9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۱۴:
تلاش انسان برای رسیدن به خوشبختی، سعادت، سرافرازی و شادمانی به مثابه یک اصل بدیهی و پذیرفته شده در بین ما نهادینه شده است و این تلاش را زمانی مؤثر قلمداد میکنیم که هیچ غم و الَم و ناراحتی در فراروی زندگیمان قرار نگیرد و آنگاه است که باور میکنیم خوشبخت هستیم و به سعادت رسیدهایم.
این برداشت بخش اعظمی از ذهنم را فراگرفته بود و طبیعی است که تلاشهایم را معطوف به تحقق آن کرده بودم، اما هر بار شکستها، غمها، از دست دادنها، انگار مرا فرسنگها از رسیدن به شادمانی دور میکرد و اندک اندک احساس میکردم بدشانستر از من در خلقت وجود ندارد.
تعریفی یک بٌعدی از زندگی شاید مرا در این اندیشه غوطهور کرده بود که همه عمر ما یک رو دارد و آن هم موفقیت و شادمانی ناشی از این که اگر چنین بشود من سعادتمندم و شاید هیچگاه به این نکته عمیق نیاندیشیدم که غمها، شکستها، از دست دادنها، ... تا چه اندازه میتواند مرا به سرعت به سمت یک زندگی مؤثر و سودمند پیش ببرد.
تا این که «شادمانی فقط وقتی به دست میآید که ناخوشایندی و ناملایمات زندگی را به آرامی در آغوش بگیریم» جملهای شگفتانگیز در پیشگفتار کتاب عمیق و ساده و روانِ، «راس هریس» به نام «#تله_شادمانی» مرا دعوت به اندیشیدن به این جمله کرد:
«دست از تقلا کردن بردار و زندگی کن»
کتاب با استفاده از رویکرد ACT به زیبایی دریچهای جدید از زیستن توأم با «ذهن آگاهی» را به رویم گشود تا بتوانم با
«ذهن آگاهی»+ «ارزش ها»+«عمل متعهدانه» به انعطافپذیری روانشناختی دست یابم و اینجاست که انعطافپذیری روانی، انطباق با شرایط به وسیلهی آگاهی، سعه صدر یا گشودگی و تمرکز و انجام اقدامات مؤثر و هدایت شده به وسیله ارزشهاست که زندگی را معنیدار میکند.
و مثل بسیاری از آثار دیگر ترجمه دکتر علی صاحبی و مهدی اسکندری، در تبیین مفاهیم نقشی مؤثر داشت.
محمدرضا رزاقی
مشاور و مدرس تئوری انتخاب و واقعیت درمانی
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
▪️🪞▪️ ما خانم بزرگی نداریم
اما به آینه قول دادهایم
مهتاب در همان سکانس ابتدای فیلم مسافران رو به تماشاگران کرد و گفت:
ما به تهران میریم، به عروسی خواهر کوچکترم. ما به تهران نمیرسیم؛ ما همگی میمیریم.
▪️
ما به تهران نرسیدیم به عروسی خواهر کوچکترمان. ما همگی مردیم.
مهتاب همان صدای روشنفکران بود، صدای مهتاب ضمیران و مهتاب اندیشانی که هر روز و هر روز، دههها و دههها، رو به دوربین، حقیقت را واضح و روشن گفتند؛
اما آنها که باید میشنیدند، نشنیدند.
ما راه افتادیم در جادههای پیچ در پیچ همیشه زمستان این سرزمین و ناگزیر افتادیم پشت نفتکشی که رانندهاش الله قلی بود و شاگردش مچول حیدرپور، آنها هرگز نفهمیدند این قطره قطرهها که از پشت نفتکش، میچکد، فقط نفت نیست، عمر مردمان است و خاصیت اشتعال عمرِ ریخته از نفت هم بیشتر است.
عمرِ ریخته روی جادههای زندگی ایرانیان آتش گرفت و ما همه سوختیم: هم حشمت مدیر مدرسه، هم مهتاب معلم مدرسه، هم کیهان و کیوان کودکان بیگناه، هم زرینکلاه سبحانی زن ساده روستایی و هم صفر مولوی راننده سواری.
وقتی فاجعه میآید سن و سال و اسم و رسمت را نمیپرسد. تر و خشک و کوچک و بزرگ را با هم میسوزاند.
◼️
سرانجام آن هنگام که خبر به خانه رسید و ماهرخ و مستان و مونس و همدم از باغبان تا نامهرسان همه باور کردند که مسافران مردهاند،
شروع کردند به شکستن به دریدن به پاره کردن.
گلدان بلور را شکستند، پردههای سفید را کندند، تابلوهای زیبا را پشت رو کردند. با چاقو افتادند به جان نقاشیها و عروس داستان، گلهای عروسیاش را پرپر کرد و باغبان درختش را تبر زد.
هر کس شروع کرد به ویرانی خودش. هر کس شروع کرد به کشتن خویش.
سوگ همین است، آمیزهای از بیچارگی و خشم و اندوه.
◼️
در مجلس عزا در مراسم ختم، پسران راننده مقتول بر سر راننده قاتل ریختند و او را و مچول، شاگرد راننده را زدند و زدند و زدند، اما مردگان برنگشتند.
کشتن مچول هم چاره کار نیست. اعدام الله قلی هم.
مچول رو به جمع سوگواران گفت: گذشت کنید از ما که همگی محتاج بخششیم!
وقتی سوگواران در مجلس عزا مویه میکردند و زاری؛ وقتی قاتل و مقتول بر سر و روی همدیگر میکوفتند و ناامیدانه همدیگر را میزدند.
خانم بزرگ صاحب عزاترین فرد داستان او که عزیزترینهایش را از دست داده بود از بالای مجلس به سوگ و سیاهی و فاجعه و خشم و اندوه و بیقراری و ناچاریِ سوگواران، متین و موقر و صبور و فکور مینگریست.
▪️
اما اکنون در این روزگار، درد این است که مهتاب و حشمت و کیهان و کیوان و صفر و زرین کلاه مردهاند، اینک مجلس عزاست؛ اما این مجلسِ سوگ، خانم بزرگ ندارد.
خانم بزرگی با خردی کهنسال و متانتی بیتشویش که قاتل و مقتول و ستوان و پاسپان و باغبان و نامهرسان و سمسار و مامور بیمه و پزشک و راننده و مرد روستایی و زن شوهر مرده را، کودک و بزرگ و گناهکار و بیگناه را، همه را زیر یک سقف جمع کند.
خانم بزرگی که نه جانب مقتول را بگیرد نه جانب قاتل را، نه جانب جگر گوشههایش را نه جانب جگر سوزندهها را…
خانم بزرگی که فقط جانب آینه را بگیرد.
آینه چیست؟ جز فرهنگ، جز اخلاق، جز روان روشن جامعه، جر خرد جمعی و وجدان عمومی، جز خیر همگانی، جز آینده، جز زندگی
خانم بزرگ گفت که این آینه پیشتر هم گم شد و سر از سمساری درآورد اما مهتاب گشت و آن را پیدا کرد حالا قول داده که آینه را بیاورد، حتی اگر مرده باشد. او سر قولش می.ماند!
یعنی حتی اگر مرده باشیم، باز هم باید سر قولمان بمانیم!
▪️
این عزاخانه این سوگسرای دائمی، به خانم بزرگی احتیاج دارد که در گیرودار ختم و خشونت وسط بهت و بیچارگی اصرار کند، اصرار کند، اصرار کند به عروسان سیاه بخت این جامعه، به تک تک ما و بگوید بلند شو، بلند شو لباست را عوض کن، مبادا خواهرت تو را اینگونه ببیند.
و آن هنگام که ماهرخ ، عروس تیره بخت میرود و سفید بر میگردد، مهتاب هم آینه به دست از در میرسد.
مردگان آینه را به مجلس عزا میآورند و سوری در سوگ برپا میشود!
◼️
ما خانم بزرگی نداریم. ما در مجلس سوگ وطنیم. آینده گم شده است، آینه هم. اما…
اما ما همگی به این سرزمین قولی دادهایم که آینه را پیدا کنیم، تا آیندگان، آینده را در آن ببینند.
ما میان این همه ناامیدی، ما همگی باید باور کنیم که آینه پیداکردنی است.
…
▪️🪞▪️
من به جستجوی آینه میروم
من به خواهر کوچکترم قولی دادهام
من حتی اگر خودم نرسم
آینه را به او خواهم رساند…
✍️#عرفان_نظرآهاری
سپاس از استاد بهرام بیضایی
سپاس از مسافران
سپاس از نسخه شفابخشش
(نسخه ای که در گنجه ماند و کسی بر درد نگذاشت)
@erfannazarahari🪞
🆔 @Sayehsokhan
💠 آهنگی که بعد از اینهمه سال هنوزم تکراری نشده…
🎵 «بیا بنویسیم» از مهستی
🌱
#موزیک
🆔 @Sayehsokhan
💞 هشت قرار عاشقانه
📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی
گاهی بهترین معرفی یک کتاب، از زبان کسی است که آن را با علاقه خوانده، با مطالبش ارتباط برقرار کرده، تاثیرش را در رابطه خود با همسرش دیده و تجربه خود را صمیمانه با دیگران به اشتراک میگذارد.
در این ویدئو، یکی از دوستان فرهیخته و همراهمان، که با کتابهای ما آشنایی و انس دیرینه داشتهاند، یکی از آثار سایه سخن (#هشت_قرار_عاشقانه) را به انتخاب خود معرفی کردهاند و برداشت و تجربه ارزشمندشان را با شما عزیزان به اشتراک میگذارند.
از سرکار خانم محبوبه جمشیدی صمیمانه سپاسگزاریم که با صرف وقت و محبت خود، ما را در ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی همراهی کردهاند.🌺
سرکار خانم #محبوبه_جمشیدی
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
فیلم مستند «سروای بزرگ» دربارۀ زندگی و فعالیتهای علمی و تخصصی دکتر محمدتقی خرسندی آشتیانی
به کارگردانی آقای مسعود احمدی
این فیلم در شبی که از سوی مجلۀ بخارا به افتخار دکتر محمدتقی خرسندی آشتیانی در عصر جمعه نهم آذرماه ۱۴۰۳ در سالن آمفیتئاتر محک برگزار شده بود، پخش شد.
لازم به ذکر است که جناب دکتر خرسندی عزیز همچنان با عشق و انرژی مشغول تدریس و طبابت هستند.
مطبشان هم در تهران، روبهروی بیمارستان دی، ساختمان پزشکان دی است.
با سپاس فراوان از جناب آقای مسعود احمدی
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شماره: ۱۳
چرا هرچه تلاش میکنم، زوجدرمانی، پیش نمیرود؟
عرض ادب و احترام خدمت همهی دوستان عزیز در انتشارات وزین سایه سخن
در اولین سالهایی که مشاوره زوج درمانی را شروع کردم متوجه شدم که در اکثر مواقع تنها من دارم برای بهبود رابطه زوجی تلاش میکنم و زوجین با انواع دفاعها ،و بهانهها ،از زیر بار مسولیت فردی خود، فرار میکنند .
مشکل را با اساتید و همکاران در میان گذاشتم و آنها توصیه کردند کتابهای تئوری انتخاب را مطالعه کنم.
واقعیت این است که در میان گلستان یک گل را توصیف کردن سخت است،
از کدام گل این گلستان بگویم؟
ازدواج بدون شکست
عشق چیست؟
تئوری انتخاب ؟
هفت اصل برای زوج درمانی موثر؟
تئوری انتخاب در اتاق مشاوره؟
و ....
با مطالعه این کتابهای غنی ، ارزشمند و مبتنی بر تجارب متعدد در زمینهی زوج درمانی و ارتباطات انسانی، به این نتیجه رسیدم که اگر زوجین انتخاب نکرده باشند ارتباطشان را بهبود بخشند تلاشهای من به عنوان مشاور روابط انسانی عبث و بیهوده خواهد بود و با کاربست آموزههای مفید این کتابها، تنش عظیمی را از دوش خودم برداشتم.
جا دارد مراتب قدرشناسی خود را از استاد گرانقدر جناب آقای دکتر علی صاحبی مترجم و مولف کتابهای تئوری انتخاب ابراز دارم
با آرزوی موفقیت روزافزون برای انتشارات وزین سایه سخن
عباس فتاحی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی. مشاور پیش از ازدواج زوج درمانی و طلاق با ۱۰ سال سابقه کاری
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
دوستان و همراهان عزیز! لطفا این روزها، کمی بیشتر هوای هم را داشته باشیم…
✍ این روزها حال خیلی از مردم خوب نیست.
گرانی، تورم و کوچکتر شدن سفرهها فقط چند عدد در گزارشهای اقتصادی نیستند؛ پشت هرکدامشان، زندگی یک خانواده است، نگرانی یک پدر و مادر است، دارویی است که بیماری توان خریدنش را ندارد، آرزویی است که هر روز کمی دورتر میشود.
بسیاری از مردم خستهاند؛
از حسابوکتابهایی که دیگر جور درنمیآید،
از قیمتهایی که هر روز سرسامآور تغییر میکنند،
از نگرانی فردا،
و از اینکه نمیدانند با این همه فشار، چگونه باید زندگی را ادامه داد و دم نزنند!
و اگر این روزها عصبانی هستید، حق دارید.
اگر گاهی حوصله هیچکس را ندارید، حق دارید.
اگر از اینکه نمیتوانید خواستههای همسر و فرزندتان را برآورده کنید شرمنده و نگران میشوید، حق دارید.
اگر از این زندگی سگی که برای همه ساختهاند و شب و روز میدوید و به جایی نمیرسید، کلافهاید، حق دارید.
اگر شبها با فکر فردا خوابتان نمیبرد، حق دارید.
👌دوستان عزیز اگر گاهی کم میآورید و احساس میکنید دیگر توان ادامه دادن ندارید، خودتان را سرزنش نکنید.
این احساسها نشانه ضعف شما نیستند؛
گاهی واکنشی طبیعیاند به فشارهایی که مدتهاست بیش از توان یک انسان بر دوش او گذاشته شده است.
در چنین روزهایی، شاید ما نتوانیم اقتصاد کشور را تغییر دهیم، اما میتوانیم رنج یکدیگر را بیشتر نکنیم.
لازم نیست برای درد کسی نسخه بپیچیم.
لازم نیست به کسی بگوییم «تحمل کن».
لازم نیست رنج آدمها را با نصیحت، مقایسه یا جملات انگیزشی کوچک بشماریم.
گاهی همین که بگوییم:
«میفهممت! سخت است.
میدانم خستهای.
نگرانت هستم ولی تو
تنها نیستی.»
خودش نوعی همراهی و همدلی است.
بیایید این روزها بیشتر مراقب هم باشیم.
اگر میتوانیم، دست کسی را بگیریم؛
اگر نمیتوانیم، دستکم سنگی بر بارش نگذاریم و نمک به زخم کسی نپاشیم.
و اگر خودمان هم در این روزهای سخت خستهایم، یادمان باشد که قرار نیست همیشه قوی باشیم.
گاهی فقط باید دوام بیاوریم، هوای هم را داشته باشیم و نگذاریم تلخی روزگار، مهربانیمان را از ما بگیرد.
امیدواریم این روزهای تلخ، هرچقدر هم طولانی و سخت، بگذرند.
و چه خوب گفتهاند:
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید.
آرزو کنیم روزهایی برسد که نگرانیِ نان، دارو و آینده، اینچنین بر شانههای مردم سنگینی نکند؛
روزهایی که لبخند زدن دوباره آسان باشد، آرامش به خانهها برگردد!
سفرهها رنگینتر شوند،
و هیچ پدر و مادری از ناتوانی در برابر خواستههای فرزندش شرمنده نباشد.
لطفا این روزها، بیشتر از همیشه، هوای هم را داشته باشیم. ❤️
🆔 @Sayehsokhan
☆☆☆
در جادهای راه میروی و سنگی وسط جاده قرار دارد،
آن را به کناری بگذار.
این فرصتی کاملاً رایگان است.
چه مراقبه ای کم خرج تر از این میتواند وجود داشته باشد؟
کسی چه میداند چه کسی از آن جاده گذر خواهد کرد ،
و چه کسی توسط آن سنگ مجروح خواهد شد!
هرگاه فرصتی برای " عشق_ورزیدن " ، مییابی،
نگذار از کف برود ، از آن استفاده کن.
در زندگی چیزهای بسیار جزئی میتوانند تخم عشق را در درون شما بکارند، کارهای بسیار کوچک و جزیی.
هیچ فرصتی را ،
برای بیدار کردن مرکز دوستی و عشق درونتان از دست ندهید.
🆔 @Sayehsokhan
عشق از همان ابتدا در وجودشان رشد میکند. هر کودک نهتنها امنیت و اطمینان را در شکم مادر تجربه میکند، بلکه با گذشت هرروز، مادرش را بهتر میشناسد. او صدای جریان خود در رگها و سروصدای معده و رودۀ مادرش را میشنود و ضربان قلبش را حس میکند و میفهمد مادرش چه حس و حالی دارد. اگر حسِ امنیت و آرامش را از مادر بگیرد، این احساس به کودک نیز منتقل میشود. هر خنده و لبخند مادر، کودک را نیز سرحال میکند.
📚 #برشی_از_کتاب : #فرزندپروری_نوین
✍️ اثر: #گرالد_هوتر و #اولی_هاوزر
👌 ترجمه: #زینب_سرحدی
📖 صفحه: 44
📇 انتشارات: #سایه_سخن
👌دو پرسش قابل تامل:
❓ پرسش اول:
آیا واقعاً میخواهید فرزندتان آنطور که خودش هست رشد کند،
یا فقط آنطور که شما دوست دارید باشد؟
❓ پرسش دوم:
وقتی از رفتار فرزندتان ناراحت میشوید،
آیا به نیاز او فکر میکنید یا فقط به انتظاری که برآورده نشده است؟
🎁 شنیدن ویدئوی کتاب #فرزندپروری_نوین نوشته: #گرالد_هوتر و #اولی_هاوزر با ترجمه: زینب سرحدی توسط جناب دکتر حسن باقری مشاور و مدرس آموزش خانواده، حتما به کارتان میآید
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
شاید زیستن یعنی دوباره دیدنِ چیزهایی که سالهاست از کنارشان بیتفاوت گذشتهایم…
باران، آسمان، یک لبخند، یک لحظه🌿
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹
پایان جنگ و نفرتها بود!
✍ رحیم قمیشی
قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقودین منتقل شویم، چند ماه در زندان الرشید بغداد نگهداری شدیم.
میگفتند آنجا زندان هارونالرشید بوده است. معلوم بود وقتی ما نبودهایم، زندانیهای عراقی را هم میآوردهاند آنجا. زندانیهایی که حکم اکثرشان اعدام بوده.
دیوار گچی و دلگرفته آنجا، پر بود از یادداشتها و نالههای آن مظلومان.
هر کس برای عشقش چیزی به دیوار نوشته بود.
کاش آن دیوارها را میشد همانطور نگاه داشت. موزهای ساخته میشد از انسانهای محکوم به مرگ، آنها در روزهای آخر عمر، چه آرزوها داشتهاند!
فقط عراقیهای محکوم نبودند، بعضی اسرا هم بودند، که امیدی به زنده ماندن، نداشتند. کاش میشد در آن موزه، نام و عکس آنها را هم گذاشت.
اسیری بود از یکی از روستاهای دورافتاده خراسان. که هیچوقت نام روستا را یاد نگرفتم، اسم آن اسیر را هم ندانستم.
یگانش را هم نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم سرباز بود یا بسیجی. آنقدر لباس هایش پاره شده بودند.
از گردن به پایین فلج شده بود.
خیلی کم صحبت میکرد. تنها فهمیدم قبلاً چوپان بوده. میگفت گله بزرگی داشته.
جنگ نگذاشته بود برای گوسفندهایش نِی بزند.
دلش میخواست خوب شود. آنقدر خوب که دستهایش را بتواند حرکت بدهد، آنقدر خوب که روی پاهایش بتواند بایستد، بتواند همپای گوسفندانش بدود.
همانجا خیلی وقتها نگران تشنه ماندن گلهاش میشد، با آنکه اکثر اوقات همه تشنه بودیم.
چقدر دلش میخواست وقتی آزاد شدیم، ما را ببرد روستایشان. به او میگفتم راه خیلی زیادی است از اهواز تا خراسان!
او باز اصرار میکرد حتما باید برویم...
میگفت باید ببینیم برهها، چقدر دوستش دارند.
میگفت نی که میزند، برهها اطرافش ساکت مینشینند.
به او میگفتم من هم صدای نی را خیلی دوست دارم.
حیف آنجا نه نی بود، نه گوسفندی، نه برهای.
جای آن پسر لاغر اندام، قد بلند و زیبا، در آن زندان، آخر راهرو بود. شبها که درهای سلولها را قفل میکردند، او و سایر مجروحهای شدید، میماندند در راهرو، تا صبح که درِ سلولهای ما را دوباره باز کنند.
یک روز صبح که درها را باز کردند، رفتم دیدم چشمهایش را باز نمیکند. چه شوخی بیمزهای بود!
اگر شوخی بود...
هر چه صدایش کردم چشمهایش را باز نکرد.
چشمهایش شده بودند مثل دستها و پاهایش که دو سه ماهی میشد بیحرکت بودند. او رفته بود به همان آسمان قشنگ روستایشان، رفته بود از بالا، برههایش را ببیند. حتما برهها همان موقع میپریدهاند هوا. مادرهایشان متعجب مانده بودند چه شده. حتماً نمیدانستند آنها صدای نی را از آسمان شنیده بودند...
۲۶ مرداد که تبادل اسرا شروع شد، ما دلمان تنگ آن بچهها بود، که شهید شده بودند.
و نه میدانستیم کجا دفن شدند.
و نه میدانستیم چرا اسیر شدند.
نه میدانستیم چرا در کربلای چهار رها شدند
نه میدانستیم اصلا کسی سراغشان را هم گرفته!
۲۶ مرداد سال ۶۹ اگر چه در تقویم روز شادمانی مردم بود، اما روز شکسته شدن دلهای ما هم بود!
هیچکس نمیدانست چرا اسرا نمیخندند...
جنگ هیچ سربازی را نمیگذارد سالم برگردد
هیچ اسیری هم سالم برنگشت
هیچ جانبازی دیگر دلش باز نشد
هیچ مادری از عمق جانش نخندید
جنگ چه خیری دارد!؟
امروز که ۳۶ سال از تبادل اسرا میگذرد، دلم میخواست، این روز را به همان پسری که نامش را ندانستم و روستایش را یاد نگرفتم، تبریک بگویم...
بگویم خوش رفتی عزیزم
نماندی ببینی بعضی میخواهند بگویند
جنگ چه خوبیها دارد!
همانها که نمیدانند ما در جنگ چه کشیدیم
نباید هم بدانند
آن دیوار و یادگاریهای الرشید و بغداد
آن گوشه سالنی که سلولهای تنگ اطرافش بودند
پسری که یکبار هم نگفت تشنهاش شده
و نگران تشنگی برههایش بود.
لعنت به جنگ
لعنت به آنها که میتوانند از جنگها جلوگیری کنند
و نمیکنند...
لعنت به آنها که چنان مینمایند که
صلح و همزیستی
انگار برای ترسوهاست...
عزیزم!
۲۶ مرداد
بازگشت بدون تو
برای ما مزهای نداشت
بازگشت بدون آنکه فرزندان ما، دیگر از جنگ نترسند
هیچ زیبایی ندارد
۲۶ مرداد وقتی برای ما زیباست
که ببینیم همه در آسایشند
دیگر هیچ جنگی نیست
برهها بیصاحب نمیمانند
جانبازان بی امکانات نیستند
هر کس به فردای بهتر فکر میکند
۲۶ مرداد وقتی خیلی زیباست
که همه مردم خندان باشند
و نگویند مبادا فردا بدتر از امروز باشد
عزیزم ۲۶ مرداد مبارکت
تو که سالها قبلتر از ما آزاد شدی...
و برای گوسفندهای زیبایت نی مینوازی
عزیزم!
۲۶ مرداد وقتی زیباست
که دیگر
هیچ اسیری نباشد
و هیچکس خود را مالک جان و زندگی مردم
نداند
و هیچکس دلش گرفته نباشد
و هیچکس منتظر هیچ جنگی نباشد
@ghomeishi3
@bookstoreARA
🆔 @Sayehsokhan
حال و هوای این روزهای درمانگران میهنمان!
✍ امروز وسط جلسه، چندبار اینترنت قطع شد.
برق رفت و...
و من یک لحظه به این فکر کردم که چقدر شرایط درمانگران ما سخت شده…
به شماهایی فکر کردم که مراجعتان آن طرف صفحه نشسته؛
با اضطراب، با سوگ، با ترس، با یک رابطهی درهمریخته، با یک زندگی که خودش به اندازهی کافی سخت هست…
و شما باید وسط همهی اینها، بمانید.
گاهی اینترنت قطع میشود.
گاهی برق میرود.
گاهی خودمان خستهایم، ذهنمان درگیر است،
خبرها را شنیدهایم و دلمان هزار جاست؛
اما چند دقیقه بعد باید دوباره برگردیم پشت همان صفحه و برای یک انسان دیگر، جای امنی باشیم.
و شاید کمتر کسی ببیند که این «ماندن» چقدر انرژی میگیرد.
اینکه درمانگر بتواند در حالی که خودش هم با شرایط سخت زندگی دستوپنجه نرم میکند، حضورش را برای مراجع حفظ کند، کار کوچکی نیست.
برای همین امروز دلم میخواهد به همهی همکارانم بگویم:
دمت گرم.
میدونم چه شرایط سختی رو داری میگذرونی.
میدونم ادامه دادن همیشه آسون نیست.
میدونم گاهی خودت هم خستهای، میترسی، بههم میریزی و باز باید برای یک نفر دیگر، ظرفیت نگه داری.
اما یک چیز را یادت نرود:
تو قرار نیست همیشه قوی باشی.
تو هم حق داری خسته باشی.
حق داری یک جلسه را نتوانی به بهترین شکل ممکن پیش ببری.
حق داری گاهی نیاز داشته باشی کسی مراقب خودت باشد.
حق داری مکث کنی.
حق داری از کار فاصله بگیری و نفسی بکشی.
مراجعهایمان به یک درمانگرِ شکستناپذیر احتیاج ندارند؛
👌به یک انسانِ حاضر، مسئول و واقعی احتیاج دارند.
پس اگر این روزها داری با تمام سختیها هنوز کارت را ادامه میدهی،
اگر هنوز به مراجعانت جواب میدهی،
اگر هنوز پشت آن صفحه مینشینی و گوش میدهی…
بدان که دیده میشوی.
و لطفاً در تمام این مراقبت از دیگران،
خودت را از قلم نینداز.
مراقبت از خودت، بخشی از درمان است؛ نه چیزی که باید بعد از تمام شدن همهی کارها به آن برسی.
برای همهی درمانگرهایی که این روزها، با وجود همهچیز، هنوز میمانند:
خسته نباشید. واقعاً خسته نباشید. 🤍
🆔 @Sayehsokhan
🎧 اپیزود بیستوسوم پادکست «مدرسهی شادمانی» منتشر شد!
اپیزود دوم از فصل چهارم | چطور وسط بحران، بدن رو از حالت هشدار پایین بیاریم؟
این روزها برای خیلیهامون، چه داخل ایران چه بیرون، روزهای سنگینیه؛ پر از نگرانی، ابهام، و خبرهایی که قطع نمیشن. توی همین وضعیت، بدن خیلی وقتها قبل از اینکه ما بفهمیم، میره روی حالت آمادهباش؛ خواب سبک میشه، ضربان بالا میره، ذهن روی سناریوها گیر میکنه.
📖 منبع این اپیزود یک راهنمای کوتاه و عملی از سازمان بهداشت جهانیه:
«انجام اقدامات مهم در فشارهای زندگی» نوشتهی راس هریس (با ترجمهی خودم)
توی این اپیزود خیلی ساده توضیح میدم سیستم عصبی در بحران چه میکنه، چرا مغز دنبال قطعیت میگرده، و چطور میشه با چند حرکت کوتاه، سیستم هشدار رو از «تماموقت» به «پارهوقت» تبدیل کرد. یک بخش مهم هم داریم برای «تماس مجدد با زمان حال» که همونجا با هم انجامش میدیم.
🎙 اپیزود رو گوش بده، و اگه فکر میکنی برای کسی مفیده، براش بفرست.
Spotify | Castbox | Apple Podcasts
🎧 لینک اپیزود در کستباکس:
https://castbox.fm/vb/892384364
📎 لینک دانلود فایل PDF کتاب
✅ Channel: @school_of_happiness
📢کتاب "تله شادمانی" به چاپ هفدهم رسید📢
📻 کتاب "#تله_شادمانی"
📇ناشر:سایه سخن
✍نویسنده: دکتر #راس_هریس
👨🏫مترجم: #دکتر_علی_صاحبی، #دکتر_مهدی_اسکندری
🗞چاپ: #هفدهم
🖇این کتاب بر پایۀ رویکرد درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) نوشته شده است که روشهای بدیعی دربارۀ مساله شادمانی و رضایتمندی از زندگی بیان میکند.
این کتاب افقهایی روشن برای رهایی از این زندان و به دست آوردن زندگی شادمان به ما نشان میدهد.
کتاب خوبی در دست دارید؛ از این سفر لذت ببرید.
📚مطالعه کتاب📚
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
اما کلاغ، آن مرغِ فرزانه، نه اهلِ یأس است و نه اسیرِ شتاب..
@rahi_be_rahaei
🆔 @Sayehsokhan
📢 کتاب "هشت قرار عاشقانه" به چاپ پنجم رسید📢
📚نام کتاب: #هشت_قرار_عاشقانه
✍️نویسنده: #جان_گاتمن ، #جولی_گاتمن
🧑🏫مترجم: #سحر_محمدی
📇ناشر: #سایه_سخن
🗞نوبت چاپ: #چاپ_پنجم
🗃تعداد صفحات: ۲۸۶ صفحه
#روانشناسی_رابطه
#زندگی_مشترک
#عشق_ماندگار
#ازدواج_قرار_بهبود_رابطه
#انتشارات_سایه_سخن
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔖گاتمنها حدود ۳۵ سال روی برقراری صلح در خانهها و کمک به زوجها برای اقدامات بهتر در تعارضهایشان کار کردهاند.
کتاب هشت قرار عاشقانه آخرین اثر آنهاست. مولفان این کتاب بعد از سالها پژوهش در این حوزه به هشت موضوع مهم در گفتگوی زوجها دست یافتهاند که صحبت در مورد آنها برای خلق عشقی ابدی ضروری است.
🎁🎁اطلاعات بیشتر🎁🎁
📚 *تئوری انتخاب به چاپ پنجاهویکم رسید!*
بعضی کتابها فقط خوانده نمیشوند؛
آرامآرام نگاه ما را به زندگی و آدمهای اطرافمان تغییر میدهند.
«تئوری انتخاب» نوشتهی *دکتر ویلیام گلسر* با ترجمهی *دکتر علی صاحبی*، حالا به *چاپ ۵۱* رسیده است. 🌱
۵۱ بار چاپ شدن یک کتاب، برای ما فقط یک عدد نیست؛
نشانهی اعتماد و همراهی شماست. ❤️
📖 تئوری انتخاب
✍️ ویلیام گلسر
📝 ترجمه: علی صاحبی
🏷️ چاپ پنجاهویکم
💰 قیمت: ۱٬۴۶۰٬۰۰۰ تومان
از همهی شما که در این مسیر همراه سایه سخن بودهاید، صمیمانه سپاسگزاریم🙏🏻
🆔 @Sayehsokhan
#نکته
یکحرف نخواندیم دراین کهنهخبرها،
جز قصّهی تکرارِ اگرها و مگرها.
جز سردی از این خَلقِ بَداندیش ندیدیم؛
قربانِ تو و لذّتِ آن گرمنظرها!
مرگ است مَتاعی که در آن نیست نزاعی،
از ارثِ پدرها که بمانَد به پسرها.
ما را به کجا میکشد آخر به شبِ تار،
گمگشتههدفها و سراسیمهسَفرها؟
اینمرغِ شباهنگ، ندانم زِ کجا خاست؟
کز نالهی وی، خون چکد از چاکِ سَحَرها.
از هر وَزشِ باد، تپد دل، مگر امشب،
آورده زِ گلزارِ منِ زار، خبرها.
جز زیر وزَبَر گشته خَمِ گیسویِ آنماه،
هرگز ننهم دل به دگر زیر و زبرها.
(خلیلالله خلیلی، شاعر افغانستانی1286-1366خورشیدی)
خبرها در رسانه و فضای مَجازی ایران همیشه ناگوار است: از جنگها که بگذریم، در پاکستان اتوبوسی به دره سقوط کرد؛ در بورکینافاسو معدنی فرو ریخت و چند تن جان باختند؛ کجا سیل آمد، کجا طوفان خرابی به بار آورد؛ فلانجا انفجار انتحاری صورت گرفت؛ جایی در آتش سوخت، جنگ میان که و که برافروختهشد و.... کجا تصادف شد، کجا دو ماشین در گودال افتادند، کی مُرد، کی بیمار شد، کی در معرض بیماری است و....
سرگشته، از خویش میپرسم: من چه باید بکنم؟ به کمک معدنچیان بروم؟ جلوی انتحار و کشتار را چگونه بگیرم؟ از آتش سوزی جلوگیری کنم؟ چه کنم؟
این خبرها چرا برای من گفته و نوشته میشوند؟ آیا جز دیگرآزاری (سادیسم) انگیزهای برای پخش این خبرها میتوان تصوّر نمود؟ آیا نویسندگان و شرح دهنگانِ این خبرها خودشان در حال گریه و اندوه و یاری رسانی به قربانیان هستند؟
آیا باید مدام اظهار همدردی و ناراحتی و اندوه و افسردگی کنم؟ این خبرها چه ربطی به زندگی من دارد؟ میخواهم در خانهام آرامش داشته باشم.
چرا نمی نویسید: در فلانکشور، ملکهی زیبایی انتخاب شد و تصویرش را نشان دهید؟ چرا خبر اجرای کنسرتهای ایرانی در موسیقی گفته نمیشود؟ چرا از رویدادهای زندگیبخش چیزی نمیگویید؟
مگر زندگی ما فقط باید به خواندن و شنیدن خبرهای جنگ و مرگ و بیماری بگذرد؟ روزی همه میمیریم. دراین تردیدی نیست. اما اکنون که زندهام باید روزگارم را صرف خواندن خبر مرگ دیگران بکنم؟ مگر من سهمی از زندگی ندارم؟
از کتابهایی که خواندهایم حرف بزنیم، از ترانههایی که شنیدهایم همدیگر را بهرهای ببخشیم؛ فکرمان را فعال کنیم. گفت و گوهای علمی، فرهنگی، ادبی، هنری، راه بیندازیم. زندگی کنیم.
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
*ربع پایانی عمر*
(*امان از دستِ این ربع آخر*)
ربع پایانی عمر
✍️نوشته: بیر یوهانسون
بیر یوهانسون، جامعهشناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعهشناسی تدریس میکرد، مقالهای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصیاش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو میکند:
همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی به طرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟
میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...
اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم و این کشف مرا شگفتزده کرد...
همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من دور شد؟
در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری از من دور است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور به نظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم...
اما حالا ربع چهارم در را کوبیده، به آرامی و آهستگی از آستانه عمرم گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، به سختی میشنوند، به زحمت میفهمند..
برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما به وضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم...
امروز برایم سختی حمام کردن خودش به هدف تبدیل شده!! و چرت نیم روزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!!
چرا که اگر خودم به دلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد...
و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بی آنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...
چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...
پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد...
بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!
زندگی با سرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت به یاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...
امیدوار باش که قدردان تو باشند و به خاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند...
«زندگی» هدیهای است برای تو.
و نحوهی زندگیات، هدیهای است برای کسانی که بعد از تو میآیند...
پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن.
از روزت لذت ببر...
کارهای مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم...
به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیاست، نه طلا و نقره نه دلار...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:
بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر
فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند!
میدانی که قرار نیست در همه چیز حرفهای باشی،
کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند
روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی
تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»
لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید
چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند:
آهنگهای قدیمی
فیلمهای قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!
این را برای دوستان قدیمیات بفرست... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای...
و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای...
در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد:
ما خوب میدانیم که: *نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم..*
❤️❤️❤️❤️❤️
🆔 @Sayehsokhan
📢 کتاب "عشق چیست؟" به چاپ ششم رسید📢
🔸 دکتر ویلیام گلسر میگوید:
👌 «عشق واقعی یعنی انتخابی آگاهانه برای ایجاد رابطهای مبتنی بر احترام، مسئولیت و آزادی، نه تملک و اجبار.»
«عشق زمانی پایدار است که آزادی و احترام در آن نفس بکشند.»
#عشق_چیست
#دکتر_ویلیام_گلسر
#ترجمه:#دکتر_علی_صاحبی و #حشمت_اباسهل
چاپ: #ششم
#ویلیام_گلسر #ما_چگونه_رفتار_میکنیم
#روانشناسی_رابطه #تئوری_انتخاب #زندگی_مشترک #عشق_ماندگار
#عشق_چیست
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
💞 #فرزند_پروری_نوین
📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی
✍ گاهی یک کتاب فقط خوانده نمیشود؛ با آن زندگی میکنیم، دربارهاش فکر میکنیم و شاید نگاهمان به رابطه با عزیزان و اطرافیانمان را تغییر دهد.
در این ویدئو، یکی از دوستان و همراهان فرهیختهمان جناب آقای دکتر حسن باقری مشاور و مدرس آموزش خانواده از تبریز، کتاب «فرزند پروری نوین» اثر گرالد هوتر و اولی هاورز با ترجمه سرکار خانم زینب سرحدی را معرفی کرده و نگاه و برداشت ارزشمند خود را با ما و شما به اشتراک گذاشته است.
از ایشان صمیمانه سپاسگزاریم که با محبت و همراهی خود، در معرفی کتاب و گسترش فرهنگ مطالعه و یادگیری در حوزه روابط انسانی کنار ما هستند. 🌺
جناب آقای #دکتر_حسن_باقری
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
🌧️ ما مدتهاست یادمان رفته باران تماشایی است...
معلم پرسید: «چی رو نگاه میکنی؟»
گفت: «باران.»
خندهی بچهها بلند شد.
معلم هم، بهجای اینکه کنجکاوی دانشآموز را جدی بگیرد، او را از کلاس بیرون کرد.
👌اما مسئله فقط باران نیست.
مسئله این است که یک نفر چیزی را میبیند که دانش آموزان دیگر نمیبینند.
در #مدرسهی_کیفی_گلاسر، یکی از مهمترین وظایف معلم این است که کلاس را به جایی تبدیل کند که دانشآموز در آن احساس امنیت، تعلق و ارزشمندی کند؛ جایی که بتواند سؤال بپرسد، شگفتزده شود و حتی متفاوت ببیند، بدون اینکه مورد تمسخر قرار بگیرد. و مجبور به پرداختن هزینه(بیرون کردنش) بشود.
باب سالو بر اهمیت همین نگاه انسانی در کلیه آثارش در آموزش تأکید میکند:
دانشآموز را پیش از آنکه بخواهیم چیزی به او بیاموزیم، باید ببینیم و بشنویم.
چه اتفاق طبیعیای افتاده بود؟
باران میبارید و دانشآموزی به تماشایش نشسته بود.
اما خندهی همکلاسیها و برخورد تمسخرآمیز معلم، میتوانست به دانشآموز یک پیام خطرناک بدهد:
«چیزی را که دیگران نمیبینند، نبین.
احساس و شگفتیات را پنهان کن.
متفاوت نباش.»
و شاید زیباترین بخش ماجرا، همان جملهی معلم در پایان باشد:
«ما مدتهاست یادمان رفته باران تماشایی است.»
کاش مدرسه جایی باشد که دانشآموزان به ما یادآوری کنند چه چیزهایی را در مسیر بزرگشدن گم کردهایم؛
نه اینکه ما با تمسخر، شگفتیهای کودکانهشان را از آنها بگیریم.
🌧️ گاهی یک کودک فقط به باران نگاه میکند؛
اما در واقع دارد زندگی را تماشا میکند.
شما چی فکر میکنید؟
#دکتر_ویلیام_گلاسر
#مدرسه_کیفی
#باب_سالو
#آموزش_کیفی
#تربیت_کودک
#مدرسه_کیفی_گلاسر
#دیدن
#باران
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
کاش ما انسانها میدونستیم مسالهی "بودن" در این جهان اصلاً امری "عادی" نیست.
در جهانی با بینهایت از " امکانها" بهسر میبریم که متاسفانه برایمان کاملاً عادی شدهاند.
ظاهراً همه بیناییم اما در واقع جمع کورانیم.
(این آقا کوررنگی داره و ۶۶ ساله رنگها رو نمیبینه)
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan