2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
💢این سو آن سو متن /عباس معروفی
نویسنده کیست ؟
چگونه میتوان یک موضوع خوب برای یک داستان پیدا کرد؟
این سوالی است که همواره در ذهن داستان نویسان جوان مطرح می شود، هیچ پاسخی مناسب تر از این پرسش دوباره نیست که :
داستان خوب را چگونه باید نوشت، زیرا موضوع بد وجود ندارد . اگر به اطراف خود نگاه کنید ، روزنامه ها را ورق بزنید، در همه اتفاقات و حوادث و اخبار حتما دستمایه هایی برای یک داستان خوب وجود دارد.
اما آیا هر داستانی که نوشته شد، می توان در این هیاهوی تولید، خودی از خود نشان بدهد و شانه به شانه آثار هنری بزرگ بایستد؟
بله موضوع بد وجود ندارد. فقط داستان خوب وجود دارد و داستان بد در درازای زمان ، وجود خود را خود انکار می کند.
مثلا چقدر داستان و رمان خوانده ایم که وقتی زمانی بعد به جلد کتاب نگاه میکنیم، چیزی یادمان نمی آید. چقدر فیلم دیده ایم که بعد ها وقتی به عکسی از آن فیلم برمیخوریم یادمان نیست که موضوع فیلم چه بوده.
برعکس چه کسی می تواند "گربه در باران " همینگوی را از یاد ببرد؟ یا چطور ممکن است "بیگانه " کامو فراموش شود و "ناطوردشت" سلینجر؟
▫️این کتاب برگرفته از کارگاه های داستان نویسی عباس معروفی است.
مُحَلِّل / صادق هدایت
مُحَلِّل داستان کوتاهی از صادق هدایت است که آن را در سال ۱۳۱۱ در مجموعه داستان کوتاه «سه قطره خون» انتشار داد.
چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان کوه ها سوت و کور مانده بود . جلو قهوه خانه کوچکی تنگهای دوغ و شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند . یک گرامافون فکسنی با صفحه های جگر خراشش آنجا روی سکو بود قهوه چی با آستین بالازده سماور مسوار را تکان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین را که دسته مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت.@shotnote1✍ Читать полностью…
آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمه یکنواخت آب که در ته رودخانه روی هم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده بود شنیده میشد . روی یکی از نیمکتهای جلو قهوه خانه مردی با لنگ نم زده روی صورتش دراز کشیده و آجیده هایش را جفت کرده پهلویش گذاشته بود . روی نیمکت قرینه آن، زیر سایه درخت توت، دو نفر پهلوی هم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلبه گرفته بودند . بطوری چانه شان گرم شده بود که بنظر می آمد سالهاستیکدیگر را میشناسند.
مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم پیوسته گوشه نیمکت کز کرده، دست حنا بسته اش را تکان میداد و میگفت:
«دیروز رفته بودم مرغ محله (مغ محله؟) پیش پسر دائیم، آنجا یک باغچه دارد . میگفت پارسال سی تومان مک آلوچه زرد آلوی باغش را فروخت . امسال سرمازده، همه سردرختیها ریخته، بیک حال و زاریاتی بود. زنش هم بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته.»
آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با تفنن چپق میکشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:
« اصلا خیر و برکت از همه چیزها رفته. »
🫧
از تلخترین جملات تاریخ ادب، شاید عبارتی از کتاب «انّی راحلة» یوسف السباعی باشه، جایی که دختری عاشق رو، به زور به عقد مرد دیگهای در میارن. وقتی حلقه رو به دستش میندازن، میگه هرگز گمان نمیکردم که آدمیزاد «يُمكنُ أن يُخنقَ من إصبعه»، ممکن است از انگشتانش هم به دار آویخته شود»
@shotnote1 ✨
✅نکته نویسندگی قابل استخراج و پاسخ:
محیطهای محدود (مثل آسانسور) مانند فشارگاهی برای شخصیتها عمل میکنند و ترسها، رازها و ماهیت واقعی آنها را فشرده و آشکار میسازند.
پاسخ نمونه:
۱. راوی: هکر. ترس نوجوانی با ذهن توهمزا، هم تعلیق میآفریند هم اطلاعات را تحریف میکند.
۲. قهرمان: راننده تاکسی. سکوتش نه از جهل، که از مشاهدهگری است. در لحظه بحران، عملِ عملی او نجاتبخش میشود.
۳. ضدقهرمان: پیرزن. ممکن است طراح توطئه باشد که اکنون در دام خودش گرفتار شده.
۴. نقش سگ: یک «عنصر آشوب». پارس کردنش یک راز را برملا میکند، گرسنگیاش درگیری اخلاقی ایجاد میکند و نوازشش لحظهای از آرامش انسانی در دل هرج و مرج ارائه میدهد.
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
داستانزندگیت روخودت بنویس
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
✨
در مورد خودم تردید ندارم که در کودکی و نوجوانی کتابها مرا از نومیدی نجات دادهاند و به این نتیجه رساندهاند که مقولهی فرهنگ بالاترین ارزشها را داراست. من به این امر اعتقاد دارم و حاضر به تجدیدنظر در مورد آن نیستم.
زن ناکام
سیمون دوبووار
@shotnote1✍
داستان کوتاه "بازگشت به خانه"
فرانتس کافکا
من بازگشتهام، از زیر طاق نما گذشته ام و دارم دور و برم را نگاه میکنم. این حیاط کهنه ی پدرم است. آبچاله در وسطش. ابزارهای اسقاط در هم بر هم ریخته راه پلکان اتاق زیر شیروانی را گرفته است.
گربه روی طارمی به کمین نشسته. شندره ای که زمانی دور چوبی در بازی پیچیده بودند، در نسیم پر می کشد. من از راه رسیده ام. کی ازم پذیرائی می کند؟ کی پشت در آشپزخانه منتظر است؟ دود از دودکش بالا می رود، قهوه برای شام دم می کنند. آیا احساس تعلق می کنی؟ آیا احساس می کنی در خانه ای؟ نمی دانم، خیلی مطمئن نیستم. خانه که خانه ی پدرم است، ولی هر شیئی سرد کنار شی ء دیگر قرار گرفته، انگار دلمشغول کاروبار خودش است که من نیمی فراموششان کرده ام و نیمی هرگز نشناخته امشان. من چه فایده ای به حالشان دارم، چه معنایی برایشان دارم، ولو پسر پدرم باشم، کشاورز پیر؟ و دلش را ندارم که به در آشپزخانه بکوبم، فقط از دور گوش می دهم، ایستاده، جوری که به جای آدمی که گوش ایستاده باشد غافلگیرش نکنند و چون از دور گوش می دهم، هیچی نمیشنوم بجز نواختن خفیف ساعت که روی روزگار کودکی ام می گذرد، ولی شاید فقط فکر می کنم که می شنومش. هر چیز دیگری که در آشپزخانه رخ می دهد راز کسانی است که آنجا نشسته اند، رازی که از من پنهان می دارند. هر چه بیشتر جلوی در درنگ کنید، بیشتر بیگانه می شوید. چه پیش می آمد اگر کسی در را اکنون می گشود و از من سوالی می پرسید؟ آیا من خودم عین کسی رفتار نمی کردم که میخواهد رازش را پنهان دارد؟
💢💢شهریار مندنی پور
"چطور یک نویسنده ایرانی شدم"
من تلاش کردم که نویسنده بشوم که یک چیز کوچک ، خیلی کوچک به دنیا اضافه کنم . این چیز کوچک میتواند فقط یک جملة زیبا باشد دربارة یک پنجره ، دربارة کودکی که زمین خورده و برای اولین بار دارد زخم بر زانویش را کشف میکند ، یا دربارة زنی که جلو آینه دارد سیاهیهای ریمل چشمهایش را که به خاطر گریه روی صورتش جاری شده پاک میکند .
@shotnote1✍🍃
از مرز خوابم می گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود کدام باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
سهراب سپهری
@shotnote1✍
💢خاطره ادبی از "اورهان پاموک" (نویسنده ترک، برنده نوبل):
پاموک در کتاب «استانبول» مینویسد:
«قهوه برای ما تنها یک نوشیدنی نیست؛ آیینی است که زمان را متوقف میکند. در لحظهای که بوی قهوه ترک در فضای خانه میپیچد، تمام گذشتهی شهر با رایحهاش زنده میشود — قهوه، عطر خاطرات جمعی ماست.»
☕ «نوشیدن قهوه تنها بهانهای است برای مکث کردن در زندگی، برای نفس کشیدن میان تمامی شتابها.» — آلبر کامو
@shotnote1✍
💢کنش معکوس در داستان چیست؟
(Counter-Action یا Reaction Shot)
کنش معکوس لحظهای است که نویسنده، به جای نشان دادن خودِ حادثه یا گفتار، واکنش احساسی شخصیت دیگری را به آن نشان میدهد. این واکنش (اغلب از طریق نگاه و زبان بدن) معنای واقعی صحنه را آشکار میکند.
مثال (واکنش به یک راز):
صحنه (پیش از کنش معکوس):
آقای الف با آرامش: "فکر کنم بالاخره فهمیدم قاتل کیست."
او به سمت کتابخانه میرود و کتاب خاصی را از قفسه بیرون میکشد.
مهدی: "همه سرنخها اینجا بود."
✨کنش معکوس (واکنش مهمتر از گفتار):
توجه ما از الف به میم جلب میشود.
میم که تا این لحظه ساکت در گوشه ایستاده بود، رنگ از صورتش میپرد.
دستش بیاراده به سمت گلو میرود. با نفسش حبس شده، چشمانش از الف به کتاب، و سپس به در خروجی میدود.
📃داستان کوتاه
فرانتس کافکا /پل✍
پلی بودم سخت و سرد، گسترده به روی یک پرتگاه. این سو پاها و آنسو دستهایم را در زمین فرو برده بودم، چنگ در گِل ترد انداخته بودم که پابرجا بمانم. دامن بالاپوشم در دو سو به دست باد پیچ و تاب میخورد. در اعماق پرتگاه، آبِ سردِ جویبارِ قزلآلا خروشان میگذشت. هیچ مسافری به آن ارتفاعات صعبالعبور راه گم نمیکرد. هنوز چنین پلی در نقشه ثبت نشده بود. بدین سان، گسترده بر پرتگاه، انتظار میکشیدم، به ناچار میبایست انتظار میکشیدم. هیچ پلی نمیتواند بیآنکه فرو ریزد به پل بودن خود پایان دهد.
یک بار حدود شامگاه - نخستین شامگاه بود یا هزارمین، نمیدانم -، اندیشههایم پیوسته درهم و آشفته بود و دایرهوار در گردش. حدود شامگاهی در تابستان، جویبار تیرهتر از همیشه جاری بود. ناگهان صدای گامهای مردی را شنیدم! به سوی من، به سوی من. - ای پل، اندام خود را خوب بگستران، کمر راست کن، ای الوار بیحفاظ، کسی را که به دست تو سپرده شده حفظ کن. بیآنکه خود دریابد، ضعف و دودلی را از گامهایش دور کن، و اگر تعادل از دست داد، پا پیش بگذار و همچون خدای کوهستان او را به ساحل پرتاب کن.
مرد از راه رسید، با نوک آهنی عصای خود به تنم سیخ زد؛ سپس با آن دامن بالاپوشم را جمع کرد و به روی من انداخت. نوک عصا را به میان موهای پرپشتم فرو برد و درحالیکه احتمالاً به اینسو و آنسو چشم میگرداند، آن را مدتی میان موهایم نگه داشت. اما بعد - در خیال خود میدیدم که از کوه و دره گذشته است که - ناگهان با هر دو پا به روی تنم جست زد. از دردی جانکاه وحشتزده به خود آمدم، بیخبر از همهجا. این چه کسی بود؟ یک کودک؟ یک رؤیا؟ یک راهزن؟ کسی که خیال خودکشی داشت؟ یک وسوسهگر؟ یک ویرانگر؟ سپس سر گرداندم که او را ببینم. _ پل سر ميگرداند! اما هنوز به درستی سر نگردانده بودم که فرو ریختنم آغاز شد، فرو ریختم، به یک آن از هم گسستم و قلوه سنگهای تيزی که هميشه آرام و بیآزار از درون آبِ جاری چشم به من میدوختد، تنم را تکهپاره کردند.
@shotnote1🍃
کثیفم ملینا، بی نهایت کثیفم، به همین خاطر هم این چنین دم از پاکی می زنم. هیچ کس مثل آن هایی که در اعماق جهنم هستند، چنین پاک آواز
نمی خواند.
@shotnote1✍
نامه به فلیسه
فرانتس کافکا
▫️
تمام راههایی که پیمودهام مرا به خود بازگرداند.
گویی چیزی نبودهام جز نامهای به خویشتن!
سوزان الیوان
@shotnote1✍
✨✨ نامه به فلیسه
دربارهٔ گریه کردنت برایم بگو. چرا چنین حالتی به تو دست میدهد؟ آیا واقعاً هیچ دلیلی ندارد؟ پشت میزت نشستهای و ناگهان اشکهایت سرازیر میشود؟ بله عزیز دلم، در چنین موقعی باید بیدرنگ به رختخواب بروی.
من، بهخصوص، از اشک بسیار وحشت دارم. نمیتوانم با صدای بلند گریه کنم. اشکِ دیگران برای من پدیدهای غریب و غیرقابل درک است. در طول سالهای متمادی فقط یکبار با صدای بلند گریه کردهام، و آن هم دو سه ماه پیش بود، وقتی که دو بار پشت سر هم ــ به معنای واقعی کلمه ــ در صندلی دستهدارم بهشدت میلرزیدم؛ میترسیدم صدای هقهق مهارنشدنی گریهام پدر و مادرم را در اتاق مجاور بیدار کند. این جریان شب اتفاق افتاد و بر اثر قطعهٔ خاصی از رمانم پیش آمد.
اما گریهٔ تو، عزیز دلم، نگرانکننده است؛ مگر اینکه گریه کردن با صدای بلند برایت بسیار راحت باشد. آیا همینطور است؟ من نگران اشکهای تو هستم. نمیتوانند فقط در اثر اضطرابهای معمولی باشند.
فرانتس کافکا
ترجمهٔ مصطفی اسلامیه
@shotnote1✍🍃
روزهای هفته هرکدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند؛ شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است: دراز، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس.
یکشنبه ساده و خر است و برای خودش الکی آن وسط می چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است: متین، موقر، باکت شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را میدهد.
پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است؛ مثل پدر، پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر میشود، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یکجور احساس گناه و دل درد از چرخوری طهر و نوشتن مشق های لعنتی و گوش دادن به دلی دلی غم انگیز آوازی که از رادیو پخش میشود،و دقیقه شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه ای تیره، حتی آسمان و درختها و هوا ..
🔆خاطرههای پراکنده /گلی ترقی
@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬
🫧
به من گفتند که بروم دعا برای گوسفند بخوانم ! قصابِ بی مُرُوت حیوان زبان بسته را بلند کرد و به زمین کوبید ، داشت کاردش را تیز می کرد ، حیوان تقلا کرد از زیر پایش بلند شد . نمی دانم چه روی زمین بود ، دیدم چشمش ترکیده ازش خون می ریخت ، دلم مالش رفت. به بهانهٔ سردرد برگشتم . همهٔ شب هی کلهٔ خون آلود گوسفند جلو چشمم می آمد. آنوقت از دهنم در رفت کُفر گفتم ، کُفر خیال کردم ... نه زبانم لال در خوبی خدا که شکی نیست !
اما این جانوران زبان بسته گناه دارند ...
محلل
صادق هدایت
@shotnote1✍
🔅تک تراژدی ( Tragedy ) موسیقی غمگین و تأثیرگذار ضد جنگ از آشامالوئف موزیک
Tragedy
AshamaluevMusic
2022
من وضع این رفیقم را بهتر درک میکردم که به سرش زد تا دیگر سیگار نکشد و به نیروی اراده موفق هم شد. یک روز صبح روزنامه را باز کرد و اطلاع یافت که نخستین بمب هیدروژنی منفجر شده است، از آثار حیرتانگیز آن آگاه شد و بدون معطلی به دکّان سیگار فروشی رفت.
« آلبر کامو سقوط »
@shotnote1🫧
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽
/channel/addlist/N_TYyQllqqhiZGY0
✳️مهارتهای نویسندگی(دیدنِ جهان به چشمِ مادهٔ خام داستان. )
❇️ ساختارِ روایت با چند راوی(Multipl POV) و استفاده از محیط محدود.
روایت داستان از زاویه دید و ذهنِ بیش از یک شخصیت اصلی است. این تکنیک به خواننده امکان میدهد تا وقایع را از منظرهای مختلف و گاه متضاد ببیند، که عمق دراماتیک را افزایش داده و امکان فاش کردن تدریجی حقیقت را فراهم میآورد.
نمونه : نقشهکشی فاجعه
🎯 موقعیت: یک مهمانی شام مجلل در یک آپارتمان لوکس طبقه چهلم.
○فاجعه: قطع ناگهانی برق در سراسر شهر، گیر افتادن همه در آسانسور، و شنیدن صدای انفجار از پایین.
○ افراد حاضر: یک جراح پلاستیک معروف، یک راننده تاکسی بیکلام، یک نوجوان هکِر، یک پیرزن ثروتمند با سگ کوچکش.
💢 مرحله تصمیم:
۱. از نگاه کدام یک از این افراد باید داستان روایت شود تا بیشترین «تعلیق» و «اطلاعات ناقص» ایجاد شود؟ چرا؟
۲. کدام یک از این افراد به احتمال زیاد قهرمان و کدام یک قاتل پنهان این موقعیت میشوند؟ (لازم نیست انفجار کار یکی از آنها باشد).
۳. «سگ» به عنوان یک عنصر غیرانسانی، چه نقشی میتواند در پیشبردplot (کشف یک حقیقت، ایجاد درگیری، ارائه آرامش) داشته باشد؟
🎴
من در شعبدهبازی روی طناب راه رفتهام و میدانم چقدر این کار دشوار است،
اما به جرات به تو میگویم که آدم بودن و روی زمین راه رفتن از این هم سختتر است.
|چارلی چاپلین
@shotnote1✍
🎴اروین یالوم
در همین لحظه که من در حال نوشتنم، در گوشهی دیگری از جهان، انسانهای زیادی گرسنهاند. اگر ژان پل سارتر بود میگفت: من در برابر این گرسنگی مسئولم. البته من اعتراض میکردم: من نمیدانم آنجا چه خبر است و برای تغییر وضع اسفبار موجود، کار چندانی از دستم برنمیآید. ولی سارتر میگفت این منم که انتخاب کردهام بیخبر بمانم و به جای آنکه خود را درگیر این وضع اسفبار کنم، در این لحظهی خاص فقط بنویسم. میتوانستم فراخوانی بدهم و اعانه جمع کنم یا از طریق ارتباطاتی که در اصحاب رسانه دارم، توجه همگان را به وضع موجود جذب کنم، ولی انتخاب کردهام آن را نادیده بگیرم. من در برابر آنچه میکنم و آنچه انتخاب میکنم که نادیده بگیرم، مسئولم
📚روان درمانی اگزیستانسیالیسم
@shotnote1
چارلز بوکفسکی
تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفتهاند
اما آنقدر هست که از تاریکیات برآید.
در نظاره باش-
@shotnote1✨🍃
☕️قهوه در سینما اغلب نماد انسانهای تنها، گفتوگوهای سرنوشتساز، یا لحظات سکوت پرتنش است. به صحنههای قهوه در فیلمهای "پالپ فیکشن" (تارانتینو) یا "شبهای عربی" (وودی آلن) دقت کنید — در هر جرعه، جهانی از معنا نهفته است.
کانال نویسنده تک شات
@shotnote1✍
ایده برای فیلمنامهنویسی (لاگلاین):
"یک باریستای تنها که میتواند عشق واقعی مشتریانش را در فنجان قهوهشان ببیند، روزی چشمان خود را بر روی عشق گمشدهی خویش در فنجانی خالی میبیند."Читать полностью…
(ژانر: درام عاشقانه/فانتزی)
پ.ن: باریستا (Barista) به متخصص قهوه گفته میشود که در تهیه، سرو و تزئین نوشیدنیهای مبتنی بر اسپرسو (مانند کاپوچینو، لاته، آمریکانو و...) مهارت دارد.
🎴
نوعی تنهایی در این جهان بسیار بزرگ وجود دارد که آن را فقط در حرکت عقربههای یک ساعت میتوان شناخت.
مردم خستهاند.
چه با عشق، چه بی عشق...
چارلز بوكفسکی
@shotnote1✍
📝از نو برايت مينويسم:
حال همهی ما خوب است، اما تو باور نکن!
نامه ها، سید علی صالحی
@shotnote1✍
چارلز بوکفسکی
بعضی وقتها به خودم اجازه میدهم که حس خوبی داشته باشم، اما مراقبم. من در زلزدن به دستگیره کمد یا گوشسپردن به صدای باران در تاریکی اتاق، لحظات پر از آرامشی یافتهام. هرچه کمتر به چیزی نیازمند بودم، احساس بهتری داشتم.
@shotnote1✍
🟠رابرت مک کی
📙داستان
داستان گویی به معنای ردیف کردن انبوهی اطلاعات در یک روایت نیست.بلکه نوعی طراحی حوادث است که ما را به یک نقطه اوج با معنا می رساند.
نوشتن خلاق یعنی نسبت پنج به یک تا لحظات بکر را آشکار کنید.فقط به الهامات تکیه نکنید.چون بیشتر آن ها دم دستی هستند.
اگر چیزی را از نوشته دور نریزید مطمئن باشید شکست می خورید. نبوغ نه تنها به معنی قدرت خلق صحنه ها و لحظات جذاب بلکه به معنای شامه، تیزبینی و اراده لازم برای دور ریختن بخشهای کسالت بار، بلندپروازانه کاذب و دروغین است.
@shotnote1✍✨
گسترش داستانی👆
باران هنوز به شیشه نخورده بود که اشکها شروع شدند. نه از آسمان، از او.
پشت میز نشسته بود، قلم میان انگشتانش بیجان افتاده، و صفحهٔ سفیدِ روبهرویش مثل دیواری سرد به او خیره شده بود. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ هیچ فاجعهای، هیچ خبر بدی. فقط سکوت اتاق، فقط تیکتیک ساعت، فقط بوی کاغذ کهنه.
اول یک قطره آمد — آرام، مثل اشتباهی کوچک. بعد دومی. بعد دیگر نمیشد جلویشان را گرفت. اشکها بیاجازه از چشمهایش پایین میلغزیدند، روی گونهها مکث میکردند و بر لبهٔ میز میافتادند، جایی کنار جوهرِ خشکشده.
به خودش گفت: «دلیلی ندارد.»
اما اشکها به دلیل اعتقاد نداشتند.
یاد مردی افتاد که سالها پیش گفته بود از گریه میترسد؛ مردی که فقط یکبار با صدای بلند گریسته بود، آن هم نیمهشب، لرزان روی صندلی دستهدارش، هراسیده از اینکه صدایش دیوارها را بشکافد و دیگران را بیدار کند. او همیشه فکر کرده بود گریه چیزی است که باید پنهان شود، مهار شود، یا به رختخواب فرستاده شود.@shotnote1✍ Читать полностью…
زن لبخند محوی زد.
«اگر او اینجا بود، حتماً میگفت: برو بخواب.»
اما خواب کجاست وقتی بیداری از درونت میبارد؟
بلند شد. چراغ را خاموش نکرد. پرده را نکشید. اجازه داد اشکها بیایند — نه فریاد، نه هقهق، فقط ریزش آرامِ چیزی که سالها در سینهاش مانده بود.
و فهمید که شاید گریه، اضطراب معمولی نیست؛
شاید راهیست که روح، شبانه، برای خودش پنجره باز میکند.
او دوباره نشست. قلم را برداشت.
این بار، صفحهٔ سفید دیگر دیوار نبود — آینه بود.
دیالوگ
هانیبال لکتر: وقتی یه روباه صدای جیغ یه خرگوش رو می شنوه از لونه بیرون میاد، اما نه برای کمک کردن !
"The Silence Of The Lambs"
@shotnote1✨🍃