gardoonedastan | Unsorted

Telegram-канал gardoonedastan - گردون داستان

507

سعي‌مان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيق‌تر، موشكافانه خواندن را؛ چه‌گونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini

Subscribe to a channel

گردون داستان

#داستان_کوتاه
"ابر فلزی"
#حمید_نیسی
#قسمت_دوم
@gardoonedastan
ابر فلزی بر سرعتش افزود انگار عجله داشت تا به انتهای این زندگی برسد. دختر جوانی را دید که مواد سفیدی را از جیب در آورد و طرف کسی گرفت اما مواد در هوا غیب شدند و او پولی معلق در هوا را در جیبش چپاند. به همان خانه بلوکی برگشت ، منقل هنوز آتش می خورد. پول را جلو گرفت و پول نیز ناپدید شد. زانو زد و دود را از لوله ی برنزی فرو داد و دردش را در دل آتش دفن کرد. به کوچه قدم گذاشت. آنجا پر آلونک بود، میان دیوارهایی که مردمش را از زندگی جدا می کردند. آنان نه شهری بودند و نه روستایی، تنها، زندگی شأن پشت حصارهایی بود که آن ها را با خیلی از چیزهای زندگی عادی دور کرده بود و انگار از دنیا جدا بودند و به چهره ها که نگاه می کرد چیزی آشنا بود شاید بخشی از خودش. آخرین واگن که رسید زن صورت خودش را در شیشه نگاه کرد. چهره ای لاغر، گونه های فرو رفته و چشمانی خسته و موهایی که خاکسترشان هنوز در هوا می رقصید. تکه کاغذ را در آورد و نوشته رویش را با کبریتی که روشن کرد خواند:

« تمام شد»

آتش را زیر کاغذ گرفت و بوی تلخش در فضا پیچید. نورش روی چهره اش افتاد و آن را دو نیم کرد، نیمی روشن و نیمی سایه. ابر لرزید و صدای زنجیرهای فلزی از دور پیچید. ناگهان همه چیز تیره شد. انگار از خواب پریده باشد چشمانش را باز کرد، طنابی دور گردنش و مردانی شبیه خودش . همگی روی چهارپایه هایی لرزان در صف مرگ. کسی حرف نمی زد و تنها صدای نفس ها بود که می آمد و می رفت مثل باد میان شاخه های خشک. نور کم رنگی از رو به رویش بالای ساختمانی تابید. فهمید شعله ی کبریت است و شعله لرزید، به آرامی رقصید و خاموش شد.چهارپایه ها کنار رفتند . ابر فلزی از دور برخاست، پیچید و در تاریکی فرو رفت. همه چیز خاموش شد و فقط بوی سوختن کاغذ باقی ماند.
@gardoonedastan
#پایان
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
📃 #ابر_فلزی
نوشته:
#حمید_نیسی

در
#گردون_داستان
/channel/gardoonedastan

Читать полностью…

گردون داستان

یک قطعهٔ موسیقی با نام «والس پنج دقیقه ای» پنج دقیقه طول می‌کشد ـ ارتباط آن با زمان همین و بس؛ ولی یک داستان با محتوایی به طول پنج دقیقه ممکن است به نیروی وسواسی خارق‌العاده در توصیف بی کم و کاست این پنج دقیقه خود هزار برابر آن به طول انجامد.
@gardoonedastan
📚کوه جادو👇👇👇
#توماس_مان👇👇👇
"نویسندۀ آلمانی"
ترجمه:
#حسن_نکوروح
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

معرفی
#رمان_همراهان_گردون
📚«دریاچهٔ هانگژو»
نوشته:
#علیرضا_عیوضی
@gardoonedastan
دختری بازیگوش را آب دریا میبرد.مادر به دریا میزند.آب او را هم میبرد. آنها را به موج به سنگ و هر آنچه سرراهش بود میکوبد. کمی بعد فروکش میکند و آرام میشود. زن را پس می دهد؛اما دختر را نه.دختر را با خود میبرد.چند مرد قوی ساعتها آب را زیرورو میکنند و میگردند؛اما دختر هیچ وقت پیدا نمیشود. زن به خانه برنمیگردد.روزها کنار دریاچه مینشیند و به موج ها زل میزند.کم کم خانواده اش را فراموش میکند و ماندگار میشود.در فراق دختر کوچکش زندگی،خواب و گرسنگی و تشنگی را در خود می کُشد و تبدیل به موجودی سنگی می شود.ساعت ها با دخترش حرف میزند و گریه می کند.از آن روز،دخترک سالی یک بار برمی گردد و مادرش را دلداری میدهد. زن دخترش را احساس میکند و نیرو میگیرد.ناگفته ها را میفهمد و نادیده ها را میبیند.بیماریها را علاج میکند و گره از زندگی ها باز میکند.
هرسال با برگشتن دختر،مادر دوباره جوان میشود و برای یکسال گرسنگی و تشنگی و انتظار ،نیرو میگیرد.در این روز دریا ماهی و مروارید فراوان می‌دهد و بیماران شفا پیدا می‌کنند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

طغرل سبیل پرپشت حنا بسته را با انگشتانش شانه کرد. آژان از جیب یونیفرم جعبه ی چوبی سیگارهای دست پیچ مهیاشده اش را درآورد. با انبر زغالی از منقل برداشت، فوت کرد به زغال تا گر بگیرد؛ بعد سیگار را گیراند. «به منم بده مظفرجون، منم می خوام. هوس کردم. صب عادت ندارم جناب، ولی حالا تو این بارون شلاقی تهرون هوس کردم یه نخ بکشم. باورت می شه قهوه خونه چی باشی اما خلقیتا اهل دودودم نباشی؟ الآن هوس کردم.» «مکالمه، دیالوگ با مرگ؛ چه طور؟ چرا این شازده دانمارکیه، فرمودین به چه نام؟» «هاملت.» «هاملت. چه طور این طور قصدی داره؟ چی می گه؟» «مکنونات درون.» مرد میانه سالی در قهوه خانه را با احتیاط تا نیمه باز کرد؛ سرک کشید.
@gardoonedastan
📚هاملت در نم نم باران
#اصغر_عبداللهی 👇👇👇
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

یزدگرد: تو شوربخت هرچه داری از کیست؟
آسیابان: هر چه ما داریم از پادشاه است.
زن: چه میگویی مرد؟ ما که چیزی نداریم!
آسیابان: آن نیز از پادشاه است!
@gardoonedastan
#بهرام_بیضایی
#مرگ_یزدگرد
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا این‌که مثلاً هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:»تنها باشیم بهتر است.» آن‌ها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمی‌توانم با جمع چند‌ نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم. شاید ناچاری. شاید هم چون می‌بایست برای یکی بگویم. می‌فهمی که؟
@gardoonedastan
📚"نمازخانه‌ی کوچک من"/ هر دو روی یک سکه
#هوشنگ_گلشیری
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

در افغانستان یلدا اولین شب ماه جدی است،نخستین شب زمستان و طولانی ترین شب سال.من و حسن طبق سنت تا دیروقت شب بیدار می ماندیم،پاها را زیر کرسی می گذاشتیم و علی پوست سیب را توی بخاری می انداخت و قصه های باستانی سلاطین و دزدان را برایمان تعریف می کرد تا طولانی ترین شب بگذرد.از علی افسانه ی شب یلدا را یاد گرفتم که عقیده داشتند در آن شب پروانه ها خود را به شعله ی شمع می زنند و گرگها به جستجوی آفتاب از کوهستانها بالا می روند.علی قسم می خورد که اگر در شب یلدا هندوانه بخورید،در تمام تابستان آینده تشنه نمی شوید.
بزرگ تر که شدم،در دیوانهای شعر خواندم که یلدا شب بی ستاره ای است و دلدادگان در این شب عذاب بیداری را در تاریکی لایتناهی به جان می خرند و چشم به راه طلوع خورشید می مانند تا به وصال معبودشان برسند.پس از اینکه ثریا طاهری را دیدم،هر شب برایم یلدایی بی ستاره بود.هر روز یکشنبه که از رختخواب در می آمدم،صورت ثریا با آن چشمهای میشی پیش چشمم بود.توی قارقارک بی صبرانه منتظر می شدم تا برسیم و ثریا را ببینیم که پابرهنه نشسته است و جعبه های مقوایی دایره المعارف زرد شده را می چیند،پاشنه های پایش در زمینه ی آسفالت سفید می زند و خلخالهای نقره یی دور مچهای ظریفش جیلینگ جیلینگ می کند.به فکر سایه ای می افتادم که وقتی پشت خم می کند روی زمین می اندازد و مثل پرده ای مخملی آویزان می شود.ثریا.پریشادخت.خورشید بامدادی یلدای من.
@gardoonedastan
📚بادبادک باز
#خالد_حسینی
ترجمه:
#مهدی_غبرائی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به خود یادآوری کرد همه چیز در گذر است.
همه‌ی زندگی و همه‌ی تجربیات مثل منظره‌ی پنجره‌ی قطارِ در حال عبور می‌گذرد و بازگشتی در کارش نیست...
@gardoonedastan
📚درمان شوپنهاور👇👇👇
#اروین_یالوم 👇👇👇
"نویسنده امریکایی"
ترجمه:
#سپیده_حبیب
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده، این ما هستیم که به مرور به دردها عادت می‌کنیم.
@gardoonedastan
📚پاییز پدرسالار
#گابریل_گارسیا_مارکز
ترجمه:
#محمدرضا_راه‌ور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

بیخود نیست بعضی‌ها رادیو را به تلویزیون ترجیح می‌دهند. وقتی آدم فقط صدا را بشنود تخیلش حد و مرز نمی‌شناسد.
@gardoonedastan
📚همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها👇👇👇
#رضا_قاسمی
"نویسنده، آهنگساز و کارگردان تئاتر ایرانی"
#رمان
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

تصور اینکه پدربزرگ، مادربزرگ و والدینمان زمانى جوان و عاشق و معشوق بودند و کارهاى خطرناکى انجام مى دادند، کمى عجیب است. ما بچه ها قادر نیستیم زندگى واقعى و کامل والدین و نیاکانمان را تصور کنیم. نمى توانیم مجسم کنیم آنان هم زمانى مانند ما بوده اند.
@gardoonedastan
📚از میان صنوبرهای سیاه
#جوزف_بویدن
"نویسنده کانادایی"
ترجمه:
#محمد_جوادی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

«به چشمهایم زل زد و گفت: «با هم درستش می‌کنیم». چه لذّتی داشت این با هم، حتّی اگر با هم، هیچ چیزی هم درست نمی‌شد، حتّی اگر تمامِ سرمایه ام بر باد می‌رفت، حسّی که به واژهٔ «با هم» داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا، معاوضه نمی‌کردم. تنها کسی که وحشتِ تنهایی را درک کرده باشد، می‌تواند حسِّ مرا در آن لحظات درک کند.
@gardoonedastan
📚زنی ناتمام👇👇👇
#لیلیان_هلمن👇👇👇
نمایش‌نامه‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس امریکایی
ترجمه:
س‍ان‍از ص‍ح‍ت‍ی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

دردم را دریاب و در بیتابی‌ام به دیده‌ی انصاف بنگر، چه در بدبختی‌های بزرگ از رنج و اندوه گریز نیست، چون آدمی فرود آمدن این گونه توفان‌ها را بر خود نزدیک بیند، استوارترین عزم دستخوش سستی گردد.
@gardoonedastan
📚هراس
#پیر_کورنی👇👇👇
"نویسنده فرانسوی"
ترجمه:
#محمدعلی_معیری
#ادبیات_جهان
#ادبیات_کلاسیک
#ادبیات_داستانی_فرانسه
#جهان_ترجمه
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

وقتی در دل شب، مادرم تلوتلوخوران، نیمه‌هشیار، با حلقه‌های دود خاکستری سیگار که صورتش را پوشانده بود، خراب بِربن و شراب سفید، آمد توی اتاقم؛ و وقتی دستش را برد بالا که بزند و من به‌راحتی دستش را در هوا پس زدم و رفتم سمتش که تا نیفتاده سریع بگیرمش؛ وقتی مادرم را صاف نگه داشته بودم و دیدم که پدرم بیرونِ در اتاق در سایه ایستاده و نگاهمان می‌کند و زیرلب می‌گوید که برای همه‌چیز متأسف است؛ وقتی این چیزها اتفاق افتاد، سرانجام به نقطه‌ای رسیدم که در من، احساس، یا آن چیزی که به آن می‌گوییم احساس، نابود شد.
@gardoonedastan
📚بعد مرگ
#دانلد_آنتریم
ترجمه
#عماد_مرتضوی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#داستان_کوتاه
"ابر فلزی"
#حمید_نیسی
#قسمت_اول
@gardoonedastan
دست در جیب شلوارش کرد. سرمای دکمه ی فلزی جیبش انگشتانش را سوزاند. فقط یک قوطی کبریت و یک تکه کاغذ سیاه که انگار با قلمی سفید روی آن چیزی نوشته شده بود. می خواست آن را بخواند که صدای ترمز اتوبوسی، افکارش را برید. تازه متوجه شد که در ایستگاه اتوبوس ایستاده و هراسان به دور و بر خودش نگاه کرد مثل زمانی که در خانه تنها بود و احساس می کرد کسی در خانه تاریک آن ها بالا و پایین می رفت و یک دفعه برگشت پشت سرش را نگاه کرد. موقعی که تازه به مدرسه رفته بود تا چشم از کتاب بر می داشت سایه ی کسی را می دید و همیشه به پدر و مادرش خیره می شد و فکر می کرد که آیا آن ها واقعی هستند یا کسی یا کسانی که چند دقیقه پیش احساس کرده بود که دیده و این حدس و گمان ها زمانی شدت گرفت که یک روز مادرش برای کاری از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. موهایش با باد ملایمی صورتش را نوازش می کرد. سوار شد. اتوبوس خالی بود. راننده، مردی با چهره ای سیاه و دندان هایی زرد که در نور چراغ خیابان می درخشیدند، لبخند زد. لبخندی بی جان، شبیه سایه ای که از چهره ی دیگری وام گرفته باشد. زن خجالت کشید بپرسد مقصد کجاست. روی صندلی ته اتوبوس نشست. صدای موتور چون ضربانی آهسته، میان دلش و زمان فاصله می انداخت. شهر از پشت شیشه می گذشت ، خاموش و غبارآلود. پنجره ها بسته بودند ، خیابان ها خالی، مهی خاکستری میان ساختمان ها می لولید ‌و چراغ های راه را می بلعید. هیچ تابلویی نبود، نه اسمی، نه جهتی. فقط حرکت، بی مقصد و بی دلیل. اتوبوس ایستاد و دیگر ادامه نداد، ناگهان سکوتی درونش پیچید.‌‌ راننده دیگر آنجا نبود . پیاده شد. به دور و بر نگاه کرد همانطور که در ایستگاه به دور و بر خودش نگاه کرد. در تاریکی شب که مثل پتو بر زمین افتاده بود حتی چراغ های ایستگاه آخر هم همه خاموش بودند و بوی فلز سوخته در هوا پیچیده بود. فقط یک را خروج را دید، تونل مترو، پله ها را پایین رفت و پله های برقی بی هدف بالا و پایین می رفتند ، انگار برای مسافری که هرگز نمی رسید. ته گلویش طعم زنگ زده ی ترس حس می شد. روی صندلی نشست. هیچ کس آنجا نبود و روشنایی ضعیفی ایستگاه مترو را روشن کرده بود. صدای حرف زدن کسی می آمد ، شاید از درون دیوار یا از ذهن خودش. رو به رویش انگار آینه ای دراز بود که تاریکی را بازتاب می داد، بی آن که چیزی در آن باشد. کبریتی روشن کرد و همان لحظه آن سوی خط نیز کبریتی روشن شد اما دستی نبود که آن را گرفته باشد. شعله ها با هم می سوختند و با هم خاموش شدند. ایستگاه در سکوت بود که از دور دو نور به آرامی نزدیک می شدند.ایستاد تا سوار شود اما واگنی نبود فقط ابری فلزی که روی ریل ها می دوید و سطحش پر بود از تصویرهایی که به نرمی می لغزیدند، تصویرهایی از زندگی که پیش چشمش مثل فیلمی. که خودش بازی کرده باشد نمایش می داد و مثل خواب هایی بودند که پیش از بیداری از یاد می روند. ابر، سرعتش را کم کرد انگار می خواست که او این فیلم را دقیق ببیند. دختر بچه ای زرد چهره و سیاه موی کنار خانه ای بلوکی، دیوارهای خاکستری و پنجره هایی یک اندازه. زن ها و پیرزن ها کله های بی حس شأن را به شیشه ها چسبانده بودند. کسی به استقبال نیامده بود. بچه را زمین گذاشتند ، بی آن که دستی دیده شود. ابر دوباره لرزید و پیش رفت. دختری نحیف، لخت و بی حال کنار منقل و کتاب درسی که به زور در دستانش نگه داشته بود. شعله ای آبی لوله ی برنزی را لیس می زد و قل قل آرامش، سکوت اتاق را می جوید. دختر هر گاه سرش را از کتاب بلند می کرد به یک جا خیره می شد که سیگاری روشن در کنار سایه ای بود آشنا و دختر حس می کرد که صدایش را از دور دست ها می شنود. ابر جلوتر که رفت دختری با سایه هایی قدم می زد، فقط سیگارهایی دیده می شد که دستی نداشتند اما مثل دوستان قدیمی همراهش بودند.
@gardoonedastan
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

پیروزی انقلاب همچون معجزه‌ای نامنتظر، طومار زندگی دقیانوسی را که به چشم نسل‌ها بی‌مرگ می‌نمود، به سرعتی باورنکردنی درهم پیچیده بود و از آن پس حوادث نوظهوری که به سرعت سیل فرامی‌رسیدند با همه غرابتشان، بدیهی و ممکن تلقی می‌شدند". انقلاب که آمد، "آهنگ زندگی با نواخت چرخش تب‌آلود خون در رگ‌ها شتاب سرسام‌آوری گرفته بود.
@gardoonedastan
📚خسرو خوبان👇👇👇
#رضا_دانشور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

معرفی
#رمان_همراهان_گردون
📚«دریاچهٔ هانگژو»
نوشته:
#علیرضا_عیوضی
@gardoonedastan
چین، سرزمین افسانه‌ها و اسطوره‌ها، سرزمین عجایب و جادو، مأوا و مکانی است که هزاران هزار راز در دل خود نهان دارد و دریاچۀ هانگژو، پهنه‌ای آبی که بانوی عزلت‌نشین آن، گره از مشکل مسافران ایرانی داستان می‌گشاید.
عیوضی در داستان خود، در پیرنگی سرراست و خطی از سفری عجیب می‌گوید که از مرگ، زندگی می‌زاید و از بُهت، عشق. «دریاچۀ هانگژو» داستان راوی و دوستش به نام «نصرت» است که به تقاضای «سایه» عشق دوران جوانی راوی، برای بازگرداندن جنازۀ «مسعود» همسر سایه، به چین سفر می‌کنند و در آنجا همراه با «یوسف» دوست چینی راوی، تلاش می‌کنند این کار را به انجام برسانند اما...
نویسنده در داستان خود در روایتی سفرنامه‌ای با ذکر ظرایف و جزئیات از فرهنگ، آداب، رسوم و فولکوریک مردم چین در لابه‌لای داستان محوری، ضمن آشنا کردن مخاطب با مردمان چین، خوانندۀ خود را در مواجهه با افسانه‌ای چینی دچار حیرت می‌کند.
نویسنده با دقت و قدرت قلم خود، خواننده را در حین خوانش داستان مرتباً با طعم، بو، مزه و رایحه‌های متفاوت از عودها و خوراکی‌ها مواجه و به نوعی مخاطب را مسافر مجازی چین می‌سازد. او با دستمایه قرار دادن ماجرای واقعی «بن مارک موهان» استرالیایی، شخصیت مسعود را در داستان خود با چنین چالشی روبه‌رو می‌سازد.
مسعود پس از زندگی دوباره، به طور عجیبی، گذشته و حتی زبان فارسی خود را فراموش می‌کند و اکنون فقط با زبان چینی قادر به صحبت کردن است. نویسنده با استفاده از این تمهید، به بازنمایی احساسات راوی، اقدام و احساساتی چون خشم، انتقام، حسادت و رضایت را در وی نشان می‌دهد و در ادامه راوی تحت تاثیر رفتار زن ساکن در اطراف دریاچه به او دل می‌بندد.
عیوضی در روایت خود نشان می‌دهد که عشق، احساسی فراتر از مکان و حتی زبان است؛ احساسی شگرف و قابل ستایش که بیشتر از آنکه در بند همزبانی باشد، در طلب همدلی است. دقیقاً همان رابطۀ احساسی که بین راوی و زن چینی شکل می‌گیرد و قابل تأمل آنکه این عشق نه عطشی برای تنانگی، بلکه به جهت آگاهی و آزادی است، عشقی که به قول یوسف باعث آزادی راوی ( از تضادهای درونی و گره‌های فکری) و بازگشت زن به زندگی عادی می‌شود.
راوی در پی کمک از زن ساکن دریاچه برای حل معمای مسعود، تحت تأثیر رفتارهای عجیب زن به او دل می‌بازد اما حتی خود راوی در تشخیص جنس این دل‌باختگی دچار تشکیک است، او می‌داند که به زن دل‌بسته شده، اما نمی‌داند در کجای این رابطۀ احساسی با زن چینی قرار گرفته است و باز زن دریاچۀ هانگژوست که با رفتار خود، حقیقت این عشق را به راوی بازمی‌نماید.
یکی از نکاتی که نویسنده بدون آنکه اشاۀ مستقیمی به آن داشته باشد اما به خوبی آن را تصویرسازی کرده است، جو امنیتی و پلیسی حاکم بر کشور چین است. در واقع پلیس کوچک‌ترین اتفاقات را زیر نظر دارد و در فضایی کنترلی، اجازۀ درز هیچ خبر التهاب‌آوری در جامعه را نمی‌دهد.
صید مخاطب از داستان «دریاچۀ هانگژو» را می‌توان تحفۀ زندگی از دل مرگ و همین‌طور عشق و آزادی از بهت و حیرت حاکم بر دریاچه دانست.
اگرچه ظاهراً در پایان مسافران به سلامت به ایران بازمی‌گردند اما بدون شک قصۀ «مرگ‌ و زندگی» و «عشق و حیرت» داستانی ازلی‌ابدی است و همچنان مثل رودی جاری ادامه دارد.
@gardoonedastan
#حسین_آزاده
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

مجید نشست پشت فرمان. راه افتادیم و از نور چراغ های رستوران ها که دور شدیم دوروبرمان را تاریکی گرفت. غلیظ. انگار غلیظ تر از قبل و همیشه. چراغ های اتومبیل به زور چند متری را روشن می کرد. باز رسیدیم به آبشار. سیروس شیشه ی تمام پنجره ها را داد پایین. هوای خنک زد تو و قطره های ریزریز آب. صدای شرشر آب در شب می پیچید و ذره های آب در نور اتومبیل مثل پولک بودند. این بار جاده و پیچ هایش رو به پایین می رفتند. باز وارد ظلمات شدیم. مجید خیلی آهسته می رفت. باد توی اتومبیل می پیچید و بوی درخت ها و بوی شب می داد. نور چراغ های اتومبیل، تنه ی درخت های به هم چسبیده ی دو طرف جاده را روشن می کرد و دور تنه ها حلقه می زد و دور که می شد ، باز درخت ها می شدند دیواری سیاه. یک دفعه مجید سر پیچی وسط جاده ایستاد. موتور را خاموش کرد. چراغ ها را هم. این همه سکوت و سیاهی را هیچ وقت ندیده بودم. بعد هوهویی از دل ظلمت سمت مان آمد. سیروس آهسته و زیر لب گفت انگار یه گله گرگه! مجید هم پچ پچ کرد که این جا گرگ کجا بود. سیروس گفت خرس و پلنگ که داره جنگل های شمال. مجید گفت نه دیگه این جا بابا! بعد گفت اوخ اوخ! اگه الان مثل اون فیلمه بشه چی؟ اون فیلمه چی بود اسمش؟
@gardoonedastan
📚این برف کی آمده...
#محمود_حسینی‌زاد
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

خرد تا به زنان می‌رسد نامش مکر می‌شود و مکر تا به مردان می‌رسد نام عقل می‌گیرد. درخواست توجه به زنان می‌رسد نامش حسادت می‌شود و حسادت تا به مردان می‌رسد می‌شود غیرت.
@gardoonedastan
📚شب هزارویکم
#بهرام_بیضایی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

سخت‌ترین کار دنیاست که خودت را بگذاری جای دیگران،
سعی کنی بفهمی واقعاً چه حالی دارند و بخواهی سر در بیاوری که چرا یک سری کارها را انجام میدهند؛
به‌ خصوص در موقعیتی که برچسب زدن به آن قضیه یا حتی شخص، راحت‌تر است.
@gardoonedastan
📚تابستان آن سال👇👇👇
#دیوید_بالداچی👇👇👇
ترجمه:
#حمیدرضا_مقصودی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

به زیر چشمام دست زدم و به جای خون، رد نقره‌ای رو دیدم که پر شده بود، انگشت نقره‌ایمو نزدیک آوردم و بوی نقره رو حس کردم، جلوی آینه دویدم و خودمو دیدم که این دفعه به جای اشک و یا حتی خون، از چشمام رد نقره‌ای رنگی می‌اومد، با اینکه میدونستم نباید اینکارو می‌کردم ترسیدم، مضطرب شدم و سعی کردم متوقفش کنم. «دوباره نه، دوباره نه، چرا انقدر مزخرفی!»

و اتفاق افتاد، همه‌چیز محو شد، صداها کمرنگ شد، بدنم سست شدم و صدای قلبم بلندتر از همیشه زد، سعی کردم نفس بکشم ولی نتونستم، سعی کردم باهاش مقابله کنم ولی نتونستم، بدنم شروع کرد به درد گرفتن، قلبم بیشتر خون پمپاژ کرد و تموم احساسات بهم حمله کردن، سست شدم، روی زانوهام افتادم و بدون هیچ مقاومتی روی زمین پرت شدم.

اشک نقره‌ای روی زمین چکید، احساسات حمله کردن و من هیچ‌ کاری نمی‌تونستم بکنم.
@gardoonedastan
📚نیمه‌ی تاریک ماه
#هوشنگ_گلشیری
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

گفت: دارم آخرین سیگار رو دود می‌کنم و نمی دونی چه لذتی داره. دلم می خواد ریزه ریزه تا آخرش دود کنم…
گفتم: من هنوز یک بسته ده تایی دست نخورده دارم
و بسته سیگار را از جیب فرنجم بیرون آوردم.
گفت: نمی‌گفتی بهتر بود. همیشه کیف دود کردن آخرین سیگار خیلی لذت می ده که تو زایلش کردی.
@gardoonedastan
📚از مسافر تا تب خال
#احمد_محمود
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

تنها به زیبایی آئورایت می‌اندیشی. چندان‌که بیش‌تر به او فکر می‌کنی، بیش‌تر از آنِ خویش‌اش می‌کنی، تنها نه به‌خاطرِ زیبایی او و تمنای تو، بل‌که نیز از آن‌ روی که می‌خواهی برهانی‌اش، زمینه‌یی اخلاقی برای تمنای خود یافته‌یی و احساس بی‌گناهی و خوشنودی از خود داری. به آرامی لباس‌های‌ات را درمی‌آوری، به بستر می‌روی و در دم خواب‌ات می‌برد...
عرق‌ریزان بیدار می‌شوی، و دست‌هایی مهربان را احساس می‌کنی که گونه‌ات را نوازش می‌کند و لبانی را که زمزمه‌یی آهسته دارد، تسلای‌ات می‌دهد و مهربانی‌ات را می‌طلبد. دست دراز می‌کنی تا آن پیکرِ دیگر را بیابی، پیکرِ عریانی با کلیدی آویخته از گردن، و چون کلید را می‌شناسی، زنی را می‌شناسی که کنارت خفته است و می‌بوسدت، سراپای‌‌ات را می‌بوسد. در ظلمتِ شبِ بی‌ستاره نمی‌توانی ببینی‌اش، اما بوی حیات را از موی‌اش می‌شنوی، پیکرش را در بازوان‌ات احساس می‌کنی، دیگربار می‌بوسی‌اش و از او نمی‌خواهی که سخن بگوید. آن‌گاه که خود را، خسته از آغوش‌اش می‌رهانی، باز می‌پذیری و به خواب می‌روی، آسوده، سبک‌بار، تهی از تمنا و هنوز تماسِ پیکر آئورا را احساس می‌کنی، لرزش‌های‌اش را، تسلیم شدن‌اش را.
@gardoonedastan
📚آئورا
#کارلوس_فوئنتس
"نویسنده مکزیکی"
ترجمه:
#عبدالله_کوثری
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

رفتم به اتاقم. کلید را گذاشتم در قفل. همان کلید و همان در، در میان همان خانواده‌هایی که از طبقه‌ی خودمان‌اند. رفتم تو، لباس‌هایم را کندم و شلوار را زدم به چوب‌لباسی و آویزان کردم به دیوار. بعد رفتم حمام. برگشتم نشستم پشت میز. رادیو را روشن کردم. چشمم افتاد به پارچه‌ی پیچیده در کاغذ. بازش کردم. دیدم پارچه‌ی پیژامه است نه کت‌وشلوار. سیگاری آتش کردم. خواهرم آمد و گفت: از پنجاه قرش چقدر مانده. پول مسیر را برایش حساب کردم. جرئت نکردم از ده قرش تاکسی چیزی بگویم. نامزدش آمد و گفت که دو ساعت جلو تعاونی بوده تا گوشت بخرد. گفت که دیگر نمی‌شود تحمل کرد. گفت: شما می‌خواهید همه را فقیر کنید. گفت: فرصتی برای ثروتمند شدن پیش رویم نیست. هرچه جمع کنم دولت از من می‌گیرد. عادل با زنش آمد. سیگاری به او تعارف کردم.
@gardoonedastan
📚آن رایحه
#صنع‌الله_ابراهیم👇👇👇
"نویسنده مصری"
ترجمه:
#احسان_موسوی‌خلخالی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

بیش تر از هر چیزی توی دنیا دوستش داشتم، بیش تر از هر چیزی... نمی دانستم که می شود کسی را این قدر دوست داشت... حداقل در مورد خودم این طور فکر می کردم... فکر می کردم برای این جور دوست داشتن ساخته نشده ام.
@gardoonedastan
📚من او را دوست داشتم
#آنا_گاوالدا
ترجمه:
#مینا_آذری
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

بیشتر مادربزرگ ها و پدربزرگ ها هرکدام به نوعى لنگ لنگان راه مى روند و سبدهاى چرخدار را به جلو هل مى دهند. سبک زندگى آنان از چادر نشینى، تله گذارى، شکار ، مبادله و تجارت براى زنده ماندن فاصله گرفته است و به زندگى در خانه هاى چوبى و هل دادن سبدهاى چرخدار از میان سالن ها و راهروهاى مملو از موادغذایى گرانقیمت و ناسالم تغییر پیدا کرده است. این تغییرها در طى چندین دهه به تدریج شیوه ى زندگى شان را عوض کرده است. براساس گزارش اى پى تى ان، شبکه ى تلویزیونى سرخپوستان، دیابت، چاقى و سرطان جامعه ى ما و تمام جوامع شمالى را در برگرفته است.
@gardoonedastan
📚از میان صنوبرهای سیاه👇👇
#جوزف_بویدن👇👇
"نویسنده کانادایی"
ترجمه:
#محمد_جوادی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

اعلان‌ها برای مجیدرضا معناهایی ورای قصد ساده‌ی عرضه‌ی کالاهای غیرضروری داشتند. آن‌ها چون نشانه‌های تقدیر: اوضاع جوی، حوادث کوچک اداری و بالاخره سرنوشت و زندگی او را تفأل می‌زدند و موجب می‌شدند تا خستگی و درد روزانه را از یاد ببرد. به‌خصوص یکی را که از همه کهنه‌تر بود، به سبب آن‌که به رویای «امر خیر» فرو می‌بردش، بیشتر از همه دلفریب می‌یافت. اعلان قدیمی بادوباران‌خورده‌ای بود که ساعتی ازمُدافتاده را تبلیغ می‌کرد و در همه‌ی تهران و حومه ــ تا آن‌جا که مجیدرضا گشته و دقت کرده بود ــ دو نمونه بیشتر یافت نمی‌شد: یکی سر راهش به خانه، دیگری در بلندترین نقطه‌ی جاده‌ی کوهستانی چالوس، بالاتر از پیچ معروف امامزاده‌هاشم عین‌الحیاة، که درست روبه‌روی تابلوِ راهنمایی چسبانیده شده بود.
@gardoonedastan
📚هِی هِی ـ جِبِلی ـ قُم قُم👇👇👇
#رضا_دانشور
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

#نویسندهٔ جدّی کسی است که بتواند واقعیّت را از وسوسهٔ شخصی یا اعتقاد شخصی منحرف کند، و این تحریف را به شیوه‌ای چنان قانع کننده انجام دهد که خواننده بتواند آن را چون توصیف عینی از واقعیّت و از جهانِ واقعی تصوّر کند. دستاورد در عالمِ هنر و ادبیّات یعنی همین.
@gardoonedastan
📚واقعیّتِ نویسنده (writer's reality)👇👇👇
#ماریو_بارگاس_یوسا
"داستان‌نویس، مقاله‌نویس، سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار پرویی اسپانیایی زبان"
ترجمه:
#مهدی_غبرایی
#گردون_داستان

Читать полностью…

گردون داستان

خبر بد همیشه زود به آدم می‌رسد. هیچ انزوایی در برابر آن نفوذناپذیر نیست. جمشید افنان، دبیر سابق تاریخ، عصر یکی از روزهای اردیبهشت‌ماه بر اثر تصادف با یک کامیون در یکی از خیابان‌های اصلی شهر جا به ‌جا کشته شده بود. این خبر را آشنایی مشترک، صاحب یک کتاب‌فروشی، به من داد که خود او از برادر افنان آن را شنیده بود. برادر افنان شماره‌تلفن من را نداشته است. با این‌که در این سال‌ها به خود قبولانده‌ام که در هر لحظه منتظر هر اتفاقی باشم، اما مرگ این رفیق قدیمی، معلم سابق، مرا غافلگیر کرد. شب با شنیدن زنگ بی‌وقت تلفن از جا کنده شدم و پس از شنیدن خبر دیگر نتوانستم بخوابم. مرگی بود نامنتظر و بی‌معنا که به‌سادگی می‌توانست اتفاق نیفتاده باشد.

افنان را سال‌ها بود که می‌شناختم. هنگام مرگ پنجاه و دوساله بود. تنگیِ نفس مادرزاد داشت و می‌دانستم که به‌خصوص در فصل بهار بیماری‌اش شدت پیدا می‌کند. خبر را همان شبِ حادثه شنیده بودم. یک شب بهاری بود. مدت‌ها می‌شد که افنان را ندیده بودم. از وقتی که بی‌کار شده بود، صبح‌ها در خانه می‌ماند و بعدازظهرها، روزهای زوج، برای تدریس زبان انگلیسی در آموزشگاهی خصوصی از خانه بیرون می‌رفت. زبان انگلیسی را در زندان‌های رژیم سابق آموخته بود. آن روز از یکی از همین کلاس‌ها برمی‌گشته است. خیابان محل حادثه یک‌طرفه است و حتا آدم خواب‌گردی هم می‌تواند با نیم‌نگاهی به بالادست خود سالم از عرض آن عبور کند. شاهدان عینی (عابران پیاده‌رو و صاحب دکه‌ی روزنامه‌فروشی) می‌گویند او را دیده‌اند که در لحظه‌ی مرگ، در وسط خیابان، گیج و بی‌خیال بوده است. آیا افنان ناگهان از راه رفتن بازایستاده بود؟ حتا می‌توان فرض کرد که با تصمیم قبلی خود را زیر چرخ‌های کامیون انداخته است. اما شاهدان عینی و پلیسی که بلافاصله خود را به محل تصادف رسانده این را نمی‌گویند. قدر مسلم آن است که ضربه‌ای او را از جا می‌کند و با یک طرف صورت به‌شدت بر آسفالت خیابان می‌کوبد.
@gardoonedastan
📚آه استانبول👇👇👇
#رضا_فرخ‌فال👇👇👇
#گردون_داستان

Читать полностью…
Subscribe to a channel