2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
🎖برترین کانالهای علمی، هنری و فرهنگی در یک نگاه 🧠📚🎶🎨
⟪ 🕊️✦∞⟫
🔗 [ /channel/addlist/gh1t6zuaUPxmOTJh ] 🔗
──━━⊱•••✦•••⊰━━──
📩 هماهنگی جهت تبادل:
@Patricia_Psychology
🫧
میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود، چون هر کسی با قوۀ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوۀ تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلو اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.
صورتک ها
صادق هدایت
@shotnote1✍
🫧
ایران عزیزم، ایران کوههای بلند، بیابانهای سوخته و آفتاب وحشی، و رفتگان و ماندگان عزیز، دلم برایت تنگ شده، خیلی تنگ شده، ای بیوفای ناکسِ دور!
#شاهرخ_مسکوب
روزها در راه
@shotnote1✨
گوژ پشت با چشمهای کدرش از پس پرده نگاهم می کند. پرده سرخ تر از همیشه شده. پنجره ای پشتش پیدا نیست. بچه که بودم از پشت آن پنجره پدرم را می دیدم. توی حیاط وضو می گرفت و زیر لب حمد می خواند.
مادرم زیر تنها درخت نارنج حیاط، جانماز پهن می کرد.بساط چایش را مرتب می کرد و گاهی حافظ می خواند. حالا گوژ پشت هر شب چشمهایش کِدرتر و تیزتر می شود. پیش خودم ناله می کنم: کاش برای یک بار هم که شده خودش را بریزد بیرون، زنجیر بکشد بر گردنم و یا مثلا پنجه بر تنم.. کاش برای یک بار هم که شده خلاصم کند از کابوس مداوم و تیره پوزخندش.. پرده دوباره تاب می خورد. کمی کنار می رود. پنجره ای بر دیوار نیست. اتاق خاموش است. چیزی دیده نمی شود. تنها صدای دهن دره ای کشدار و بی وقفه از رفیق خمیده ام می شنوم.. مثل صدای کشیده شدن ناخن رو درب آهنین یک سلول. پلکم می پرد. سرم تاب می خورد. پرده و گوژ پشت و نگاهش توی چشمم هزار و یک سایه مبهم می شوند. حنجره ام می لرزد، توی گوشم می پیچد که : هم پرده تو بودی، هم پنجره و هم گوژپشت..
دوستداشتن که عیب نیست، دوستداشتن دل آدم را روشن میکند. اما کینه و نفرت دل آدم را سیاه میکند.
اگر از حالا دلت به محبت انس گرفت، بزرگ هم که شدی آماده دوستداشتن چیزهای خوب و زیبای دنیا هستی.
دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است، اگر با محبت غنچهها را آب دادی باز میشوند، اگر نفرت ورزیدی غنچهها پلاسیده میشوند!...
سووشون
سیمین_دانشور
@shotnote1
@honarefilmnameh
✨فروغ فرخزاد
پرنده روزنامه نمیخوانْد
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپرید
و لحظههای آبی را
دیوانهوار تجربه میکرد
@shotnote1 ✨🍃
گفتم: از این که در آن جهنم بودی متاسفم. البته اگر حقیقت را گفته باشی. میدانی، در مقابل تو حس وحشتناکی به من دست میدهد. آنقدر برایم قصه سرهم کردهای که حالا سختم است حرفت را باور کنم.
بار دیگر بازویم را چسبید و در حالی که سعی میکرد مؤدب باشد گفت: مهم نیست حرفم را باور کنی یا نه. خوب میدانم که ماجرای توکیو را به دل گرفتهای و هرگز مرا از آن بابت نمیبخشی. باشد؛ نمیخواهم برایم دلسوزی کنی. پول هم نمیخواهم. چیزی که میخواهم این است که بتوانم به تو تلفن کنم و مثل الان با هم قهوهای بخوریم. همین و بس.
- چرا راستش را به من نمیگویی؟ یکبار هم شده در زندگیات راست بگو. بگو واقعاً چه شده.
- خب، در حقیقت برای اولین بار در زندگی به خودم اطمینان ندارم. نمیدانم چه کنم. خیلی تنها هستم. تا حالا، با وجود همهٔ دورانهای سختی که گذراندم، هرگز اینطور نبودم. باید بدانی که شدت ترس بیمارم کرده. ترس خودش یک بیماری است. فلجم کرده. مرا از بین میبرد. این را نمیدانستم، ولی الان میدانم. این جا در پاریس چند نفر را میشناسم، اما به هیچ کدامشان اعتماد ندارم. به تو، چرا. راست میگویم، باور کن. میتوانم گاهی به تو تلفن کنم؟ میشود بعضی وقتها همدیگر را در یک کافه ببینیم، مثل امروز؟@shotnote1✍
❇️مثال داستانی با لحن ساده و صمیمی فارست و لحن پرتنشتر، کمی پیچیدهتر:
فارست: «دیدی امروز آسمون چقدر آبی بود؟ من رفتم پارک، پرندهها هم آواز میخوندن. خیلی قشنگ بود.»🔻 لحن فارست ساده و روان است، جملاتش کوتاه و مستقیماند: «من دوندهام»، «دوسِت دارم جنی.»
جنی (با کمی تردید): «آره، ولی... تو که همیشه میری تو پارک، چرا همیشه اینقدر تنها به نظر میرسی؟»
فارست: «من دوست دارم تنها باشم. این دنیا خیلی شلوغه و من فقط دوست دارم آرام باشم.»
جنی: «آرام بودن خوبه، ولی آدم نیاز داره که کسی کنار خودش باشه، حتی وقتی ناراحته.»
فارست (با لبخند ساده): «تو همیشه کنار من بودی، حتی وقتی خودت هم تنها بودی.»
جنی (با بغض): «گاهی باید رفت... رفت تا بفهمی که واقعاً چی میخوای. ولی من همیشه دوست دارم تو رو داشته باشم.»
فارست: «منم همین رو میخوام، فقط باشی کنارم. همین.»
چه کسی چهره انسان را به درستی میبیند:
عکاس، آینه یا نقاش؟
- پابلو پیکاسو
@shotnote1
✍
اگر میخواهید میانبرها را یاد بگیرید، آجرکاری را شروع کنید. هیچ مکانیزمی وجود ندارد که به شما کمک کند چیزی بنویسید، هیچ راه آسانی وجود ندارد. یک نویسنده جوان اگر بخواهد از یک نظریه پیروی کند احمق است. از اشتباهات خود درس بگیرید، این تنها راهی است که مردم یاد میگیرند. یک نویسنده خوب میداند که هیچکس نمیتواند به او توصیه خوبی بکند. مهم نیست چه نویسندهای را دوست دارید، همیشه باید بخواهید از او پیشی بگیرید.
#ویلیام_فاکنر
@shotnote1 🍃✨
❇️فیلمنامه سونات پاییزی
اثر: اینگمار برگمان
👇👇
/channel/honarefilmnameh/6294
✨
عجب ماشین عجیبی است این بدن انسان:
تو میتوانی با نان و شراب و ماهی و تربچه پُرش کنی و آن برایت غم و شادمانی و رویا تولید کند!
زوربای یونانی
نیکوس کازانتزاکیس
@Shutnote 🍃✨
▪️“Blood Moon” 🌘
▪️John Lunn
موسیقی متن سریال «The Last Kingdom» .
موسیقی حالتی رازآلود و دراماتیک دارد، با ترکیب صداهای سازهای اتمسفریک (مانند باس، گیتار، لییر، پرکاشن و سینتیسایزر) و صدای هوایی و احساسی Eivør که حالتی اساطیری و پرتعلیق به اثر بخشیده .
زمینهی استفاده: این قطعه بهصورت تممحور در ساخت صحنههای اوج احساس، تضاد یا تغییر فاز روایت در سریال مورد استفاده قرار گرفته و بهخوبی فضا و حسی از فلسفه و سرنوشت را القا میکند.
📕📗📙
کتاب «گربه زیر باران» نوشته ارنست همینگوی
داستانی کوتاه و پرمعناست که با زبان ساده، لحظهای از زندگی یک زن را در باران نشان میدهد.
| ۵ صفحه در ۱۰ دقیقه|
"زیر باران، گربهای تنهاست و یک زن در انتظار لحظهای از امید. همینگوی با سادگی، دنیای پر از احساسات پنهان را روایت میکند."
🫧
🔲دیالوگ
▫️فیلم زیستن
▫️ساخته کوروساوا
@shotnote1✍
@honarefilmnamehЧитать полностью…
کانال کارگردان مولف، هنر فیلمنامه
شهرک ما یک پارک دنج دارد با یکی دوتا میز سنگی شطرنج و گربه هایی که در حال پروار شدن هستند. معمولا زن ها و پیرمردها برای گربه ها غذاهای باب میلشان را می آورند. گربه ها همیشه زیر نیمکت ها لم می دهند یا خودشان را می مالند به پر و پای آدم. یک جور تملق بانمک و بچه گانه است که همه با آن آشناییم. اما بچه گربه ها از همه پر طرفدارتر هستند. خصوصا بچه گربه سفید پشمالودی که به تازگی سرو کله اش پیدا شده و خودش را قاطی ما کرده است. هر وقت می رویم یک دست شطرنج بزنیم، زیر میز شطرنج باید هوایش را داشته باشیم که یک وقت لگدش نکنیم. لا به لای پاها می چرخد و حسابی دلبری می کند. ما که آنجا باشیم از کنارمان جنب نمی خورد. با هیچکس دیگر کار ندارد. انگار که ما از رفقای قدیمی اش هستیم.
امروز آمدیم پارک همیشگی. دیدیم بچه گربه را گرفته اند. نگهبان پارک گفت سر صبح آمدند زبان بسته را کردند توی یک گونی و بردند. برایش شیر خریده بودم. سرش توی کاسه اش بود، کاری با کسی نداشت. این را به آنها هم گفتم. گفتم که این طفلی کاری به کار کسی ندارد، محلی ها دوستش دارند، زن ها برایش غذا می آورند. بچه ها باهاش بازی می کنند. برای خودش می پلکد، گفتند: ما به این حرفها کار نداریم، ماموریم و مجری، تصمیم با کسان دیگر است. امروز گفتند جمع شان کنید ما هم باید جمع کنیم، فردا بگویند ولشان کنید، ماهم ول می کنیم.
گفتم : آخه این یکی که هنوز بچه است. اصلا ... گفتند: بچه و بزرگ ندارد. گفته اند که اینها همگی مخل آسایش هستند. فعلا دستور همین است. والسلام.
بعد گونی را انداختند پشت وانتشان و رفتند که رفتند.
حالا پارک محل آرام تر شده است. صدای گربه ها محو شده. فقط گهگداری صدای کلاغی به گوش می رسد. می نشینیم روی نیمکت خودمان تا شطرنجی بازی کنیم. زیر میز و نیمکت سایه کوچک و گذرایی حس می شود. توجهی نمی کنیم تا عادت دیدن بچه گربه سفید از سرمان بیافتد.
بچه گربه سفید / احمد نجفی
این جملات ترکیبی از طنز تلخ و نگاه طنزآمیز به تنهایی و شرایط زندگیاند که میتوانند شروع و پایان داستان را با حال و هوای منحصر به فردی همراه کنند.
🔻جملات ساده آغاز با لحن طنز و تلخ:
🔻جملات پایان با لحن طنز و تلخ:
🫧
هدایت را درحالی که روی پتویی که در کف آشپزخانه پهن کرده بود، دراز کشیده بود و خاکستر آثار چاپ نشدهاش هم در کنارش قرار داشته، پیدا میکنند.
یاد داشت خودکشی صادق هدایت : «دیدار به قیامت.ما رفتیم و دل شما را شکستیم.همین.
نامه خودکشی صادق هدایت✉️
@shotnote1 🕯
خاطرهای از #اصغر_فرهادی
يكيشان پرسيد: آن پسرك سر چهارراه چه ميفروخت؟
مواد مخدر؟
من پاسخ دادم فال ميفروخت.
پرسيد فال چيست؟
گفتم شعر؛
شعرهای شاعر بزرگمان حافظ.
با هيجان گفت: يعنی شما از كشوری ميآييد كه در خيابانهايش شعر ميفروشند و مردم عادی پول ميدهند و شعر ميخرند؟!
ميرفت سر ميزهای مختلف و با شگفتی اين را به همه ميگفت.
اين يعنی زاويه ديد
يكی سياهی ميبيند، دیگری زيبايی.
📓رمان: از_پرندههای_مهاجر_بپرس
✍️نویسنده: سیمین_دانشور
🎬ژانر: اجتماعی درام
📝خلاصه:
● برهوت : مردی نظامی که از او خواسته شده دوست چندین سالهاش را بکشد .
● میزگرد : فردی روح سعدی و حافظ و اخوان و رستم را احضار کرده است .
● مرز و نقاب : مردی که با وجود دو فرزند با زن دیگری دوست است و اکنون دنبال چهره ظاهری و واقعی آدمهاست .
●روزگاری اگر : پسر جوانی که صوت زیبایی برای خواندن قرآن دارد و به جبهه میرود .
●از خاک به خاکستر : مردی راهی آمریکا شده و در آنجا با زنی آمریکایی ازدواج کرده است و تفاوت فرهنگی بین آنها فاحش است .
● باغ سنگ : زن و مردی که ازدواج فامیلی کردهاند و اکنون فرزند آنها مشکل دارد .
دو نوع لبخند : نامه به مردی عاشق موسیقی .
●روبوت سخنگو : سالها گذشته و جهان همچنان همان است که بود و همچنان به مرد شاعر زن نمیدهند !
●از پرندههای مهاجر بپرس : دختری که روسریاش در مدرسه دخترانه کمی عقب رفته و نحوه برخورد ناظم با او !
دو درس مهم داستان نویسی
به روایت مرحوم زنوزی جلالی
@shotnote1✍ کانال نویسنده تک شات
@honarefilmnameh
🎬
🫧🫧
«آیا میدانی با سازِ همگان رقصیدن، و آنگونه پایکوبیدن و گُلافشاندن که همگان را خوشآید و تحسین همگان را برانگیزد، از ما چهچیز خواهدساخت؟ عمیقاً یک دلقک؛ یک دلقکِ درباریِ دردمندِ دلآزرده، که بر دار رفتار خویشتن آونگ است تا آخرین لحظههای حیات.»
چهل نامه کوتاه به همسرم نادر ابراهیمی
❤️ @shotnote1🍃✨🍃
تفکیک لحن دو شخصیت مشهور در داستان:
برای تفکیک لحن دو شخصیت فارست و جنی در داستان، میتوان از تفاوتهای واضحی در نحوهی بیان، نگرش و احساسات آنها مثال زد:
فارست، لحن ساده، صادقانه و بیپیرایهای دارد. جملاتش کوتاه و بدون پیچیدگی است و بیشتر از طریق رفتارهایش عشق و وفاداری را نشان میدهد. او با لحن آرام و بیریا به زندگی نگاه میکند و کلماتش سرشار از محبت و حمایت است، حتی وقتی مشکلات را بیان میکند، هیچگاه قضاوتگر یا پیچیده نیست.
جنی اما لحن متفاوتی دارد؛ پر از تردید، درد و گاهی عصیان. او از تجربههای سخت زندگیاش حرف میزند، احساساتش پیچیدهتر و گاهی مکثدار است. جنی که به دنبال آزادی و شکستن قیدهای گذشته است، اغلب با لحنی پرتنش، سردرگم و بعضاً خشمگین سخن میگوید.
به کانال نویسنده تک شات بپیوندید.
@shotnote1✨🍃
اگه توی دریا غرق شده باشی، و اون لحظه ای که داره جون از تنت در میره، یه نهنگ پیدا بشه و نجاتت بده شکلش به چشمت از ستاره های سینما هم خوشگل تر میاد!
فقط می خواستم بگم اگه لیلی با پوری رفت، تو چیز مهمی گم نکردی !
اگه قرار باشه یک روزی به خاطر عبدالقادر بغدادی یا موصلی ولت کنه، چه بهتر که از همین حالا با پوری بره...!بره !
اینجا لیلی خیلی مهم نیست...
این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی !
ایرج_پزشکزاد
دایی جان ناپلئون
@shotnote1
🫧
در روی زمین هیچ چیز قطعی نیست و معنای چیزها با وزیدن بادی تغییر میکند؛ و باد دائما میوزد، چه بدانید چه ندانید...
ژاک و اربابش
میلان کوندرا
@shotnote1✨
🫧
چرا من از آن آدم ها نیستم که شب ها فقط مینشینند و بیس بال تماشا میکنند؟ چی میشد اگر فکر و ذکرم نتیجه بازی بود؟ چرا نمیشد آشپزی باشم و تخم مرغ سرخ کنم و بی خیال همه چیز باشم؟ چی میشد اگر مگسی بودم روی مچ دست یک آدم؟ چرا نمیتوانستم خروسی باشم در حال دانه چیدن در یک مرغ دانی؟ چرا این جوری.
عامه پسند ـ چارلز بوکفسکی
@shotnote1✍✨
✍فیلمنامه کوتاه و ساده – «ماه خونین»
/نسخه شاعرانه
صدای باد سوتکشان از دور میآید.
حرکت سایه: زن بومی آهسته در کوچه قدم میزند. قامتش باریک و خمیده، عصا در دست. کنار میایستد و نگاهش را به ماه میدوزد.
زن بومی (زمزمه):
– ماه سرخ، دل زمینو نشون میده.
دوربین به پیرمردِ درویش روی پشتبام میرسد. دستهایش را مثل دعا بالا آورده.
پیرمرد (آرام):
– این همون شبیه که همهچی برمیگرده سر جای خودش…
برش به چهرهی دختر مسافر. چمدانی کوچک کنار پایش است، چشمهایش در انعکاس ماه سرخ میدرخشند.
دختر (با امید):
– یا شاید همهچی تازه شروع میشه.
زن بومی (محکم):
– همیشه میشه. مثل ماه که دوباره سفید میشه. مثل سایهای که از روی صورتش میلغزه و میره.
ماه در میانهی قاب میدرخشد. نور سرخش روی دیوارهای خاموش میلغزد. جهان برای لحظهای کوتاه، معلق میان گذشته و آینده ایستاده است.
زن بومی (شبیه دعا):
– ببین... حتی آسمون هم یاد میگیره دوباره نفس بکشه.
ماه کمکم از سرخی رها میشود. نور نقرهای روی کوچههای خالی پخش میشود.
نمای نهایی – لانگشات:
کوچهی باریک و خاموش. چراغها خاموش میشوند.
سایهی زن بومی آرام از دل کوچه امتداد مییابد و در تاریکی فرو میرود.
صدای زمزمهها که در آغاز شنیده میشد، بهآرامی خاموش میگردد.
ماه دوباره سپید و آرام در آسمان میتابد.
باد آرامتر شده است.
داستان کوتاهی برای تصویر بنویسیم.🔽
«ماه خونین» یا Blood Moon در فرهنگها و اسطورههای مختلف همیشه بار نمادین داشته:
• در فرهنگهای بومی آمریکا، ماه سرخ نشانهی هشدار یا تغییر در چرخهی طبیعت بود.
• در باورها و اساطیر شرقی، خونین شدن ماه به نبرد میان نیروهای کیهانی و آغاز فصلی تازه نسبت داده میشد.
• در سنتهای باستانی، آن را نشانهی دگرگونی بزرگ و ورود به دورهای تازه میدانستند.
• در ادبیات و هنر مدرن هم ماه خونین نماد پایان یک دوره و شروع فصل نو در زندگی است.
این تصویر همیشه با دو حس همراه بوده: ترس و شگفتی. ترس از ناشناختهها و شگفتی در برابر فرصتی برای دگرگونی.
@shotnote1🌘🌑🌖
🔲 دیالوگ از فیلم فریدا
☆ Frida, 2002
☆ Dir. Julie Taymor
ـــ دلم میخواست اندوهم را در الکل غرق کنم، اما حالا این لعنتیها یاد گرفتهاند شنا کنند. این احترامات فائقه و رفتار معقول جانم را به لب میرساند...
☆☆ تکنیک آپ آرت در صحنههای خاصی که نیاز به بیان احساسات یا تغییرات روانی دارند، بسیار مؤثر است.
🫧
«پرِ سفید یک کبوتر، چرخزنان پایین میآید. جلو پایم میافتد. پر را برمیدارم. بو میکنم، بوی آزادی و بوی آسمان میدهد. بغض میکنم.»
علیاشرف درویشیان
@shotnote1🍃✨