جاری را ببیند؛ یا می‌بیند و نادیده می‌گیرد. با آشکارشدنِ این خطر، فاجعه رخ می‌دهد. «فاجعه»، ویرانیِ حاصل از خطری است که انکار شده و به‌سبب همین انکار، ویرانگرتر گشته است. این وضعیت به فقدان خوداندیشی تاریخی مربوط می‌شود. «خوداندیشی تاریخی» یعنی اینکه انسان، چه در مقام فرد و چه در مقام جمع، بپرسد و بیندیشد که اکنون کجاست، از میان کدام رویه‌ها سربرآورده و روی به چه دارد.

▪️فقدان خوداندیشی تاریخی، همچنین با بدفهمی در باب «زمان» و «زمان‌پریشی» همراه است. در این وضعیت، «گذشته» یا به‌صورت اسطوره‌ای پرشکوه تقدیس می‌شود، یا به‌عنوان نفرین ابدی انکار می‌شود؛ «آینده» یا با ناامیدی و به‌طور کامل از دسترس خارج می‌شود، یا قله‌ای است که در آن، تمام خواسته‌های نامحقق کنونی یک‌باره لباس تحقق می‌پوشند. و «اکنون»، در میان پیش و پس، وضعیت ممتد و بی‌افقی است که یا تحقق کامل ایدۀ «شر» است یا جلوۀ کامل ایدۀ «خیر». این قبیل فهمِ «زمان» به زمان‌پریشی می‌انجامد؛ گروهی می‌خواهند «آینده» شبیه به «گذشته» باشد و دیگرانی «گذشته» را در افقِ «آینده» تفسیر می‌کنند. در نتیجه، «اکنون» به‌شکلی اخته و نابارور استمرار می‌یابد.

▪️در غیاب زمان‌اندیشی، جامعه مستعد «تکرار» می‌شود؛ تکرار زندگی روزمره که با ناتوانی در مواجهۀ خلّاق با وضعیت «اکنون» همراه است. به‌این‌ترتیب، برنامه‌ریزی، طرح‌افکنی، چاره‌اندیشی و کنش‌گری بر مبنای امکان‌های موجود ناممکن می‌گردد و افقِ تدبیر فروبسته می‌ماند. سنت‌های گذشته‌محور و ایدئولوژی‌های آینده‌محور در «کشتن اکنون» همداستان‌اند. این‌ها به‌جای آن‌که ابزار فهم باشند، جای فهم را می‌گیرند و با انکار خطرِ رویه‌های جاری، «بحران» را تا وقوع «فاجعه» استمرار می‌بخشند. در وضعیت بحرانی، شکافی پدید می‌آید میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد»، بی‌آن‌که راهی برای پرکردن این شکاف پیش چشم باشد. تنها با «بازگشت» به اکنون و فهم «خطر» می‌توان راهی یافت؛ البته اگر دیر نشده باشد.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ در این غوغای پرخون روزگار، یادداشتی که در ادامه همرسان می‌کنم را بسیار خوش داشتم. پیش‌تر اما جملاتی از افلاطون را نقل می‌کنم.

✍ افلاطون
▪️ نامه هفتم، سطرهای 336d-337a:

◽️ آن‌گاه که در میان گروه­‌ها و احزاب، درگیری و نزاع پیش آید، آن‌که اندک­‌مایه­‌ای از روح الوهی در او هست، قطعا باید بداند که شرارت­‌ و تخاصم پایان نخواهد یافت، مگر زمانی که حزب برتر از تداوم دشمنی­‌ها یا حمله، اخراج و اعدام مخالفان دست بردارند و از انتقام‌گرفتن از دشمنان خود چشم بپوشد. ایشان باید با خویشتنداری به وضع قوانین بی­‌طرفانه­‌ای بپردازند که شکست­‌خوردگان را بیش از خود ایشان خشنود سازد. آنان باید شکست­‌خوردگان را با ترس و احترام توأمان به تبعیت از این قوانین قانع سازند؛ ترس بدین معنا که برتری خود را هویدا سازند و احترام بدین معنا که با رفتارشان بر همگان آشکار سازند که عنان خود را در اختیار دارند و بیش از احزاب شکست­‌خورده تابع قانون­‌اند.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

🔰گفت‌وگو با میلاد نوری، پیرامون عبدالجواد فلاطوری و کتابش؛
اندیشه اسلامی به‌طور بنیادین با فلسفه یونانی متفاوت است

🔸«دگرگونی بنیادی فلسفه یونان در برخورد با شیوۀ اندیشه اسلامی»

🔸میلاد نوری گفت: این کتاب با دقت و ظرافت نشان می‌دهد که متفکران مسلمان نه فلسفه یونانی را به‌طور مطلق پذیرفتند و نه به‌طور کامل رد کردند، بلکه آن را در افق اندیشۀ قرآنی بازخوانی کردند. نکته‌ای که برای من جالب بوده است، تحلیل فلاطوری از مفاهیمی مانند فیض و علت فاعلی است؛ او نشان می‌دهد که فیض در فلسفه اسلامی دیگر جریان درون‌بود مبدأ در معلول نیست، بلکه به شکل جود و اراده الهی فهم می‌شود.

🔸بحث زمان یکی از کانونی‌ترین بخش‌های کتاب است. فلاطوری با دقت نشان می‌دهد که «خُرُنُس» یونانی یک زمان سامان‌بخش است: تدریجی، پیوسته، دارای پیشی‌وپسی، و شرط امکان حرکت، علیت و شناخت. در مقابل، زمان قرآنی نه چنین ویژگی‌هایی دارد و نه چنین کارکردی. مفهوم محوری قرآن «وقت» است، که فلاطوری آن را به‌مثابه یک «در کجا» یا ظرف تحقق تفسیر می‌کند.

🔸از منظر فلاطوری، اندیشۀ قرآنی درباره واقعیت و علم، تفاوتی بنیادین با فلسفه یونانی دارد. در قرآن، موجودات و جهانِ مشهود نه در ارتباط با زمان سامان‌بخش و فرآیند تدریجی، بلکه به صورت مکان‌گونه و مستقیم از فعل خداوند پدید می‌آیند.


🔸این کتاب نشان می‌دهد که گفت‌وگوی سنت‌ها فقط انتقال مفاهیم نیست، بلکه برخورد شاکله‌های اندیشه است. برای پژوهش در فلسفه اسلامی، این اثر یادآور این نکته است که بدون توجه به افق قرآنی، فهم متفکران مسلمان ناقص می‌ماند.



ibna.ir/x6Fhh

@ibna_official

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ وقتی «راست» از «چپ» می‌آید!
✍ میلاد نوری

▪️ «چپ» و «راست» بیش از آن‌که دو مفهوم انتزاعی باشند، نقش‌های تاریخی‌ بوده‌اند. «چپ» اغلب عنوانی بوده است برای نیروهایی که با نظم اقتصادی و اجتماعی موجود سرِ ستیز داشته‌اند؛ منتقدانی که خواهان برابری، آزادی، عدالت اجتماعی و محدودکردن قدرتِ سنّت و سرمایه بوده‌اند. از قرن نوزدهم تا میانهٔ قرن بیستم، «چپ» به سوسیالیست‌ها و کمونیست‌ها اطلاق می‌شد که بعدها به‌شکل متفاوت، بر جریان‌های پست‌مدرن و اندیشۀ انتقادی سایه افکند. در مقابل، «راست» عنوانی بود برای محافظه‌کاران؛ کسانی که خواهان حفظ نظم موجود بودند و از نهادهای سنتی و ساختارهای اقتصادی و سیاسی پایدار طرفداری می‌کردند.

▪️ دراین‌میان، هرچند دوگانۀ «راست» و «چپ» ساده و قابل فهم می‌نماید، اما به شکل عینی، از پیچیدگی بسیاری برخوردار است. در جریان تاریخ، مرز میان این دو، بسی ناپایدارتر از آن بوده که در نگاه اول به‌نظر می‌رسد. به گواه تاریخ، وقتی چپِ معترض خودش به قدرت می‌رسد، در بسیاری موارد، از جایگاه نیرویی رهایی‌بخش به جایگاه نیرویی زورتوز نقل مکان می‌کند. به‌این‌ترتیب، خصلت‌های تازه‌ای در «چپ» پدید می‌آید که شباهت شگفت‌انگیزی با «راست» دارد.

▪️تجربهٔ اتحاد جماهیر شوروی، اروپای شرقی، چین، کامبوج، کرهٔ شمالی و برخی دولت‌های دیگر نشان می‌دهد که «چپ»، پس از استقرار در قدرت، می‌تواند به سمت نوعی محافظه‌کاری سخت‌گیرانۀ «راست» حرکت کند. برای حفظ نظم نو که با انقلاب پدید می‌آید، آزادی‌های فردی و جمعی قربانی می‌شوند؛ برای حفاظت از برابریِ وعده‌داده‌شده، تکثر سیاسی حذف می‌شود؛ و برای تثبیت ایدئولوژی، آگاهی مستقل و نقد آزاد سرکوب ‌می‌شود. «راست» این‌بار از «چپ» می‌آید که البته سخت‌گیری و ستیزندگی‌اش را حفظ کرده است.

▪️این الگو همچنین در ایران نیز مشاهده شده است. نیروهای «چپ» در دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی خود را پیشگام مبارزه با نظام سلطنتی و مدافع آزادی، عدالت و کرامت انسانی می‌دانستند. آنان علیه سرمایه‌داری وابسته، نظم جهانی و انحصار سیاسی مبارزه می‌کردند. پس از انقلاب، بخشی از همین جریان‌ها در ساختار قدرت جدید جذب شدند که می‌توان آن‌ را «چپ محافظه‌کار» نامید. در این‌جا، ثروت و قدرت، نه بر پایهٔ رقابت آزاد و نه بر اساس عدالت اجتماعی، بلکه بر پایهٔ پیوند سیاسی، وفاداری عقیدتی و امتیازهای رانتی توزیع می‌شود.

▪️ البته، «چپ ستیزنده» که نیروی اعتراض است، وقتی صاحب قدرت می‌شود، همچنان اصل ستیزندگی‌اش را حفظ می‌کند؛ اگرچه موضوع ستیزه‌اش دگرگون شده باشد. این‌بار، ستیزه در راستای حفظ انحصار، بازتولید ایدئولوژی و دفاع از اصل «ستیزه» است. نتیجهٔ این دگردیسی نوعی «راست مبارزه‌جو» است که ابزارهای چپ (بیزاری از نظم کهنه، روحیهٔ مبارزه و بسیج توده‌ای) را به خدمت تثبیت نظم جدید خودش درآورده است.

▪️این «راستِ برخاسته از دندهٔ چپ» معمولاً سخت‌گیرتر و اقتدارگراتر از «راست سنتی» است. این‌بار، دفاع از نظم موجود با دفاع از «آرمان‌» گره خورده و «حقیقت» است که «خشونت» را توجیه می‌کند. بدین‌ترتیب، خطرناک‌ترین شکل سرمایه‌داری پدید می‌آید که آزادی را برای «خودی‌ها» می‌پذیرد و برای «دیگران» منع می‌کند. «چپ» از درون می‌شکند و نوعی «راست» از دلِ آن برمی‌خیزد که صورت معکوس «مبارزه» را تجسم می‌بخشد؛ مبارزه‌ای برای حفظ وضع موجود.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◼️ چرا همچنان فلسفه؟
◾️ به مناسبت روز جهانی فلسفه

✍ میلاد نوری

▪️ در جهان شتاب‌آلودِ پر از بحران، در سرگیجه ناشی از اطلاعات سرسام‌آور، در روزگار هوش مصنوعی، فلسفه چه جایگاهی دارد؟ اقتصاد جهانی مدام فربه‌تر می‌شود، فناوری امکان‌های تازه‌ای‌ پیش می‌نهد، گروهی از انسان‌ها سرگرم زیستن‌ با علم و فناوری‌اند‌ و گروهی دیگر درگیرِ دشواری‌های ناشی از عقب‌ماندگی و توسعه‌نیافتگی‌اند. پس دیگر چه جای فلسفه‌ورزی؟

▪️ چه‌بسا بحران‌ها، خودشان ضرورتِ فلسفه‌ورزی را آشکار کنند. بحران‌های پیش‌آمده در زیستِ انسانی، پیش‌از‌آن‌که اقتصادی یا سیاسی باشد، وجودی‌اند؛ آن‌ها از گسیختگی در فهم ما ناشی می‌شوند. خواب‌‌آلودگی و کرختی اندیشه، در شتابِ برآمده از رویدادها و رویه‌ها، همان چیزی است که دشواری رقم می‌زند. چگونه آن گسست ترمیم می‌‌شود و این دشواری‌ها حل‌و‌فصل می‌شوند؟

▪️ آدمی از همان آغاز از «هستی‌اش» پرسید: «چرا اصلاً چیزی هست به‌جای این‌که نباشد؟». او با این پرسش فلسفه را بنیاد گذاشت، نه‌فقط برای سخن‌گفتن درباب آن‌چه هست و نه‌فقط برای مفهوم‌پردازی نظری. او در پی وصول به تجربه‌ای آگاهانه بود که معنا و مسیر زندگی‌اش را آشکار سازد؛ تجربۀ گشودگی به واقعیت و درک رویه‌هایی که زندگی از میان آن‌ها سر بر می‌آورد و راه خود را می‌گشاید.

▪️ افلاطون گفته بود: «حکمت، تجربۀ عقلانی‌زیستن است». این تجربه، به‌سبب فراموشی و خاموشیِ اندیشه از کف می‌رود. فلسفیدن یعنی بازایستادن، بازپرسیدن و بازیافتنِ تجربۀ عقلانی‌زیستن. این همان هدیه‌ای است که علم و فناوری ارزانی نمی‌دارند و هوش مصنوعی نمی‌تواند از جانب ما به انجام‌اش رساند. تنها ما هستیم که از هستی می‌پرسیم؛ آن‌چه هست، چرا هست؟ از کجا سربرآورده است؟ به کدام‌سو می‌رود؟ ما چه می‌کنیم؟

▪️ فلسفه همواره با فعال‌سازی این پرسش آغاز ‌شده است. بحران‌ها ریشه در فراموشی این نحو پرسش‌گری دارند. پیامد این فراموشی، معنازدایی از هستی، اسطوره‌سازی از داده‌ها، فرسایش فهم مشترک، بحران اعتماد و گم‌گشتگی اخلاقی است. چه باید کرد؟ 

▪️ فلسفه به‌عنوان اندیشیدن بنیادین به هستی، همان‌چیزی است که آدمی را به «تجربۀ عقلانی‌زیستن» تشویق می‌کند، زندگی با پرسیدن جهت‌ می‌یابد و آگاهی دوباره به واقعیت گره می‌خورد! اگر جوامع انسانی از دیروز تا امروز گرفتار آشوب‌ بوده‌اند، نه فقط به‌سبب ناکارآمدی نهادها، بلکه ناشی از ناتوانی انسان‌ها در فهم نسبت‌‌شان با واقعیت بوده است.

▪️ فلسفه ضرورت بازاندیشی و پرسش را برمی‌انگیزد؛ چه فهمی از هستی، رفتارهای ما را ممکن یا ناممکن ساخته است؟ چه فهمی از آزادی، از خرد، از حقیقت و از مسئولیت در پسِ تصمیم‌های ماست؟ آیا این فهم‌ هنوز اعتبار دارد؟ این‌ها عملی‌ترین پرسش‌هایی‌اند که می‌توان طرح کرد؛ زیرا بدون آن‌ها هر اصلاحی کوتاه‌مدت و هر خیری سطحی می‌ماند.

فلسفه همواره پرسش از «وجودِ موجودات» بوده است؛ اما خودِ این پرسش امری پویاست که پابه‌پای زمان تجدید می‌شود. این پرسشی است که ‌باید مدام نو شود تا ما را به تجربه‌ای بازگرداند که با هستی‌مان گره خورده است. فلسفه، پاسداری از پرسیدن و پاسداری از گشودگی اندیشه به واقعیت است. در جهانی‌که اطلاعات انبوه جای تأمل عمیق را گرفته‌اند و شتاب‌زدگی طمأنینه را زائل ساخته، فلسفه به‌معنای واقعی‌اش نوعی مقاومت برای بازگرداندن انسان به خویشتنِ اندیشنده‌اش است.

▪️ روز جهانی فلسفه، یادآور وظیفه‌ای است که فقط از خودِ فلسفه برمی‌آید. این وظیفه، همانا بازگشودن راهی برای اندیشیدن در جهانی است که بیش از هر زمان دیگر از حیطه اندیشه می‌گریزد. فلسفه برای ما آینده نمی‌سازد، اما افقی می‌گشاید که در آن بتوانیم تصمیم بگیریم، داوری کنیم و مسئولیت بپذیریم. فلسفه بحران‌ها را حل نمی‌کند، اما نشان می‌دهد که چرا بحران‌ها پدید می‌آیند و چگونه باید خودمان را در برابر آن‌ها بازیابیم.

▪️ فلسفه همواره زنده است و فقط زمانی می‌میرد که ما دست از پرسیدن بکشیم. تا هنگامی‌که پرسش باقی است، فلسفه نیز باقی است؛ و مادام‌که فلسفه باقی است، امکان غلبه بر بحران و دشواری نیز باقی است. چرا همچنان باید فلسفه‌ ورزید؟ چرا چیزی دیگر و راهی دیگر نه؟ پاسخ روشن است؛ زیرا هیچ‌چیز دیگری جز فلسفه چنین نمی‌تواند کرد!

▪️ جهان بدون فلسفه، جهانی است که در آن، انسان بی‌هیچ میراث معنایی، در برابر نیروهایی قرار می‌گیرد که خودش آفریده و دیگر قادر به فهم و هدایت‌شان نیست. اما جهانی‌که فلسفه در آن زنده است، جهانی است که هنوز می‌تواند آینده‌ای داشته باشد. روز جهانی فلسفه، نه بزرگداشت گذشته، بلکه یادآور این حقیقت است که تا وقتی می‌پرسیم، همچنان امیدی هست.


📝 انتشار یافته در هم‌میهن:
https://hammihanonline.ir/fa/tiny/news-55517



@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

🔲 امیدواری؛ ویژگی عقلِ بحران‌زده
🔳 سنت زنده باید خود را بازتولید کند.
🔲  خردورزی در متن تاریخ در گفت‌وگوی ایبنا با میلاد نوری.


✍ الهه شمس: در روزگار پرآشوبی که انسان ایرانی میان روایت‌های فرسوده‌ی سنت و روایت‌های ناتمام مدرنیته سرگردان است، کتاب «خردورزی در متن تاریخ؛ بینش و کنش به روایت مک‌اینتایر»، تلاشی است برای بازخوانی نسبت عقل، اخلاق و روایت در بستر بحران‌های تاریخی ما. در این اثر، نویسنده با تکیه بر اندیشه السدیر مک‌اینتایر، از فروپاشی عقل مدرن و ناتوانی در بازسازی معنا سخن می‌گوید و خواننده را به تأملی تازه درباره سنت، فضیلت و خردورزی در مسیر تاریخ فرامی‌خواند. با توجه به این موضوع که این کتاب می‌کوشد از دل فلسفه مک‌اینتایر راهی برای فهم وضعیت ایرانی بیابد، به سراغ مولف کتاب میلاد نوری پژوهشگر فلسفه و مترجم رفتم تا درباره این اثر و پرسش‌های بنیادین آن با او گفت‌وگو کنم.

📝 متن کامل گفتگو در این پیوند:

https://ibna.ir/x6CLH


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

🎥 برای اینکه بدونید دقیقا قراره از چه منظری به فلسفه یونان نگاه کنیم، توصیه می‌کنیم معرفی استاد نوری رو ببینید👌


✅برای ثبت نام می‌تونید به ادمین مراجعه کنید:
👨‍💻| @lubab_admin


🆔 @lubabhumanities
مدرسه علوم انسانی و دینی لباب

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

📍نشست رونمایی کتاب "خردورزی در متن تاریخ" با ترجمه و تالیف میلاد نوری

سخنرانان:
میلاد نوری
جواد حیدری
اردشیر منصوری
حسین شیخ رضایی
محمد دهقان

@Khaneashena

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ پیرامون واژه‌پرانی
✍ میلاد نوری

▪️ همۀ ما با واژگان زندگی می‌کنیم؛ می‌گوییم، می‌نویسیم و از خلال زبان، جهان و خویشتن را برای همدیگر آشکار می‌سازیم. سخن‌گویِ سخن‌شناس، پیش از آن‌که واژه‌ای را بر زبان آورد، درنگ می‌کند. کلام را نخست نزد خود می‌سنجد، به گفتار خویش گوش می‌سپارد و آن‌گاه واژه را با ژرف‌نگری ادا می‌کند. او قدر واژگان را می‌داند؛ می‌داند که هر سخن چیزی را آشکار و چیزی را پنهان می‌کند. می‌داند که می‌تواند با سخن‌گفتن، روزنه‌ای به سوی واقعیت بگشاید یا دیده بر دیدار حقیقت ببندد. پس برای او، سخن‌گفتن مسئولیت‌بار است.

▪️ در مقابلِ سخن‌گفتنِ مسئولانه، واژه‌پرانیِ غیرمسئولانه قرار می‌گیرد. واژه‌پران کسی است که با واژه، نسبتی ژرف‌کاوانه ندارد. کلمه برای او نه دریچه‌ای به سوی کشف، بلکه ابزاری برای اعلام حضور است. واژه‌پران چندان درباب واژگان درنگ نمی‌کند؛ اصطلاح‌ها را از این‌جا و آن‌جا می‌گیرد، در حافظه می‌نشاند و وقت‌وبی‌وقت به‌کار می‌بندد، بی‌آن‌که به معنای دقیق آن‌ها و نسبت‌شان با واقعیت بیاندیشد. مسئلۀ اصلی او این نیست که سخن‌گفتن چه چیزی را روشن می‌کند؛ بلکه این است که او را چگونه نشان می‌دهد. واژه‌پران به‌دنبال حقیقت نیست، بلکه به‌دنبال قدرت است.

▪️ در مرکز فعلِ واژه‌پرانی، شخصیتِ خودمرکزپنداری ایستاده است که اغلب اضطراب، حیرت، پریشانی و ترس از طرد و بی‌توجهی دیگران را با ادا و اطوارِ دانایی می‌پوشاند. او تردید به دل راه نمی‌دهد و پیشاپیش موضعی قطعی دارد. در واقع، شتاب‌زدگی در موضع‌گیری از ویژگی‌های بارز واژه‌پرانان است. آنان نمی‌توانند تفکرِ طولانی‌مدت دربارۀ یک موضوع را تاب بیاورند یا مطالعۀ همه‌جانبه درباب آن را تجربه کنند؛ زیرا «تأمل» امری اضطراب‌آور است و با نارسیسیسمِ نهفته در وجود واژه‌پرانان سازگار نیست.

▪️ واژه‌پران، به‌جای آن‌که با پیچیدگیِ یک مسئله مواجه شود و آن را از زاویه‌های گوناگون بنگرد، به‌سرعت موضع می‌گیرد و تکلیف خودش و دیگری را یک‌بار برای همیشه روشن می‌کند. او اغلب همه‌چیز را می‌داند و در وضعیتِ قاطعانۀ «بله» یا «نه» مستقر می‌شود. موضعِ سومی که «نه بله» و «نه خیر» باشد، برای او قابل‌تصور نیست. ازاین‌رو، حتی شکاکیتِ واژه‌پرانان نیز قاطعانه و جزمی است.

▪️ برای واژه‌پران، واژگان حرمتی ندارند. هدف نهایی، نه یک اندیشه، نه یک تجربۀ زیسته و نه یک کشف مشترک، بلکه فربه‌کردنِ خود با ژست‌های گوناگون است؛ ژستِ روشن‌فکری، ژستِ مبارزه‌جویی، ژستِ دانایی، ژستِ عدالت‌طلبی و امثال این‌ها. واژه‌پران با این ژست‌ها خودش را می‌آراید تا خلأ درونی‌اش را بپوشاند. برای همین، واژه‌پرانان اغلب نقدناپذیرند و مواضع‌شان در طول زمان تغییر نمی‌کند.

▪️ اما خطر واژه‌پرانی در فضایی است که از انباشتِ واژگان خالی از تأمل پدید می‌آید؛ هیاهو، داوری‌های شتاب‌زده، دوگانه‌های کاذب و اطمینان‌های بی‌پشتوانه. در چنین فضایی، صدای کسی که آهسته‌تر و سنجیده‌تر سخن می‌گوید، گم می‌شود؛ حال آن‌که شاید همین مکث و تردید، نشانی از جدی‌دانستنِ حقیقت باشد. شاید حرمتِ واژه از سکوتی کوتاه پیش از سخن آغاز شود؛ از این پرسش که آیا به‌واقع چیزی برای گفتن داریم یا تنها می‌خواهیم حضور خود را به رخ بکشیم.

▪️ واژه، اگر حرمت داشته باشد، سنگ‌ریزه‌ای برای پرتاب‌کردن به این و آن نیست؛ راهی است برای نزدیک‌شدن به چیزی که هنوز به‌تمامی آشکار نشده است. پس بگذار پیش از سخن‌گفتن، از خود بپرسیم که آیا واژه‌ای که بر زبان می‌آوریم، به‌راستی «سخن‌گفتن» است؟ با این امید که خودِ این نوشتار نیز چیزی بیش از واژه‌پرانی بوده باشد.


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ خانه از پای‌بست ویران بود.
✍ میلاد نوری


▪️حاج‌آقا هر روز پیش از طلوع برمی‌خاست؛ پیش از آنکه آفتاب به کاهگل‌های ترک‌خورده بخورد، حیاط را جارو می‌کرد و به باغچه‌های دورتادور آن آب می‌داد. پس از نماز، با حاج‌خانم صبحانه می‌خوردند و روی تخت چوبی زهواردررفته می‌نشستند و آرزو می‌کردند سال‌های بسیار دیگری در این خانهٔ خاطرات زندگی کنند. حاج‌خانم باور داشت خانه‌ای که صد سال سرپا بوده، صدها سال دیگر هم خواهد بود.

▪️ اما خانه درست وسط شهر بود، میان برج‌های سیمانی و خیابان‌های پرترافیک. شهر می‌دوید؛ جرثقیل‌ها بالا می‌رفتند، بیل‌های مکانیکی زمین را می‌شکافتند و هر روز ساختمان‌های نو سر برمی‌آوردند. صدای ماشین‌ها و نمای برج‌های بلند، این پناهگاه به‌میراث‌رسیده را احاطه کرده بود و با هر جنبشی در شهر، مقداری از خاک خانه می‌ریخت. اما هرچه بود، این‌جا پناهگاه سنت بود که پدران ساخته و به فرزندان سپرده بودند.

▪️ اما فرزندانِ حاج‌آقا که با جهان جدید آشنایی داشتند و از دانش و بینش مدرن بی‌خبر نبودند، می‌گفتند که باید این ساختار روبه‌فروپاشی را به‌دست خود خراب کرد، مبادا ناگهان بر سر خودشان آوار شود. ولی حاج‌آقا اندوهگین می‌شد و برمی‌آشفت. می‌گفت: «شما اصالت را نمی‌فهمید؛ خشت خام با عرق جبین پخته شده، روح دارد، ارزشی فراسوی روزمرگی‌های شما». شاید هم راست می‌گفت، ولی این هم راست بود که خانه دیگر توان ایستادن نداشت.

▪️ همسایه‌ها که مدت‌ها پیش خانه‌های خود را نوسازی کرده بودند، از گرد و غبار این سکونت‌گاه ناامن در عذاب بودند و شکایت داشتند. هرچه فشار می‌آوردند، حاج‌آقا سرسخت‌تر می‌شد؛ باور نداشت که خانه‌ای دیگر بباید ساخت؛ بلکه باید کل شهر را چنان ساخت که با این خانهٔ کاهگلی هماهنگ شود؛ شهری با کوچه‌های خلوت و خانه‌های باصفا و درختان بسیار؛ اگرچه زمان این حرف‌ها گذشته بود و قرار نبود تمام عالم و آدم خود را به امری روبه‌زوال گره زنند.

▪️ حاج‌آقا که ول‌کن ماجرا نبود، دست به کار شد. برای این‌که نشان دهد چه گوهری دارد، ستون‌های فرسوده را پوشاند، دیوارها را آراست و کاهگل تازه روی بام کشید. برای بستن دهان فرزندان، تلویزیونی هم خرید. صبح‌ها پس از نماز به تماشا می‌نشست و مدام به تحلیل اخبار مشغول بود. با دیدن وضع روبه‌زوال عالم، بیش‌ازپیش اطمینان می‌یافت که تمام جهان فروخواهد پاشید جز همان خانه‌ای که پناهگاه او و تاریخ زیسته‌اش است. اما همه می‌دانستند که او و تمام سنّت زیسته‌اش، روزی زیر آوار همان خانه دفن خواهد شد؛ و شاید فقط نام و یادی در کتاب‌ها بماند.


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ در میدانِ اندیشه، سیاستِ بیمار نفس می‌کشد.
✍ میلاد نوری

▪️ این روزها، تماشای جدال‌ اهل اندیشه بی‌شباهت به تماشایِ مسابقهٔ کشتی کج نیست؛ هرکس از هرچیزی برایِ نقش‌برزمین‌کردنِ حریف استفاده می‌کند. مخاطبِ بیچاره که میانِ این همه «تو بی‌سوادی»، «تو نمی‌فهمی»، «تو ناشسته‌رویی» و امثال این لطف‌ها سردرگم شده، خسته می‌شود و می‌رود سریال جومونگ را برای هزارمین بار تماشا می‌کند.

▪️ میدان اندیشه در ایران بسیار شبیه به میدان سیاست شده است. اغلب خودمحورانه، یک‌جانبه‌نگرانه و غیرمسئولانه پی گرفته می‌شود. همه هم از «دلسوزی» و «پاک‌نیتی» حرف می‌زنند و طرف مقابل را به «برخورد منصفانه» فرامی‌خوانند. نقد هم فقط برای دیگری است و بدیهی است که «من خیلی خوبم»!

▪️ البته روشن است که همه این‌ها از به‌اصطلاح حقیقت‌طلبی است. اما خب چون «قند آمیخته با گل نه علاج دل آن‌هاست»، همگی «بوسه‌ای چند را به دشنامی چند درمی‌آمیزند». بزرگوارانه شیرینی حقیقت را با شوری تهمت و ناسزا همراه می‌کنند تا خدای‌نکرده مخاطب ناپرهیزی نکند و مرض قند نگیرد.

▪️ این بازیِ حقیقت، البته تمام می‌شود. آب باران، گردوخاک نشسته بر سنگ‌ها را می‌شوید و می‌برد. عرصۀ اندیشه بسی دور از وادی چنین نمایش‌هایی است. حقیقت از پیروان قیل‌وقال‌پرست گریزان است و بساط این نمایش‌های پرهیاهو را برمی‌چیند.

▪️ افسوس باید خورد به حال اندیشه، در این سرزمین رنج‌کشیده و ناخشنود که وقتی زورش به سیاست نرسید از پی سیاست رفت؛ آن‌هم سیاست بیماری که قاعده‌اش را نه درد مشترک که میل به غلبه تعیین می‌کند.

ای عقل رنج‌کشیده و هشیار
گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها و باران برسان سلام ما را



@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ راه دشوار آزادی
✍ یوهان گوتفرید هردر*

▪️شکایت‌ها از دورویی، از پوچی و سنگینی آیین‌ها و مناسک، از خودنمایی، از خودبزرگ‌بینی، از تجمل و از فرمانروایی ستمگرانهٔ متولیان دین، در همه‌جا سر برآورد. پاسخ این شکایت‌ها چیزی جز آزار و شکنجه نبود؛ رودهایی از خون جاری شد، اما بدین‌سان نه صدای مردم خاموش شد و نه جانِ حقیقت از میان رفت. مردم، به دست مردانی هرچه آگاه‌تر و خردمندتر، رهبری شدند؛ سرانجام، حتی حاکمانِ دوراندیش یا سودجو نیز به آنان پیوستند و، پس از کشاکش‌های بسیار، روح روشنگری پیروز شد. البته در برخی سرزمین‌ها این روح برای مدتی سرکوب گشت و تاریکی به‌سامان و نیرومند شد. اما همچون روز روشن است که نور حتی در آن‌جا نیز نمی‌توانست برای همیشه سرکوب‌شده بماند.

▪️ هیچ مه‌آلودگی، هیچ دورویی، و هیچ سامان، یا به بیان بهتر نابسامانی‌‌، که بر وهم و پندار استوار شده باشد، نمی‌تواند تا ابد پایدار بماند؛ گسترده‌ترین تاریکی نیز سرانجام جای خود را به روشنایی خواهد داد. اگر پیشروی از راه‌های قانونی کامیاب نشود، ناگزیر راه‌های سخت‌تر آزموده خواهد شد. زهری که پنهان بماند و به حال خود رها شود، در درون می‌خزد و می‌تازد و پیکر بیمار و گرفتار را به مرگی هرچه هولناک‌تر و گریزناپذیرتر می‌کشاند. زمانی فراخواهد رسید که حکمرانی کنونیِ اهلِ ریا و فرمانروایی آیینی آنان، همچون اقتدارِ طبقهٔ کهنِ کاهنان در بیشه‌های تاریک گذشته، دیگر توان ماندگاری نخواهد داشت. ازاین‌رو، بر هر انسان برخوردار از خردی واجب است که از پدیدآمدن شرّی بزرگ‌تر پیش‌گیری کند و حقیقتِ بی‌پیرایه را از نرم‌ترین راه به میان مردم ببرد. زیرا یک گروه، در برابر این همه نسل زنده و نسل‌های آینده که پی‌درپی از راه می‌رسند، چه می‌تواند بکند؟

▪️ روزگار داوری‌اش را درباب یک شاخه از نظام‌های انسانی، یعنی نهاد مذهب، آشکار خواهد کرد؛ آن‌گاه داوری‌اش دربارهٔ شاخهٔ دیگر، یعنی سامان‌های سیاسی، نیز نباید برای ما جای تردید باقی بگذارد؛ چه جای تردید است اگر همان بنیادهایی که در آن‌جا کارگر افتاده‌اند، در این‌جا نیز به کار بسته شوند؟ آیا دورویی و ستم، تجمل، خودنمایی و ادعاهای توخالی، بی‌عدالتی‌ها و پدیدآمدن دولتی در درون دولت، خواه نام آن «دربار» باشد و خواه «طبقه‌ای ممتاز از  اشراف و نظامیان»، چون دیگر به طبقهٔ روحانیان وابسته نیستند، کمتر ناپسند یا کم‌زیان‌تر می‌شوند؟ دست‌کم طبقهٔ روحانی، آشکارا، در بسیاری از زمینه‌ها به سود نوع بشر سرمایه‌های اخلاقی و پیشینه‌ای نیک از خود بر جای نهاده و آن‌ها را با کردارهای سودمند، به‌گونه‌ای بسیار ثمربخش، به اثبات رسانده بود؛ کردارهایی که هرگز نمی‌توان به‌قدر کافی سپاسگزارشان بود. حال آیا به‌واقع می‌توان پنداشت که نظامی نکبت‌بار، برآمده از کشورگشایی و جنگ، که بر گروهی از فرمان‌برداران برقرار شده است، در برابر سیلاب زمان استوارتر از نظام دینی‌ای خواهد بود که دست‌کم در ظاهر و تا اندازهٔ فراوانی در عمل نیز، برای آرامش و پرورش جان‌ها، برای آشتی ملت‌ها و در نتیجه برای غایت راستین و والای انسانیت، با رنجی هزارساله و تدبیری شگفت بنیاد نهاده شده بود؟



* 📝 به نقل و ترجمه میلاد نوری از: 

Herder, J. G. (2002) “Letters concerning the Progress of Humanity” (1792) [Excerpts on European politics], in Philosophical Writings, trans. & ed. by M. N. Forster, pp. 361–369, Cambridge University Press. pp. 363-364


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️دانش‌طلب راستین؛ روشنی در تاریکی
✍ میلاد نوری


▪️ آن‌که همت بر طلب حقیقت نهد، روزنه‌ای به‌جانب نور است.

▪️امروز که سرگرم خواندن برگه‌های امتحانی و پاسخ‌های مربوط به پرسش‌های نه‌چندان آسان خودم بودم، چند پاسخ و به‌ویژه برگۀ دانشجویی توجهم را جلب کرد که علاقه‌اش او را از رشتۀ حقوق به رشتۀ فلسفه کشانیده بود. هر واژه‌ از نوشته نشان می‌داد که نگارنده‌ فراتر از مخاطبی که درس را شنیده؛ نه‌تنها کتاب‌‌ خوانده، بلکه به یکایک کلیدواژه‌ها اندیشیده است. به‌حقیقت سرورآفرین است که در غوغای این روزگار، کسی یا کسانی هستند که نه‌تنها جسارتِ رفتن به راه طلب را دارند، بلکه آن را پرشور‌وشوق می‌پیمایند. مرا که هنوز دانش‌آموز فلسفه‌ام، چه چیز چنین خوشآیند خواهد بود؟! در روزگاری که دکّان بی‌دانشی و بی‌پرسشی گرم است، واژگانی چنان عمیق و نظر‌ورزانه را به دیده باید نهاد. آگاهی راستین و ژرف از سعی و کوششِ دانش‌طلبانی برمی‌آید که همچون جوانه‌ از خاک سرد این نظام آموزشی بی‌رمق و در وانفسای این سیاست و اقتصاد جانکاه سر برمی‌آورند. اینان دریچه‌های نور و امیدهای آینده‌اند. تا هست کسی که نه از سر منفعت، که از سر شوق، قدم در راه حقیقت می‌نهد، می‌توان به فرداها امید داشت؛ همچون امیدِ برآمده از دیدن برگ سبزی که زیر برف‌های کوهستانیْ دوردست روییده است.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ بیچارگیِ عقل، ناچاریِ اندیشیدن
✍ میلاد نوری

▪️ فلسفه از همان آغاز، با تلاش برای گنجاندن واقعیت در نظامِ مفاهیم همراه بود تا آن‌چه هست، نه فقط زیسته، بلکه فهمیده شود. ایده‌های افلاطون، مقولات ارسطو، هستی‌شناسی ابن‌سینا و تبیین‌های الهیاتی از جهان، سودای تبیین واقعیت را داشتند. این سودا در دوران مدرن به فلسفۀ طبیعت ریاضی بدل شد و فیلسوف کوشید شرایط امکانِ تجربه به‌عنوانِ ساحتی واحد و فراگیر را تعیین و تبیین نماید. البته هیوم این‌همه را به چالش کشید و نشان داد که بنای مفاهیم بر بنیانی سست استوار است. او توانست کانت را از خواب جزمی بیدار سازد و راهی نو پیش‌روی اندیشه بگشاید. اما مسئله همچنان باقی بود: چگونه می‌توان طبیعت را چونان یک کل فهمید و از آزادی در متن طبیعت سخن گفت؟ هگل با بلندپروازانه‌ترین اندیشه‌ها بدین مسئله پرداخت؛ روح مطلق در تاریخ به حرکت درآمد، مفهوم در کلِ ساحت تجربه رسوخ  کرد، و هستی در دیالکتیک درونی‌اش به سوژه‌ای بدل شد که با خودآگاهی و آزادی‌اش می‌خواست همه‌چیز را عقلانی سازد؛ هگل باور داشت «هر آن‌چه واقعی است عقلانی است و هر آن‌چه عقلانی است واقعی خواهد بود»، و بدین‌ترتیب، فلسفه به تمامیت خود رسید.

▪️ بااین‌حال، زندگی همیشه چیزی فراتر از اندیشۀ مفهومی بود و مدام آن را به چالش می‌کشید. آنان که این را می‌دانستند در مقابل هگل صف کشیدند؛ شلینگ، شوپنهاور، کی‌یرکگارد، نیچه و مارکس، هریک به وجهی از زندگانی زیسته اشاره کردند که در نظم مفاهیم نمی‌گنجد؛ نابه‌هنگام‌بودن واقعیت، این‌که چرا اصلاً چیزی هست به جای نبودن، نیروهای سیال طبیعت، شخصیت یگانۀ فرد، میل‌ها و نیازهای مهارنشده، مناسبات خواجگی و بندگی، نابرابری، رنج، جنون و مرگ. آیا این‌ها هم در نظام مفاهیم می‌گنجند یا بناست اندیشۀ مفهومی را ویران سازند؟ این‌ها جنبه‌هایی از تجربۀ زیسته‌اند که اندیشه و عقل را به‌چالش می‌کشند؛ نه این‌که فقط در نظام مفاهیم نگنجند، بلکه فراتر از این، نظم مفاهیم را ویران می‌سازند. اما آدمی چه‌کار باید کند؟ نه می‌توان بدون مفاهیم کاری از پیش بُرد؛ نه می‌توان بدان‌ها تکیه کرد؛ زیرا جریان زندگی، مدام زیروبم اندیشه را به‌هم می‌ریزد و رشتۀ مفاهیم را پنبه می‌کند.

▪️ چه پیوندی می‌توان میان اندیشۀ مفهومی و تجربۀ زنده و سیال برقرار کرد؟ اطمینان ندارم  که این مهم‌ترین پرسش فلسفه در قرن بیستم بوده باشد؛ اما می‌دانم که یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها بوده است. اگر واقعیت را در نظام مفاهیم نگنجانیم، هیچ از آن نخواهیم فهمید؛ و اگر اندیشۀ مفهومی را حقیقت انگاریم، واقعیت زیسته را از کف خواهیم داد. اگر در نظام مفاهیم خانه کنیم، جریان بی‌قرار هستی را از کف می‌دهیم؛ و اگر با پویایی و بی‌قراری واقعیت همراه شویم، معرفت و اخلاق را بی‌بنیاد خواهیم ساخت. زندگی بدون نظام‌های مفهومی سامان نمی‌گیرد، اما هیچ نظام مفهومی نیست که از نقد، دگرگونی و حتی ویرانی مصون باشد. ما محکوم به اندیشه‌ورزی و ساختِ نظم‌هایی هستیم که در جریان زیستۀ زندگی فرومی‌پاشند. اندیشیدن از نخستین‌دم، ویرانی‌اش را تمهید می‌کند. عقل بیچاره، ناچار است بیاندیشد و ویرانی‌اش را به تماشا نشیند.

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◼️ فرجام کار
✍  فخر رازی*


فرجامِ گام‌های عقل فروبستگی است
و بیشتر تلاش‌های دانشوران، گم‌گشتگی

و جان‌های ما به جسم‌های‌مان ناآگاه 
و دستآورد ما از دنیای‌مان آزار و گناه

جستجوی‌مان سودی به زندگی‌مان نبخشید
جز بگو‌ و مگوهایی که به آن افزودیم 

چه بسیار دیده‌ایم که مردمان و دولت‌ها
با شتاب، جانی گرفتند و ناپدید شدند

و چه‌بسیار کوه‌های فتح‌شده توسط مردانی
که آن مردان زوال یافتند، و کوه‌ها پابرجایند



💬 * به نقل از: فخر رازی، المباحث المشرقیة، قم، نشر بیدار، ج ۲، ص ۵۳۰؛ ترجمۀ متن: میلاد نوری/مجید احسن

@Andisheh_Aknun
@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

«چگونه "خودکامه" نشویم؟»

هم بر قدرتان و حاکمان و هم ما مردمانِ خسته از بحران، در معرض خودکامگی، و فرهنگ و زبان استبدادی هستیم. پرهیزدادن از «خودکامگی» فقط پندی اخلاقی نیست، بلکه بایسته‌ای سیاسی، و از این رو استراتژی مبارزه در فضای کنونی ایران هم هست. زبان مشحون از نشانگان خودکامگی مانع از پیوند است؛ چه پیوند دولت-ملت، و چه پیوندِ گروه‌هایی از مردم که در مقام استیفای حق به ائتلاف و همصدایی نیازمندند.

🔹 چگونه نشانه‌های خودکامگی را بشناسیم و خود را از آن مصون نگه بداریم؟

▪️نشانگانِ خودکامگی در فرهنگِ سیاسی:
این که پیشوا/ رهبر خود را با القابی همچون «آقا/ حضرت/ مقام...» یا «شاهزاده» یا «استاد» یا «رفیق/ برادر» خطاب کنی و چنانچه مقتدایت را حتی اگر به‌سادگی به نام اصلیش خطاب کنند، آنها را ضد خود تلقی کنی! در عوض خودت رهبر مخالفانت را جز با دشنام یا طعن خطاب نکنی.

➖آموزه‌های زبان و فرهنگ استبدادزده:
- نگو «معترض»، بگو «اغتشاشگر»! نگو انتقاد و دادخواهی، بگو فتنه، بگو فریب‌خوردگان اسرائیل!
- نگو «مجاهدین خلق»، «فدایی خلق» «حزب توده»، یا بگو «منافق» تا از نگاه حکومت در صف ضدانقلاب قرار نگیری، یا بگو «چپول» تا هوارادان پادشاهی تحویلت بگیرند، یا «سلطانی» و «آلبانی» را قافیه کن تا در تمایز از گفتمان حکومتی آن دو جریان معارض را نواخته باشی!
- اگر بگویی «رضا پهلوی» هیچ کس از تو راضی نیست، نه حکومت، و نه مخالفانِ حکومت. یا باید بگویی «شاهزاده» تا در ازای پذیرفته‌شدن از سوی یک جریان از اپوزیسیون، هم مطرود حکومت باشی و هم همۀ دیگر مخالفان و معترضان، و یا باید بگویی «ربع‌پهلوی» یا «پیر کودک» تا در ازای نفرتی که از سوی جریان پهلوی‌خواه تحمل می‌کنی نزد برخی نیروهای داخلی و شاید لایه‌هایی از حاکمیت مخاطبی و رضایتی بیابی.
- اگر می‌خواهی از چشم انبوه مخالفان نیفتی، نگو «اصلاح‌طلب»، بگو «اسهال‌طلب»، به جای «جنبش سبز» یا محض رضایت ولاییون بگو «فتنۀ موسوی‌چی‌ها»، یا محض رضایت براندازان بگو «پیرمرد خفه شو»! تا دیده شوی، شنیده شوی. اگر پیراسته از دشنام، زبان به استدلال و نقد بگشایی، برای همۀ خطوط غالب میدان ناخودی هستی و شایستۀ طرد و نفی، حتی دشنام و تهدید!
✅ پیشنهادی کوچک برای توقف دمینوی خودکامگی:
«بهره‌گیری بیشتر از گوش، استفادۀ بهتر از زبان و قلم»
اگر کسی پیش و بیش از آن که به‌درستی «بشنود» تنها «بگوید»؛ چه آن که فقط فرمان و رهنمود می‌دهد، و چه آن که به اعتراض دهان به فریاد می‌گشاید، در معرض این خطر قرار دارد. خودکامگی فقط «حاکمان» را تهدید نمی‌کند، راهبرانِ جنبش‌های رهایی‌خواه، نخبگان فکری، و خودِ ما مردمِ حیران و معترض هم باید خود را در معرض آن ببینیم.
رهایی از چرخۀ استبداد، منوط است به دریافت دقیق بنیان‌های ایدئولوژیِ آزادی‌ستیز و نقد مستدل آن. بدین منظور باید ابتدا خواند و شنید و فهمید. در جایگاه شنونده، حتی اگر با فحشی مواجه شدیم، آن را از فیلتر خِرد عبور دهیم و ببینیم ژرفای پیام و اعتراضِ نهفتۀ پشت آن ناسزا چیست. نگذاریم آزردگی از ظاهرِ ناسزای کلامِ مخالف، ما را از فهم درست «دیگری» باز دارد و شعلۀ نفرت و انتقام را برافروزد. در بحبوحۀ سیاسی کنونی، پاسخ فحش، دشنام نیست؛ صبوری است و دعوت به استدلال برای جدل مؤثر.

نخبۀ عزیز! «از دشنام مرنج و با دشنام مرنجان»! حتی اگر جریانی را خطرناک یافتی، نقد و برائت آری، تحقیر و تنفّر نه.

در خشم شدن از مشاهدۀ خون معترضان عاصی از انبوهی فقر و فساد و تبعیض و تحقیر، واکنشی است انسانی و حتی شرط شرافت؛ همچنانکه نگرانی از مشاهدۀ سایۀ نسل‌کشان و بیزنس‌من‌های کثیف بر سر مملکت. اما نباید گذارد خشم انباشته ما را به ورطۀ تکثیر نفرت، خشونت و خودکامگی بکشاند. بس است زنجیرۀ تزایدِِ رحمان-شیطان، هابیل-قابیل، ضحاک-فریدون و حسین-یزیدسازی! زبان مشحون از کینه و انتقام ذهنِ خودکامه‌ می‌سازد و امکان عاملیت مؤثر برای رهایی را می‌ستاند.
اردشیر منصوری. ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
@ardeshirmansouri

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️◾️◾️◾️ـ

✍ مهدي اخوان ثالث


موج‌ها خوابيده‌اند, آرام و رام،
طبل طوفان از نوا افتاده است.
چشمه‌های شعله‌ور خشكيده‌اند
آب‌ها از آسـيـا افـتاده اســت.

در مـزارآباد شــهر بـی‌تـپـــــش
واي جغدي هم نمي‌آيد به‌گوش.
دردمندان بي‌خروش و بي‌فغان.
خشم‌ناكان بي‌فغان و بي‌خروش.

آب‌ها از آســـيا افـتــاده اســت
دارها بر چيده خون‌ها شسته‌اند.
جاي رنج و خشم و عصيان‌بوته‌ها
پشـكــ‌بـُن‌هاي پليدي رُســته‌اند.

خانه خالي بود و خوان بي‌آب و نان
وآن‌چه بود، آش دهن‌ســوزي نبود.
اين شب‌ است آري، شبي بس هولناك؛
ليك پــشـت تپه هم روزي نبود.

باز ما مانـديـم و شـهر بــي‌تــپــش
وآن‌چه كفتارست و گرگ و روبه‌ست.
گاه مــي‌گـويم فـغــاني بركشــم
باز مـي‌بينم صـدايم كوتـه است‌.

آب‌هــا از آســيـا افـتــاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عـطای دشمنان و دوستان.

در شگفت از اين غبار بی‌سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده‌ايم.
آب‌هــا از آســيا افــتــاده؛ ليك
باز ما با موج و طوفان مانده‌ايم.
.

بــاز مي‌گــوينـد: فــرداي دگر
صبر كن تا ديـگري پيدا شــود.
کاوه‌اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

دُلار شده دونه‌‌ای چند؟!
ملاصدرا کیلویی چند؟!

✍ میلاد نوری

▪️ امروز آخرین جلسۀ درس «تاریخ فلسفه اسلامی» بود؛ داشتم حکمت متعالیه و اندیشۀ صدرالمتألهین شیرازی را تدریس می‌کردم. مصادف با افزایش تصاعدی قیمت دلار و سکه، فقدان امید اجتماعی برای بهبود زودهنگام وضعیت، خلأ راهبرد عملی برای گره‌گشایی در سیاست و اقتصاد، دشواری غلبه بر بحران‌ها و بسیاری مسائل دیگر که ذهن من و دانشجویانم را درگیر کرده بود.

▪️ یکی پرسید: «من‌ دانشجو در این برزخ چه نسبتی با خواندن فلسفه دارم»!؟ اعداد و نمودارها، فشار زندگی را بر دوش مردمان نشان می‌دهند! «استاد می‌دانید دلار چند شده؟! ملاصدرا کیلویی چند»؟! چقدر حق داشت؟! حکمت عملی می‌لنگد! پس حکمتِ نظری هم می‌لنگد. فلسفۀ ملاصدرا را نمی‌شود در خلأ خواند. بر سر سفره‌ای که نانش قسطی است، نمی‌شود دوستدار دانایی بود!

▪️ کسی که شب را با اضطراب فردا و پس‌فردا به خواب می‌رود و گوهر وجودش مدام زیر و زبر می‌شود، چگونه می‌تواند به دقایق حرکت جوهری بیاندیشید. در غیاب «تدبیرگری»، دانش تبدیل می‌شود به امر ملال‌آوری که ارزشمندی‌اش زیر گرد و غبار رنج‌ها پنهان گشته است.

▪️ خود صدرالمتألهین هم می‌دانست  نفس انسانی نخست از جسم پدید می‌آید؛ معاد هم ریشه در امر دنیایی و تدبیر معاش دارد. هرچه باشد، آخرت هم آخرت همین جهان است. نمی‌شود از «سعادت ابدی» گفت، وقتی حداقل‌های زندگی، مسئله است. چگونه می‌شود دنیا را ویران کرد و آخرتی آباد داشت؟!

▪️ بزرگمردی گفته بود: «زود باشد که فقر به کفر بدل شود»! دیگر چه جای فلسفه؟! این که ارسطو سیاست را شریف‌ترین دانش تلقی کرد، از آن بود که می‌دانست در فقدانِ سیاست‌ورزی درست، حقیقت بی‌قدر و بی‌ارج خواهد شد. به راستی آن دانشجو حق داشت بپرسد: «ملاصدرا کیلویی چند»؟! من چه باید می‌گفتم؟!

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ بیداری نابه‌هنگام
✍ میلاد نوری


▪️ شگفتا که از گسستن تاروپود بافته‌های خود خبردار نیستند. خود را هشیار می‌شمارند، اما در ذهن خویش فرو رفته و از فرط هشیاری، خواب‌شان برده است. ثانیه‌شمار به لحظۀ بیداری نزدیک می‌شود. آنان به خود خواهند آمد و در خواهند یافت که خواب بودند و نمی‌دانستند چه می‌کنند.

▪️ البته فقط آنان نیستند. ما هم چنین هستیم. چنان با «وضعیت امور» انس می‌گیریم که یادمان می‌رود باید کاری کنیم. آن‌چه روی می‌دهد، ایستایی ذهن و ایده‌آل‌سازیِ واقعیتی است که دگرگون می‌شود. کسی که خدای امروزش همان دیروزی است، وهم‌زده است. خدا هر روز به کاری مشغول است. ماییم که دچار کرختی و تکرار شده‌ایم.

▪️ آن‌یکی، بی‌اطلاع از وضعیت نوبه‌نوی جهان، در ذهن خودش به تدبیر تکراری‌اش سرگرم است. می‌انگارد بر همه‌چیز مسلط است و اگر اعوجاجی حس می‌شود، به‌زودی مدیریت و بر طرف خواهد شد. ناخدایی است که در میان طوفان، بادبان‌ها را افراشته و اطمینان دارد که کشتی‌اش در هم نخواهد شکست.

▪️ به هرچه در پیرامون خود می‌اندیشم، خلل می‌بینم. حاکمان و محکومانی که نمی‌دانند چه می‌کنند و شوقی هم ندارند که بپرسند و بدانند. همیشه سعی می‌کنم از این موج فراموشی بیرون باشم. اما ذهن و زبان و جامعه چنان تودرتو و پیچیده است که نمی‌دانم کدام نیرو از کدام سو مرا با خود می‌برد. گویی خسته می‌شوم از هشیاری در میان کسانی که هشیار نیستند.

▪️ نمی‌دانم آنان چه می‌خواهند و در پی چه هستند! می‌گیرند، می‌برند، چیره می‌شوند، نابود می‌کنند. بر هر صدای روشنگر و آگاهی‌بخش مهر خاموشی می‌زنند. نمی‌دانند که باید دیر یا زود با حاصل کار خود مواجه شوند؟! جهان‌شان نابود می‌شود و رنج بسیار بر خودشان و مردمان تحمیل می‌کنند.

▪️ البته دیر یا زود خواهند فهمید. همگان خواهند فهمید. به تعبیر سولون آتنی: «مردمان با دستان خود سرزمین بزرگ‌شان را به نابودی می‌کشانند. زورمندان با جاه‌طلبی‌شان و توده‌ها با شهوت‌شان؛ آنان نمی‌دانند چه می‌کنند. دیر یا زود، آن‌چه کرده‌اند همچون آذرخشی بر آنان فرود خواهد آمد»!


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️گذار زمان و گذاردن عمر
✍ میلاد نوری

▪️به جریان پرشتاب زندگی‌ می‌اندیشم. می‌آید و می‌رود. موج خاطره‌های خوشآیند یا آزاردهنده در ذهنم اوج می‌گیرد. به عمر رفته می‌اندیشم. چه‌بسیار ابهام، چه بسیار رنج که در هزارتوی وجودم نهان گشته است. می‌کوشم خودم را پیدا کنم؛ اما در لابه‌لای تصویرهای بسیار، از کودکی تا کنون، گم می‌شوم. همه‌اش همین است. آینده هم همین خواهد بود. «می‌اندیشم پس هستم» فقط حقیقت لرزانی است در هزارتوی جریان‌های دانسته و نادانسته‌‌ای که از مجرای وجودم گذشته‌اند و ردپای‌شان مرا ساخته است.

▪️ به این‌جا و اکنون باز می‌گردم. می‌پرسم: من کیستم؟! همان که زندگی کرد؟ اما چه کرد؟ خندید! گریست! بخشید! گرفت! ستیز و صلح کرد! کوشید و ایستاد! و اینک چه؟! به‌راستی من کدام یک از این‌هایم؟! هزارتویی‌ که درون خودش گم شده است. می‌کوشم خودم را از لابه‌لای این هزارتو بیرون کشم؛ اما باز خودم را وامی‌نهم. خاطره‌های تودرتو، تبسم‌ها و اشک‌های بسیار، آمیخته با آرزوها و انتظارها؛ با ترس و لرز زیسته‌ام و اینک فقط همین حقیقت بی‌رمق را می‌دانم که «می‌اندیشم پس هستم» بی‌آن‌که بدانم «کیستم»!

▪️وجودم، آمیزه‌ای از تقدیر و تصادف است! شعله‌ای در معرض طوفان که می‌کوشد روشنی‌اش را پاس بدارد. اما این تقلا از پیش شکست خورده است! آن‌چه بود گذشت و آن‌چه هست خواهد گذشت. دست‌آخر مرگ است که از راه خواهد رسید و ماجرا خاتمه خواهد یافت. آن‌چه یافته‌ایم و بافته‌ایم. آن‌چه با آن خودمان را ساخته‌ایم، همه‌اش گم می‌شود. چه کسی می‌داند که فرجام کار چه خواهد بود؟!

▪️«کسانی» می‌کوشند خودشان را جاودانه کنند. عمرشان را صرف علم و تکنیک می‌کنند تا جسم میرای انسان را نامیرا سازند! شاید بتوانند کاری از پیش ببرند و شاید هم نتوانند. من چندان باوری به این تلاش‌ها ندارم. فروپاشی اصل اساسی سیستم‌ها است. مرگ قطعی است. زوال قطعی است. زمان در گذر است. آدمی فانی است. در میانِ آینده‌ای نابه‌هنگام و گذشته‌ای پر ابهام ایستاده‌ام، می‌پرسم «من کی‌ام؟» پاسخی نمی‌یابم! دچار تردید می‌شوم که آیا اصلا از ابتدا چیزی بوده‌ام؟!

▪️ به راستی پروای پایان را دارم. به چه چیز امید دارم؟! به اینکه اینک هستم؟ اگر از هزارتوی گذشته سربرآورده‌ام، شاید بتوانم امیدوار باشم که در فراز و نشیب آینده نیز باقی خواهم ماند. آیا خدایی هست؟! احساس می‌کنم هست. او را می‌یابم و به او باور دارم. اما نمی‌دانم این نامتناهی که خدا می‌نامم، آیا بناست مرا جاودان سازد؟! اگر نباشد چه؟! آن‌گاه تمام لحظه‌های زیسته‌ چه خواهند شد؟! هیچ و پوچ می‌شوند؟! تمام عشق‌ها، دلبستگی‌ها، تلاش‌ها چه می‌شوند؟! آیا فرومی‌پاشند و فراموش می‌شوند؟! راستی که «نمی‌دانم» و باور ندارم کسی دانسته باشد! آیا امید می‌توان داشت که آن‌چه بود و هست را سرانجامی و فرجامی نیز خواهد بود؟!


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

🔳 ما در هزارتوی تاریخ گم شده‌ایم.

▪️گفت‌وگوی روزنامه اعتماد با میلاد نوری پیرامون کتاب «خردورزی در متن تاریخ»

▪️ ... آیا شما هنوز باور دارید که فلسفه‌ورزی می‌تواند راهگشا باشد؟!
▫️ پرسش خیلی خوبی است. تصور کنید در میان یک هزارتو گم شده باشید. موقعیتی که در آن، نه درکی از مسیر گذشته دارید و نه فهمی از آن‌چه پیش روی شماست. در پیچ و خم هزارتو خشک‌تان خواهد زد؛ البته اگر بدانید که وسط هزارتو هستید. اما اگر همین را هم ندانید، اوضاع بسیار پیچیده‌تر خواهد بود. مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، زمانی پدید می‌آیند که آدمی وسط هزارتوی زمین و زمان گم ‌شود و نفهمد که چگونه گم شده یا حتی نداند که اصلا گم شده است. فلسفه نوعی راهیابی در هزارتوی زمان است. تلاشی است برای خودروایت‌گری عقلانی، تلاشی برای این‌که با خوداندیشی بفهمیم کجاییم و رو به چه داریم. تنها در این صورت است که می‌توانیم نسبت خودمان با «بودن» یا «نبودن» را دریابیم. این تمام مسأله است که تنها با فلسفه‌ورزی عمیق می‌توان با آن مواجه شد. هراکلیتوس گفته بود: «آن‌ها نمی‌دانند که راه به‌ کدام سو می‌رود و با چیزی که آشنای همیشگی‌شان است، بیگانه‌اند. ما نباید همچون مردمان خواب‌آلود سخن بگوییم یا کاری کنیم».

📝 متن کامل گفت‌وگو در این پیوند👇
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/240211/

@ZarbahangeKherad

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

📚درسگفتار فلسفه یونان؛ از دیروز تا امروز جهان
👤 با تدریس دکتر میلاد نوری
💠 ۱۰ جلسه (شروع از ۷ آبان ۱۴۰۴)
⏰سه شنبه‌ها ساعت ۱۷-۱۹
🔻به صورت حضوری🔻



✅جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام با ادمین لباب مرتبط بشید:

👨‍💻| @lubab_admin


🆔@lubabhumanities
مدرسه علوم انسانی و دینی لُباب

Читать полностью…

ضرب.آهنگِ خِرد

◾️ ایبنا گزارشی از نشست رونمایی و معرفی کتاب «خرورزی در متن تاریخ» را منتشر کرده است که روز پنجشنبه ۱۷ مهرماه با همکاری خانه دوستان آشنا و مدرسه تردید، با حضور جواد حیدری، اردشیر منصوری، حسین شیخ‌رضایی و میلاد نوری برگزار شده بود. این گزارش را می‌توانید در این پیوند بخوانید:

https://www.ibna.ir/news/541363/


@ZarbahangeKherad

Читать полностью…
Subscribe to a channel