2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
عباس کیارستمی
در باد بهاری
ورق میخورد دفتر مشق
کودکی خفته
بر دستهای کوچک خویش
@shotnote1✍✨
@honarefilmnameh
- تمرین مشاهده کردن و گزارش: یک روزمره از زندگی یک شخصیت بنویسید که در آن به صورت دقیق سوگیریهای ذهنی او مثل تمرکز بر اطلاعات در دسترس یا مغالطه دست داغ نمایش داده شود.
مثال ساده مغالطه دست داغ ((خطای باور به خوششانسی پشت سر هم)):
فرض کنید در بازی تختهنرد با دوست خودتان هستید و سه بار پشت سر هم عدد شش میآورید. شما فکر میکنید که امروز روز شماست و بار چهارم هم حتماً شش خواهید آورد. اما این درست نیست و بار بعدی احتمال آوردن هر عددی برابر است. این باور غلط که موفقیتهای پیدرپی شانس موفقیت بعدی را افزایش میدهد همان مغالطه دست داغ است.
@shotnote1
تو زن ها را نمیشناسی...
آنها یک حافظه عجیب برای نگهداری وقایع عاشقانه دارند. هیچکدام از حرف هایت یادشان نمیرود.
حتی می توانی تشریح لحظه ای را که با یک جمله ات دلشان شکست با جزییات دقیق، دو سال بعد از دهانشان بشنوی...
وعده ها و قول هایت را طوری یادشان می ماند که هیچ رقمه نتوانی زیرش بزنی ...
ساعت و روز دقیق اولین دوستت دارم گفتنت
لباسی که در اولین قرار ملاقاتتان به تن داشتی. لرزش انگشتانت وقتی برای اولین بار دستشان را گرفتی. حالت چشم هایت وقتی اولین دروغ را از تو شنیدند ...
حتی به راحتی می توانند بگویند فلان دروغ را فلان روز گفته ای و واقعیت ماجرا را از خودت بهتر توضیح میدهند ...
می دانی زن ها موجوداتی هستند که در عمق رابطه شنا می کنند.
✍سیمین بهبهانی
@shotnote1🍃✨
🫧
پُک زدن به سیگار هیچ معنایی ندارد الّا نوعی لجاجت با خود، و حتی لجاجت در تداوم ِ نوعی عادت.
عجیب ترین خوی ِ آدمی این است که میداند فعلی بد و آسیب رسان است، اما آن را انجام می دهد و به کرات هم. هر آدمی ، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود بسر می برد، و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود ِ آدمی نسبت به خودش نیست.
سلوک
محمود دولت آبادی
@shotnote1
تمرین مشاهدهگری و گزارش:
یک روزمره از زندگی یک شخصیت بنویسید که در آن به صورت دقیق سوگیریهای ذهنی او مثل تمرکز بر اطلاعات در دسترس یا مغالطه دست داغ نمایش داده شود.شخصیت ما مرد میانسالی است که روزانه با انبوهی از تصاویر و اخبار و اطلاعات مواجه میشود. امروز صبح مثل همیشه به صفحه گوشی نگاه کرد و خبری را دید که چند نفر از دوستانش در کاری موفق شدهاند. این موفقیتهای پیاپی باعث شد خطای شانس متوالی در ذهنش فعال شود:تصور کرد حتماً نوبت موفقیت او نیز است و بدون بررسی دقیق در کاری ریسکآمیز سرمایهگذاری کرد.
وقتی عکسهایی که برای پروژه انتخاب کرده بود را بررسی میکرد، چشمش تنها بر بخشهای واضح و تیز تصاویر تمرکز داشت و از دیگر جزئیات غافل بود؛ این دقت انتخابی باعث برداشت محدود و سوگیری ذهنی او شد.Читать полностью…
در نهایت، این سوگیریها باعث شد نتایج کارهایش در آن روز، پر از تردید باشد و احساس کند مجبور است بیشتر مراقب قضاوتهایش باشد.
🫧
او خودش را متقاعد کرده بود که شوهرش به جای او، تک تک زن ها و دخترهای اطرافشان را دوست دارد. خیلی سعی می کرد در قلب همسرش رسوخ کند اما پی یر به سختی متوجه منظورش می شد.
کم کم کار به تهمت زدن رسید و زمانی که پی یر تهمت ها را رد می کرد، همسرش متوسل به خشونت و اهانت می شد. جر و بحث و مشاجره های آن دو در هر جایی اتفاق می افتاد. آشپزخانه، کارگاه، تاکستان و هر جای دیگر.
شراب ساز
جوزف ایسبرگر
@shotnote1✨✍
🫧
مارلین: من بهش قول دادم که نذارم هیچ اتفاقی تو زندگیش براش بیفته!
دوری: قول مسخره ای دادی!
تو نمیتونی نذاری اتفاقی براش بیفته،
اون وقت زندگیش بی مزه میشه!
#film
🎥 Finding Nemo
@shotnote1
تحقیق جهت روانشناسی داستان
- نتیجهگیری شتابزده: وقتی بدون داشتن تمام اطلاعات یا شواهد در مورد رفتار یا اتفاقی، فوراً برداشت منفی میکنیم. مثلا وقتی همسری دیر به خانه میآید و بدون پرسیدن دلیل، فکر میکنیم که از ما ناراحت است.@shotnote1 ✍✨🍃 Читать полностью…
- فاجعهسازی: بدترین سناریو را در هر موقعیتی تصور کردن، حتی اگر احتمالش کم باشد. مثل این که در ذهنمان فکر کنیم اگر دستها را درست نشوییم، حتماً مریض میشویم.
- ذهنخوانی: فرض کردن اینکه میدانیم دیگران درباره ما چه فکری میکنند بدون داشتن شواهد. مثلا وقتی با حالت خسته یا جدی به ما نگاه میکنند، فرض کنیم از ما ناراحتند.
- نادیده گرفتن جنبههای مثبت: وقتی نقاط قوت یا موفقیتهای خود را نادیده میگیریم و آنها را بیارزش میدانیم. مثلا وقتی کسی از ما تعریف میکند، فکر کنیم فقط تعارف میکند.
- برچسب زدن: به جای توجه به رفتار یا شرایط خاص، به خود یا دیگران برچسب منفی کلی میزنیم؛ مثل اینکه بعد از یک اشتباه بگوییم «من آدم بیکفایتی هستم».
🫧
پیش از مُردن همهی صبحهایم را فراموش کردم
کسی را که به دریا افتاد هیچکس ندید
پایینآمدنم را از آسمان هیچکس ندید
کشتی سفیدی داشت بندر را ترک میکرد
ندیدنشان را فراموش کردم.
روزِ بیتاریخ تقسیم نشده بود
تنهایی، نامِ بیبالوپرِ هستی
تنهایی، پاییست که از آب بیرون مانده.
- ملیح جودت آندای
گیلگَمِش در پی جاودانگی
@shotnote1✨🍃✨
فیلم «جوکر» بر اساس فرمول کلیدی تحلیل روانشناسی، سه بخش اصلی دارد:
🔻 شخصیت: آرتور فلک، مردی دچار اختلال روانی عمیق است که توانایی کنترل خندههای غیرارادیاش را ندارد. او سالها از مادرش مراقبت کرده و آرزو دارد لبخند را به دیگران هدیه کند، اما قطع داروها و فشارهای اجتماعی باعث شدت یافتن اختلالاتش میشود. احساس تنهایی و رنجش شدید او، پایه شخصیت پیچیده و آسیبدیده جوکر است.
🔻 نشانهها: فیلم از رنگهای تیره و صحنههای سرد استفاده کرده که فضای نابسامان روانی و فشارهای اجتماعی را به تصویر میکشد. خندههای غیرارادی، رفتارهای متناقض و صحنههای توهمآمیز نماد بحران روانی و فروپاشی ذهنی آرتور هستند.
🔻 احساس: مخاطب در برابر این شخصیت ترکیبی از همدلی، ترس، تنهایی و خشم را تجربه میکند که به درک عمیقتر لایههای روانی و اجتماعی فیلم کمک میکند. این احساسات پیچیده، جوکر را به نمادی از ظلمهای اجتماعی و بیماری روانی تبدیل میکند.
خلاقیت
نویسندۀ بی کلمه مثل ماهی بدون آب
تمرینِ جملهسازی برای افزودن کلمات جدید به دامنۀ واژگانِ فعالمون:
🫧
آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت بگذارد که نه دیگران از آن میخندد و نه خود آدم از آن لذت میبرد، پیداست که رفع تکلیف میکند.
مدیر مدرسه
جلال آل احمد
@shotnote1✨
❇️درسی از احمد محمود
«"یکی از روزهای آبان شصتویک بود. ساعت دهونیم صبح." خب، از همین جملهی اول معلوم است که این یک داستان نیست. این یک گزارش است. یک گزارشِ خبری است. ژورنالیسم است. در داستان، ما اخبار را به این ترتیب به خواننده نمیرسانیم. مثلاً میتوانستی بگویی "سوار تاکسی شد و از او پرسیدم ساعت چند است؟" اطلاعات را باید شخصیتهای داستان به خواننده بدهند، نه نویسندهی داستان. خواننده حرف نویسنده را باور نمیکند. شخصیتها خودشان باید حرف بزنند.
داستان به عقیدهی من یعنی تعریفِ حرکت. یعنی رویدادها جریان پیدا میکنند و در طی جریانشان برای خواننده تعریف میشوند. ما نباید بنشینیم و یک مشت عکس را برای خواننده تعریف کنیم. ما یک حرکت را میبینیم و آن حرکت را برای خواننده تعریف میکنیم.»
از کتاب «محمود، پنجشنبهها، درکه»، برزو نابت، صفحهی ۱۰۳، نشر بازتابنگار، ۱۳۸۴
@shotnote1
گوشم را چسبانده ام به در.
از آن طرف صداي خش خش ميآيد. يك نفر سرفه ميكند. بعد دماغش را بالا ميكشد. نفسش را با سر و صدا بيرون ميدهد. گلويش را صاف ميكند. آنوقت يك لحظه آرام ميگيرد. سكوت شكننده اي است. خيلى زود تمام ميشود. اينبار صداي فندك مى آيد. فندكى كه بازي در مي آورد تا روشن شود. بوي سيگار از آنطرف مشهود است.
بالاخره بلند ميشوم و چشمم را مي گذارم روي چشمى در.
آن طرف زير چراغ راهرو يك نفر دود سيگارش را هل ميدهد سمت چشمى.همه چيز محو ميشود. به سرفه مي افتم.
آن طرف هم صداي سرفه مى آيد. دوباره نگاه ميكنم. يك نفر هم قد و قامت من خم شده و سيگار بدست توي چشمي را نگاه ميكند.
هر دو به يك اندازه متعجب هستيم. مى دانم كه بالاخره بايد در را باز كنم. دلم نميخواهد دوباره زنگ بزند. نمى دانم چرا ولى دلم نمى خواهد زياد معطل شود.
در را كه باز ميكنم، سيگارش را خاموش ميكند. توى صورت يكديگر نگاه ميكنيم. خودمان را مى بينيم، دقيقن خودم و دقيقن خودش، نه چيزي كم و بيش. " اين يك كابوس گذرا نيست. اين يك مواجه نابهنگام است.
يك جابه جايى عميق و يك اتفاق كه بعدها، دوباره تكرار خواهد شد. "
اين ها را او ميگويد و من فقط سر تكان ميدهم.
بعد داخل ميشود.كلاه و پالتويش را ميگيرم و بيرون ميروم. ديگر نگاهش نميكنم. او هم نگاه نميكند. پشت سرم در را ميخواهد ببندد، صداي همسرم را ميشنوم كه از اتاقش فرياد ميزند : " كى بود عزيزم ؟ "
و او در حاليكه در را ميبندد ميگويد : " هيچ كس.. فقط يك غريبه.. "
و من سيگار روشن ميكنم و از پله ها بالا ميروم. بايد زنگ طبقه بالا را فشار دهم.
يك غريبه / احمد نجفی
@shotnote1✍✨
آوردن کودکی به این دنیا، آن هم دنیایی که بر لبهی پرتگاهی قرار دارد، بیمسئولیتی و بیفکریست.
جورجیا هانتر
@shotnote1
💎🎯خیلی ها دنبال یک جادویی میگردند
که مثلا یک شبه پولدار شن
🧨🌟ما میخواهیم بشما یک
فولدری از کانال های عالی معرفی کنیم
که با عضویت ،قطعا ،جز بهترین ها میشید
👇👇👇👇👇
/channel/addlist/pc28sSMFImdlYWI0
🎁جادوی ناشناخته همینجاست
@magic27120👈
این قسمت : قرار
دقیقهی یازده ثانیه و ینجاه و هشت من از قرار گفتم.
تمرین "کلمهمحوری "در نویسندگی نوعی تمرین است که با انتخاب یک کلمه (مثلاً "قرار") و نوشتن جملات یا متونی با آن کلمه انجام میشود. این تمرین به افزایش خلاقیت، گسترش دایره واژگان و گرم کردن دست نویسنده کمک میکند. مثلاً با کلمه "قرار" میتوان جملات متنوعی ساخت مانند "قرار خانوادگی"، "قرار معاملاتی"، "قرار وسط هفته"، "قرار جدایی"، "قرار آشنایی" و... که هرکدام به نوعی در متن کاربرد و فضای متفاوتی دارند.
@shotnote1✍✨
@honarefilmnameh
🫧
دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کُشتی بگیرم - شماهائی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست -
میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
چند لحظهاي توي پارك مینشینم. کمی نفسم تنگ شده است. دو زن جوان
با شک نگاهم میکنند و رد میشوند. یک پسربجه دنبال توپ پلاستیکیاش
میدود و یک نفر پشت سرم سیگار روشن میکند و یک نفر خنده کوتاهی
میکند و خیلی زود ساکت میشود، اما هیچ یک از اینها مهم نیست،
بالاخره باید سر و کله خودش پیدا شود که، آهان خودش آمد ...
نگهبان پارك دست در جیب شلوارش کرده و زیـر لـب آوازي زمزمـه
میکند. چاق و کوتاه قامت است. بیشتر که نگاهش میکنم، میفهمـم کـه
یک پایش کمی کوتاه تر از آن دیگری است و او تمامی تلاشش را میکند
که توي قدمهایش لنگ نزند، اما میزند.
با خود فکر میکنم وقتـی کـلاس
پنچم یا چهارم دبستان توي حیاط مدرسهشان میدویده، بچههـا مسـخره اش میکردند یا نه؟ و یا مثلاً زنگ ورزش، موقعِ یارکشی و تیم بندي؟ احتمـالاً همه انتخاب میشدند به جز نگهبان پارك و بعـد معلـم ورزش او را بـه زور توی یکی از تیمها مـیچپانـده و در نهایـت تمـام زنـگ ورزش روي یـک نیمکت آهنی و پر خط و خش به عنوان دروازهبـان ذخیـره مـی نشسـته و بـه تکاپوی همکلاسی هایش چشم می دوخته است.
#تمرین نوشتاری برای تقویت نمایش سوگیریهای ذهنی در داستاننویسی و خلق شخصیتها :
🔻بازنویسی موقعیتها
یک موقعیت واقعی یا داستانی را بنویسید و سپس همان موقعیت را از دید یک شخصیت دیگر که گرفتار سوگیری ذهنی است بازنویسی کنید تا تاثیر آن سوگیری در برداشت و تصمیمگیری واضحتر شود.
موقعیت واقعی:@shotnote1 Читать полностью…
دو نفر در یک جاده مهآلود و دورافتاده ایستادهاند، یکی نزدیک به دوربین و دیگری دورتر در فاصله.
بازنویسی از دید شخصیت گرفتار سوگیری ذهنی (تمرکز فقط بر حضور نفر دور):
شخص نزدیک به دوربین فکر میکند که نفر دور حتماً برای او خطرناک است یا قصد تعقیب دارد، در حالی که واقعیت ممکن است کاملاً بیخطر باشد. این سوگیری باعث نگرانی بیمورد و واکنش اشتباه او میشود.
بازنویسی موقعیت از دید نفر دور:
شخصی که در دوردست ایستاده، فکر میکند چون نفر نزدیک به دوربین چهرهاش را پوشانده و واضح نیست، شاید او را نبیند یا برایش مهم نباشد. این سوگیری باعث میشود تصور کند که حضورش بیاهمیت است و خودش فقط به مقصد یا کاری که دارد فکر کند، بدون دیدن واکنش احتمالی نفر نزدیکتر. این نگاه از تمرکز فقط بر اطلاعات محدود و برداشت شخصی او ناشی میشود.
این نمونهها کمک میکنند خطاهای شناختی را به صورت طبیعی و روان در دیالوگهای شخصیتها نشان دهید و لایه روانی بیشتری ایجاد کنید:
زبان ساده و روزمره:
مثال: «همیشه منو میذاری کنار، انگار که اصلاً نیستم!»
توضیح: این جمله با زبان ساده و احساسی، سوگیری برچسبزنی و پیشداوری را نشان میدهد.
تناقضهای فکری:
مثال: «اولش فکر میکردم درست میگی، ولی حالا شک دارم... یعنی شاید اصلاً نمیفهمی چی میگی!»
توضیح: این دیالوگ با تغییر سریع نظر شخصیت، تردید و نوسان در تفکر را نمایش میدهد.
پیشداوریها و فرضیات غیرمنطقی:
مثال: «تو همیشه دیر میرسی، پس بهتره به هیچ حرفت اعتماد نکنم!»
توضیح: این جمله فرض کلی و نادرست درباره شخصیت مقابل را بروز میدهد.
سوالهای رهاییبخش و دفاعی:
مثال: «مگه من مقصرم؟ همه همین کارو میکنن!»
توضیح: در این جمله شخصیت سعی دارد خودش را توجیه کند و از پذیرش مسئولیت طفره میرود.
واکنشهای هیجانی و کلامی:
مثال: «اگر اینطوری پیش بره، همه چیز خراب میشه و همه چیز تمومه!»
توضیح: این جمله نمونهای از فاجعهسازی است که با هیجان شدید ابراز میشود.
وقفه و پرش در گفتار:
مثال: «من... فقط میخواستم بگم... نه، بهتره چیزی نگم!»
توضیح: پرش در گفتار و مکثها نشانه سردرگمی و عدم اطمینان است.
🫧
بودن بین تودهی مردم، بهم آموخته که موقع نوشتن، اراجیف را کنار بگذارم. فکر میکنم هر از چند گاهی باید صورتات را به گل بمالی، فکر میکنم باید بدانی که زندان چیست، که بیمارستان چیست. فکر کنم باید بدانی که چهار یا پنج روز بدون غذا ماندن چه حسی دارد. فکر میکنم زندگی با زنهای دیوانه برای چهارچوب وجودیتان خوب است. فکر کنم بعد از آن که تحت فشار بودید، بتوانید با شادمانی و آسایش بنویسید. این را فقط سر این میگویم که همهی شاعرهایی که من دیدم، یک مشت ستارههای دریایی نرم بودند. انگلهایی چاپلوس بودند. هیچی نداشتند که بنویسند. به جز عدم تحمل خودخواهانهی خودشان.
آره، خودم را از شاعرها دور نگه میدارم. سرزنشام میکنید؟
چارلز بوکفسکی
ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوانها کشتی را در اختیار گرفتهاند
مترجم: مصطفی رضیئی
@shotnote1✨🍃✨
مهمانخانه
مردی که در تاریک روشن هوا جلوی مهمانخانه ایستاده بود بیشتر شبیه یک تابلوی راهنما بود که اینجا در این برهوت سرما هنوز چراغی روشن است.
مهمانخانه سر راه یک گردنه برف گیر بود . یک دوطبقه ساده سفید با دری دراز که روی تپه کوچکی بالای جاده ایستاده بود.
مرد جلوی مهمانخانه چراغ را مثل پاندولی تکان می داد. از صدای پارس کردن سگ ها شاید بیدار شده بود .
تپه را دور زدیم و در آن بوران به ان در دراز رسیدیم.
مرد یک قدم از پله ها پایین امد و گفت این وقت شب چرا به جاده می زنی؟
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
شبیه پدرم بود .
درست مثل او در یکی از شبهای برفی که از دهات برمی گشتیم یک بارانی سیاه و چکمه پوشیده بود .
من ده سالم بود و پدر پنجاه سالش بود. بمباران شهرها بود و پدر راضی شده بود که چند روزی ما را به دهات ببرد .
اما طاقتش نگرفت. یک شب که همه خواب بودند یواشکی لباس هایش را پوشید و راه افتاد .
من یکماه پدر را ندیده بودم. لباس هایم را پوشیدم و کلاه لبه دار کاموایی را روی سرم تا ابرو کشیدم پایین .
صد متر پشت سرش می امدم. گهگاهی پدر در تاریکی به عقب نگاه می کرد. چراغ های دهکده محو شدند و ماه زیر ابر رفت. برف بارید. برف ریز کوه بود انگار که باد بورانش می کرد و می پیجاندش به دور پدر.
سگ های ولگرد اولین پیچ جاده روستایی در تاریکی به سمت پدر پارس کردند.
دندانهای درازشان را در تاریکی حس می کردم و صدای خس خس سبنه شان که غریبه را می دراند. پدر دستپاچه شده بود.
عقب سنگ می گشتم.
چند سنگ برداشتم و به سگ ها حمله کردم.
گریه می کردم و سنگ می انداختم. پدر هم سنگ برداشت .
به بارانی پدر رسیدم .
دست بردم زیر ژاکت قهوه ای اش . گرم بود.
پدر نگفت چرا دنبال من آمدی. سرزنشم نکرد. بارانی بلندش را کشید روی سرم و شال قهوه اش را پیچاند دور گردنم.
یک لحظه تردید کرد که به دهکده برگردیم. ولی روی شانه ام زد و گفت می توانی بدوی ؟
هردو شروع به دویدن کردیم. صدای نفس مان در هم فرو می رفت و بوران حریفمان نبود . عرق کردیم و گرم شدیم .
پدر گفت نور ماشین!
سر جاده رسیده بودیم
یک وانت داتسون خاکی بود. برایمان نگه داشت و سوار شدیم.
این مرد شبیه پدراست. این شب شبیه همان شب است. چند سال گذشته است؟
مرد مهمانخانه چی می گوید :
_فقط خودت تنهایی؟ماشینتان کجاست؟
می گویم با زن و بچه از تپه بالا امده بودیم. نگاه می کنم.
مهمانخانه چی چراغش را می گرداند و می گوید :
از بالا نگاه کردم. تنها بودی.
میخواهم برگردم . تردید می کنم . می گویم مطمنی؟
چراغ را بالا می گیرد. می گوید برو لب بخاری بنشبن تا من نگاهی بیندازم.
در را باز میکنم. شبیه جایی است که نمیدانم کی و کجا بوده ام.
چایی برایم ریخته . گذاسته لبه بخاری . در نور بخاری ؛بخار چایی بالا می رود. برف های رویسر و ریشم آب می سوند. چایی را لب می زنم. .خوابم می اید. صدای پارس سگ ها از دور می آیند خوابم می آید.
11 دی 97 تهران.
🌠♻️ دسترسی ویژه به کانالهای ویژه 🌠♻️
🪭برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🪭
جهت هماهنگی در لیست 🤝
@HHo_bb
عباس کیارستمی :
" باب طبع من نیست انتظار کشیدن، اما برای باران های بهاری ناگزیرم..."
@shotnote1 ✨🍃✨
🫧
اگر در مورد دردهایتان سکوت کنید، آنها شما را کشته و خواهند گفت که از آن لذت بردهاید..
زورا نیل هرستون
@shotnote1
.
روشهای_شخصیت_شناسی_ازمتن
نظریه ای وجود دارد که معتقد است "موجودیت شخصیت همان موجودیت زبان است " به دیگر سخن شخصیت عبارت است از زبان. برای بررسی شخصیت , انواع آن و ابعاد آن, لاجرم هیچ چیز به جز مشتی کلمات هدفمند به نام زبان در اختیار نداریم.
این کلمات دو دسته اند یکی آنها که شخصیت ها در قالب گفت و گوی نمایشی (دیالوگ ها) گفته اند, و دیگری توضیحات نمایشنامه ،یا فیلمنامه نویس است. البته نباید اهمیت کنش و رفتار را نیز نادیده گرفت; اما همان ها هم در کنار زبان درام تعریف می شوند; چه در دل یکی از آن دو دسته کلمات موجود در فیلمنامه یا نمایشنامه,یا برخواسته از آنها هستند.
می توانیم روش های شناخت و تحلیل شخصیت را بر اساس متن,در شش مورد خلاصه کنیم;
که عبارتنداز...
1_بررسی توضیحات نویسنده درباره ی شخصیت.
2_بررسی توضیحات نویسنده درباره ی محیط و پیرامون شخصیت.
3_بررسی سخنانی که شخصیت می گوید.
4_بررسی سخنانی که دیگران "خطاب" به شخصیت می گویند.
5_بررسی سخنانی که دیگران " درباره ی" شخصیت می گویند.
6_بررسی رفتار شخصیت, و رفتار دیگران با شخصیت.
🎗 @shotnote1
بهنظرم همهچیز سوت و کور آمد. البته بچهها مابین درختان بازی میکردند و تک و توکی کلفت و نوکر هر کدامشان در گوشهای از باغ و حیاط سرگرم کاری بودند که دست از کار میکشیدند و میایستادند و رو به من لبخند میزدند و با تکان دادن دست و سر احوالپرسی میکردند. بچهها همینکه اتومبیل را دیدند از لابهلای درختان به سمت اتومبیل میدویدند. اتومبیل به حیاط جلو عمارت رسید. به دور حوض وسط پیچید و جلو پلههای اشکوب پایین ایستاد و من پا روی رکاب اتومبیل گذاشتم و سر به سمت اشکوبهای بالایی کشیدم و مادر را چندبار صدا زدم. مادر از اشکوب سوم سر کشید. موهایش ژولیده بود و صورتش بزک همیشه را نداشت، بلوزی مشکی پوشیده بود. همانطور که از روی نردهٔ خیزرانی سر کشیده بود، سرش را چندبار تکان داد و گفت: «حالا میآیم پایین!»
بچههایی را که دور اتومبیل جمع شده بودند، نوازش کردم. همهشان برادر و خواهرهای ناتنیام بودند که اندک شباهتی با من داشتند. سرهای پسرها را از ته تراشیده بودند و موهای همهٔ دخترها از بزرگ و کوچک دوبافه گیس بود که روی شانه افتاده بود. از پلههای جلو عمارت بالا رفتم و از پنجرهٔ بزرگ ارسیدار سر کشیدم. اماناللهخان در گوشهٔ اتاق روی صندلی نشسته بود و انگار متوجه آمدنم شده بود که لبخندی بر لب داشت و گفت: «خوش آمدی زکریا. میدانستم امروز ممکن است بیایی، چند روز بود چشم انتظارت بودم!» چیزهای دیگر هم گفت که نشنیدم.
@gardoonedastan
@shotnote1
📚ملکان عذاب
ابوتراب_خسروی
❌❗️ به زودی حذف خواهد شد!!
[فرصت طلایی محدود]، فقط برای کسانی که واقعاً دنبال رشد، بینش عمیق و تغییر واقعی هستن؛ نه برای همه!
✅ هرچه سریعتر عضو شوید!