6769
✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتنها ✓ تولید متنهای همکاران و دانشآموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متنهای تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_140
ازش جدا شدم:_چیو؟
دستش از روی کمرم داشت لیز میخورد پایین تر،
لباسمو بالا داد و خلاصه دستش داشت
جاهای خوبی نمی رفت.
نفسای عمیق می کشیدم.
جدا از استرس این قضیه استرس یه چیز
مهمتر داشت خفه م میکرد.
_میخوای چیکار کنی؟
گرشا:_خودت چی فکر میکنی...
دستشو که روی کش شلوارکم بود، توی دستم
گرفتم و کامل چرخیدم سمتش:
_ببین الان...یعنی چجوری بگم...
گرشا:_پـ.ریـ.ودی؟
_نه، یچیزیو باید بهت بگم.
گرشا:_خب؟
_استرس دارم...یعنی...
نمیدونم چجوری بگم...
گرشا:_یهویی بگو
با نگاه نامطمئنی نگاش کردم ولی چشماش
کاملا پر بود از کنجکاوی.
نفس عمیقی کشیدم و طبق چیزی که میخواست،
بی مقدمه و یهویی گفتم:
_من قبلا با کامیار خوابیدم...بکـ،ـا...بکـ-ـارت ندارم.
همونطور ساکت بهم نگاه میکرد،
حتی ذره ای معلوم نبود چی توی ذهنشه.
_گرشا؟
یکم جابه جا شد و نشست،
تیشرتشو درآورد و بجای اینکه دراز بکشه،
روم خیمه زد.
سرشو توی گردنم فرو برد و بـ،ـوسـ-ـید.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿ 🌸🌵
ادامه دارد....
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_138
گرشا:_بابابزرگ چی میگفت؟
_گفت اگه شام میخواین برین با شیما و گلی
گرم کنین غذارو بخورین.
گرشا:_تو گرسنه ای؟
_چیکار من داری؟
گرشا:_اگه تو گرسنه ای منم گرسنمه
اگه نیستی عم که هیچی.
_من چیزی نمیخوام ولی بازم اگه تو دلت میکشه
برو یچیزی بخور.
از پله ها رفتم بالا تا وارد اتاق بشم.
همش داشتم ازش در می رفتم.
از دستش ناراحت بودم ولی بازم تا به صورتش
یه نگاه مینداختم نمیتونستم مقاومت کنم.
شروع کردم به عوض کردن لباسام.
همون لحظه در باز شد.
توی سریع ترین حالت ممکن تیشرتمو پوشیدم.
گرشا:_تو ماشین گفتی تشنته
سرمو به سمتش برگردوندم،
یه لیوان آب دستش بود.
_نمی خوام الان دیگه تشنه نیستم.
رفتم و روی لبه تخت دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
صدای تک تک حرکاتشو می شنیدم.
گذاشتن لیوان، عوض کردن لباساش،
بستن در کمد و آخر از همه دراز کشیدن روی تخت.
دیگه داشتم کم کم میخوابیدم که گفت:_خوابی؟
چیزی نگفتم که فکر کنه خوابم ولی
فایده ای نداشت.
گرشا:_بلوط؟!
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿ 🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_136
«بلوط»
و رفت.
حق داشت با دوستش وقت بگذرونه ولی
نه وقتی که من تنها یه گوشه نشستم.
حداقل زیاد از حد نباید پیشش می بود.
گلی:_نگو با اون قیافه ای که گرفتی
داری حسودی میکنی.
_دقیقا دارم حسودی میکنم
گلی:_بذار یکمم با دوستش باشه خب
_باشه، یکم باشه نه کل وقتی که اینجاییم.
گلی:_بیخیالش!
پاشو بریم یچیزی بخوریم، گفتی گشنه ای
توی ماشین نشسته بودیم و از بس چشمام
می سوخت سرمو روی شونه گلی گذاشتم.
از وقت خوابم گذشته بود و این طبیعی بود.
خودم خواستم که شیما جلو بشینه چون
اگه من جلو مینشستم گرشا یجوری از
این حال درم میآورد ولی این موضوع
نباید خیلی مسخره و عادی تموم میشد.
گلی:_نخوابی می رسیم الان.
_نه بابا، چشمام خیلی میسوزه...
تشنه عم هستم، بطری آب نداری تو کیفت؟
نوچی کرد، همون لحظه دست گرشا با
یه بطری آب معدنی سمتم دراز شد:
_بیا عزیزم
_نمیخواد، برسیم خونه میخورم.
گلی مشتی به بازوم زد، نگاش کردم که لب زد:
«چرا اینجوری میکنی؟»
بی توجه بهش این بار سرمو به صندلی تکیه دادم.
چیزی نگذشت که رسیدیم خونه.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_134
خیله خبببب!
اعتراف میکنم که هرچی حرف توی خونه
داشتم می زدم تبدیل به کشک شد.
از وقتی که توی ماشین به بلوط گفتم
زیاد وسیله ای سوار نمیشم و پیشش هستم،
تقریبا با شیما همه رو سوار شدم/:
میدونم بی عرضه ترین شوهریم که
میتونسته وجود داشته باشه ولی خب
اصرارای شیما واقعا تو مخ بودن.
هر چقدرم به بلوط خواهش میکردم که
با من سوار شه بیشتر از دوتا رو قبول نکرد و
کلا روی نیمکت نشسته بود
در اصل من باید پیشش می بودم ولی
مثل یه ندید پدید داشتم هرچی شیما میگفت،
گوش میکردم.
بالاخره کنار بلوط نشستم.
شیما:_کام آن! (بيخيال) نگو که خسته شدی.
_نه ولی دیگه واقعا میخوام پیش بلوط باشم.
بعدم سعی کردم با بـ،ـوسـه ای روی گونش
یکم تنها موندنشو ماست مالی کنم.
شیما:_من تنهایی نمیرم.
_گلی هست
گلی:_حرفشم نزن من از اینی که میگه میترسم.
همینجوریشم سرم کم گیج نمیره.
_پس بلوط، توعم بیا بریم باهم سوار شیم.
بلوط:_نه من یکمی گشنمه،
یا بیا بریم یچیزی بخوریم یاعم اگه میخوای
با شیما برو سوار اون ترسناکه شو.
با زبون بی زبونی داشت میگفت که
فرصت آخرته که انتخاب کنی،
یا من یا شیما.
دیگه واقعا کافی بود الان نوبت عهد و عیاله.
✿┄┄┅┄┄┅┄✿
🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_132
_تا اواخر عمرت زیاد مونده
شیما:_باشه ولی ٣١ سالمه، پیرشدم
او مای گاد! نه ٣٢ سالمه، چرا کسی
منو ازدواج نمیکنه؟
به حرف زدنش خندیدم:_با من ازدواج نمیکنه...
شیما:_تو اونو ول کردی به اشتباهای
من دقت میکنی؟
من توی این تصمیم سیریِس(جدی) عم.
تو منو میبری اونجا که شوهر پیدا کنم.
هِری آپ! (عجله کن)
بعدم بی توجه به اینکه من یا بلوط
نظری داریم یا نه رفت بیرون.
_خیله خب فکر کنم باید ببریمش.
بلوط:_خودتون برین من هستم.
_چرا؟
بلوط:_نمی دونم با این همه انرژی چیکار کنم.
اصلا راجب چی باید باهاش حرف بزنم.
_اشکالی نداره راه میفتی.
البته منکه وقتی باهاش دوست شدم
ازش خیلی خوشم میومد ولی خب
دلیل نمیشه توعم خوشت بیاد...
در هر صورت منو با این دختره تنها نذار.
یه دفه در باز شد و همزمان باهاش
صدای جیغ شنیده شد.
گلی:_وااااای! تو قبول کردیییی؟
عقلت اومده سرجاااششش...
آخ جون! جیییغ...
گلی رفت بیرون که به حساب خودش
بره حاضر شه.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
🚫این کار دو ساعت زمان میبره
✅این کار دو ساعت طول میکشه
در زبان فارسی، ما فعل «زمان بردن» نداریم. این اشتباه با ترجمههای غلط برای فعل Take time رایج شده است.
#کرمی/ویراستار
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
سکانس آموزش عروض در فیلم حسن کچل
ساختهی علی حاتمی
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
۲۳ مرداد زادروز علی حاتمی، شاید ایرانیترین فیلمساز که فیلمنامههای او گواه روشنی برای پاسداری از زبان فارسی و هویت ایرانی باشد.
و این هم یادداشتی که چند سال پیش نوشته بودم:
#استادعلیرضاحیدری
https://share.google/5weOWXviNASdzJwfb
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
وسوسههای بیدار
(دربارۀ یکی از دلایل ناتمام گذاشتن نوشته)
نویسنده ممکن است به دلایل گوناگون اثرش را ناتمام بگذارد و یا آن را پاره کند...
کاترین اوهارا، نویسندۀ معاصر گفته است: «شبها بهترین موقع برای کار کردن است زیرا درحالی که همه خوابند همۀ فکرها و اندیشه ها از آنِ توست.» شکی نیست که این وقت خوبی برای نوشتن است زیرا همه خوابند و مزاحمی نیست و نویسنده میتواند بنویسد اما فکرها و وسوسههایش کاملاً بیدارند و دائم او را به شک میاندازند. نویسنده چه «روزنویس» باشد چه «شبنویس» در خطر برخورد با مشکلی است به اسم شک. در «تلمود» آمده است که سه چیز است که اندکشان نیکو و افزونشان مضر است: خمیر ترش، نمک و تردید.
در هر اثر هنری شیطانی است که وظیفهاش به شک انداختن و ناامید کردن هنرمند است. دائم دم گوش او وزوز میکند: «نه، این به درد نمیخورد»، «این جملههای کلیشهای چیست داری مینویسی»، «همهاش داری کار تکراری میکنی... بدترین کار دنیا تکرار است» و تلقینهایی نظیر اینها...
کشمکش میان هنرمند و شیطانک... .
احمد اخوت
(تا روشنایی بنویس!، ص15)
#خودشناسی_نویسنده
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
_گرشا
با صدای خوابآلود بلوط، سرم به سمتش چرخید.
شیما از خوشحالی جیغ کشید و رفت رو تخت پیشش.
شیما:_چشمات آبیهههه، وای.
آبی فیوریت (مورد علاقه) منه.
من خیلی بدشانسم...
بابام چشماش مث توعه ها ولی
چشمای من مثل مال مامانمه.
وای تو خیلی خوشگلی
بـ،ـوسـه آبـ،ـداری روی لپش گذاشت و با
نیش باز نگاش کرد.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_129
اونا دقیقا دو نقطه مخالف هم بودن.
شیما خیلی پر سر و صدا و پر هیاهو بود
ولی بلوط توی سکوت همه کاراشو میکرد.
طفلی از رفتارای شیما هول کرده بود
نمی دونست چی بگه:_خوشحال شدم دیدمت،
فقط من چون الان تازه بیدار شدم،
یکمی مغزم کار نمیکنه.
شیما:_اشکالی نداره توعم مثل منی.
من خودم ۴٠ دیقه س بیدار شدم.
تو هواپیما خواب بودم، هنوز مغزم کار نمیکنه.
یعنی خدا بخیر کنه وقتی که مغز شیما تازه بخواد راه بیفته.
بلوط فکر کرد تموم شده ولی هنوز شروع
حرفای شیما بود:
_تازه خونه اردشیرم نزدیک ایرپورت (فرودگاه) بود
پنج دیقه ای رسیدم اینجا.
از لفظ اردشیر چشمای بلوط گرد شد
ولی همه ی ما عادت داشتیم.
شیما کلا با هر آدمی که چه یه سال چه صد سال
از خودش بزرگ تر بود بازم با اسم کوچیک حرف میزد.
بلوط از روی تخت بلند شد:_من برم دستشویی...
برمیگردم!
تا بلوط رفت شیما گفت:
_یچیزی بهت بگم؟
منم پی (جیییش) دارم.
_خب بیا برو تو اتاق بلوط،
همونجاعم بخواب تا وقتی که هستی.
بلوط وسایلشو آورده اینجا.
شیما:_ولی من فکر کردم تو میذاری پیشت بخوابم.
_معلومه که نه، من و بلوط تو یه اتاق میخوابیم.
شیما:_خب بلوط بره اون تو، من پیش تو بخوابم.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_130
چشمام گرد شدن:_چرا خب؟ بلوط زنمه
شیما:_چون من بوی فرند (دوست پسر) ندارم
و از لحاظ جسمی نیاز دارم.
کس دیگه ایم نمیشناسم پس تو باید یکارایی
برام انجام بدی.
دستاشو توی هم قفل کرده بود و
شستاشو دور هم می چرخوند.
ذهنم داشت به سمت انحراف کشیده میشد
که گفت:_بیشعور اونجوری فکر نکن.
یادت نیست قبلا پیش هم میخوابیدیم
می رفتیم تو مینی چت؟
وای که چقدر حال میداد.
منم سه چار بار وارد ریلیشن شیپ (ر!بطه) شدم.
_شیما اونا در حد دو هفته بودن.
خودت برو...
قبل اینکه شیما دوباره مخمو بخوره
بلوط اومد بیرون و یجورایی توجه جفتمون
بهش جلب شد.
شیما یهو بی مقدمه گفت:
_شهربازی دوست داری؟
بلوط یه دفه نگاهی به شیما انداخت و
فهمید که با اون بوده:_واسه چی؟
شيما:_واسه اینکه یکی باید گرشا رو راضی کنه.
_نه نه عمرا، من متنفرم از اینجور جاها.
شماها سه تایی با گلی برین.
شیما:_الان دیالوگ توعه بلوط،
باید بهش قولای خاک بر سری بدی که
قبول کنه و بیاد.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
ادامه دارد....
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_121
«شب»
(لازم به ذکره که ما دوتا دوباره
روی تخت یه نفره دراز کشیدیم:/
با این تفاوت که الان تو اتاق گرشاییم.)
دست گرشا رو کمرم نشست:
_بردمت اونجا،
گریه نکردی خالی بشی اینکه هیچی،
منو وارد یه قضیه ای کردی که خبر ندارم؛
اینم هیچی.
تعریفم که نمیکنی، اینم به کنار
چرا کلا هیچ حرفی نمی زنی؟
از وقتی رسیدیم و شام خوردیم،
یه کلمه عم حرف نزدی.
_حالم خوب نیست!
گرشا:_زحمت کشیدی اینو که همه سر میز فهمیدن،
یه چیز جدید بگو.
_اولش خوب بود، باربد و بیتا رو دیدم ولی
از وقتی جدا شدم ازشون انگار تو یه لحظه
همه چیز برام یادآوری شد، به هم ریختم.
گرشا:_نمیخوای چیزی بهم بگی؟
اینکه گرشا داشت در مورد ناراحتیم ازم می پرسید
که بتونه بر طرفش کنه خوب بود،
ولی خودم حس میکردم ممکنه هضم یه سری چیزا
براش راحت نباشه.
_ولش کن یه روز دیگه راجع به همه چیز
باهم حرف می زنیم.
گرشا:_حداقل بگو قضیه باربد چیه؟
وقتی اومدم پیشتون خیلی ازم
عذرخواهی کرد بخاطر رفتارش،
معذب شده بودم
خندیدم:_قضیه ای نداره.
فقط اصرار داشت که یه وقت صمیمیتش
باعث نشه من و تو اتفاقی تو ر!بطمون بیفته
یا اینکه تو اشتباه برداشت کنی.
چون راستشو بخوای باربد کلا با خانوما
ارتباطی نداره.
یعنی...عام...هم-جنـسـ-ـگراست.
و خب واسه همین می گفت کاری با من نداره.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_122
گرشا تقریبا از تعجب دهنش باز مونده بود:
_اوه...
خدایا منو ببخش!
من واقعا میخواستم سرشو از تنش جدا کنم.
البته خب من احساس کردم ر!بطتون
دوستانه ست.
خودم چون با شیما دوستم نباید به شماها
سخت می گرفتم ولی فهمیدم خیلی سخته.
مطمئنی تو با دوستی من و شیما اوکیی؟
_الان می پرسی؟
گرشا:_تازه فهمیدم چه حسی داره،
قبلا فکر می کردم مهم نیست چون از
نوع رفاقتم با شیما مطمئن بودم.
میدونستم چیز بدی پشتش نیست.
_منم بهت اعتماد دارم، پس اعتماد میکنم که
چیز بدی پشتش نیست.
(بـ-ـوسیـدمش و بعد...)
شب بخیر!
میخواستم بخوابم که آرنجشو به بالش تکیه داد
و از بالای سرم بهم نگاه کرد:
_مطمئنی نمیخوای بگی چرا بابات با خواهر و
برادراش مشکل دارن؟
یا اینکه چرا اونا از قضیه تو و کامیار
خبر داشتن ولی ما نداشتیم؟
نفسمو بیرون دادم:_جدا میخوای بشنوی؟
نمیخوای بذاری بخوابم؟
نوچی کرد و بعدم منتظر داشت نگام میکرد.
به سمتش چرخیدم و شروع کردم به تعریف کردن:
_بعد از فوت بابابزرگم سر تقسیم ارث
یکی از عموهام و عمه م با بابام و عموی دیگه م
مشکل پیدا کردن و رفت و آمد کم شد، همین.
قضیه کامیارم واسه این بود که کامیار پسرخاله
و دوست صمیمی میلاد بود، میلادم دهن لق،
واسه همین همه یجورایی فهمیده بودن.
البته هیچوقت نفهمیدم که چرا میلاد یهویی
دهن لقی کرد.
گرشا:_میدونی که الان فضول تر شدم، نه؟
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_123
بخاطر اصرار کردنش ادامه قضیه روعم
تعریف کردم:
_خب...ببین من و میلادِ قبل با من و میلادِ الان
خیلی متفاوته
گرشا:_صبر کن ببینم، با اون پسره پررو اوکی بودی؟
_مثل الان که نبود
وقتی شیراز زندگی می کردیم من و بیتا و باربد
و میلاد خیلی باهم صمیمی بودیم
خانواده عمم تهران بودن برای همین
خیلی صمیمیتی بین ما و دو قلوها نبود.
میلاد آدم شوخ طبع و باحالی بود،
هنوزم هست فقط فکر میکنم از
مثل قدیم بودن میترسه.
بهترین دوست من میلاد بود ولی بعد
دوست شدن با کامیار و مهاجرت کردن از شیراز
همه چی کمرنگ شد.
همینجوری بهم بی توجهی میکرد تا اینکه
من منزوی شدم.
وقتیم که کامیار مرد همه چیز بدتر از بد شد.
دیگه داشتم تو تهران افسرده می شدم.
فقط گلیو داشتم اونم که نمیتونست تنهایی
همه کاری برام بکنه.
چند وقت بعد فهمیدم میلاد و بیتا نامزد کردن.
همون موقع بود که یه سال دوباره رفتیم شیراز.
گرشا:_آره یادمه!
حس کردم خسته ست:
_اگه میخوای بقیهش باشه برای فردا.
گرشا:_نه نه بگو، جالبه برام
_خوابت نمیاد؟
گرشا:_چرا ولی قشنگ حرف میزنی
لبخندی زدم:_تو گوش اضافی داری،
وگرنه حرفای من شنیدن نداره.
دراز کشید و پتو رو رو جفتمون مرتب کرد...
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_124
دراز کشید و پتو رو رو جفتمون مرتب کرد:
_تا من گوش میدم قدرمو بدون،
پیر شم گوشام سنگین میشه.
بعد تموم شدن حرفش خندید که منم خندم گرفت.
_خب پس بذار بگم...کجا بودم؟
گرشا:_داشتی می گفتی بیتا و میلاد که نامزد کردن
رفتین شیراز.
_آها آره.
بعد ازدواجشون منو باربد به هم نزدیکتر شدیم.
یه بار که باهم رفته بودیم بیرون،
خواستم خودمو به میلاد نزدیک کنم،
چون دوست نداشتم اون رفتارا رو ازش ببینم...
ولی منو کشید کنار و گفت اگه رفاقتی عم بوده
دیگه بعد از ازدواجش وجود نداره و اینجور حرفا
بعد از اینا بابابزرگم فوت شد.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#نامهنگاری
نامه ابراهیم گلستان به صادق چوبک: فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست
ابراهیم گلستان در نامه ای به صادق چوبک، از زندگی سخت خود پس از مرگ فروغ فرخزاد می گوید.
این نامه را ابراهیم گلستان در ۳۰ نوامبر1967، مصادف با ۹ آذر ۱۳۴۶ و نزدیک به ۱۰ ماه پس از مرگ فروغ، برای صادق چوبک نوشته است. او در این نامه به روزهای سخت پس از مرگ فروغ می پردازد و از دیوانگی خود می گوید.
نامه ابراهیم گلستان به صادق چوبک: فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست
ابراهیم گلستان در نامه ای به صادق چوبک، از زندگی سخت خود پس از مرگ فروغ فرخزاد می گوید.
نامه ابراهیم گلستان به صادق چوبک: فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست
آتش عشق فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان نه تنها در دوران حیاتشان، که پس از مرگشان نیز شعله می کشد. اگرچه ابراهیم گلستان و دخترش، لیلی گلستان، این را یک عشق یک سویه از طرف فروغ می دانستند، اما نامه ای که به تازگی از سوی «مطالعات ایران» دانشگاه استنفورد در دسترس همگان قرار گرفته، نشان می دهد که ابراهیم نیز در آتش عشق فروغ می سوخت.
این نامه را ابراهیم گلستان در ۳۰ نوامبر1967، مصادف با ۹ آذر ۱۳۴۶ و نزدیک به ۱۰ ماه پس از مرگ فروغ، برای صادق چوبک نوشته است. او در این نامه به روزهای سخت پس از مرگ فروغ می پردازد و از دیوانگی خود می گوید.
این نامه شاهدی است بر آنچه پیشتر کاوه گلستان، درباره حال و روز پدرش پس از مرگ فروغ گفته بود: «اشکال طبیعتاً از فروغ نبود؛ اشکال از پدرم بود که خودش را تا این حد به او وابسته کرده بود. جوری که با قطع این وابستگی، پدرم هم زندگیاش قطع شد. با این که پدرم بعد از مرگ فروغ، تولیدات بسیار با ارزشی داشت، اما من دیگر به عنوان یک «انسان زنده» به او فکر نکردم. تا آن جا که به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد.»
در ادامه متن کامل نامه ابراهیم گلستان به صادق چوبک را می خوانید، با این توضیح که در دو جای متن دو واژه ناخوانا بود که با علامت (؟) در جلوی آن مشخص شده است. همچنین متن با رعایت نکات دستوری کنونی پیاده شده است و تغییرات بسیار اندکی در حد فاصله و نیمفاصله در آن اعمال شده است.
«پنجشنبه ۳۰ نوامبر ۶۷
عزیزم چوبک
دلم گرفته است و میدانم در چه بن بستی هستم و به همین جهت هیچ امید و دلخوشی ندارم و حتی میدانم نعره کشیدن یا گریه کردن هم یک گریز نیست، یک مسکن نیست، و البته یک چاره هم نیست. الان در آکسفورد هستم. دیشب آمدم پهلوی اپریم* و تا دو روز دیگر اینجا میمانم و بعد میروم به لندن. هنوز از تو خبری ندارم. امیدوارم بهتر از پیش باشی.
در لندن فقط میروم تئاتر یا سینما یا موزه و دیگر همهاش در اتاقم میمانم. اما در اتاق در سکوت و در خیرگی میمانم، نه اینکه برای نوشتن یا فکر کردن. چه فکری؟ رقمهای زندگیام را زیر هم نوشته و جمع زدهام و حاصل جمع را هم میدانم و بارها و بارها این جمع زدن را تکرار کردهام و همیشه همان یک جواب آمده است، و بنابراین فکری ندارم بکنم درباره گذشته – که به هر حال فایدهای ندارد – و درباره آینده – که اصلاً برایم معنا ندارد. بنویسم؟ فیلم بسازم؟ اینها لکولک کردن است. زندگی در یک وصل است و من در این وصل بودهام و الان هم هستم اما این الان بودن من در وصل با همه اجزای زندگی تطبیق نمیکند. فروغ در خون من بود و حالا هم هست. فروغ در میان انگشتان من بود و حالا نیست. وقتی بود من جوری او را دوست میداشتم که حتی شادیهای روزانه او و خودم را میتوانستم فدای آزار ندیدن دیگران کنم. در یک مهمانی گنده از فاصله پنجاهمتری نور چشم او را میدیدم و همین رسیدن بود و اگر برای نوازش حسیهای ساده دیگران حتی با او یک کلمه هم حرف نمیزدم مهم نبود. حتی اگر عصبانی میشد از این سکوت من، میدانستم که با همیم. حتی اگر عصبانیتر میشد و طغیان میکرد میدانستم زنده است و با همیم. اما حالا فقط در من زنده است و نه روبهروی [صفحه دوم] من. نمیدانم اما شاید اگر این زیبائی اول خراب شده بود و آلوده و بعد از میان میرفت، تحمل از میان رفتنش را میداشتم اما حالا چیزی کامل و پاک و سرافراز روبه روی من نیست هرچند در درون (؟) من است. من دیگر هیچ کاری و هیچ آرزوئی و هیچ امیدی و هیچ میلی ندارم و از این در رنجم که چگونه از ده ثانیه تا ده سال دیگر را در این معلق بودن بگذرانم. ساختن متبلور کردن وجود است. من چه چیز دارم که متبلورش کنم؟ بلور را که نمیشود دوباره بلور کرد. من اگر چیزی هستم تجسم این کشش و علاقهام. و همه حسهایی که رویآورم میشوند با من غریبهاند. من هرگز برای مرگ، برای آبسورد** و بیمعنی بودن زندگی، برای آوارگی، برای سر به موج باد سپردن و با آن رفتن تمایلی یا تفاهمی نداشتهام و حالا دارم. مالکیت، سابقه، تله افتادن در این دو، بسته بودن، همه این چیزها در من به کل تمام شده است.
C᭄𝄞 @negareshe10
درسی درباره شیوه نگارش
گفتوگوى حسن زرهی با دکتر رضا براهنی
آلاحمد، شیوه جدیدى در نگارش زبان فارسى ابداع کرد. همانطور که صادق هدایت، ساختار جدیدى را در بوف کور ارائه داد.
هدایت فرم دارد، ولى جمله را نمىشکند. چوبک هم فرم دارد. ولى باز جمله را نمىشکند. اینها از حرکت زبان به سوى زبان غیرادبى و زبان عامیانه، استفاده مىکنند. ولى در کار آلاحمد، زبان نگارش، مخالف با جملهسازى از نوع جملات هدایت و چوبک است، و هم مخالف حرکت دستورى قراردادى جملهى فارسى. آل احمد بیانى را از طریق شکستن بیان معمولى، به انواع بیان در زبان فارسى مىافزاید و با نحوهى نگارش خود، یک شیوه جدید در برابر شیوه نگارش سنتی ایجاد کرده است.
نثر سنگى بر گورى، هیجانى است مربوط به شیوه و این شیوه جدید چنان قوى است که اگر تناقضهای آن در نوشتهاى بىارزش از لحاظ شیوه، بروز مىکرد، یعنى نه به قلم نویسندهاى توانمند، بلکه نویسندهاى درجه سه به تحویل ما داده مىشد، شاید آن را به بحث نمىگذاشتیم. در شیوهى نگارش آلاحمد، عنصر قالب سازنده، خود شیوه است. شیوه، به جلو صحنه آورده مىشود.
اما آلاحمد در سنگی بر گوری دست به خودزنى مىزند. هر نوع خودزنى در نویسنده، یعنى هر نوع نوشتن از سر بیزارى و حقارت، نویسنده را به کنه اعماق او نزدیکتر مىکند و نویسنده با رسوا کردن و بر ملا کردن اعماق خود است که سفر واقعى نویسندگى خود را شروع مىکند.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
در مورد این تصویر یه متن زیبا بنویسید⤵️🫠
Читать полностью…
رمان🥹🩵:
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_116
بلوط اول نگاهی بهم انداخت و یکمم قرمز شد
ولی بعدش سریع گفت:_این گرشاست، همسرمه
ابروهای طرف جوری بالا پرید که چسبیده بود
به موهاش ولی یه دفه انگار چیزی یادش
اومده باشه صورتش عادی شد:
_اها! خوشبختم باربدم
باهاش دست دادم ولی هنوز سر رفتاراش
یه گاردی داشتم و احتمالا اونم متوجه شده بود
برای همین گفت:_چرا اینجوری نگام میکنی؟
نمی دزدمش مال خودت.
بلوط:_گرشا اونقدم حساس نیست
گیج شده نگاش کردم که سریع
پشت بندش گفت:_بنظرم که هست؛
البته رابطه ما فرق میکنه؛ حالا شاید بعدا
بلوط برای نجات خودش بهت بگه چرا.
چیزی از حرفاش سر در نمی آوردم؛
به نظر آدم بدی نمیومد.
ولی یکم زیادی با بلوط راحت بود...
(حالا جلوتر می فهمین چی میگم)
وسط بحثشون نشسته بودم و
چیز خاصی عم نمی گفتم،
اوناعم داشتن مرور خاطرات می کردن.
باربد:_من فقط جلوی همه ترسوندمش
(داره راجع به خواهرش بیتا حرف میزنه)
_خب چرا پـ-ـریـ-ـود شد؟
باربد:_یعنی تو پـ-ـریـ-ـود نمیشی توی اون شرایط؟
بلوط:_نهههههه
باربد:_خب بیتا شد، به من چه؟
بلوط:_تو بدترین داداش دنیایی.
من فکر میکردم گرشاست ولی الان تویی!
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_117
باربد با لحن طنزی گفت:_نه بابا گرشا
حتی شبیه یه داداشم نیست،
این بچه زیادی مظلومه، خواهرش میزنتش حتما
(من الان دارم جوری وانمود میکنم انگار
اصلا حواسم به این دوتا نیست)
بلوط:_خواهرش گلیه
باربد:_اوووو! گلبرگ؟
پس اونی ک من میشناسم صد درصد اینو میزنه.
دیگه نتونستم به وانمود کردن ادامه بدم و بالاخره
اون وسط منم یچیزی پروندم:_قضیه گلی چیه؟
باربد یکم خندش گرفت ولی چون مجلس عزا بود،
داشت مراعات میکرد.
بلوط:_هیچی، یبار گلی تو ذهنش بود که
باهاش یه حرفایی داشته باشه که نشد.
_چی؟ چرا؟
بلوط:_بخدا من از باربد تعریف نکرده بودم،
خودش دیدش می گفت جذابه و این حرفا.
من که اینجوری فکر نمی کنم...
باربد:_دروغ نگو! وقتی بابابزرگ فوت شد
الکی خودتو زدی به غش کردن،
چون فقط من اونجا بودم که برت دارم.
بلوط:_نخیرم؛ نگو گرشا باور میکنه
باربد:_وای اون روز که مثلا قلبت درد میکرد...
خداوندا ببین چه فرصتایی رو از من گرفتی،
این همه دختر عاشقمن.
بلوط:_باربد ده سالم بوده اون موقع.
باربد:_جدا؟
چقدر بزرگ شدی پس الان چند سالته؟
فک کنم ۵٠ یا ۶٠ باشی دیگه ها؟
بلوط:_باررربددد!
دقیقا جوری بود که دلش میخواست
سرشو به یه جایی بکوبه.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_118
نمیدونم من زیادی ساکت بودم یا بلوط و باربد
فکر می کردن که بهم خوش نمیگذره،
چون باربد یکم چشم و ابرو برا بلوط
انداخت بالا و اونم سریع دستمو گرفت و
گفت:_خوبی؟ میخوای بریم؟
_نه، برای تو اومدیم اینجا
باربد:_درس یک تو زندگی؛
با جنس مخالف وقتی کنار همسر خود هستید،
گرم نگیرید.
صدای سوت بلندی از کنارمون اومد.
میلاد:_به همین زودی؟
بلوط:_چی؟
میلاد:_بابا تن کامیار تو گور لرزید که...
نفسمو فوت کردم بیرون.
همین یه آدمو کم داشتیم کلا...
کم سر این پسره باربد حرص میخوردم،
اومد که بحث کامیارم بکشه وسط.
باربد:
_خوشی زده زیر دلت حس نکردی این همه سالو
میلاد:
_صد در صد؛ بعد اینکه خواهرت مثل انگل
از زندگیم دفع شد،
خوشی از آسمون می بارید...
با مشتی که باربد زد تو صورتش ساکت شد.
میلادم جوابشو داد و شروع شد.
صدای جیغی از گوشه حیاط اومد و بعدم
دختری که فکر میکنم اسمش بیتا بود
دویید سمت باربد.
من داشتم سعی میکردم از هم جداشون کنم،
بلوطم دست باربدو می کشید.
باربد:
_لیاقت دوست داشته شدنو نداری عوضی
فقط پی عشق و حال خودتی کثافتتت!
بعد نفس عمیقی کشید و کنار رفت.
بیتا یه لیوان آب براش آورد ولی قبل اینکه
بخوره باز حرف میلاد خونشو به جوش آورد
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_119
قبل اینکه لیوان آبو بخوره باز حرف میلاد
خونشو به جوش آورد:_اگه به ما قالبش
نمی کردین هیچی نمیشد من فقط داشتم
زندگیمو می کردم.
باربد بلوطو زد کنار و دوباره زد و خورد، شروع شد.
کم کم همه جمع شدن و جداشون کردن.
از سر و صورتشون خون میومد ولی
انگار دردو حس نمی کردن.
من حتی اطلاع نداشتم قضیه چیه ولی
پرسیدنش توی این شرایطم کار درستی نبود.
باربد:_بریم بیتا!
بعدم دستشو گرفت و رفتن بیرون.
بلوط:_گرشا بیا بریم پیششون.
_نه من اضافیم تو جمعتون.
تو برو من با خاله و عمو چند دیقه دیگه میام
که بریم خونه بابابزرگ.
بلوط:_من بعد ۵ سال دیدمشون.
شاید تا چند وقت دیگه نبینمشون،
شایدم هیچوقت!
ولی بازم ببخشید اگه کمتر پیشت بودم. خب؟
ابروهام بالا پرید:_چرا فکر میکنی من ناراحتم؟
(بـ-ـوسـ-ـه ای روی سرش گذاشتم و لبخندی زدم)
برو برو خودتو لوس نکن!
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_139
گرشا:_بلوط؟!
یه لحظه دلم یجوری شد:_هوم؟
گرشا:_بچرخ
_چرا؟
گرشا:_میخوام ببینمت
چرخیدم سمتش:_قهری؟
_نه
گرشا:_نشد دیگه، اینو که همه دخترا میگن،
همیشه عم برعکسشه
_فقط میخوام به کارت بیشتر فکر کنی
گرشا:_بخدا میدونم که اشتباه کردم.
ببخشید! گـ.وه خوردم اصا خوبه؟
_خیله خب حالا.
گرشا:_بخشیدی؟
_شاید
یکم سر جام تکون خوردم و رو به سقف دراز کشیدم.
بعدم چشمامو بستم.
خودشو جلوتر کشید و دستشو دورم حلقه کرد.
خواستم مثلا ناز کنم خودمو از تو بغلش
بکشم بیرون ولی سفت تر بدنمو به خودش فشرد.
گرشا:_کجا؟
بعدم همونجوری که نفساش به یه نیمه صورتم
میخورد اومد جلوتر.
ناخودآگاه سرمو برگردوندم و به قدری
لبامون نزدیک بود که گرشا معطلش
نکرد و شروع کرد عمیق بـ،وسـ،ـیدنشون.
گرشا:_میدونی...
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_137
از ماشین پیاده شدیم،
دیر وقت بود ولی چراغای خونه روشن بودن.
شیما و گلی که رفتن تو.
خواستم پشت سرشون برم که گرشا دستمو کشید.
_چیه؟
گرشا:_چیشده بلوط؟
_هیچی
گرشا:_یعنی الان قراره بعد این همه وقت
باهم دعوا کنیم؟
_نه، چرا باید دعوا کنیم؟
گرشا:_چون وقتی میگی هیچی همه چیت هست.
خواستم بی توجه بهش برم توی خونه که
دوباره دستمو کشید.
این دفعه دیگه تو چشماش زل نزدم
که شجاع بازی دربیارم.
گرشا:_اگه از اون بار آخری که رفتم ناراحتی؟
دیدی که شیما بزور دستمو کشید برد.
خودشم ناراحته، نمی بینی حرف نمیزنه
توروخدا قهر نکن؛
غلط کردم...هرکاری بگی میکنم
_نیاز نیست
بعدم رفتم توی خونه،
به دور و برم نگاه نکردم تا وقتی که
صدای بابا اردشیرو شنیدم:
_همه خوابن سرو صدا نکنی باباجان.
اگه شام میخوای،
خاله ت توی یخچال برای همتون گذاشته،
باید گرمش کنین.
الان گلی و شیماعم رفتن توی...
با اومدن گرشا نگاهی بهش انداخت،
فکر کنم فهمید یه اتفاقی افتاده برای همین
گفت:_منم میرم بخوابم.
_برو قربونت برم شبت بخیر.
لبخند مردانه ای زد و رفت توی اتاقش.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_135
_بنظرم بسه بریم یچیزی بخوریم، راست میگه
شیما:_من از اول کنار کلی مرد خوش استایل
نشستم و باهاشون حرف زدم ولی هنوز
کسی به من عشقشو نداده...
برای همین من واقعا حس خالی کردن دارم.
تا حرفش تموم شد گلی زد زیر خنده و بعدشم من...
گلی:_خالی کردن چه سمیه؟
خالی بودن منظورته دیگه؟
وای میگه عشقشو به من نداده.
بعدم بیشتر از قبل در مقابل قیافه پوکر فیس شیما،
زد زیر خنده.
خنده ی منم ک با دیدن صورت بلوط
از صورتم کم کم محو شد.
شیما:_اِنی وِی (به هرحال) تو با من میای
و به من هلپ (کمک) میدی.
نظرت راجب اون مو فرفری چیه؟
البته اونکه کتونی و کلاه سفید داره عم
بد نیست
ولی خب یه دختری کنارشه که میشه
امید داشت خواهر یا رفیقش باشه.
همزمان داشتم بهش گوش می کردم و
زیر چشمی عم بلوطو می پاییدم که
یهو شیما دستمو کشید.
خواستم ولش کنم که گفت:
_گرشا بخدا جیغ میزنم.
بیا دیگه، تنهایی نمیشه.
و بالاخره یجوری منو برد که این تیر خلاص
بود به حرفای بلوط.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿ 🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_133
گلی رفت بیرون که به حساب خودش
بره حاضر شه.
از وقتی شیما اومده همه خل شدن |:
من خودم توی همین مدت،
احساس کاهش توان فکری میکنم.
بلوط:_چرا همونجوری خشکت زده؟
حاضر شو بریم
نگاهی بهش انداختم که شلوارشو پوشیده بود
و من یه فرصت برای دیدن منظره های قشنگو
از دست داده بودم.
_نمیشه دوباره بپوشیش؟
بلوط:_گرشا توروخدا زود باش، الان دیر میشه
_هیچ نگران نباش، توی آماده شدن
شیما از گلبرگم بدتره.
به قدری طول می کشه که آدم میتونه
یه عالمه کار انجام بده.
از جمله کارای خوب!
یه ابروی بلوط بالا پرید:
_خودتم نمی فهمی داری چی میگی.
فقط حاضر شو...
واقعا حوصله ندارم که راجب دیر حاضر شدنت
کلی حرف بشنوم.
بعدم شروع کرد به بافتن موهاش.
من به عنوان یه پسر زیادی پررو باید فکر کنم
که بلوط حسودیش میشه که من و شیما
زیادی تو دل و روده ی همدیگه ایم.
خب طبیعتا وقتی قراره ازدواج کنیم
من یکم باید فاصلمو با شیما حفظ کنم...
الان دیگه مجرد نیستم.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_131
بلوط مثل یه بچه گربه ای که بین دوتا سگ
گیر کرده بود بهم نگاه کرد.
اصلا نمی تونست حتی ۵ ثانیه زندگی
با شیما رو تحمل کنه.
میتونستم از تو چهره ش بفهمم.
بلوط:_آخه من خودمم اونقد دوست ندارم بیام
شیما:_با کیا اومدیم ١۶ بدر
_١٣ بدر
شیما:_حالا همون!
من میرم به سیمین بگم که بیاد راضیت کنه.
۵ ثانیه وقت داری که خودت با زبون خوش
قبول کنی.
یکککک، دوووو...
بلوط نگاهی به من انداخت و من بیخیال
شونه ای بالا انداختم؛
چون حتی مامانم نمیتونست منو مجبور کنه
شیما:_میخوام بگم پنج...
چیزی نمیخوای بگی؟
_نوچ
شیما:_اصلا میدونی چیه؟
خاک تو سرت، بیشعور، نفهم...
داشت همینجوری هر چی فوش ایرانی بلد بود
می کشید بهم و منم ریلکس بهش لبخند می زدم
که یه دفه جیغ زد و فوشاش ته کشید.
با ریز به ریز رفتاراش آشناییت داشتم.
دقیقا بعد از اینا یهو شروع میکرد منت کشیدن.
خودشو ول داد روی تخت:
_گرشا، بیا و یکم هیومن (انسان) وار
به قضیه فکر کن.
من دلم میخواد برم شهربازی و تو
بست فرند (بهترین دوست) منی.
سو (پس) به حرف من گوش کن.
میخوای توی اواخر عمرم ازت
مموری (خاطره) بدی داشته باشم؟
✿┄┄┅┄┄┅┄🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
کتاب درسی
#نگارش_دهم
کد کتاب: 110202
سال تحصیلی: 1406_1405
دبیرخانه راهبری ادبیات فارسی کشور
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
درسهایی درباره
داستاننویسی
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#نامهنگاری
نامه آرتور میلر به مرلین مونرو
مرلین عزیز!
از من خواستی نامهای در مورد لطافت برایت بنویسم. من تلاشم را خواهم کرد. آن طور که فکر می کنم و به بهترین شکل ممکن بنویسم. مهمترین چیز این است که صادقانه بنویسیم.
وقتی مردم می میرند، کلمات پشت سرشان می ماند. کلمات خشم، کلمات عشق، کلمات حسادت، کلمات حکیمانه. به طور کلی، ما حتی نمی توانیم تصور کنیم که چه تعداد موجود در قالب کلمات داریم. کلمات میتوانند بکشند، کلمات میتوانند دوباره زنده شوند.
وقتی افراد از هم جدا می شوند، به یک معنا برای هم میمیرند و پس از آن نیز سخنان باقی میماند. و اغلب مردم پس از آن، تا پایان عمر، شخص دیگری را دقیقاً به این شکل به یاد می آورند: به عنوان کلماتی که او زمانی گفته است و عذاب می کشند که به خاطر بیاورند که به نحوی نادرست پاسخ دادهاند.
اما از بین میلیاردها کلمه، یک دسته کوچک از کلمات وجود دارد که هرگز و تحت هیچ شرایطی نمی توانند باعث آسیب شوند. این سخنان کلمات محبت آمیز است. اما! لطفا توجه داشته باشید: آنها به ندرت تلفظ میشوند.
چه چیزی طبیعی به نظر میرسد؟ به هرکسی که می بینید کلمات محبت آمیز بگویید و همه لبخند خواهند زد، حال همه خوب خواهد بود. اما نه! در کلمات محبتآمیز جادویی وجود دارد. اگر خطاب به شخص اشتباهی باشد در گلو گیر می کنند...
... حتی گاهی اوقات شما با آن یک زن را اذیت می کنید و به نظر میرسد همه چیز در مسیر درستی پیش می رود و شما در شرف موفقیت هستید... ظاهرا فقط یک چیز کوچک رخ داده: دهانت را باز می کنی و... می بندی! به هیچ وجه. آنها فقط بیرون نمیآیند، این کلمات لعنتی.
اما گاهی اوقات برعکس است. مثل آبشار از تو سرازیر می شوند و با آن گوش هایش را نوازش می کنی و هر چه بیشتر آنها را بگویی، او بیشتر می خواهد آنها را بشنود.
و در میان کلمات محبتآمیز کلمات بسیار پنهانی وجود دارد. اینها به اصطلاح "حرفهای ما" هستند. آیا به یاد داری که در «وداع با اسلحه» همینگوی، کاترین قبل از مرگش از فردریک خواست که «حرف های ما» را به زنان دیگر نگوید؟ این مهم است مرلین. بسیار مهم است که به دیگران «حرفهایمان» را نگوییم. امیدوارم این را بفهمی...
و در اینجا بالاخره به یک نتیجه می رسم. لطافت چیست؟ بنابراین، لطافت مرلین زمانی است که شما کلمات محبت آمیز را به کسی می گویید که روح شما به سمت او کشیده شده است و کسی که نامه خطاب به اوست همین کار را می کند. این لطافت است. گاهی به آن شادی و عشق نیز می گویند.
همین. آرتورِ تو
** مطلب فوق را از کانال داستاننویسی برداشت کردهام.
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
صبح است
از این مرحلهی یأس
به در زن
چون صبح
تو هم
دامن آهی
به کمر زن
#بیدل
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
سر ارثش دعوا شد.
البته یه بخشی از اون اعصاب خوردی بخاطر
جدا شدن بیتا و میلاد بود و
لج کردن دوتا عموهام باهم.
فقط میونه بابا و یکی از عموهام به هم نخورد،
بابای بیتا و باربد.
عموهام و عمم همون شیراز موندن و
رفت و آمدا رو به صفر رسوندن.
ماعم دوباره اومدیم تهران.
تا امروز!
گرشا:_چرا بیتا و میلاد جدا شدن؟
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_125
_دقیق نمیدونم ولی چیزی که باربد گفت
این بود که بعد از یه مدتی انگار میلاد
خیلی با بیتا اوکی نبوده...
خیلی به خانواده عمو توهین میکرده.
خب بیتاعم صد در صد خوشش نمیومده.
تو فکر کن یکی هی بگه مامانت چرا اینجوری میکنه،
بابات چرا اونجوری میکنه.
رفتاراش جوری بوده که بیتا می گفت
یکمشم از قصد بوده.
اینم چون دیده که میلاد حال نمیکنه،
پیشنهاد طلاق میده اونم قبول میکنه.
گرشا:_انقد ساده؟
_آره همینجوری توافقی جدا شدن.
حالا ما که تو زندگیشون نبودیم شاید اوضاع
بدتر از چیزی که همه میدونن بوده.
یکم مکث کردم و گفتم:
_خب گرشای فضول، بگیر بخواب
سرشو بهم نزدیک تر کرد،
جوری بود که چشمام روبه روی لبش بود.
دستی که روی کمرم بودو بالاتر برد و
بـ-ـوسـه ای روی پیشونیم گذاشت.
بدنم برای یه لحظه منقبض شد چون فکر کردم
قراره کاری بکنه ولی بعدش فقط
چشماشو بست و شب بخیر گفت.
«گرشا»
با چشمای نیمه باز بلند شدم، بلوط خواب بود.
یه سرو صدایی از طبقه پایین میومد که
فکر کنم بخاطر همون بیدار شده بودم.
درو باز کردم و رفتم بیرون و با چیزی که
از بالای پله ها دیدم چشمام گرد شدن.
شیما محکم مامانمو تو بغل گرفته بود.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_126
شیما محکم مامانمو بغل کرده بود:
_سیمین، خیلی دلم برات تنگ شده بود.
البته برای غذاهات نه زیاد ولی در کل
دلم میخواست توی بغلم بگیرمت.
مثل همیشه به قدری پر انرژی بود و تند تند
حرف میزد که برق از سرت می پرید.
نذاشت مامان چیزی بگه رفت از گردن گلی
آویزون شد:_واااای هانی! دلم برات تنگ شده بود.
کل صورتشو تف مالی کرد و رفت سراغ بابا.
بابا خواست بهش دست بده ولی شیما
براش مهم نبود، جوری بابا رو تو بغلش فشرد
که استخوناش داشت خورد میشد.
شیما:_گرشا کو؟
به من که گفت بعد از ١٠ بیام خونه ی اردشیر خوبه.
البته الان ٨ و نیمه... بهرحال...
چشمام دیگه واقعا داشت از حدقه میزد بیرون،
این دختر چرا از این رفتارا داشت؟
یه دفه با جیغی که زد به خودم اومدم.
شیما:_گرشاااااا
تند تند از پله ها اومد بالا.
دستشو دور گردنم حلقه کرد و پاهاشم دور کمرم.
ولی مغز من هنوزم زیادی لود نشده بود.
همونجوری توی گوشم نصف فارسی
نصف انگلیسی بلغور میکرد.
ولی من که نمی شنیدم.
لپمو ماچ کرد و بالاخره اومد پایین.
شیما:_خب زود باش، زنتو نشونم بدههههه.
عکسی که ازش نمیدی، بزار ببینمش،
واااااااای ذوق دارمممم. کو؟
_تو اون اتاقه خ...
نذاشت حتی بگم خوابه، دویید که درو باز کنه
ولی دستشو گرفتم:_خوابه
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_127
یکم نگام کرد و آروم گفت:
_اووو، منظورت اینه که لـ،ـخته؟
_نه مگه هرکی خوابه لـ،ـخته؟
شیما:_ خب شاید یچیزایی بینتون...
وسط حرفش پریدم:_لباس تنشه
شیما:_خب پس بذار آروم برم تو، ببینمش.
_آروم...
شیما:_اوکی
درو براش باز کردم و وارد شدیم.
دهنش قد اسب باز شده بود.
فکر کردم شاید بخواد از صورتش تعریف کنه ولی اولین چیزی که گفت این بود:
_وای گرشا چقدر بـ،ـوبـی (سـ،ـینه) هاش رو فرمه،
پروتزه به نظرت؟
_توروخدا شیما، این چه بحثیه الان؟
شیما:_به من چه؟
میخواستم بفهمم بدنش نچراله یا نه و
کی بهتر از تو که شوهرشی؟
_نمیدونم من خیلی بهش نزدیک نشدم.
ولی فکر نمیکنم...
شیما:_چیییی؟ احمقی؟
کل دیشب میتونستی با این که نمیدونم اسمش چیه
یه سـ،. خفن داشته باشی.
شیما همین بود، بلند داد میزد و بی پرده ترین
حرفارو به زبون میآورد.
خواستم فقط از اون قضیه دور شه
برای همین گفتم:_اسمش بلوطه و
بیشتر از هزار بار بهت گفتم اینو.
شیما:_حالا هرچی، واسا ببینم این همونه که
خواستگاریتو قبول نکرد؟
_آره دیگه
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
✿┄┄┅┄┄┅┄
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_128
شیما:_یعنی تو رفتی تو فاز...امممم...
چیز دیگه...همون...فااااا،ککک یادم نمیاد...
_عشق و عاشقی؟
شیما:_نه
_وابستگی؟
شیما:_نه
_متعهد بودن؟
شیما:_اینی که میگی اصلا یعنی چی؟
_ولش کن منظورتو برسون که کلمشو بهت بگم
شیما:_همون که زنه تا یه چیزی میگه مرده اکسپت (قبول) میکنه...
_زن ذلیلی؟
شیما:_آفرین، همین که گفتی زلل ذیلی...
از اینکه نمی تونست مثل آدم حرف بزنه
خندم گرفته بود وحشتناک...
داشتم خودمو کنترل میکردم.
_زن ذلیلی، نه زلل ذیلی...
تا حرف از دهنم خارج شد زدم زیر خنده...
خود شیماعم خندش گرفته بود ولی نیشگون
محکمی ازم گرفت که خفه شم.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋
خوش بودن و خندیدن که تکلیفش معلوم است. نمیدانم خلاصه هیچچیز از چیزهای این دنیا نیست که مرا گیرا باشد. و آن دنیا هم که نیست. و من دیگر تحمل شمع و ستون بودن زیر بنای دیگران را هم ندارم. ندارم، چه کنم؟ نه میخواهم مصرفکننده باشم و نه میخواهم تولیدکننده باشم و نه میخواهم اینجا باشم و اگر اینجا هستم برای این است که نمیخواهم آنجا باشم. مردم و زمانه را در پرسپکتیو اجتماعی و تاریخی نگاه میکنم و نگاه کردهام و میشناسم و شناختهام، و همه اینها خالیهای مرا خالیتر میکند. راه میروم و فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست، صدایش را میشنوم اما حرفهایش یادگار حرفهایش هستند نه حرفهایی تازه درباره مطالبی تازه. [صفحه سوم] از تماشای پشت ویترینها تا نوشیدن شراب و شنیدن نمایشها و دیدن فیلمها و خواندن کتابها و ملاقات آدمهای تازه، همه و همیشه به حسرت این میافتم که ایکاش او هم بود. تو معنی دیوانهشدن را نمیدانی. من دیوانه شدهام. و نمیتوانم خودم را به مقیاسها و رابطههای اجتماعی و توارثی سرگرم کنم و گول بزنم. من نمیتوانم و نمیخواهم خودم را گول بزنم. ببخش که این درد دلها را میکنم. در دنیا شاید دو آدم که اینهمه از هم متفاوت و در عین حال اینهمه به هم نزدیک باشند که من و تو، شاید، گیر نیاید. این است که در این حال، خواه واقعیت باشد خواه وهم، این درد دلها را میکنم. میدانی، دیدن و شنیدن و حس کردن، و فکر کردن که در این دیدنها و شنیدنها و حس کردنها با او هستم و برای اویم میبینم و میشنوم و حس میکنم به طور کامل و قاطعی قانعم نمیکند زیرا در پشت دیوار شعورم این ظن را دارم که چنین کاری نشانهای از دیوانگی و غلط بودن است. فکر میکنم اگر خارج از توانایی و اعمال قدرت خودم دیوانه بودم یا دیوانه شده بودم شاید درست اما اینکه بگذارم فریب و گول بر من غالب شده، یعنی خودم، خودم را دیوانه کنم و در خیالبافی چندان پیش روم که دیگر واقعیت را گم کنم، خودش یکجور تقلب، یکجور جلق (؟) است و من از آن بیزارم. شاید مسئله بغرنج و پروبلم*** دشواری برای خودم نمیماند اگر دیوانه شده بودم اما حالا میدانم که دیوان به آن نشدهام و از این «عاقلی» در این حد در رنجم.
چقدر بنویسم؟ بس است. دلم تنگ است و هیچچیز آسودهام نخواهد کرد. [صفحه چهارم] و تو را به دردهای خودم مشغول کردن کار عبثی است. همه این سالها و قرنها و آدمهای رفته و ساختمانهای به جا مانده و درختها و تابلوها و قدمت، به جای اینکه بُعد روشنی به من بدهند تا درد رفتن او را بیشتر تحمل کنم، ترس و وحشت ماندن و آگاه ماندن به رفتن او در سالهای آینده را زیادتر میکنند. و این شالوده هر جور کوشش مرا از زیر میپاشاند. من فکر میکنم مدتها اینجاها بمانم. شاید هم یک ماه دیگر برگشتم. اما برگشتن به کجا. قبرش و اتاق خوابش در ذهن من است و من برای برگشتن به جائی، هیچ جا ندارم و جز قبر او و اتاق خواب او. در عین حال نمیخواهم بودن و ماندن من، بودن و ماندن زشت و خرابی باشد زیرا من قالب او هستم و نمیخواهم او در قالب خرابی جا داشته باشد. و آن وقت نمیدانم این تابوت او را که تن و جسم من است چگونه مزین و روشن نگاه دارم.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
"نیما و آوازهای کوچهباغی"
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
سبکی که ایرج و امثالِ ایرج اجرامیکردند مشهور بودهاست به "غزلخوانی" یا آوازهای "کوچهباغی". در تعبیرِ "غزلخوانی" "غزل" احتمالاً همان غزلی است که گاه در شعرِ قدما بهصورت "قول و غزل" نیز دیدهمیشود. از مولفههای اصلی این سبک، اشعار و ریتم و آهنگِ عامهپسندِ آن است. عشق، فراق، تنهایی و گله از بیوفاییِ زمانه، و درنتیجه دمغنیمتشماری و خوشباشی از مضامین اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. "غزل"خوانی و چهچهزنی نیز از عناصرِ اصلیِ آوازهای کوچهباغی است. در دهههای گذشته، این سبک بهویژه محبوب برخی مشاغل، ازجمله رانندهها، و نیز رایج در بعضی اماکن، ازجمله کافه، قهوهخانه و زندان، بودهاست. ازقضا آوازِ ایرج اغلب در همین فضاها اجرامیشد.
کموبیش میتوان این سبک از خوانندگی یا آوازِ ایرانی را با فیلمفارسی در عالمِ سینمای دهههای چهل و پنجاه، سنجید؛ تعبیری تحقیرآمیز که دکتر هوشنگِ کاووسی در نقدِ سینمای بدنه و گیشهپرورِ آن سالها، بهخصوص محصولات استودیوی دکتر کوشان و امثالِ او، بهکاربرد و ماندگار هم شد. ازهمینرو، قشرِ روشنفکر و طبقهای که خود را نخبه و نمایندهی تجدد و روشنفکری میدانستند، اغلب این سبک از آواز را مختصّ جاهلمآبها و لات و لوت و جنوبشهری و عقبافتاده میپنداشتند.
اما از دیگرسو میدانیم که بزرگانِ موسیقی ایران به این سبک و سنت توجهداستند. استاد ابوالحسن صبا به آوازهای کوچهباغی توجهداشتند؛ استاد کسایی ایرج را پهلوان آوازِ ایرانی میخواندند؛ و میدانیم که یکی از سرچشمههای هنرِ استاد شجریان، هنرِ آوازخوانیِ رشکبرانگیزِ ایرج بودهاست. هنرِ ایرج را گاه در چهچهههای دقیقِ استاد شجریان میتواندید.
اما غرض از این یادداشت، اشارهای است به تعلقخاطرِ پدرِ شعرِ نو، با همهی فرنگیمآبیهایی که به او نسبتمیدهند، به آوازِ کوچهباغی. نیما در یادداشتهای روزانهاش، ذیلِ مدخلِ "آوازهای کوچهباغی" که او خود آن را "آوازِ اصیلِ تهرانی" میخوانَد، مینویسد:
"سالها و خیلی سالهای پیشازاین من با ابوالحسن صبا و پیش از او با دیگران، درخصوصِ این آوازِ اصیلِ تهرانی صحبتمیکردیم. [...] من بهقدری از این آواز خوشممیآید که حالم عوضمیشود. من خودم این آواز را بهصورتهای مختلفِ اصیلِ خود که هنوز کسی بلد نیست میخوانم _چندجا هم شنیدهاند و خوششانآمدهاست. _ من راههای گردآلودِ بیگل و گیاهِ اطرافِ تهران و ری و ورامین را با قلعههای آن میبینم_ در من این آواز تاثیرِ عجیبی دارد. مثلِ "زنگِ شتر" که آهنگش را بهطورِ کامل از پدرم دربینِ تارزدناش یادگرفتهام و او از استاد آقاحسینعلی [؟]* یادگرفتهبودهاست.
من این آواز را دوستدارم. خودِ تهرانی نمیداند که این آواز چیست؟ درخصوصِ تهران و تجریش که (توابعِ رستمداد [؟])** بود جُنگها و یادداشتها دارم؛ کلیهی تجریش ملکِ محمدرضاخان جدّ من بود که با آقامحمدخان جنگمیکرد. بسیاری از نامهای شمیران طبری است؛ و من حوصلهکردهام که بنویسم. [...] میخواستم تمامیِ اسامیِ غلطبهکاربردهشدهی طبری را در تواریخ اصلاحکنم و وقت نشد. بسیار اسرار و وقایع ماند؛ در قدیم هم میماند." (یادداشتهای روزانهی نیما یوشیج، بهکوشش شراگیم یوشیج، انتشارات مروارید، ۱۳۸۷، ص ۱۹۵).
*احتمالا آقا حسینقلی درست است که از استادان موسیقی اصیلِ ایرانی و از ردیفدانان برجستهی عصر قاجار بود. استاد علیاکبرخان شهنازی فرزندِ ارشدشان بودهاست.
** دراصل باید "رستمدار" باشد که نامِ قدیمی شهرستان نور بودهاست.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
چون خندهی جام است
درخشیدن خورشید
جامی به من آرید
که خورشید درخشید
#فریدونمشیری
ابر و کوچه، خورشید و جام
سلامی به زیبایی خورشید رخشان
صبحتان لبخندباران
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نیشش باز شد و بدو بدو رفت پیش باربد و بیتا.
«بلوط»
تا از در خونه خارج شدم دیدمشون.
باربد توی ماشین نشسته بود و بیتا داشت
با اخم باهاش حرف میزد.
هرچی نزدیک میشدم،
صداهاشون واضح تر میشد.
بیتا:_صد بار قبل اینکه بیایم اینجا بهت گفتم
میلادو دیدی باهاش نه حرف بزن نه جوابشو بده.
بعد تو داری کتک کاری میکنی؟
نگا چیکار کردی صورتتو.
باربد:_به بلوطم تیکه انداخت خب...
✿┄┄┅┄┄┅┄🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_120
همون لحظه رسیدم پیششون ولی
باربد داشت ادامه میداد:
_تا جوابشو دادم به تو بد و بیراه گفت
دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو.
فکر کرده کیه پسره ی الاف!
_بهتر شدی؟
باربد:_مجبورم باشم؛
چون بیتا همینجوری دو برابر میلاد
چرت و پرت بارم کرد.
بیتا نیشگونی از بازوش گرفت:_هوی!
میخواستی تو اون دعوا بیفتی بمیری؟
باید باهات حرف بزنم که شاید بالاخره بفهمی یا نه؟
باربد:_بعله، صد در صد شما درست می فرمایین.
از لحن باربد لبخندی روی لب بیتا نشست:
_دیوونه!
یه دفعه باربد بحثو عوض کرد.
روشو به سمت من کرد و گفت:
_راستی بلوط به گرشا قضیه منو بگیا.
گند نزنم به زندگیتون یه وقت با اون رفتارام.
_وا چه حرفیه؛ اونقدراعم بی اعتماد نیست.
ولی مطمئنی مشکلی نداری با اینکه بگم؟
باربد:_نمیدونم راستش...
نکنه از اینایی باشه که بدش بیاد بعد بگه
نمیخوام با این پسره حرف بزنی و...
پریدم وسط حرفش:_معلوم هست چی میگی؟
مگه من میذارم از تو بدش بیاد؟
گوشیشو به سمتم گرفت:_خب پس شمارتو
بنویس که میخوام مزاحم بشم جیگر!
بعدم چشمکی زد.
(بخاطر اینکه مدت زیادی از هم فاصله داشتیم،
شماره همو نداشتیم و
یجورایی ارتباطمون قطع شده بود)
با بیتا کلی بهش خندیدیم.
کلا یه رفتارایی داشت که هرکی از دور می دیدش
فکر میکرد دختر بازه ولی قضیه کاملا برعکس بود.
داشتم شمارمو براش مینوشتم که دیدم
باربد از جاش بلند شد و صداشم صاف کرد.
گوشیو به سمتش گرفتم که گرفتش و لبخندی زد
و رفت به سمتی که گرشا واستاده بود.
(بخاطر گرشا صداشو صاف کرد ینی؟)
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
ادامه دارد....
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نگاهی از سر تا پا بهش انداختم،
به نظر یکم شبیه عمو یاسر میومد ولی با هیکل
ورزیده تر و چشمایی که ازش تمسخر می بارید.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
🌸🌵
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿
#نقص 🤍🥹🦋
#𝐏𝐀𝐑𝐓_115
دوباره شروع کرد:_نمیخوای برگردی؟
حتما باید این یارو نگام کنه؟
بلوط:_ولم کن میلاد!
بعد ۵ سال واسه کی زبون می ریزی؟
خودتم میدونی کسی باهات حال نمیکنه.
یه لحظه چشمام از طرز برخورد بلوط گرد شد ولی
سعی کردم بیخیالش بشم تا بعدا برام توضیح بده
دستمو گرفت و رفتیم سمت دو سه تا دختر
که گوشه حیاط بودن.
بلوط:_سلام!
دختر اولی فقط برای لحظه ی کوتاهی
خوشحال شد و بلوطو توی بغلش گرفت.
ولی دوتای بعدی که به نظر دو قلو بودن
فقط باهاش دست دادن و بعدم رفتن.
یکم همه چیز برام بیش از حد عجیب بود.
بالاخره یه جا نشستیم.
من فعلا توضیحی از بلوط نخواسته بودم
ولی خودش یه دفعه شرو کرد به توضیح دادن:
_میلاد پسر عمومه همون که رفتار مسخره ای
داشت، اون دختری که بغلش کردم
بیتاست دخترِ عموی دوممه.
اون دو قلو هاعم دختر عمه هامن گیتی و گیسو.
فقط یه نفر نیست، واقعا دلم میخواد ببینمش.
یهو صدای یه مرد از پشت سرمون اومد:
_بیا امیدوار باشیم که اون منم.
بلوط سریع برگشت و با دیدنش اشک
تو چشماش حلقه زد.
بعدم رفت و کوتاه بغلش کرد.
پسره:_میدونی بلوط تو اینقدررررر با من
در ارتباطی که حتما میتونم حدس بزنم
این پسره چرا با نگاه عصبانی بهم زل زده.
✿┄┄┅┄┄┅┄┄✿ 🌸🌵
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─