507
سعيمان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيقتر، موشكافانه خواندن را؛ چهگونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini
"عزیزم
برای تو مینویسم ولی انگار میترسم بنویسم مادرم. میترسم که مبادا به خودم بخندم. نیروی زندگی چه بیرحم و مقاومتناپذير است. انسان را با خود میبرد و همه چیز را در خود غرق میکند. بیآنکه بدانم یا توجه کنم با آن دمسازم. اندیشهی مرگ اندکاندک از من دور میشود. حتی مرگ تو. و دیگر مرا فرانگرفته است. مثل اینکه سرم را از این لجّه بیرون آوردهام و بیرون را، دنیای زندگان را تماشا میکنم. تنها تماشا نیست. با آنها میدوم و از نفس میافتم و باز از سر میگیرم. و در این دویدن و نماندن چیزی است بیش از لذت. حق انتخابی نیست، ضرورت است. گرچه همهی این گریز و آشوب در پایان راه ماندگی و بیشتر از آن درماندگی است، سکون مطلق است که نه عمر کوتاه زندگی را دارد و نه هیچ."
@gardoonedastan
📚سوگ مادر👇👇👇
#شاهرخ_مسکوب👇👇👇
"زبانشناس، نویسنده و مترجم ایرانی"
به کوشش
#حسن_کامشاد
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"شاخهای گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
#قسمت_پنجم
@gardoonedastan
بارها شاخها را دیده بود، پوزهی خیس گاو را دیده بود، گوشهایی که میپرید، بعد سر رو به پایین و حمله، سُمهایی که تالاپتالاپ صدا میکردند، و تنهی داغی که از مقابلش میگذشت وقتی شنلش را جلو عقب میکرد، تا حملهی دوباره باز شنلش را جلو عقب میکرد، دوباره و دوباره و دوباره، تا با چرخاندن گاو دور خودش با پارچهی بزرگ ورونیکایش کار را تمام کند و درحالیکه در اثر ضربههای نزدیک موهای گاو به نقش و نگارهای طلایی کتش چسبیده بود، با حرکاتی موزون راهش را میکشید میرفت، گاو مات و مبهوت ایستاده بود و جمعیت تشویق میکردند. نه، او نمیتوانست ترسیده باشد. بقیه، چرا. او نه. میدانست که نمیترسد. حتی اگر تا آن موقع ترسیده بود میدانست که میتواند در هر حال آن کار را انجام دهد. به خودش مطمئن بود. گفت "من نمیترسم."
انریک دوباره آن کلمه را گفت که معنایش تحقیر بود. بعد گفت "میای امتحان کنیم؟"
"چطوری؟"
انریک گفت "نگاه کن، به یه گاو فکر کن، ولی به شاخهاش فکر نکن. گاوه چنان نیرویی داره که شاخهاش مثل چاقو جر میدن، مثل سرنیزه سوراخ میکنن و مثل چماق میکشن. نگاه کن." کشوی میز را باز کرد و دوتا ساطور درآورد. "من اینها رو به پایههای صندلی میبندم. بعد درحالیکه صندلی رو جلو سرم نگه داشتم برای تو گاوبازی میکنم. این کاردها شاخند. اگه بتونی تکونشون بدی یه معنایی دارن."
پاکو گفت "پیشبندتو بده من، این کارو تو غذاخوری میکنیم."
انریک ناگهان اما نه با تلخی گفت "نه، این کارو نکن پاکو."
پاکو گفت "چرا، من نمیترسم."
"وقتی ببینی کاردها میان طرفت میترسی."
پاکو گفت "حالا میبینیم، بده من اون پیشبند رو."
همین موقع که انریک داشت ان دو ساطور تیز و سنگین را با دو دستمال سفرهی کثیف که نصف هر کارد را گرفته بود به پایههای صندلی میبست، سفت میپیچیدشان و بعد گره میزد، آن دو خدمتکار، خواهران پاکو، داشتند میرفتند سینما تا گرتا گاربو را در "آنا کریستی" ببینند. از آن دو کشیش، یکی با زیرپوش نشسته بود داشت کتاب دعا میخواند و آن یکی پیژامه پوشیده بود و ذکر میگفت. همهی گاوبازها به جز آن که مریض بود، دیدار عصرانهشان را در کافه فورنوس انجام داده بودند که در آن پیکادور تنومند و مومشکی مشغول بازی بیلیارد بود. ماتادور کوتاهقد جدی سر میز شلوغی نشسته بود جلویش قهوه و شیر، کنار باندریلروی میانسال و باقی کارگران جدی.
پیکادور مست جوگندمی با لیوان براندی کازالاس جلویش با سرخوشی به میزی خیره بود که ماتادوری که جراتش را از دست داده بود با ماتادوری دیگر پشت آن نشسته بود که شمشیر را کنار گذاشته بود تا دوباره باندریلرو بشود و دو زنی که شبیه نشمهها بودند. دلال حراج گوشه خیابان ایستاده بود به حرف زدن با دوستان. پیشخدمت قدبلنده در میتینگ آنارشیست-سندیکالیستها منتظر فرصت بود تا حرف بزند. پیشخدمت میانسال در بالکن چروزیرا آلوارز نشسته بود و آبجوقوطیای مینوشید. زنی که صاحب لوئارکا بود پیشتر در تختش به خواب رفته بود به پشت دراز کشیده بود با بالشتکی میان پاهایش، بزرگ، چاق، صادق، پاک، خودمانی، خیلی مذهبی و هیچ وقت از دلتنگی یا دعای هرروزه برای شوهر مردهاش دست برنمیداشت که حالا بیست سال میشد. ماتادوری که مریض بود در اتاقش تنها دمر روی تخت افتاده بود با دهانش مقابل یک دستمال.
حالا، در این غذاخوری متروک، انریک گره آخر را به دستمال سفرهها بست تا کاردها را به پایههای صندلی ببندد و صندلی را بلند کرد. به پایهها که کاردها جلویشان بسته شده بود اشاره کرد و صندلی را با دو کاردی که مستقیما به جلو اشاره داشتند بالای سرش برد، هر کدام یک گوشهی سرش.
در حالیکه عرق میریخت گفت "نگاه کن پاکو، سنگینه. خیلی خطرناکه. این کارو نکن." پاکو روبرویش ایستاد، درحالیکه پیشبند را گرفته بود آن را پهن کرد، یک تای آن را گرفت در یک دستش جمع کرد، شستهایش را بالا کرد، انگشت اشاره پایین، آن را پهن کرد تا چشم گاو را بگیرد.
گفت "مستقیم حمله کن، مثل یه گاو بچرخ. مثل همون موقعها که میخواستی حمله کن."
انریک پرسید "چطوری میفهمی ضربهرو دفع کردی؟ بهتره سه بار انجام بدی و بعد پارچه."
پاکو گفت "باشه، ولی مستقیم بیا. هی توریتو! بیا جلو گاو کوچولو!"
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"شاخهای گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
#قسمت_چهارم
@gardoonedastan
پایین تو غذاخوری پیکادور نشسته بود و به کشیشها نگاه میکرد. اگر زنها در اتاق بودند به آنها خیره میشد. اگر زنی در کار نبود میتوانست با لذت به یک خارجی نگاه کند، un ingles، ولی در نبود زنها و غریبهها حالا با لذت و پررویی به آن دو کشیش خیره بود. درحالیکه به دلال حراج ماهگرفته خیره بود بلند شد و درحالیکه دستمال سفرهاش را تا میکرد بیرون رفت و نصف شرابی را که سفارش داده بود در بطری آخر باقی گذاشت. اگر صورتحسابهایش در لوئارکا پرداخت میشد میتوانست آن بطری را تمام کند.
دو کشیش نگاه خیرهی پیکادور را بیجواب گذاشتند. یکیشان داشت میگفت "ده روزه اینجام و تمام روز میشینم تو اتاق انتظار و اون هم منو نمیپذیره."
"اونجا چی کار میکنی؟"
"هیچی. چی کار میتونم بکنم؟ آدم که نمیتونه با مقامات دربیفته."
"من دو هفتهس اینجام و هیچی به هیچی."
"ما اهل روستایی متروکیم. وقتی پول سفر برسه میتونیم برگردیم."
"به اون روستای متروک."
"میشه کار بادرمون باسیلیو رو فهمید."
"مادرید جاییه که آدم یاد میگیره بفهمه. مادرید اسپانیارو میکشه."
"اگه خیلی ساده کسی رو ببینن همان و جواب رد هم همان."
"نه. باید از انتظار شکسته و خسته شده باشی."
"خب خواهیم دید. من نمیتونم مثل بقیه منتظر بمونم."
در این لحظه پیکادور روی پاهایش بلند شد، به طرف میز کشیشها رفت و با موی جوگندمی و صورت عقابیاش، به آنها خیره شد و لبخند زد.
یکیشان به آن یکی گفت "یه تورِرو."
پیکادور گفت "و یه دونه خوبش." و از غذاخوری رفت بیرون، با کت خاکستری، جلیقهی مرتب و پاهای پرانتزی و شلوار سهربعی چسبان که روی چکمههای گاوچرانیش افتاده بود و وقتی به خودش لبخند میزد و پیوسته شق و رق راه میرفت کف زمین صدا میداد. سیگاری روشن کرد و کلاهش را به طرف راهرویی که به کافه منتهی میشد، یکوری کرد.
کشیشها با آگاهی شتابزدهای از اینکه آخرین آدمهای مانده در غذاخوریاند فورا پس از پیکادور آنجا را ترک کردند و حالا هیچ کس در آن اتاق نبود جز پاکو و پیشخدمت میانسال. آنها میزها را تمیز کردند و بطریها را به آشپزخانه بردند.
تو آشپزخانه پسرکی بود که ظرفها را میشست. سه سال از پاکو بزرگتر بود و خیلی اخمو و تلخ بود.
پیشخدمت میانسال گفت "اینو بگیر" و یک لیوان والدپناس ریخت و داد دستش. پسرک لیوان را گرفت "باشه".
پیشخدمت مسنتر پرسید "تو پاکو؟"
پاکو گفت "ممنون"
هر سه نوشیدند.
پیشخدمت میانسال گفت "من باید برم،"
بقیه گفتند "شب بخیر."
رفت و آنها تنها شدند. پاکو دستمال سفرهای را که یکی از کشیشها استفاده کرده بود برداشت و درحالیکه پاشنههایش را به هم چسبانده بود صاف ایستاد، دستمال سفره را پایین آورد و درحالیکه سرش از این حرکت تبعیت میکرد، جای دستهایش را که پارچه ورونیکا را گرفته بود، با تکانی آهسته و فراگیر عوض میکرد. برگشت و پای راستش را به طور نامحسوسی جلو گذاشت، دومین ضربه زد، ناحیهی کوچکی روی گاو خیالی ایجاد کرد و ضربهی سوم را زد، با زمانبندی آهسته، دقیق و متین، بعد دستمال سفره را دور کمرش جمع کرد و کفلهایش را در راستای دید گاو به طرف پارچهی ورونیکا تکان داد.
ظرفشوی که اسمش انریک بود، موشکافانه و پوزخندزنان این صحنه را تماشا میکرد. گفت "گاوه چطوره؟"
پاکو گفت "خیلی شجاعه، نیگا."
درحالیکه صاف و خدنگ ایستاده بود چهار ضربهی کامل دیگر زد، نرم، ظریف و باوقار.
انریک درحالیکه جلو ظرفشویی ایستاده بود، با لیوان شرابش در دست و حین پوشیدن پیشبندش پرسید "گاوه چی شد؟"
پاکو گفت "هنوز خیلی نفس داره."
انریک گفت "حالمو به هم میزنی."
"چرا؟"
انریک پیشبندش را درآورد و گفت "نگاه کن" و درحالیکه گاو خیالی را فرامیخواند چهار حرکت کامل و بیرمق انجام داد و در آخر پیشبند را با قوسی کشدار دور پوزهی گاو تکان داد و از مقابلش دور شد.
گفت "خوب نگاه کردی، حالا دارم ظرف میشویم."
"چرا؟"
انریک گفت "ترس، Miedo. همون ترسی که تو میدون مسابقه از یه گاو داری."
پاکو گفت "نه، من نمیترسم."
انریک گفت "Mierde، همه میترسن. ولی یه تورِرو میتونه ترسش رو مهار کنه تا بتونه با گاو کار کنه. من تو یه مسابقه غیرحرفهای رفتم و اون قدر ترسیدم که نتونستم جلو دویدنم رو بگیرم. همه فکر میکنن خیلی کیف داره. تو هم میترسی. اگه واسه ترسش نبود که پس هر چکمه سیاهی تو اسپانیا میتونست گاوباز بشه. تو، بچه شهرستانی، از من هم بیشتر ترسیدی."
پاکو گفت "نه". او بارها در خیالش این کار را انجام داده بود.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"شاخهای گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
#قسمت_دوم
@gardoonedastan
قبل از اینکه مریض شود، گاوباز خیلی خوشآتیه و حتی جنجالیای بود و علیرغم اینکه خودش نمیتوانست بخواند، بریده روزنامههایی داشت که در آنها نوشته بود افتتاحیهی مسابقهاش در مادرید بهتر از بلمونته بوده. تنها پشت میز کوچکی غذا میخورد و خیلی کم سر را بالا میکرد.
ماتادوری که زمانی غرابتی داشت خیلی کوتاه و آفتابسوخته و باوقار بود. او هم تنها پشت میزی جدا غذا میخورد و بهندرت لبخند میزد و اصلا نمیخندید. اهل والادولید بود که مردمش خیلی جدیاند و ماتادور قابلی بود، ولی سبکش قدیمی شده بود پیش از اینکه حتی موفق شود از طریق خصائلش، که جسارت و یک جور نیرومندی خاموش بود، پیش مردم محبوبیتی دست و پا کند و اسمش روی اعلان کسی را به میدان گاوبازی نمیکشاند. غرابتش هم این بود که آن قدر کوتاه بود که بهزحمت میتوانست سر کتف گاو را ببیند، ولی گاوبازان کوتاه دیگری هم بودند، و او هیچ وقت موفق نشد خودش را بر شوق مردم تحمیل کند.
از این پیکادورها یکی بود لاغر، با صورتی عقابی و موهای جوگندمی و استخوانبندی ظریف، ولی با دستها و پاهایی مثل آهن و همیشه روی شلوارش چکمهی گاوچرانها را میپوشید، هر شب بیش از حد مینوشید و به هر زنی تو پانسیون عاشقانه خیره میشد. دیگری مردی بود تنومند، سیاه، با صورتی آفتابسوخته، خوشقیافه، با موهایی سیاه مثل سرخپوستها و دستهایی بزرگ. هر دو ماتادورهای بزرگی بودند گرچه اولی به این شهره بود که بیشتر تواناییاش را در اثر عیش و نوش از دست داده و دربارهی دومی میگفتند که بیش از حد کلهشق و دعوایی بود که بتواند بیش از یک فصل با ماتادوری بماند.
باندریلرو میانسال، رنگپریده، کوتاه و علیرغم سن و سالش فرز و چابک بود و مینشست پشت میز روزنامه میخواند و ظاهر کاسبی نسبتا موفق را داشت. ساقهایش هنوز برای این فصل خوب بودند و وقتی تحلیل میرفتند او آن قدر باهوش و باتجربه بود که برای مدتی طولانی آنها را در اختیار خود داشته باشد. فرقش این بود که وقتی سرعت پاهایش تحلیل میرفت همیشه ترس برش میداشت، اما حالا در میدان مسابقه و بیرون از آن مطمئن و آرام بود.
امشب همه ناهارخوری را ترک کرده بودند به جز پیکادور صورتعقابی که بیش از حد نوشیده بود، دلال حراج ساعتهای مچی در بازارها و جشنوارههای اسپانیا با صورتی ماهگرفته که بیش از حد هم مینوشید و دو کشیش گالاسیایی که پشت میزی در کنج مینشستند و مینوشیدند، هرچند نه بیش از حد بلکه به اندازه. آن زمان شراب پای قیمت اتاق و شام و ناهار در لوئارکا منظور میشد و پیشخدمتها همان لحظه یک بطری تازه والدپناس سر میزهای دلال حراج، بعد پیکادور و آخر سر آن دو کشیش اورده بودند.
سه پیشخدمت ته اتاق ایستادند. قاعدهی خانه این بود که همهشان باید سر کار میبودند تا مشتریهایی که آنها مسئول میزشان بودند آنجا را ترک کنند، ولی آن که به میز آن دو کشیش سرویس میداد در میتینگ آنارشیست-سندیکالیستها قرار داشت حضور پیدا کند و پاکو قبول کرده بود که کار آن میز را به عهده بگیرد.
طبقهی بالا ماتادوری که مریض بود، تنها دمر روی تخت افتاده بود. ماتادوری که دیگر غرابتی نداشت نشسته بود از پنجرهاش بیرون را تماشا میکرد و در تدارک بیرون رفتن از کافه بود. ماتادوری که حالا بزدل بود با خواهر بزرگهی پاکو تو اتاق بود و سعی میکرد او را مجبور به انجام کاری کند و او با خنده از انجام آن امتناع میکرد. این ماتادور داشت میگفت "بیا وحشی کوچولو."
خواهر گفت "نه، چرا باید؟"
"محض تنوع."
"غذاتو خوردی و حالا منو واسه دسر میخوای."
"فقط یه بار. چه اشکالی داره؟"
"تنهام بذار. تنهام بذار میگم."
"خیلی طول نمیکشه."
"تنهام بذار میگم."
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
📃 #شاخهای_گاو
نوشته:
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
در
#گردون_داستان
/channel/gardoonedastan
جاناتان، از چیزهای بسیار سادهای سخن میگفت: اینکه پرواز، حق هر مرغ دریایی است، اینکه آزادی در ذاتش است و هر چه جلوی آزادی را بگیرد باید کنار گذاشت، در هر شکلی که باشد، خواه آیین باشد یا خرافه یا محدودیت.
صدایی از جمعیت به گوش رسید:
"کنارش بگذاریم؟
حتی اگر قانون دستهی پرندگان باشد؟"
جاناتان گفت:
" تنها قانون حقیقی آن است که شما را به #آزادی
هدایت کند و دیگر هیچ قانونی وجود ندارد".
@gardoonedastan
📚جاناتان مرغ دریایی👇👇👇
#ریچارد_باخ👇👇👇
ترجمه:
#کاوه_میرعباسی
#گردون_داستان
گفتم: «ما را یافتند.» پدر گفت: «آسوده بودیم، باز جنجال شد.» کاکایم گفت: «ها، ما را یافتند.» پدر دوباره گفت: «نمی فهمند که مرده ها را نباید بیدار کنند.» گفتم: «ما که نمردیم، ما کشته شدیم.» کاکایم فقط خنده کرد؛ درست مثل وقتی که هنوز زنده بود و خنده می کرد، خنده کرد. بعد از جایش برخاست و کالایش را تکاند و خاک باد کرد. بین چاه از گرد و خاک پر شد و مامایم که در چاه تا شده بود جنازه های ما را بیرون بکشد، سرفه کرد و بعد با شفلنْگی اش جلو بینی و دهانش را بست. به یاد بویی افتادم که درون چاه را پر کرده بود؛ گویی تازه شامه ام به کار افتاده باشد.
@gardoonedastan
📚انجیرهای سرخ مزار👇👇👇
#محمدحسین_محمدی👇👇
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"ابر فلزی"
#حمید_نیسی
#قسمت_دوم
@gardoonedastan
ابر فلزی بر سرعتش افزود انگار عجله داشت تا به انتهای این زندگی برسد. دختر جوانی را دید که مواد سفیدی را از جیب در آورد و طرف کسی گرفت اما مواد در هوا غیب شدند و او پولی معلق در هوا را در جیبش چپاند. به همان خانه بلوکی برگشت ، منقل هنوز آتش می خورد. پول را جلو گرفت و پول نیز ناپدید شد. زانو زد و دود را از لوله ی برنزی فرو داد و دردش را در دل آتش دفن کرد. به کوچه قدم گذاشت. آنجا پر آلونک بود، میان دیوارهایی که مردمش را از زندگی جدا می کردند. آنان نه شهری بودند و نه روستایی، تنها، زندگی شأن پشت حصارهایی بود که آن ها را با خیلی از چیزهای زندگی عادی دور کرده بود و انگار از دنیا جدا بودند و به چهره ها که نگاه می کرد چیزی آشنا بود شاید بخشی از خودش. آخرین واگن که رسید زن صورت خودش را در شیشه نگاه کرد. چهره ای لاغر، گونه های فرو رفته و چشمانی خسته و موهایی که خاکسترشان هنوز در هوا می رقصید. تکه کاغذ را در آورد و نوشته رویش را با کبریتی که روشن کرد خواند:
« تمام شد»
آتش را زیر کاغذ گرفت و بوی تلخش در فضا پیچید. نورش روی چهره اش افتاد و آن را دو نیم کرد، نیمی روشن و نیمی سایه. ابر لرزید و صدای زنجیرهای فلزی از دور پیچید. ناگهان همه چیز تیره شد. انگار از خواب پریده باشد چشمانش را باز کرد، طنابی دور گردنش و مردانی شبیه خودش . همگی روی چهارپایه هایی لرزان در صف مرگ. کسی حرف نمی زد و تنها صدای نفس ها بود که می آمد و می رفت مثل باد میان شاخه های خشک. نور کم رنگی از رو به رویش بالای ساختمانی تابید. فهمید شعله ی کبریت است و شعله لرزید، به آرامی رقصید و خاموش شد.چهارپایه ها کنار رفتند . ابر فلزی از دور برخاست، پیچید و در تاریکی فرو رفت. همه چیز خاموش شد و فقط بوی سوختن کاغذ باقی ماند.
@gardoonedastan
#پایان
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
📃 #ابر_فلزی
نوشته:
#حمید_نیسی
در
#گردون_داستان
/channel/gardoonedastan
یک قطعهٔ موسیقی با نام «والس پنج دقیقه ای» پنج دقیقه طول میکشد ـ ارتباط آن با زمان همین و بس؛ ولی یک داستان با محتوایی به طول پنج دقیقه ممکن است به نیروی وسواسی خارقالعاده در توصیف بی کم و کاست این پنج دقیقه خود هزار برابر آن به طول انجامد.
@gardoonedastan
📚کوه جادو👇👇👇
#توماس_مان👇👇👇
"نویسندۀ آلمانی"
ترجمه:
#حسن_نکوروح
#گردون_داستان
معرفی
#رمان_همراهان_گردون
📚«دریاچهٔ هانگژو»
نوشته:
#علیرضا_عیوضی
@gardoonedastan
دختری بازیگوش را آب دریا میبرد.مادر به دریا میزند.آب او را هم میبرد. آنها را به موج به سنگ و هر آنچه سرراهش بود میکوبد. کمی بعد فروکش میکند و آرام میشود. زن را پس می دهد؛اما دختر را نه.دختر را با خود میبرد.چند مرد قوی ساعتها آب را زیرورو میکنند و میگردند؛اما دختر هیچ وقت پیدا نمیشود. زن به خانه برنمیگردد.روزها کنار دریاچه مینشیند و به موج ها زل میزند.کم کم خانواده اش را فراموش میکند و ماندگار میشود.در فراق دختر کوچکش زندگی،خواب و گرسنگی و تشنگی را در خود می کُشد و تبدیل به موجودی سنگی می شود.ساعت ها با دخترش حرف میزند و گریه می کند.از آن روز،دخترک سالی یک بار برمی گردد و مادرش را دلداری میدهد. زن دخترش را احساس میکند و نیرو میگیرد.ناگفته ها را میفهمد و نادیده ها را میبیند.بیماریها را علاج میکند و گره از زندگی ها باز میکند.
هرسال با برگشتن دختر،مادر دوباره جوان میشود و برای یکسال گرسنگی و تشنگی و انتظار ،نیرو میگیرد.در این روز دریا ماهی و مروارید فراوان میدهد و بیماران شفا پیدا میکنند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
طغرل سبیل پرپشت حنا بسته را با انگشتانش شانه کرد. آژان از جیب یونیفرم جعبه ی چوبی سیگارهای دست پیچ مهیاشده اش را درآورد. با انبر زغالی از منقل برداشت، فوت کرد به زغال تا گر بگیرد؛ بعد سیگار را گیراند. «به منم بده مظفرجون، منم می خوام. هوس کردم. صب عادت ندارم جناب، ولی حالا تو این بارون شلاقی تهرون هوس کردم یه نخ بکشم. باورت می شه قهوه خونه چی باشی اما خلقیتا اهل دودودم نباشی؟ الآن هوس کردم.» «مکالمه، دیالوگ با مرگ؛ چه طور؟ چرا این شازده دانمارکیه، فرمودین به چه نام؟» «هاملت.» «هاملت. چه طور این طور قصدی داره؟ چی می گه؟» «مکنونات درون.» مرد میانه سالی در قهوه خانه را با احتیاط تا نیمه باز کرد؛ سرک کشید.
@gardoonedastan
📚هاملت در نم نم باران
#اصغر_عبداللهی 👇👇👇
#گردون_داستان
یزدگرد: تو شوربخت هرچه داری از کیست؟
آسیابان: هر چه ما داریم از پادشاه است.
زن: چه میگویی مرد؟ ما که چیزی نداریم!
آسیابان: آن نیز از پادشاه است!
@gardoonedastan
#بهرام_بیضایی
#مرگ_یزدگرد
#گردون_داستان
راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. میشود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا اینکه مثلاً هلش داده باشیم. خودت که میدانی. حالا چطور؟ همین را میخواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:»تنها باشیم بهتر است.» آنها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمیشود، با برادر و حتی زنت نمیشود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمیتوانم با جمع چند نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمیدانم. شاید ناچاری. شاید هم چون میبایست برای یکی بگویم. میفهمی که؟
@gardoonedastan
📚"نمازخانهی کوچک من"/ هر دو روی یک سکه
#هوشنگ_گلشیری
#گردون_داستان
در افغانستان یلدا اولین شب ماه جدی است،نخستین شب زمستان و طولانی ترین شب سال.من و حسن طبق سنت تا دیروقت شب بیدار می ماندیم،پاها را زیر کرسی می گذاشتیم و علی پوست سیب را توی بخاری می انداخت و قصه های باستانی سلاطین و دزدان را برایمان تعریف می کرد تا طولانی ترین شب بگذرد.از علی افسانه ی شب یلدا را یاد گرفتم که عقیده داشتند در آن شب پروانه ها خود را به شعله ی شمع می زنند و گرگها به جستجوی آفتاب از کوهستانها بالا می روند.علی قسم می خورد که اگر در شب یلدا هندوانه بخورید،در تمام تابستان آینده تشنه نمی شوید.
بزرگ تر که شدم،در دیوانهای شعر خواندم که یلدا شب بی ستاره ای است و دلدادگان در این شب عذاب بیداری را در تاریکی لایتناهی به جان می خرند و چشم به راه طلوع خورشید می مانند تا به وصال معبودشان برسند.پس از اینکه ثریا طاهری را دیدم،هر شب برایم یلدایی بی ستاره بود.هر روز یکشنبه که از رختخواب در می آمدم،صورت ثریا با آن چشمهای میشی پیش چشمم بود.توی قارقارک بی صبرانه منتظر می شدم تا برسیم و ثریا را ببینیم که پابرهنه نشسته است و جعبه های مقوایی دایره المعارف زرد شده را می چیند،پاشنه های پایش در زمینه ی آسفالت سفید می زند و خلخالهای نقره یی دور مچهای ظریفش جیلینگ جیلینگ می کند.به فکر سایه ای می افتادم که وقتی پشت خم می کند روی زمین می اندازد و مثل پرده ای مخملی آویزان می شود.ثریا.پریشادخت.خورشید بامدادی یلدای من.
@gardoonedastan
📚بادبادک باز
#خالد_حسینی
ترجمه:
#مهدی_غبرائی
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"شاخهای گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
#قسمت_ششم
@gardoonedastan
انریک با سری پایین دواندوان به طرف او آمد و پاکو پیشبند را دقیقا جلو تیغهی چاقو تاب میداد وقتی گذشت و نزدیک شکمش شد و خورد، خورد، به او، شاخ واقعی، با نوک سفید، سیاه، نرم و وقتی انریک از جلویش گذشت و برگشت تا دوباره هجوم بیاورد تودهی داغ خون پهلوی گاو بود که تالاپتالاپ صدا میکرد، بعد مثل گربهای چرخید و دوباره آمد درحالیکه شنل را آهسته تاب میداد. بعد گاو دوباره چرخید و وقتی داشت نقطهی فوران را تماشا میکرد، پای چپش را پنج سانتیمتر جلو گذاشت و چاقو نگذشت بلکه با سهولت تمام درون پوست شرابی لغزید و فوران جوشان داغ بالا و پیرامون زبری درونی ناگهانی آهن بود و انریک فریاد میزد "آی! آی! بذار درش بیارم! بذار درش بیارم!" و پاکو روی صندلی لیز خورد، درحالیکه شنل پیشبندی را در دست داشت، وقتی چاقو توی او فرو رفت، توی او، پاکو، انریک صندلی را کنار کشید.
چاقو حالا بیرون بود و او بر کف زمین نشسته بود در آن برکهی گرم عریض.
انریک میگفت "دستمال سفره رو بذار روش. ببندش! سفت ببندش. من میرم دکتر بیارم. باید جلو خونریزی رو بگیری!"
پاکو گفت "باید یه فنجون کائوچویی بیاری." دیده بود که تو میدان مسابقه استفاده میکنند.
انریک فریادکنان میگفت "همون که نباید میشد شد. من فقط میخواستم خطر قضیه رو نشون بدم."
پاکو گفت "نگران نباش. فقط دکتر بیار! بیار، دکتر بیار!"
توی میدان مسابقه بلندت میکردند و میبردند، همراهت میدویدند، تا دم اتاق عمل. اگر سرخرگ استخوان ران خودش خالی میشد، پیش از انکه آنجا برسی، کشیش خبر میکردند.
پاکو در حالیکه دستمال سفره را محکم روی شکم زیرینش نگه داشته بود گفت "نصیحت یکی از اون کشیشها." نه میتوانست باور کند که این اتفاق برای او افتاده بود، نه صدایش طنین خودش را داشت.
ولی انریک داشت از کاررا سان جرونیمو پایین میدوید تا به اولین ایستگاه کمکهای اولیه برسد و پاکو تنها بود، تنهای تنها، اول نشست، بعد چمباتمه زد، بعد روی زمین افتاد، تا تمام شد، احساس میکرد زندگیش از او بیرون میرود مثل آبی که از توی وان خالی میشود وقتی سرپوشش را برداری.
ترسیده بود و احساس ضعف میکرد و سعی میکرد حرفی از توبه بزند و یادش آمد چطوری شروع شد ولی پیش از آنکه به سریعترین شکل ممکن بتواند بگوید "پروردگارا از صمیم قلب متاسفم که تو را رنجاندم که هنرت ارزش تمام عشق من را داشت و قاطعانه تصمیم میگیرم-"
احساس ضعف زیادی کرد و نتوانست به یاد بیاورد و با صورت روی زمین افتاد. خیلی سریع تمام شد. سرخرگ استخوان سفت ران خودش خالی میشد سریعتر از آن چه بتوان باور کرد.
وقتی دکتر اولین ایستگاه کمکهای اولیه از پلهها بالا آمد همراه پلیسی که بازوی انریک را چسبیده بود، دو خواهر پاکو هنوز در سالن سینمای گرانویا بودند و حسابی دمغ شدند که فیلم گاربو آن ستارهی بزرگ را در محیطی پست و فقیرانه نشان میداد چون عادت کرده بودند او را محصور در تجملات و زرق و برقهای عظیم ببینند. تماشاچیها همگی از فیلم بدشان آمد و با سوت زدن و پا بر زمین کوبیدن اعتراض کردند. وقتی این حادثه اتفاق افتاد، باقی آدمهای هتل تقریبا داشتند همان کارهای همیشگیشان را میکردند، به جز آن دو کشیش که دعاهایشان تمام شده بود و داشتند برای خواب آماده میشدند و پیکادور جوگندمی با آن دو نشمه مشروبش را از روی میز برداشته بود. کمی بعد با یکی از آنها از کافه بیرون آمد. همان که ماتادوره سر خریدن مشروب برایش اعصابش به هم ریخته بود.
پاکو هرگز نه هیچ یک از اینها را میفهمید و نه هیچ یک از کارهایی را که این آدمها روز بعد و روزهای آینده انجام میدادند. او مُرد، به مصداق همان ضربالمثل اسپانیایی، پر از رویا. نه فرصت کرد هیچ کدام را از دست بدهد نه حتی فرصت کرد توبهاش را کامل کند. حتی فرصت نکرد به خاطر فیلم گاربو دمغ شود که کل مادرید را برای یک هفته دمغ کرد.
@gardoonedastan
#پایان
#گردون_داستان
#ساده_نویسی
#شعر
#علی_باباچاهی
@gardoonesher2
به يك نوع شيوهي نگارش در شعر معتقد نيستم؛ يعني شاعران ميتوانند دشوارنويس يا سادهنويس باشند و يا به گونههاي مختلف ديگري بنويسند و هيچ دستورالعملي براي اين كار درنظر گرفته نشده است. اين موضوع تنها به ادبيات ايران مربوط نميشود؛ بلكه در كل دنيا اينگونه است. از شاعران پيچيدهنويسي مانند مالارمه تا سادهنويسها داريم.
دوم اينكه هيچ شاعري ملزم نيست در طول حيات شاعرياش فقط به يك نوع شيوهي بيان متوسل شود؛ مثلا ما نيما يوشيج را داريم كه تجربههاي متفاوت زباني در دورههاي شاعرياش دارد و اگر دشوارنويسي را تجربه ميكرده، «مرحلهاي» از شاعري اين شاعر بوده و به اين معنا نيست كه دشوارنويسيهاي او تمريني براي سادهنويسي شعرهاي بعدي او باشد. از همين منظر، معتقدم كه پارهاي از شاعران چند «مرحله»ي شعري را از سر ميگذرانند. اين شاعران، شاعراني هستند كه سبك آنها را مرعوب خودش نميكند و من از اين دسته شاعران به عنوان شاعراني آوانگارد و پيشرو ياد ميكنم كه در جناح سرزنده و جسارتآميز شعر به حساب ميآيند و شاعران «چندمرحلهيي» ناميده ميشوند.
شاعران آوانگارد حتا خودشان را هم به چالش ميكشند و به اعتقاد من، اينها مجهز به نوعي چاشني انفجار و نوعي غريزهي عصيان هستند؛ بنابراين در هر مرحلهاي، جنسي از زبان را تجربه ميكنند.
سادهنويسي را تجربهاي از زبان ميدانم كه برخي از شاعران ميتوانند به آن برسند.
ما در شكلي از سادهنويسي تنها با فرستنده و گيرندهي پيام مواجهايم كه اين سادگي مقبول من نيست و راضيام نميكند؛ بلكه در سادگي كه مطمع نظرم است، مسألهي زبان، كلمه و ذخاير معنايي كه هر كلمه دارد، اهميت دارد. كلمه از رنگ، موسيقي، معنا و ضدمعنا ميتواند برخوردار باشد و من به اين مسأله اهميت ميدهم؛ بنابراين معتقدم در اين دعواي سادهنويسي نرخ تعيين ميكنم.
در شعر دههي 70 به رغم ابداعات و ابتكارات شاعري، يك اغتشاش هم به وجود آمد كه اين متأثر از دريافتهاي ذوقزده و عجولانه از آثار تأليفي و ترجمهيي فلاسفهي متأخر در زبان فارسي بود و زير عنوان «ستيز با استبداد نحو»، تكچهرههايي به اين جريان دامن زدند كه جسارت ورزيدنشان را دوست داشتم. درواقع، آن گمان پستمدرنگرايي به پستمدرننمايي منجر شد.
من بخش اعظم شعر فارسي را از سال 1300 تا 1380 همراه با سادهنويسي ميبينم؛ اما همهي حركتهاي سادهنويسي مورد تأييدم نبوده است و معتقدم كه سادهنويسي حرف اول را در شعر نميزند. ممكن است شعر پيچيده باشد؛ اما لذتآفرين باشد كه ميتوان آنها را شعرهاي بورخسپسند صدا زد. ممكن است شعري در نگاه اول ساده به نظر برسد؛ اما هنگامي كه در پي تعيين تكليف با آن شعر هستيم، ديگر ساده به نظر نميرسد.
من با مغلقنويسي و صنعتگري در شعر مخالفام. درواقع، بازي زباني مطرحشده در دههي 70 يك مسألهي فلسفي و جدا از صنعتگري است و تأكيد بر زبانيت زبان در شعر لزوما به معناي مغلقنويسي و يا حتا دشوارنويسي نيست.
تشخص سادهنويسي، تفرد و فرديت سادهنويسي ميتواند مسير حيات سالم اين جريان را تضمين كند و شاعران نبايد از روي دست هم تقلب كنند. سادهنويسي بايد تفكيكشده باشد و نه به عنوان يك جريان گلهوار نوشتاري در بين شاعران متعارف شود. سادهنويسي اگر فرآيند يك ذهنيت ويژه و منحصر بهفرد باشد، مسلما با سادهنويسي ديگري تفاوت دارد.
@gardoonesher2
#گردون_شعر
#داستان_کوتاه
"شاخهای گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
#قسمت_سوم
@gardoonedastan
پایین تو اتاق ناهارخوری بلندترین پیشخدمت که بهموقع به میتینگ نرسیده بود گفت "اون کثافتارو نیگا دارن میخورن."
پیشخدمت دومی گفت "این چه طرز حرف زدنه، مشتریهای محترمیان. بیش از حد که نمیخورن."
قدبلنده گفت "خیلی هم خوب حرف میزنم، اسپانیا دو تا ملعون داره، گاوها و کشیشها."
پیشخدمت دومی گفت "قطعا نه هر گاوی و نه هر کشیشی."
پیشخدمت قدبلنده گفت "آره، فقط از طریق فرد میتونی به طبقه حمله کنی. لازمه هر گاو و هر کشیشی رو بکشی. همهشون رو. اون وقت هیچ کدوم در کار نیستن."
آن یکی پیشخدمت گفت "نگهش دار واسه میتینگ."
پیشخدمت قدبلنده گفت "به توحش مادرید نگاه کن. الان ساعت یازده و نیمه و اینها هنوز دارن قلپقلپ میخورن."
آن یکی پیشخدمت گفت "تازه ساعت ده شروع کردن به خوردن. میدونی ظرف زیاد مونده. اون شراب ارزونه و اینها بابتش پول دادن. شراب قویای نیس."
پیشخدمت قدبلنده پرسید "با وجود ابلهایی مثل تو چطور میشه اتحاد کارگرارو حفظ کرد؟"
پیشخدمت دومی که حدودا پنجاه سالش بود گفت "ببین، من همهی زندگیمو کار کردهام. باقی زندگیم هم باید کار کنم. هیچ شکایتی هم بابت کار کردن ندارم. کار کردن طبیعییه."
"آره، ولی کمبود کار کشندهس."
پیشخدمت مسن گفت "من همیشه کار کردهام. برو به میتینگت برس. لازم نیس اینجا بمونی."
پیشخدمت قدبلنده گفت "تو رفیق خوبی هستی، ولی کمبود ایدئولوژی داری."
پیشخدمت مسنتره گفت "Mejor si me faltan eso que elotro (یعنی کمبود اون بهتره تا کمبود کار). برو به میتینت برس."
پاکو هیچی نگفته بود. هنوز از سیاست سر درنمیآورد. ولی همیشه سیاست به او هیجانی میداد که حرفهای پیشخدمت قدبلنده را مبنی بر ضرورت کشتن کشیشها و گارد سیویل بشنود. پیشخدمت قدبلنده انقلاب را به شناسانده بود و انقلاب هم رمانتیک بود. خودش میخواست کاتولیک خوبی باشد، یک انقلابی و در عین حال شغل ثابتی داشته باشد، مثل یک گاوباز.
گفت "برو به میتینگت برس. جواب کارتو بعدا میدم."
پیشخدمت مسنتره گفت "دوتاییمون."
پاکو گفت "واسه یکی بس نیس، برو به میتینگت برس."
پیشخدمت قد بلنده گفت "pues me voy, و ممنون."
در این میان، در طبقهی بالا خواهر پاکو با مهارت کشتیگیری که فن بلد است از آغوش ماتادور خلاص شده بود و حالا عصبانی میگفت "اینا گداگشنهان. یه گاوباز بازنده. با اون انبار ترسش. اگه خیلی داشتی که تو میدون مسابقه ازش استفاده میکردی."
"یه پوتا این جوری حرف میزنه."
"یه پوتا هم زنه، ولی من پوتا نیستم."
"میتونی بشی."
"نه به دست تو."
ماتادوری که حالا مطرود و مردود بود گفت "تنهام بذار" و احساس کرد عریانی بزدلیش برگشته.
خواهر گفت "تنهات بذارم؟ کی تورو تنها نذاشته؟ نمیخوای تختتو مرتب کنم؟ بابتش پول میگیرم."
ماتادور گفت "تنهام بذار" خطوط صورت پهن و جذابش منقبض شد و با حالت نعره گفت "پوتا."
دختر درحالیکه در را میبست گفت "ماتادور، ماتادور من."
توی اتاق ماتادور روی تخت نشست. صورتش هنوز همان انقباضی را داشت که توی میدان مسابقه وادارش میکرد لبخندی مدام بزند که آنهایی را که در صندلیهای ردیف اول نشسته بودند و میدانستند مشغول تماشای چیاند میترساند. با صدای بلند میگفت "اینو نیگا! اینو نیگا! اینو نیگا!"
میتوانست زمانی را به یاد بیاورد که خوب بود و فقط سه سال پیش بود. میتوانست وزن کت سنگین مسابقه را بر شانههایش در آن بعدازظهر داغ ماه مه به یاد بیاورد که صدایش هنوز در میدان مسابقه مثل توی کافه بود و چگونه نقطهای را رویت کرد که تیغه در آن فرو میشد بالای شانههایی که خاکی بود در برآمدگی موی کوتاه و سیاه ماهیچهی بالای شاخهای پهن، با چوب ضربهزنی که سرش ریشریش شده بود و وقتی قصد کشتن میکرد پایین میآمد و چگونه شمشیر فرو رفت بهآسانی داخل تلی از کرهی سفت با پنجهی دستش که زین کوهه را هل داد، بازوی چپش پایین آمد، شانهی چپش به جلو، سنگینیش روی پای چپش و بعد سنگینیش دیگر روی پایش نبود. سنگینیش روی شکم زیرینش بود و وقتی گاو سرش را بلند کرد شاخ از دیدرس او خارج شد و پیش از آنکه جدایش کنند دو بار روی شاخ تاب خورد. پس حالا که سروقت کشتن میرفت و بهندرت اتفاق میافتاد، نمیتوانست به شاخها نگاه کند و هر پوتایی راجع به آن چه پیش از مسابقه بر او گذشته بود چه میدانست؟ و بر آنها چه گذشته بود که به او میخندیدند؟ همهشان پوتا بودند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"شاخهای گاو"
#ارنست_همینگوی
ترجمه:
#غلامرضا_صراف
#قسمت_اول
@gardoonedastan
مادرید پر از پسرهایی است که اسمشان پاکوست که مصغر فرانسیسکوست و لطیفهای اسپانیایی هست راجع به پدری که به مادرید آمد و آگهیای در ستونهای شخصی روزنامه "ال لیبرال" درج کرد که میگفت "پاکو ظهر سهشنبه در هتل مونتانا با من دیدار کنه همه پاپا رو ببخشن" و اینکه چطوری یک گردان از گارد سیویل مجبور شده بود وارد میدان شود تا هشتصد جوانی را که به این آگهی پاسخ داده بودند، متفرق کند. ولی این پاکو، که سر میزی در پانسیون لوئارکا منتظر بود، نه پدری داشت که او را ببخشد نه چیزی برای پدر تا آن را ببخشد. دو خواهر بزرگتر از خودش داشت که در لوئارکا خدمتکار بودند و کارشان را در خلال آمدن از همان دهکدهی کوچک به جای خدمتکار سابق لوئارکا به دست آورده بودند که سختکوشی و صداقتش را ثابت کرده بود و بدین ترتیب به دهکدهاش و محصولات آن نام نیکی بخشیده بود و همین خواهران خرج سفر برادرشان را با اتوبوس به مادرید داده بودند و شغلی به عنوان کارآموز پیشخدمت برایش دست و پا کرده بودند.
پاکو اهل دهکدهای بود در بخشی از اکسترهمادورا که شرایطی شدیدا بدوی داشت، با کمبود غذا و رفاهی نامعلوم و او تا جایی که به یاد میآورد سخت کار کرده بود. پسر هیکلداری بود با موی سیاه و تقریبا فرفری، دندانهایی سالم و پوستی که مایهی رشک خواهرانش بود و لبخندی حاضرآماده و عاری از حیرت. تر و فرز بود و کارش را خوب انجام میداد و عاشق خواهرهایش بود که زیبا و فرهیخته به نظر میرسیدند، عاشق مادرید بود، که هنوز جای حیرتانگیزی بود و عاشق کارش بود که زیر چراغهای پرنور انجام میداد، با لباسهای تمیز و غذای کافی در آشپزخانه که خیالانگیز و زیبا به نظر میرسید.
یک دوجین آدم دیگر هم در لوئارکا زندگی میکردند و در ناهارخوریاش غذا میخوردند و به جز پاکو، که بین ان سه پیشخدمت مسئول سرو غذا سر میز از همه جوانتر بود، تنها کسانی که همیشه حضور داشتند گاوبازها بودند.
ماتادورهای درجه دو در همین پانسیون زندگی میکردند چون نشانیاش در کالهسان جرونیمو معتبر بود، غذایش عالی بود و اتاق و هزینهاش ارزان بود. برای یک گاوباز لازم است که به ظاهرش اگر نه ابهت که دستکم اهمیت بدهد، چون جایگاه شایستگی و برازندگی بالاتر از شجاعت است و فضائلیاند که بیشترین امتیاز را در اسپانیا دارند و گاوبازان تا آخرین دینارشان در لوئارکا میماندند. سندی در دست نیست که تا به حال گاوبازی لوئارکا را به خاطر هتلی بهتر یا گرانتر ترک کرده باشد؛ گاوبازان درجه دو هیچ وقت درجه یک نمیشوند؛ ولی بیرون انداختن از لوئارکا خیلی سریع انجام میشد چون کسی که اصلا هیچ پولی درنمیآورد نمیتوانست آنجا بماند و تا وقتی زنی که آنجا را میگرداند میفهمید که به طرف امیدی نیست، صورتحساب بیهوا به مهمان داده نمیشد.
در این لحظه هم سه ماتادور تمامعیار در لوئارکا زندگی میکردند و هم دو پیکادور خیلی خوب و یک باندریلروی عالی. لوئارکا برای پیکادورها و باندریلروهایی که با خانوادههایشان در سویل زندگی میکردند و در طول فصل بهار نیاز به اسکان در مادرید داشتند، پرزرق و برق بود؛ چون پول خوبی میگرفتند و در استخدام کامل گاوبازانی بودند که در طول فصل آینده قرارداد سنگینی داشتند و احتمالا سه تا از این زیردستها به طور جداگانه عایدی بیشتری از هر یک از آن سه ماتادور داشتند. از بین این سه ماتادور یکی مریض بود و سعی میکرد آن را پنهان کند؛ دیگری دولت مستعجلش را بین مردم از دست داده بود و سومی بزدل بود.
بزدل زمانی، تا وقتی که زخم شاخ فجیع عجیبی به پایین شکمش خورد در آغاز فصلش به عنوان یک ماتادور تمامعیار، شجاعتی استثنایی و مهارتی چشمگیر داشت و هنوز بسیاری از رفتارهای صمیمانهی دوران موفقیتش را داشت. از زیادهروی سر حال میشد و پیوسته میخندید، با دلیل و بی دلیل. موقع موفقیت عادت داشت شوخیهای بدنی بکند، ولی حالا ترک کرده بود. آنها اطمینانی میبخشیدند که او احساس نمیکرد. این ماتادور صورت خیلی هوشمند و گشودهای داشت و با اطوار زیاد راه میرفت.
ماتادوری که مریض بود مراقب بود اصلا آن را نشان ندهد و در مورد خوردن کمی از همهی غذاهایی که سر میز سرو میشد وسواس داشت. دستمالهای بزرگ زیادی داشت که خودش در اتاقش میشست و اتو میکرد و بعدا کتشلوارهای گاوبازیش را میفروخت. پیش از کریسمس یکیش را ارزان فروخته بود و یکی دیگر را در هفتهی اول آوریل. کتشلوارهای خیلی گرانی بودند و همیشه از آنها خوب نگهداری کرده بود و یکی اضافی داشت.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
پیر زنی برهنه با چروکهای فراوان برتن رها شده در باغ. زاهدانی تهی شده از شهوت، حلق آویز به درختان. تهمتنی زیبارو در نبرد با اژدهافشی فلس تن. ناظرانی از هر تیره و قماشی بر سر بامها به تماشا. باکره گانی مکنون. مردی مارگیر و تنبور زن. عکس یک آیت الله پشت قاب آیینه ای فرو افتاده. رد یک لکه خون روی برف که گسترده و گسترده تر میشود.
اینها و هزاران سیاهی لشکر دیگر، جای جای پرده ی نقالی سه درویش را نقشهایی مینیاتوری زده اند. حکایت در قهوه خانه ای تاریک و پر دود، توسط سه درویش روایت میشود. گاهی به واقعیت میزند و گاه به خواب و خیال.
@gardoonedastan
📚خسرو خوبان
#رضا_دانشور
#گردون_داستان
امروز مامان هنوز زنده است.
او دیگر حرفی نمیزند امّا احتمالاً خیلی خوب میتواند چیزهایی را تعریف کند. برخلافِ من که آنقدر این داستان را تکرار کردهام که تقریباً چیز دیگری از آن را به یاد نمیآورم.
میخواهم بگویم این داستانی است که عمری بیش از نیم قرن دارد. این داستان رخ داده و بسیار درمورد آن صحبت شده است. مردم هنوز هم درمورد آن حرف میزنند اما میبینی که بیشرمانه تنها یک مُرده را به یاد میآورند، در حالی که این قصه دو مُرده داشته است. بله، دو مُرده. میدانی دلیل چنین حذفی چیست؟ اوّلی بلد بود داستانسرایی کند تا جایی که توانست جنایتش را از ذهن همه پاک کند اما دوّمی آدمِ بیسواد و بیچارهای بود که به نظر میرسد خدا فقط او را خلق کرده بود که گلولهای به سویش شلیک شود و به خاک بازگردد. او مردی ناشناس بود که حتّا فرصت نشد اسمی داشته باشد.
@gardoonedastan
📚مرسو چه کسی را کشت؟👇👇👇
#کمال_داوود
"نویسنده الجزایری"
ترجمه:
#ابوالفضل_اللهدادی
#گردون_داستان
شحنه: چیست ای خلق که در هم افتاده اید؟ اگر تیغتان هست به روی مغول بکشید! این آتش خاموش! و شما سلاح بردارید ؛ دشمن به شمشیر می رانند نه رجز! پیر: باورهای ما به محکمترین دعاها برآمده ، باکی نیست. شحنه ها: ای پدر، مغول نیز با خود دعا و تعویذ ترا دارد و بر آن اضافه تر شمشیر.
@gardoonedastan
📚عیار تنها👇👇👇
#بهرام_بیضائی
#گردون_داستان
#داستان_کوتاه
"ابر فلزی"
#حمید_نیسی
#قسمت_اول
@gardoonedastan
دست در جیب شلوارش کرد. سرمای دکمه ی فلزی جیبش انگشتانش را سوزاند. فقط یک قوطی کبریت و یک تکه کاغذ سیاه که انگار با قلمی سفید روی آن چیزی نوشته شده بود. می خواست آن را بخواند که صدای ترمز اتوبوسی، افکارش را برید. تازه متوجه شد که در ایستگاه اتوبوس ایستاده و هراسان به دور و بر خودش نگاه کرد مثل زمانی که در خانه تنها بود و احساس می کرد کسی در خانه تاریک آن ها بالا و پایین می رفت و یک دفعه برگشت پشت سرش را نگاه کرد. موقعی که تازه به مدرسه رفته بود تا چشم از کتاب بر می داشت سایه ی کسی را می دید و همیشه به پدر و مادرش خیره می شد و فکر می کرد که آیا آن ها واقعی هستند یا کسی یا کسانی که چند دقیقه پیش احساس کرده بود که دیده و این حدس و گمان ها زمانی شدت گرفت که یک روز مادرش برای کاری از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. موهایش با باد ملایمی صورتش را نوازش می کرد. سوار شد. اتوبوس خالی بود. راننده، مردی با چهره ای سیاه و دندان هایی زرد که در نور چراغ خیابان می درخشیدند، لبخند زد. لبخندی بی جان، شبیه سایه ای که از چهره ی دیگری وام گرفته باشد. زن خجالت کشید بپرسد مقصد کجاست. روی صندلی ته اتوبوس نشست. صدای موتور چون ضربانی آهسته، میان دلش و زمان فاصله می انداخت. شهر از پشت شیشه می گذشت ، خاموش و غبارآلود. پنجره ها بسته بودند ، خیابان ها خالی، مهی خاکستری میان ساختمان ها می لولید و چراغ های راه را می بلعید. هیچ تابلویی نبود، نه اسمی، نه جهتی. فقط حرکت، بی مقصد و بی دلیل. اتوبوس ایستاد و دیگر ادامه نداد، ناگهان سکوتی درونش پیچید. راننده دیگر آنجا نبود . پیاده شد. به دور و بر نگاه کرد همانطور که در ایستگاه به دور و بر خودش نگاه کرد. در تاریکی شب که مثل پتو بر زمین افتاده بود حتی چراغ های ایستگاه آخر هم همه خاموش بودند و بوی فلز سوخته در هوا پیچیده بود. فقط یک را خروج را دید، تونل مترو، پله ها را پایین رفت و پله های برقی بی هدف بالا و پایین می رفتند ، انگار برای مسافری که هرگز نمی رسید. ته گلویش طعم زنگ زده ی ترس حس می شد. روی صندلی نشست. هیچ کس آنجا نبود و روشنایی ضعیفی ایستگاه مترو را روشن کرده بود. صدای حرف زدن کسی می آمد ، شاید از درون دیوار یا از ذهن خودش. رو به رویش انگار آینه ای دراز بود که تاریکی را بازتاب می داد، بی آن که چیزی در آن باشد. کبریتی روشن کرد و همان لحظه آن سوی خط نیز کبریتی روشن شد اما دستی نبود که آن را گرفته باشد. شعله ها با هم می سوختند و با هم خاموش شدند. ایستگاه در سکوت بود که از دور دو نور به آرامی نزدیک می شدند.ایستاد تا سوار شود اما واگنی نبود فقط ابری فلزی که روی ریل ها می دوید و سطحش پر بود از تصویرهایی که به نرمی می لغزیدند، تصویرهایی از زندگی که پیش چشمش مثل فیلمی. که خودش بازی کرده باشد نمایش می داد و مثل خواب هایی بودند که پیش از بیداری از یاد می روند. ابر، سرعتش را کم کرد انگار می خواست که او این فیلم را دقیق ببیند. دختر بچه ای زرد چهره و سیاه موی کنار خانه ای بلوکی، دیوارهای خاکستری و پنجره هایی یک اندازه. زن ها و پیرزن ها کله های بی حس شأن را به شیشه ها چسبانده بودند. کسی به استقبال نیامده بود. بچه را زمین گذاشتند ، بی آن که دستی دیده شود. ابر دوباره لرزید و پیش رفت. دختری نحیف، لخت و بی حال کنار منقل و کتاب درسی که به زور در دستانش نگه داشته بود. شعله ای آبی لوله ی برنزی را لیس می زد و قل قل آرامش، سکوت اتاق را می جوید. دختر هر گاه سرش را از کتاب بلند می کرد به یک جا خیره می شد که سیگاری روشن در کنار سایه ای بود آشنا و دختر حس می کرد که صدایش را از دور دست ها می شنود. ابر جلوتر که رفت دختری با سایه هایی قدم می زد، فقط سیگارهایی دیده می شد که دستی نداشتند اما مثل دوستان قدیمی همراهش بودند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان
پیروزی انقلاب همچون معجزهای نامنتظر، طومار زندگی دقیانوسی را که به چشم نسلها بیمرگ مینمود، به سرعتی باورنکردنی درهم پیچیده بود و از آن پس حوادث نوظهوری که به سرعت سیل فرامیرسیدند با همه غرابتشان، بدیهی و ممکن تلقی میشدند". انقلاب که آمد، "آهنگ زندگی با نواخت چرخش تبآلود خون در رگها شتاب سرسامآوری گرفته بود.
@gardoonedastan
📚خسرو خوبان👇👇👇
#رضا_دانشور
#گردون_داستان
معرفی
#رمان_همراهان_گردون
📚«دریاچهٔ هانگژو»
نوشته:
#علیرضا_عیوضی
@gardoonedastan
چین، سرزمین افسانهها و اسطورهها، سرزمین عجایب و جادو، مأوا و مکانی است که هزاران هزار راز در دل خود نهان دارد و دریاچۀ هانگژو، پهنهای آبی که بانوی عزلتنشین آن، گره از مشکل مسافران ایرانی داستان میگشاید.
عیوضی در داستان خود، در پیرنگی سرراست و خطی از سفری عجیب میگوید که از مرگ، زندگی میزاید و از بُهت، عشق. «دریاچۀ هانگژو» داستان راوی و دوستش به نام «نصرت» است که به تقاضای «سایه» عشق دوران جوانی راوی، برای بازگرداندن جنازۀ «مسعود» همسر سایه، به چین سفر میکنند و در آنجا همراه با «یوسف» دوست چینی راوی، تلاش میکنند این کار را به انجام برسانند اما...
نویسنده در داستان خود در روایتی سفرنامهای با ذکر ظرایف و جزئیات از فرهنگ، آداب، رسوم و فولکوریک مردم چین در لابهلای داستان محوری، ضمن آشنا کردن مخاطب با مردمان چین، خوانندۀ خود را در مواجهه با افسانهای چینی دچار حیرت میکند.
نویسنده با دقت و قدرت قلم خود، خواننده را در حین خوانش داستان مرتباً با طعم، بو، مزه و رایحههای متفاوت از عودها و خوراکیها مواجه و به نوعی مخاطب را مسافر مجازی چین میسازد. او با دستمایه قرار دادن ماجرای واقعی «بن مارک موهان» استرالیایی، شخصیت مسعود را در داستان خود با چنین چالشی روبهرو میسازد.
مسعود پس از زندگی دوباره، به طور عجیبی، گذشته و حتی زبان فارسی خود را فراموش میکند و اکنون فقط با زبان چینی قادر به صحبت کردن است. نویسنده با استفاده از این تمهید، به بازنمایی احساسات راوی، اقدام و احساساتی چون خشم، انتقام، حسادت و رضایت را در وی نشان میدهد و در ادامه راوی تحت تاثیر رفتار زن ساکن در اطراف دریاچه به او دل میبندد.
عیوضی در روایت خود نشان میدهد که عشق، احساسی فراتر از مکان و حتی زبان است؛ احساسی شگرف و قابل ستایش که بیشتر از آنکه در بند همزبانی باشد، در طلب همدلی است. دقیقاً همان رابطۀ احساسی که بین راوی و زن چینی شکل میگیرد و قابل تأمل آنکه این عشق نه عطشی برای تنانگی، بلکه به جهت آگاهی و آزادی است، عشقی که به قول یوسف باعث آزادی راوی ( از تضادهای درونی و گرههای فکری) و بازگشت زن به زندگی عادی میشود.
راوی در پی کمک از زن ساکن دریاچه برای حل معمای مسعود، تحت تأثیر رفتارهای عجیب زن به او دل میبازد اما حتی خود راوی در تشخیص جنس این دلباختگی دچار تشکیک است، او میداند که به زن دلبسته شده، اما نمیداند در کجای این رابطۀ احساسی با زن چینی قرار گرفته است و باز زن دریاچۀ هانگژوست که با رفتار خود، حقیقت این عشق را به راوی بازمینماید.
یکی از نکاتی که نویسنده بدون آنکه اشاۀ مستقیمی به آن داشته باشد اما به خوبی آن را تصویرسازی کرده است، جو امنیتی و پلیسی حاکم بر کشور چین است. در واقع پلیس کوچکترین اتفاقات را زیر نظر دارد و در فضایی کنترلی، اجازۀ درز هیچ خبر التهابآوری در جامعه را نمیدهد.
صید مخاطب از داستان «دریاچۀ هانگژو» را میتوان تحفۀ زندگی از دل مرگ و همینطور عشق و آزادی از بهت و حیرت حاکم بر دریاچه دانست.
اگرچه ظاهراً در پایان مسافران به سلامت به ایران بازمیگردند اما بدون شک قصۀ «مرگ و زندگی» و «عشق و حیرت» داستانی ازلیابدی است و همچنان مثل رودی جاری ادامه دارد.
@gardoonedastan
#حسین_آزاده
#گردون_داستان
مجید نشست پشت فرمان. راه افتادیم و از نور چراغ های رستوران ها که دور شدیم دوروبرمان را تاریکی گرفت. غلیظ. انگار غلیظ تر از قبل و همیشه. چراغ های اتومبیل به زور چند متری را روشن می کرد. باز رسیدیم به آبشار. سیروس شیشه ی تمام پنجره ها را داد پایین. هوای خنک زد تو و قطره های ریزریز آب. صدای شرشر آب در شب می پیچید و ذره های آب در نور اتومبیل مثل پولک بودند. این بار جاده و پیچ هایش رو به پایین می رفتند. باز وارد ظلمات شدیم. مجید خیلی آهسته می رفت. باد توی اتومبیل می پیچید و بوی درخت ها و بوی شب می داد. نور چراغ های اتومبیل، تنه ی درخت های به هم چسبیده ی دو طرف جاده را روشن می کرد و دور تنه ها حلقه می زد و دور که می شد ، باز درخت ها می شدند دیواری سیاه. یک دفعه مجید سر پیچی وسط جاده ایستاد. موتور را خاموش کرد. چراغ ها را هم. این همه سکوت و سیاهی را هیچ وقت ندیده بودم. بعد هوهویی از دل ظلمت سمت مان آمد. سیروس آهسته و زیر لب گفت انگار یه گله گرگه! مجید هم پچ پچ کرد که این جا گرگ کجا بود. سیروس گفت خرس و پلنگ که داره جنگل های شمال. مجید گفت نه دیگه این جا بابا! بعد گفت اوخ اوخ! اگه الان مثل اون فیلمه بشه چی؟ اون فیلمه چی بود اسمش؟
@gardoonedastan
📚این برف کی آمده...
#محمود_حسینیزاد
#گردون_داستان
خرد تا به زنان میرسد نامش مکر میشود و مکر تا به مردان میرسد نام عقل میگیرد. درخواست توجه به زنان میرسد نامش حسادت میشود و حسادت تا به مردان میرسد میشود غیرت.
@gardoonedastan
📚شب هزارویکم
#بهرام_بیضایی
#گردون_داستان
سختترین کار دنیاست که خودت را بگذاری جای دیگران،
سعی کنی بفهمی واقعاً چه حالی دارند و بخواهی سر در بیاوری که چرا یک سری کارها را انجام میدهند؛
به خصوص در موقعیتی که برچسب زدن به آن قضیه یا حتی شخص، راحتتر است.
@gardoonedastan
📚تابستان آن سال👇👇👇
#دیوید_بالداچی👇👇👇
ترجمه:
#حمیدرضا_مقصودی
#گردون_داستان
به زیر چشمام دست زدم و به جای خون، رد نقرهای رو دیدم که پر شده بود، انگشت نقرهایمو نزدیک آوردم و بوی نقره رو حس کردم، جلوی آینه دویدم و خودمو دیدم که این دفعه به جای اشک و یا حتی خون، از چشمام رد نقرهای رنگی میاومد، با اینکه میدونستم نباید اینکارو میکردم ترسیدم، مضطرب شدم و سعی کردم متوقفش کنم. «دوباره نه، دوباره نه، چرا انقدر مزخرفی!»
و اتفاق افتاد، همهچیز محو شد، صداها کمرنگ شد، بدنم سست شدم و صدای قلبم بلندتر از همیشه زد، سعی کردم نفس بکشم ولی نتونستم، سعی کردم باهاش مقابله کنم ولی نتونستم، بدنم شروع کرد به درد گرفتن، قلبم بیشتر خون پمپاژ کرد و تموم احساسات بهم حمله کردن، سست شدم، روی زانوهام افتادم و بدون هیچ مقاومتی روی زمین پرت شدم.
اشک نقرهای روی زمین چکید، احساسات حمله کردن و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
@gardoonedastan
📚نیمهی تاریک ماه
#هوشنگ_گلشیری
#گردون_داستان
گفت: دارم آخرین سیگار رو دود میکنم و نمی دونی چه لذتی داره. دلم می خواد ریزه ریزه تا آخرش دود کنم…
گفتم: من هنوز یک بسته ده تایی دست نخورده دارم
و بسته سیگار را از جیب فرنجم بیرون آوردم.
گفت: نمیگفتی بهتر بود. همیشه کیف دود کردن آخرین سیگار خیلی لذت می ده که تو زایلش کردی.
@gardoonedastan
📚از مسافر تا تب خال
#احمد_محمود
#گردون_داستان