2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
🔲▫️
«مامان گنجشکها را خیلی دوست داشت و جیک جیک آنها را که میشنید گاه بیاختیار میگفت: جان.
هر روز من با سر و صدای گنجشکها از خواب بیدار میشوم و میبینم که از مادرم خبری نیست....»
سوگ مادر/ شاهرخ مسکوب.
• Flash back
@shotnote1 ✍
🔅«فرم» یعنی چگونگی بیان یا اجرای یک چیز؛ در مقابلِ محتوا که یعنی «خودِ آن چیز یا معنایش».
چند مثال:
•یک شعر و یک خبر ممکن است هر دو درباره مرگ باشند.
محتوا: مرگ.
فرم: یکی شعر است، دیگری گزارش خبری.
•دو فیلم ممکن است هر دو درباره عشق باشند.☆ در سینما، فرم شامل عناصری مثل:
محتوا: عشق.
فرم: یکی کمدی رمانتیک، دیگری تریلر یا درام.
اینها تعیین میکنند داستان چگونه روایت میشود، نه اینکه داستان درباره چیست.@shotnote1✍
در فلسفه و نقد اجتماعی هم «فرم» گاهی معنای گستردهتری پیدا میکند و به شکل ظاهری، تشریفات، قوانین و رویهها در برابر هدف و معنا اشاره دارد.
به همین دلیل طنز اثر این است که پایبندی به رویه، جای فهم هدف را گرفته است.
اگر بخواهم با یک مثال سینمایی توضیح بدهم: فرض کن در یک فیلم، شخصیت اصلی در حال فرار از قاتل است، اما مأمور پلیس او را فقط به خاطر عبور از چراغ قرمز جریمه میکند و اصلاً به تعقیبکننده توجهی ندارد. قانون اجرا شده، اما هدف قانون یعنی حفاظت از انسان، فراموش شده است. همین تضاد، هستهٔ طنز و نقد اجتماعی را میسازد.
🎯برای ثروتمند شدن باید مهارت داشت
🔔🔥بهترین کانالها برای کسب مهارت و ثروت اندوزی💸🚀
👇👇👇👇👇
/channel/addlist/P_W0VXcZ9mFhOGY0
🎁کافی است مهارت را کلیک کنید
🔰🔰🔰
فلاشبک و خردهروایت؛ تفاوت در چیست؟
سیمین دانشور در قسمتی از مقدمه و مطلع کتاب «غروب جلال» مینویسد:Читать полностью…
«... معمولاً زنهای هنرمندان کمکم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بیعلاقه میشوند و بعد نسبت به این آثار کینه میورزند، چرا که شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدمات و نتایجش بودهاند. اما من که زن جلال آلاحمد هستم او را از نوشتههایش جدا نمیکنم و نه تنها به عنوان یک مرد بلکه او را به عنوان مردی که نویسنده است میشناسم. این گونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی شبیه نوشتههایش است. یعنی سبک جلال خود اوست با این تفاوت که من با چرکنویسش سر و کار دارم و دیگران با پاکنویسش…»
@shotnote1
از در بالا رفتم
پلهها را باز کردم
لباسِ خوابم را خواندم و
دکمههای دعایم را بَستم
ملافه را خاموش کردم و
چراغِ خواب را روی سَرم کشیدم
آخ، از دیشب که مَرا بوسيدی
همه چیز را قاطی کردهاَم
رومن لنسکی▫️
@shotnote1 🍃✨🍃🍃
@honarefilmnameh
وقتی طوفان میشه ...اگه جلوی یک درخت ایستاده باشی..اگه به شاخه هاش نگاه کنی،مطمئنی که سقوط میکنه اما اگه به تنش نگاه کنی ،استواریش رو میبینی ...
The Revenant .2015
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
• سیمین دانشور
این مرگ چیست که حضورش آدم را به مرور زندگیاش وا میدارد؟
انگار زندگی در پیش چشمهایش رژه میرود و آدم از خودش میپرسد: من در این زندگی چه کردهام؟ نمی پرسد چه خواهم کرد؟
چرا که نمیداند کی نوبت او میرسد...
▪︎ساربان سرگردان
@shotnote1✍
🏵داستان کوتاه
"بازگشت به خانه"
من بازگشتهام، از زیر طاق نما گذشته ام و دارم دور و برم را نگاه میکنم. این حیاط کهنه ی پدرم است. آبچاله در وسطش. ابزارهای اسقاط در هم بر هم ریخته راه پلکان اتاق زیر شیروانی را گرفته است. گربه روی طارمی به کمین نشسته. شندره ای که زمانی دور چوبی در بازی پیچیده بودند، در نسیم پر می کشد. من از راه رسیده ام. کی ازم پذیرائی می کند؟ کی پشت در آشپزخانه منتظر است؟ دود از دودکش بالا می رود، قهوه برای شام دم می کنند. آیا احساس تعلق می کنی؟ آیا احساس می کنی در خانه ای؟ نمی دانم، خیلی مطمئن نیستم. خانه که خانه ی پدرم است، ولی هر شیئی سرد کنار شی ء دیگر قرار گرفته، انگار دلمشغول کاروبار خودش است که من نیمی فراموششان کرده ام و نیمی هرگز نشناخته امشان. من چه فایده ای به حالشان دارم، چه معنایی برایشان دارم، ولو پسر پدرم باشم، کشاورز پیر؟ و دلش را ندارم که به در آشپزخانه بکوبم، فقط از دور گوش می دهم، ایستاده، جوری که به جای آدمی که گوش ایستاده باشد غافلگیرش نکنند و چون از دور گوش می دهم، هیچی نمیشنوم بجز نواختن خفیف ساعت که روی روزگار کودکی ام می گذرد، ولی شاید فقط فکر می کنم که می شنومش. هر چیز دیگری که در آشپزخانه رخ می دهد راز کسانی است که آنجا نشسته اند، رازی که از من پنهان می دارند. هر چه بیشتر جلوی در درنگ کنید، بیشتر بیگانه می شوید. چه پیش می آمد اگر کسی در را اکنون می گشود و از من سوالی می پرسید؟ آیا من خودم عین کسی رفتار نمی کردم که میخواهد رازش را پنهان دارد؟
• فرانتس کافکا
@shotnote1✍
@gardoonedastan
⬛️واقعیت این است که داستان علمیتخیلی از یک سؤال شروع میشود: «اگر...؟»
اگر تمدنی آنقدر پیشرفته شود که بتواند شهری را داخل اسکلت یک موجود کیهانی بسازد، چه؟
▫️برای خلق چنین فضایی سه لایه بسازید:
۱. گذشته (History) این جمجمه متعلق به چه موجودی بوده؟ یک خدا؟ یک موجود بینستارهای؟ یا بقایای یک ایستگاه زیستی؟
۲. فناوری (Technology) چرا مردم هنوز اینجا زندگی میکنند؟ آیا استخوانها انرژی تولید میکنند؟ آیا این شهر داخل یک موجود زنده قرار دارد؟
۳. فرهنگ (Culture) کودکان این شهر چه افسانهای درباره جمجمه میشنوند؟ آیا مردم آن را مقدس میدانند یا زندان؟
وقتی این سه سؤال را جواب دهید، دیگر فقط یک تصویر ندارید؛ بلکه یک جهان خلق کردهاید.
⬛️ژان پل سارتر
تهوع
به طرز مبهمی به این فکر می کردم که خودم را از سر راه بردارم تا دست کم یکی از هستی های زاید را نابود کنم.
اما مرگم هم زیادی بود. جنازه ام، خونم روی این سنگریزه ها، بین این گیاهان، ته این باغ با طراوت زیادی بود. و استخوان هایم نیز، که سرانجام عاری از گوشت و مثل دندان تر و تمیز می شد، زیادی بود.
من تا ابد زیادی بودم !
@shotnote1✍
و میان من و او
اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
اینک این کوه بلند
هوشنگ ابتهاج
@shotnote1✍
🎯کشف "تم" در یک داستان یا اثر هنری، مهارتی است که با تمرین تقویت میشود. تم، ایدهی مرکزی و پیام جهانی است که اثر میخواهد آن را کاوش کند (مثل عشق، مرگ، آزادی، عدالت، تنهایی).
این تمرینهای روزانه (حداکثر ۱۵-۲۰ دقیقه) به شما کمک میکنند چشم تمبین پیدا کنید:
هفتهی اول: تمرکز بر عناصر کوچک
۱. تمرین «تک جمله»: یک پاراگراف تصادفی از یک رمان، داستان کوتاه یا حتی یک خبر بخوان. سعی کن کل ایدهی آن پاراگراف را در یک جملهی کلی خلاصه کنی. (مثلاً: "این پاراگراف دربارهٔ بیعدالتی در سیستم اداری است.") این جمله، نزدیک به "تم" آن بخش است.
▪️
من در قفس هستم. میلهها در درون منند. «من» درواقع چیزی نیست جز قفس گذشته، با میلههایی مرکب از رؤیاهای جاودانی آینده
■گفتگو با کافکا
نوشتهٔ «گوستاو یانوش»
@shotnote1✍
گرگ: چرا به نوشتن داستان علمی‑تخیلی علاقه داری؟
دیک: چون زمینِ بازیست برای جنونهایم و خوشبختانه بابتش حقالنوشته هم میگیرم. آزادم که چیزهای بهغایت غریب بنویسم، دربارهٔ آدمهایی با رفتارهای بس نامتعارف؛ مثلاً کسانی که از دل دیوار عبور میکنند، درست شبیه مسیح در واپسین بخش انجیلها. بعداً هم یک توجیه شبهعلمی برایش میبافم، مثلاً اینکه تکتک شخصیتها در واقع مُردهاند. در داستانهای جریان اصلی چنین کاری از حوصلهام خارج است.
میتوانم با هستی چون خمیر بازی برخورد کنم و به هر قالبی که بخواهم دربیاورم. زمانی یکی در نامهای نوشته بود جهان فیل دیک از خمیربازی تراشیده شده؛ کاملاً درست میگفت. شیفتهام که با رابطهٔ علّی‑معلولیِ فضا‑زمان ور بروم، و ریشهاش به دلبستگیِ دیرینهام به شناختشناسی بازمیگردد. صادقانه بگویم، هرگز نپذیرفتهام که جهان واقعی باشد، حتی باور ندارم همین الان اینجا نشستهایم. به نظرم ما انبوهی از مغزهای بههموصلشدهایم که مدام تحریکات حسی‑بصری را مستقیم به خوردمان میدهند و آنها دارند یادداشت میکنند که عکسالعمل ما در برابر اوضاعواحوال گوناگون چگونه است.•برگرفته از مصاحبهای با فیلیپ کی. دیک نویسندهٔ شهیر علمی‑تخیلی با گرگ ریکمن مصاحبهگر
گرگ: آنها چه کسانیاند؟
دیک: خب، گمان میکنم خدایان باشند. خیرخواه و نیکاند. اگر نه، خیلی پیش دست از سرمان برداشته بودند.
🔲📝
داستان شبیه یک پرنده است، این پرنده برای پرواز کردن، (موفقیت) به دو بال نیاز دارد؛ یک بال آن شخصیت و بال دیگر آن گره است که اساسی ترین نیاز های پرواز داستان میباشد.
محمدرضا ایرانزاده
شاعر / نویسنده
@shotnote1 ✍
این کارتون درباره لحظهای است که فرم، جای محتوا را میگیرد؛ مقررات اجرا میشوند، اما مسئله اصلی نادیده میماند.
طنز از همین فاصله به وجود میآید؛ یعنی وقتی اجرای دقیق قانون، بدون درک موقعیت باشد فریاد کمک به چشم «زباله» دیده میشود.
•محتوا: یک انسان در خطر است و کمک میخواهد.
•فرم (یا رویه): بطری در دریا انداختن، از نظر مأمور، مصداق ریختن زباله است.
از نظر ساختار دراماتیک هم پایان شبیه یک وارونگی (reversal) است: مخاطب انتظار «نجات» دارد، اما بهجای آن «جریمه» اتفاق میافتد. همین جابهجایی انتظار، موتور طنز و نقد اثر است.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
✍🏻 عباس معروفی
روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میمانَد. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد...•••
تمرین:•••
ادامه با یک خرده روایت و یک فلش بک.
@shotnote1📝
@honarefilmnameh🎬🎬
📝
اگر هنوز آمادگی این را ندارید که درباره افکارتان تجدید نظر کنید، با هیچکس در هیچ موردی وارد بحث نشوید. فقط کسانیکه در برابر تغییر منعطف هستند میتوانند به معنای واقعی وارد مناظره شوند؛ وگرنه نَفْسِ ما راه را روی ذهن میبندد.
مطلق بودن یکجور ضعف است،
بی دینی مطلق یا دین داری مطلق.
آنقدر ذهنمان را با شناسنامهها، قوانین، جزئیات پر کردهایم که از فلسفه خداوند دور شدیم. اگر همه چیز را اشتباه فهمیده باشیم، چه!؟
الیف شافاک
📙غروب جلال
✍سیمین دانشور
🎙خوانش :ناصر زراعتی
غروب جلال اثر غیرداستانی سیمین دانشور است.
وی در کتاب «غروب جلال» به اختصار از اخلاق و خصوصیات جلال آلاحمد میگوید. از رفتار او و آخرین روز زندگی مشترکشاناگر به نویسندگی، زندگی نویسندهها یا حتی پشتصحنه شکل گرفتن یک جهان ادبی علاقه دارید، «غروب جلال» از آن کتابهایی است که بعید میدانم بیتفاوت از کنارش بگذرید.
.
جالب است که سیمین دانشور، بهجای ساختن یک تصویر بینقص از جلال آلاحمد، اجازه میدهد او را با همه تندیها، اضطرابها، شوخیها و سکوتهایش ببینیم. انگار نویسنده، بهجای قضاوت کردن، فقط چراغ را روشن کرده تا ما تماشاگر زندگی باشیم.
چرا شناختن یک نویسنده از خلال زندگی روزمرهاش، گاهی به اندازه خواندن آثارش جذاب است؟ و چرا صداقت، حتی وقتی تلخ است، اینقدر دوستداشتنی میشود؟
🏵اجازه می فرمایید گاهی شما را خواب ببینم؟
محمد صالح اعلاء
پنج شنبه ۱۴ اسفند، ساعت ۱۱ صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه بارانهای عالم سر من میریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل اینکه روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که میدوی شعلهورتر میگردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا ده شمردم و عاشق شدم، عالم توفانی شد. پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. پدر و مادرم هم بیدار بودند، چنان که گفتگوی ایشان را میشنیدم، گفتگوی والدینم مناجات بود. پدرم میفرمودند: «خانم! پسرمان به سلامتی عاشق شده است» و مادرم آهسته آهسته به نجوا میگفتند: «اسپند دود میکنم، عشق در خانه ما شگون دارد.» بعد سر می چرخانیدند رو به آسمان و میگفتند: «خدایا! بار الها! همه بچههای این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آنها، بچههای من هم عاشق باشند.» ... روزی که من عاشق شدم متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل میشد؛ برای عاشق یا بهار است و یا پاییز.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
🏵
آلبر کامو
آدم اول (زندگینامه خودنوشت آلبر کامو)
در پاسخ به پرسش های آغاز سال می توانست بگوید پدرش در جنگ کشته شده که این خود در جامعه منزلتی داشت. اما در زمینه های دیگر دردسرها شروع شد. نمی دانست در اوراق چاپی که به آن ها داده بودند در ستون "شغل والدین" چه بنویسد، اول نوشته بود "خانه دار"، درحالی که پی یِر نوشته بود "کارمند پست و تلگراف و تلفن" اما پی یِر برای او روشن کرد که خانه داری شغل نیست بلکه خانه دار به زنی می گویند که خانه ی خود را اداره می کند و به کارهای آن می رسد.
ژاک گفت: "نه، مادرم برای دیگران خانه داری می کند مخصوصا برای خرازی فروش روبروی خانه مان". پی یر گفت: "خب پس گمان می کنم باید بنویسی کلفت." این فکر هرگز به ذهن ژاک نرسیده بود صرفاً به این دلیل که در خانه ی آن ها هیچ کس احساس نمی کرد که مادرش برای غریبه ها کار می کند، مادرش در درجه ی اول برای بچه هایش کار می کرد. ژاک می خواست همین کلمه را بنویسد، مکث کرد و ناگهان معنی عار داشتن و عار داشتن از عار داشتن را ناگهان فهمید. غرور سخت و بدی داشت که دست کم در این گیر و دار به او یاری کرد تا کلمه ی "کلفت" را روی ورقه ی چاپی با قوت بنویسد، سپس ورقه را با قیافه ی درهم کشیده ای پیش مربی برد که حتی به آن نگاه نکرد. با همه ی این ها، ژاک ابدا دلش نمی خواست وضعش یا خانواده اش غیر از آن باشد که بود و مادرش همان جور که بود همچنان همان کسی بود که او را بیش از هر کس در این دنیا دوست می داشت.
آخر چگونه می توان به مردم فهماند که بچه ی فقیر ممکن است گاهی از فقر خود عار داشته باشد بی آن که هرگز غبطه ی چیزی را بخورد؟
بدون تقلید هیچ کسی قادر به یادگیری
هیچ چیزی نخواهد بود، فقط چیزی که این
وسط خیلی مهم است ادا درنیاوردن است ...
•اورهان پاموک / کتاب سیاه
قدرت تخیل خود را از حالت سرکشی و غیر منفعل به تخیلی هدایتگر و منفعل تبدیل کنید. خودتان را فراخور حال فضای داستان بجای کاراکترها بگذارید و تخیل کنید، و شروع به همزاد پنداری و بداهه گویی در چهارچوب داستان بکنید، فضای داستان را عوض نکنيد.
•چارلز بوکفسکی
در طول زندگی، توی تلههای مختلفی زخمی و گرفتار میشویم. هیچکس نمیتواند از این تلهها در برود. تازه، بعضیها با همین تلهها زندگی میکنند. موضوع این است که باید بفهمی تله، واقعاً تله است. اگر گرفتار یک تله شوی و نفهمی توی تلهای، دیگر فاتحهات خوانده است.
•ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوانها افتاده
@shotnote1✍
⬛️
هروقت که با آدمی تازه آشنا میشوم
شعری تازه دارم
و میدانم،
که کلاهی دیگر
سرم رفته است..
شهرام شیدایی
@shotnote1✍
🎯 کشف تم | تمرین روزانه
یک اتفاق ساده از روزتان را در یک پاراگراف بنویسید؛ مثلاً:
دیر رسیدن به محل کار
یک گفتوگوی کوتاه با فروشنده
دیدن یک پرندهٔ زخمی
حالا برای همان متن، سه عنوان انتخاب کنید:
۱. عنوان واقعی (Literal): فقط اتفاق را نامگذاری میکند.
«کمک به یک سالمند»
۲. عنوان نمادین (Symbolic): اتفاق را به یک تصویر یا استعاره تبدیل میکند.
«دستهایی که پل شدند»
۳. عنوان فلسفی یا تماتیک (Thematic): ایدهٔ کلی و جهانشمولِ پشتِ اتفاق را بیان میکند.
«بارهای مشترک»
مثال دیگراین همان مسیری است که نویسنده را از گزارشنویسی به داستاننویسی و از داستاننویسی به خلق آثار ماندگار نزدیک میکند.
اتفاق: چند دقیقه زیر باران ایستادم تا غریبهای از خیابان عبور کند.
عنوان واقعی: «صبر زیر باران»
عنوان نمادین: «چترِ نادیده»
عنوان فلسفی: «مهربانی، مکثی در شتاب»
این تمرین به شما یاد میدهد که هر رویداد، سه لایه دارد:
رویداد (چه اتفاقی افتاد؟)
نماد (این اتفاق شبیه چیست؟)
تم (این اتفاق دربارهٔ زندگی چه میگوید؟)
🕊️ شهرنوش پارسیپور نویسنده و مترجم بزرگ ایرانی، چشم از جهان فروبست.
این کتاب، نخستین اثر داستانی وی میباشد.
فرم روایی این کتاب شامل ۹ فصل است و بسیاری آن را یک داستان بلند به هم پیوسته میدانند، نه مجموعهای از داستانهای کاملاً جدا.
داستان روایت اولشخص از زبان یک دختر جوان است که در خیابان با مردی مرموز به نام «ب» آشنا میشود و داستان به رابطه و گفتوگوهای آنها میپردازد.
این کتاب فضایی سورئال و مدرن دارد که برای آن سالها جلوتر از زمان خود بوده است .
📚زنان بدون مردان از بهترین آثار اوست.
یادش گرامی و راهش پررهرو 🤍
✍ @shotnote1
🎬 @honarefilmnameh
📝
نگاه کن بنویس
هر فریم، یک پرسش است؛ نویسنده کسی است که با داستانش به آن پرسش جواب میدهد.
@shotnote1✍
«از کاربرد این بمب میترسم اما به لحاظ فنی زیباست و مشتاقم ببینم چگونه عمل میکند»
رابرت اپنهایمر/ فیزیکدان آمریکایی، ملقب به پدر بمب اتمی
🔲«هنوز هم طعم تلخ اشتیاق همکارانم برای اطلاع از نتیجه انفجار بمب در هیروشیما گرداگرد میز تلفن در هتل سانتافه را حس میکنم و اینکه چه احساس تهوعی داشتم از شادمانی برای نتیجه چندصد هزار نفری انفجار یک بمب»
اتو رابرت فریش/ دانشمند اتریشی و از بنیانگذاران نظریۀ شکافت هستهای
@shotnote1✍
«حقیقت درحال پیشروی است
و هیچچیز نمیتواند جلویش را بگیرد...»
✍ امیل زولا
Optical Art
@shotnote1✍