15043
پژوهشگر جامعهشناسی، فعال سیاسی و مدنی و علاقمند به دینپژوهی، ادبیات و سینما https://instagram.com/m.jalaeipour آیدیِ ارتباط با نویسنده @jalaeipourm لینک ارسال نقد «ناشناس» به نویسنده: https://bitu.ir/6MBqTv
تماشایی است
#به_نام_ایران
@benameiran404
✔️ماجرا که تویی...
✍🏻سهند ایرانمهر
وطن، گاه در روزگار آسودگی چندان به چشم نمیآید. آدمی در آن میزید، از هوایش نفس میکشد، در خیابانهایش راه میرود و چنان به بودنش خو میگیرد که گویی بودنش از بدیهیات عالم است. اما روزهایی هست که این بداهت از میان برمیخیزد و آدمی ناگهان درمییابد که آنچه همیشه حاضر میپنداشت، چه اندازه در معرض غیبت و زوال است. آنوقت وطن از یک نام جغرافیایی فراتر میرود و به مسئلهای وجودی بدل میشود.
ایران سالهای دشواری را پشت سر گذاشته است. سالهایی که در آن امیدها فرسوده شدند، اعتمادها آسیب دیدند و فاصله میان جامعه و قدرت، و میان گروههایی از مردم، چنان فزونی گرفت که گاه زبان مشترک نیز از میان رفت. هرکس حکایتی از رنج خویش داشت؛ یکی از بیعدالتی مینالید، دیگری از بیثباتی، یکی از محدودیت و دیگری از فردایی که پیوسته به تاخیر میافتاد.
شهابالدین نسوی در «نفثهالمصدور» -که اعجاز ایجاز است- حالتی را وصف میکند که گویی شرح احوال این روزگار نیز هست: «پیوسته پستهوار شوربختی خود را به درد خنده پوشیده میدارم». تعبیر غریبی است؛ خندهای که جامه شوربختی است و آدمی با آن، اندوه خویش را از چشم دیگران و گاه از چشم خویشتن پنهان میکند.
در چنین احوالی تلاشها شد و عرقها ریخت اما فرجام کار چون شعر «کتیبه» اخوان ثالث چیزی را تغییر نداد، وعدههای بیرونی نیز گوشهایی برای شنیدن یافتند. مردمانی از وضع خویش به ستوه آمدهاند، برخی آنان گاه از کاوه نیز دل میگسلند و چشم به اسکندری میدوزند. آنگاه است که از آنسوی مرزها از آزادی میگویند، از رهایی، از فردای پس از مداخله و از نظمی که قرار است با رفتن این و آمدن آن برپا شود. این وعدهها در گوش نومیدان خوشآهنگاند؛ خاصه آنگاه که آدمی از گشودن گرههای خویش درمانده باشد و گشودن آن را از دیگری طلب کند. اما آیا هر دستی که به سوی ما دراز میشود، دست یاری است؟
تاریخ در این باب آموزگار کمحرفی نیست. جوینی در شرح لشکرکشی مغولان از فرستادگانی یاد میکند که «اهالی شهر را بمواعید مستظهر کرد»اما در همان تاریخ، در حکایت نیشابور، به فرمانی میرسیم که غایت آن چیزی جز محو شهر نبود؛ فاصلهای که گاه به اندازه یک وعده است و گاه به اندازه شهری ویران.
کو دیده که تا بر وطن خود گرید
بر حال دل و واقعه بد گرید
دی برسر یک مرده دوصد گریان بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید
فردوسی نیز در داستان سهراب، از حیلهای پرده برمیدارد که در آن، پدر پسر را بازنمیسناسد و دشمن نیز از بیگانگی دو خویشاوند سود میبرد. افراسیاب سفارش میکند که سهراب پدر خویش را نشناسد:
که او دشمن نامور رستمست
به توران زمین زو همه ماتمست
مبادا که گردد بتو کینخواه
ز خشم پدر پور سازد تباه
چه تدبیری! راز پیوند را پنهان میکنند تا دو تن که میتوانستند یکدیگر را بازشناسند، در برابر هم شمشیر بکشند. در این داستان، فاجعه تنها از آنجا آغاز نمیشود که رستم پسر را میکشد؛ از آنجا آغاز میشود که دیگری از ناشناختگی پدر و پسر سود میبرد. گاه بزرگترین کامیابی دیگری، آن است که تیغ پدر بر جان فرزند بنشیند.
بیهقی آدمی را سفارش میکند که «اخبار گذشتگان را بخواند و بگرود و کار زمانه خویش نگاه کند» زیرا زمانه گاه صورت تازه همان آزمونهای دیرین است.
اکنون چندباره سایه سیاه جنگ بر خانه و خیابان و مدرسه و بیمارستان و پالایشگاه و نیروگاه و تصفیهخانه افتاده است. در این هنگامه، بعضی دفاع از ایران را با تایید همه کارنامه گذشته یکی میگیرند و بعضی دیگر، از فرط خشم و نارضایتی، در ضربهای که از بیرون فرود میآید، فرصتی برای تسویهحساب میبینند. اما مگر میتوان حق اعتراض مردم را از آنان گرفت؟ و مگر میتوان نارضایتی مردم را دستاویز ویرانی خانههایشان کرد؟ حاکمان باید در برابر مردم پاسخگو باشند؛ قدرتهای خارجی نیز نمیتوانند به نام رهایی، حق زندگی و امنیت همان مردم را پایمال کنند اما زمانه که خونخوار شد خون، خوار میشود و این سخنها به گوشها گران میآید.
ما هنوز بر سر آزادی و عدالت، بر سر حکومت و شیوه زندگی، بر سر گذشته و آینده با یکدیگر اختلاف داریم. چه بسا این اختلافها باقی بمانند و چه بسا هیچگاه به توافقی کامل نرسیم. مگر قرار است همه آدمیان یکسان بیندیشند؟ مگر جامعه زنده، جامعهای است که در آن صدایی جز یک صدا شنیده نشود؟ اختلاف، اگر در ظرفی مشترک جای گیرد، میتواند مایه زایندگی باشد؛ اما اگر آن ظرف بشکند، دیگر اختلاف نیز موضوعیت خود را از دست میدهد. برای مخالف بودن، برای اعتراض کردن، برای تغییر دادن و حتی برای شکست خوردن و دوباره برخاستن، باید وطنی باقی بماند.
خاکم به سرز غصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفتچه خاکی بهسر کنم
یک سال پیش، سخن گفتن از احتمال نابودی زیرساختهای یک تمدن شاید گزاف مینمود.
ادامه متن👇🏼
⭕️ داداش بجنب؛ نوبتته
در صف پرداخت بازار میوه و ترهبار محل ایستادهام. فایل صوتی یکی از پادکستهای نیویورکر که مرور تحولات مهم سیاسی جهان است را گوش میکنم. گوینده میگوید «تبعات تورم و گرانی گازوئیل و بنزین و اعتصاب کامیونداران و احتمال تجدید حملات نظامی آمریکا و اسراییل باعث نگرانی عمومی و افزایش خرید برای انبار کردن مایحتاج شهروندان در خانه و خالی شدن قفسهٔ برخی فروشگاهها در تعدادی از کشورهای اروپایی، از جمله ایتالیا، شده است.»
به چهرهٔ هممحلههایی نگاه میکنم که در همان کشوری زندگی میکنند که در اروپا نگران تبعات تجدید و تشدید حملهٔ نظامی دوقدرت اتمی به آن شدهاند، ماهها است زیر فشار سهمگین محاصرهٔ دریایی و هوایی و زمینی است و سالها است تورمی چندین برابر اروپا داشته است. دو نفر جلوتر مردی میانسال و لاغر و با کتوشلوارِ طوسی که پیداست کارمند است و در مسیر برگشت به خانه آمده سیبزمینی و پیاز و گوجه بخرد، وقتی قیمت تمامشده را روی نمایشگر وزنهٔ الکترونیک میبیند مهلت میگیرد که مقداری از آنچه برداشته را برگرداند تا مبلغش کمتر از ۱۲۰ هزار تومان شود. از دیدن نجابت و شرمی که در چشمها و زبان چهرهاش فاش میشود خجالت میکشم. زیر چشمی نگاهی به نفرات بعدی میکند؛ همه نگاهشان را میدزدند. واضح است از دیدن اینکه توان پرداخت بیشتر نداشت غمگین و معذب میشوند. ۱۲۰ تومان کارت میکشد و میرود.
نوبت نفر جلوییام میشود. یک زن حدودا ۴۰ سالهٔ چادری که با پسر دبستانیاش به بازار میوه و ترهبار آمده و مقداری سیب و موز و نارنگی و پیاز خریده. به جوان کُرد پشت دخل میگوید: «چند بار در روز پیش میآید مشتریهات مقداری از چیزی که برداشتهان رو برگردونن تا هزینهاش کمتر بشه؟». جوان کُرد میگوید: «خیلی خواهر! لااقل روزی ۱۰ بار!». زن ۴۰ ساله چند لحظه سکوت سنگینی میکند. به جوان پشت دخل با صدای آرام میگوید: «برادر میشه من سه میلیون تومان کارت بکشم و به اندازه این سه میلیون به چند تا از مشتریهایی که دیدی میوههایی که برداشتن رو برمیگردونن انقدر تخفیف بدی که برنگردونن؟». جوان لبخند آرامی میزند و میگوید: «حتما خواهر. چند روز یک بار هستن کسایی که لطف مشابهی میکنن و ما اینجا باهاش به اونها که حس میکنیم زیر فشار بیشتریان تخفیف میدیم. خدا خیرت بده».
چشمم پر از اشک میشود. با خودم میگویم ایران به لطف و برکت همین هموطنان نجیب حفظ شده و خواهد شد. به خاطر همین هموطنان است که حتی در شرایط جنگ و محاصره هم قفسه هیچ فروشگاهی خالی نشد. در عالم خودم غرقم که جوان کُرد میگوید: «داداش بجنب. نوبتته. ۱۸۰ هزار تومن ناقابل. میخوای سیبهات رو کم کنی یا بیشتر حساب کنی باهاش به بقیه تخفیف بدم؟»
@jalaeipour
آقای مجید انتظامی! سپاس برای دیشب و تجربهٔ این همه عواطف جمعی متراکم و خلق این همه زیباییِ گرهخورده با خاطرات جمعی و میهنیمان
@jalaeipour
کتابی در ۹۸ صفحه که به تازگی از سوی نشر کرگدن منتشر شده است. کتاب، فوقالعاده درخشان و خواندنی است.
/channel/kargadanpub/5965
مشکل بزرگ تطهیرکنندگان تجاوز آمریکا به ایران، خودِ آمریکاست؛ چون متجاوز، برخلاف مبلغانش، قلتبانی و شرارتش را فریاد میزند.
او میگوید هدف: ایران؛ اینها میگویند:جمهوری اسلامی.
او میگوید نفت؛ اینها میگویند آزادی.
او از خطری دوهزاروپانصدساله حرف میزند؛ اینها از درفش کاوهای میگویند که گویا باید از ینگه دنیا برافراشته شود.
او از عصر حجر میگوید و اینها از «فردای آزادی».
او اعتراف میکند که از ابتدا اعتقادی به توافق اسلامآباد نداشته و آن را اتلاف وقت میدانسته؛ اینها اما ایران را به جنگطلبی متهم میکنند.
اینجاست که اسطوره، از شرم، سر به زیر میاندازد، آرشی که برای مرز ایران تیر می انداخت و جان میباخت اکنون برای اثبات ایرانی بودنش باید فرم همکاری با موساد امضا کند، کاوهای که درفشش را از چرم پیشبند خود ساخت تا در برابر ضحاک- که کاخش در بیتالمقدس است- بایستد، حالا در روایت اینان باید درفشش را از دست همان قدرتی بگیرد که از آن سوی جهان، برای ایران نسخه میپیچد.
به خشکی رسیدند سر کینهجوی
به بیتالمقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژهوختش خواندند
به تازی کنون خانه پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
تراژدی آنجاست که ضحاک دیگر نیازی به پنهانکردن نیت خود ندارد؛ این مفسراناند که اصرار دارند مارهای دوشش را نشانه آزادی معرفی کنند.
جنگ نخستین این جماعت با واژهنامههاست چون طمع نفت بیگانه، آزادی ایرانی نمیشود، تجاوز، رهایی نمیشود و اینکه ترامپ میگوید از اول به توافق باور نداشته، سند جنگطلبی و نقض عهد ایرانی نیست.
اینها همه وارونهبازی این زمانهتان است تا آیینه تاریخ درباره شما چه بگوید:
چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو
بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی؟
مولانا
✍🏻سهند ایرانمهر
@sahandiranmehr
از کلمات مصطفی(۴)
«گروههایی وارد بهشت میشوند که دلهایشان مانند دلهای پرندگان است.»(مسلم: ۲۸۴۰)
رسول خدا از پروردگار متعال چنین روایت میکند(حدیث قدسی): «ای بندگان من! من ستم را بر خود حرام کردم و آن را میان شما حرام قرار دادم؛ پس به یکدیگر ستم نکنید.»(مسلم: ۲۵۷۷)
«هر که دغدغهاش آخرت باشد، خدا بینیازی را در دلش مینهد، کارهایش را سامان میدهد و دنیا خوار و رام به سوی او میآید؛ و هر که دغدغهاش دنیا باشد، خدا فقر را پیش چشمش مینهد، کارهایش را پراکنده میسازد و از دنیا جز آنچه برایش مقدر شده به او نمیرسد.»(ترمذی: ۲۴۶۵)
«همهٔ مردم بامداد برمیخیزند و جان خویش را معامله میکنند؛ یکی آن را آزاد میکند و دیگری آن را به هلاکت میافکند.»(مسلم: ۲۲۳)
«خدایا! به تو پناه میبرم از دانشی که سود ندهد، و از دلی که خشوع نکند، و از نفسی که سیر نشود، و از دعایی که اجابت نشود.»(مسلم: ۲۷۲۲)
«رسول خدا به نماز ایستاد و ما نیز با او به نماز ایستادیم. در همان حال، بادیهنشینی در نماز گفت: خدایا! به من و محمد رحم کن و جز ما به هیچکس رحم مکن. چون پیامبر سلام نماز را داد، به آن بادیهنشین فرمود: رحمت فراخ خدا را تنگ کردی.»(بخاری: ۶۰۱۰)
«مؤمن انسپذیر است و خیری نیست در کسی که نه انس میگیرد و نه با او انس میگیرند.»(مسند احمد: ۹۱۹۸)
«هرگاه کسی برادرش را دوست داشت، باید به او خبر دهد که دوستش دارد.»(ابوداود: ۵۱۲۴؛ ترمذی: ۲۳۹۲)
«آیا شما را از بهترینتان و بدترینتان خبر دهم؟ بهترین شما کسی است که به خیرش امید رود و از شرش ایمنی باشند؛ و بدترین شما کسی است که به خیرش امید نرود و از شرش ایمنی نباشند.»(ترمذی: ۲۲۶۳)
«برخی مردم کلیدهای خیرند و قفلهای شر؛ و برخی کلیدهای شرند و قفلهای خیر؛ خوشا به حال آنکه خدا کلیدهای خیر را به دست او سپرده است.»(ابنماجه: ۲۳۷)
«در روز قیامت نزد خداوند از بدترین مردم، انسان دوروست؛ کسی که پیش این گروه با چهرهای میآید و پیش آن گروه با چهرهای دیگر.»(بخاری: ۶۰۵۸؛ مسلم: ۲۵۲۶)
«برادرت را یاری کن، خواه ستمگر باشد خواه ستمدیده. مردی گفت: ای رسول خدا! ستمدیده را یاری میکنم؛ اما ستمگر را چگونه یاری کنم؟ فرمود: نمیگذاری ستم کند؛ یاری او همین است.»(بخاری: ۲۴۴۳)
«هرکس به برادرش ستمی کرده، از آبرو یا حقی، همین امروز از او حلالیت بخواهد، پیش از آنکه روزی برسد که دینار و درهمی نیست؛ اگر عمل نیکی داشته باشد، بهاندازه ستمش از آن گرفته میشود، و اگر نیکی نداشته باشد، از گناهان ستمدیده برداشته و بر دوش او نهاده میشود.»(بخاری: ۲۴۴۹)
«آیا میدانید مفلس کیست؟ گفتند: مفلس در میان ما کسی است که درهم و کالایی ندارد. فرمود: مفلس در امّت من کسی است که روز قیامت با نماز و روزه و زکات میآید، در حالی که به یکی دشنام داده، به دیگری تهمت زده، مال دیگری را خورده، خون دیگری را ریخته و دیگری را زده است؛ پس از نیکیهایش به این و آن میدهند؛ اگر پیش از ادای حقها نیکیهایش تمام شود، از گناهان آنان برمیدارند و بر دوش او مینهند، سپس در آتش افکنده میشود.»(مسلم: ۲۵۸۱)
«چون پیامبر معاذ را به یمن میفرستاد، با او بیرون آمد و پیاده در کنار مرکب او به او سفارش میکرد. چون فارغ شد فرمود: ای معاذ! شاید پس از امسال مرا نبینی و شاید بر مسجد و قبر من بگذری. معاذ از اندوه جدایی رسول خدا گریست. سپس پیامبر رو به مدینه کرد و فرمود: بیگمان نزدیکترین مردم به من پرهیزکاراناند، هرکه باشند و هرکجا باشند.»(مسند احمد: ۲۲۰۵۲؛ ابنحبان: ۶۴۷)
@sedigh_63
یکی از بزرگترین گرفتاریها و مصیبتهای ما در جنگ شناختی و روانی، گرفتار شدن در دوگانههای کاذبی بود که دشمن آگاهانه تولید و به جامعه تزریق میکرد. به یک گروه القا میکردند که پزشکیان خائن است، دولت او عامل آمریکاست و قالیباف دست راست غرب در ساختار قدرت ایران است. همزمان به گروه دیگری روایت متفاوتی میفروختند: اینکه سپاه، به تحریک تراستیها و گروههای ذینفع، توافق بسیار خوب و تاریخی اسلامآباد را نقض کرده و فرصت یک پیروزی بزرگ را از کشور گرفته است. در این روایت، عامل اصلی شکست توافق نه دشمن خارجی، بلکه نیروهایی در داخل کشور بودند که گویا منافعشان در ادامه جنگ تعریف شده بود.
اما هدف این روایتهای ظاهراً متضاد یکی بود: پنهان کردن چهره واقعی طراحان جنگ و منحرف کردن افکار عمومی از کسانی که سالها برای تحریم، تخریب و به زانو درآوردن ایران برنامهریزی کرده بودند.
قرار بود در میان این اتهامزنیهای داخلی فراموش کنیم که این بنیاد دفاع از دموکراسیها (FDD) و شبکه همفکران و متحدان آن بودند که سالها برای تشدید تحریمهای ایران برنامه نوشتند و راهبرد فشار حداکثری را ترویج کردند. قرار بود فراموش کنیم که همین محافل، سالها پیش از جنگ، فهرست زیرساختهای حیاتی ایران را، از پالایشگاهها و نیروگاهها گرفته تا مجتمعهای پتروشیمی، با نام و نقشه بهعنوان اهداف بالقوه حمله معرفی میکردند. قرار بود فراموش کنیم که همین بنیاد پیشنهاد ترور رهبران سیاسی و نظامی ایران را مطرح میکرد تا جانشینان آنان، زیر فشار جنگ و وحشت، به امضای تسلیمنامه تن دهند.
قرار بود فراموش کنیم که میعاد ملکی، از همین بنیاد دفاع از دموکراسیها، بلافاصله پس از محاصره دریایی ایران، در مقالهای از گرسنگی مردم ایران بهعنوان پیامد مطلوب این محاصره سخن گفت. گرسنگی مردم ایران! نه تضعیف یک مقام سیاسی، نه فشار بر یک نهاد نظامی، بلکه تبدیل نان و معیشت میلیونها انسان به ابزار جنگ و تسلیم.
و قرار بود مهمتر از همه فراموش کنیم که همین شبکهها همچنان برای گسترش جنگ، تشدید تحریمها و تخریب زیرساختهای ایران فشار میآورند و میکوشند این برنامه را از دستور کار اندیشکدههای جنگطلب به دستور کار رسمی کاخ سفید تبدیل کنند.
این دقیقاً کارکرد جنگ شناختی بود: انتقال مسئولیت از طراحان و مروجان جنگ به قربانیان آن؛ تبدیل دشمن خارجی به بازیگری نامرئی و تبدیل اختلافات داخلی به علت اصلی فاجعه.
فاجعه فقط این نبود که دشمن روایت میساخت؛ فاجعه این بود که بخشی از جامعه سیاسی و رسانهای ما، هر کدام از موضع اختلافات و کینههای خود، به بازتولید همین روایتها مشغول شدند. به جای آنکه طراحان فشار، محاصره و جنگ را در مرکز بحث قرار دهند، تمام انرژی خود را صرف متهم کردن یکدیگر کردند.
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند
رفتند و شهر خفته ندانست کیستند
(محمدرضا شفیعی کدکنی)
عباس اسلامی؛ شهید مفقودالاثر تنگهٔ هرمز
@jalaeipour
.
عجب آن است که با زحمتِ چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم
(سعدی)
اگر چه از خارهای عالَم زخمها دارد، اما دریچهها را نبسته. کافی است بوی صبح را بشنود و چون گلها بشکفد. آنچه جای تحسین و شگفتی دارد این خوی و منش است. این گشودگی شوقناک به بوی صبح، علیرغمِ آزارِ خارها. یادآور شعری از اقبال لاهوری هم هست:
دو صد دانا در این محفل سخن گفت
سخن نازکتر از برگ سمن گفت
ولی با من بگو آن دیدهور کیست
که خاری دید و احوال چمن گفت
@sedigh_63
⭕ چرا «جامعهشناسی جنگ» نداریم؟؛ غایب بزرگ علوم اجتماعی در زمانه ضرورت
🔹«ایران»: علوماجتماعی در ایران به موضوع جنگ نپرداخته است و این امری متناقض است، چراکه ایران، هشت سال درگیر جنگ تحمیلی با عراق بود که یکی از طولانیترین جنگهای جهان به شمار میرود، اما با این حال جنگ وارد تاروپود علوم اجتماعی ما بهعنوان یک موضوع نشد.
🔹 حتی بهعنوان یک حوزه فرعی، چیزی به نام «جامعهشناسی جنگ» در ایران رشد و توسعه نیافت، در حالی که جامعهشناسی دین، جامعهشناسی سیاسی، جامعهشناسی خانواده و دیگر حوزههای جامعهشناسی همواره مورد توجه بودهاند.
🔹 اندیشیدن به جنگ، گویا نوعی «بازگشت به گذشته» تلقی میشد؛ درحالی که رویکردها متوجه آیندهای بود که قرار بود ساخته شود.
متن کامل را اینجا بخوانید
@irannewspaper
✔️هدف؛ ظرفیت ایران
✍🏻سهند ایرانمهر
مسئله نه صرفا برانداختن یک حکومت است و نه حتی از میان برداشتن ایران و مردم ایران؛ مسئله، فرسودن و از کار انداختن «ظرفیت ایران» است؛ آن توان تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی، جمعیتی و تمدنی که به این سرزمین امکان میدهد از دل شکستها برخیزد، خود را بازسازی کند، پیرامونش را تحت تاثیر قرار دهد و بار دیگر به عاملی اثرگذار در معادلات منطقهای و جهانی بدل شود.
آنچه از آن سخن میگوییم، چیزی بزرگتر از حکومتها، مرزهای رسمی، تاسیسات نظامی، برنامه هستهای یا حتی توان اقتصادی است؛ حاصل انباشت تاریخی سرزمینی است که در آن جغرافیا با حافظه، فرهنگ با قدرت، جمعیت با امکان توسعه و هویت با میل به تداوم پیوند خوردهاند.
میتوان حکومتی را تضعیف کرد، زیرساختی را ویران ساخت و حتی ملتی را برای سالها درگیر بحران و فرسایش کرد؛ اما هدف راهبردی عمیقتر، هنگامی محقق میشود که پیوند میان این عناصر گسسته شود و ایران، پیش از آنکه از نظر سرزمینی یا سیاسی از میان برود، توان ایرانبودن را از دست بدهد.
توان ایران بودن یعنی توان بازسازی که امتداد تاریخی ما را علیرغم همه فراز و نشیبها به عنوان یک ملت حفظ کرده است. توان تصمیمگیری مستقل، تولید قدرت و تبدیل امکانات بالقوه به نیرویی واقعی در جهان.
بنابراین خطر فقط خطر انهدام تاسیسات و زیرساختها و مادربمبها و ... نیست ؛ خطر بزرگتر، آن ظرفیتی است که ممکن است در پایان جنگ، حتی با باقیماندن کشور و مردمش، دیگر امکان بالفعلشدن نداشته باشد و همه شعبدهبازیهای مجازی برای نشاندادن خطرهای دیگر، پرچم دروغینی برای ندیدن این خطر بزرگ است چون همه آنهایی که به عنوان هدف معرفی میشوند با وجود ظرفیت «ایران» و «ایرانی بودن» قابل بازسازی است اما با محو «ظرفیت ایران» دیگر خیالها از جغرافیا تا حکومتها، از مردم تا تاسیسات و ... راحت میشود. اینها همه در طول تاریخ بارها بوده و تارومار شدهاند و همچنان «ایران» موی دماغشان است پس اینبار باید برای «ظرفیت مفهوم ایران» چاره اساسی بیاندیشند.
@sahandiranmehr
ما نیز با این واقعیت موافقیم که وضعیت فرساینده «نه جنگ، نه صلح» باید پایان یابد و جامعه ایران باید هرچه زودتر از زیر فشارهای سنگین اقتصادی، اجتماعی و روانی ناشی از این وضعیت خارج شود. حتی بر این باوریم که سرانجام این تخاصم، مانند بسیاری از منازعات بزرگ تاریخی، باید در پای میز مذاکره و از طریق دستیابی به یک توافق سیاسی رقم بخورد. جنگهای جهانی نیز، با همه ویرانیها و گستردگیشان، سرانجام به شکلگیری ترتیبات جدید سیاسی و مذاکرات دیپلماتیک انجامیدند. بنابراین، اختلاف اصلی بر سر ضرورت صلح یا اصل مذاکره نیست؛ مسئله بر سر شرایطی است که در آن مذاکره میتواند به توافقی واقعی، پایدار و تأمینکننده منافع ملی منجر شود.
مشکل اساسی در شرایط کنونی آن است که طرف متخاصم، نه انگیزهای برای ورود به یک بازی برد-برد دارد و نه ضرورتی برای اعطای حتی کوچکترین امتیاز به ایران احساس میکند. در محاسبات کنونی طرف مقابل، ایران باید تنگه هرمز را باز کند، به برنامه هستهای خود پایان دهد و ذخایر اورانیوم غنیشده را واگذار کند، در حالی که ساختار تحریمها همچنان پابرجا بماند. در چنین چارچوبی، حداکثر امتیازی که ممکن است روی میز قرار گیرد، چیزی در حد اجازه استفاده محدود از سود داراییهای مسدودشده ایران در یک کشور خارجی است. این دیگر مذاکرهای بر مبنای مصالحه متقابل نیست، بلکه تلاشی برای تثبیت یک رابطه کاملاً نامتقارن است که در آن یک طرف باید تقریباً تمام مطالبات طرف دیگر را بپذیرد، بیآنکه در مقابل، دستاوردی متناسب و معنادار به دست آورد.
برای خروج از این بنبست، پیش از هر چیز باید معادله قدرت و محاسبات راهبردی طرف مقابل تغییر کند. تا زمانی که طرف متخاصم تصور میکند میتواند بدون پرداخت هزینه سیاسی و راهبردی معنادار، تمامی خواستههای خود را تحمیل کند، انگیزهای برای مصالحه نخواهد داشت. هنر سیاستگذاری در چنین شرایطی صرفاً اعلام آمادگی برای مذاکره نیست، بلکه ایجاد موقعیتی است که در آن طرف مقابل نیز مذاکره و توافق را بر تداوم تخاصم ترجیح دهد. این همان ضرورتی است که سیاستمداران ایرانی و بهویژه سران قوا باید درک کنند: دستیابی به صلح پایدار، بدون تغییر در ادراک طرف مقابل از موازنه قدرت، هزینههای تداوم منازعه و منافع توافق، ممکن نخواهد بود. چنین رویکردی نه نشانه تمایل به جنگ است و نه مخالفت با دیپلماسی؛ برعکس، تلاشی است برای فراهم کردن پیششرطهای یک صلح واقعی. صلح پایدار صرفاً محصول تمایل یکجانبه به مذاکره نیست؛ نتیجه شکلگیری موازنهای است که در آن مصالحه برای هر دو طرف به انتخابی عقلانی و ضروری تبدیل شود.
👇🏼ادامه متن پیشین
امروز تهدید بازگرداندن ایران به عصر حجر را شنیدهایم و سخنان روبیو در آتن را نیز خواندهایم؛ آنجا که از آتشزدن آکروپولیس به دست سپاه خشایارشا در ۲۵ قرن پیش و ماندگاری آن خاطره در حافظه تاریخی غرب سخن گفته شد. این سخنان را هرگونه که تفسیر کنیم، نمیتوان از کنار هم نشستن خاطره دیرپای ویرانی و تهدیدهای امروز بهآسانی گذشت. آیا هنوز میتوان احتمال نابودی یک سرزمین را تنها خوابی آشفته دانست؟
جوینی از نیشابور مینویسد و از فرمانی که به کینه تغاجار صادر شده بود:
«به کینه تغاجار فرمان شده بود تا شهر را از خرابی چنان کنند که در آنجا زراعت توان کرد و تا سگ و گربه آن را بقصاص زنده نگذارند.»
این کلمات از دل قرن هفتم میآیند؛ از روزگاری که شهری آباد و پرآوازه به دست کینه ویران شد. در نیشابور، پیش از آنکه دیوارها فروبریزند، زندگی جریان داشت؛ مردمانی میزیستند که با هم موافق نبودند، میآموختند، میآفریدند، مناقشه میکردند و هر یک رویایی در سر داشتند. وقتی شهر ویران شد، دیگر کسی نماند تا بر سر هیچچیز اختلاف کند. چه کسی پیروز شد؟ چه کسی شکست خورد؟ چه کسی حق داشت و چه کسی بر خطا بود؟ در برابر شهری که از میان رفته است، این پرسشها نیز بیپاسخ و بیموضوع میمانند.
وطن، پیش از آنکه پاسخ اختلافهای ما باشد، امکان طرح آن اختلافهاست. خانهای است که میتوان در آن در را به روی یکدیگر بست، قهر کرد، اعتراض کرد و حتی بر سر معنای خود خانه به نزاع برخاست؛ اما هنوز باید سقفی بالای سرمان باشد که این نزاع زیر آن اتفاق بیفتد.
ما شاید هنوز نتوانستهایم درباره چگونگی زیستن در این خانه به توافق برسیم و هنوز درحالیکه به هم مینگریم در ذهن خود طناب دار دیگری را میبافیم اما چه چیزی بزرگتر از سایه شوم فنا بر وطن هست که هنوز چنگ در دامن هم میزنیم و آیا سزاوار است خانه را از میان ببریم، پیش از آنکه گفتوگوی خود را به پایان برده باشیم؟
بگذار فردا باز هم بر سر ایران با هم اختلاف داشته باشیم؛ فقط ایران باید باشد تا این اختلافها را تاب بیاورد.
آنچه تا اینجا نوشتم حدیث من بود و تو که چندی است «ما» را برنمیتابد خارخار همآرهام اما با توست، با تو وطن با تو ایران که جز سودای ماندنات در سرم نیست که همه ماجرایی:
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
پس بمان؛ نه به بهای خاموشی صداها و نه به بهای فراموشی زخمها، که وطن اگر جای ماندن همه ما نباشد، چه معنایی دارد؟
بمان تا شاید روزی در همین خانه، بیآنکه یکی دیگری را از آن براند، دوباره راهی برای با هم بودن پیدا کنیم.
@sahandiranmehr
سکوت
در سطح ساختاری، یکی از دلایل بحران دین از دست رفتن سکوت است. مدرنیته عصری است پرهیاهو. نیچه میتوانست بگوید: هیاهو خدا را کشت. در واقع او پیشتر هیاهوی سرسامآور را مسئول بحران اندیشه میدانست. نابغهٔ توجهْ نیازمند سکوت است: «کر بودن بهتر از کرخت بودن است. درگذشته، انسان میخواست برای خود نام و اعتباری دستوپا کند، اما امروز این دیگر کافی نیست، زیرا بازار بیش از حد وسیع شده است. اکنون باید جاروجنجال به پا کرد. نتیجه این میشود که حتی بهترین حنجرهها پاره میشود و بهترین کالاها با صدایی گرفته و خشدار عرضه شود؛ در روزگار ما دیگر خبری از نابغهای بدون جاروجنجال بازار و صدای گرفته نیست. اندیشمند با چه زمانهٔ شومی مواجه است! او باید بیاموزد که سکوت و آرامشش را میان دو هیاهو جستوجو کند، و خود را به کری بزند تا سرانجام واقعاً کر شود. تا زمانیکه این مهارت را نیاموزد طبعاً در معرض این خطر است که از شدت بیتابی و سردرد از پا بیفتد».
سیمونوی چنین خاطرنشان میکند: «هیچ خوشبختیای با سکوت درونی برابری نمیکند».
اَبَرارتباطات دیجیتالی سکوت را نابود میکند. اطلاعات در ذات خود نوعی هیاهو است. امروزه ما همه چیز را از منظر اطلاعات درک میکنیم. بدینسان، زبالههای اطلاعاتی و ارتباطی جهان را با هیاهو پوشانده است. اطلاعات به مثابهٔ هیاهو توجه را در هم میشکند. تنها توجهِ نظرورزانه میتواند به سکوت راه یابد. هیاهوی اطلاعات و ارتباطات مخربتر از سروصدای ماشینهای عصر مدرن است، چرا که نفس انسان را هدف میگیرد. نفس برای آنکه بتواند چیزی کاملاً متفاوت را پدید آورد یا دریافت کند، نیازمند سکوت است.
سکوت نظرورزانه همچنین به اندیشیدن امکان میدهد تا خود را نظاره کند و از همین رهگذر، فرمهای تازهای از اندیشیدن را پدید آورد. از این جهت، فلسفه به شعر میماند. روح تنها زمانی پذیرای چیزی کاملاً دیگر است که تهی شده باشد و از دل سکوت، دوباره زاده شود: «توجه آن است [...] که روح را در وضعی نگه داریم که در دسترس، تهی و در برابر اشیای بیرون از خودش گشوده بماند [...] و از همه مهمتر، روح باید تهی باشد، در حالت انتظار، بیآنکه چیزی را بجوید، اما آماده تا چیزی را که میخواهد در او نفوذ کند، در حقیقت برهنهاش پذیرا شود». تنها سکوت است که روح را به آفرینش نزدیک میکند. ارتباطات پرهیاهو همهٔ راههای رسیدن به سکوت را مسدود میکند. بدون سکوت، تکرارِ همان را داریم. سکوتْ قابلهٔ امر جدید است. ازاینرو، از دست رفتن سکوت نهتنها به بحران دین، بلکه به بحرانی در روح نیز میانجامد، یعنی به بحران اندیشه و شعر.
در جهان امروز، ما دیگر قادر به دعا کردن نیستیم، زیرا بیوقفه در معرض هیاهوی اطلاعات و ارتباطات قرار داریم. دیگر حتی نمیتوانیم چشمانمان را ببندیم، زیرا چشمان ما دچار نوعی پرخوری مداوم شده است، چشم ما دائماً در حال «خوردن» است. بستن چشمها بهمعنای ماندن در سکوت است: «بههنگام دعا و نظاره، نفس بهطور کامل باید در سکوت بماند و خلأ را تاب بیاورد تا تنها بخش فراطبیعیِ آن فعال شود، در خلأ عمل کند و به بالاترین نقطهٔ نیروی روحانی کل هستی متصل بماند».
در عصر تقویت افسارگسیختهٔ اِگو (من)، دسترسی به خدا ممکن نیست: «ارادهٔ خدا: چگونه میتوان بازشناختش؟ هنگامی که در درون خود سکوت برقرار میکنیم، همهٔ اشتیاقها و باورها را خاموش میسازیم، و با عشق، با تمامِ جان، و بدون کلام، میاندیشیم».
سکوتْ ساحت آفرینشگری است: «مانند آنچه در موسیقی (به گفتهٔ والری) رخ میدهد، شعر نیز از دل سکوت برمیخیزد و دوباره به سکوت بازمیگردد». شاعرانگی راستین راه دسترسی به سکوت را پیشروی ما میگشاید: «شعر از طریق واژهها به سکوت، به بینامی، میرسد».
موسیقی «نظمی از صداها است که از سکوت تقلید میکند»... سکوتْ عشق است: «زیباترین موسیقی آن موسیقیای است که لحظهای از سکوت را به حداکثر شدت میرساند، و شنونده را وامیدارد تا به سکوت گوش بسپارد...»...
آنجا که سکوت عظیم برقرار است، هر ارادهای عقب مینشیند. من میمیرد. حتی ضربان قلب نیز سکوت الهی را بر هم نمیزند. آن چشمان بیدارْ کاملاً تهی است. یا احتمالاً سیمون وِی میگفت: از سکوت خدا لبریز شده است.
سخن گفتن از خدا؛ گفتوگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگچول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵
.
تجربهٔ سه فضا در یکشب
✍🏻 محمدرضا جلائیپور
دیشب بخشی از شهروندان تهران با لباس سیاه در مراسم فاطمیه شرکت کردند و در میادین پرچم ایران را چرخاندند. تعدادی از جوانان متعلق به همین گروه هم همین دیشب در جایجای ایران پای لانچرها و پدافندهای دفاع در برابر تجاوزِ احتمالی مجدد آمریکا و اسراییل آمادهٔ شهادت بودند. همین دیشب، بخش دیگری از جوانان دههٔ هشتادیمان هم با استایلِ گاث، سیاهپوشِ مراسم هالووین با فرمی آمریکایی بودند و در چند خیابان مرکز شهر، آنهم زیر باران، حضور پرتعدادشان جلب توجه میکرد و قاعدتا در مهمانیهای خانگی پرشماری در سطح شهر هم جشن هالووین برقرار بود.
وقتی با موتور از کنار پرچمگردانان سیاهپوش چند میدان و سیاهپوشانِ هالووین در خیابان ایرانشهر رد میشدم از خودم پرسیدم: با چه نوع برنامههایی میتوان هموطنانی در این حد متکثر را همبسته کرد؟ جز پاسخهای ریشهای مثل آموزش عمومی باکیفیتی که تعلق ملی و همبستگی تکثرپذیر میسازد و انواع مناسک ملی و ارزشهایی که پرورششان دهها سال زمان میبرد، یک مثال ملموس به ذهنم رسید: برنامهای که همانشب شرکت کرده بودم و در مسیر برگشت از آن تفاوت زیاد جوانان عزادار فاطمیه و جوانان گاثاستایل هالووین به چشمم آمده بود: کنسرت مجید انتظامی.
در کنسرت باکیفیت او با همراهی ارکستری دهها نفره، طیف بسیار متنوعی از ساکنان تهران شرکت کرده بودند. از چادری تا بیحجاب. از دهه هشتادی تا دههٔ بیستی. از کسی که بعد از کنسرت میخواست به یکی از میادین و مراسم عزای فاطمیه برود تا کسی که به مهمانی هالووینی میرفت.
با این حال، اکثر حاضرانی با این حد تنوع در کنسرت دیشب اشک ریختند. برای ایران، برای شهدای ایران، برای جانبازان ایران و برای امیدهای ایران. وقتی موسیقی و تصاویر سمفونی خرمشهر و بوی پیراهن یوسف و از کرخه تا راین و بچههای کوه آلپ و دوئل و ترن و کلاهپهلوی و مردان آنجلس و آژانس شیشهای و … در سالن شنیده و دیده میشد، چرا حاضران اشک میریختند و نوعی همبستگی ملی قدرتمند و «همسرنوشتی» در فضای سالن حس میشد؟ جواب ساده است: معجزهٔ هنر ملیای که به خاطرهٔ دهها میلیون شهروند گره میخورد.
همهٔ ما با این نغمهها و تصاویر خاطرهٔ مشترک داشتیم. چرا؟ چون صداوسیما و سینمای ما در دورهای توانسته بودند با هنر خاطرات مشترک ملی بسازند. تصاویر فیلمهایی که میدیدیم عمدتا مربوط به دفاع میهنی هشتساله بود، اما بدون اینکه اسمی از میناب و لامرد و ناو دنا و شهدای پای لانچر و … برده شود، جمعیت با شنیدن ملودیها برای شهدای ایران در جنگ ۱۲ روزه و رمضان و نبرد هرمز اشک میریخت.
تراکم عواطفی که تصاویر و ملودیهای خلقشده توسط مجید انتظامی و گرهخورده با خاطرات جمعی و ملی و میهنی میانگیخت و کیفیت اجرا چنان بود که از خودم میپرسیدم: چرا این کنسرت در رسانهٔ ملی پخش زنده نمیشود؟ چرا کسی در تراز مجید انتظامی و سمفونی خرمشهر، هنوز سمفونی هرمز نساخته است؟ به جای فقط دو شب با فروش بلیط، چرا رایگان و در میدان آزادی تهران و استانهای مختلف چنین کنسرتی اجرا نمیشود؟ چه ترکیبی بهتر از این آواها و نماها با دهها سال پشتوانهٔ خاطرهٔ جمعی میتواند طیفی به این وسعت را همبسته کند؟ رئیس صداوسیما و وزیر فرهنگ و ارشاد و شهردار تهران چه رویداد هنری باکیفیتتری از این ترکیب میتوانند تمهید کنند؟
@jalaeipour
یازده مدال در یازده اعزام جهانی
مدال جهانی در چهار وزن
خستهنباشی پهلوان حسن یزدانی! روحیهٔ پهلوانی و نجابتات و غیرت ایرانی و پارساییات حتی از دو رکورد بیسابقهٔ بالا دستاورد ارزشمندتری است
@jalaeipour
خانهای با عمارتهای بسیار، کمال صلیبی
@anexegesis
این سرزمین با همهی ما معنا پیدا میکنه؛
با هر قومیت، هر زبان و هر لهجهای ❤️🇮🇷
@sedkhareji✔️
⭕️ اولین شهرآورد تاریخ فوتبال زنان ایران که یک ساعت دیگر در تهران برگزار میشود نشانهٔ ثمربخشیِ مسیری طولانی است. طی سه دههٔ گذشته، هزاران ورزشکار زن، مربی، مدیر ورزشی، فعال مدنی و سیاسی و شهروندان پرشمارِ علاقمند به ورزش، علیرغم موانع زیاد در مسیری سخت، با استقامت و امید، گام به گام برای اصلاحات رویهای و قواعد بازی عادلانهتر و فراگیرتر توافقهای جدید و دستاوردهای برگشتناپذیر و پایدار ساختند. مسیرشان ادامه دارد اما دستاوردهای حاصلشدهشان، که هم در این شهرآورد و هم در مدالهای آسیایی و جهانی ورزش زنان ایران در ابن ماهها جلوه میکند، جشنگرفتنی است. گرامی باد یاد دختر آبی و همهٔ کنشگرانی که در این مسیر هزینه دادند و همافزاییِ خوشثمر کردند و گوارا باد این دستاورد برای همهٔ زنانی که در شهرآورد امروز بازی میکنند و تماشا!
@jalaeipour
⭕️ وقتی در این کمپین، دادخواست شهدای میناب را در اولین روزهای بعد از جنایت میناب به امضای طیف وسیعی از فعالان مدنی و سیاسی در ایران و جهان میرساندیم میخواستیم جنایت میناب فراموش نشود. امروز به لطف تلاشهای طیف وسیعی از ایرانیان، کودکان شهید میناب همدلی ملی و جهانی قابل اعتنایی جلب کردهاند و میتوان امید داشت این جنایت بزرگ فراموش نشود. «کولهپشتی صورتی» که در همین کمپین «به نام ایران» پیشنهاد کردیم نمادی جهانی کنیم هم ملی و جهانی شده است و این روزها مدالهای افتخار ورزشکارانمان هم مکرر تقدیم شهدای میناب میشود. اما رنج ۱۴۵ کودکجانباز میناب که باید عمری با جراحات در چهره و نقص عضو زندگی کنند، هنوز آنچنانکه باید شناخته نشده است. کاش فراموششان نکنیم. کاش امکانات نهادهای عمومی و مدنیمان و بهترین درمان و حمایت اجتماعی برای کاهش رنجشان در ادامهٔ زندگی بسیج شود.
#به_نام_ایران
@benameiran404
📝📝📝سیاست مقاومت در برابر جنگهای تحمیلی
🔺آیا دیپلماسی هم به سرزمین کلمات قبیحه تبعید میشود؟
✍️محمدمهدی مجاهدی | استاد علوم سیاسی
🖊بالاتر از این سیاهی باز هم رنگی هست... جنگهایی که از درون و برون، امنیت پولیتی یا جامعه، مدینه و شهر سیاسی را بر میآشوبند، اگر ذهن و روان شهروندان و سیاستگذاران و تصمیمگیران را زیر سایه خود بگیرند و جهان معانی را تیره کنند و بیالایند، دیر یا زود بنیان سامان مدنی و سیاسی را در کام میکشند. تیرگی و تباهی ارزشهای معرف و مقوم مدنیت سیاسی و وارونگی و ناامنی آنها ترسناکتر و تهدیدآمیزتر از از ویرانی پلها و سدهاست.
🖊آشوبناکی کاروبار جامعه و سیاست و آشفتگی معیشت مدنی و سیاسی اگر به سازهها و ساختهای انضمامی و زیرساختهای عینی محدود بماند، شاید با زحمت و هزینهی بسیار جبرانپذیر باشد. ولی اگر ژرفای هنجارها و ارزشهایی آشوبناک شوند که زیربنای زندگی مدنی و مایهی بقا و ارتقای شهر سیاسیاند، استوارترین تمدنها هم از پا در میآیند.
🖊اکنون، بیم آن میرود که ایرانیستیزان و دشمنان ایران بتوانند در عرصهای دیگر پیروز شوند، عرصهای بسیار جبرانناپذیرتر از نابودی زیرساختها و سازههای عینی و ملموس، یعنی عرصهی زیرساختهای ارزشی و سازههای هنجارین سیاست مدنی و شهر سیاسی (Polity)، و اندوهبار این که دشمنان ایران این پیروزی را نه با ابتکار عمل خود، بلکه به سبب نادانی و خواست خودویرانگرانهی ما، ممکن است نصیب برند. نشانهی این خودویرانگری تبعید واژگانی به فهرست کلمات قبیحه است که بر بنیادیترین ارزشها و هنجارهای سیاست مدنی و شهر سیاسی دلالت می کند: دیپلماسی، توافق، مصالحه.
🖊در تراز بینالمللی، در جهانی آشوبناک و بیفضیلت که در آن هیچ مرجع فرادستی برای دادخواهی فرودستان و احقاق حقوق کشورهای ستمدیده نیست و حساسترین پارههای حقوق بینالملل به تعلیق درآمده است، دیپلماسی، توافق و صلح نه کلمات قبیحه، بلکه نام راههایی زیرکانهاند، راههایی که بهویژه ملتهایی مانند ملت ایران- که به علت عمق تاریخی و فرهنگی و تمدنی و مدنی خود، چیزهای بسیاری برای از دست دادن در جنگ با قلدرهایی متجاوز و جانی مانند آمریکا و رژیم صهیونیستی دارند- اختیار میکنند، تا از گردنههای حساس بقا با کمترین بها بگذرند.
🔸متن کامل این نوشتار را در لینک زیر بخوانید یا روی Instant View کلیک کنید
mashghenow.com/?p=6525
#محمدمهدی_مجاهدی #سیاست #دیپلماسی
🔸نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
📝 اقتصاد در خلأ عمل نمیکند
گزارش نشست «اصلاحات اقتصادی و ما»
هفته گذشته نشستی درباره تجربه ما در اصلاحات اقتصادی سالهای گذشته برگزار شد. ایده این نشست زمانی مطرح شد که ضرورت اصلاحات فوری اقتصادی دوباره در کشور شدت گرفت و بسیاری نگران شدند تا واژگان و ایدههای تکراری دوباره فاجعه به بار بیاورند.
هدف اصلی این نشست، پیدا کردنِ زوایای جدیدی برای پرداختن به موضوع اصلاحات اقتصادی بود. به همین خاطر از یک پژوهشگر اقتصاد سیاسی، یک جامعهشناس، یک پژوهشگر سیستمهای پیچیده اقتصادیاجتماعی و یک مستندساز دعوت کردیم تا به اتفاق دیگر شرکتکنندگان فرصتی برای نگاه چندجانبه به موضوع و پیریزی راهحلهایی فراتر از آنچه تاکنون در عمل پیاده شده پیدا کنیم.
✍️ روایت مهدی نانکلی از این نشست را در مجله دقیقه مطالعه کنید:
☝ d-mag.ir/p25465
این نشست با همکاری مجله دقیقه، انجمن جامعهشناسی ایران و انجمن صنفی روزنامهنگاران استان تهران برگزار شد.
⚡️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️️ حمایت | تماس
@dmag_ir
@iran_sociology
@tehran_association_journalists
مرثیهای برای پسری که پرندهها را دوست داشت و به یاد مردی که جنگ هرگز برایش تمام نشد.
بعضی آدمها را نباید از روز مرگشان به یاد آورد. باید به سالهای دور برگشت، به روزهایی که هنوز نفس کشیدن دشوار نبود، پاها توان دویدن داشتند و جهان با همه تلخیهایش جایی برای بازی، خنده، نقاشی، موسیقی و تماشای پرندهها بود. او را نیز باید از همان روزها به خاطر آورد؛ از روزگار آن پسر شیطان، بازیگوش و سرشار از شور زندگی، که دلش با موسیقی میتپید، از رقص و رنگ و نقاشی لذت میبرد و به پرندهها چنان مهر میورزید که گویی چیزی از آزادی ازدسترفتنی انسان را در بالهای کوچکشان پیدا کرده بود.
از نسل جوانانی بود که انقلاب را با همه آرمانها و امیدهایش باور کردند و وقتی جنگ رسید، بیهیاهو راهی جبهه شدند. نه برای نام و نشان، نه برای سهمی از قدرت و نه به امید امتیازی در سالهای بعد. رفتند، چون گمان میکردند باید بروند. او هم رفت، با همان روحیه شاد و همان دل مهربان. حتی در جبهه، میان خاکریزها و صدای انفجار، دلبستگیاش به پرندهها را از یاد نبرد. شاید برای کسی که زندگی را اینگونه دوست داشت، پرندهها یادآور جهانی بودند که هنوز میشد در آن آزادانه نفس کشید؛ جهانی ورای سیمخاردارها، دود و آتش.
اما جنگ برای او در جبهه تمام نشد. روزی که گازهای شیمیایی به ریههایش راه یافتند، گویی جنگ تصمیم گرفت برای همیشه در بدنش خانه کند. سالها گذشت، آتشبس آمد، شهرها دوباره ساخته شدند، نسلها عوض شدند و بسیاری از رزمندگان دیروز به زندگی بازگشتند، اما جنگ از تن او بیرون نرفت. آنچه برای دیگران به خاطره و تاریخ بدل شده بود، برای او هر روز در سینه تکرار میشد؛ با هر نفس دشوار، با هر سرفه، با هر شب بیخوابی و با هر بار که دستگاه تنفس به یاری ریههای آسیبدیدهاش میآمد.
با اینهمه، او از زندگی کناره نگرفت. نه زاهدی عبوس شد و نه قهرمانی دستنیافتنی. همان آدم معمولی، دوستداشتنی و شیطان باقی ماند. کارمندی ساده بود، با زندگیای ساده و بیتکلف. از آن آدمهایی که نمیتوان در قابهای رسمی و شعارهای پرطمطراق زندانیشان کرد. موسیقی را دوست داشت، از رقص و شادی لذت میبرد، نقاشی و تماشای پرندگان برایش دلخوشی بود و حتی ماهواره هم در جهان روزمرهاش جا داشت. تناقضی در اینها نمیدید. قرار نبود چون روزی به جبهه رفته بود، دیگر نخندد، نرقصد، زیبایی را دوست نداشته باشد یا از لذتهای کوچک زندگی چشم بپوشد. او پیش از آنکه جانباز باشد، انسانی عاشق زندگی بود؛ انسانی که جنگ بخشی از جسمش را گرفته بود، اما نتوانسته بود همه روحش را تصرف کند.
و بعد، سالهای سختتر از راه رسیدند. زخم شیمیایی جنگ تنها به ریههایش محدود نماند. اختلالات هورمونی ناشی از آن، افزایش ناگهانی وزن و بیماریهای پیدرپی، آرامآرام توان جسمیاش را گرفتند. آن پسر شیطان و پرجنبوجوش، آن مردی که عاشق حرکت، بازی و رقص بود، رفتهرفته از حرکت بازماند. بدنش سنگین شد، پاهایش از رفتن افتادند و سرانجام تخت، جهان او شد. تختی که قرار بود جای استراحت باشد، برای سالها و دههها به مرز زندگی روزانهاش بدل شد. چه تقدیر تلخی برای مردی که پرندهها را دوست داشت؛ کسی که شیفته پرواز بود، خود دیگر توان برخاستن نداشت.
اما شگفتی زندگی او در همینجا بود. بیماری میتوانست جسمش را از پا بیندازد، اما بهآسانی نمیتوانست شادی را از چهرهاش بگیرد. هنوز میخندید، هنوز شوخی میکرد و هنوز چیزی از همان پسر شیطان سالهای دور در نگاهش زنده بود. گویی در برابر رنجی که هر روز بر او تحمیل میشد، خنده را انتخاب کرده بود. نه آنکه درد نمیکشید؛ درد به همراه همیشگیاش بدل شده بود. نه آنکه از زندگی خسته نمیشد؛ چگونه میتوان چند دهه با ریههای زخمی و بدنی ناتوان زندگی کرد و خسته نشد؟ اما او نمیخواست تمام آنچه از زندگی باقی مانده بود، به قصه بیماری تقلیل یابد.
در این میان، شاید تلخترین بخش سرگذشت او این بود که جنگ از حافظه عمومی آرامآرام دور میشد، اما در اتاق او همچنان ادامه داشت. برای دیگران، جنگ به سالگردها، عکسهای قدیمی، خاطرات جبهه و مراسم رسمی تبدیل شده بود. برای او، جنگ رنج تخت بود؛ رنجی بیوقفه که شب و روز نمیشناخت. انگار تاریخ در بیرون خانه پیش رفته بود، اما در تن او هنوز در همان روز بمباران شیمیایی متوقف مانده بود. و چه غمانگیز است سرنوشت مردی که تمام عمر پرندهها را دوست داشت، اما سالهای آخر زندگی حتی توان برخاستن از بستر را نداشت.
بدرود، پسر شیطان مهربان. این بار دیگر نه دستگاهی به نفسهایت بسته است و نه تختی راه رفتنت را گرفته. کاش هر جا که هستی، آسمان پر از پرنده باشد، موسیقی همچنان بنوازد و تو، با همان خنده قدیمی، دوباره برقصی.
لولا داسیلوا نشان داد ترامپیسم شکستدادنی است. راست استعمارگر و درنده و همهچیزخوار شکستدادنی است. الگوریتم شکستدادنی است. پول تزریقشدهٔ تکنوفئودالها شکستدادنی است. رسانهٔ «پساحقیقتی» شکستدادنی است. با آلیاژ عدالت و آزادی، با سازماندهی میدانی، با گرمای همبستگیِ تکثرپذیر، با «آرمانگرایی واقعنگرانه»، با استعمارزدایی از اذهان و سازمانها و با مشارکت سیاسی.
@jalaeipour
⭕️ معماری همسرنوشتیِ مسلمانان غرب آسیا
کشورهای عرب دور خلیج فارس، بعد از شکست عریانِ راهبردِ امنیتی قبلیشان در خرید امنیت از آمریکا، در چشماندازی میانمدت در معرض چهار انتخاب قرار خواهند داشت:
۱- میزان اتکا به آمریکا را از طریق چند برابر کردن خرید امنیت از آمریکا افزایش دهند
۲- ذیل پیمان ابراهیم مؤتلف اسراییلی شوند که با کاهش حضور آمریکا سودای تبدیل شدن به هژمون نظامی منطقه را دارد
۳- منابع تامین امنیتشان را متنوع کنند
۴- همسرنوشت و مؤتلف ایران شوند و الزامات امنیت جمعی در منطقه بدون چتر آمریکا را بپذیرند و نوعی بدیل برای پیمان ابراهیم بسازند
۱ با ۲ و ۳ با ۴ قابل جمعاند اما ۱ و ۲ با ۴ قابل جمع نیستند.
هنر ایران باید این باشد که در همین شرایط جنگی، ضمن مقاومت چهاربعدی و تقویت بازدارندگی و همهٔ مولفههای قدرت ملی و استقلال راهبردیاش، بذرهایی برای معماری سناریوی ۴ و افزایش احتمالش بکارد و بپرورد. به رسمیتشناسی قدرت مستقل و پایدار ایران توسط این کشورها به لطف مقاومت کنونی و آتی ایران دستیافتنی شده است؛ اما اینکه بعد از این به رسمیتشناسی، کدام یک از مسیرهای چهارگانه را بروند از جمله بستگی به هنر معماری چندمرحلهای ایران برای همسرنوشتیِ مسلمانان و امنیت جمعی در غرب آسیا دارد.
@jalaeipour
⭕️ اگر از گنجینهٔ شاهنامهٔ فردوسی قرار بر انتخاب یک بیت خطاب به اصلاحگران دادگر باشد، پیشنهادم این بیت میشد:
ز یزدان و از ما بر آنکس درود
که تارش خرد باشد و داد، پود
@jalaeipour
تمام نهجالبلاغة
السيد صادق الموسوي
( نهج البلاغه کامل )
@KetabTasavof