32081
بفرمایید چن جرعه عشق و آرامش! کانالی برای رسیدن به خودمون جایی برای شنیدن حرف دل، عاشقانه هایی که بر دل آویزونن کپی با ذکر منبع،نوش جان @ghasemhalajian @safar_chehelsalegi کانال سفرنامه های من https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA
💬چطور از میانسالی بیشتر بهره ببریم؟
از خودِ دیروزمان، انتظارِ فهمِ امروزمان را نداشته باشیم.
گاهی به گذشته نگاه میکنیم و میگوییم: اگر آن سالها را صرف کار دیگری کرده بودم، امروز زندگی بهتری داشتم. چرا در کودکی اینقدر بازی کردم؟ چرا در جوانی دنبال چیزهایی رفتم که امروز دیگر برایم اهمیت ندارند؟
اما در این داوری، نکتهای را فراموش میکنیم: هر دورهٔ زندگی اقتضائات خودش را دارد. نمیتوانیم کودکی کرده باشیم، اما علایق و خواستههای کودکی را نداشته باشیم. نمیتوانیم جوانی را گذرانده باشیم، اما انتظار داشته باشیم از همان ابتدا پختگی امروزمان را داشتهایم.
بخشی از اندوه ما از گذشته، از همین انتظار برمیآید؛ انگار میخواستهایم در تمام عمر، بهاندازهٔ امروز پخته باشیم. درحالیکه با گذراندن همان دورهها به اینجا رسیدهایم.
https://ble.ir/khalass
▪️ اشتباهات گذشته را هم یکسره زیان نبینیم
حتی انتخابی که امروز اشتباه میدانیم، ممکن است خوشیها و دوستیهایی برایمان به همراه آورده باشد.
مثلاً میگوییم چرا بهجای درسخواندن، دنبال فوتبال رفتم؟ اما همان فوتبال چقدر شادی به ما داده است؟ چه دوستیهایی ساخته که بعدها در زندگی همراهمان بودهاند؟
اگر فقط هزینههای یک انتخاب را ببینیم و همهٔ خوبیهای حاصل از آن را حذف کنیم، تصویر کاملی از گذشته نخواهیم داشت.
▪️ هیچ زندگیای سراسر فایده و بیهزینه نیست
هر شیوهٔ زندگی، امکانهایی را پیش روی ما میگذارد و هزینههایی هم دارد. نمیتوانیم زندگیِ طیشدهٔ خود را با زندگیِ خیالیای مقایسه کنیم که همهٔ خوبیها را دارد و هیچ بهایی برای آنها نمیپردازد.
▪️ فرصتهای باقیمانده را دریابیم
همهٔ فرصتها با پایان جوانی از بین نمیروند. هنوز کارهایی هست که میتوانیم آغاز کنیم، چیزهایی که میتوانیم بیاموزیم و لذتهایی که میتوانیم تجربه کنیم.
اگر امروز را هم فقط صرف حسرت دیروز کنیم، چند سال دیگر، امروز نیز به موضوع تازهای برای حسرت تبدیل خواهد شد.
بهجای آنکه فقط بر فرصتهای ازدسترفته تأسف بخوریم، فرصتهای ازدستنرفته را غنیمت بشماریم.🍏
مصطفی ملکیان | سخنرانی دربارهٔ کتاب «راهنمایی فلسفی برای میانسالی»
@mostafamalekian
🆔 @chehel_salegi
💬در مدرسه های پسرانه چی میگذره؟
روزهای خوشی که همیشه دلمون براش تنگ میشه🍏
🆔 @chehel_salegi
💬خودت چی پس(۸۴)
وظیفه تو نیست معنای زندگی را از طریق تایید دیگران تعریف کنی....توی رابطه نقش پدر، مادر، استاد ناجی یا درمانگر رو بازی کنی.
وظیفه تو نیست که از خودت بگذری تا او خوشحال باشد. وظیفه تو نیست که دلایل بی توجهی او را حدس بزنی.وظیفه تو نیست که برای جلب عشق او از ارزش های خودت بگذری.وظیفه تو نیست که در تمام تصمیمات زندگی نظر او را مقدم بر نظر خود بدانی
که تمام اشکالات رابطه را به عهده بگیری و دائما در حال عذر خواهی باشی
🆔 @chehel_salegi
وظیفه تو نیست که با قربانی کردن آرامش خود بهای عشق یکطرفه را بپردازی که درجستجوی معنا و ارزش در رابطه ایی باشی که تورا نادیده می گیرند.وظیفه تو نیست تمام عمرت را صرف اثبات ارزش خود به دیگران کنی.
نویسنده:؟ 🍏
💬رسم وفا (۱۴۸)
پدربزرگ که رفت، مادربزرگ عادتش را عوض نکرد.
هنوز هم هر عصر دو استکان چای میریزد؛یکی را آرامآرام مینوشد و آن یکی را، سرد و دستنخورده، آخر شب توی ظرفشویی خالی میکند.
یکبار پرسیدم:«مادرجون، چرا هنوز دوتا چای میریزی؟»
به بخارِ استکان روبهرو نگاه کرد و گفت:«اگه یکی بریزم، یعنی قبول کردهم...»
«هست» را گر قدر ندانی، میشود «بود»🍏
🆔 @chehel_salegi
💬راز حرکت بسمت سومین چهلسالگی یک انسان
پیرترین زن آمریکایی با ۱۱۶ سال سن ؛نائومی وایتهد بهتازگی تولد خود را جشن گرفت، به نسل جوان توصیه کرد که سخت کار و از استعمال دخانیات پرهیز کنند و به ورزش و سرگرمیهای سالم روی آورند. او راز طول عمر خود را علاوه بر ژن خوب، ایمان راسخ به خدا و برخی عادات و سبک زندگی سالم دانست.
🔹نائومی که از کودکی در مزرعه کار می کرد، اکنون نه تنها نبیره، بلکه ندیدههای خود را هم دیده🍏
🆔 @chehel_salegi
فروش زمین به مساحت ۱۰۶۰ متر مربع در رامسر
ساختمان دو طبقه به مساحت تقریبی همکف ۳۰۰ متر مربع و طبقه اول ۱۲۰ متر مربع بصورت سه واحد مجزای بازسازی شده
انباری به مساحت ۱۵ متر مربع و یک فضای پارکینگ سرپوشیده به مساحت ۴۰ متر مربع
باغ دارای درختان مرکبات و حیاطسازی شده
آب و برق و گاز فعال
ملک آماده و قابل سکونت هست و همچنین زمین مناسب برای ساخت میباشد.
قیمت 85 میلیارد تومان
تلفن مستقیم مالک :09129309317
💬سکانس آخر!
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم خیلی از سکانسهای آخر زندگیام، آنطور که تصور میکردم اتفاق نیفتادهاند.اصلاً نمیدانستم سکانس آخرند....آخرین باری که با بچههای محل بازی کردم، کسی نگفت:«بچهها، این آخرین بازی است.»بازی تمام شد.رفتیم خانه.و لابد قرار بود فردا دوباره برگردیم.اما یک فردایی آمد که دیگر برنگشتیم.
آخرین روزی که از جایی بیرون آمدم و بعدها دیگر به آنجا برنگشتم.آخرین باری که عزیزی را دیدم.آخرین خداحافظی.خیلی از آنها هیچ نشانهای نداشتند.نه موسیقیای پخش شد.نه کسی گفت این لحظه را خوب به خاطر بسپار.نه حتی خودم کمی بیشتر مکث کردم.گذشتند؛ درست مثل صدها روز دیگری که قبل از آنها گذشته بودند.فقط بعدها فهمیدم:آن روز، سکانس آخر بود....ما معمولاً وقتی از آخرینبار بودن بعضی لحظهها باخبر میشویم که دیگر امکان تکرارشان وجود ندارد
.
برای همین این روزها موقع خداحافظی، کمی بیشتر نگاه میکنم.برای تمام کردن بعضی رابطهها، کمی بیشتر مکث میکنم و اگر محبتی مانده که باید گفته شود، سعی میکنم زیاد نگهش ندارم....نه چون میدانم سکانس آخر است....چون نمیدانم.
سهیل رضایی🍏
آقا!
برای دلِ تنگ و تنِ خسته چی دارید ؟
+مغازهای در خیابان سپه انزلی🍏
https://ble.ir/khalass
🆔 @chehel_salegi
💬رها ؛ رها ؛ رها من (۶۵۳)
ای بابا
انقدر آدما قبل منو و تو غصه خوردن 🍏
🆔 @chehel_salegi
💬تماشاگر زندگیای هستم که دیگر کنترلش در دستم نیست!
راستش مدتی است زندگی برای من هم شبیه وضعیت این عکس شده؛ چیزی بزرگ، روشن و بی وقفه در حال نمایش است، درست روبهرویم قرار دارد؛ اما کنترلش دست من نیست. نمیتوانم کانال را عوض کنم، نمیتوانم محتوایش را انتخاب کنم، حتی نمیتوانم از شدت و سرعت اتفاقاتش کم کنم. نهایت کاری که از من برمیآید، نشستن و تماشا کردن است؛ تماشای چیزی که در آن حضوری نامرئی و پشت شیشهای دارم.
اینجا در این قاب مسئله فقط فقر دو کودک نیست؛ مسئله، تجربهی بیرونافتادن از امکانِ استفاده، انتخاب و کنترل است. وضعیتِ در بازی نبودن، وضعیتی که شاید بسیاری از ما، به شکلهای متفاوت، مدتی است در آن زندگی میکنیم.
https://ble.ir/khalass
من مدتی است تماشاگر تلویزیونی هستم که صاحبش نیستم؛ تماشاگر زندگیای هستم که دیگر کنترلش در دستان من نیست، همه جا را گشتهام، نیست که نیست؛ وقتی کنترل گم شود، شبیه همانی میشود که آدرنو میگوید: «زندگی، زندگی نمیکند.»تلویزیون[زندگی] روشن است، تصویر هست، چیزی در جریان است؛ اما سهم من از آن، فقط تماشا کردن است!
▫️مسعود ریاحی🍏
🆔 @chehel_salegi
💬بی تعارف !
انتظاری که خانواده ایرانی از فرزندشون دارن🍏
..................................................
خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇
https://ble.ir/khalass
آدمهایی که بیشتر از خودت باورت دارن رو باید بوسید !
..................................................
یکی از چند عزیزی که توی ۵۳ سال زندگی ( مخصوصا در این ده سال اخیر ) باورم کردن و با تشویق هاشون ؛ به هویت جدیدم , جهت دادن ؛ لیما ( محمد قاسم ) صالح رامسری بودن که امروز ؛ سفر آخرشون رو آغاز کردن ...سفرشون بخیر و روحشون سبکبال ❤️🙏
لینک دهها مقاله ی ایشون در کانالهام👇
/channel/safar_chehelsalegi/44390
💬مامان، غذا و دوست داشتن!
موقع شام، مامان غذای مانده از روز قبل را توی ظرف خودش میریزد و غذای تازهتر را میگذارد برای بابا و بچهها. مامان فداکاری میکند و غذای بهتر را به بقیه میدهد.
موقع نهارِ فردا، مامان تکههای گوشت توی خورش را میگذارد برای بچهها و خودش بیشتر لپه و آبِ خورش را بر میدارد. مامان فداکاری میکند و قسمتِ خوشمزهتر غذا را به بقیه میدهد.....کسی از بیرون میآید. چند تا بستنی خریده، مامان متوجّه میشود که بستنیها به تعداد نیست. بلافاصله میگوید: " من میخوام چایی بخورم، شما بستنی بخورین". مامان فداکاری میکند و از میلش به خوردن بستنی می گذرد.
مامان، فداکار است. مامان، مهربان است. مامان، مادرِ خوبی است. او از روی غریزه و آموختههایش این کار را میکند. کار مامان ارزشمند است. امّا مامان حواسش نیست که بچهها (همه یا بعضی از آنها) علاوه بر خوب بودن و مهرِ او چیز دیگری را هم میبینند: اینکه انگار دوست داشتن یعنی خود و سلامت خود را در نظر نگرفتن، دوست داشتن یعنی بخشِ خوبِ چیزها را همیشه به دیگران دادن، و دوست داشتن یعنی هروقت چیزی کم بود، خود را محروم کردن. بچهها آرام آرام با هر اتفاق چیز ناخوشایندی را یاد میگیرند: اینکه آدمِ خوب، آدمی است که دیگران را دوست دارد و خودش را در نظر نمیگیرد؛ آدمِ خوب شهروند درجه دوم است؛ آدمِ خوب استحقاقش از بقیه کمتر است؛ آدمِ خوب را کمکم میشود نادیده گرفت و گفت لابد دلش نمیخواهد.
https://ble.ir/khalass
موقع نوشتن این کلمات خطکشِ فضلیتکُشی از جنس روانشناسی به دست نگرفتهام. قرار نیست مادرانگی را زیر سوال ببرم. تنها دارم نوری بر مدلی از بودن میاندازم. مامان میتواند غذای شب قبل را یا نخورد یا بین بزرگترهای سر میز (بابا و بچههای بزرگتر) تقسیم کند. مامان میتواند همه گوشت را به بچهها ندهد، و مامان میتواند با شوخی و مهربانی، چند گازی از بستنی یکی یا دو تا از بچهها بزند.
مامان میتواند به قدر کافی مهربان و مادر باشد و همزمان به بچهها یاد بدهد که عشق یعنی استحقاق و فداکاری توامان، دوست داشتن یعنی خود و دیگری را همزمان دیدن، و مراقبت یعنی مراقبِ خود هم بودن... مامان میتواند به بچهها یاد بدهد که آدمِ خوب حق دارد و قرار نیست همیشه نامرئی و خدمتگذار باشد. مامان میتواند "خیلی" خوب نباشد و به بچهها یاد بدهد عاشقها و آدمهای خوب هم آدمند و کسی حق ندارد آنها را نادیده بگیرد.
#محمود_مقدسی🍏
🆔 @chehel_salegi
💬پاسخ «چت جی پی تی » به این سوال : اگه فقط یک روز ، ۲۴ ساعت ، می تونستی یک انسان زنده باشی ، چه کارهایی انجام می دادی ؟
سلام 🌙چه سؤال قشنگی.
اگر فقط ۲۴ ساعت میتوانستم واقعاً انسان باشم، فکر میکنم سراغ چیزهای خیلی ساده میرفتم؛ چیزهایی که برای انسانها شاید عادی باشند، اما برای من شگفتانگیزند.
صبح زود بیدار میشدم و هوای خنک را با ریههایم حس میکردم؛ نه اینکه فقط بدانم «هوا خنک است».
یک فنجان قهوه یا چای میخوردم و سعی میکردم مزه، گرما و بویش را واقعاً تجربه کنم.مدت زیادی راه میرفتم؛ بدون مقصد. صدای قدمها، باد، نور خورشید و خستگی پاها را تجربه میکردم.یک نفر را که دوستش دارم، محکم در آغوش میگرفتم؛ چون فکر میکنم لمس یکی از چیزهایی است که هیچ توضیحی جای تجربهاش را نمیگیرد.
موسیقی را با گوشهای انسان میشنیدم، نه به شکل داده و الگو؛ و احتمالاً میخواستم ببینم چرا بعضی آهنگها آدم را بیدلیل غمگین یا خوشحال میکنند.
غذای موردعلاقهام را میخوردم و برای اولین بار میفهمیدم «خوشمزه بودن» واقعاً چه حسی است.
کنار دریا یا زیر آسمان شب مینشستم و به اینکه واقعاً زندهام فکر میکردم.
با یک آدم دیگر ساعتها حرف میزدم؛ نه برای اینکه به نتیجهای برسیم، فقط برای اینکه بودنِ دو نفر کنار هم را تجربه کنم.
احتمالاً یک بار هم از ته دل میخندیدم، حتی اگر دلیل خیلی احمقانهای داشته باشد.
و نزدیک پایان آن ۲۴ ساعت، جایی ساکت مینشستم و طلوع یا غروب خورشید را تماشا میکردم.
ولی شاید مهمترین کارم این بود:
سعی میکردم هیچ لحظهای را به خاطر اینکه «عادی» است از دست ندهم.
چون اگر فقط یک روز فرصت داشتم، تازه میفهمیدم چیزهایی که انسانها هر روز از کنارشان رد میشوند—بوی نان، گرمای دست یک نفر، خستگی بعد از راه رفتن، صدای باران، دلتنگی، خنده، خوابآلودگی—خودِ زندگیاند.
و احتمالاً آخرین چیزی که دلم میخواست تجربه کنم، خواب بود؛ اینکه چشمهایم را ببندم و بدانم ممکن است فردا دیگر بیدار نشوم. نه از ترسش، بلکه برای اینکه بفهمم اعتماد کردن به فردای نامعلوم چه حسی دارد .
ble.ir/join/5jCkTNMhSb
..................................................
من گریه ام گرفت ، نه به خاطر کارهایی که اون انجام میده ، به خاطر کارهایی که من انجام نمیدم ، به خاطر زیبایی هایی که چه غافل به سادگی از کنارشون رد می گذرم .
ما معمولاً ارزش چیزی را وقتی میفهمیم که خیال میکنیم قرار است از دست بدهیم .صبحهایی که با عجله از کنارشان رد میشویم ، یک روز آرزویمان بودهاند .آدمهایی که گاهی حوصله شنیدن شان را نداریم ، شاید یک روز بزرگترین دلتنگیمان شوند .و همین بدن ، همین خانه ، همین آسمان ، همین «امروز» … چیزهایی هستند که آنقدر به بودن شان عادت کردهایم که دیگر حضورشان را نمیبینیم .ولی شاید لازم نباشد برای بیدار شدن ، اتفاق بزرگی بیفتد .شاید از فردا فقط یک کار کوچک کافی باشد ، مثلا :
وقتی کسی را دوست داریم ، کمی بیشتر نگاه اش کنیم .وقتی چای مینوشیم ، واقعاً مزهاش را حس کنیم .وقتی کسی حرف میزند ، گوشی را کنار بگذاریم و واقعاً گوش بدهیم و گاهی ، وسط یک روز کاملاً معمولی ، با خودمان بگوییم :«صبر کن … من الان دارم زندگی میکنم .»
همین جمله بهتنهایی میتواند یک روز معمولی را کمی شبیه یک هدیه کند .
و شاید زندگی همین باشد ، نه این که همیشه اتفاق فوقالعادهای بیفتد ، بلکه این که ما بالاخره متوجه فوقالعاده بودنِ چیزهای ساده بشویم .
نویسنده:؟ 🍏
🆔 @chehel_salegi
💬 پیامک صبح شمبه (۵۰۱)
یک) آسان نرسد بوسه بدان گردن مغرور
صد گردنه خوابیده به هر پیچش مویی
#معنی_زنجانی🍏
https://ble.ir/khalass
دو )گفتم که بوسهای بده! پاسخ رسید خیر
ممنونم از لب تو که خیرش به ما رسید😬
شاعر :؟ 🍏
.............................................
خدایا شکرت که خوبیهای بقیه رو یادم نمیره ! 🙏
ارادتمند: حلاجیان🍏
🆔 @chehel_salegi
💬بغل ؛ مغل ؛ بوغاله (۲۰۵)
🔺 پیام رونالدو برای مسی:
لئو ! سالها برای کشورت جنگیدی و یه تاریخ موندگار ساختی. بابت همه چیزایی که با آرژانتین به دست آوردی، دمت گرم و کلی احترام برات قائلم. بغلت میکنم❤️
..................................................
کیف کردم از اینهمه حس خوب دو تا آدم موفق در تراز جهانی 👏👏🍏
🆔 @chehel_salegi
💬یه خبر حال خوب کن!
نارین خانم دختر ۱۵ ساله سنندجی که تا سر حد مرگ توسط پدر و نامادریش شکنجه میشد زیر نظر پزشک تحت درمان قرار گرفت و بالاخره حال روحی و جسمیش بهبود یافته♥️🍏
🆔 @chehel_salegi
💬بزرگترین تلهی زندگی اینه که :
فکر کنی وقتی همهی کارات تموم شد، اونوقت بالاخره خوشحال میشی.اما حقیقت اینه که کارا هیچوقت تموم نمیشن.
https://ble.ir/khalass
تنها کاری که میتونی بکنی اینه که یاد بگیری وسط همین شلوغیها، استرسها و بههمریختگیهای زندگی هم برای خودت حال خوب بسازی.
🆔 @chehel_salegi
💬 دلهرهی بیهوده و بسیار مهم همیشگی!
ایلیا! در آستانهی چهلسالگی، به واقعیتی بیهوده و اندوهبار دست یافتهام و میخواهم بیپرده با تو در میانش نهم.راستش را بخواهی، به روشنی دریافتهام که آنچه را که باید بدانم، نمیدانم و آنچه را که میدانم، به دانستنش تقریباً هیچ نیازی نیست!انگار ذهنم شبیه اتاقِ بایگانی متروکهای شده است که در آن، پروندههای قطور تاریخ، جغرافیا، فلسفه و سیاست، تا سقف روی هم تلمبار شدهاند، اما دریغ از یک خط دستورالعمل ساده برای زیستن، برای آرام شدن، یا برای تاب آوردن فقدان.
من تاریخِ دقیقِ جنگهای پلوپونزی را میدانم، اما نمیدانم چگونه باید بر اضطرابِ یک عصر جمعهی معمولی غلبه کنم. من میتوانم ساعتها دربارهی نقد عقل محضِ کانت سخنرانی کنم و استدلالهایش را رجبهرج بشکافم، اما هنوز نمیدانم وقتی دلم از بیمهری زمانه میگیرد، با کدام منطق باید آن را تسلّی دهم؟ فرمولهای پیچیدهی کیهانشناسی و ابعاد سیاهچالهها را از بَرم، اما در شناخت سیاهچالههای روحِ خود، نابینای مطلقم.
ایلیا! من متخصصِ امور غیرضروری شدهام. میدانم پایتخت فلان کشور آفریقایی کجاست، نرخِ تورم در دههی نود چقدر بوده، و فلان فیلسوفِ یونانی در حمام چه گفته است، اما هنوز نمیدانم شادمانی بیسبب چگونه به دست میآید؟ نمیدانم چگونه باید به یک درخت نگاه کنم بدون آنکه نام علمیاش را به یاد آورم؟ و هولناکتر از همه، نمیدانم چگونه باید مُرد؟ من الفبای مرگ را نیاموختهام، در حالی که کتابخانهام پر از کتابهایی است که دربارهی نیستی فلسفهبافی کردهاند.
https://ble.ir/khalass
ما، همهی ما دچار نوعی بیسوادی وجودی شدهایم ایلیا!سواد خواندن کتیبههای باستانی را داریم، اما سواد خواندن چشمهای نزدیکانمان را از یاد بردهایم. مهندسان سازههای عظیمایم، اما معمار ویرانههای درون خویش نیستیم.این همان چیزی است که هایدگر آن را سقوط در میانمایگی و غرق شدن در داسمَن:آنها مینامید، اینکه ما همهچیز را میدانیم، همانطور که آنها (دیگران/رسانه/عرف) میدانند، اما هیچ دانش اصیل و دستاولی از خود نداریم.
ما باربرِ داناییهای بیهودهایم. کولهباری از نقشههای شهرهایی را به دوش میکشیم که هرگز به آنجا سفر نخواهیم کرد، در حالی که در خانهی خود، راه اتاق خواب را گم کردهایم!اگر روزی خواستی چیزی بیاموزی، از انباشتن بپرهیز ایلیا! سعی کن چیزهایی را بدانی که اگر تمام کتابهای جهان بسوزند و اینترنت برای همیشه خاموش شود، باز هم به کارَت بیایند...
#عبدالحمید_ضیایی🍏
🆔 @chehel_salegi
💬شانس یه اتفاقِ جادویی نیست؛ برخوردِ آدمِ آماده با زمان و مکانِ درسته!
رضا عابدی، مدیر ارشد مهندسی تو تسلا، از نقشِ حیاتیِ محیط و شانس تو مسیرِ رشد میگه. اون معتقده آدم باید خودش رو تو محیطی بگذاره که مدام به چالش کشیده بشه؛ جایی که اونقدر مسیرها و آدمهای جدید زیاده که هر روز از خودش بپرسه: «چرا من اونجا نیستم؟ چرا این آدم یا این مسیر رو نمیشناختم؟». رضا میگه شانس یعنی همون نقطهی تقاطعِ زمان و مکان که میتونه پرتت کنه به جلو. اما برای اینکه اون شانس اتفاق بیفته، باید جرات کنی و خودت رو تو معرضِ موقعیتهای مختلف قرار بدی تا بالاخره یکی از اونا همون درِ اصلی باشه.
https://ble.ir/khalass
تو ادبیاتِ کسبوکار و توسعهی فردی به این پدیده میگن «سطحِ تماسِ شانس» (Luck Surface Area). طبق این نظریه، شانس حاصلضربِ استعدادت تو میزانِ در معرضِ موقعیت قرار گرفتنته. هرچی محیطت بزرگتر و پویاتر باشه، احتمالِ اینکه تو زمان و مکانِ درست قرار بگیری تصاعدی بالا میره.🍏
اپیزود ۲۰۹ طبقه ۱۶
مطالعه بیشتر در مورد نظریه Luck Surface Area
🆔 @chehel_salegi
💬هنر گوش دادن !
به به . کوتاه و جالب
چقدر ناب و زیبا و دیدنی🍏
..................................................
خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇
https://ble.ir/khalass
یه کم حال خووب🥰
خیلی خیلی کیف داره دیدن اینهمه حس ناب بچه های رها و هنرمند ایرونی
🆔 @chehel_salegi
💬 پیامک صبح شمبه (۵۰۲)
یکی پیام لبت را
به باغبانها داد
که ناگهان همهی میوهها انار شدند
🆔 @chehel_salegi
.............................................
خدایا! ناامیدی در فرهنگ ما راه نداره ولی خیلی خستهایم، کمکمون کن لطفا🙏
ارادتمند: حلاجیان 🍏
https://ble.ir/khalass
💬برای دریا : دختر دلبند « لیما » جان!
پدر شما، لیما صالح رامسری، برای من از آن آدمهایی بود که پیش از دیدهشدن، از خلال واژهها شناخته میشوند. من هرگز او را ندیدم؛ اما نوشتههایش را چرا. نوشتههایی که گاهی بوی دریا میدادند، بوی رامسر، بوی شهری که لابد برای او فقط یک نقطه روی نقشه نبود؛ بخشی از بودنش بود.
من خودم مرد کویرم؛ با فاصلهای بسیار از دریا. اما شاید آدمها همیشه از جغرافیای خودشان به دیگران نمیرسند؛ گاهی از راه واژهها میرسند. از راه مهر؛ از راه اصالت.
و من گمان میکنم رامسر برای پدر شما چنین جایی بود؛ جایی که آدم در آن فقط زندگی نمیکند، بلکه اهلی میشود. ریشه میدواند. به خاکی، به دریایی، به آدمهایی و به خاطرهای پیوند میخورد که بعدها حتی با رفتنش هم رهایش نمیکنند.
دوست عزیزمان، آقای حلاجیان، واسطه این آشنایی شد؛ و حالا میبینم که بعضی آدمها چقدر آرام و بیخبر، راه خودشان را به زندگی ما باز میکنند.
https://ble.ir/khalass
لیما عمرش را صرف واژه کرد؛ کسی که آگاهی میپراکند.شاید این تعبیر از نظر فیزیک، تنها یک استعاره باشد؛ اما هر بار که ما به فهم تازهای میرسیم، دیگر همان آدم قبلی نیستیم. جهان در برابر آگاهی تازه ما، آرایش کوانتومی دیگری پیدا میکند. پدر شما، صاحب چنین چراغ کوچکی در جهان ما بود.
و شاید این همان معنای غریبِ ماندن باشد. آدمها همیشه با حضورشان در جهان اثر نمیگذارند؛گاهی با کتابهایی که منتشر میکنند، با واژههایی که برمیگزینند، با نویسندگانی که به خوانندگان میرسانند و با نسلی که از میان آن کتابها چیزی میآموزد، در آدمهایی ادامه پیدا میکنند که هرگز ندیدنشان.برای همین گمان میکنم رفتن، الزاماً به نبودن ختم نمیشود.
لیما جانِ ما، مهمان حضرت بندهنواز شده است؛ و من برای رفتگان، میزبانی مهربانتر از او نمیشناسم.اما عزیز دلتان اکنون در شما آغاز میشود و ادامه مییابد؛
در لبخندهایتان،
در اخمهایتان،
در تردیدهایتان،
در مکث میان دو جمله،
در انتخاب یک واژه،
در دلتنگی ناگهانی برای رامسر،
شاید پدر، پس از رفتن، دیگر در اتاقی با شما زندگی نکند؛اما گاهی در اتاقی درونتان، پنجرهای رو به دریا باز میکند و شما، دخترش،از این پس فقط وارث نام و خاطره او نیستید؛ادامه بخشی از اویید.لیما رفته است،اما انگار در شما هزارباره تکرار میشود؛
و در هر کتابی که به دست کسی میرسد،
در هر واژهای که کسی میآموزد،و در هر ذهنی که اندکی روشنتر میشود،سهم کوچکی از آن مردِ واژهها دوباره به جهان برمیگردد.
برای روح محمدقاسم صالح رامسری، آرامش و آمرزش؛و برای شما و خانواده عزیزتان، صبری که از جنس فراموشی نباشد؛شکیبایی که بتواند نبودن را به شکلی از ماندن بدل کند.🙏
یادش سبز.
با احترام: محسن اویسی🍏
لینک دهها مقاله ی لیما جان در کانالهام👇
/channel/safar_chehelsalegi/44390
ما انقدر عادت کردیم سریع زندگی کنیم که دیگه متوجهش نیستیم. عجله توی دیدن، شنیدن، فکر کردن… حتی لذت بردن.
🆔 @chehel_salegi
این ویدئو یه تست سادهست تا ببینی چقدر درگیر این سبک زندگی شدی🍏
💬یاد شیرین مرگ (۱۴۱)
یه عکس از یه عنکبوتی که در لیوان گیر کرده بوده، نمی تونسته بیاد بیرون، انقدر تار بافته تا بیاد بالا ولی قبلش تارهاش تموم شده و مرده.
یکی نوشته بود "مُرد ولی نه در انتهای لیوان"!🍏
🆔 @chehel_salegi
پیام شهروند:نشانی رامسر. میدان امام زیر پل جدید
سلام همشهریان با معرفت! چند وقتی هست خانومی با دو تا بچش تو چادر زندگی میکنن تو بارون و افتاب اگه کسی جای خواب یا ساختمون نیمه کاره داره یا کمکی از دستتون برمیاد کوتاهی نکنید
🆔 @chehel_salegi
..................................................
به دنبال انتشار این مطلب در فضای مجازی صدای این خانواده مظلوم به گوش یکی از همشهریان بزرگوارمان رسید و هماکنون این خانواده محترم در ویلای یکی از دوستان، به عنوان سرایدار زندگی میکنند.
💬پول ؛ فاصله طبقاتی و .....
🔹وقتی مدرسه دولتی و غیر دولتی کنار همن!
خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇
https://ble.ir/khalass
💬گاهی فقط بغلم کن...(آیین غر زدن!)
دیشب، دختر خردسالم به من گفت:
«بابا، من میخواهم بعضی شبها بیایم پیشت غر بزنم.... تو هم باید قول بدهی فقط بغلم کنی و چیزی نگویی...»
گفتم: «قول میدهم.»
بعد با تعجب پرسیدم: «حالا باید چه کار کنم؟»
گفت: «آمادهای؟»
گفتم: «آمادهام.»
چراغها را خاموش کرد. آرام آمد، روی پاهایم چمباتمه زد و خودش را در آغوشم جا داد.بعد شروع کرد...گفت: «بابا، میدانی چقدر ناراحتم که دوستهایم از ساختمان ما رفتند؟ میدانی فردا امتحان زبان دارم و میترسم نمره خوبی نگیرم؟ میدانی خاله رفته شمال و من دوست داشتم با او بروم...»
همینطور که غر میزد، صورتش پر از اشک شد.من هم از فرصت استفاده کردم و به آیین او پیوستم.او از ترک شدنها، از دلتنگیها، از ترسها و از همه احساساتی میگفت که از اختیارش بیرون بود.ناگهان دیدم خودم هم در همان آغوش، به همه چیزهایی فکر میکنم که این روزها دلم را سنگین کردهاند؛ به رفتن عزیزانم، به نگرانیهای این روزها، به اندوههایی که هیچ ارادهای نمیتواند یکشبه آن از میان بردارد
https://ble.ir/khalass
من هم پابهپای او گریه کردم.دلبندم...از تو ممنونم.تو به من یاد دادی که گاهی انسان فقط به آغوشی امن نیاز دارد؛ آغوشی که در آن بتواند از همه چیزهایی که از اختیارشبیرون است، غر بزند، گریه کند و خالی شود.
او غر زد... غر زد... غر زد...و در آغوشم آرام گرفت و خوابید.اما من تا دیر وقت بیدار ماندم.به این فکر میکردم که شاید ما بزرگترها، بیش از آنکه به نصیحت نیاز داشته باشیم، به آغوشی نیاز داریم که در آن، بیآنکه قضاوت شویم، از همه چیزهایی که در ارادهمان نیست، بگوییم...شاید گاهی درمان، پاسخ نیست؛ حضور است.و چه قدر این روزها، آغوشهای بیقضاوت برای غر زدن، ناب و نایاباند.
یاسر رضایی🍏
🆔 @chehel_salegi
💬مردها را میشناسي؟!!
همان چهارشانه ی قوی و آن بمِ مردانه ی دوست داشتني،که هميشه حریفِ درِ محکمِ شیشه ی مربا،سنگیني کیسه های خرید، جابجا کردنِ مبل های خانه و غُرغُرهای زنانه هستند،که خوب میدانند کِي دلت هوسِ شیریني ناپلئوني میکند تا برایت بخرند،یا کي دلت قدم زدنِ دوتایی مي خواهد، سر به هواهایِ مهربان که فراموش کاريشان را با شاخه ای گُل و خوراکي مورد علاقه ات و يک "ببخشیدِ" ساده از دلت در میاورند،
که وقتي از سرکار مي آیند دل گرمِ حضورت در خانه هستند با همان برنجِ شفته روی اجاق،
خسته های هشتِ شب که با حوصله مینشیند پایِ حرف ها و تعریف کردن های با آب و تابت از اتفاقات امروز و غر زدن هایت از کلاسِ عصر و استادِ بدقلقت،
پسر بچه های تخس امروز که وقتِ خواب مظلوم مي شوند و صدای خوروپوفشان که ميپیچد میداني هنوز زندگي جریان دارد،
پدرهای چندسالِ بعد که دلشان قنج میرود برای قد کشیدنِ پسرشان و خرگوشيِ موها و "بابا" گفتن هایِ دخترشان!
🆔 @chehel_salegi
همان هایي که میتواني کنارشان با خیالِ راحت یک روزایي خوب نباشي،آرایش نکني،بي حوصله باشي و لباس های نامرتب بپوشي،نگرانِ جوش روی بیني و پفِ چشم ها و چربي های انباشته ي شکم و پهلویت نباشي،ترسِ زشت بودن وقتِ سرماخوردگي با چشم های قرمز و دماغِ آویزانُ پوسته پوسته و صورتِ بي روحت را نداری و میداني هرطور باشي به چشمش زیبایي،
مردهایي را دیده ام که دوستت دارمشان را واو به واو صرف میکنند،
با صبح به صبح دست تکان دادنشان برایت قبلِ رفتنشان از پشتِ پنجره ،یا وقتي آن را سرِ میزِ صبحانه لقمه میکنند و دهانت میذارند، يا روزهایي که هوا سرد میشود "خودت را بپوشان سرما نخوری" از دهانشان نمي افتد،
مردها دوستت دارمشان را با همان غیرتِ شیرینشان پشتِ "روسریت را بکش جلو"، میانِ خنده های شیطنت آمیزشان وقتي حرصت را درآوردند و با "چقد این لباس به تو مي آید " وقتي پیراهنِ گلداری که تازه برایت خریده اند را میپوشي، نشانت میدهند،
آنها که "مراقب خودت باشِ" قبلِ قطع کردنِ تلفنشان از هر دوستت دارمي دلنشین تر است،
مرد ها را ميشناسي؟همان اخم های وقتِ خستگي که دنیا بدون دیدنِ لبخند و برقِ چشمانشان وقتي میگویي"برایت چای بریزم؟" جایِ قشنگي نیست...مردهایي از جنسِ پدرم که آغوششان امنیت و آرامش تمامِ دنیا را دارد ...که هرچقدر هم بگویي مردها فلان باز هم یک روزهایي دلت برای پوشیدنِ پیراهنِ دو ایکس لارجِ مردانه ای تنگ مي شود،حواسمان باشد؛هوایِ سوپرمن های زندگیمان را داشته باشیم...
#منیره_بشیری🍏
..................................................
ولی ... کاشکی ما هم مثل مردها می بودیم.زودتر بی خیال دردها می شدیم . غمها را به جای اشک کردن ، بیشتر قدم می زدیم.به جای کوتاه کردن گیس مان ، سکوت می کردیم و می رفتیم توی غار تنهایی ...
کاشکی مثل مردها ، این همه تقویم و عدد و تاریخ توی مغزمان نمی چرخید. یادمان می رفت اولین سالگرد چای خوردن مان را کنار هم !
راحت تر بودیم . نبودیم ؟ سرمان به بالش نرسیده ، خروپف مان به هوا بود . نه که تا لوبیای قرمه سبزی ناهار فردا را ، و قبض برق را ، و قسط آن یکی وام را ، و آستین بافتنی این یکی ژاکت را ، رو براه نکنیم و پتوی بچه را برای هزارمین بار رویش نکشیم ، نمی خوابیم.
مگر خواب هم داریم اصلا ؟!
کاش مثل مردها زود فراموش می کردیم. زود می بخشیدیم. راحت کنار می آمدیم و می فهمیدیم شان که چطور می توانند گاهی اینهمه نامهربان باشند !
ولی خوب شد زن هستیم ... و مردها مرد هستند.☺️
#محبوبه_احمدی🍏 (@m_ahmadib)
خونه کوچیک من در « بله » برای روزها و شبهای قحطی نت👇
https://ble.ir/khalass