6769
✓ تحلیل دروس همراه با کارگاه نوشتنها ✓ تولید متنهای همکاران و دانشآموزان ✓ نمونه سوال و طرح درس نگارش ✓ مطالب مرتبط با نگارش و نویسندگی https://t.me/joinchat/AAAAAE_DTFtS7eSeNt8xow ارتباط جهت ارسال متنهای تولیدی و مطالب مرتبط: @MaryamBehvandi
سرم رو بالا آوردم، داشت نگاهم می کرد، اخم کرده بود، ناخواسته نگاهم کشیده شد به دو دکمه ی باز اول پیراهن سورمه ای رنگش. سریع نگاهم رو گرفتم. دایی بحث رو دست گرفته بود. صحبتاشون کاری بود و بعد ازا ینکه برامون قهوه آوردن بحث کشیده شد به خونه ای که مهریه ام بود. با اخم به قهوه نگاه می کردم، چرا نظرمونو نپرسیدن؟! اون فرامرز ابله که می دونه من از قهوه بدم میاد! وقتی دوباره به صورتش نگاه کردم لبخند محوش رو دیدم. دلم می خواست فنجون قهوه رو به صورتش بکوبم و بهش بگم «خیلی بچه ای». اما خب دیدم کار من بچگانه تره، پس با اخمی نگاهم رو گرفتم و به فربد چشم دوختم که می گفت:
-البته پیشنهاد خرید خونه یه مساله کاریه و کاملا از بحث امین جداست، اما حالا که مطرحش کردین … راستش مژده خانم من همونطور که از طریق دوستتون بهتون پیغام دادم، حاضرم زمین اون خونه رو بالاتر از مبلغ پیشنهادی بقیه خریدارها بخرم.
و با تک خنده ای اضافه کرد:
-بالاخره هر چی نباشه آشناییم.
رو به دایی گفتم:
-با اجازه.
دایی سرش رو تکون داد و در جواب فربد گفتم:
-همونطور که قبلا گفتم با فروش اون خونه مشکلی ندارم. وقتی می خواستم جدا بشم به تنها چیزی که فکر نمی کردم جنبه ی مادی مساله بود.
و با دلخوری نگاه کوتاهی به فرامرز انداختم. اخم کرده لبهاشو جلو داده بود و پاشنه ی کفششو آروم به زمین می کوبید. فربد در جواب من گفت:
-در بزرگواری شما حرفی نیست، خب … گویا فرامرز صحبتی داشت که می خواست اینجا شما رو ببینه.
هر سه به فرامرز نگاه کردیم. با تاخیر نگاهش رو از روی من برداشت و رو به دایی گفت:
-من شما رو به عنوان پدر مژده قبول دارم و درست مثل اون سال ها براتون احترام قائلم … اما ترجیح می دادم با مژده تنها صحبت کنم.
فورا به دایی نگاه کردم، اون از متلکش که گفت دایی رو به عنوان پدرم قبول داره، یعنی عملا پدر منو ندید گرفت، این هم از بی ادبیش که ناراحتیش از وجود دایی رو به زبون آورد. حتی فربد هم با ناراحتی به فرامرز نگاه می کرد. دایی خیلی جدی و محکم گفت:
-اون زمانی که می تونستی تنهایی با مژده صحبت کنی باهاش نسبت داشتی، اما حالا از هر غریبه ای غریبه تری.
آخ که جیگرم خنک شد. با نگاه پیروزمندانه ای به فرامرز که زبونش رو با حرص توی دهنش می چرخوند خیره شدم. بعد از ثانیه ای پوزخندی زد و گفت:
-جالبه … اگر شما منو غریبه بدونین حرفی نیست! اما دردم میاد که پسرم بهم بگه غریبه.
بی معطلی گفتم:
-غریبه نیستی؟!
فرامرز هم حق به جانب گفت:
-تا الان اینجا نبودم، الان که برگشتم!
فربد و دایی همزمان اسم ما رو به زبون آوردن. هر دو در سکوت با خشم به هم زل زدیم. فربد رو به دایی گفت:
-من به شما حق میدم که فرامرز رو توی پاشیده شدن زندگیشون مقصر بدونید. اما مساله الان امینه، درسته که مژده خانم ثابت کرد که می تونه تکیه گاه محکمی برای امین باشه، اما باید واقعیت رو ببینیم. بچه به هردوی اونها نیاز داره.
دایی خیلی خشک گفت:
-واضح تر صحبت کنید جناب آزاد.
چقدر من دوست داشتم دایی رو ب*غ*ل کنم! فربد گلوشو صاف کرد و به فرامرز نگاه کرد و فرامرز هم که نمی شد با یه تانکر عسل خوردش ادامه داد:
ادامه دارد ...
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
رمان پل های شکسته
نوشته دل آرا دشت بهشت
#پل_های_شکسته_پارت_62
-دایی گفت؟
اون هم سرشو تکون داد. پیشونیشو ب*و*سیدم و گفتم:
-هر سوالی داری بپرس.
سرش رو به سینه ام تکیه داد و گفت:
-همدیگه رو دوست داشتین؟
چشمامو دور اتاق چرخوندم تا اشک هامو پس بزنم و بعد جواب دادم:
-خیلی.
-پس چرا از هم جدا شدین؟
لبخند غمگینی زدم و گفتم:
-وقتی می خواستیم ازدواج کنیم تصمیم گرفتیم تا وقتی که درسمون تموم نشده بچه دار نشیم، اما خب … نمی شه با قسمت جنگید! یه مدت قبل از اینکه تو رو حامله باشم خانواده ش زمزمه ی رفتن داشتن.
-کجا؟
با اخمی که نشونه ی فکر کردنم بود گفتم:
-می خواستن برن اتریش … نمی دونم تموم این هفت سال اونجا بودن یا نه!
ساکت شد تا ادامه بدم، و من هم تعریف کردم:
-بابات با این که دوستم داشت ولی خیلی سر و کله اش باد داشت، خب ما خیلی با هم کنار می اومدیم. دروغه اگه بگم زندگی خوشی نداشتیم.
با خنده یاد کارهامون افتادم و گفتم:
-ما حتی مدل موهامونو شکل هم کوتاه می کردیم و لباس های تو خونه رو هم ست هم می پوشیدیم.
با پوزخندی گفتم:
-بچه بودیم … زندگی مشترک برامون زود بود.
و با غم ادامه دادم:
-تا این که فرامرز هم هوایی شد که ما هم همراه خانواده ش بریم، من دوست نداشتم برم … امید داشتم با مرور زمان با خانواده ام آشتی کنم و فرامرز میره سرکار … من به یه زندگی معمولی قانع بودم. خواهرش هر روز بهش زنگ می زد. من می فهمیدم وقتی فرامرز می رفت توی اتاق تا باهاش صحبت کنه. می دونستم حرفشون از رفتن و راضی کردن منه. تو همون گیر و دار فهمیدم حامله ام.
به صورتش نگاه کردم و با لبخند گفتم:
-خدا خیلی دوستم داشت که یه پسر فهمیده نصیبم کرد.
امین هم لبخند زد و ادامه دادم:
-می خواستم غافلگیرش کنم، یه جشن دونفره گرفتم، اولش فکر کرد راضی شدم که ما هم بریم اما وقتی فهمید حامله ام دیوونه شد.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
-این روزی که میگی حاصل ندونم کاری خودته که پشتمو خالی کردی! به بچه ت دروغ گفتی. مردن شوهرت هم تقصیر هیچ کس نیست.
دلم گرفت، چرا اینقدر عادی گفت «شوهرت»؟! لبهامو به هم فشار دادم. خیلی عادی گفت:
-می خوام ببینمت.
غیر قابل کنترل داد زدم:
-برو بمیر.
اون هم صداشو بالا برد:
-مودب باش مژده.
همه ی عصبانیتم توی صدام جمع شد و با بلند ترین حالت ممکن گفتم:
-مودب نباشم می خوای چی کار کنی؟ امینو ازم می گیری؟ بهت گفته بودم فرامرز! شده آتیشش می زنم نمی ذارم دستت بهش برسه. حالا هر غلطی که می خوای بکن.
و تلفن رو قطع کردم، در اتاق باز شد و پیمان بین چارچوب قرار گرفت، به پشت سرش گردن کشیدم و با ترس گفتم:
-امین کجاست؟!
وارد اتاق شد و درو بست و با صدای آرومی گفت:
-تو اتاق، دایی و رها دارن باهاش حرف می زنن.
به سمتم اومد و کنارم نشست. با بغض به صورتش زل زده بودم. لبخند کجی زد و گفت:
-صدات شبیه خر شده.
سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم:
-خر شخص خودمم.
پوزخند صدا داری زد و هیچی نگفت. می دونستم داره توی دلش چی می گه، لابد می گه«اگر خر نبودی که دنبال یه پسر غریبه راه نمی افتادی و به خانواده ت پشت نمی کردی!»
-فرامرز بود؟
چشمامو بستم:
-اوهوم.
-چی میگه؟
آهی کشیدم و گفتم:
-خودشم نمی دونه چی می خواد! چندروز پیش می گفت به امین بگو پدرش خبر مرگش زنده اس، حالا که می گم امین خبر داره تعجب کرده! … پیمان؟
پیمان هم آه کشید:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
با لبخند گریه کردم و گفتم:
-اگه یه روز بفهمی یه دروغ بزرگ بهت گفتم چی کار می کنی؟
بدون معطلی گفت:
-چی شده مامان؟
صورتش رو ب*و*سیدم و گفتم:
-بعضی وقتها، یه آدمی زنده اس اما ما به خودمون می گیم اون مرده. می دونی چرا؟
سرشو تکون داد و گفت:
-آدمی که ازش بدمون میاد.
سرمو تکون دادم و گفتم:
-آدمی که بدی کرده باشه. آدمی که دوستش داشتیم و توقع نداشتیم که بدی کنه. آدمی که یهو میذاره و میره و اونقدر تنها می شیم که به خودمون میگیم اون مرده.
سوالی نگاهم می کرد. چشمامو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم:
-اونقدر به خودمون می گیم اون مرده که باورمون می شه واقعا دیگه نمیاد. چون باورمون شده به بقیه هم می گیم. اونقدر که بقیه هم باورشون …
-بابام؟
نفسم حبس شد، اما چشمامو باز نکردم. لبهامو به هم فشار دادم. دست های امین از دور گردنم شل شد. با وحشت چشمامو باز کردم و دستام رو دورش حلقه کردم و گفتم:
-وقتی تو رو حامله بودم گذاشت و رفت.
دستاشو به شونه ام تکیه داد و کمی خودش رو عقب کشید. قلبم نمیزد! با ترس نگاهش می کردم. مشکوک دوباره تکرار کرد:
-بابام؟!!!
نتونستم صدای گریه ام رو کنترل کنم. چرا گفتم؟! من که این همه سال سکوت کرده بودم چرا اینطور بی مقدمه بهش گفتم؟ … چرا بدون مشورت با یه مشاور بهش گفتم؟! خودمو به سمتش کشیدم:
-فکر نمی کردم برگرده! اگر کسی به گردن تو حق پدری داشته باشه اون حاجی داییه!
چونه اش لرزید. چونه اشو ب*و*سیدم:
-قربونت برم. حرف بزن مامان!
تو یه حرکت خودشو عقب کشید و به سمت در دویید. سریع جست زدم:
-امین صبر کن.
درو باز کرد و بیرون رفت. با گریه بلند شدم. دایی وسط هال بود:
-چی شد؟
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
-خودم ازش خواستم که هیچی نگه.
-نمی خوای بدونی اسم دخترش چیه؟!
قبل از اینکه من حرفی بزنم امین رو به فاطیما گفت:
-اینطور که تو میگی حتما گذاشته مژده دیگه!
فاطمیا ابروهاشو بالا فرستاد و گفت:
-دمت گرم جغله! کم کم دارم عاشقت می شم.
امین قیافه شو کج و کوله کرد و باعث شد لبخند بزنم و روی موهاشو بب*و*سم. امیرعلی هم دیوونه بود ها!!
امین بدون این که به سمتم برگرده گفت:
-مامان چیزی شده؟
موهاشو نفس کشیدم و گفتم:
-چطور؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
-ناراحتی.
دستامو دورش حلقه کردم و بی مقدمه گفتم:
-دوست داری با دایی پیمان بری خونه شون؟
سرش رو به سمتم چرخوند و نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:
-منم به کارهام سر و سامون میدم و میام.
در کسری از ثانیه صورتش خشمگین شد:
-چه کارهایی؟!
دستامو از دورش باز کردم و امینو روبروم نشوندم و گفتم:
-من درگیر مدرسه ام. اینجا همه ش ناراحتی و غم و غصه اس. هی میرم خونه اشرف خانم! با دایی اینا برو، اگر دوست داشتی به دایی می گم یه مدرسه ثبت نامت کنه و واست کتاب های سال دوم رو بخره و شهریور امتحان بدی.
خودشو عقب کشید و گفت:
-اگر تو نیای نمیرم.
فاطیما به سمتمون اومد و رو به امین گفت:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#گفتوگو
گفتم:
«این باغ، ار گلِ سرخِ بهاران بایدش؟ ...»
گفت:
«صبرى تا کرانِ روزگاران بایدش.
تازیانهیْ رعد ونیزهیْ آذرخشان نیز هست،
گر نسیم و
بوسههاى نرمِ باران بایدش.»
گفتم:
«آن قربانیانِ پار،
آن گلهاى سرخ؟ ...»
گفت:
«آرى...»
ناگهانش گریه آرامش ربود؛
وز پىِ خاموشىِ طوفانیاش
گفت:
«اگر در سوگشان،
ابر میخواهد گریست،
هفت دریاى جهان،
یک قطره باران بایدش.»
گفتمش:
«خالیست شهر از عاشقان؛
وینجا نماند،
مردِ راهى تا هواى کوى یاران بایدش.»
گفت:
«چون روح بهاران
آید از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاک،
آنسان که از باران گیاه؛
و آنچه مىباید کنون
صبر مردان و
دل امّیدواران بایدش.»
#شفیعیکدکنی
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
بنیامین نابغه بود. پانزده سالگی وارد دانشگاه شد، اگر به خودش بود و بابا مانعش نمی شد زودتر از اینها هم می تونست بره. توی زیبایی دست کمی از پیمان یا همون محمود نداشت. اما شب قبل از یکی از امتحانات پایان ترمش خوابید و صبح که مامان می خواست بیدارش کنه دیگه بیدار نشد. علت مرگش سکته ی مغزی تشخیص داده شده بود، مامان تا مدتها بعد هر روز صبح قبل از صبحونه می رفت به اتاقش که صداش کنه اما دیگه بنیامینی نبود.
دایی کلید رو انداخت توی در و گفت:
-راستی خانم کبودوند می خواست واسه عرض تسلیت بیاد. بگم بیاد اینجا یا خونه ی خودت؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
-خونه خودتونو ببینه بهتر نیست؟
دایی سعی کرد لبخندش رو پنهون کنه:
-برو داخل خونه، من نمی دونم چرا از تو نظر می پرسم؟!
در حالی که لبخندم رو کنترل می کردم وارد خونه شدم. مامان وسط هال جلوی کولر خوابیده بود و خونه تقریبا توی سکوت بود، می گم تقریبا چون صدای ضعیف غر غر امین و خنده های فاطیما می اومد. دایی با صدای آرومی گفت:
-برو بچه ات رو از دست این دختره ی پرچونه نجات بده.
با خنده به سمت اتاقی رفتم که صدای امین و فاطیما می اومد. ضربه ی آرومی به در زدم و وارد شدم. امین با دیدنم به سمتم اومد و در همون حال گفت:
-چه خوب شد اومدی، مغزمو خورد!
فاطیما دوباره خندید و گفت:
-سلام مژده، وای چقدر باحاله! روحم تازه شد به خدا.
پیشونی امینو ب*و*سیدم و گفتم:
-به جاش با اعصاب بچه ی من بازی کردی! من نمی دونم چی بهش میگی که این طور قاطی می کنه.
روی زمین نشستم و امین هم روی پام نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم. فاطیما با لبخند عمیقی گفت:
-دلم می خواد اونقدر نگاهش کنم که بچه ام این شکلی بشه، چقدر نازه نگاش کن لباشو… وای خدا!
امین به سمت فاطیما برگشت بعد از چند ثانیه نگاه کردن به فاطیما با حالت بامزه ای رو به من گفت:
-به خدا مریضه ها!
صدای قهقهه من و فاطیما بلند شد. لبمو به دندون گرفتم و خنده ام رو کنترل کردم و رو به امین گفتم:
-زشته مامان اینطور نگو.
شالم رو از روی سرم برداشتم و موهامو باز کردم و رو به فاطیما گفتم:
-بقیه کجان؟
ادامه دارد...
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
لبم رو محکم به دندون گرفتم و پام رو به زمین فشار دادم، اصلا دوست نداشتم این عقده سر باز کنه، با صدای آرومی گفتم:
-دیگه هر چی بود تموم شده. می خوام در مورد امین بگم.
حرفمو قطع کرد:
-بهش بگو که نمردم.
چشمام گرد شد:
-برای چی باید این کارو کنم؟!!
با صدای خیلی آرومی گفت:
-چون … دلم می خوادش.
دهنم باز موند. اون چیزی که ازش می ترسیدم به سرم اومد. صدام به طرز عجبی لرزید:
-می خوای از من بگیریش؟
-بعدا حرف می زنیم … فعلا..
قبل از اینکه جوابی بدم صدای بوق اشغال توی گوشی پیچید، حالش بد بود؟ … آره، اما نه بدتر از من. سریع شماره ی دایی قاسم رو گرفتم. به محض اینکه «بله» گفت با گریه شروع کردم به حرف زدن:
-دایی برای چی دیروز امینو فرستادی خونه ی نگار؟ تو مگه نمی دونی اون و شوهرش چوب دوسر طلان! اون فرامرز عوضی الان زنگ زده و می گه امینو می خواد. من بدون امین می میرم دایی. به خدا یه روزم طاقت نمیارم.
گوشی رو کنارم گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم، سحر که وارد اتاق شد بدون این که بدونه علت گریه ام چیه کنارم نشست و باهام گریه کرد.
***
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و چشم هامو بسته بودم. گلوم می سوخت و داخل سرم مثل ساعت تیک تاک صدا می اومد. دایی قاسم هم انگار قصد جون منو کرده بود که یه نفس حرف می زد:
-الحمدلله خانواده ی سهراب فهمیده ان. بالاخره اون ها هم شرایط تو رو درک می کنن. از این به بعد تو با اونها نسبتی نداری، باز اگر بچه دار می شدین یه چیزی! حالا به خاطر حرف مردم توی مراسم ها شرکت کن. می دونم، بالاخره سهراب شوهرت بوده و چهارسال باهاش خوب و بد زندگی کردی اما مساله ای که اینجا مهمه اینه که باید با واقعیت کنار بیاین. دیر یا زود باید تکلیف اموال سهراب مشخص بشه. توقع هم نباید داشت که کسی از حقش بگذره، منظورم تو و مادرش هستین. البته من می گم …
سرم رو بلند کردم و با کلافگی گفتم:
-دایی همه حرفاتونو قبول دارم. الان درد من چیز دیگه ایه.
نفسش رو فوت کرد و ماشین رو متوقف کرد. چشمم رو دوختم به ثانیه شمار چراغ قرمز. با من و من گفت:
-من همیشه به تصمیماتت احترام گذاشتم و از این به بعد هم مطمئن باش چیزی در مورد برخورد من تغییر نمی کنه، اما خب مژده جان قبول کن که گاهی اوقات خود آدم ها نمی تونن تشخیص بدن راه درست چیه!
دستم رو جلو بردم و درجه ی کولرو زیادتر کردم و با صدای آرومی گفتم:
-من از خونه ام جم نمی خورم.
دایی با کلافگی گفت:
-قرار نیست که واسه همیشه بری! یک سال مرخصی بدون حقوق می گیری و میری هر جا دلت خواست. حالا یا خونه ی برادرت یا دوستت یا هر جای دیگه که خودت خواستی. تا کی قراره از پدرت رو بگیری؟
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
ساعت سه بعد از ظهر از سر خاک برگشتیم و یه راست رفتیم خونه ی اشرف خانم. اکثر مهمان های راه دور خداحافظی کردن و برگشتن، اما خانواده ی من رفتن خونه ی دایی قاسم و گفتن چند روزی می مونن و امین رو هم با خودشون بردن. بعدازظهر یک ساعتی به اتاق سهراب توی خونه ی مادرش رفتم که استراحت کنم، همین که روی تخت دراز کشیدم موبایلم زنگ خورد، با دیدن شماره ی فرامرز اخم کردم و بعد از چند نفس عمیق جواب دادم:
-بله؟
بعد از چند ثانیه مکث گفت:
-سلام… خوبی؟
سعی کردم به حالت دیشبش فکر نکنم چون واقعا عصبانیم کرده بود، نفسمو فوت کردم و گفتم:
-ممنونم.
-دیشب … زنگ زده بودی؟!
پس یادش بود! نتونستم طعنه کلامم رو حذف کنم:
-آره، جوابمو دادی!
بلافاصله گفت:
-همیشه نمی خورم! فقط وقتایی که …
فورا با سردی جواب دادم:
-مهم نیست.
ساکت شد، حرفی که می خواستم دیشب بزنم رو گفتم تا اجازه ندم صحبتمون به حاشیه بره:
-امین روت حساس شده.
-روی یه غریبه؟
نمی دونم درست احساس کردم یا نه! اگر هنوز همون فرامرزی بود که عاشقش بودم می گفتم لحنش غمگین ترین حالت ممکن رو داشت. با صدای آرومی گفتم:
-من … بهش گفتم تو مُردی.
-می دونم.
شالم رو از دور گردنم برداشتم و گفتم:
-امین یه مقدار با بچه های هم سن و سالش فرق می کنه … چطور بگم؟ خیلی زود روی روابط من با مردهای اطرافم حساس می شه. یه جورایی ترس از دست دادن من رو داره.
با لحن بدی گفت:
-چون تجربه ی جدایی از تو رو داره.
چشمامو بستم، مطمئنا خبر داشت که دو سال از امین جدا زندگی می کردم و این کار کسی نمی تونست باشه جز نگار و مازیار! نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
-در هر حال … بهم حق بده که امینو تمام و کمال برای خودم بخوام.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#پلهای_شکسته
قسمت ۱۳
فاطیما با خنده گفت:
-چیزی نیست عزیز. چه پسر باحالی داری! ما حرف خودمونو می زنیم شمام حرف خودتونو.
و امین خیلی جدی گفت:
-من و تو چه حرفی داریم با هم؟!
سرمو به چپ و راست تکون دادم و در جواب مامان گفتم:
-بعد از صبحونه میرم خونه ی اشرف خانم، از همونجا میریم مسجد. به خاطر یه سری مهمونای راه دورشون مراسم سه و هفت رو با هم برگزار می کنن.
مامان اما حواسش به آشپزخونه بود و یه لبخند ملیح هم روی لبش. دوباره صدای داد امین بلند شد:
-اَه! کوفتم کردی. پاشو برو دیگه!
این دفعه با صدای بلندتری تذکر دادم:
-امین؟!
فاطیما با دهن پر از آشپزخونه خارج شد و گفت:
-چه تخسه! نذاشت فضولیم کامل بشه. نم پس نمیده.
مریم به فاطیما چشم غره رفت. تعارف زدم چای بردارن و لیوان خودم رو برداشتم، گلوم هنوز درد می کرد. مامان هنوز نگاهش به در آشپزخونه بود. نگاهم رو به مریم دوختم و گفتم:
-راستی مبارکه خانوم.
پرسشی نگاهم کرد و فاطیما شروع کرد به سرفه کردن. با تعجب به فاطیما نگاه کردم که با چشم و ابرو اشاره کرد نگم. مریم با تعجب به ما نگاه کرد و بعد رو به من گفت:
-چی شده مژده؟ باز این ذلیل مرده چی گفته؟!
موندم چی بگم! مریم هنوز منتظر نگاهش بین من و فاطیما گردش می کرد، یهو چشماش آتیشی شد و رو به فاطیما گفت:
-حامله ای؟
فاطیما لباشو جمع کرد و سرشو پایین انداخت. من هم لبخند زدم و گفتم:
-نمی دونستم خبر نداری!
مریم با حرص گفت:
-ذلیل مرده اگر می گفت که نمی آوردیمش!
بعد با عصبانیت رو به فاطیما گفت:
-خودت شعورت نمی رسه که نباید مسافت طولانی تو ماشین بشینی؟ چند وقتته؟
فاطیما سر به زیر گفت:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
.
📚 نظریه ی مرگ مولف،
نقد کلام و متن، بدون بدون پیش داوری و پیش زمینه ذهنی و نگاه به نویسنده...
اصطلاح مرگ مولف (The Death of the Author)/"به فرانسوی: La mort de l'auteur) با انتشار مقاله ای کوتاه از رولان بارت، فیلسوف و نظریه پرداز ادبی اهل فرانسه در سال ۱۹۶۷ مطرح شد.
این مقاله، روش سنتی نقد ادبی را که قصد نویسنده و تاریخچه زندگی وی را در خوانش و تفسیر متن دخالت می دهد، به چالش می کشد و در عوض پیشنهاد می دهد که نویسنده یا پدیدآور از متن جدا باشد.
به عبارتی، در این مقاله، بارت به مخالفت با روش معمول برای خوانش و نقد آثار ادبی بر اساس جنبه های مختلف هویت و شخصیت نویسنده (مثلاً، عقاید سیاسی، شرایط تاریخی، محیطی، مذهبی، قومی، روان شناختی، یا سایر صفات و خصوصیات شخصی او) به کشف معنای نوشته ها می پردازد. در این نوع نقد، تجربه ها و سوگیری های نویسنده به عنوان نوعی «توضیح» قطعی و نهاییِ نوشته مورد استفاده قرار می گیرند.
هر چند که نقدهایی هم بر این نظریه و این متن می تواند وجود داشته باشد، که البته، طبیعی و منطقی است. لکن، هدف ما در این متن، جنبه های مثبت این نظریه می باشد.
مرگ مولف» یعنی به جای اینکه برای فهمیدن متن به سراغ زندگی مولف برویم و سعی کنیم معنا را از ذهن او بیرون بکشیم (کاری که اصلا ممکن هم نیست)، فقط به خود متن توجه کنیم و بگذاریم خودش معنایش را برای ما آشکار کند. به این ترتیب، متن را از سلطۀ ناحق مولف خارج کردها یم و به یک جور دموکراسی در تفسیر رسیده ایم! به این ترتیب، خواننده، دیگر یک موجود منفعل و تابع نیست؛ بلکه این توانایی را پیدا میکند که معنای خاص خودش را از متن استنباط کند.
حتی، در متون دینی خودمان هم سخنانی مشابه نظریه فوق وجود دارد که از جمله ی آن می توان به حدیث زیر از امام علی (ع) اشاره کرد:
قال امام على (ع):
اُنظُر إلى ما قالَ، و لاتَنظُر إلى مَن قالَ.
به گفته (سخن) بنگر، نه به گوينده ی آن.
مطلب فوق، می تواند مقدمه ای باشد بر این مبحث که! ما انسان ها! در گفتارها، دیدگاه ها، نظرات، بینش ها، تفکرات سیاسی و اجتماعی، نقدها و انتقادهای خود، بحث ها و گفت و گوها و... در مورد یک فردی، یک گروهی، یک اثری و... به جای نگاه به خود آن فرد، گروه، اثر و... با پیش داوری و پیش زمینه ی ذهنی قبلی، می توانیم به اصل سخنان ارائه شده و متن و اثر نوشته شده نگاه بیندازیم تا منصفانه، عاقلانه، بدون هرگونه اغراض، حبّ و بغض و... نظر بدهیم و یا نقد کنیم و به جای اینکه درگیر اشخاص و افراد و... شویم، خود متن، سخن و اثر را مورد واکاوی قرار دهیم. هر چند که در خیلی از اوقات، صاحب اثر و یا صاحب تفکر را هم قبول نداشته باشیم.
✍️ جمع آوری:
حسین حسینزادهآرانچی
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
در نیلوفر بامدادی
دیدهام امروز
زندگانی خویش را
ع.پاشایی
لاک پوک زنجره
بامدادتان نیلوفری
۷ اسفند زادروز عسکری پاشایی
معروف به "ع. پاشایی"
نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی
#موسیقی
#بیکلام
*خاص نگارش و نوشتن
🦋🦋
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
-چی می گفت؟
دستهاشو روی میز گذاشت و گفت:
-می خواست ببینه بیداریم که بیاد اینجا…
صدای زنگ در بلند شد. با چشماش به بیرون اشاره کرد و گفت:
-که اومد!
لبخندی به چهره ی بی حالش زدم و گفتم:
-قربونت برم. اگر می تونی بهش بگو مامان بزرگ.
بدون مکث گفت:
-نمی تونم.
یعنی من عاشق حرف شنوی امینم! سرم رو به چپ و راست تکون دادم و به سمت آیفون رفتم، مامان بود، دکمه ی دربازکن رو زدم و توی گوشی گفتم:
-سلام، طبقه سوم. واحد پنج.
جلوی در ایستادم تا وقتی مامان و فاطیما و مریم و رها از آسانسور خارج شدند. به غیر از فاطیما که همراه من به آشپزخونه اومد بقیه توی هال نشستند.
سریع میز رو چیدم و یه سینی چای ریختم و به هال برگشتم. فاطیما و امین مشغول صبحونه خوردن شدند. رها سینی رو توی هوا از دستم گرفت و گفت:
-برو صبحونه بخور عزیز. ما راحتیم.
روی مبل نشستم و گفتم:
-ممنون. چای کافیه.
مامان مقنعه ش رو از سرش در آورد و در حالیکه با دستش موهاش رو از ب*غ*ل گوشش به عقب می زد گفت:
-کی می خوای بری مسجد؟
صدای غر امین بلند شد:
-فضولی مگه؟! چقدر حرف می زنی! …. مـــامـــان؟
با صدای بلند گفتم:
-امین با خاله فاطیما درست حرف بزن.
صدای خنده ی ریز فاطیما می اومد. امین با حرص گفت:
-سر صبحی از خواب زدن بیدارمون کردن، حالا فضولی هم می کنن!
لبمو به دندون گرفتم و محکم گفتم:
-امین؟
ادامه دارد ...
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
یاد حرف غروبش افتادم که نصفه رهاش کرده بود، با من و من گفتم:
-اونجا … خونه ی خاله نگار…
به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد. خیلی بلا بود، نگاه خبیثش نشون می داد که فهمیده دل تو دلم نیست که بفهمم چی توی ذهنش می گذره اما حرفی نمی زد. ادامه دادم:
-اتفاقی افتاده که توی فکری؟
سرش رو چند بار بالا و پایین برد و گفت:
-اون آقاهه که دم مدرسه بود …
و با لبخند کجی گفت:
-بابای یکی از …
حرفش رو با اخم قطع کردم:
-امین بخوای متلک بندازی همینجا پیاده ت می کنم تا خونه دنبال ماشین بدویی!
چشماشو گرد کرد و با تعجب نگاهم کرد. نفسم رو با کلافگی فوت کردم، خیلی عصبی شده بودم. نگاهم رو به روبرو دوختم و گفتم:
-من دروغ نگفتم … بابای یکی از بچه های مدرسه بود. حرفتو ادامه بده.
با صدای گرفته که نشون از ناراحتیش بود ادامه داد:
-دوست عمو مازیاره.
با تعجب به سمتش برگشتم:
-اونجا بود؟!!!!!
کمی خودش رو به سمت در کشید، خودم هم از صدای بلندم تعجب کردم. تند و پشت سر هم گفت:
-موقعی که می خواستم بیام پیشت جلوی در بود، خواست بهم دست بده اما من بهش اخم کردم. خب ازش خوشم نمیاد! پررو-پررو به عمو می گه چقدر قیافه ش آشناس! حالا می دونه من شناختمشا! ولی باهاش حرف نزدم که! تازه گیر داده بود منو برسونه اما من گفتم مامانم گفته سوار ماشین غریبه ها نشم.
ماشینو جلوی در خونه نگه داشتم و کلید رو به دست امین دادم و گفتم:
-در پارکینگو باز کن و خودت برو بالا، منم تا چند دقیقه دیگه میام.
سرشو تکون داد و سریع پیاده شد. چند تا نفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم. موبایلم رو از داخل کیفم در آوردم و شماره ی موبایل نگار رو گرفتم اما قبل از اینکه گزینه ی تماس رو لمس کنم، انگشتم رو توی هوا نگه داشتم. تا کی قرار بود اصلی ترین حرف ها و تصمیم های زندگیمو بندازم گردن دیگران. دیگه مژده ده سال قبل نیستم که به خاطر دور شدن از فرامرز پشت نگار قایم بشم!
دوباره کیفم رو برداشتم و توش به دنبال کاغذی گشتم که چند وقته سعی می کردم ندید بگیرمش! پیداش کردم رو شماره رو با گوشیم گرفتم، به ساعت نگاه کردم … یازده و نیم بود. بی توجه، تماس رو برقرار کردم و موبایل رو به گوشم چسبوندم.
بعد از کلی بوق صدای شل و وارفته ای توی موبایل پیچید:
-بله؟
از خواب بیدارش کرده بودم؟! اخمی کردم و گفتم:
-مژده ام.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
رمان پل های شکسته
نوشته دل آرا دشت بهشت
-زن دایی سهراب.
فاطیما قیافه اش رو کج و کوله کرد و گفت:
-چه بدم میاد ازش. ساعت یازده شبه بگو بره خونه خودشون بکپه!
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم. خیلی جدی لبش رو به دندون گرفت و گفت:
-خاک تو سرم صاحب عزاس! کجا پاشه بره؟ چه پررو ام نه؟
بی مقدمه گفتم:
-گرد شدی فاطیما!
اخم کرد و گفت:
-مرض!
دستم رو روی لبم گذاشتم. صورتشو نزدیک تر کرد وگفت:
-ما از این شانسا نداشتیم که قیافه مون به ننه بابامون نره و به خاله خوشگلمون بره!
منظورش من و پیمان(برادر بزرگم) و بنیامین بودیم که اصلا شبیه مامان و بابامون و همین طور بقیه خواهر و برادرا نبودیم. و البته فاطیما متلک انداخت که خواهرم هم چاقه و اون به مادرش رفته. البته که مریم هم بی اندازه گرد شده بود. با لبخند کجی گفتم:
-البته فکر می کنم زندگی متاهلی بهت ساخته که چاق و چله شدی!
چشمک نامحسوسی زد و گفت:
-سه ماهمه.
بی اختیار چشم هام درشت شد و با صدای خیلی آرومی گفتم:
-مبارکه عزیز.
صدای مامان سکوت دست و پا شکسته ی جمع رو شکست:
-فاتحه مع الصلوات ولاخلاص.
من و فاطیما درست نشستیم و به همراه بقیه صلوات فرستادیم و بعد از دقیقه ای مامان بلند شد و پشت سرش رها و مریم و فاطیما هم بلند شدند. اشرف خانم به مامان تعارف زد که بمونن اما قبول نکردن و برای فردا (مراسم سوم) دعوتشون کرد و از خونه خارج شدن، چادر رنگی سرم کردم و به همراهشون تا دم در رفتم. از مردهای خانواده فقط پیمان اومده بود. به سمتم اومد و بعد از روب*و*سی بهم تسلیت گفت. با لبخند متعجبی گفتم:
-امین رو قبلا دیده بودی؟
لپ امین رو که دست در دستش، کنارش ایستاده بود کشید و گفت:
-این عزیز داییشه.
ذوقی که زیر پوستم دوید رو با حفظ لبخندم کنترل کردم و رو به امین گفتم:
-به مامان بزرگ سلام کردی؟
مامان با عشق به صورت امین خیره شده بود. امین خیلی جدی گفت:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
یاد دیوونگی اون شب فرامرز باعث شد بغض کنم، کیکی که از پنجره پرت شد توی کوچه و ظرف هایی که شکست … دست امین روی گونه ام نشست و آروم گفت:
-اونوقت تنهایی رفت.
کف دستشو ب*و*سیدم و نگفتم که پدرش می خواست منو مجبور کنه سقطش کنم. فقط آروم گفتم:
-چون حامله بودم نمی تونستم برم، اون هم افتاد روی دنده ی لج؛ فکر می کرد اگر بره و یه مدت ازش دور باشم دلتنگیم باعث میشه برم پیشش. من هم همین فکرو می کردم که اون بعد از یه مدت دوباره برمیگرده، حداقل با به دنیا اومدن تو برمیگرده … اما برنگشت و وقتی تو بدنیا اومدی دیگه به تلفن های هفته ای یک بارش هم جواب ندادم … تو آخرین تماسش گفتم می خوام ازش جدا شم. اون هم وکیل گرفت و کارهای طلاق و شناسنامه ی تو بدون حضور خودش انجام شد.
چشمامو بستم و همراه آهی گفتم:
-به همین راحتی!
خودش رو تو ب*غ*لم جابجا کرد و گفت:
-حالا چرا من باید با دایی پیمان اینا برم؟
به صورتش لبخندی زدم و گفتم:
-بایدی در کار نیست عزیزم، اگر دوست داری برو.
صدای تک بوق پیام گوشیم بلند شد. موبایلم رو از کنارم برداشتم و پیام رو باز کردم، فرامرز بود:
-بی ادبی امشبت رو ندید می گیرم. فردا ساعت یازده صبح شرکت فربد می بینمت.
از حرص دندون هامو به هم فشار دادم و به امین گفتم:
-برو به دایی حاجی بگو بیاد.
امین سریع از اتاق بیرون رفت و دایی قاسم بعد از دقیقه ای اومد. پیام رو بهش نشون دادم؛ یه خرده فکر کرد و بعد گفت که فردا با هم به شرکت فربد بریم.
***
فصل هفدهم:
لیوان چای عسلی که صبح خورده بودم یه مقدار راه گلو و صدامو باز کرده بود. ناخواسته توی انتخاب لباس وسواس به خرج داده بودم. هر چند که زیر ابروهام به طرز نامرتبی در اومده بودن و نمی تونستم آرایش چندانی داشته باشم. مانتوی سورمه ای نخی پوشیده بودم که از زیر سینه کمی گشاد می شد و پایینش به خاطر اِوَزمان های متعدد شکل جالبی پیدا کرده بود و روی سینه اش گلدوزی کرم رنگ شده بود و بلندی قدش به زیر زانوهام می رسید. شلوار تنگ و شال مشکی و کفش های پاشنه بلند ورنی مشکی پوشیده بودم. موقع خروج از خونه مامان چپ چپ نگاهم کرد ولی حرفی نزد. حتی کرم ضد آفتاب هم به صورتم نزده بودم، فقط داخل چشمم رو مداد کشیده بودم، اون هم خیلی نامحسوس.
دایی صبر کرد تا بهش برسم و بعد با صدای آرومی گفت:
-هر چقدر هم که عصبی شدی باز هم صداتو بالا نبر، بذار با زبون خوش حرف بزنیم.
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و با هم وارد آسانسور شدیم. دایی دکمه ی پنج رو فشار داد، به صورتش نگاه کردم، ته ریشش در اومده بود. موهای سرش کلا خاکستری شده بودن. هیچ وقت نفهمیدم چرا دایی ازدواج نکرد. آسانسور متوقف شد، دایی سرش رو به نشونه ی سوالی برام تکون داد، در حالی که هر دو به سمت واحد فربد می رفتیم گفتم:
-شرمندتم دایی، همیشه مزاحمتم.
دستش رو روی زنگ فشرد و گفت:
-زیاد حرف نزن بچه.
در باز شد، اول دایی بعد من وارد شرکت شدیم. منشی که بیشتر به عروسک شباهت داشت با لحن پر عشوه ای اسممون رو پرسید و بعد از هماهنگ کردن اشاره به اتاقی کرد که بریم داخل، اما قبل از اینکه به اتاق برسیم در باز شد و فربد و فرامرز به استقبالمون اومدن. خیلی خشک و معمولی سلام کردیم، البته فربد رو به هر دو تسلیت گفت که ازش تشکر کردیم.
رو به روی هم نشستیم. قیافه ی آویزون فرامرز که تابلو بود منتظر بوده منو تنها ببینه باعث شد لبهامو به هم فشار بدم تا نخندم. با این که سنش از فربد کمتر بود اما هیکل درشت تری داشت، به قول امین «آقا گندهه»! مردونه تیپ زده بود … بر خلاف زمان دانشجوییش. سرم رو پایین انداختم، ناخواسته فکرم به گذشته ها رفت. فرامرز اونقدر عشق خارج رفتن داشت که حتی درسش رو که دو سالش باقی مونده بود رها کرد و رفت!
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
جانم؟
چشمامو باز کردم:
-داغونم.
دستش دور شونه هام حلقه شد و سرم ناخودآگاه به سمت شونه اش خم شد و بهش تکیه دادم. ب*و*سه ای روی سرم نشوند و آروم گفت:
-توکلت به خدا باشه.
به در اتاق ضربه خورد و دایی در حالی که دست امین تو دست هاش بود وارد اتاق شدند، لامپ رو روشن کرد که باعث شد چشمهام بسوزه اما حتی پلک نزدم! چشمای قرمز امین دلمو ریش می کردند. دایی با لبخند پهنی گفت:
-مامان مژده امین گفت می خواد یه چیزی بهت بگه.
امین یه نگاه به دایی انداخت و یه قدم جلو اومد و گفت:
-حتی اگر بابام بهترین بابای دنیا هم باشه … من … نمی خوام آتیش بگیرم.
دایی و پیمان با تعجب به من بعد به امین نگاه کردن و پیمان گفت:
-آتیش واسه چی؟
لبمو به دندون گرفتم که نخندم، چون منظور امین رو فهمیدم، امین هم رو به پیمان گفت:
-شنیدم که مامان می گفت منو آتیش می زنه اما نمی ذاره برم پیش بابام.
لبخند پهنی روی لب نشوندم و دستامو براش باز کردم. امین اول با دودلی بعد به سرعت خودشو توی ب*غ*لم انداخت. دایی سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
-بچه اس تربیت کردی؟ معلومه به جای گوش کردن به حرفای من حواسش به صدای مادرش بوده!
پیمان خندید و گفت:
-من موندم چجوری صدای مادرشو تشخیص داده!! وقتی پیش ما بین اینقدرها هم اوضاع صداش داغون نبود!
موهای امینو ب*و*سیدم و در جواب پیمان گفتم:
-امین این مدل صدای منو زیاد شنیده، مخصوصا وقتایی که سرما می خورم.
پیمان بلند شد و گفت:
-خدا بیامرزه سهرابو، خوب شد رفت، بدبخت چی می کشیده وقتی براش بغض می کردی!
چپ چپ نگاهش کردم و اون و دایی با خنده از اتاق خارج شدن. به صورت امین که ساکت بهم زل زده بود گفتم:
-نمی خوای چیزی بگی؟
لباشو به هم فشار داد و بعد گفت:
-دوست عمو مازیار … درسته؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
امین به سمت در هال دویید و بیرون رفت. با گریه گفتم:
-دایی گفتم که فرامرز …
دایی سریع موضوع رو گرفت و دنبال امین از خونه خارج شد. مامان با چشمهای گرد شده وسط هال نشسته بود فاطیما به سمتم اومد. با گریه روی زمین نشستم:
-خراب کردم … کاش لال می شدم و زبون وامونده ام به کار نمی افتاد.
فاطیما با ناراحتی گفت:
-درست میشه مژده.
رها و مریم هم که توی چهارچوب در اتاق ایستاده بودن به سمتم اومد. رها با صدای آرومی گفت:
-امین فقط یه کم حول کرده … وگرنه بچه ی عاقلیه.
***
چشم هام پف کرده بود و عملا توی تاریکی اتاق هیچ چی نمی دیدم، صدام شبیه خُر و پف دایی قاسم شده بود اما همچنان گریه می کردم. موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن. نمی دونم برای بار چندم بود، به صفحه اش نگاه کردم. شماره ی نگار بود، از زمین و زمان دلخور بودم و آخر از همه خودمو مقصر می دونستم. من می دونم اینا آه بابامه. دوباره گریه ام شدت گرفت. هم خودمو از پدرم محروم کردم هم امینو! نه در مورد امین، فرامرز مقصره نه من. پشت سرمو چند بار آروم به دیوار کوبیدم، اگر امین منو نمی بخشید دیوونه می شدم.
دوباره گوشیم زنگ خورد، فرامرز بود. موبایل رو برداشتم و بعد از لمس کردن دکمه ی سبز رنگ کنار گوشم نگه داشتم.
-الو؟ مژده؟
با صدایی که به همه چیز شباهت داشت جز صدا جواب دادم:
-بله؟
چند لحظه سکوت کرد. گلوشو صاف کرد و گفت:
-منتظر بودم زنگ بزنی!
پوزخند زدم. جز کلمه ی «پررو» بهش چی می گفتم که لایقش باشه؟ آهی کشیدم و گفتم:
-به امین گفتم.
انگار منتظر این جواب نبود!
-گفتی؟!
صدام دورگه شد:
-مگه همینو نمی خواستی؟
-خب … فکر نمی کردم …
خیلی دلم می خواست همه ی دلپریمو سر فرامرز خالی کنم. شاید سبک می شدم:
-ازت متنفرم فرامرز. ازت متنفرم که منو به این روز انداختی. ازت بیزارم.
با حق به جانبی گفت:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
خب بیا خونه ی ما.
امین با اخم بهش گفت:
-نه که خیلی ازت خوشم میاد!
فاطمیا با لبخند سرشو کج کرد و گفت:
-من که خیلی دوسِت دارم!
امین بی تفاوت به فاطیما به سمتم برگشت و گفت:
-چرا می خوای منو بفرستی برم؟
درمونده سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:
-فقط می خوام تابستون خوبی داشته باشی.
به سمتم اومد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد:
-مامان؟
به صورتش نگاه کردم:
-جان مامان؟
گونه ام رو ب*و*سید و هیچی نگفت. ب*غ*لش کردم و در حالی که به خودم فشار می دادمش گفتم:
-نمی خواد جایی بری عزیزم. هر وقت کارهامو کردم با هم می ریم.
فاطیما با حرص گفت:
-خسته نباشی.
رو به فاطیما گفتم:
-نمی بینی؟!
و امین رو اشاره کردم. سرش رو به چپ و راست تکون داد و از اتاق بیرون رفت. هیچ کس نمی فهمه چقدر به امین وابسته ام! من که جز امین کسی رو ندارم! تنها دارایی من امینه که حالا پدر بی وجدانش سر از گور در آورده و خیلی ریلکس میگه دلم میخوادش!! میخوام صد سال سیاه نخواد!
اشکم چکید و صورت امین رو غرق ب*و*سه کردم. اون موقع که من به دنیا آورده بودمش و تا چند روز از شدت درد نمی تونستم از پس ساده ترین کارهام بربیام فرامرز کجا بود؟ وقتی می رفتم سر کلاس دانشگاه و سینه هام از پر شیری درد می گرفت و می فهمیدم بچه ام توی خونه گرسنه شه و خیالم به هیچ وجه آروم نمی شد و همش نگران بودم، فرامرز کجا بود؟! وقتی امین مریض می شد و صبح تا شب و شب تا صبح بی تابی می کردم و جون دایی رو بالا می آوردم با گریه هام، فرامرز کدوم گوری بود؟! که حالا دلش می خوادش!! به هق هق افتادم، امین با تعجب نگاهم کرد. با صدایی که می لرزید گفتم:
-بعضی آدم ها … اونقدر محبت و توجهشون رو ازت می گیرن که تو با خودت می گی اونها مردن!
امین با گیجی نگاهم کرد. نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
-چقدر دوستم داری امین؟
بی معطلی گفت:
-اونقدر که نمی تونم بشمارم.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#پلهای_شکسته
قسمت ۱۴
در حالی که نگاهش قفل امین بود گفت:
-مامانم و زندایی رها تو اتاق حاجی دایی خوابیدن. دایی محمود هم رفته بیرون.
امین در حالی که به سینه ام تکیه می داد گفت:
-دایی پیمان!
فاطیما هم با حالت بامزه ای گفت:
-تو بهش بگو پیمان. ولی ما نمی تونیم، چون عادت می کنیم و یهو جلوی بابابزرگ از دهنمون در میره اون موقع خر بیار و باقالی بار کن.
در حالی که لبخند غمگینی روی لبم بود گفتم:
-هنوزم حکم حاکم و مرگ مفاجات؟!
پوزخندی زد و گفت:
-حاکم! … کی؟… بابابزرگ؟ نه بابا! بنده خندا فقط ازش همین حکم های کوچولو مونده. هر چند که هنوز همه ازش حساب می برن اما مثل اون موقع ها حکومت نمی کنه!
با غم نگاهم کرد و گفت:
-روزای اول ازدواجت هی منو می کشید کنار و با تیکه و متلک می پرسید « خاله جونت چطوره؟ الان تو خوشبختی غرقه دیگه نه؟». می دونست اونقدر با هم صمیمی بودیم که رابطه مون رو قطع نکنیم، نمی دونست خانوم بی عرفت تر از این حرفاست که تا من زنگ نزنم سالی یک بار هم به ما زنگ نمی زنه!
آهی کشیدم و اون ادامه داد:
-اون موقع ها بچه بودم با خودم می گفتم بابابزرگ چقدر سنگدله! اما الان می فهمم که با همون نیشو کنایه ها می خواسته خیالش از بابت تو راحت بشه.
امین ساکت بود و گوش می داد، می دونستم داره همه رو یکجا جمع می کنه که یهو یه حرفی بزنه که تو جمع کردنش بمونم! ساکت موندم و دستم رو تو موهای امین فرو بردم و پوست سرش رو ماساژ دادم. فاطیما با صدای آرومی گفت:
-چرا بهش زنگ نمی زنی؟
با ناراحتی نگاهش کردم و دوباره به موهای امین چشم دوختم.ادامه داد:
-عزیز دردونه ش بودی. کسی جرات نداشت بهت چپ نگاه کنه. یادته وقتی امیرعلی اومد خواستگاریت؟
با یادآوری خواستگاری پسرعموم لبخند کم جونی روی لبم نشست و سرم رو تکون دادم. فاطیما هم کمی لحنش شاد شد و گفت:
-دایی محمد یقه جر می داد که مژده باید زن امیرعلی بشه، هی اُرد می داد که «همین که من گفتم».
آروم خندید و گفت:
-چقدر جیگرم خنک شد وقتی بابابزرگ با پشت دست زد تو دهنش و گفت « هروقت من مردم وسط خونه ی من وایستا و سر خانواده ام عربده بکش».
با لبخند غمگینی گفتم:
-چه خبر از امیرعلی؟
و به صورتش زل زدم. با لبخند عمیقی گفت:
-یه دختر یک ساله داره. گمون کنم دایی هیچ خبری برات از اون ور نمیاره نه؟
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
Aftabgardan - مهمترین قواعد نگارشی زبان فارسی (تمامی فارسیزبانان بخوانند و بدانند) https://share.google/xLY6qVdGtOAZX95zg
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نمی خواستم تو چشمای دایی نگاه کنم. نگاهم رو به مردی دوختم که آهنگ سلطان قلبها رو با آکوردئون می زد و جواب دادم:
-امین قراره توی تابستون به صورت جهشی سال دوم رو بگذرونه، نمی خوام مردسه اش رو عوض کنم.
-اینا بهونه اس. تو نمی خوای با پدرت روبرو بشی.
با ناراحتی به صورتش زل زدم. دستش رو مشت کرد و روی لبش گذاشت و به چراغ راهنمایی چشم دوخت و ماشین رو بعد از ثانیه ای به حرکت در آورد. با صدایی که می لرزید گفتم:
-یک هفته اس که شوهرم مرده … بیشتر از هفت ساله که از شوهر اولم جدا شدم … سه سال بار زندگی منو به دوش کشیدی و دوسال بعدش از بچه م نگهداری کردی … بابام کجا بود دایی؟
اشک هام جاری شدن. با کف دستم اشکهامو پاک کردم و بعد از گرفتن نفس عمیقی گفتم:
-می دونم حقمه.
-این حرفو نزن.
دستم رو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و ادامه دادم:
-چرا دایی … حقمه. اما تا کی می خواد تنبیهم کنه؟ به خدا منتظر یه اشاره ام که با سر بدوم طرفش اما کو؟ می دونم اگر قرار به بد بودنش باشه اصلا اجازه نمیده مامان بهم زنگ بزنه چه برسه اینکه بیاد یک هفته پیشم بمونه اما من خودش رو هم می خوام.
دایی قاسم فقط با صدای آرومی زیر لب گفت:
-چی بگم؟!
سرمو دوباره به سمت راستم چرخوندم و به بیرون زل زدم و گفتم:
-از روزی که فرامرز بهم زنگ زد وگفت امینو می خواد وحشت تماس دوباره اش رو دارم … می شناسمش دایی … می دونه که استرس گرفتم و آخر هم طاقت نمیارم و خودم زنگ می زنم. موندم چی کار کنم! به امین واقعیتو بگم یا صبر کنم تا فرامرز خودش کوتاه بیاد.
ماشین رو جلوی خونه اش متوقف کرد و گفت:
-به نظرم برای جهشی خوندن امین عجله نکن. صبر کن شرایط مهیا بشه. اگر نظر منو قبول داری بذار همراه خانواده ات بره. محمود و رها عاشق امینن. خودت که می بینی! اگر هم بخوای حقیقت رو به امین بگی اونها خیلی بهتر از خودت از پس گفتن واقعیت به اون برمیان. امین که رفت من و تو با فرامرز قرار میذاریم و درست و حسابی حرف می زنیم.
با ناراحتی به دایی زل زدم و گفتم:
-من نمی تونم از امین جدا باشم!
دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:
-یه مدت دوری در ازای یه عمر داشتنش…
لبهامو به هم فشار دادم و دایی ادامه داد:
-پدرسوخته خیلی رفتارهاش به دایی بنیامینش کشیده. نمی بینی مادرت چطور نگاهش می کنه؟ خدا کریمه، شاید بره اونجا و پدرت هم با دیدنش دلش نرم بشه!
با لبهای بسته پوزخند زدم و در حالی که پیاده می شدم گفتم:
-باید با خود امین صحبت کنم.
و توی دلم ادامه دادم:
-خدا نکنه که عاقبتش مثل بینامین بشه.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
ساکت بود، فکر کردم قطع کرده، بعد از چند ثانیه گفتم:
-الو؟
با صدای آرومی گفت:
-وقتی می خواستم برگردم ایران هیچ حسی به امین نداشتم.
ساکت موندم تا حرفشو بزنه.
-فربد در مورد خونه ی مهریه ات صحبت کرد و گفت که خیلی جای خوبیه و با توجه به این که اون محل تماما برج و آپارتمانه اون زمین به خاطر متراژ بالاش جون میده واسه یه مجتمع تجاری و خیلی زود می تونم خودم رو به بقیه بشناسونم … اعتراف می کنم به خاطر ملک … اومدم جلو. در واقع سر این قضیه یاد تو افتادم.
همه ی عشقی که یه زمانی بهش داشتم و بعد تبدیل شد به دلتنگی و بعد تنفر، به شکل یه پوزخند دردناکی روی لبم نشست و فقط تونستم توی دلم تاسف بخورم. ادامه داد:
-با خودم گفتم هم به ملک می رسم و هم .. خب سنی ازم گذشته … گفتم یه تیریه توی تاریکی و …
نتونستم ساکت بشینم تا به خزعبلاتش ادامه بده:
-با خودت گفتی مژده هم که احمق! هفت سال نشسته تا من بیام با یه بچه ای که از آب و گل در اومده، بزنم زیر ب*غ*ل و ببرم سر خونه زندگیم!
تک خنده ی صدا داری کردم و گفتم:
-یا نه! بالاخره زنم بوده! ارزش یه مدت خوش گذرونی رو که داره… ها؟!
با صدای آروم ولی جدی گفت:
-خیلی بی ادبی!
انگار یکی منو آتیش زد! م*ر*ت*ی*ک*ه ی عوضی بعد از این همه سال برگشته حالا ادعای ادبش می شه. غریدم:
-خواهشا واسه من حرف از ادب نزن، که واسه من از اول دندون کرم خورده ای بودی که چند ساله کندمش و انداختمش دور!
با حرص گفت:
-از اول؟ … تو دوستم داشتی!
صدام بالا رفت:
-خر بودم.
بالاخره صدای اون هم بالا رفت:
-من الاغ هم عاشق توی خر بودم!
چه باغ و*ح*ش*ی راه انداخته بودیم! تنم از خشم می لرزید، پوزخند صدا داری زدم:
-هه! عشقت رو ثابت کردی! دیدم!
بازم صداش غمگین شد:
-نمی خواستم تنها برم! تو نیومدی
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
-سه ماه.
رها دستش رو گذاشت پشت مریم و گفت:
-اشکال نداره، مبارکت باشه.
مامان سرشو زیر انداخت و فس فسش بلند شد. کاملا معلوم بود هیچی از مکالمه ی ما نفهمیده.
امین از آشپزخونه خارج شد و کنارم نشست. مریم با تعجب به مامان نگاه کرد و گفت:
-چی شده مامان؟
همین کلمه کافی بود که صدای گریه ی مامان بلند بشه. خودم هم که یه تلنگر کافی بود که بساط اشک و آهمو به راه کنم. سرمو پایین انداختم و آروم آروم اشک ریختم. مامان:
-کاش لال می شدم هیچ وقت پدرتو راضی نمی کردم که بیای دانشگاه راه دور.
رها گله کرد:
-مامان؟ این چه حرفیه!
بغضم شدیدتر شد و درد گلوم بیشتر. مامان ادامه داد:
-خودم کردم. بعدش که ازم دور شدی در حقت کوتاهی کردم.
این بار مریم با صدای لرزونش مداخله کرد:
-مامان! حالا وقت این حرفا نیست.
مامان نگاهشو دور خونه چرخوند و گفت:
-دخترم همش بیست و هشت سالشه، دو تا ازدواج ناموفق داشته. خدا منو نمی بخشه!
و به هق هق افتاد. لیوانم رو روی میز گذاشتم و بلند شدم و کنارش نشستم و همو ب*غ*ل کردیم. با گریه گفتم:
-این تاوان ندونم کاری های خودمه مامان. تو مقصر نیستی.
هر چند که اون ته مهای دلم اونهارو مقصر می دونستم و گاهی با خودم می گفتم اگر بعد از ازدواجم منو ولم نمی کردن فرامرز هم اونقدر راحت ازم نمی گذشت!
-تقصیر داره الکی نگو بهش.
سرمو بلند کردم و با غضب به امین چشم غره رفتم. شونه هاشو بالا انداخت و به طرف دیگه نگاه کرد. مامان دستمالی از روی میز برداشت و در حالی که اشک هاشو پاک می کرد گفت:
-وقتی دیدم شوهر اولت اونقدر عاشقته که از پدرت حرف شنید و بازم گفت می خوادت خیالم راحت شد که اگر ما نیستیم اون خوشبختت می کنه. که اون بی وجدان هم تو زرد از آب در اومد و …
رها با هول گفت:
-اجل بهش مهلت نداد مادر جون!
مامان و مریم و فاطیما با تعجب به رها نگاه کردن. سریع متوجه شدم که رها از دروغ من به امین خبر داره و حتما دایی قاسم بهش گفته. از حواس پرتی امین به رها سوءاستفاده کردم و به مریم امینو اشاره کردم و اونها هم منظورمون رو گرفتن و بحث رو ادامه ندادن.
فرصت نبود خبر بقیه ی اعضای خانواده رو بگیرم. البته بهتره بگم که روم نمی شد و برای خودم نداشتن وقت رو بهونه کردم و به همراه امین آماده شدیم.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
صدای شادروان استاد علامه علیاکبرخان دهخدا در واپسین روزهای زندگی که در آن بهشرح کوتاهی از چهلسال تلاش برای گردآوری «لغتنامه» میپردازد و فروتنانه آرزو میکند: «امیدوارم بهدرد مملکت بخورد»
#یادبود_بزرگان
#استادعلیاکبردهخدا #علامهدهخدا
/channel/tarikhfarhanghonariranzamin
🦋🦋
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
وقت تبریک سال نو:
میانسالیم را احساس می کنم
خوشا بهار من
کوبایاشی ایسا
ع.پاشایی
📚یک فنجان چای
انگاری گنجشک بود
اما نه،بلبل بود
یکی از غافلگیری های بهار
یوسا بوسون
📚بیدهای گریان
ع.پاشایی
🦋🦋
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
#نگارش۱
#درس۵
#جانشینسازی
به نام خدا
دانهای که زیر برف جوانه زد
سلام، نام من دانه کوشا است. امروز میخواهم برایتان داستان زندگیام را تعریف کنم که چگونه با تلاش بسیار، از زیر خاک و برف بیرون آمدم و به همین دلیل است که نام مرا دانه کوشا گذاشته اند.
هنگامی که کودک بودم، در زیر خاک هر روز با دوستانم بازی میکردیم. یه قل دو قل، هفت گلوله خاک (هفت سنگ) ..... . روزی از روزها، هنگامی که از خواب برخاستم، ناگهان یکی از دوستانم را ندیدم.
از بقیه پرسیدم و آنها گفتند: «او جوانه زده است. همه ما روزی جوانه میزنیم، از دل خاک بیرون میآییم و وارد دنیای رنگارنگ میشویم».
وای چقدر زیباست! من که نمیتوانم آن را تصور کنم. مگر چنین جهانی هم هست؟ کاشکی باشد. من دلم لک زده برای دیدن جای جدید. خسته شدم از این تاریکی مخوف.
روزها گذشت تا اینکه در فصل بهار هر کدام از دوستانم یکی یکی از زیر خاک بیرون آمدند اما چرا تا حالا من نتوانستم از زیر خاک بیرون بیایم؟ یعنی دوستانم از من قویتر هستند ؟
من شبانهروز تلاش کردم که راهی برای خروج از خاک و حضور در جهانی که تعریفش را برایم میکنند، پیدا کنم.
جهانی که برایم مثل رویای دور و نزدیک است. علت اینکه به آن رویای دور و نزدیک میگویم این است که در ذهنم به آن نزدیکم ولی در واقعیت موانع مرا از رویای بچگیام (ورود به جهان یا جوانه زدن) دور کرده است.
زمستان فرا رسید. خبر ها حاکی از این بود که جهان، لباس جدید بر تن کرده است. حتما بوتیک لباس دارد.
وقتی که رسیدم حتما از او چند دست لباس جدید میگیرم .
احساس غریبی دارم. چیزی شبیه به نیروی بینهایت. فکر میکنم که الان نوبت من است.
از شکافها بالا میروم، دارم موانع را کنار میزنم تا اینکه به جهان برسم(جوانه بزنم).
این سد سفید چیست؟ شاید همان لباس جدید باشد. لباس را پاره کردم و بالاخره به جهان رسیدم. جهان با روی خوش به استقبالم آمد و به من به خاطر تلاشی که برای جوانه زدن کردم تبریک گفت. او نامم را دانه کوشا گذاشت چرا که راه من سختتر از دیگران بود.
من مزد تلاشم را گرفتم و میخواهم به شما بگویم یکی از راههای موفقیت در تلاش کردن و ناامید نشدن است.
به نظر شما، علاوه بر آنها چه چیز هوایی برای موفقیت لازم است؟
علیسان حسنکاویار - پایه دهم
دبیر: طه نقی زاده
دبیرستان: شاهد سردار سلیمانی ارومیه
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
-نمی دونستم اینقدر زود می خوابی! می خواستم باهات حرف بزنم.
-….
نفسمو فوت کردم، با کلافگی گفتم:
-الو؟ خوابیدی؟
-لعنتی …
ساکت شدم. به من گفت لعنتی؟ دهنمو باز کردم که درشت تر بارش کنم که با صدای لرزون گفت:
-لعنتی … هنوزم صدات قشنگه!
م*س*ت بود … چشمامو روی هم گذاشتم و کف دستم رو به پام فشار دادم و زیر لب گفتم:
-بعدا زنگ می زنم.
داد زد:
-صبر کن.
ساکت موندم. شاید عقلش کامل زایل نشده بود! بعد از چند ثانیه با صدای لرزونی گفت:
-برام حرف بزن.
تماس رو قطع کردم و موبایلمو پرت کردم روی صندلی سمت شاگرد. سرمو روی فرمون ماشین گذاشتم و به اشکهام اجازه ی باریدن دادم:
-خدایا خودت عاقبتمو به خیر کن.
موبایل شروع کرد به زنگ خوردن. سرمو بلند کردم، شماره ی فرامرز بود. گوشی رو برداشتم و رد تماس دادم و در حالی که خاموشش می کردم با گریه زیر لب گفتم:
-هنوز اونقدر پست نشدم که شب اول قبر شوهرم با یه م*س*ت لایعقل دهن به دهن بذارم!
و ماشین رو به حرکت در آوردم و داخل پارکینگ بردم.
حوله رو از روی سرم برداشتم و روی لبه ی تخت انداختم و به ساعت دیواری نگاه کردم. هشت و ربع صبح. حوصله ی سشوار کشیدن نداشتم. با موهای باز به سمت هال رفتم، در کمال تعجب دیدم که امین رو مبل داره تلویزیون نگاه می کنه. گردنش به سمتم چرخید و گفت:
-سلام، صبح بخیر.
-سلام عزیزم، چرا اینقدر زود بیدار شدی؟!
از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفت گفت:
-مامانت زنگ زد بیدار شدم.
با هم وارد آشپزخونه شدیم. شروع به چیدن میز صبحونه کردم و گفتم:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
-نه! من که نمی شناختمش!
خواستم بهش تذکر بدم که مامان پیش دستی کرد:
-راست میگه پسرم! من یکی دوبار اومدم که اون هم بدون امین دیدمت!
و با نگاه سرزنش آمیزی به پیمان گفت:
-داییش هم اونقدر بی معرفت بوده که بی خبر از ما میومده دیدنش.
به امین اشاره کردم که بیاد جلو. امین هم دستش رو به سمت مامان دراز کرد و مامان هم صورتش رو غرق ب*و*سه کرد.
بعد از رفتنشون، من و امین هم علیرقم اصرار های اشرف خانم از خونه خارج شدیم. به محض اینکه از کوچه خارج شدیم و توی خیابون قرار گرفتیم امین سکوت ماشین رو شکست:
-از اینکه بهت نگفتم دایی پیمان رو می بینم ناراحت شدی؟
اونقدر ذهنم درگیر شده بود که اون لحظه این قسمت رو فراموش کرده بودم، اما ظاهرم رو حفظ کردم و با لحن جدی گفتم:
-خودت چی فکر می کنی؟!
با لحنی مظلومانه گفت:
-دایی پیمان و حاجی دایی گفته بودن نگم.
ابروهامو بالا فرستادم و گفتم:
-پس وقتایی که می رفتی خونه ی حاجی دایی …
اومد میون کلامم:
-همیشه که نه! بیشتر تلفنی با خودش و زندایی حرف می زدم.
لبامو جمع کردم. امین ادامه داد:
-اما همیشه حال تو رو می پرسید ازم.
نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
-عیبی نداره عزیزم.
ساکت شد … به صورتش نگاه کردم، رفته بود توی فکر. با صدای آرومی گفتم:
-خونه ی خاله نگار خوش گذشت؟
شونه هاشو بالا انداخت:
-من دوست داشتم پیش تو باشم.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
رمان پلهای شکسته
نوشته دل آرا دشت بهشت
فشرده شدن پشت رونم رو توی مشت کوچیک امین حس کردم. بچه م هم انگار می ترسید! اشرف خانم دست هاشو برام باز کرد. به سمتش رفتم و خودم رو تو آ*غ*و*شش جا دادم. از دیروز ظهر که سهراب از بینمون رفته بود کارش گریه بود. حتی دیشب توی خواب هم گریه می کرد. انگار آب رفته بود. حق هم داشت. سهراب شاید برای من گاهی اوقات تلخ می شد و تندی می کرد و ازش خاطرات بد هم داشتم. اما همیشه برای مادرش احترام قائل بود و هیچ وقت ندیدم صداشو بلند کنه.
به همراه اشرف خانم وارد خونه شدم و این، بخش عظیمی از استرسم رو کم کرد. زن عموی سهراب که خیلی هم پیر بود با لهجه ی سبزواری خودش نوحه سرایی می کرد و با این که دقیق متوجه نمی شدم چی میگه اما اونقدر دل خودم گرفته بود که بی اراده گریه کنم. بعد از شام، حدودا ساعت نه شب بود که دایی قاسم به گوشیم زنگ زد (البته گوشی قدیمی خودش که به جای گوشی شکسته ام دستم بود) و گفت که خانواده ام رسیدن و الان می خوان بیان اینجا. جالب اینجاست که دایی توی چنین شرایطی منو نصیحت می کرد که چه برخوردی داشته باشم!
فروزان بعد از شام رفته بود و امین هم به همراه سینا توی اتاق زمان مجردی سحر بودن. خودم هم روی تخت اتاق سهراب دراز کشیده بودم و از شدت سردرد با یه روسری دیگه دور سرمو بسته بودم. به در اتاق ضربه خورد و سیما دختر سحر در رو باز کرد و با صدای آرومی گفت:
-زندایی؟ بیداری؟
به سختی روی تخت نشستم و گفتم:
-جانم؟
-مامانم گفت صداتون کنم. مادرتون اینا الان تو حیاطن.
از روی تخت بلند شدم و روسری رو از دور سرم برداشتم و در حالی که قلبم به شدت می کوبید از اتاق خارج شدم. از پنجره ی بزرگ هال مادرم رو دیدم که دست گردن اشرف خانم انداخته و با صدای بلند گریه می کنه … درد مشترک داشتن. برادرم بنیامین هفده سالش بود که از بینمون رفت و مادرم هیچ وقت این درد براش عادی نشد!
خواهر بزرگم مریم و فاطیما(دخترش) و رها زن داداشم هم پشت سر مادرم ایستاده بودن. در هال رو باز کردم و همزمان مادرم از آ*غ*و*ش اشرف خانم بیرون اومد و نگاه ها به سمتم چرخید. آخرین بار دو سال پیش خونه ی دایی قاسم دیده بودمش. و پنج ماه پیش تلفنی باهاش حرف زده بودم، همیشه اون زنگ می زد. توی نگاه خیسش پر از حرف بود.
بذار بگم چی می شد توی نگاهش دید … دخترم سیاه بخته!
دستهاشو برام باز کرد. لبهامو به هم فشار دادم و دستهامو به هم پیچیدم. خودش به سمتم اومد، یه قدم مونده بود بهم برسه که خودمو توی ب*غ*لش جا دادم و بغضم با صدای بلندی شکست. پشتم رو نوازش کرد:
-جانم … دختر قشنگم….
چقدر به این آ*غ*و*ش احتیاج داشتم و خودم اون رو از خودم دریغ کرده بودم! قسمت هایی از زندگیم اون قدر دلم هوای مادرمو می کرد که حتی راضی بودم بشینه بالای سرم و به جونم غر بزنه!
نمی دونم چند دقیقه توی آ*غ*و*ش مامانم بودم که صدای جیغ شاد امین باعث شد قامتم رو راست کنم:
-سلام زندایی!
با تعجب به جهت دویدن امین نگاه کردم که خودشو انداخت تو ب*غ*ل رها! و رها هم با شادی امین رو فشار داد و گفت:
-جونم. عشق زنداییش.
امین هم در حالی که تو جاش آروم و قرار نداشت گفت:
-دایی پیمان کجاس؟
یه لحظه چشمه ی اشکم خشک شد. مامان هم دست کمی از من نداشت. رها:
-رفتن خونه ی ب*غ*لی که مردها نشستن.
و امین هم بدون اینکه به سمت من برگرده پرید از حیاط بیرون، تعارف سحر برای ورود به خونه اجازه ی کنجکاوی رو از من گرفت. معلوم بود امین اونقدر با برادرم صمیمی هست که به جای «محمود» اسم م*س*تعارش یعنی پیمان رو صدا می زد … من که می دونم! اینا همش زیر سر دایی قاسمه! تا یک ساعت بعد که خانواده م اونجا بودن همه حواسم پیش امین و پیمان بود.
فاطیما خواهر زاده ام که فقط دو سال ازم کوچیکتر بود کنار گوشم گفت:
-اونی که داره ما رو با نگاهش می جوه کیه؟
هنوز هم مدل حرف زدنش تغییر نکرده بود. لبخند کم جونی زدم و گفتم:
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─