33897
تماس با نویسنده: @Rahim_Ghomeishi
باز ۳۱ شهریور
✍ رحیم قمیشی
باز ۳۱ شهریور ماه شد و یاد آن بچهها که با تمام وجودشان برای دفاع از کشورشان، لباس رزم پوشیدند و بیهیچ ادعایی رفتند و در خون خود غلطیدند، رهایمان نمیکند.
میگویند چهل سال پیش اتفاقاتی افتاد و تمام شد؛ چرا آن را فراموش نمیکنید؟
مگر غم خانوادههای شهدا تمام شد؟
مگر جانبازها همه سالم شدند؟
مگر همه آنهایی که از آن روزها دیگر نتوانستند یک زندگی معمولی داشته باشند، به زندگی برگشتند؟
مگر از آن جنگ هشتساله، درسها و عبرتهایی را که میتوانستیم، گرفتیم؟
عدهای خالصانه برای عزت کشور و مردمشان هر آنچه داشتند گذاشتند و وقتی جنگ تمام شد، تعدادی دیگر چفیه به گردن انداختند و شدند قهرمانهای پوشالی مبارزه با استکبار.
عدهای هم خار در چشم و استخوان در گلو، تنها نگاه کردند که چگونه تمام آن اهداف و آرزوهایی که در دلشان بود، به فراموشی سپرده شد.
سالگرد جنگ هشتساله تنها برای زنده کردن خاطرات تلخ و شیرین آن روزها نیست.
تنها برای این نیست که بگوییم ببینید چطور میشود به جبهه رفت و پشت سر را نگاه نکرد.
و نپرسید: چرا جنگ؟
چرا شهید شدن دویست هزار نفر و جانباز و اسیر شدن دهها هزار انسان دیگر؟
تا عدهای پس از جنگ بگویند: هیچ نگویید... این همه شهید ندادیم که باز زبان شما دراز باشد و هر کار خواستید بکنید!
و نگویند آن بچهها جنگیدند و شهید شدند تا کشور بماند؛ برای همه مردم همین سرزمین.
شاید اگر اجازه داده بودند آن جنگ خانمانسوز و پر از خسارت، بهدرستی تحلیل شود، امروز دوباره در شرایط جنگ و محاصره نبودیم.
وقتی میشد جنگی را تمام کرد، نمیگفتند: نه! ما با جنگ به همه اهدافمان میرسیم!
مذاکره خیانت است. دیپلماسی چیست؟
اگر از آن جنگ درس گرفته بودیم، امروز عدهای که منافعشان در جنگ است، اجازه نمییافتند خود را نماینده همه مردم بدانند، وعدههای پوچ بدهند و باز بگویند عدهای فدا شوند تا ما همچنان بگوییم اشتباه نمیکنیم؛ ما میدانیم و اکثر مردم نمیدانند!
باز ۳۱ شهریور شد و باز داغ آن همه شهیدی که میتوانستند امروز زنده باشند، دلمان را میسوزاند.
چرا امروز باز همانهایی تصمیم میگیرند که پس از آن جنگ، هرگز پاسخ پرسشهای مردم را ندادند و همانها فریادهای «جنگ، جنگ»شان رهایمان نمیکند؟
همانهایی که در آن جنگ هم نبودند، خراشی هم به تنشان نیفتاد و امروز هم در هزار پستو پنهان میشوند.
شاید اگر اجازه داده بودند آن جنگ تنها به یک خاطره تبدیل نشود و عملکرد کسانی که بر تداوم جنگ و عملیاتهای پرهزینه و ناکام اصرار داشتند، بهدرستی بررسی میشد، امروز تاریخ برایمان تکرار نمیشد و باز همان تصمیمگیران همهکاره نمیشدند.
امروز شاید حرف دل مردم را دیگر میشنیدیم.
شاید نمیگذاشتیم عدهای اندک برای همه تصمیم بگیرند.
شاید جان انسانها ارزش بالاتری پیدا میکرد.
شاید تلاش برای خاتمه جنگ، نشانه عقلانیت و شجاعت تلقی میشد.
شاید اگر ۳۱ شهریور تنها یک خاطره نمیشد، امروز درسهای آن جنگ به دادمان میرسید و باز کربلای چهاری نداشتیم...
و باز نمیگفتیم: اگر نجنگیم، باید ذلت بپذیریم!
یاد شهدای مظلوم آن جنگ و خانوادههای عزیز آنها و جانبازان بزرگوار گرامی باد.
یاد همه آنها که نگذاشتند کشور ما به دست بیگانگان بیفتد.
دست همه آنها که امروز هم فداکاری میکنند تا کشور ما سربلند بماند، میبوسم.
و میدانم حساب رزمندگان پاکباخته از آنهایی که تنها به منافع خود در جنگها میاندیشند، جداست.
تلاش برای یک روز پایان زودتر و عزتمندانه جنگها، خدمت بزرگی است به کشور.
خدا کند باز مجبور نشویم سالگردها را بگیریم و تنها افسوس بخوریم که کاش زودتر با تصمیمات شجاعانه، به جنگ خاتمه میدادیم.
۳۱ شهریور نباید بمیرد؛
نه برای بزرگداشتش،
برای اینکه به یاد بیاوریم پایان جنگها، هنر مهم کشورداری است، نه تداوم همیشگی جنگها.
مردم زندگی میخواهند؛
و جنگها، الزاماً زندگی به ارمغان نمیآورند.
@ghomeishi3
خندههاتو دوست دارم - روزبه نعمتاللهی
Читать полностью…
سه محکوم!
✍ رحیم قمیشی
از عراق تازه آزاد شده بودم.
گفتند ستادی در فرمانداری هست برای رسیدگی به امور اسرای آزادشده. باید بروی آنجا و تشکیل پرونده بدهی.
همان بار اول که رفتم، پسری را دیدم که در عراق و در اردوگاه، واقعاً از دست او اذیت شده بودیم.
به عراقیها میگفت با آنهاست.
ما کتک میخوردیم، او به ما میخندید.
ما چپچپ نگاهش میکردیم، او خجالت نمیکشید.
آن روز در ستاد آزادگان تا مرا دید، آمد جلو و گفت:
ـ هر مشکلی داشتی، به من بگو.
ظاهراً آنجا خیلی اعتبار داشت!
با تعجب نگاهی به اطرافم کردم.
خدایا، چه میبینم؟!
من در عراقم یا ایران؟
شاید توبه کرده، اما چطور ممکن بود حالا اینهمه نفوذ داشته باشد؟
خواب میدیدم یا بیدار بودم!
گذشت و گذشت و گذشت.
ماهها شد سالها، تا به همهچیز عادت کنم.
و آرامآرام عادت کردم.
حتی به اینکه برای انجام کارهایم از او سفارش بگیرم!
---
دیروز رفته بودم یکی از شعبههای دادگاه انقلاب تهران، برای مشایعت سه تن از دوستانم که برایشان حکم محکومیت صادر شده بود و باید خودشان را برای اجرای حکم معرفی میکردند.
غلغله بود آنجا.
میدانم همهچیز را نمیشود نوشت.
اما آن سه دوست خوبم را بگویم؛ سه نفری که آمده بودند برای عزیمت به زندان.
«جواد» نگران مؤسسه مردمنهادش بود؛ مؤسسهای که در سیستان و بلوچستان برای فعال کردن و آموزش و اشتغال زنان بیسرپرست و خانوادههای کمبضاعت فعالیت میکرد.
جواد مدیر آن مؤسسه بود. ۲۲ کارمند داشتند.
همکارش میگفت چند هزار خانواده ضعیف، برای اشتغالشان به این مؤسسه وابستهاند.
حالا جواد محکوم شده بود به زندان.
نه چیزی دزدیده بود، نه مرتکب جرمی شده بود.
حرفی زده بود، چیزی نوشته بود که احساس کرده بودند برخلاف نظام حاکم است.
جواد بسیار کمحرف است.
آن روز آنقدر ساکت بود که میخواستم بگویم:
«چیزی بگو مرد... شاید کمتر احساس خفگی کنم!»
میدانستم فرزندش تازه به دنیا آمده.
«علیرضا» دومین دوستم بود.
مدیر یک انتشارات مهم.
میگفت با گران شدن کاغذ و هزینههای چاپ، و تمایل نسل جدید به فضای مجازی بهجای کتاب، سرپا نگه داشتن یک مؤسسه انتشاراتی چقدر سخت شده.
۱۲ نفر پرسنل داشت و باید حقوقشان را میداد.
اجاره ساختمان انتشارات هم بود.
میگفت هزینههایشان ماهی قریب به یک میلیارد تومان است.
نگران کتابهایی بود که باید مجوز میگرفتند.
نگران کتابهای چاپشده بود که اگر فروش نمیرفتند، انتشارات تعطیل میشد.
او نگران کتاب بود.
نگران فرهنگ مردم بود.
نگران ایران بود.
جرمش هم همان بود.
چیزی نوشته بود.
همان چیزی را که آن دو نفر دیگر امضا کرده بودند، امضا کرده بود.
چرا او هم هیچ نمیگفت؟
داشتم دیوانه میشدم.
مغزم میترکید.
«ناصر» هم با پای لنگانش، یادگار آسیبهای جنگ، آمده بود.
او سالها دبیر معروف ریاضی در دبیرستانهای مهم تهران بود.
بعد از اینکه از تدریس منع شد، میرفت به مؤسسهای در جنوب تهران؛ جایی برای آموزش و کمک به آسیبدیدگان اجتماعی در یکی از فقیرنشینترین محلههای تهران.
رایگان برای آنها کار میکرد.
ناصر هم نگران دانشآموزان نوجوانش بود.
نگران اینکه چه بر سر آنها خواهد آمد.
او هم محکوم شده بود.
باید میرفت برای گذراندن دوره محکومیتش.
احساس کردم کارمندان آنجا هم با خجالت نگاهشان میکردند.
دلشان نمیآمد امضای اعزام به زندان را بزنند.
و باز آدمهای زیادی دیدم.
الهه را دیدم؛ همان دختر مظلوم و کمصدایی را که قبلاً هم زندان رفته بود.
دکتر «م» که برای مشکل قلبیاش آمده بود گواهی عدم تحمل کیفر بگیرد.
خواهر «م. ه.» را دیدم.
میگفت وقتی همسر برادرش فهمیده بود شوهرش به حبس طولانی محکوم شده، تقاضای طلاق داده است.
پسر نوجوانشان ماههاست سرگردان شده.
نه پدر دارد، نه مادر.
---
آن پسری را که در اردوگاه با عراقیها همکاری کرده بود، یعنی میتوانم دوباره پیدایش کنم؟
شاید او بتواند کاری برایمان بکند.
او دروغ نمیگفت.
هر کاری از دستش برمیآمد.
او خیلی احترام داشت.
همهچیز تغییر کرده بود.
من نمیفهمیدم.
ولی او میفهمید!
@ghomeishi3
«فراموش شده»
به بهانه مستند دوست عزیزم با همین عنوان
✍ رحیم قمیشی
بلم به زحمت در هور جلو میرود، صدها هزار ماهی و پرنده زیبا، کنار هم مُردهاند. گیاهان زیبا، چولانها، نیها، یادگارهای آن روزها و شبهای باصفا، همه خشکیدهاند!
بیابان بی آب و علفی، ساخته شده، ترسناک.
آسمان، مه غلیظی گرفته، زمین دودی خفه کننده. مردم وحشتزده تنها نگاه میکنند. دکلها گازهای چاههای نفت را سوزانده و آلودگی را به آسمان و زمین میپاشند.
اینجا بخش ایرانی هورالعظیم در خوزستان است! کنار بستان، کنار هویزه، کنار سوسنگرد.
همان جاها که برای آزادی متر به مترش، هزار هزار شهید دادیم.
زن عربزبان میگوید ما دیگر زندگی نداریم. مرد محلی میگوید شغلهای ما از دست رفته، همه بیکار شدهایم، جوان میگوید؛ مردم گاومیشها را میفروشند. کودک میگوید مدرسه ما تعطیل است، بخاطر هوای آلوده، دختر میگوید بیشتر روزها نفس کشیدن اینجا برایمان سخت است، ما نفس کم داریم!
انگار کسی جهنم را به تصویر کشیده باشد.
همه اینها را در مستند ۷۵ دقیقهای میبینم که دوست عزیزم مهدی افشارنیک با کمک محمد درویش عزیز ساخته و امکان نمایش خصوصیاش فراهم شده.
نیمی از مدت نمایش بغض کردهام.
یعنی اینجا، همان هور زیباست!؟
دکتر مهدی، برادرم، که همراهم برای دیدن مستند آمده، میگوید دو سوم هور کاملاً خشکیده و یک سوم باقیمانده هم در شرف مرگ است. میترسم.
میگوید همین هور عظیم سالها پیش، آنقدر زیبا بوده که میتوانسته منبع بزرگی برای جذب گردشگر و جاذبهای طبیعی و استثنایی در جنوب کشور برای ایران و جهانیان باشد. میگوید دروغ میگویند ترکیه و عراق باعث خشکی هور شدهاند، هورِ ایران، اصلاً حقابهاش را از دجله و فرات نمیگیرد، از کرخهای میگیرد که ما با زدن سدهای بیرویه خفهاش کردهایم!
دلم میگیرد.
بیشتر از یکسال افشارنیک و درویش وقت گذاشته و این مستند تکاندهنده را ساختهاند، از درد مردم، از درد طبیعتِ مظلوم هور، بچهماهیهای تلف شده، پرندگان کشته شده، از درد گاومیشهایی که روز به روز کمتر میشوند. اما مگر این مستند را صدا و سیمای کشور پخش میکند؟ میگویند سیاه نمایی است.
ایران در حال پیشرفت است، چیزی به قله نمانده!
درویش میگوید ماهیها بهخاطر کم آبی نمردهاند، آنها میتوانستند به مناطق پر آب دیگر مهاجرت کنند، آنها را آلودگی هور کشته، از بس پسابها و فاضلابها، آنجا رها میشوند، و هیچکس هیچ نظارتی بر آن ندارد.
بیشتر دلم میگیرد. میخواهم از سالن نمایش بیایم بیرون، شاید حالم بهتر شود.
چشمهایم را ببندم و بهدروغ به خودم بگویم وضع خوبست!
وزارت نیرو میگوید تقصیر وزارت نفت است که هور اینطور شده، وزارت نفت میگوید مشکل از وزارت نیروست، محیط زیست میگوید مشکل از هر دو است، انگار هر وزارتخانهای برای یک کشور است!
هر سه میگویند؛ اصلاً تقصیر خداست، بارانش را کم کرده!
همهشان دروغ میگویند.
هور صدها هزار سال زیست و کم نیاورد.
ما جانش را گرفتیم. با ندانم کاری، با کارهای احمقانه، با خودخواهی. ما حق نسلهای آینده را هم از آنها گرفتیم. ما نه فقط به انسانها، به صدها هزار جاندار ریز و درشت دیگر هم رحم نکردیم.
دولت و حاکمیت را تنها، مقصر جلوه دادن هم، ظلم است، همه ما مقصریم. هر کدام از ما یک سهم و حاکمیت، هزاران سهم.
هورالعظیم نفسش به شماره افتاده. مثل دریاچه ارومیه، مثل کارون، مثل زاینده رود، مثل خرمشهر، مثل آبادان، مثل سوسنگرد.
محمد درویش از بیتوجهی به محیط زیست دلش خون است. کِی قرار است همه باور کنند این همه، یک امانت است دست ما، کِی قرار است آستینها بالا زده شود، برای آباد کردن اصولی ایرانمان!؟
افشارنیک هم دلش پر است، از بیمهریها. از اینکه هیچکس نمیخواهد مقصر شناخته شود. هر کس تقصیر را به گردن آن دیگری میاندازد. غافل از اینکه اینها همهاش یک "ایران" است.
من دست آقا مهدی افشارنیک و محمد درویش عزیز را برای ساخت این مستند، که مهجور مانده و مانند عنوانش "گم شده" میبوسم. آنها دقایقی از مستند بلندی را ساختند که سالها بعد، برای نسلهای پس از ما، نمایش داده خواهد شد.
- همان وقتی که طبیعت میمُرد، همان وقتی که هور نفسهای آخرش را میکشید، پرندهها آوازهای آخرشان را میخواندند، ماهیها دنبال جانپناهی میگشتند، و نمییافتند...
عدهای داستان میبافتند؛
ما دنیا را میخواهیم بسازیم!
قرنها جهان منتظر نسل ما بوده.
چنین حکومتی بشریت تا حال به خود ندیده!
خدا کند پخش خصوصی این مستند را هم ممنوع نکنند.
نگویند فرزند شهید هم میخواسته سیاهنمایی کند. نگویند چرا جنبههای مثبت را نشان ندادید!
چرا نگفتید؛
مردم هنوز گاهی نفس میکشند
دود هست، درد هست، فقر هست
نابودی ایران هست
ولی نکات مثبت چه؟
هور را فراموش کنید
بگویید همه چیز خوبست
فقط دشمنان نمیگذارند
خوبیها نمایان شود!
@ghomeishi3
محمد عرب!
✍ رحیم قمیشی
محمد، عرب بود. نه اینکه فامیلش عرب باشد!
عراقیها به او میگفتند «محمد عربستانی»، یعنی محمد خوزستانی!
او تا چندین ماه خودش را به عراقیها فارسزبان معرفی کرده بود. مأموران از عربها انتظاراتی داشتند که محمد نمیتوانست برآورده کند. انتظار داشتند برایشان اخباری از بین اسرا بیاورند، و محمد نمیخواست.
اما سرانجام محمد لو رفت.
یادم نیست چطور عراقیها فهمیدند او عرب است، اما کتکهای خیلی زیادی پس از آن خورد.
محمد یک پایش را در موقع اسارت از دست داده بود. نگهبانها برای اینکه شکنجهاش کنند، روی زخم همان پای قطعشدهاش شلاق میزدند.
یکبار در اردوگاه اسمش را خواندند. ماشینی آمده بود تا او را ببرد بغداد، استخبارات.
اسم استخبارات لرزه بر تن هر کدام از ما میانداخت.
محمد را برای چندین هفته بردند آنجا.
وقتی برگشت، ده کیلو وزن کم کرده بود و تا دو هفته با هیچکدام از ما حرف نمیزد.
بعدها کمی از دردهای دلش را گفت. چیزهایی که در باور نمیگنجیدند و نمیشود آنها را نوشت.
حدس زده بودند او عراقی باشد. اگر این موضوع ثابت میشد، اعدامش صددرصد بود.
ولی محمد ایرانیتر از ما بود؛ از همان عربهای دلیری که حاضرند جانشان را برای ایرانشان بدهند.
محمد عرب ما، تازه عقد کرده و اسیر شده بود. آن زمان اکثر عربهای خوزستان، هنوز بیست سالشان نشده، متأهل میشدند. از بخت بدِ محمد، او کمی بعد از عقد، اسیر شده بود.
با همان بیان زیبا و با خنده میگفت:
«من هنوز خوب خانمم رو ندیده بودم که اسیر شدم.»
او حق داشت که با طولانی شدن اسارتش بگوید:
«چهره همسرم بکلی از یادم رفته»
ما فکر میکردیم شوخی میکند.
تا روزی که با تبادل اسرا به ایران رسید.
با همان لهجه عربیاش تعریف میکرد:
«اومدم خونه، مادرم بغلم کرد، خواهرم بغلم کرد، دیدم یه خانم جوان، همینجوری نگاهم میکنه! خجالت کشیدم، اما خانمه وقتی دید به او محل نمیگذارم، آمد و تنهای به من زد.»
آن وقتها فکر میکردیم یک نگاه ممکن است ما را به جهنم ببرد، چه برسد به تنه!
تازه حجابش هم برای او کامل نبود و به قول محمد، گلوبند طلاش معلوم بود.
محمد از تنه آن خانم عصبانی شده و به او گفته بود:
«خانم، لطفاً رعایت کنید!»
و خانم، که صبرش تمام شده بود، سرش داد زده بود:
«دیوانه! من خانمت هستم.»
محمد باور نکرده بود.
آن خانم، خیلی خوشگل بوده!
میگفت:
«تا جایی که یادم میآمد، همسرم معمولی بود، ولی حالا این خانم بیشتر شبیه فرشتهها بود.»
محمد از کجا میدانست فرشتهها چه شکلی هستند را، من نمیدانم!
محمد میخندید و تعریف میکرد:
«بخدا هر کی دیگه رو هم میگفتن خانمت هست، باور میکردم! ما چند ماه بیشتر با هم نبودیم. ولی این خانم جدیدی که میگفت من همونم، واقعاً خوب بود!»
خواهرهایش به او خندیده بودند. مادرش به او خندیده بود.
هر چه خانمش به او نزدیکتر میشد، محمد باز فاصله میگرفت. میترسید بگویند شوخی کردیم!
او به فاصله کمی، از وسط کتکخوردنها و شکنجهها، با همان پای ناقصش، یک زلیخا دیده بود، که برایش چشمک میزد!
بالاخره محمد هم دلش را به دریا زده و رفته بود دست او را گرفته بود.
دختر چقدر خوشحال شده بود.
محمد چهار سال مفقود بود.
دختر تمام آن سالها را صبر کرده بود، شاید او زنده باشد.
محمد یک پایش را از دست داده بود؛ دختر اصلاً به رویش نمیآورد.
محمد فراموشش کرده بود.
ولی او محمد را کامل به یاد داشت.
و چقدر هنوز دوستش داشت.
«محمد! چقدر لاغر و خوشتیپتر شدهای عزیزم.
محمد! میدانستم برمیگردی.
میدانستم بهخاطر من، مقاومت میکنی.
میدانستم شکنجهها تو را از پا درنمیآورند.
تو حتماً همهاش یاد من بودی!»
و محمد الکی فقط سرش را تکان داده بود، یعنی که همینطور بوده...
مبادا این خانم زیبا پشیمان شود!
محمد و خانمش الان چند فرزند دارند و چندین نوه.
تمام این سالها محمد جرأت نکرده به خانمش بگوید در اسارت چهرهاش را بکلی فراموش کرده بوده.
جرأت نکرده به او بگوید فکر کرده آن خانم مزاحمش است.
جرأت نکرده بگوید خانمِ بعد از اسارتش، قشنگتر از آن بوده که فکر میکرده.
زندگی قشنگی دارند.
با همه ناملایمات میسازند.
پسرش بیکار است.
فقط گاهی زنگ میزند:
«رحیم! هنوز کاری برای پسرم پیدا نکردی؟ من براش زن گرفتم، ولی هنوز بیکاره!»
و بلافاصله میخندد:
«میدونم بچههای خودت هم بیکارن.
اصلاً اکثر جوانها بیکارن.
جنگ که دوباره شد، خیلیها هم که کار داشتن، بیکار شدن.
چه میشود کرد!
راستی رحیم!
نهخوبه زنده موندیم
به بچههامون بگیم
نگران نباشن
آخرش
همهچی درست میشه!»
@ghomeishi3
پینوشت:
من مشخصات کامل دوستم را ننوشتم؛ یک وقت همسرش از او دلگیر نشود.
خودش خواست، مینویسم.
به مردم بازگردید!
✍ رحیم قمیشی
حاکمیت ما شاید اسلامی باشد، اما مردمی، هرگز نتوانسته باشد. جمهوریت یک تعارف بیشتر نبوده.
رئیس جمهور فریاد میزند بنزین نداریم، برق کم است، آب نیست، ایران در محاصره است باید مردم برای عبور از سختیها کمک کنند.
رئیس مجلس میگوید اگر مردم نباشند با همه سلاحها و قدرت نظامی کاری از پیش نمیرود. میگوید با مردمی فقیر هرگز نمیتوانیم ادعای پیروزی و موفقیت داشته باشیم.
رئیس بانک مرکزی میگوید به بانکها هجوم نیاورید، دلار و طلا نخرید، ما کوشش میکنیم ارزش پول ملی را حفظ کنیم.
رئیس شرکت ملی نفت میگوید مردم نگران بنزین نباشند، ما نیاز داخلی را هر طور شده فراهم میکنیم.
اما چرا کسی باور نمیکند! چرا کسی گوش نمیکند. کسی تره هم برای این صحبتها خرد نمیکند.
چرا!؟
ما از جمهوریت، تنها یک نام را به عاریت گرفتهایم. ما از مردمی بودن تنها شعارش را دادیم. از به فکر مردم بودن، تنها حرفش را زدیم. عمل مان چیز دیگری بود.
رئیس جمهور اعلام میکند هر کس راهی برای بهتر شدن وضعیت میشناسد بیاید جلو.
من یک راه خوب بلدم!
"به مردم برگردید"
اگر میتوانید...
راستش را به مردم بگویید.
بگویید بسیار کوتاهی کردهاید، بگویید چطور میخواهید جبران کنید. بگویید دستبوس تکتک مردم هستید. بگویید نمی گذارید حقشان پایمال شود و بگویید چطور نخواهید گذارد.
آیا با وجود باندهای نامرئی قدرت، اصلا میتوانید؟
آنکه از مردم کمک میخواهد، باید مردمی باشد، اگر اسلامی بودن برایتان کافیست، خدا لابد کمکتان میکند. دیگر از مردم چیزی نخواهید!
بازگشت به مردم و صداقت، تنها راه عبور از همه بحرانهاست، عبور از خطرات خارجی و داخلی. عبور از بحرانهای اقتصادی.
شما اگر مردمی باشید، کافیست بخواهید همه دو روز در هفته از خودرو استفاده نکنند، سفرهای اضافی نروند. نیمی از کشور همراهی خواهد کرد. ولی چون مردمی نیستید، حتی از مطرح کردنش هم میترسید.
کافیست از مردم بخواهید مصرف برق را کم کنند، اگر درصد زیادی از مصرف پایین نیامد، یعنی مردم قبولتان ندارند!
شما اگر مردمی باشید، با یک خواهشتان کلی تغییر ایجاد میشود. به میان مردم بیایید در امن و امانید، ولی چون مردمی نیستید، باید به هزار سوراخ پناه ببرید و باز هم بترسید.
مرگ یک مرگ است، چرا از آن میترسید؟
ما در جبهه میگفتیم "مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی، تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ...
چه شد که حالا مرگ شده ننگ، شده شکست!
البته که هزار کار عقب افتاده داریم. البته که عقلانیت باید به مدار تصمیمگیریها برگردد. باید افراد ناتوان با افکار کهنه، همه کنار بروند، باید تنگ نظریها تمام شود، خودی و ناخودی نباشد، آزادی مردم تضمین شود، اقتصاد تقویت شود، شبح جنگ دور شود، رابطه با جهان بهتر شود. البته که کارها باید به افراد کاردان سپرده شوند، دست دزدها از خزانه قطع شود، همه چیز باید شفاف شود، رسانهها باید بتوانند همه دزدیها و ظلمها را افشا کنند...
اما کلید همه اینها یک چیز است؛
بازگشت به مردم
اگر توانستید اعتماد مردم را بدست بیاورید
اگر توانستید با یک خواهش مردم را قانع کنید کاری کنند
اگر توانستید به مردم بقبولانید با آنها هستید
به فکر آنها هستید، خود را خدمتگزار آنها میدانید. اگر توانستید در عمل نشان دهید جز بزرگی مردم ایران چیزی نمیخواهید و حاضر نیستید آن را با چیزی ولو "مصلحت تداوم نظام" و ادامه قدرتتان، معامله نکنید، شاید راهی برای نجات باشد
اگر نتوانستید، شما رفوزهاید.
استعفا دهید محترمانه میروید
ندهید، نامحترمانه!
هزار سخنرانی کنید، هیچ چیز تغییر نمیکند.
شما تا مردمی نشوید تا به قدرت مردم ایمان نیاورید، تا از عرش به فرش پایین نیایید، تا نیایید میان مردم، تا بابت همه کوتاهیها از آنها عذرخواهی نکنید، هرگز موفق نخواهید شد.
نه خودتان را خسته کنید نه مردم را.
نه برای دنیا شاخ و شانه بکشید، نه برای مردم
هیچ راهی نیست، جز بازگشت به مردم...
و خواهش از آنها که ببخشند
و خودشان راه را تعیین کنند
اگر جنگ خواستند، جنگ
اگر صلح خواستند، صلح
اگر ادامه همین راه را خواستند ادامه
اگر تغییر خواستند، تغییر
هر کس هر راهی پیشنهاد کند، دروغ گفته
دریای مردم را دریابید
ایران مردمی بزرگ و با گذشت دارد
حتما میبخشند
اگر ببینند حاضرید همراه آنها شوید
ما میدانیم راه سخت است و مقصد دور
میدانیم باید رنج و مرارت بکشیم برای استقلال و پیشرفت
میدانیم دنیا، دنیای رقابت است
باید کم نگذاریم
باید آجر آجر کشور را ساخت
اما اگر فکر میکنید با چهار تا سردار و آخوند
و با دعا و استغاثه و داستانهای ماورایی
میشود کشور را ساخت
و به آینده امیدوار بود
چقدر در اشتباهید...
@ghomeishi3
زیباییِ ۲۶ مرداد ۱۳۶۹
پایان جنگ و نفرتها بود!
✍ رحیم قمیشی
قبل از اینکه به تکریت ۱۱ و اردوگاه مفقودین منتقل شویم، چند ماه در زندان الرشید بغداد نگهداری شدیم.
میگفتند آنجا زندان هارونالرشید بوده است. معلوم بود وقتی ما نبودهایم، زندانیهای عراقی را هم میآوردهاند آنجا. زندانیهایی که حکم اکثرشان اعدام بوده.
دیوار گچی و دلگرفته آنجا، پر بود از یادداشتها و نالههای آن مظلومان.
هر کس برای عشقش چیزی به دیوار نوشته بود.
کاش آن دیوارها را میشد همانطور نگاه داشت. موزهای ساخته میشد از انسانهای محکوم به مرگ، آنها در روزهای آخر عمر، چه آرزوها داشتهاند!
فقط عراقیهای محکوم نبودند، بعضی اسرا هم بودند، که امیدی به زنده ماندن، نداشتند. کاش میشد در آن موزه، نام و عکس آنها را هم گذاشت.
اسیری بود از یکی از روستاهای دورافتاده خراسان. که هیچوقت نام روستا را یاد نگرفتم، اسم آن اسیر را هم ندانستم.
یگانش را هم نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم سرباز بود یا بسیجی. آنقدر لباس هایش پاره شده بودند.
از گردن به پایین فلج شده بود.
خیلی کم صحبت میکرد. تنها فهمیدم قبلاً چوپان بوده. میگفت گله بزرگی داشته.
جنگ نگذاشته بود برای گوسفندهایش نِی بزند.
دلش میخواست خوب شود. آنقدر خوب که دستهایش را بتواند حرکت بدهد، آنقدر خوب که روی پاهایش بتواند بایستد، بتواند همپای گوسفندانش بدود.
همانجا خیلی وقتها نگران تشنه ماندن گلهاش میشد، با آنکه اکثر اوقات همه تشنه بودیم.
چقدر دلش میخواست وقتی آزاد شدیم، ما را ببرد روستایشان. به او میگفتم راه خیلی زیادی است از اهواز تا خراسان!
او باز اصرار میکرد حتما باید برویم...
میگفت باید ببینیم برهها، چقدر دوستش دارند.
میگفت نی که میزند، برهها اطرافش ساکت مینشینند.
به او میگفتم من هم صدای نی را خیلی دوست دارم.
حیف آنجا نه نی بود، نه گوسفندی، نه برهای.
جای آن پسر لاغر اندام، قد بلند و زیبا، در آن زندان، آخر راهرو بود. شبها که درهای سلولها را قفل میکردند، او و سایر مجروحهای شدید، میماندند در راهرو، تا صبح که درِ سلولهای ما را دوباره باز کنند.
یک روز صبح که درها را باز کردند، رفتم دیدم چشمهایش را باز نمیکند. چه شوخی بیمزهای بود!
اگر شوخی بود...
هر چه صدایش کردم چشمهایش را باز نکرد.
چشمهایش شده بودند مثل دستها و پاهایش که دو سه ماهی میشد بیحرکت بودند. او رفته بود به همان آسمان قشنگ روستایشان، رفته بود از بالا، برههایش را ببیند. حتما برهها همان موقع میپریدهاند هوا. مادرهایشان متعجب مانده بودند چه شده. حتماً نمیدانستند آنها صدای نی را از آسمان شنیده بودند...
۲۶ مرداد که تبادل اسرا شروع شد، ما دلمان تنگ آن بچهها بود، که شهید شده بودند.
و نه میدانستیم کجا دفن شدند.
و نه میدانستیم چرا اسیر شدند.
نه میدانستیم چرا در کربلای چهار رها شدند
نه میدانستیم اصلا کسی سراغشان را هم گرفته!
۲۶ مرداد سال ۶۹ اگر چه در تقویم روز شادمانی مردم بود، اما روز شکسته شدن دلهای ما هم بود!
هیچکس نمیدانست چرا اسرا نمیخندند...
جنگ هیچ سربازی را نمیگذارد سالم برگردد
هیچ اسیری هم سالم برنگشت
هیچ جانبازی دیگر دلش باز نشد
هیچ مادری از عمق جانش نخندید
جنگ چه خیری دارد!؟
امروز که ۳۶ سال از تبادل اسرا میگذرد، دلم میخواست، این روز را به همان پسری که نامش را ندانستم و روستایش را یاد نگرفتم، تبریک بگویم...
بگویم خوش رفتی عزیزم
نماندی ببینی بعضی میخواهند بگویند
جنگ چه خوبیها دارد!
همانها که نمیدانند ما در جنگ چه کشیدیم
نباید هم بدانند
آن دیوار و یادگاریهای الرشید و بغداد
آن گوشه سالنی که سلولهای تنگ اطرافش بودند
پسری که یکبار هم نگفت تشنهاش شده
و نگران تشنگی برههایش بود.
لعنت به جنگ
لعنت به آنها که میتوانند از جنگها جلوگیری کنند
و نمیکنند...
لعنت به آنها که چنان مینمایند که
صلح و همزیستی
انگار برای ترسوهاست...
عزیزم!
۲۶ مرداد
بازگشت بدون تو
برای ما مزهای نداشت
بازگشت بدون آنکه فرزندان ما، دیگر از جنگ نترسند
هیچ زیبایی ندارد
۲۶ مرداد وقتی برای ما زیباست
که ببینیم همه در آسایشند
دیگر هیچ جنگی نیست
برهها بیصاحب نمیمانند
جانبازان بی امکانات نیستند
هر کس به فردای بهتر فکر میکند
۲۶ مرداد وقتی خیلی زیباست
که همه مردم خندان باشند
و نگویند مبادا فردا بدتر از امروز باشد
عزیزم ۲۶ مرداد مبارکت
تو که سالها قبلتر از ما آزاد شدی...
و برای گوسفندهای زیبایت نی مینوازی
عزیزم!
۲۶ مرداد وقتی زیباست
که دیگر
هیچ اسیری نباشد
و هیچکس خود را مالک جان و زندگی مردم
نداند
و هیچکس دلش گرفته نباشد
و هیچکس منتظر هیچ جنگی نباشد
@ghomeishi3
"ماسک و الکل" و دولتی که نیست!
✍ رحیم قمیشی
در ماههای آغاز دوران سخت همهگیری کرونا، دختر کوچکم تب کرده بود. دکترها گفته بودند او احتمالاً کرونا گرفته.
دلم حسابی گرفته بود. رفتم داروخانه محلهمان، میدانستم دارویی برای درمان کرونا وجود ندارد. دیدم همان ورودیِ داروخانه، خیلی درشت نوشته شده؛ "ماسک و الکل نداریم، لطفاً سؤال نفرمایید!"
توجه نکردم. فقط خودم را آماده کردم اگر همان را تکرار کرد، چه بگویم.
دکتر داروخانه که مردی سن بالا، لاغر اندام و قد کوتاه بود با روپوش سفید و تمیز و عینکی بر چشمش، جلو آمد و گفت؛ بفرمایید!
گفتم آمدم بپرسم ماسک و الکل دارید؟
بی تأمل گفت؛ نوشته را نخواندی؟
با بغض گفتم اتفاقاً خواندم. آمدم بگویم از کجا ماسک و الکل باید بخریم؟
گفتم آمدم بپرسم اگر داروخانهها نداشته باشند، کجا باید داشته باشد؟
آمدم بگویم آخر اگر مواد بهداشتی ضروری را ندارید، اصلاً چرا داروخانهتان را باز کردید. خجالت کشیدید آن را ببندید و بگویید ما که الکل و ماسک نداریم، "هیچ نداریم!"
خجالت کشیدید تابلویتان را بردارید!؟
بیشتر از پنج سال از آن موقع گذشته، هنوز یک بار هم به آن داروخانه دیگر نرفتهام. من داروخانهای را که الکل و ماسک نداشته باشد، داروخانه نمیدانم به دروغ آن بالایش نوشته شده داروخانه!
هیچکس نداند، من که میدانم. وقتی دخترم بیمار بود، وقتی او ماسک میخواست، آنجا نداشت... حالا امروز هزار ماسک داشته باشد، میخواهم چه کار!؟
شنیدم شبهای گذشته، ساعتها آقای پزشکیان به مناسبت دومین سال قدرت گرفتنش سخنرانی کرده.
مثل خیلیها حوصله شنیدن چند دقیقهاش را هم نداشتم. فقط منتظر بودم بعدش بشنوم آیا بالاخره گفته کی قرار است ما یک زندگی معمولی داشته باشیم، دیدم هیچ نگفته.
منتظر بودم بگویند او گفته چطور با بیش از صد درصد تورم، میشود زندگی کرد! دیدم نگفته.
منتظر بودم بگویند او گفته آیا یک فضای کوچک در کشور وجود دارد برای بیان آزادانه یک اعتراض مسالمتآمیز، دیدم هیچ نگفته!
گفته بودم شاید بگوید قرار شده دیگر هیچ کار غیرقانونی در کشور انجام نشود.
شاید گفته دیگر مجبور نیستیم اینترنت را با فیلترشکن برویم. شاید گفته دیگر کسی بهخاطر بیان نظراتش قرار نیست زندان برود، شاید گفته توانسته جلوی تهدیدات جنگ را بگیرد... دیدم هیچکدام را نگفته!
شاید گفته این بار که بمباران میشوید، کجا میتوانید پناه بگیرید، شاید گفته پناهگاهها تنها برای مقامات نیستند. شاید گفته بزودی صلح و ثبات و آرامش در کشور برقرار میشود، شاید گفته نمیگذارد باز همه چیز گران شود.
اما او نگفته بود.
یعنی او نمیداند ما با شنیدن صدای هر رعد و برق، هر صدای بلندی، احساس میکنیم باز حمله هواپیماها و موشکها شروع شد! او نمیداند ما در اوج گرما برقمان میرود، او نمیداند بدون امید به بهتر شدن اوضاع، که نمیشود زندگی کرد.
آقای پزشکیان!
ما داروخانهای را که ماسک و الکل نداشته باشد داروخانه نمیدانیم، بقالی هم نیست، هیچ نیست.
دولتی که نتواند جلوی گرانیهای وحشتناک را بگیرد، نتواند آرامش و امید به کشور بیاورد، نتواند مردم را راضی نگه دارد، نتواند به نفع مردم کار کند، آنکه دیگر دولت نیست...
هیچ نیست.
ما یک زندگی از شما طلبکاریم.
یک زندگی که همهاش به فکر گرانیها و مشکلات نباشیم. به فکر فیلترشکن نباشیم، همهاش تهدید نشنویم، نگران زندان و اعدام نباشیم، نگران بمباران نباشیم...
آخر وقتی الکل و ماسک ندارید
چرا داروخانه را باز میکنید!
فقط بنویسید؛
شرمندهایم، اینجا داروخانه نیست
اینجا شلغم فروشی هم نیست
دروغ نوشته بودیم داروخانه است...
دولتی که دولت نباشد
تابلویش را بردارد و بنویسد؛
همهاش یک شوخی بود
اینجا دولت نیست!
نمایشی از یک دولت بود
که هیچ کاری نمیتوانست بکند!
@ghomeishi3
آماده برای دلار یک میلیون تومانی!
✍ رحیم قمیشی
رفتهام بیمارستان دولتی برای انجام یک آزمایش ساده سونوگرافی کلیه و کبد.
پرستار میگوید دو لیوان آب بخور تا نوبتت شود.
دو دقیقه بعد با خجالت میپرسم؛ آبسردکن شما، متاسفانه لیوان یکبار مصرف ندارد.
میگوید مدتهاست دیگر لیوان نداریم. بودجه لیوان تمام شده، با دست آب بخورید.
دو لیوان میشود چند مشت آب؟
شاید هم مثل زمان اسارت باید دهانم را بچسبانم به شیر آب آبسردکن.
ولی اینجا بیمارستان یک کشور ثروتمند است!
گدا شدن سیستم آخر مگر شاخ و دم دارد!
ناکارآمدی نشانههایش چیست؟
برای پرینت نتیجه آزمایش، پول کاغذ و چاپ را جداگانه طلب میکنند. هر صفحه ده هزار تومان!
به همین خندهداری و به همین گریهداری!
هزینه سونوگرافی از صد هزار تومان، شده یک میلیون و پانصد هزار تومان، باز هم ندارند لیوان بخرند. کاغذ ندارند، باز هم میگویند ضرر میکنیم!
ما ضرر میکنیم، خدمت دهنده ضرر، لیوان فروش ضرر، خریدار ضرر.
چه کسی سود میکند؟
اصلأ این اقتصاد است؟
نباید اعتراض کنیم.
نباید حرف بزنیم.
آن وقتی که با ترس نوشتیم؛ «آقایان تصمیمگیر، اگر دلار شد صد هزار تومان چه میخواهید بکنید؟» شد، و هیچ مقامی عین خیالش نبود.
یک سال پیش دلار ۱۵۰ هزار تومانی را گفتیم یعنی اگر شد ۲۰۰ هزار تومان، خجالت میکشند؟ و اعتراف میکنند مملکتداری بلد نیستند. شد ۲۰۰ هزار تومان و تازه ادعاهای واهی گوشمان را کر کرد؛
- اگر ما نبودیم، الان بیشتر از اینها شده بود!
امروز بانک مرکزی اعلام کرده برای شکستن قیمت دلار در بازار آزاد، شروع کرده به ارز فروشی؛
هر دلار فعلا ۲۵۹ هزار تومان!
نه کسی پاسخگوست، نه کسی دردش آمده، نه کسی ناراحت است.
ما در حال جنگیم!
و اگر ما نباشیم، نمیدانید چه خواهد شد!
شما بدبختتر میشوید.
پس همین بدبختی را محکم بچسبید!
خدا را روزی هزار مرتبه شکر کنید.
و برای سلامتی ما، پرچم تکان دهید!
آقایان!
لطفاً یک بار این «اگر» را اجرا کنید، ببینیم واقعاً بدبختتر میشویم!؟
هر چه میخواهیم خودمان را گول بزنیم که دلار گران شده، نان و میوه و اجناس تولید داخل که هست...
خودمان هم به خودمان میخندیم.
مگر میشود دلار این همه رشد کند، اجناس ثابت بمانند.
فرداست که دولت میگوید ده هزار تومانی که برای یک لیتر بنزین میدهید دو سنت از قیمت جهانی آن هم نیست. مفت است و هدیه ما به شما!
آخر اگر دلار همان هفت تومان اول انقلاب بود، ما الان برای یک لیتر بنزین که داشتیم ۱۳۰۰ دلار میدادیم. بی لیاقتی شما دلار را کرده ۲۶۰ هزار تومان، منت بر سر ما میگذارید که اقلام موجود در بازار نسبت به قیمتهای جهانی و با دلار ۲۶۰ هزار تومانی، خیلی هم خوبست!
مگر شما به دلار حقوق میدهید!
چرا خجالت نمی کشید، حقوق متوسط مردم شده کمتر از صد دلار.
آقایان!
دلار چقدر بشود شما استعفا میدهید؟
و اعتراف میکنید ناتوان از اداره کشورید.
۵۰۰ هزار تومان، یک میلیون تومان، صد میلیون تومان؟!
خریداران، مستأصل شدهاند. فروشندگان شرمنده. مردم متحیر که آخرش چه خواهد شد!
هیچ چیز جای خودش نیست.
تصمیمگیرانی که فکر میکنید تاریخ نظیر شما را نداشته!
بیمارستانهای دولتی نمیچرخند.
پزشکها و پرستارها به اجبار کار میکنند! مردم امکان سیر کردن شکمهایشان را ندارند. خرید لوازمالتحریر شده مشکل بزرگ خانوادهها، پرداخت صورتحساب آب و برق، هزینه سوخت، اجارهی خانه، هزینهی حمل و نقل، اصلاً زندگی، شده شکنجه.
طلاقها همینجوری زیاد شدهاند؟
ترک تحصیلها...
متوجه نمیشوید، یا برایتان مهم نیست؟
چه اصراری دارید نام خود را در تاریخ جاودانه کنید.
سیستمی که نه بلد بود اداره کند، نه کنار میرفت، نه اجازه اعتراض میداد، نه اجازه بیان مشکلات، و برای دنیا هم شاخ و شانه میکشید که صد سال هم محاصره و تهدید جنگ بماند، ما باز همین راه را ادامه میدهیم.
مردم اگر بمیرند، اگر بخاطر نداشن پول تنفروشی کنند، اگر تحقیر شوند، اگر خودکشی کنند، اگر بیاخلاق و بیدین شوند، اگر دچار انواع بیماریها شوند، اصلا برایتان اهمیتی هم دارد؟
یا مهم اهداف شماست که باید برآورده شود!
و شاید با دلار یک میلیون تومانی
زودتر به اهدافتان برسید!
@ghomeishi3
فردای آزادی
✍ رحیم قمیشی
ساعت شش عصر، ساعت آمار بود و همه باید «خمسات خمسات»، یعنی پنج پنج، به خط میشدیم. افسر عراقی میآمد تا شخصاً آمار اسرا را بگیرد.
گاه افسر ساعت ششونیم میآمد، گاه هفت و گاهی هم بعد از هفت. تمام این مدت باید به شکل چمباتمه و سرپایین مینشستیم. بیحرکت!
صحبت کردن اکیداً ممنوع بود.
هوا گاه خیلی سرد میشد. دستهایمان را تند تند به هم میمالیدیم شاید کمی گرم شویم. نمیشدیم!
میلرزیدیم و به هم دلداری میدادیم:
«آخرِ سرماست. آخرین روزهای لرزیدن است!»
گاه هوا بسیار گرم بود. عرق میریختیم و منتظر یک نسیم خنک بودیم که نمیآمد. لباسهایمان خیس میشدند از عرق، پاهایمان بیحس میشدند. آفتاب پسِِ کلههای بیمویمان را میسوزاند، صورتمان میسوخت.
- چرا افسر نمیآید؟
فرصتی بود تا خیالمان پرواز کند و برود ایران؛ همانجا که دلمان، آنجا بود.
الان هواپیما در فرودگاه نشسته!
مردم همه با خوشحالی، با شاخههای گل در دست آمدهاند. فرودگاه آنقدر غلغله است که جای خانوادهمان هم نشده بیایند داخل.
بلندگو مرتب اعلام میکند: «فاصله بگیرید...»
مردم اصلاً نمیشنوند.
همه آمدهاند برقصند. آمدهاند جشن بگیرند.
من باز جوان شدهام.
موهایم بلند است، لباس شیکی پوشیدهام.
چند هواپیمای جت در آسمان پرواز میکنند و مردم به آنها خیره میشوند.
با دود سفیدشان مینویسند:
«ایران همیشه پیروز»
از فرط خوشحالی میخندم و از گوشه چشمهایم اشکی میریزد.
نگهبان با چوبش میزند تا مرا از خیال بیرون بیاورد.
میخواهد بداند چرا خندیدهام؟!
با عصبانیت نگاهش میکنم:
ـ به تو مربوط نیست! خیال من، دیگر مال خودم است. من با رؤیاهایم زندهام!
تو هرگز رؤیاهایم را از من نمیتوانی بگیری!
چند دقیقه بعد دوباره رفتهام ایران.
در انبوه جمعیتی دور، خانوادهام را پیدا میکنم.
روی سقف یک ماشین قرمز قشنگ ایستاده و برایم دست تکان میدهند.
همهشان هستند.
از همان فاصلهی دور، مادر و خواهرم را تشخیص میدهم. چقدر دلتنگم بودهاند.
چقدر من دلتنگشان بودم.
دوباره اشکهایم جاری میشوند.
میخواهم فریاد بزنم: «من که آمدهام، چرا دیگر اشک میریزید؟»
نمیتوانم!
باد قشنگی میوزد، درختها با هم شروع کردهاند به رقصیدن. برگهای درختها که به هم میخورد، انگار دارند کف میزنند.
چقدر زیبا...
روی دیوارها پر است از نوشتههای قشنگ:
«خوش آمدید بچهها»
«ایران، همیشه سربلند»
صدای بلند «برپا، خبردار» مرا از خیال بیرون میآورد.
افسر سیاهچرده عراقی آمده.
تندتند میشمرد و دستور میدهد برویم به سلولهای تنگ و تاریکمان.
نگاهش میکنم.
او بیشتر به زندانیها شبیه است تا ما!
دستم را به گونهام میکشم.
خیس شده.
یعنی واقعاً رفتهام ایران و برگشتهام.
چقدر آزادی شیرین بود.
آزادی بعد از اسارت، چه مزهای میدهد!
و چقدر عجیب بود
خیال من
همان بود که بعدها دقیقاً دیدم.
همهاش را!
من جزء به جزء روز آزادیام را
در رؤیاهایم دیده بودم!
افسر عراقی نمیدانست
تا وقتی خواب ایران را میبینیم.
تا وقتی جمعیتی پر از هلهله و شادمانی را در خیابانهای شهر میتوانیم تصور کنیم.
تا وقتی امید رسیدن به آیندهای خوب و آزادی هست.
پیروزی حتماً در پیش است.
برای فردای آزادی، ما خیلی کارها داریم.
گلفروشیها, نکند گل کم بیاورند!
قنادیها, شیرینیهایشان تمام شود.
باید فکری کنیم!
مردم میخواهند تا صبح شادی کنند
فردا مدارس و ادارات را باید تعطیل کنیم
یک روز و شب شادمانی را خراب نکنیم
از فردایش برای ایرانمان
خیلی کارها داریم
باید آن را دوباره بسازیم
با همین تنهای رنجورمان
ما خسته و نامید نمیشویم
ما آن را میسازیم
مثل رؤیاهایمان
ما تا رؤیای آزادی را داریم
حتما آزادی را به آغوش میکشیم
بچهها
برای فردای آزادی
باید آماده باشیم!
@ghomeishi3
زندگی در مریخ
✍ رحیم قمیشی
میشود برخی چیزها را تصور کرد، ولو ندانیم اصلاً عملی میشود یا نه!
زندگی با همین تصورات، قشنگتر میشود.
فکر کنیم قرار شده برویم در سیاره زیبای دیگری، مثلاً مریخ، زندگی کنیم.
آنجا نه دودهای هست، نه ترافیکی، نه سلاحهای کشندهای، نه قدرتهایی که خودشان را صاحب حق ابدی بدانند. تازه، قبلاً همهجا گلکاری و درختکاری هم شده.
باید فکر کنیم چه قوانینی از روز اول آنجا باید گذاشت.
آیا باز همین سیستم کره زمین را اجرا خواهیم کرد؟
خیلی بعید میدانم.
راستی، اگر بخواهیم کسی را از آنجا تبعید کنیم، کجا میفرستیمش؟
احتمال زیاد، کره زمین!
میخواهم اتفاق خاصی را که در کره مریخ میافتد، تصور کنم.
ناگهان مجوز دادهاند که شبها، بهمدت نامحدود، حق داریم جمع شویم و خواستههایمان را شعار بدهیم.
آن وقت چه کار میکنیم؟
حتماً دقت میکنیم وسایل صوتی که استفاده میکنیم، به هیچ عنوان باعث مزاحمت سایر مردم نشود.
حتماً نمیگذاریم در رفتوآمد مردم عادی هیچگونه اختلالی ایجاد شود.
اجازه نمیدهیم بودجه دولتی صرف ما شود. آن وقت که دیگر، تجمع ما معنایش عوض میشود.
بعد از چند روز حتماً از خودمان میپرسیم:
خوب، تا کِی؟
تا اینجا چه نتیجهای گرفتیم؟
بعدش چه؟
چه چیزی را با تکرار تجمعمان قرار است ثابت کنیم؟
وسایلی را که به خیابان میآوریم، طوری قرار نمیدهیم که در طول ۲۴ ساعت برای مردم مزاحمت ایجاد کند.
پیادهروها را مسدود نمیکنیم.
به چشمهای عابرین زل نمیزنیم که چرا شما نیستید.
در نوشتههای روی تابلوهایمان به هیچکس اهانت نمیکنیم؛ به هیچ طیفی از مردم.
زندگی سایر مردم به ما چه ربطی دارد؟
نمیگذاریم عدهای مسلح اطراف ما جوری قرار بگیرند که گویی ما بلندگوی آنها هستیم!
و از همه اینها مهمتر؛
میپرسیم آیا مخالفان ما هم حق این تجمع را دارند؟
اگر ندارند، پس ما هر شب داریم آنها را شکنجه میکنیم.
ما که نمیخواهیم دیگران را اذیت یا تحقیر کنیم...
حالا نه که فکر کنید ما در مریخ، آدمهای خیلی متمدن و بسیار بافرهنگی هستیم که چنین میکنیم، اصلاً!
ما آدمهای خیلی معمولی هستیم. همین!
و چون آدمهای معمولی هستیم، فکر میکنیم:
مبادا مزاحم دیگران باشیم.
مبادا حق کسانی را تضییع کرده باشیم.
مبادا از بودجه مردم استفاده کرده باشیم و یکی از آنها ناراضی باشد.
مبادا بازیچه عدهای شده باشیم که نیتشان را نمیدانیم.
ما اگر آدمهای معمولی باشیم، خیلی پرسشها برایمان مطرح میشود.
اگر دیدید هیچ نمیپرسیم
بدانید ما آدمهای معمولی نیستیم...
شاید خودمان را خیلی آدمتر از دیگران حساب کردهایم!
از قوانین مهم ما در کره مریخ؛
هیچ تجمعی ممنوع نیست؛ حتی آنها که با ما موافق نیستند.
جنگ بهکل ممنوع است.
شادی حق همه مردم است.
هیچکس نباید آنقدر فقیر باشد که به درمانش نرسد
یا نتواند وسایل تحصیلش را فراهم کند.
همه مردم باید از حقوق اولیه یک زندگی خوب برخوردار باشند.
اگر کسی کار نداشت، حقوق بیکاری باید بگیرد.
و از همه مهمتر:
هر حاکمی را که اکثریت مردم نخواهند،
یا ثابت شد دروغی گفته
باید بدون هیچ سؤالی، برود
برود همان کره زمین!
آن وقت حتماً
خیلیها دوست دارند
بیایند آن مریخ زیبا
تا با هم زندگی کنیم؛
یکی زندگی
شیرین و دلنشین
@ghomeishi3
(به یاد آن هشت سال - باز نشر)
وقتی با هم بودیم!
✍ رحیم قمیشی
من زاده روستای ویس هستم، ده پانزده کیلومتری اهواز.
دوران فقر و سختیِ خانواده را، هنوز به یاد دارم. یادم نمیرود وقتی به اهواز آمدیم، چند خانواده پرجمعیت در یک خانه کوچک زندگی میکردیم. اولین خانهای را که پدرم با زحمت و قرض خرید، هنوز یک سال نشده بود که سیل آمد و خرابش کرد. همه فامیل دست به دست هم دادیم و دوباره خانه را ساختیم.
بعدها با سختی و وام، پدرم خانهای خوب و زیبا در خیابان ۱۱ پادادشهر اهواز خرید.
برگهای نخل بزرگ باغچه حیاط ما از خیابان دیده میشد. صدای پرندههایی که لابهلای برگهای درخت کُنار خانه لانه داشتند، هنوز در گوشم هست.
هنوز با محله جدید، خوب آشنا نشده بودم که جنگ شد.
جنگ، با همه بدیهایش، باعث نشد از هم جدا شویم؛
دستهایمان را در دست هم گذاشت و محکمترمان کرد.
برای عملیات شوش، وقتی به گردان بچههای اهواز رفتم، بیشترشان از روستاها یا مناطق محروم شهر بودند؛ بچههایی که سختی را با همه وجودشان لمس کرده بودند.
و چقدر با هم بودند...
و چه خوش میگذشت!
من با اصرار رفتم در دستهی بچههای ویس. اسم دستهمان «علیاصغر» بود.
شبها شوخیهای بچهها شروع میشد. رحیم وطنویس شوخی و خنده از لبهایش نمیافتاد. باید همه را رودهبر میکرد تا بتوانیم به زحمت بخوابیم.
ناجی فدیعمی فرمانده دستهمان بود؛ فرماندهای صبور و آرام.
علی تهرانی، آفرین آباده و همه بچهها، انگار از یک پدر و مادر بودیم. آنقدر محبت و شوخی بین ما بود که یادمان میرفت برای جنگ آمدهایم.
آنقدر هدایای مردمی میآمد که نمیدانستیم با آنها چه کنیم. نه اینکه وضع مردم خوب باشد؛ هرچه خوب داشتند، برای جبهه رفتهها میگذاشتند.
آجیلهای پرمغز، کمپوتهای سیب و گلابی و آلبالو و گیلاس، پتو، لباس، بخاری و انواع میوهها...
میدانستیم خودشان آن میوهها را نمیخورند؛ میفرستند جبهه.
دل مردم با ما بود.
از این همه محبت خجالت میکشیدیم.
مأموریت نیروهای داوطلب همیشه سهماهه بود، اما وقتی فرمانده، اسماعیل فرجوانی، میگفت جبهه به نیرو نیاز دارد، خانه نمیرفتیم.
چقدر احساس غرور میکردیم!
حس میکردیم چقدر بزرگیم!
و ما باز با هم میماندیم...
چقدر صادقانه میرفتیم جبهه.
چقدر با نداریها راحت کنار میآمدیم.
چقدر بیغذایی و بیآبی را دوست داشتیم.
چقدر چای خوردن در قوطی کمپوت برایمان خوشمزه بود. نفت کردن فانوسها، شستن لباس با آب سرد و آن صابونهای مراغهای
وقتی با هم بودیم...
چقدر شلغم خوردن در جبهه به ما حس خوبی میداد. آن سیب زمینیها و تخممرغهای آبپز، لوبیاهای نپخته، ساچمه (عدس) پلو، روزهای بدون ناهار و شام.
ما اصلا ناراحت نبودیم
وقتی با هم بودیم...
چقدر زخمی شدن، بدون وجود دکتر، قابل تحمل بود.
وقتی با هم بودیم...
چقدر ایستادگی زیر بمباران هواپیماهای دشمن شیرین بود.
وقتی با هم بودیم...
چقدر شهید دادن در راهی که برایمان ارزش داشت، ساده بود.
وقتی با هم بودیم...
چقدر تشنگی و گرسنگی به چشممان نمیآمد.
وقتی با هم بودیم...
چقدر دلمان گرم بود.
وقتی با هم بودیم...
نمیدانم از کی و چطور شد که «بیهم» شدیم!
نمیدانم چه کسی تقسیممان کرد
و شدیم:
چپ و راست
بالاشهری و پایینشهری
با بصیرت و بیبصیرت
در خط و منحرف
خودی و ناخودی
با دین و بیدین
وفادار و منحط
خوب و بد!
لعنت به این تقسیمبندیها؛
که دلهای ما را خشکاند
قلبهای ما را یخ کرد
دستهایمان را از هم جدا کرد
و ما را از هم دور کرد
یعنی ظلمی بالاتر از این هم هست؟
ما که «با هم» بودیم،
چه خوشبخت بودیم.
حالا چه؟!
@ghomeishi3
مصطفی
خوش آمدی
برخی حسها را نمیتوان توصیف کرد.
آزادی، ولو موقت، کسی که یازده سال از بهترین سالهای عمرش را، پشت میلههای زندان گذرانده؛ «مصطفی تاجزاده عزیز»
و من چقدر خوشحالم.
امروز پس از ماهها توانستم از اعماق دل بخندم!
و توانستم تجسم کنم امیدهایم واهی نبوده.
و اخبار خوش هم میرسند.
وحدت ایران نیاز به بزرگانی چون تاجزاده دارد.
ایستادگی ایران، امید به آینده بهتر، عبور از بحرانها، تغییرات ضروری و مسالمتآمیز، جلوگیری از خشونت در کشور، رسیدن به ایرانی که همه آرزویش را داریم.
خدا کند عقلا درایت به خرج دهند و نگذارند تاجزاده باز به زندان برگردد.
بازگشت او به زندان، تنها اهداف دشمنان این سرزمین و مردم مظلوم آن را برآورده میکند.
ایران تشنه دریافت اخبار خوش است.
خدا کند همه زندانیانی که جرمی جز اندیشه متفاوت ندارند، بزودی آزاد شوند.
خدا کند عقلانیت به کشورمان بازگردد.
خدا کند ایرانمان آباد شود و آبادتر
آزاد شود و آزادتر
مصطفی
خوش آمدی عزیزم
چشم همسر رنجکشیده
و دختران چشمانتظارت
روشن
رحیم قمیشی
@ghomeishi3
دخترم، مهسا جان
ما را ببخش
✍ رحیم قمیشی
گفته بودی غریبی
ما نشنیدیم!
گفتی جایی را در این شهر بلد نیستی
ما خود را به نشنیدن زدیم!
گفتی نمیدانستهای این لباس ممنوع است
گفتی مانتوی مادرت بوده، قرض گرفتهای
گفتی فکر کردی اینطوری زیباتری
زیباتر شده بودی عزیزم، اما
قلب سنگی ما ندید...
پیادهات که کردند
گفتی سرت گیج میرود
گفتند این بهانه است
گفتی حالت خوب نیست
بیرحمانه گفتند همه همین را میگویند
گفتی داری میمیری
گفتند دروغ است
حتی همان وقتی که نتوانستی نفس بکشی
و دخترها جیغ کشیدند «او دارد میمیرد»
گفتند دروغ نگویید
«او نمیمیرد»
تنها جایی که آنها راست گفتند!
و تو هرگز نمردی عزیزم
حتی همان وقتی که نفس نکشیدی!
حتی وقتی پدر و مادرت آمدند
غریبانه تو را بردند سقز
من خودم دیدم تو زنده بودی
دروغ میگفتند مهسا مُرده
عزیزم!
این ما بودیم که مُردیم
ما که نپرسیدیم؛
آخر هیچکس مقصر نبود!
ما که نخواستیم هیچ کسی پاسخگو شود
ما مُردیم عزیزم
برای همیشه
همان وقتی که پذیرفتیم
جان را میشود گرفت
بی آنکه جزایی داد
بی آنکه جوابی داد
بی آنکه حتی گفته شود
«ببخشید!
نمیخواستیم چنین شود...»
ما را ببخش عزیزم
ما آنقدر گریستیم
که چشمهایمان ندیدند
چطور تو هنوز میخندی
هیچکس نفهمید
تو چقدر زندهای
همه خیال کردیم
دختری زیبا در شهری غریب
اگر نفسش بند بیاید
حتماً میمیرد...
مهسا جان نگاه کن!
چهار سال است تو نمردهای
و چهار سال است ما عزاداریم
با دلهایی مُرده
از بس فکر کردیم تو نیستی
آخر این چه مرگی است
که از زندهها زندهتری!؟
این چه مرگی است
که هنوز میدرخشی!
چه مرگی است
که از ما بیشتر هستی
نگاه کنید
مهسا زنده است
آنکه در آیچی گذاشتند
مهسا نبود
زندگی تمام شدهی ما بود
که رفت آن آرامستان
و مهسا
که بر مرگ ما گریست
@ghomeishi3
قیمتها کجا میایستند!
✍ رحیم قمیشی
رفتهام رستوران.
از منویی که به دیوار زدهاند عکس میگیرم و برای خانواده میفرستم تا سفارش بدهند.
سفارش را که میگیرم، میروم صندوق.
میگویند قیمتها عوض شده!
میپرسم:
«چرا قیمتهای منو را عوض نکردهاید؟ آدمها غافلگیر نشود.»
میگوید:
«این منو برای دیروز است. امروز سی درصد به قیمتها اضافه شده. نرسیدهایم عوضش کنیم! هر روز که نمیشود تابلو را تغییر داد.»
سی درصد، در یک روز!
از کجا بیاوریم؟
رفتم روغن ماشین را عوض کنم.
چهار لیتر روغن معمولی، با دو فیلتر ساده، میشود هفتونیم میلیون تومان.
چقدر دارایی بفروشیم؟
چقدر بگوییم این دیگر آخرش است و از این بیشتر نمیشود؟
چقدر به حقوق کارگر و معلم، و کارمند و بازنشسته اضافه شده که باید این افزایش قیمتها را تحمل کنند؟
لطفاً چند میوه نام ببرید که کیلویی کمتر از دویست هزار تومان باشند.
قیمتها چند برابر باید بشوند تا بگوییم گرانی از حد گذشته؟
چقدر فقیرتر شویم؟
چقدر بگوییم «بهزودی درست میشود»؟
و اصلاً... آیا کسی به فکر هست؟
میگویند شرایط جنگی است.
وضعیت حساس است.
دشمن سوءاستفاده میکند.
محاصره و تحریم هستیم.
باشد!
قناعت میکنیم.
کمتر میخوریم.
لباس نمیخریم.
میهمانی نمیگیریم.
مسافرت نمیرویم.
اما در همین حال، عدهای را میبینیم که پول پارو میکنند و ثروت روی ثروت میگذارند.
و ما باز هم چیزی نباید بگوییم.
میبینیم عده زیادی حتی توان یک زندگی معمولی را ندارند.
باز هم چیزی نمیگوییم.
تا کجا؟
در جنگ هشتساله هم مشکلات اقتصادی داشتیم.
کمبود و سختی بود.
اما کمبود، برای همه بود.
نان بود، دارو بود، غذا بود.
لوازم ضروری و مایحتاج زندگی بود.
همه کمبود داشتیم و همه کمبود را تحمل میکردیم.
اما امروز مسئله فقط کمبود نیست.
مسئله، فاصله است.
فاصلهای فاحش میان کسانی که دارند و کسانی که ندارند.
عدهای اندک که میخورند و انباشته میکنند و به مردم میخندند؛
و عدهای بسیار زیاد که دیگر حتی توان زندگی زیر خط فقر را هم ندارند.
مستأجرها اجاره را چه کنند؟
بیماران داروهای گران را چه کنند؟
مادران لوازمالتحریر بچهها را چه کنند؟
کرایه ماشین را
نان را چه کنند؟
برنج و روغن و حبوبات و لبنیات را چه کنند؟
گوشت که از زندگی بسیاری حذف شده
قبض آب و برق و گاز را چه کنند؟
و سؤال مهمتر:
آنها که در مراکز تصمیمگیری نشستهاند، واقعاً میدانند مردم با چه درآمدی زندگی میکنند؟
حقوق ماهیانه خودشان چقدر است؟
همان متوسط حقوق جامعه!؟
یا ما داریم به جامعهای تبدیل میشویم که عدهای اندک بر عدهای بسیار زیاد و گرسنه و درمانده حکومت میکنند؟
حواسمان هست؟
ما داریم به سوژههای تاریخی تبدیل میشویم.
به نمونههایی برای آیندگان که بگویند:
«چطور شد که چنین شد؟»
فرعون چگونه فرعون شد؟
اتحاد جماهیر شوروی، آن ابرقدرت، چرا از درون فروپاشید؟
چرا مردم رومانی ناگهان به پا خاستند؟
چرا مردم تونس یکباره شوریدند؟
چرا چین با مرگ مائو تغییر کرد؟
و چه شد که ایران آنطور...
قرار است ما هم فقط سکوت کنیم؟
مردم بترسند و اعتراض نکنند؟
باور کنند که مدتی دیگر همهچیز درست خواهد شد؟
جنگ که تمام شود...
تحریم که برداشته شود...
وقتی نتوانید حداقل زندگی را برای مردم فراهم کنید، وقتی نتوانید هزینهها را با درآمد مردم متناسب کنید، آن روز چه خواهید کرد؟
مردم، کشورهای همسایه را میبینند.
سطح زندگی مردم جهان را میبینند.
و زندگی خودشان را هم.
حقوق ماهیانه بسیاری از مردم، به صد دلار هم نمیرسد.
با هزینههای دلاری
چطور میشود زندگی کرد؟
مردم تحملشان تمام شده.
یکبار مردانگی کنید.
و به مردم بگویید:
قیمتها کجا قرار است بایستند؟
یکبار مردانگی کنید و بگویید:
نتوانستید.
بلد نبودید.
از اولش هم، اینکاره نبودید...
@ghomeishi3
خیارشور درجه یک
✍ رحیم قمیشی
رفته بودم نیم کیلو خیارشور بخرم.
فروشنده که چهار حلب خیارشور جلویش بود پرسید؛ چه خیارشوری!؟
من نمیدانستم چه باید جواب میدادم.
همینکه مکث کردم، فروشنده به کمکم آمد؛
- درجه یک میخواهی؟
گفتم؛ بله بله، نیم کیلو درجه یک.
چشم شما روز بد نبیند، دیدم رفت سراغ آن حلب پر از کپک، که هر دانه خیارشورش یک کیلو بود.
انگار خیارهای سالادی را شور کرده باشند!
گفتم ببخشید این درجه یک است!؟
گفت بله.
و بعدی را نشانم داد؛؛
- اینها "ممتاز" هستند.
خواستم ممتاز بخرم، که دیدم باز هم یک جوری هستند، اگر چه دیگر سالادی نبودند.
حلب بعدی قشنگتر بودند، گفتم اینها؟
گفت اینها خیارشور "ویژه" هستند!
و حلب آخری که شبیه خیارشور واقعی بودند، گفت اینها "سوپر ویژه" هستند! همانهایی که پولم به بیشتر از صد گرم از آن نمیرسید.
دوباره نگاه خیارشورهای درجه یک کردم.
چرا اسمشان را گذاشتهاند درجه یک؟ آن خیارهایش را جلوی گاو و گوسفند هم میگذاشتی، که نمیخورد.
فهمیدم این فرهنگ خاص عالَم خیارشور است. بدترین مدلش درجه یک نام گرفته. اصلا درجه دو و سه ندارد، درجه یک یعنی بدترین، بیمزهترین، آشغالترین، ماندهترین.
دیدم در عالم سیاست هم همینطور است.
کدام مقام در کدام کشور عقب مانده و فقیر و پر از دزدی و تقلب و تبعیضی قبول میکند درجه دو باشد!
اینجا همه درجه یک و فوقالعاده هستند. آن مقام را، اگر در یک مغازه کوچک بکار بگیری، توان اداره همان را ندارد. اصلأ اصول کشورداری که هیچ، حتی دهداری را بلد نیست. ولی درجه یک است! لِنگه ندارد. حاضر به استعفا هم نیست.
از علم روز، سر در نمیآورَد.
نمیداند هوش مصنوعی چیست.
نمیداند هدفها چطور باید انتخاب شوند.
جهان بینالملل بر چه اصولی قرار دارد.
از محیط زیست
از روابط انسانی، هیچ نمیداند.
رضایت مردم برایش اهمیتی ندارد.
تنها با لطف خدا، شده؛ مقام درجه یک!
و در این مقامات، درجه دو وجود ندارد.
آن خیار را گوسفند، به عنوان غذا قبول نمیکرد. شور که شد، درجه یک شد!
آن آقا را، کسی به عنوان آدم نگاه نمیکرد.
مقام که گرفت، شد درجه یک!
حالا فکر میکند مانند او دیگر وجود ندارد.
میترسد برود کشورش بههم بخورد.
میترسد نباشد همه چیز از دست برود.
حاضر نیست قبل از مرگ استعفا دهد...
جشن صد سالگی اش را با ردای مسئولیتش میخواهد بگیرد.
نمیداند در تاریخ، هیچ مقامی نبوده که خود را درجه یک نداند.
هیچ مقامی نبوده که گفته باشد بهتر از من هم هست!
مردم ممکن است مجبور باشند خیارشور درجه یک هم بخرند،
اما بعدش هزار بار خودشان را لعنت میکنند:
این دیگر چه بود؟
از این بهدردنخورتر هم بود؟
چه غلطی کردم!»
خیار اول را اگر گوسفند گرسنه بود، شاید میخورد؛
اما وقتی شور شد، دیگر همان هم نمیخورد.
فقط ما باید بخوریم!
بعد هم میگویند:
خودتان انتخاب کردهاید!.
@ghomeishi3
یک وقت دشمن سوءاستفاده نکند!
✍ رحیم قمیشی
دهمین بار بود میرفتم داروخانه، برای بیماری که عمل بسیار سختی را پشت سر گذاشته، داروی مهم و خارجیاش را شاید داشته باشد، و نداشته بود.
تازه من ساکن پایتخت هستم و اینجا آخرین جایی است که بیدارو میماند!
این بار دکتر داروخانه با خوشحالی میگوید داریم! دیشب رسید. و برای ۱۴ روز بیمارم دارو میدهد.
مهم نیست دارو خیلی گران است و بیمه هزینهاش را قبول نمیکند. اما کاش برای یکی دو ماه دارو میداد.
میپرسم بعد از ۱۴ روز چکار کنیم؟ خانم دکتر داروساز با ناراحتی میگوید حالا استفاده کنید، "در این مدت ببینیم چه میشود".
یعنی در ۱۴ روز آینده چه خواهد شد!؟
آیا مدارس اول مهر باز میشوند؟
آیا دانشگاهها حضوری میشوند؟
آیا کارخانههایی که تعطیل شدند باز خواهند شد؟
آیا اقتصاد وضعیت بهتری پیدا خواهد کرد؟
آیا دلار از اوجگیری خواهد ایستاد؟
آیا فکری برای این وضعیت نه جنگ و نه صلح خواهد شد؟
آیا دیگر نیمه شبها اخبار بمباران روستاها و مجالس عروسی مردم جنوب را نخواهیم شنید؟
آیا ما ابزار جلوگیری از تهاجم بیگانگان به کشور را خواهیم داشت؟
"تا ببینیم چه میشود"
بیمار دارو میخواهد و گر نه میمیرد.
جوان کار میخواهد و گر نه دق مرگ میشود.
اقتصاد بودجه میخواهد تا زنده بماند.
جامعه امید میخواهد تا نابود نشود.
نمیشود گفت تا ببینیم چه میشود!
میخواهید با آمریکا بجنگید، بجنگید! اما هر جنگی لوازم خود را نیاز دارد.
اعتراف به اینکه در برآوردها و تحلیلهای ما، جنگ مستقیم قرار نداشته، کار سختی نیست. حداقل سادهتر از آنست که همه چیز را در ابهام نگاه داریم. مردم را در خطر، جامعه را در فشارهای کشنده.
هیچکس نمیگوید دستها را بالا برده و تسلیم شویم، هیچکس نمیگوید ذلت بپذیریم، اما لطفاً از این دوگانهسازی دروغین؛ "یا جنگ یا ذلت" دست بردارید!
آیا ذخایر استراتژیک کشور ما برای ماهها و سالها محاصره کشور جوابگوست؟
آیا از مرزهای زمینی میتوانیم نیازهای کشور را رفع کنیم؟
آیا همه مردم آمادگی دارند برای جنگی درازمدت با سختیها، بیبرقیها، بیآبیها، بیدارویی، بیبنزینی بسازند؟
آیا به فکر طبقهای که در فشار اقتصادی کمرش میشکند هستید؟ مستأجرینی که ندارند زندگی کنند. مردمی که امکان سیر کردن شکمشان را ندارند. آنها که ماه هاست نتوانستهاند گوشت بخرند، لبنیات و میوه را در بازار قیمت گرفتهاید...
برای یک دارو بارها به داروخانهها سر زدهاید، به شما گفتهاند، یک بسته قرص میشود دوازده میلیون و بیست میلیون، و شما نداشته باشید...
قرار است چهارده روز دیگر باز بروم داروخانه. دکتر داروساز گفته شاید طوری شود. نمیدانم چطور...
یعنی در این چهارده روز یک مقام شجاع پیدا میشود صادقانه بگوید؛
ما برای جنگ طولانی مدت با آمریکا آماده نیستیم. با اینکه زورگوییاش را قبول نداریم.
ما نمیخواهیم با هستهای شدن، مردم فقیر و گرسنه شوند.
ما نمیخواهیم به مردم چیزی را تحمیل کنیم.
یعنی یکی پیدا میشود بگوید با جنگ، با بستن آبراهها، با تهدید گران شدن انرژی در جهان، با یک تنه به مصاف ابرقدرتها رفتن، دنیا را نمیتوانیم تغییر دهیم! اصلا قرار نیست ایران دنیا را بسازد.
ما نمیتوانیم با منابع محدودمان مدافع حقوق تمام مردم جهان باشیم.
یعنی کسی پیدا میشود بگوید ترک مخاصمه معنایش پذیرش ظلم نیست.
صلح معنایش همراهی با ظلم نیست.
یعنی کسی پیدا میشود بگوید کودکان چرا باید صدمات ناشی از تصمیمات ما را تحمل کنند؟ بیماران چرا؟
یعنی تا چهارده روز دیگر، دکترها شرمنده ما نمیشوند، ما شرمنده بیماران، بیماران شرمنده ما... که؛
وضعیت حساس است
باید تحمل کرد
گرانی را، نداری را
مرگ بیصدا و خاموش را...
یک وقت دشمن سوءاستفاده نکند!!
@ghomeishi3
با عشق
✍ رحیم قمیشی
این حکایت واقعی را از اتفاقی در بیمارستان نیکان تهران، قبلها برایم افتاده بود، نوشتهام. اما هر بار آن را به یاد میآورم،، همچنان برایم تازه است. خیلی تازه!
امروز که آن را خواندم، احساس کردم اصلاً داستان آن داستانِ "ایران جان" ماست، که روی تخت بیمارستان خوابیده، دکترها گفتهاند شاید دیگر خوب نشود، ولی ما میدانیم خوب میشود، با نیروی عشق ما.
دکترهایی که نمیدانند نیروی عشق چیست!
پیرمرد، سبیلِ سفید و پرپشتی داشت. ابروهای نیمهسفیدش خیلی قشنگ بودند.
موهایش را، معلوم بود از صبح شانه نزده. سعی میکرد خودش را خونسرد نشان دهد، اما نمیتوانست!
از چشمهایش نگرانی میبارید. به هر پرستاری که ممکن بود رو زده بود تا خبری از داخل بخش برایش بیاورند.
پرستار سفیدپوش و خوشاخلاق گفت:
«پدرجان، خانم شما نوبتش آخر است. لطفاً بنشینید، باید حوصله کنید!»
مرد، مستأصل و با خجالت، آمد و صندلیِ کناریام نشست.
اتاق انتظار همراهان بیماران بود. من هم منتظر خبری از همسرم بودم.
بهخاطر دلهرهاش، خواستم سر صحبت را با او باز کنم؛ شاید استرس او را کم کنم.
پرسیدم:
«همسرتان عمل دارد؟»
با سر تأیید کرد.
گفتم:
«من هم همسرم داخل است. نگران نباشید! اینجا بیمارستان خوبی است.»
گفت:
«آخر همسر من در کماست! میترسم اتفاقی برایش بیفتد.»
با تعجب تکرار کردم:
«کما؟»
گفت:
«بله، از سال ۱۵ سال پیش با یک سکته رفته به کما» یک زندگی نباتی!
باورم نمیشد. فکر کردم شاید اشتباه شنیدهام.
چشمهای مرد هنوز به در بود، شاید پرستارِ دیگری بیرون بیاید و حال همسرش را بگوید، و من هنوز در بهت بودم.
پرسیدم:
«یعنی تا حالا شده کسی بعد از این همه سال از کما یا مرگ مغزی، بیرون بیاید؟»
نگاهم کرد و گفت:
«نه، نشده!»
از سؤال بیجای خودم پشیمان شدم.
پرسیدم:
«دکترها چه میگویند؟»
گفت:
«خیلیهایشان میگویند نگهداریاش فایدهای ندارد.»
دیدم چشمهایش حسابی مرطوب شدند.
خواستم دیگر سؤالی نپرسم تا باز ناراحتش نکنم. ولی خودش ادامه داد.
گفت که "خیلی دوستش دارد!"
یک روز در میان فیزیوتراپ میبرد خانه تا نگذارد بدنش خشک شود. یک وقت زخم بستر نگیرد. میگفت سه روز در هفته حمامش میکند.
از طریق لولهای به معده همسرش مواد غذایی میفرستد. امروز هم آورده بود تا جای لوله را عوض کنند، مبادا عفونت کند.
پرسیدم:
«یعنی پرستار برایش گرفتهای؟»
گفت:
«خودم پرستارش هستم...»
دوباره بلند شد و از پرستارها سؤال کرد. گفتند مشکلی نیست، حالش خوب است و هنوز عمل نشده.
نمیتوانست بنشیند!
سالها بود همسرش خوابیده بود، اما پیرمرد نمیخواست باور کند.
میگفت میداند همسرش به زندگی برمیگردد.
وقتی ترانههایی را که او دوست داشته برایش میگذارد، صورتش قشنگتر میشود. وقتی بوی غذایی که او دوست داشته، در خانه میپیچد، فرم صورتش تغییر میکند.
او میفهمد همسرش خوشحالتر است.
میگفت:
«دکترها چه میدانند، تکنولوژی با چه سرعتی جلو میرود.»
گفتم:
«این همه صبوری و امیدواری را چطور بهدست آوردهای؟»
کمی مکث کرد.
میدانست چه میخواهد بگوید، اما نمیدانست من میتوانم درکش کنم یا نه.
با تأمل و مکث زیاد گفت:
«با عشق»
چشمهای مرا هم پر از اشک کرد.
خودش و همسرش قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بودهاند، همانجا ازدواج کرده و به ایران برمیگردند.
قرار گذاشته بودند تا آخر عمر، یک لحظه همدیگر را تنها نگذارند.
هر دو برگشته بودند آبادان، و چند سال بعد هم، هر دو شده بودند جنگزده!
هر دو مهندسهای بزرگترین پالایشگاه جهان بودند، در زیباترین شهر ایران.
میگفت جنگ همه چیزشان را سوزاند؛ همه نقشههایشان را، آن زندگی آرام و زیبایشان را.
ولی باز با هم، زندگی را ساخته بودند؛ با چه زحمتها و مصیبتها. با همان نیروی عشقشان.
اما نمیدانست چرا همسرش، بعد از آنهمه مقاومت، آنهمه بردباری، آخرش کم آورده بود.
عشق چه کارها که نمیکند.
امید تا کجاها که نمیبرد، آدمی را.
مرد آنقدر بیتاب شده بود که دیگر توضیحات پرستارها نمیتوانست قانعش کند.
همسرش اگر درد داشت، که نمیتوانست چیزی بگوید. آنها که نمیتوانستند بفهمند.
پرستار مجبور شد برایش کاور مخصوص ورود به بخش بیاورد، تا برود داخل.
تا دوباره مرد جان بگیرد.
تا همسرش جان بگیرد
تا او باز حسش کند.
تا هیچکدام تنها نباشند.
آنها بدون هم، هیچ بودند!
آن دو بدون عشق
وجود نداشتند...
@ghomeishi3
ما بیشرفها!
✍ رحیم قمیشی
ناصر دانشفر، دوست بسیار عزیز و جانبازم خبر داده بزودی برای چند سالی میرود زندان. به جرم نقد کردن.
مهدی محمودیان، رفیق خوبم نیز، خبر داده بهزودی باید برود زندان.
برادر رزمندهام، اکبر دانشسرارودی خبر داده بالاخره قبول کردهاند با پابند الکترونیکی بیاید خانه، شاید خانوادهاش کمتر صدمه ببینند. او باید تحتالحفظ باشد. خطرناک است!
استاد عزیزم دکتر علیرضا بهشتی شیرازی هم، حکم محکومیتش را گرفته، شاید همین روزها ساک کوچکش را بردارد، برود زندان.
دوست عزیزم جواد دردکشان همینطور.
و چقدر بینام و نشانها که بیصدا میروند زندان و هیچکس خبردار نمیشود.
از خانواده آقای تاجزاده خجالت میکشم سراغی بگیرم، یا حالشان را بپرسم. از بس حبس مصطفی و بسیاری همبندهای بیگناهش طولانی شد. و هیچکدام به فکرش نبودیم.
همه یادمان رفت حصر پیرمرد و پیرزنی بیمار شد ۱۶ سال و ۱۷ سال.
ما بیشرفها ماندهایم...
وقتی گفتند ماشینی به رگبار بسته شده و کودکی زیبا جانش را از دست داده، ما خیلی کار داشتیم.
وقتی خبر دادند کولبری هدف قرار گرفته، ما فرصت فکر کردن نداشتیم.
خبر دادند جوانهایی بدون آنکه اتهام قتلی در پروندهشان باشد، حکم اعدام گرفتهاند، ما اصلاً وقت نداشتیم. ما لال شده بودیم!
وقتی شنیدیم چند هزار نفر در یکی دو شب جان باختند، فکر کردیم این تنها یک خبر است! هزار یک عدد است، آدمها آسان میمیرند.
وقتی گفتند مادر یکی از کشته شدهها، به زندگیاش خاتمه داد، ککمان هم نگزید.
ما حتی نپرسیدیم کمیته حقیقتیابی اصلاً تشکیل شد. خانوادههایشان الان چه میکشند.
خانواده قربانیان هواپیمای اکراینی زندهاند!
خانوادههای جوان از دست داده.
ما بیشرف شده بودیم!
دوستم، پسرش سالها کار کرده بود، به هزار دردسر و شب نخوابی، و دو سه شیفت کار کردن، سه میلیارد تومان جمع کرده بود. پدر به او گفته بود من هم تمام پس اندازم را در اختیارت میگذارم، یک سر پناه کوچک برای خودت تهیه کنی، شاید انگیزهای برای تشکیل زندگی پیدا کند. میگفت چند هفته است به هر بنگاهی سپرده شش میلیارد توانسته فراهم کند، دریغ از یک پیشنهاد!
میگوید گفتهاند خودتان را خسته نکنید، با این مبالغ اندک خانه پیدا نخواهید کرد!
مردم از کجا بیاورند ، همه دزد شوند، مثل شما؟
ما نشستیم تماشا کردیم، جوانها ذره ذره آب شدند. ما تماشا کردیم استعدادها، همه ساک بستند و رفتند، که ایران نمیشود زندگی کرد.
اشکهای ما دیگر خشکیده بود.
ما فقط نگاه کردیم همه چیز گران شد و گرانتر، آنقدری که سیر کردن شکم ها هم شد یک آرزو، ما نگاه کردیم چطور شخصیت پدرها و مادرها له میشود، همان وقتی که در تأمین نیازهای اولیه زندگی فرزندانشان در میمانند...
ما بیشرف بودیم. ما ساکت ماندیم.
ما به فکر آن بودیم، دردسری برایمان درست نشود.
ما به فکر آن بودیم، هنوز زندهایم!
وقتی دیدیم سرزمینمان آرام آرام میسوزد.
وقتی دیدیم ظلم توجیه میشود با بهانه حفظ حکومت.
این شرف ما بود که میسوخت و محو میشد.
ما گمشده بودیم
در توهم زندگی
فکر کردیم نفسکشیدن معنایش زندگی است!
فکر کردیم زنده ماندن بدون شرف، افتخار است.
ما بیشرفها ماندیم!
ما که سکوت مرگ، بر زندگیمان سایه انداخته
ما که مُردهایم، فقط نمیدانیم!
و فکر کردیم خوش شانسیم زنده ماندهایم!
ما آن وقتی که شرفمان را کنار گذاشتیم
دیگر زندگی نکردیم.
همان وقتی که ترسیدیم از حق هم دفاع کنیم
دروغ شنیدیم و ساکت ماندیم
ترسیدیم صدمهای ببینیم
ترسیدیم چشمهایمان را باز کنیم
مبادا کتک بخوریم
ما شرفمان را جا گذاشتیم
همان وقتی که تصمیم گرفتیم فقط به آسایش خودمان فکر کنیم!
ما بیشرفی را زندگیای معمولی دیدیم
و ندانستیم این نه مرگی تدریجی
که خود مرگ است!
شرمگین، ما بیشرفها ماندهایم...
@ghomeishi3
برقص دخترم
دنیا کوتاه است
برقصیم یا ماتم بگیریم
میگذرد
کدام زیباتر است؟
برقص، زیبایم
شاید به کاسه این جوان خندهرو
یک سِنت بیشتر بریزند
شاید امروز او با دست پُر
برود خانهاش
شاید دختر کوچکش
امروز کمی بخندد
برقص دخترم
میدانم خدا هم
این رقص تو را
از هزار تظاهر امثال من به عبادت
بیشتر دوست دارد!
برقص عزیزم
نگو کسی میبیند
نگو عیب دارد
ببین جوان چه میخندد
او با همان چند سنت اضافه
امروز یک نان اضافه میخرد
از آن نانهای شیرین
من با همه ادعاهایم
چه کردهام برای نیازمندان!
برقص و دلبری کن
این روزها میگذرند
و تنها یاد آنها زنده میماند
که برای دل مردم
کاری کردند
از خویش گذشتند
تا دنیا را
کمی زیباتر کنند
رحیم قمیشی
@ghomeishi3