-
فایلهای صوتی، تصاویر و کلیپهای مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متنهای زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
نام رمان: سـازِ تـو 🎸
رقـ!ص منم که به سـازِ تو میرقـ،ـصـم...
👇👇👇سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_490
نمی دونستم اون وقت از روز باربد خونه ست یا بوتیک
دستام از شدت استرس می لرزید
با پاهای لرزونم خودم رو به در ساختمون رسوندم
نگاهی به آیفون انداختم
زیر لـ،ـب صلواتی فرستادم و دکمه مربوط به طبقه ی مورد نظرم رو فشار دادم
کمی صبر کردم اما خبری نشد
دوباره زنگ زدم
وقتی جوابی نگرفتم خواستم از اونجا دور بشم که همون لحظه صدای خسته ی باربد توی آیفون پیچید
- کیه؟
قلبم تند تند شروع به کوبیدن کرد
بغض به گلوم چـ،ـنگ زد
چقدر من دلتنگ این صدا بودم!
با صدایی که بر اثر بغض و لکنت می لرزید جواب دادم
- با... باز کن منم
صدای گذاشته شدن گوشی آیفون سر جاش به گوشم رسید
بلافاصله در باز شد
چنـ،ـگی به دلم افتاد
لحظه ی دیدار نزدیک بود و من برای رسیدن به باربد داشتم بال بال می زدم
جلوی چشمم سیاهی رفت
دستم رو به دیوار تکیه دادم تا سیاهی چشمم برطرف شد و بعد به طرف در باز شده رفتم
تا زمانی که آسانسور بالا رفت و ایستاد هزار بار مردم و زنده شدم
لـ،ـبم خشک شده بود و دائم با زبـ،ـونم خیـ،ـس می کردم
دستگیره ی در رو پایین دادم باز شد
بلافاصله خودم رو داخل خونه انداختم
درو بستم و چرخیدم
با شنیدن صدای باربد قلبم پایین ریخت
- به به شایلین فیروزی همسر باربد فرنیا به خونه خوش اومدی!
⇨🪻
ادامه دارد....
رنگ انار
و عطر شهریور
هنگامهی غوغای پاییز است ...
سعيدخاکسار
#لری🎼❤️🎼
شااااد
C᭄𝄞 @Navazesh_e_roohЧитать полностью…
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
🌊📽 تصاویری زیبا از رود ارس...
Читать полностью…
#موسیقی
آرامشبخش🎼💚🍃
ما را که ره دهد به سراپردهٔ وصال؟
ای باد صبحدم، خبری ده ز ساحتش
باران چون ستارهام از دیدگان بریخت
رویی که صبح خیره شود در صباحتش!
#سعدی
کاریکلماتور
هرچه سنم بالا میرود، سقف آرزوهایم پایین میآید.
#بهاره_عبدی
#کاریلکماتور
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_488
فتانه بلیت قطار رو از کیفش بیرون کشید و جلوی صورتم حرکت داد
- پاشو الان وقت کم آوردن نیست باید زودتر از اینجا بریم تا کیان پیدامون نکرده
هم استرس داشتم که وقتی با باربد روبرو میشم چه عکس العملی نشون میده
و هم خوشحال بودم که داشتم برمی گشتم پیشش!
با کمک فتانه سوار قطار شدم
اونقدر خسته بودم که به محض نشستنم و حرکت کردن قطار، سرم سنگین شد و پلکام روی هم افتاد
با تکونایی که فتانه بهم داد بیدار شدم
- پاشو شایلین رسیدیم باید پیاده بشی
هیجان زده به اطراف نگاه کردم
هوا روشن شده بود و قطار ایستاده بود
برام مثل یه خواب بود که دوباره به شهر کوچیک خودمون برگشته بودم
فتانه بدون معطلی دستم رو گرفت و با هم از قطار پایین رفتیم
ایستگاه راه آهن تا خود شهر فاصله داشت و باید یه ماشین در بست می گرفتم و می رفتم اما پولی نداشتم
- به چی فکر می کنی دختر؟ بدو یه تاکسی بگیر که باید بری خونه ات
کوتاه خندید
- منو تو دیگه همینجا باید از هم جدا بشیم
لبخند کمرنگی زدم
- تو خیلی بهم کمک کردی بهتره بگم اگه تو نبودی تا الان خـ،ودکـ، شی کرده بودم
دستی به شونه ام زد
-الان وقت این حرفا نیست
دستشو توی کیفش برد و دسته پولی بیرون کشید و داد دستم
- بیا این پول رو بگیر و قایم کن توی لباست لازمت میشه
- بهت زده به پولای توی دستم خیره شدم
- این خیلی زیاده اصلا من چطور میتونم کارای بی قید و شرطی که برام کردی رو جبران کنم؟
⇨ 🪻
ادامه دارد ...
نام رمان: سـازِ تـو 🎸
رقـ!ص منم که به سـازِ تو میرقـ،ـصـم...
آخ که این آیه چقدر قشنگه
یه جا خدا در نهایت همدردی میگه:
«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ»
یعنی:
«و ما میدانیم سینهات تنگ میشود از آنچه میگویند...»
یعنی فکر کن اون لحظه هم که دلت از همهی آدما میگیره خدا حسش میکنه!
یعنی خود خدا هم میدونه چقدر گفتههای دیگران سینهی آدمو به درد میاره!!
ـخرد ریستن
دکتر روحالله کریمیخویگانی
C᭄𝄞 @Navazesh_e_roohЧитать полностью…
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
من از عهد آدم تو را دوست دارم
-قیصر امینپور
ـ علیرضا قربانی🎼🍀
✨
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نمنم: تو را دوست دارم!
نه خطّی نه خالی نه خواب و خیالی
من ای حسّ مبهم! تو را دوست دارم
سلامی صمیمیتر از غم ندیدم
به اندازهی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم باهم: تو را دوست دارم!
جهان یکدهان شد همآواز با ما:
تو را دوست دارم تو را دوست دارم
#قیصر_امینپور
🌾
یک صبحهایی هم هستند که
آدم میچسبد به رختخواب و
هرکار میکند، چشم و دلِ لعنتیاش باز نمیشود که نمیشود ...!
من به این صبحها میگویم
"صبحهایِ بیعشق"
اصلاً آدم، بدونِ عشق زندگی کند
که چه؟!
هر آدمی برای نفس کشیدن لازم دارد یک نفر عاشقش باشد،
آن وقت حال و روزِ صبحهایش
دیدن دارد ...
حال و روزِ صبحهایتان دیدنی!
#نرگس_صرافیان_طوفان
تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد،رفتن به گلستانها
گویند مگو سعدی ،چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
#حضرت_سعدی
من نمیدانم بر خراب این اَبَر شهر شگفتانگیز،
بر مزار آن شُکوه و شوکت دیرین!
ما پریشاننسل غمگین را،
بر سر اَطلال این مسکین خرابآباد ؛
فخر باید کرد یا ندبه؟
شوق باید داشت، یا فریاد؟
بارها پرسیدهام از خویش:
نسل بدبختی که ما یا نیم؛
وارث ویران قصور و قصّهٔ اجداد،
با چه باید بودمان دلشاد؟
یادها،
یا بادها،
یا هرچه بودا بود بادا باد؟
مهدی اخوانثالث
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_489
لبخند کمرنگی زد
- به این چیزا فکر نکن عزیزم برای من قبلا جبران شده
گنگ نگاهش کردم
از حرفاش سردرنمیاوردم
- آخه چطور جبران شده؟
اخم کرد
- چقدر سوال می پرسی تو دیر میشه کیان میاد هرجا باشی پیدات می کنه بهتره زودتر بری پیش شوهرت اونجا جات امنه
- تو چی؟ کجا میری آخه الان با فراری دادن من کیان به خونت تشنه ست
- میرم یه جایی که دست کیان بهم نرسه تو نگران من نباش از پس خودم برمیام
برای یه تاکسی دست تکون داد
- آقا دربست
تاکسی کنارمون ایستاد
همدیگه رو بغـ،ـل کردیم
- نمی دونم چطور ازت تشکر کنم اما منو فراموش نکن فتانه بازم بیا پیشم
از توی کیفش کاغذی که یه شماره روش نوشته بود رو بیرون کشید و داد دستم
- این شماره ی منه مطمئنم بازم به کمکم نیاز پیدا می کنی یادت نره منو خبر کنی
در تاکسی رو باز کرد و دستش رو پشت شونه ام گذاشت تا سوار بشم
براش دست تکون دادم
ماشین ازش دور شد تا جایی که دیگه ندیدمش
دختر عجیبی بود اما همین که بهم کمک کرده بود برام ارزش داشت
به اتفاقاتی که قرار بود با برگشتنم بیفته فکر کردم
باید خودم همه چیز رو برای باربد توضیح می دادم
تاکسی جلوی در خونه توقف کرد
دست و پام شروع به لرزیدن کرد
قرار بود باربد رو ببینم!
⇨ 🪻
خیلی چیزا هس گم می شه توی، قلب یه آدم
خیلی چیزا هس اما همیشه، می مونه یادم...
#والایار
🌸🌸
C᭄𝄞 @Navazesh_e_rooh
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
هلی هلی
شااااد
بندری🎼❤️👍
با صدای ماکان بند
شعر و ملودی: آرهان
تنظیم و میکس و مستر: شهاب آرا
Читать полностью…
C᭄𝄞 @Navazesh_e_rooh
─━━━━⊱𝆛𝆐꯭𝅮𝅘꯭𝅥𝅮𝀙᮪⊰━━━━─
گر راه نمایی همه عالم راه است
ور دست نگیری همه عالم چاه است
سعدیЧитать полностью…
✨
يکبار ديگر عشق
یک بار ديگر تـو
شور مجدد تو
شوق مکرر تو
ای ذات معناها!
پنهان پيداها!
جان مجسم تو
روح مصور تو
#حسین_منزوی
🌾
برای شما المثنی صادر نخواهد شد،
لطفا خودتان را گم نکنید.
#کاریکلماتور
#علیرضاجمشیدی
هیچ مرده ای، "گور" ش را گم نمی کند.
#کاریکلماتور
#متین_یحیی_زاده
کمبود قاضی نداریم، روزی میلیون ها نفر همدیگر را قضاوت می کنند.
#کاریکلماتور
#علیرضاجمشیدی
با آمدن قهوه، زندگی به کام چای تلخ می شود.
#علیرضاجمشیدی
#کاریکلماتور
هیچ داروخانه ای برای زخم زبان، چسب زخم ندارد.
#کاریکلماتور
#موسی_رئیسی
تاریخ آبستن حوادث است،
از اون حوادثی که پدرش معلوم نیست کیه
#کاریکلماتور
#علیرضاجمشیدی
داستان کوتاه
«خوشحالی»
آنتوان چخوف
حدود نیمههای شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود. برادران دبیرستانیاش خواب بودند.پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند: تا این وقت شب کجا بودی؟ چه ات شده؟ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست! بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد: باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! ایناهاش، نگاش کنید!خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند. آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده؟ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همهی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست. بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن؟ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی میماند، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آنکه روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند. هیچ چیزی مخفی نمیماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند؟… ولی حالا راجع به من هم نوشته اند! نه بابا! ببینمش!رنگ از صورت پدر پرید. مادر نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند. آره، راجع به من نوشتهاند! حالا دیگر همهی مردم روسیه مرا میشناسند! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید، نگاش کنید!روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت: بخوانیدش!پدر عینک بر چشم نهاد. معطل چی هستید؟ بخوانیدش!مادر باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد: «در تاریخ ۲۹ دسامبر، مقارن ساعت ۲۳، دمیتری کولدارف …» میبینید؟ دیدید؟ ادامهاش بدهید!«…دمیتری کولدارف کارمند دون پایهی دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی…» میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم… میبینید؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامهاش بدهید! ادامه! «…به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد. اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه پزشکی قرار گرفت. ضربه وارده به پشت گردن او…» پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود. بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید!«… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است. کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورت جلسه و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد» دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که؟ها؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!آن گاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت: مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد… بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند… من رفتم! خداحافظ!این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_487
چند بار نفس عمیق کشیدم
توی عمرم دختری به شجاعت فتانه ندیده بودم
همیشه فکر می کردم برای رسیدن به خواسته هات آرزوهات یا باید پسر باشی یا پشتیبان داشته باشی
ولی الان این دختر بهم ثابت کرد که نجات دهنده ی هر کس، خودشه!
فقط لبخند زدم
یه جا ماشین رو نگه داشت
خم شد و در گوشم گفت
- پیاده شو بقیه ی راه رو پیاده میریم این ماشین حکم ردیاب داره برای کیان
سری تکون دادم و پیاده شدم
دستم رو گرفت و شروع به دویدن کردیم
نمی دونستم هدف فتانه از کمک کردن به من چی بود
اما ترجیح دادم بهش اعتماد کنم
همزمان با دویدن اشکامم پایین ریخت
برام غیر قابل باور بود که تونستم از اون زندان نجات پیدا کنم
همونجور که می دویدم پرسیدم
- حالا ماهرخ چی میشه؟ اون که نمیدونه داریم میریم
فتانه نفسی تازه کرد
- اینجوری واسه اونم بهتره چون کیان بهش گیر نمیده که باهامون همکاری کرده
- ولی بدون خداحافظی رفتیم دلم براش تنگ میشه
- نگران نباش اگه عمری ازش باقی باشه بازم می بینیش
نیم ساعتی بدون وقفه دویدیم تا به ایستگاه قطار رسیدیم
همونجا با زانو روی زمین افتادم
🪻
این روزا
این بوی شالیزاره
که آدمو
مست میکنه ...
🖼کلیپ از
خودم😌
صیقل چشم است دیدار عزیز دوستان
هر که از یوسف جدا افتاد نابینا شود
صائب_تبریزی
در بیان این سه، کم جنبان لبت
از ذَهاب و از ذَهَب، وَز مَذهبت
#مولانا
اے دلارامے ڪه جانِ ما "تویی"
بےتو ما را یک نفس آرام نیست
#فخرالدین_عراقی
منبسط بودیم و یك جوهر همه
بیسر و بیپا بُدیم، آن سر همه!
یك گهر بودیم، همچون آفتاب
بیگره بودیم و صافی، همچو آب
چون بهصورت آمد آن نور سره
شد عدد، چون سایههای كنگره
كنگره ویران كنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
#حضرت_مـــولانـــا
هر صبح که
پلکهایت را باز و بسته میکنی
قصهی یک
روز عاشقانهی دیگر آغاز میشود...
#محمد_بشیری
..
نوستالوژی
کوچهبازاری
آ خدا
#داودمقامی