9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
باورهای غیرمنطقی ذهن از نگاه #دکتر_آلبرت_الیس
الیس این باورهای سیزدهگانه را در چهار مقوله کلی طبقهبندی کرده است، به اعتقاد او چهار مقوله باور ناسالم، هسته مرکزی تمام مشکلات روانشناختی هر فرد را تشکیل میدهند:
۱. پرتوقعی (انتظار غیرمنطقی)
۲. فاجعهپنداری (وحشتناک دیدن وقایع)
۳. سطح پایین تحمل ناکامی (بیتحملی)
۴. کمارزش شمردن خود (ناارزندهسازی خویشتن)
- ️باورهای غیر منطقی یک ذهن:
۱. همه افراد جامعه باید مرا دوست بدارند و تأییدم کنند.
۲. برای اینکه فردی ارزشمند و محبوب باشم، باید در همه زمینهها توانمند و بالیاقت بوده، در همه عرصهها باید پیشرفت کنم و دستآوردهای قابل توجهی کسب کنم.
۳. جهان باید همیشه باید با من خوب رفتار شود..
۴. باورها و ارزشهای دیگران باید مشابه باورها و ارزشهای من باشد. دیگران باید کارها را همانطوری انجام دهند که من انجام میدهم.
۵. افراد خاصی وجود دارند که بدذات و شرورند. آنها باید برای رفتارهای زشت خود بهشدت مذمت و تنبیه شوند.
۶. من وقتی از عهده کاری به خوبی برنیایم، نمایانگر این است که آدم شکستخوردهای هستم.
۷. روزگار باید آنچه را که من لازم دارم برایم فراهم سازد. زندگی بایست آسوده و راحت باشد. من نباید سختی بکشم یا رنج ببرم.
۸. اگر امور و وقایع زندگی آنطور نباشد که من میخواهم، موجب نهایت بدبختی میشود و فاجعهانگیز خواهد بود. وقتی امور بر وفق مراد نباشد، احساس شادمانی و خرسندی در زندگی محال است.
۹. اجتنابکردن از مشکلات، آسانتر از رو به روشدن و یا حل و فصل نمودن آنهاست.
۱۰. ناخشنودی من تنها به وسیله عوامل بیرونی (خارج از کنترل من) به وجود آمده است.
۱۱. اگر این احتمال وجود داشته باشد که واقعه ناگواری در زندگی من ممکن است رخ بدهد، از هماکنون باید آماده باشم و بکوشم تا امکان به وقوع پیوستن آنها را به تأخیر اندازم یا از آنها جلوگیری کنم.
۱۲. برای هر مشکل و مسئلهای همواره یک راهحل کامل و درست وجود دارد. اگر من نتوانم به آن راهحل دست یابم، بسیار وحشتناک و فاجعهآمیز خواهد بود.
۱۳. تجارب و وقایع گذشته و تاریخچه زندگیام تعیینکننده مطلق رفتارها و خصوصیات کنونی من هستند. اثر گذشته را در تعیین رفتارهای کنونیام نمیتوانم نادیده بگیرم.
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
🎥 این ویدئو به زیبایی نشان میدهد که کودکان چگونه از طریق یادگیری مشاهدهای، رفتارهای اطراف خود را تقلید میکنند. آنها بدون اینکه کسی آموزشی مستقیم به آنها بدهد، تنها با دیدن، میآموزند.
این همان حقیقتی است که سالها پژوهشهای روانشناسی بر آن تأکید کردهاند: کودکان بیش از آنکه به حرفهای ما گوش دهند، از آنچه میبینند یاد میگیرند.
پس اگر یک فیلم چند دقیقهای میتواند اینقدر بر رفتار دو کودک اثر بگذارد، تصور کنید ساعتها تماشای برنامههای تلویزیونی، ماهواره، یوتیوب یا شبکههای اجتماعی چه نقشی در شکلگیری باورها، هیجانها و رفتارهای فرزندانمان خواهد داشت.
رسانهها فقط سرگرم نمیکنند؛ آنها آرامآرام شخصیت میسازند.
🌱 بیایید همانقدر که برای تغذیه جسم فرزندمان حساس هستیم، برای تغذیه ذهن او نیز آگاهانه انتخاب کنیم.
«فرزند ما فقط بینندهی رسانه نیست؛ او در حال تمرین کردن زندگی است.»
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
📚 #کتاب: #از_خودشکفایی_تا_بالندگی
📘 نام اصلی: Flourish: A Visionary New Understanding of Happiness and Well-being
✍️ اثر: مارتین سلیگمن
👌 ترجمه: دکتر زهره قربانی
📇 انتشارات: سایه سخن
✍️ آیا تا به حال به این فکر کردهاید که چرا بعضی دانشآموزان با اشتیاق به مدرسه میروند و بعضی دیگر روزهای تحصیل را فقط تحمل میکنند؟
تصور کنید صبح زود است. زنگ مدرسه به صدا درآمده و دانشآموزان وارد کلاس میشوند. برخی با چشمانی کنجکاو و پرانرژی به استقبال یادگیری میروند و برخی دیگر تنها منتظرند ساعتها بگذرد و روز به پایان برسد.
چه چیزی این دو گروه را از هم متمایز میکند؟
آیا موفقیت تحصیلی فقط به هوش و استعداد بستگی دارد؟
آیا میتوان یادگیری را به تجربهای لذتبخش تبدیل کرد؟
مارتین سلیگمن، پدر روانشناسی مثبتنگر، در فصل پنجم کتاب «از خودشکفایی تا بالندگی» به این پرسشها پاسخ میدهد. او نشان میدهد که آموزش تنها انتقال دانش نیست؛ بلکه فرصتی است برای پرورش توانمندیها، امید، خوشبینی، پشتکار و احساس معنا در زندگی.
سلیگمن معتقد است زمانی که دانشآموزان نقاط قوت خود را بشناسند و به کار گیرند، مدرسه از یک محیط صرفاً آموزشی به مکانی برای رشد، شکوفایی و بالندگی تبدیل میشود.
🔹 آیا فرزندان ما از یادگیری لذت میبرند یا فقط برای کسب نمره درس میخوانند؟
🔹 آیا مدارس ما به پرورش تواناییها و استعدادهای دانشآموزان توجه میکنند؟
🔹 آیا ما به جای تمرکز بر ضعفها، نقاط قوت کودکان و نوجوانان را میبینیم؟
کتاب «از خودشکفایی تا بالندگی» ما را با دستاوردهای ارزشمند روانشناسی مثبتنگر آشنا میکند و نشان میدهد که خوشبختی و موفقیت، صرفاً نتیجه شرایط بیرونی نیست؛ بلکه مهارتهایی هستند که میتوان آنها را آموخت، پرورش داد و در زندگی به کار گرفت.
این کتاب برای همه والدین، معلمان، مدیران مدارس و کسانی که به رشد و شکوفایی انسان علاقهمندند، دریچهای تازه به سوی زندگی بهتر میگشاید.
🆔 @Sayehsokhan
امروز شنبه است... 🌿
✍ هفتهای تازه آغاز شده است؛ فرصتی دوباره برای اینکه کمی آگاهانهتر زندگی کنیم و رابطههای بهتری بسازیم.
شاید دشوارترین کار دنیا، داشتن رابطهای سالم و رضایتبخش با عزیزان و اطرافیانمان باشد. اما خبر خوب این است که رابطههای خوب، اتفاقی به وجود نمیآیند؛ آنها حاصل یادگیری و تمرین هستند. یکی از مهمترین این مهارتها، مدیریت ذهن و شیوه سخن گفتن با دیگران است.
ذهن ما مانند کاروانسرایی است که لحظهبهلحظه افکار، احساسات، خاطرهها، نگرانیها، آرزوها و تصویرهای گوناگون از آن عبور میکنند. آمدن این مهمانها در اختیار ما نیست؛ اما ماندنشان، تا حد زیادی به واکنش ما بستگی دارد.
گاهی به یک فکر، یک خاطره یا یک احساس ناخوشایند میچسبیم و اجازه نمیدهیم از ذهنمان عبور کند. همانجاست که آرامشمان را از دست میدهیم و این آشفتگی، وارد رابطههایمان نیز میشود.
در چنین لحظههایی ممکن است با سرزنش کردن، مقصر دانستن دیگران، لحن تند، قضاوت، مقایسه، برچسب زدن، منت گذاشتن، جر و بحث، تلاش برای تغییر دیگران، بخواهیم حال خودمان را بهتر کنیم؛ اما معمولاً نتیجه، چیزی جز دورتر شدن دلها نیست.
به جای این واکنشها، بهتر است لحظهای مکث کنیم، رفتار خودمان را ارزیابی کنیم و از خود بپرسیم:
«الان کدام رفتار من، به بهتر شدن این رابطه کمک میکند؟»
یادمان باشد ما به این دنیا نیامدهایم تا همه را اصلاح کنیم، روی کسی را کم کنیم یا دیگران را به راهی که خودمان درست میدانیم هدایت کنیم. بزرگترین مسئولیت ما، ساختن نسخهای بهتر از خودمان است.
پیشنهاد عملی این هفته:
هر شب، پیش از خواب، به خودمان از صفر تا بیست نمره بدهیم.
امروز، وقتی رفتار یا سخنی از دیگری مرا ناراحت کرد:
۱. چند بار توانستم قبل از واکنش، فقط چند ثانیه مکث کنم و نفسی عمیق بکشم؟
۲. چند بار به جای سرزنش یا تلاش برای تغییر دیگری، رفتار خودم را ارزیابی کردم؟
۳. چند بار اجازه دادم فکر یا احساس ناخوشایند، بدون جنگیدن با آن، از ذهنم عبور کند؟
در پایان هفته، معدل نمرههای خود را حساب کنیم.
اگر فقط همین یک عادت را تمرین کنیم، به تدریج آرامش بیشتری را تجربه خواهیم کرد و رابطههایمان نیز گرمتر و صمیمیتر خواهند شد.
خوب آگاهیم که "هر بار که به جای تغییر دیگری، روی تغییر رفتار خودمان تمرکز میکنیم، یک قدم به آرامش نزدیکتر میشویم.»
هفتهای سرشار از آرامش، خودارزیابی و رابطههای بهتر برای همه شما آرزو میکنم.
ارادتمند
حسن ملکیان
مدیر انتشارات سایه سخن 🌱
🆔 @Sayehsokhan
✅طالبان یک معلم زن را به جرم آموزش آنلاین در ملاعام شلاق زد.
سازمان ملل: در سه ماه اول سال ۲۰۲۶، حداقل ۳۹ زن در افغانستان در ملا عام شلاق خوردند
۲.۲ میلیون دختر و زن از درس و تعلیم محروم هستند
🔻شکوه و عظمت و مظلومیت این زن معلم را و درنده خویی وعمق حماقت طالبان را ببینید
🆔/channel/hajsadri
🆔 @Sayehsokhan
🌱 روانِ امن؛ کودکِ تابآور
قسمت چهارم: چرا بعضی ترسها سالها در ذهن کودک میمانند؟
✍ «گاهی آنچه کودک را سالها آزار میدهد، خودِ حادثه نیست؛ احساسی است که در آن لحظه با آن تنها مانده است.»
همه ترسها ماندگار نمیشوند. بسیاری از کودکان، پس از تجربه یک اتفاق ناگوار، بهتدریج آرامش خود را بازمییابند. اما گاهی یک ترس، ماهها یا حتی سالها در ذهن کودک باقی میماند و با شنیدن یک صدا، دیدن یک تصویر یا یادآوری یک خاطره، دوباره زنده میشود.
روانشناسان این واکنش را طبیعی میدانند. وقتی کودک در برابر یک حادثه بسیار ترسناک قرار میگیرد و احساس کند امنیتش از بین رفته یا در آن لحظه کسی احساس او را ندیده و درکش نکرده است، ذهن او آن تجربه را بهعنوان یک «خطر همیشگی» ثبت میکند. به همین دلیل، ممکن است مدتها بعد نیز با کوچکترین نشانهای، همان ترس دوباره در وجودش شعلهور شود.
اما خبر خوب این است که همه تجربههای تلخ، به زخمهای ماندگار تبدیل نمیشوند.
آنچه بیش از خودِ حادثه اهمیت دارد، واکنش ما پس از آن حادثه است.
اگر کودک احساس کند کسی حرفش را میشنود، احساسش را میپذیرد، او را در آغوش میگیرد و دوباره به زندگی عادی بازمیگرداند، احتمال اینکه آن تجربه به زخمی ماندگار تبدیل شود، بسیار کمتر خواهد شد.
پس در روزهای بحران، از خودمان بپرسیم:
«امروز چه کاری انجام دادم که احساس امنیت را به فرزندم برگردانم؟»
گاهی پاسخ این پرسش، بسیار ساده است: چند دقیقه بازی کردن. یک گفتوگوی صمیمانه. کتاب خواندن کنار هم. قدم زدن در طبیعت. یا فقط یک آغوش گرم و طولانی.
این کارهای به ظاهر کوچک، به ذهن کودک پیام میدهند که زندگی هنوز ادامه دارد، هنوز زیبایی وجود دارد و هنوز میتوان احساس امنیت کرد.
«کودکان، از میان خاطرات تلخ عبور میکنند؛ اگر دست مهربانی در تمام مسیر همراهشان باشد.»
🌿 تمرین امروز:
امشب، از فرزندمان بپرسیم: «امروز چه چیزی باعث شد خوشحال شود؟ و چه چیزی کمی او را ترساند؟»
فقط گوش کنیم. قضاوت نکنیم.
گاهی شنیدن، بزرگترین درمان است.
🌱 هر کودکِ تابآور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.
ادامه دارد...
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
🌹🌷جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
🌱 داستان دهم: زندگی منتظر توست!
✍ صبح آخرین روز مدرسه بود.
#آرمان مثل همیشه از کنار همان نیمکت گذشت.
لحظهای ایستاد.
لبخندی زد.
چقدر اتفاقها از همینجا شروع شده بود...
همین نیمکت...
همین حیاط...
و همان صدایی که روزی فکر میکرد باید تا آخر عمر از آن فرار کند.
در همین فکرها بود که یکی از دانشآموزان سال پایینتر به او نزدیک شد.
با تردید گفت:
ـ #آرمان...
میتوانم چیزی بپرسم؟
ـ حتماً.
پسرک سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ هفتهی آینده باید جلوی کلاس ارائه بدهم...
خیلی میترسم.
تو اگر جای من بودی، چه کار میکردی؟
#آرمان چند لحظه سکوت کرد.
لبخند زد.
بعد آرام گفت:
ـ اگر منتظر بمانی تا ترست از بین برود...
شاید هیچوقت نوبت زندگیات نرسد.
پسرک با تعجب نگاهش کرد.
#آرمان ادامه داد:
ـ من هنوز هم گاهی میترسم...
هنوز هم صدایی توی ذهنم میگوید: «نرو...»
اما فهمیدهام که لازم نیست همیشه حرفش را گوش بدهم.
گاهی کافی است...
فقط یک قدم برداری.
پسرک لبخند زد.
تشکر کرد و رفت.
آرمان نگاهش را تا دوردست دنبال کرد.
انگار چند ماه پیش، خودش را میدید...
همان پسری که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.
باد آرامی وزید.
برگهای درختها به حرکت درآمدند.
#آرمان زیر لب گفت:
«زندگی منتظر نماند...
و خوشحالم که من هم دیگر منتظر نماندم.»
🌿 پایان...
دوستان و همراهان عزیز...
اگر در این چند روز، همراه آرمان قدم زدید، شاید برایتان جالب باشد بدانید که این داستانها زاییدهی خیال ما نبودند.
آنها با الهام از یکی از کتابهای ارزشمند انتشارات سایه سخن تهیه شدهاند؛
کتابی که به نوجوانان یاد میدهد چگونه بهجای جنگیدن با افکار و احساساتشان، زندگی دلخواهشان را بسازند.
📚 «از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن؛ ویژه نوجوانان»
نوشته: جوزف سیاروچی، لوئیز هیز و آن بیلی
ترجمه: دکتر علی صاحبی و دکتر مهدی اسکندری
اگر #آرمان برایتان آشنا بود...
شاید وقت آن رسیده باشد که شما هم داستان زندگی خودتان را از نو بنویسید.
باشد که زمانی بگویید:
«من هم میتوانم، با وجود ترسم، یک قدم به جلو بردارم.»🌹
🎁 میتونی مطالعهی این کتاب رو به خودت هدیه بدی
🆔 @Sayehsokhan
🌱 روانِ امن؛ کودکِ تابآور
قسمت سوم: آغوشی که اضطراب را آرام میکند
«گاهی یک آغوش، کاری را میکند که هزار جمله از انجامش ناتواناند.»
✍ کودکان، هنگام ترس، پیش از آنکه به توضیح نیاز داشته باشند، به احساس امنیت نیاز دارند.
بسیاری از والدین تصور میکنند در روزهای بحران باید برای فرزندشان توضیح بدهند، او را قانع کنند یا نگرانیهایش را از بین ببرند. اما کودک، پیش از آنکه منطق ما را بفهمد، آرامش ما را احساس میکند.
وقتی فرزندتان نگران است، کنارش بنشینید. دستش را در دست بگیرید. او را در آغوش بکشید. اجازه دهید گرمای حضور شما، پیامی را منتقل کند که شاید هیچ واژهای نتواند بیانش کند:
«تو تنها نیستی؛ من کنار تو هستم.»
پژوهشهای روانشناسی نشان دادهاند که تماس عاطفی و محبتآمیز، بهویژه در لحظات اضطراب، به کاهش تنش روانی کودک کمک میکند و احساس امنیت را در او افزایش میدهد. کودکی که در لحظه ترس، پناهگاهی امن در آغوش والدینش پیدا میکند، آسانتر میتواند با هیجانهای دشوار کنار بیاید.
البته آغوش، فقط در آغوش گرفتن نیست. گاهی نشستن کنار کودک، نوازش موهایش، گرفتن دستش، نگاه مهربان یا حتی سکوتی سرشار از محبت، همان پیام را منتقل میکند:
«هر اتفاقی بیفتد، تو در این خانه تنها نخواهی بود.»
شاید نتوانیم همه بحرانهای دنیا را از زندگی فرزندانمان دور کنیم، اما میتوانیم کاری کنیم که هیچ بحرانی، آنها را از احساس دوست داشته شدن محروم نکند.
خانه، فقط با دیوارهایش امن نمیشود؛ خانه، با دلهایی امن میشود که در آن، کودک همیشه پناهگاهی برای آرام گرفتن دارد.
«آغوش والدین، نخستین مدرسه امنیت و آخرین پناهگاه اضطراب کودک است.»
🌱 هر کودکِ تابآور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.
🌿 تمرین امروز:
امشب، پیش از خواب، فرزندمان را در آغوش بگیریم و بدون هیچ نصیحتی فقط به او بگوییم:
«بودنت، بزرگترین نعمت زندگی من است.»
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شعری از اِمیلی دیکنسون
(شاعر و نویسندهی قرن نوزدهم انگلیس):
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!
این وزنِ آواز من است:
عشقی که گرم و شدید است،
زود میسوزد و خاموش میشود.
من سرمای تو را نمیخواهم؛
و نه ضعف یا گستاخیات را؛
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد،
گویی که برای همهی عمر، وقت دارد .
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش !
این وزن آواز من است:
اگر مرا بسیار دوست بداری،
شاید حس تو صادقانه نباشد.
کمتر دوستم بدار!
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ؛
من به کم هم قانعم.
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد ، من راضیام؛
دوستی پایدارتر، از هرچیزی بالاتر است .
مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!
🆔 @Sayehsokhan
اراده به خردورزی
نویسنده: دکتر علی صاحبی
چاپ: #پنجم
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
«اگر همه چیز مطابق میل تو پیش برود، ده سال دیگر چه کسی خواهی بود؟
و اگر هیچ چیز تغییر نکند، چه کسی خواهی ماند؟
فاصله میان این دو، شاید مهمترین داستان زندگی هر انسان باشد...
داستانِ بودن و شدن.»
«بزودی در سایه سخن، کتابی منتشر میشود که به همین فاصله میپردازد؛ فاصله میان آنچه هستیم و آنچه میتوانیم بشویم.»
کتاب #در_باب_بودن_و_شدن
«کتابی است درباره رنجِ زندگی نازیسته و شجاعتِ تبدیل شدن به آن کسی که میتوانی باشی.»😉📚🌱
«برخی کتابها چیزی به دانستههای ما اضافه میکنند؛ برخی کتابها چیزی را در ما بیدار این کتاب قرار نیست فقط چند مفهوم اگزیستانسیالیستی به ما بیاموزد، بلکه قرار است ما را با خودمان روبهرو کند،
اگر این اتفاق رخ دهد ما نیمی از راه را رفتهایم.
از این بهتر چی؟
🆔 @Sayehsokhan
:
🌾پاک سازی آگاهی🌾
۱. هر روز صبح که از خواب بیدار میشوید، نفسی عمیق بکشید و درخواست کنید تا به شما یادآوری شود چرا اینجا هستید و ژرفترین آرزویتان برای امروز چیست.
۲.انتخاب کنید که امروز میخواهید چه سطحی از آگاهی را بکاوید. سپس سه انتخابی را که ضامن دستیابی شما به این حالت هستند، بنویسید. به یاد داشته باشید که شما نیرومند هستید!
۳. با تمرکز کامل و توجه برکاری که در دست دارید، از گذشته بیرون بیایید. مهم نیست کار شما چه قدر معمولی و پیش پا افتاده باشد. قدر این موهبت را بدانید که امروز زنده هستید.
۴. با بدن خود چنان رفتار کنید که گویی ارزشمندترین کودکیست که در آغوش گرفتهاید. امروز این کودک را نوازش کنید و غذاهای مقوی و حرکات نشاط آور به او بدهید.
۵. همه چیز را رها و به خدا واگذار کنید. نگرانیها و دل مشغولیهای خود را به قدرتی بزرگتر از خودتان بسپارید. پیش از خواب، تشویشهای خود را بنویسید و در کیسهی زباله بیرون خانه بگذارید تا دور ریخته شوند.
۶. امروز، زندگیاتان را همانگونه که هست، بپذیرید. همهی آنچه را نمیتوانید تغییر دهید، بپذیرید. یادتان باشد فردا روزی تازه در پیش است. نفسی عمیق بکشید.
۷. برای هر کار خوبی که به انجام میرسانید و هر فکر خوبی که دارید، از خودتان قدردانی کنید. در طول روز آن قدر خوبیهایتان را تشخیص دهید که از شدت این قدرشناسی صادقانه، از موفقیتهایتان سرخ شوید.
۸. واقعاً کفشهای قدیمی و کهنهی خود را به کسی بدهید یا در زبالهدانی بیندازید. همه جا را مرتب کنید و هرچه را دیگر نمیخواهید و استفاده نمیکنید، ببخشید یا دور بیندازید.
۹. شما بعنوان یک انسان بالغ و پراحساس، از نظر جسمانی، عاطفی و معنوی مسئول خود هستید. ببینید خودِ نابالغ شما در کدام زمینههای زندگیتان اختیاردار است. حالا از آن شیوهی رفتار دست بکشید و اجازه دهید خودِ بزرگسال شما اختیار را در دست بگیرد.
۱۰. به اشتباه خود اعتراف کنید. فروتنی، کلید واقعی خوشبختیست. هر گونه تکبر یا هر پافشاری و لجاجت برای «برحق» یا «موجه» بودن را که هم اکنون آرامش شما را به هم میریزد، کشف کنید.
۱۱. وقتی احساس میکنید حوصلهی شما سررفته یا گیر افتادهاید، خطر کنید. کاری پیشبینی نشده و متفاوت با رفتار متعارف خود انجام دهید.
۱۲. هرچه سریعتر خشمها، رنجشها و کینهها را رها کنید. آنها را نزد خودتان اعتراف کنید و سپس این آزردگیها را به نیروی الهی درون واگذارید.
۱۳. با گوش دادن به نیازهای بدن و دادن محبت و توجه و استراحتی که بدنتان شایستهی آن است، به جسم خود احترام بگذارید. هفتهای یک روز از کار با تلفن، ایمیل و پیام کوتاه مرخصی بگیرید تا به خودروی مقدستان سوخت برسانید و آن را پر کنید.
۱۴. یادتان باشد که شما شایستهی بیشتر از اینها هستید.
🆔 @Sayehsokhan
🌹🌷آرزوی مرگ معلم برای دانشآموزش که بهترین انشای مرگ را نوشته بود*
معلمی از دانشآموزانش خواست تا در مورد زندگی و مرگ انشا بنویسند
آنچه در ادامه آمده انشای یکی از دانشآموزان است و طوری معلم را تحت تاثیر قرار داد که برای او آرزوی مرگ کرد!
به نام خدا.
انشایم را با نام زندگی آغاز میکنم.
آقا به نظر من زندگی، بدون مرگ معنا و مفهومی ندارد!
ما از صبح که بیدار میشویم عزرائیل یار جدا نشدنی ماست.
مثلا همین جمعهای که گذشت، قرار بود خاله پری به ما سر بزند.
خواب بودم که مادرم داد زد "الهی خدا مرگت بده! پا نمیشی از این وسط!!!"
همین را که گفت فهمیدم یعنی زود بیدار شو و اتاقت را جمع کن.
بعد بابا در حمام را باز کرد و گفت خبر مرگشون کی میان؟؟
بعد هم که خاله پری آمد و همه خوب و خوش بودیم.
البته شوهر خاله پری معتقد است ما خوشی نداریم و با این گرانیها همه باید سرمان را بگذاریم و برویم بمیریم.
بعد هم که خواستند بروند هر چه مامان اصرار کرد، برای ناهار بمانند گفت به مرگ خودم ناهار خوردیم!
و رفتند!!!
مثلا خود ما آقا، میگوییم خدا کند فلان معلم بمیرد!
یا شما خودتان آقا همش میگویید "مرگ! چه مرگتونه".
داییام میگوید کاش صاحب خانهشان بمیرد.
من فکر میکنم صاحبخانهاش هم، هر ماه که اجاره دایی عقب میافتد همین دعا را به جانش میکند!
مطمئنم اگر مرگ نبود هیچکس به ادامه زندگی امیدی نداشت
برای همین من مرگ را خیلی دوست دارم.
ما هر روز صبح مرگ را سر صف صدا میکنیم و برای خیلی از کشورها با مشت پر آرزوی مرگ میکنیم.
در نماز جمعه، سخنرانیها،جشنها،عزاها همش آرزوی مرگ برای همه دنیا میکنیم یا میخواهیم آنها را بکشیم...
آقا با مشت پر و بسته با فریاد و خشم، هیچ دستی برای دوستی و زندگی دادن بطرف کسی کشیده نمیشود.
ماشین بابا هر روز صبح روشن نمیشود و ما میفهمیم که باز یک مرگش شده؛ طوری که بابا میگوید عزرائیل خودت بیا و راحتم کن!
کلا مرگ خوب است.
بابا میگوید دیدن مرگ آدمهای بد هم خیلی خوب است چون یاد میگیریم کار بد نکنیم.
در ایام مرگ مدارس تعطیل است و ما کلی زندگی میکنیم.
آقا ما اینقدر مرگ را دوست داریم که بعد از فوتبال و والیبال و کشتی...بعد از وزنهبرداری چه ببریم و چه ببازیم بالاخره برای یکی آرزوی مرگ میکنیم.
عمو احمد میگوید مرگ رحمت خداست و اگر مرگ میآمد نصف مملکت میمردند، جمعیت کم میشد و مشکلات بیکاری، کمآبی و فقر هم رفع میشد!
من فکر میکنم مرگ واقعا چیز خوبی است.
پدربزرگم هم که مُرد همه میگفتند خدا را شکر که مُرد؛ راحت شد.
مرگ آنقدر خوب است که ما صبح عید نوروز سر قبر همه آدمهای فامیل که مرده اند میرویم و مردهها را بیشتر از زندهها دوست داریم.
نمیخواهم شعار بدهم اما من فکر میکنم عزرائیل در ایران خیلی پر کار است. این بود انشای من‼️
انشای دانش آموز که به اتمام رسید،
معلم گفت:
"بمیری.برو بتمرگ" چه قشنگ نوشتی!
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
گاهی زخمی که امروز با خودمان حمل میکنیم، فقط متعلق به ما نیست...
ترومای بیننسلی یعنی دردها، ترسها، باورها و الگوهای ناسالمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند؛ بدون اینکه کسی متوجه حضورشان باشد. کودکی که در فضایی پر از اضطراب، سرزنش، سکوت عاطفی یا ناامنی رشد میکند، ممکن است سالها بعد همان احساسات را در روابط، فرزندپروری یا تصمیمهای زندگی خود تجربه کند.
شاید دلیل بعضی از نگرانیهای همیشگی، ترس از صمیمیت، احساس ناکافی بودن یا ناتوانی در ابراز احساسات، فقط به تجربیات شخصی ما محدود نباشد؛ گاهی ریشه آنها در داستانهای ناتمام نسلهای قبل نهفته است.
خبر خوب این است که آگاهی، نقطه پایان چرخههای تکراری است. وقتی ریشه زخمها را بشناسیم، میتوانیم انتخاب کنیم که آنها را به نسل بعد منتقل نکنیم.
شفا یافتن فقط برای خودمان نیست؛ هدیهای است که به فرزندان و نسلهای آینده میدهیم. 🌱
دردی را که به ارث بردهای، به ارث نگذار.
ما قربانی چرخهای میشویم که نسلها تکرار شدند.
#روانشناسی #اضطراب #افسردگی
🆔 @Sayehsokhan
آیا آموزش اولویت اول دولت ماست؟
✍ دولت ژاپن یک ایستگاه دورافتاده قطار در شمالیترین نقطه کشور بنام کامی شیراتاکی را فقط به خاطر اینکه یک دختر دبیرستانی از آن استفاده میکرد باز نگه داشته بود.
این ایستگاه قرار بود بسته شود اما شرکت راه آهن ژاپن بعد از اینکه متوجه شد یک دختر دبیرستانی هر صبح و عصر از آن برای رفت و آمد به مدرسه استفاده میکند از تصمیم خود منصرف شد و ایستگاه را تا زمانی که دختر فارغالتحصیل شود باز نگهداشت.
این ایستگاه در بین دو شهر قرار داشت و قطار فقط 8 صبح و 4 بعد از ظهر یکبار در آن توقف میکرد. زمان توقف قطار بر اساس برنامه رفت و برگشت دختر تنظیم شده بود.
و این چنین است که دولت ژاپن مورد تکریم ملتش میباشد چرا که آموزش، اولویت اول دولت میباشد و مسئولین حاضرند برای حفظ منافع حتی یک دانش آموز متحمل هزینههای سنگین شوند.
در صفحه فیسبوک یک شهروند ژاپنی چنین نوشته است:
" من حاضرم در راه چنین دولتی جانم را فداکنم ، چون هیچ کودکی بحال خود رها نمیشود "
🆔 @Sayehsokhan
در این شرایط ناآرام، مهمترین وظیفه ما چیست؟
✍ همراهان فرهیخته و گرامی، گاهی روزگار، پرسشهایی پیش پای ما میگذارد که هیچکس دوست ندارد با آنها روبهرو شود.
جنگ و ناآرامی یکی از همان پرسشهاست.
در چنین روزهایی، طبیعی است که نگران شویم، خبرها را دنبال کنیم، برای عزیزانمان دلواپس باشیم و آینده را مبهم ببینیم. اما در کنار همه این احساسات، یک حقیقت مهم را هم نباید فراموش کنیم:
همه چیز در اختیار ما نیست؛ اما همه چیز هم خارج از اختیار ما نیست.
ما نمیتوانیم تصمیم مسئولان را تغییر دهیم، مسیر موشکها را عوض کنیم یا پایان جنگ را تعیین کنیم. اما میتوانیم تصمیم بگیریم که چگونه با این روزها زندگی کنیم.
میتوانیم مراقب باشیم که شایعهای را منتشر نکنیم.
میتوانیم پیش از فرستادن هر خبری، از صحت آن مطمئن شویم.
میتوانیم به جای انتقال وحشت، آرامش را به خانه خود ببریم.
میتوانیم برای کودکان، پدر و مادری امن باشیم، نه بلندگوی ترس.
میتوانیم از سالمندان و کسانی که آسیبپذیرترند بیشتر مراقبت کنیم.
میتوانیم خواب، غذا، ارتباط با عزیزان و برنامه روزانهمان را تا حد امکان حفظ کنیم.
جنگ و تشویش دیر یا زود تمام خواهد شد؛ اما آنچه پس از جنگ با ما میماند، فقط ویرانیهای بیرونی نیست. گاهی زخمهای روانی، سالها از خود جنگ دوام بیشتری دارند.
پس از خودمان بپرسیم: آیا امروز کاری که میکنم فردای من را آرامتر میکند یا آشفتهتر؟
اگر هر ساعت دهها بار اخبار را مرور کنم...
اگر هر شایعهای را منتشر کنم...
اگر تمام گفتوگوهای خانه را به ترس و ناامیدی تبدیل کنم... شاید ناخواسته، خسارتی به روان خود و عزیزانم وارد کنم که جبرانش آسان نباشد.
در مقابل، اگر سهم خود را درست انجام دهم، حتی در دل بحران نیز کرامت انسانیام را حفظ کردهام و فردا حسرت نمیخورم.
امروز شاید بزرگترین شجاعت، حفظ آرامش باشد. بزرگترین مسئولیت، مراقبت از روان خود و عزیزانمان باشد. و بزرگترین خدمت، این باشد که چرخه ترس را ادامه ندهیم.
بیایید انرژی خود را صرف آنچه در اختیارمان است کنیم؛ زیرا زندگی، حتی در دشوارترین روزها، همچنان از ما دعوت میکند که انسان بمانیم و کاری انسانی انجام دهیم.
آرامش، مسئولیتپذیری و امید، شاید امروز ارزشمندترین هدایایی باشد که میتوانیم به خود و یکدیگر بدهیم.
پیشنهاد میشه:
امروز فقط روی یک کاری تمرکز کنیم که در اختیار ما است و میتواند حال خودمان یا یکی از عزیزانمان را اندکی بهتر کند.
شاد باشید
🆔 @Sayehsokhan
میرزادهی عشقی که در سی و یک سالگی زندگی را ترک گفت، تا اندازهای یادآورِ لرمونتوف شاعرِ روس میشود که بیش از بیست و هفت سال نزیست. تنها کوتاهیِ عمر، وجهِ مشترک میان این دو نبوده، هر دو شاعر ناآرام بودند و هر دو از وضع زمانهی خود دلتنگ، و هر دو جان بر سرِ گشادهزبانیِ خود نهادند. یک تفاوتِ زمانیِ نزدیکِ هشتاد سال میان آندو است و تفاوتِ مکانی نیز بدین سبب، لرمونتوف دردهای عمیقِ زندگی را در شعرهایش جا داده و عشقی بیشتر به مسائلِ روز پرداخته، با زبانی برافروخته و پُر غیظ.
عشقی مانند همهی گویندگانِ حسّاسِ دورهی جدید، سادهدل است. زود دل میبندد و زود میگسلد. در گسستن حق دارد، زیرا هیچ یک از کسانی که به آنها انتظار بسته، مانند خودِ او قاطع و خروشان نیستند. عشقی در واقع ترجمانِ روحِ منقلبِ عاصی شدهی ایران و تراکم و تعدّدِ مصائبِ آن است. زبانش گردنده به دشنام و نفرین است. میخواهد همه چیز را درهم بریزد و «عیدِ خون» بر پا کند. پیشنهاد میکند که هر ساله، سالی پنج روز کارگزارانِ مملکت را به محاکمهی صحرایی بکشند، و آنها را به کیفر اعدام برسانند. گویا یقین دارد که همهی آنها مستوجب این مجازات خواهند شد. آنگاه بقیّهی سیصد و شصت روز را آسوده زندگی کنند. نحوهی تفکّرِ او حاکی از روحیّهی آنارشیستیِ زمان است که عادتاً بر ملّتهای کارد به استخوان رسیده عارض میگردد. مضمونهایی که عشقی به کار میبرد در دایرهی همان چند موضوعِ اصلی است که معاصرانِ همفکرش چون عارف و فرّخی یزدی و سیّد اشرفالدّین به کار میبردند، منتها نزدِ او با لحنی گزندهتر. و این موضوعات عبارتند از:
رنجِ کارگر و دهقان، فاصلهی طبقاتیِ هولناک، ظلم و فساد دیوانیان، عقب ماندگیِ کشور در مقایسه با کشورهای پیشرفته، رواج جهل و خرافه، و بیحسّیِ مردم، که در مجموع میتوان آنها را «گناهکارانِ بیگناه» خواند...
سرانجام عشقی به علّت سرکشیِ بیحدّ و زبانِ تلخِ خود، در خونِ خویش در غلطید. بسیار حیف شد، زیرا اگر مانده بود گذشتِ عمر، او را پختهتر میکرد. امّا از سوی دیگر راهی جز آن نبود، که دورانِ صد سالهی اخیر احتیاج به قربانیِ بسیار داشته است.
#روزها_جلددوم
..............................
❇️ به مناسبت سالروز ترور ناجوانمردانهی میرزاده عشقی؛
عکس از خانم آزاده اخلاقی، پروژهی «به روایتِ یک شاهدِ عینی»
..............................
💎کانال دکتر محمّدعلی اسلامی نُدوشن
🆔 @sarv_e_sokhangoo
🆔 @Sayehsokhan
📚 #کتاب : #از_ذهنت_خارج_شو_و_زندگی_کن #ویژه_نوجوانان
✍️ اثر: #جوزف_وی_سیاروچی و #لوئیز_هیز و #آن_بیلی
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_مهدی_اسکندری
📇 انتشارات: #سایه_سخن
📕 چاپ:#پنجم
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
🌹🌷همسرم همیشه فکر میکند که من صبحهای پنجشنبهام را هدر میدهم.
هر پنجشنبه، رأس ساعت ۹ صبح، ماشینم را در پارکینگ سنگریزهای مرکز نگهداری سالمندان «سیدر ریج» پارک میکنم. آنجا هیچ خویشاوندی ندارم، قرار ملاقاتی هم ندارم. فقط وارد سالن عمومی میشوم، روی یک صندلی راحتی مینشینم و شروع میکنم به قلاببافی.
من ۶۵ سال دارم، کتابدار بازنشستهام و حالا آنقدر وقت آزاد دارم که گاهی نمیدانم با آن چه کنم.
اوایل، کارکنان مرکز با نگرانی از من میپرسیدند: خانم، منتظر یکی از ساکنان هستید؟
لبخند میزدم و میگفتم:
«نه، فقط دارم با کاموایم کار میکنم.
کمکم دیگر سؤال نکردند. احتمالاً با خودشان فکر کردند پیرزن عجیبوغریب اما بیآزاری هستم.
اما حقیقت این بود که من فقط قلاببافی نمیکردم؛ داشتم آدمها را تماشا میکردم.
سالمندانی را میدیدم که آرام و خاموش، مثل سایههایی در راهروها حرکت میکردند؛ تنها، بیصدا و با نگاههایی که بیشتر به زمین دوخته شده بود تا به زندگی.
بعد کمکم آنها هم متوجه حضور من شدند.
با واکرهایشان میایستادند و حرکت قلاب میان کاموا را نگاه میکردند.
اولین کسی که سکوت را شکست، زنی بود به نام النور.
یک روز گفت:این بافتت خیلی نامرتبه.
خندیدم و گفتم: کاملاً درست میگی. من واقعاً افتضاح میبافم. دوست داری یادم بدی؟
چنان نگاهم کرد که انگار بلیت برنده بختآزمایی را به دستش داده باشم.
گفت: دیگه دستهام خشک شده… دهههاست نبافتم.
یک قلاب دیگر به سمتش سر دادم و گفتم: عالیه. پس با هم بد میبافیم.
کنارم نشست.
و کمتر از ده دقیقه بعد، انگشتانش دوباره با همان ریتم قدیمی حرکت میکردند؛ ریتمی که حافظهاش تصور میکرد سالها پیش فراموش شده است.
هفته بعد، النور دو نفر دیگر را هم با خودش آورد.
بعد شدند پنج نفر.
بعد ده نفر.
و خیلی زود کتابخانه مرکز گوشهای را به ما اختصاص داد.
اسممان را گذاشتند «باشگاه قلاب و کاموا»، اما راستش قلاببافی فقط بهانه بود.
ما درباره فیلمهای قدیمی حرف میزدیم، از خیابانهای شهر در دهه شصت خاطره تعریف میکردیم و با هم غر میزدیم که چرا غذای اسرارآمیز پنجشنبهها همیشه اینقدر بد است.
تغییر را میشد با چشم دید.
زنهایی که قبلاً تمام روز را با لباس خواب میگذراندند، حالا برای پنجشنبهها گردنبند میانداختند، موهایشان را مرتب میکردند و رژ لب میزدند.
یکی از ساکنان به نام مارتا که پرستارها او را «کمحرف و تقریباً بیکلام» توصیف میکردند، ناگهان با جزئیات کامل شروع کرد به توضیح دادن الگوی پلیوری که در سال ۱۹۵۴ برای اولین تولد پسرش بافته بود.
کمکم تپهای از کلاههای کجوکوله و رنگارنگ درست شد.
مارتا با خنده گفت:آخر قرار است با اینها چه کار کنیم؟
گفتم: حتماً یک نفر به آنها نیاز دارد.
کلاهها را برای یک مرکز حمایتی کودکان بیسرپرست فرستادیم.
هر ماه یک جعبه پر از کلاه راهی آنجا میشد؛ کلاههایی که زنانی بافته بودند که دنیا تقریباً آنها را فراموش کرده بود، برای کودکانی که دنیا هنوز آنها را کاملاً در آغوش نگرفته بود.
پاییز گذشته، مددکار جوانی از همان مرکز به دیدنمان آمد.
عکسی همراهش بود.
در عکس، گروهی از نوجوانان در اردوی هوای سرد ایستاده بودند و تقریباً همهشان کلاههای شلوغ و رنگارنگ ما را بر سر داشتند.
به پسری در انتهای عکس اشاره کرد و گفت:
«این پسر به من گفت تا امروز هیچوقت چیزی کاملاً نو برای خودش نداشته. داخل کلاهش برچسبی پیدا کرده بود که رویش نوشته شده بود: دستبافت مارتا، ۸۷ ساله.
تو آدم ارزشمندی هستی.
سه هفته است که کلاه را از سرش برنداشته. میگوید احساس میکند یک مادربزرگ حواسش به او هست.
چشمان مارتا پر از اشک شد.
همه ما برای چند دقیقه در سکوت فرو رفتیم.
همسرم هنوز هم وقتی کیف کامواهایم را برمیدارم، چشمهایش را از سر تعجب میچرخاند.
فکر میکند این همه راه رانندگی کردن فقط برای نشستن کنار چند غریبه و ساختن چیزهایی که هیچکس سفارش نداده، اتلاف وقت است.
اما النور سهشنبه گذشته، آرام و بیدرد از دنیا رفت.
در مراسمش، پسرش دستم را گرفت و آرام گفت: مادرم برای پنجشنبهها زندگی میکرد. همیشه میگفت آن چند ساعت، دیگر یک بیمار نبود… دوباره یک هنرمند بود. شما عزت نفسش را به او برگرداندید.
حالا هم گروه ما برقرار است.
ده زن، بین ۷۱ تا ۹۵ سال، که هنوز با عشق کلاههای نامرتب و رنگارنگ برای بچههایی میبافند که بیش از هر چیز نیاز دارند بدانند نامرئی نیستند.
من مسیر تاریخ را عوض نمیکنم.
فقط در اتاقی آفتابگیر، کنار آدمهایی که سالها با تنهایی زندگی کردهاند، قلاببافی میکنم.
👇👇👇👇
http://telegram.me/bavarh
🆔 @Sayehsokhan
🌱 داستان نهم: آرمانِ دیروز، آرمانِ امروز
✍ چند هفته گذشت.
یک روز، زنگ تفریح، #آرمان دوباره روی همان نیمکتی نشست که چند ماه پیش روی آن نشسته بود.
همان نیمکت...
همان حیاط...
همان مدرسه...
صدای خندهی بچهها، مثل همیشه در هوا میپیچید.
نگاهش به پنجرهی کلاس علوم افتاد.
لبخندی زد.
ناگهان همان صدای آشنا برگشت.
«اگر دوباره اشتباه کنی چه؟»
#آرمان سرش را بالا گرفت.
آسمان آبی بود.
ابرهای سفید آرام از کنار هم میگذشتند.
صدای ذهن دوباره گفت:
«هنوز هم میترسی...»
#آرمان با خودش زمزمه کرد:
«آره...
هنوز هم میترسم.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«اما دیگر نمیگذارم تو جای من تصمیم بگیری.»
نسیم آرامی وزید.
برگ کوچکی روی نیمکت افتاد.
#آرمان آن را برداشت و میان انگشتانش چرخاند.
به یاد روزی افتاد که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.
چقدر آن روز دور به نظر میرسید...
نه چون ترسش از بین رفته بود...
بلکه چون خودش تغییر کرده بود.
آن لحظه فهمید:
بزرگ شدن،
یعنی ترسهایت کوچک شوند؟
نه...
گاهی بزرگ شدن یعنی
خودت آنقدر بزرگ شوی که ترسهایت دیگر نتوانند تمام زندگیات را پُر کنند.
زنگ کلاس خورد.
$آرمان از روی نیمکت بلند شد.
صدای ذهن هنوز چیزی میگفت.
اما این بار،
صدای قدمهای #آرمان از آن بلندتر بود.
ادامه دارد...
🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
میتوانی حدس بزنی کدام کتابه؟🌿
🆔 @Sayehsokhan