3006
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است» فرانسواز دستور تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
🔻️️️️️️گزارش «شرق» از بحران پساقاعدگی زودرس زنان ایرانی که از حد نصاب یک تا پنج درصد آمارهای جهانی بالاتر است
🔺️️زودتر از موعد، دورتر از تصور
✍️ نیلوفر حامدی
▫️با توجه به بار منفی واژه یائسگی که تمام هویت زنانه را در امکان باردارشدن/نشدن خلاصه میکند، در این گزارش، از واژه پیشنهادی پساقاعدگی استفاده شده است. هرچند، تغییر یک واژه، از عمق این رنج شدید جسمی و روانی زنانه نمیکاهد.
🔹هیچکدامشان آماده این تغییر نبودند. اینکه برای آیندهای که هنوز نرسیده، سوگواری کنند. زنانی که هنوز در دهه سوم یا چهارم زندگیاند؛ کار میکنند، عاشق میشوند، برای آینده برنامه میریزند و شاید هنوز درباره مادرشدن تصمیم نگرفته باشند. اما میهمانی ناخوانده قرار است بدن و زندگیشان را دستخوش دگرگونی کند.
🔹در حالی که زنان از پیامدهای جسمی، روانی و عاطفی این تجربه میگویند، نبود دادههای ملی کافی، شناخت ابعاد مسئله و برنامهریزی برای مراقبت از آنها را دشوار میکند. «منوپاز» یا «پساقاعدگی»، تجربه زنانه بدنمندی که بروز و ظهورش در هر جامعهای با فاکتورهای سلامت جسم و روان زنان آن جامعه گره تنگاتنگی خورده است، اما اصلیترین نهادهای متولی سلامت، بهداشت و درمان آن، آمار، گزارش و یا پژوهش ملی قابل ارائهای در این زمینه انجام ندادهاند.
🔹در شرایطی که کشورهای توسعهیافته به دنبال راههایی برای به تأخیر انداختن آغاز دوره منوپاز در زنان هستند، اندک تحقیقات انجامشده داخلی در ایران، از پساقاعدگی زودرس در کشور خبر میدهند. طبق اعلام مرکز تحقیقات اندوکرینولوژی باروری پژوهشکده علوم غدد درونریز و متابولیسم کشور، میزان بروز «زودرس پساقاعدگی» در جمعیت زنان ایرانی از حد نصاب یک تا پنج درصد جهانی بالاتر است.
🔹تجربه این زنان، در کنار خلأهای نظام سلامت، پرسشی فراتر از پزشکی را نیز پیش میکشد: چرا تغییرات بدن زن هنوز میتواند به قضاوتی درباره ارزش و هویت و همه بودن او تبدیل شود؟ به خصوص که پژوهشی کیفی دریافته تجربه پساقاعدگی به مشکلات جسمی محدود نمیماند و وریشانی روانی، ازدسترفتن بخشی از هویت، موانع دریافت مراقبت یکپارچه و کمبود حمایت اجتماعی، اختلال در روابط اجتماعی و زندگی جنسی را نیز به همراه دارد.
🔹مریم نصراصفهانی، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی معتقد است خود زنان هم باید برای معنا کردن این دوره مشارکت کنند: «پساماهینگی مساوی تجربه زیستن در بدنی کمتر اسیر بیولوژی و بیشتر خودآئین است که به طور طبیعی به مرحله تازهای از زندگی وارد شده. بنابراین زنان خود به عنوان سوژههای فعال باید در معناکردن این دوره از زندگی و زمان زنانه مشارکت کنند. برای زمانی که زیبایی زنانه یا عشق مادرانه به فرزندشان دیگر بزرگترین دارایی و عنصر معنابخش به زندگی آنها نیست».
💢️️️️️️بیشتر بخوانید👇️️️️️️
https://www.sharghdaily.com/fa/tiny/news-1135711
@sharghdaily
sharghdaily.com
«کدام آلمانی که در سینهاش تنها جرقهای از احساس ملی میدرخشد، میتواند این فکر را تاب آورد که مردمی بیگانه بخواهند با زور تفنگ بر ما توهمی سیاسی را تحمیل کنند که ویرانگر تمام روابط داخلی و شهروندی ماست؟ و همانها، درست در لحظهای که چیزی جز حقوق بشر، آزادی، برابری، شهروندی جهانی و برادری جهانی بر زبان ندارند، ما را در برابر انتخابی مشمئزکننده قرار دهند: یا خیانت به قوانین سرزمین پدریمان، به حکمرانان قانونیمان، و به خود و فرزندانمان را بپذیریم، یا اجازه دهیم با ما همچون پستترین بردگان رفتار شود؟» *تاملات یک غیرسیاسی*، توماس مان
Читать полностью…
توماس مان و محافظهکاری آیرونیک
ایرج آذرفزا
من اگر بخواهم شیوه یا نحوهٔ مواجههٔ خودم با ایران در حال جنگ را بهلحاظ نظری توضیح دهم، از مفهومِ «محافظهکاری آیرونیک/اروتیک» توماس مان در کتاب تاملات یک غیرسیاسی کمک میگیرم.
ازقضا مان نیز کتابش را در میانهٔ جنگ جهانی اول (۱۹۱۵–۱۹۱۸) نوشت، زمانی که آلمان زیر ضرب حملاتِ فرانسه بود. کتاب دروهلۀ نخست، در پاسخ به برادرش هاینریش مان و دیگر روشنفکران «تمدنگرا» (Zivilisationsliterat) نوشته شد—کسانی که از ارزشهای روشنگری فرانسوی، دموکراسی، پیشرفت و عقلگرایی سیاسی دفاع میکردند. مان در برابر آنها از «فرهنگ» (Kultur) آلمانی، از درونگرایی، از موسیقی، و از آنچه «روح آلمانی» مینامید دفاع کرد—اصطلاحاً برخلافِ موضعِ «لیبرال» برادر و دوستانِ روشنفکرش موضعی «محافظهکارانه» گرفت؛ و حتی از جانبِ برادر بهطرفداری از قدرت نیز متهم شد! اما موضعگیری محافظهکارانه مان ساده و یکسویه نبود؛ دقیقاً به همین دلیل است که مفهوم «آیرونی» و «اروس» در اندیشهٔ او جایگاه محوری مییابد.
مان در فصلِ آخر همین کتاب، با عنوانِ «آیرونی و رادیکالیسم»، مینویسد:
«رادیکالیسم نیهیلیسم است. فردِ آیرونیست محافظهکار است. با این حال، تنها محافظهکاریای آیرونیک است که پژواکِ آوای زندگی نباشد — آن آوایی که خود [=زندگی] را طلب میکند— بلکه پژواکِ آوای روح باشد — آن آوایی که نه خود [=روح] بلکه زندگی را طلب میکند. در اینجا پای اروس به صحنه باز میشود. میتوان آن [=اروس] را چنین تعریف کرد: «تصدیقِ یک انسان جدا از ارزشِ او». حال، این [تصدیق] چندان روحانی و چندان اخلاقی نیست؛ همچنین تصدیقِ زندگی از جانب روح نیز نیست. این [تصدیق] آیرونیک است. اروس همیشه آیرونیست بوده است. و آیرونی عاشقپیشگی است.»
اما منظور مان از «محافظهکاریِ آیرونیک/اروتیک» دقیقا چیست؟
1. دوگانهٔ بنیادین: روح در برابر زندگی (Geist gegen Leben)
برای فهم پیوند میان محافظهکاری و آیرونی، باید نخست دوگانهٔ بنیادینی را که مان از نیچه و شوپنهاور به ارث برده درک کرد:
از یک سو زندگی (Leben) قرار دارد: امر طبیعی، غریزی، زاینده، بیخبر از خود، خام، و سرشار از اراده به بقا. زندگی نمیاندیشد؛ فقط هست و میخواهد باشد.
از سوی دیگر روح یا عقل (Geist) قرار دارد: امر آگاه، انتقادی، تحلیلگر، اخلاقی، و در نهایت بیمار. روح بهذات خود علیه زندگی است، چون زندگی را موضوع تأمل و نقد قرار میدهد و با این کار، خامیِ مقدسِ زندگی را میآلاید.
رادیکالیسم در نظر مان یعنی جانبداری مطلق از روح علیه زندگی—یعنی همان روشنفکر روشنگریمسلکی که میخواهد زندگی را بر اساس عقل، اخلاق و ایدئولوژی بازسازی کند. و چون روح در ذات خود ضدزندگی است، رادیکالیسم در نهایت به نیهیلیسم میانجامد: نفی زندگی به نام ایدهای انتزاعی. این معنای آن جملهٔ آغازین است: «رادیکالیسم نیهیلیسم است.»
2. محافظهکار کیست؟
در نگاه سادهانگارانه، محافظهکار کسی است که از زندگی، از سنت، از آنچه هست در برابر هرگونه تغییر دفاع میکند. اما این محافظهکاریِ ساده، در نظر مان هنوز آیرونیک نیست؛ این صرفاً «صدای زندگی است که خود را میخواهد»—یعنی غریزهای که از خود دفاع میکند، بیآنکه بداند چرا.
محافظهکاریِ راستین و آیرونیک نزد مان چیز دیگری است: محافظهکاریای که از سوی روح صورت میگیرد، نه از سوی غریزه. یعنی روشنفکری که با وجود برخورداری از تمام ابزارهای نقد، تحلیل و ویرانگریِ عقلانی، آگاهانه تصمیم میگیرد در کنار زندگی بایستد. این همان «صدای عقل است که خود را نمیخواهد، بلکه زندگی را میخواهد».
اینجاست که آیرونی متولد میشود.
3. چرا این موضع آیرونیک است؟
آیرونی در معنای مورد نظر مان (که از رمانتیکهای آلمانی و بهویژه از کیرکگور و نیچه میآید) یعنی فاصلهٔ آگاهانه از موضع خود. آیرونیست کسی است که میداند چه میگوید و در عین حال میداند که میتوانست خلاف آن را هم بگوید. او در موضع خود ساکن نیست؛ بر فراز آن ایستاده است.
محافظهکارِ آیرونیک یعنی روشنفکری که:
—از زندگی دفاع میکند، اما نه از سرِ ناآگاهی، بلکه با تمام آگاهی از ضعفها، خامیها و حتی ابتذال زندگی. —میداند که عقل بر زندگی برتری دارد، و با این حال جانب زندگی را میگیرد. —میداند که سنت قابل دفاع عقلانی نیست، و با این حال آن را پاس میدارد.
این موضع ذاتاً آیرونیک است، چون نوعی خیانت روح به خود است: روح، با ابزارهای خود، علیه خود رأی میدهد و به نفع چیزی که در ذات خود مخالف آن است (یعنی زندگی) شهادت میدهد.
4. ورود اروس
و حال چرا اروس؟ اروس در سنتی که مان از آن وام میگیرد (افلاطون، نیچه، و بعدها فروید) نیرویی است که به سوی دیگری، به سوی بدن، به سوی زندگی کشیده میشود—نه به دلیل ارزش اخلاقی یا عقلانی آن دیگری، بلکه به دلیل خودِ بودنِ او.
در دفاع از آزادی بیان
تاملی در واکنشها به تورج دریایی
من اگر جای تورج دریایی بودم، از کنار ناسزاها و توهینها بیاعتنا عبور میکردم، حتی با دل شکسته. میفهمم که چنین ماجراهایی برای کسی که اهل تحقیق و نوشتن است، چقدر تأثیرگذار است، چه وقتی میگیرد و چقدر اعصاب خرد میکند، اما پشت پردهٔ این حملههای گروهی پیچیده است. درست است که بسیاری از حملهکنندگان آدمهای معمولیاند، اما کسانی که حمله به تورج دریایی را به دغدغهٔ جمعی بخشی از مردم تبدیل میکنند، آدمهای معمولی نیستند. اینکه ناگهان، پس از نقد علمی سخنان روبیو، تمام اسمورسمدارهای یک جریان میریزند سر او، اتفاقی نیست. حالا، مثل هر حملهٔ گروهی، ممکن است رهگذرانی هم همراه شوند و مشتی نثار کنند.
من از اینها تعجب نمیکنم، اما از کسانی تعجب میکنم که خود را طرفدار حقیقت میدانند و با پیداکردن ایرادی که تا دیروز برایشان مهم نبود، به این موجها میپیوندند. درست است که پیوستن به این موجها شبیه اعلام وفاداری عمل میکند و لایکهای گروهی را به صفحه هدایت میکند، اما آیا اخلاقی است؟ آیا به نفع آیندهٔ ایران است؟
چرا باید در برابر سخن مخالف چنان برآشوبید که گویندهاش را به جایی برسانید که بهانهای هم به دستتان بدهد و بعد برای اخراجش کارزار راه بیندازید؟ مدارا و آزادی بیان و حق مخالف چه میشود؟
ما در این یک قرن، استبداد جوّ را بارها آزمودهایم و پیامدهایش را دیدهایم. ارزش آزادی بیان وابسته به حمایت از کسی یا وفاداری به کسی دیگر نیست. به گمانم، امروز ایستادن در برابر حملههای گروهی، یا دستکم همراهنشدن با آنها، دفاع از آزادی بیان است.
البته در دل این حملهها نوعی وسوسهٔ درهمکوبیدن هر کسی هست که نامی و آبرویی و اعتباری دارد؛ وسوسهٔ سرکوب هر کسی که قدش بلندتر است و استقلالی دارد.
ممکن است کسی مصداقهایی از زندگی و سخنان تورج دریایی ردیف کند تا حمله به او را توجیه کند، اما واقعیت این است که نخستین حملهها هیچ دلیلی جز نقد روبیو نداشتند. اول سرکوبش شروع شد و بعد دلایلش را پیدا کردند، دلایلی که چنان حملهای را توجیه نمیکنند یا در واکنش به حمله گروهی شکل گرفتهاند.
زندگی هر آدمی را در هر موقعیتی زیر ذرهبین بگذارید، بالاخره در چهلپنجاه سال زندگی چندتایی اشتباه پیدا میکنید! نیازی نیست راه دور برویم؛ کافی است خاطرات خودمان را مرور کنیم.
این اشتباهات معمولاً آنقدرها مهم نیستند که دیگران علیهشان بنویسند، اما کافی است آدم خشونتی را محکوم کند، با تجاوز به کشورش مخالفت کند یا به دیدار کسی نرود که هواداران انتظار دارند، برود تا غلطهای دیکتهای و ترجمهای و گافهایش در جواب دادن و مواضع سالها پیش را برای نابودیاش بیرون بکشند.
چند سال است این بازی راه افتاده که هر ایرانی با اندکی اعتبار و استقلال و آبرو، هدف حملههای گروهی قرار میگیرد. یک سر این بازی در اسرائیل است و روزنامهنگاران تحقیقی دربارهاش نوشتهاند و سر دیگرش در ایران است.
ما نباید در دام این سناریوها بیفتیم و تورج دریایی و محمود دولتآبادی و اصغر فرهادی و هر کس دیگری را که نظری مخالف نظرمان دارد، به باد ناسزا بگیریم. تورج دریایی یکی از مهمترین و پرکارترین پژوهشگران ایران باستان است. آثار او و آثاری که به همت او و مشارکت دیگران دربارهی ایران به زبان انگلیسی منتشر شدهاند، در شناخت ایرانیان تاثیرگذار است.
چنین افرادی سرمایههای ملی ما هستند، با همهٔ ضعفهایشان. بیاعتبارکردن آنان هیچ دردی را درمان نمیکند و به هیچ تغییری کمک نمیکند. تنها ما را از پیوند با فرهنگ و هنر این سرزمین محروم میکند و به پراکندگی و تکهپارهشدنمان میانجامد.
📝 تابآوری؛ چگونه ادامه میدهیم؟
🔻نعمت الله فاضلی، 19 مهر 1405
✅ این روزها مقاله ای مفصل با عنوان "انسان شناسی تاب آوری" نوشتم که در کتاب "مردم نگاری های بدیل" امیدوارم بزودی منتشر شود. این مقاله می پرسد انسان شناسی چگونه در هنگام فاجعه می تواند به افراد کمک کند؟ از آنجا که حال و روز جامعه ما وخیم است، عصاره آن را تقدیم شما می کنم و امیدوارم که مفید باشد.
✅ انسانشناسی به من آموخته است که برای فهم انسان، گاهی باید به همان لحظههایی نگاه کرد که همهچیز به هم میریزد؛ لحظهای که خانهای ویران میشود، شهری زیر آب میرود، بیماری فراگیر میشود، جنگ از راه میرسد یا جامعهای با آیندهای نامعلوم روبهرو میشود. در چنین لحظههایی، یک پرسش همیشه برای من مهم بوده است: چرا بعضی آدمها، بعضی خانوادهها و بعضی جوامع، با وجود همه آنچه بر آنها گذشته است، باز هم زندگی را ادامه میدهند؟
🔻این پرسش مرا به مفهوم تابآوری رسانده است. اما هرچه بیشتر درباره تابآوری فکر کردهام، کمتر توانستهام آن را به معنای ساده «تحمل کردن» یا «دوام آوردن» بپذیرم. انسان فقط موجودی نیست که بتواند ضربه بخورد و نشکند. انسان موجودی است که میتواند پس از شکستن، معنای تازهای برای ادامه زندگی پیدا کند.
🔻تابآوری، به گمان من، بازگشت ساده به گذشته نیست. گاهی دیگر نمیتوان به گذشته بازگشت. خانهای که ویران شده، همان خانه قبلی نمیشود؛ کودکی که پدر یا مادرش را از دست داده، دیگر به زندگی پیش از فقدان بازنمیگردد؛ جامعهای که جنگ یا فاجعهای بزرگ را تجربه کرده، نمیتواند وانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
✅ تابآوری در این معنا، توانایی ساختن امکان تازهای برای زندگی است.
این نکته برای من، از تجربه انسانشناختی بسیار مهم است. انسانشناس وقتی به میان مردم میرود، فقط با «قربانیان فاجعه» روبهرو نمیشود. با انسانهایی روبهرو میشود که در دل فاجعه، هنوز زندگی میکنند؛ غذا میپزند، کودکانشان را به مدرسه میفرستند، با هم حرف میزنند، شوخی میکنند، خاطره تعریف میکنند، مراسم برگزار میکنند، کتاب میخوانند، کار میکنند و برای فردا برنامه میریزند.
🔻این جزئیات کوچک، از نظر من، حاشیه فاجعه نیستند؛ خودِ متن زندگیاند. در تجربههای مختلفی که از انسانشناسی بحران داشتهام، از سیل و زلزله گرفته تا بیماری و همهگیری کرونا، و آنها را در کتاب "فرهنگ و فاجعه" آورده ام، بارها دیدهام که در لحظه بحران، آنچه انسان را سرپا نگه میدارد فقط امکانات مادی نیست. البته نان، خانه، دارو، امنیت و منابع اقتصادی ضروریاند؛ اما انسان با نان تنها زندگی نمیکند. او به معنا، رابطه، اعتماد، خاطره، امید و احساس تعلق نیز نیاز دارد.
🔻 شاید به همین دلیل است که فرهنگ در تابآوری چنین اهمیت بزرگی پیدا میکند. فرهنگ چیزی نیست که فقط در کتابها و موزهها نگهداری شود. فرهنگ در شیوهای است که مردم در سختترین روزهای زندگی کنار یکدیگر میایستند. در مادری است که با وجود همه نگرانیها برای فرزندش صبحانه آماده میکند. در همسایهای است که در روزهای دشوار در خانه همسایه را میزند. در پیرمردی است که در میانه بحران هنوز خاطرهای از گذشته تعریف میکند. در کودکی است که در میان ویرانهها بازی میکند.
✅ من بهتدریج فهمیدهام که تابآوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطهای اجتماعی است. آدمها به تنهایی تاب نمیآورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکههای اجتماعی تاب میآوریم.
🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تابآوری را به توصیهای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمککننده باشند، بیرحمانهاند. زیرا همه انسانها از امکانات برابر برای تابآوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بیاعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاستهای نادرست میتوانند ظرفیت تابآوری یک جامعه را فرسوده کنند.
🔻بنابراین، اگر از تابآوری سخن میگوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تابآوری نیز سخن بگوییم. جامعهای تابآورتر است که در آن انسانها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده میشود؛ آیندهای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.
✅ از این منظر، انسانشناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگها نیست. انسانشناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظههایی که زندگی شکننده میشود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمیشود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایتهای رسمی گم میشوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکستها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا میکنند.
🔸 میان پاریس و تهران، فلسفه اسلامی، روانکاوی و سینما در اندیشهی جوآن کاچجک
👤 سخنران: خانم دکتر فائقه حاج حسینی، فارغالتحصیل از دانشگاه ایالتی نیویورک، رشته فلسفه و ادبیات تطبیقی
📆زمان برگزاری: دوشنبه ۲۰ مهر ماه، ساعت ۱۵
🔹مکان برگزاری: دانشگاه شهید بهشتی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، تالار ناصر خسرو
✍🏻
زنان، تحصیل، تخصص و آزادفکری
آلیسون مری جاگر، متولد ۱۹۴۹ و از نسل اول فیلسوفان فمینیست، در کتاب سرود خواندن در آتش یادداشتی دارد با عنوان «آزادفکری؟».
آنجا از مسیر خودش در فلسفه نوشته؛ از اینکه چگونه زنی تحصیلکرده و علاقهمند به اندیشهٔ رها از محدودیتها، قدمبهقدم متوجه شد فکر کردن جدا از موقعیت و وضعیت ما نیست.
از مدرسه شروع میکند و اینکه چگونه مطالبات متناقض زنان تحصیلکرده آن نسل را محاصره کرده بود. جاگر میگوید در دوره مدرسه به انحای مختلف این پیام را دریافت میکرد که «باهوش باش، اما نه بیش از حد». حتی مادرش برایش میخوانده:
«خوب باش، ای دوشیزه شیرین، و بگذار هر که میخواهد، باهوش باشد.»
از یک سو، مدرسه استانداردهای بالایی طلب میکرد و ما را به رفتن به دانشگاه تشویق میکرد و برجستهترین دستاوردهای دختران را بر روی تابلوهای افتخار در سالن بزرگ مدرسه ثبت میکرد. از سوی دیگر، هیچوقت برایم روشن نبود که قرار است از این آموزش و تحصیلات دقیقاً چگونه استفاده کنیم. این تصور برایم ایجاد شده بود که دانشگاه جایی است که آدم در آن با پسران جالبتری آشنا میشود و شاید حتی با مردی ازدواج میکند. مدرک دانشگاهی «چیزی برای روز مبادا» بود؛ چیزی که اگر آنقدر خوششانس نبودیم که ازدواج کنیم، یا اگر شوهرمان میمرد (طلاق هنوز تا حد زیادی رسوایی محسوب میشد) به ما امکان میداد از طریق تدریس در مدرسه هزینه زندگی خودمان را تأمین کنیم.مینویسد در مدرسه خواندن مقدار زیادی لاتین در کنار درسهای تدبیر منزل، آداب معاشرت زنانه و آموزش راه رفتن خانمانه، بیشتر گیجش میکرد؛ بهخصوص که از کارهای خانه خوشش نمیآمد و به فلسفه و «اندیشه آزاد» علاقه داشت.
برخی از زنان با فعالان مرد دانشگاهی رابطه داشتند و از نقشی که به آنها واگذار شده بود بسیار سرخورده بودند... کار با دستگاههای تکثیر، انجام کارهای دفتری و رفتوآمدهای خُرد، و فراهم کردن پاداشهای جنسی برای قهرمانان مرد.
همیشه احساس میکردم نه به اندازه کافی با بچهها وقت میگذرانم، نه برای کلاسها به اندازه کافی آماده میشوم و نه انرژی کافی برای فعالیت اجتماعی میگذارم. نوشتن فلسفه بیش از همه برایم خودخواهانه به نظر میرسید و معمولاً پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشدم تا این کار را انجام دهم. بدون تردید، فیلسوف و مادری با اعتمادبهنفس بیشتر میتوانست این مسئولیتهای رقیب را با اضطراب بسیار کمتری از آنچه من داشتم، متعادل کند؛ اما الزامات کار دانشگاهی تماموقت با انتظارات رایج درباره مادری ناسازگار بوده و هست.
تجربههای من بهعنوان یک زن در رشتهای که تقریباً بهطور کامل در اختیار مردان بود، به من نشان داد که هیچ فیلسوفی واقعاً «فکری آزاد» نیست؛ دستکم نه به این معنا که کاملاً از دغدغهها و پیشداوریهای زمان و مکان خاص خود رها باشد.
✍🏻
خشونت کلید هیچ در بستهای نشد
تا صد قفل تازه بر درها نزد
خشونت هیچ گرهی نگشود تا
هزار گره کور به گرههای مردمان نزد
خشونت برای درمان هیچ دردی به کار نیامد،
تا خود درد بیدارمان نشد
خشونت بسیار فریاد کشید، ولی هیچ آواز نخواند
خشونت همان راه حل ساده بود که پیچیده ترین مسئله شد
خشونت به مشکلات ما هزار پاسخ سریع داشت
که همه غلط بود ...
✍🏻
پیشنهاد تماشا
داستانهای موازی (۲۰۲۶)
کارگردان : اصغر فرهادی
باشه عزیزم
مهیاس چشم و ابروی مشکی داشت با پوست سبزهی ملایم که بانمکش میکرد. از دختر من کمی قد بلندتر و چهار شانهتر. به مادرش رفته بود. قلدر و زورگو نبود. چون هیچوقت ندیدم دخترم شکایتش را به خانه بیاورد. ساکت و مظلوم هم نبود، پرحرف نبود، کمحرف هم نبود. فرقش را یکوری باز میکرد و بافتهی موهایش از زیر مقنعه بیرون میزد. درسش خوب بود. نه اینکه شاگرد اول باشد اما گلیم خودش را از آب بیرون میکشید. لابد از کفشدوزک خوشش میآمد چون دخترم یکبار پیله کرده بود که مهیاس انگشتر کفشدوزکی آورده مدرسه، میشه منم ببرم؟!
مادرش نماینده مامانها بود. شمارهاش را اینطوری ذخیره کردهام: خ فضلی مامان مهیاس.
برای جشنهای مدرسه یا کارهای دیگر که لازم بود مادرها حرکت جمعی بکنند به او زنگ میزدم یا پیام میفرستادم. آخرین پیاممان این است:
"سلام خانم جان. اگر ممکنه دخترم را با شماره جدید عضو گروه کلاسی کنید"و او جواب داده "باشه عزیزم".
"باشه عزیزم" میان گفتگوهای روزمره ما زنها عبارتی مرسوم است. قاعدتا نباید گریه داشته باشد. پس چرا الان که پروفایلش را باز میکنم و "باشه عزیزم" را میبینم این همه درد دارد؟! پروفایلی که بالایش نوشته fatemeh و هنوز پر از عکسهای مهیاس است: نوزادی، تولد پنجسالگی، جشن روز اول مدرسه، کنار آدم برفی، میان شکوفههای درخت...
همان روز اول گفتم باید بروم خیزاب و آن خانه را از نزدیک ببینم. چند روز گذشته بود که از خمین بیست و یک کیلومتر رانندگی کردم و رسیدم. روستایی کوچک با حدود پنجاه نفر جمعیت. فروردین بود و باغهای انگور روستا برگهای سبز جوان داشتند. درختهای بادام پر از شکوفه بودند و آواز گنجشکها به راه بود. لابد آن عکسهای قشنگ را همینجا از دخترش گرفته بود. از خانه اما فقط تلی از خاک و پارههای مصالح قدیمی مانده بود. مگر یک خانهی روستایی، آن هم خانهی یک پدربزرگ چقدر جان دارد که بخواهد جلوی یک موشک نظامی بایستد؟ باد میآمد و کتاب علوم کلاس پنجم میان خاک و آجر پارهها ورق میخورد. انگار که دختری با دامن چیندارش بچرخد و بچرخد. دو مداد صورتی با سرمدادهای کرومی و ملودی آنطرفتر افتاده بودند و کنارشان یک برس چوبی. از آنها که نمیگذارند موی بلند موخوره بگیرد. چیزهای خرد و ریز دیگر هم بود که چشمم سیاهی رفت و ندیدمشان.
پیرمرد با لهجهی محلی گفت: "خمینِ شبانهروز مِزِدن. بَچّام پِناه اووُردن به خانه ما. دخترام و بچّاشان، پسرام و بچّاشان. بچیَن دیَه، اونُم دختربچَه، مِتِرسَن اِز سروصدا" و بعد شروع کرد زیر لب چیزی غمگین خواندن و گشتن میان آجرهای شکسته و تیر آهنهای کج و مآوج. میگفت از بیست و سوم اسفند تا یک هفته تکههای بدن، از روی پشتبام همسایهها جمع میکردهاند. بندانگشتهای ظریف مهیاس را لابد از روی انگشتر کفشدوزکی شناختند.
به دخترم گفتم مهیاس امسال مدرسه نمیآید. نگفتم که او با مادر و مادربزرگ، دایی و زندایی و دو دختر خالهاش در گلزار شهدا خوابیدهاند.
آخرین بازدید خ فضلی مامان مهیاس خیلی وقت پیش است. اما من بالاترین جای ایتا سنجاقش کردم. آن باشه عزیزم هر روز جلوی چشمم است.
یک روز گفت عکس مهیاس را با خودت به مراسم تشییع رهبر میبری؟ گفتم باشه عزیزم. روز دیگر گفت قصهی خیزاب را مینویسی؟ گفتم باشه عزیزم. عهد کردهام هرچه بگوید همین جواب را بدهم.
امروز از او پرسیدم میشود برای عاقبت به خیری من دعا کنی؟ کاش گفته باشد باشه عزیزم...
📌 نظریهزدگی چیست؟
✍ محمدمهدی حاتمی
این روزها مقالهها، رسالهها و کتابهای زیادی منتشر میشود که نویسندگانش میکوشند متنهای فلسفی، تاریخی، ادبی و هنری را از طریق نظریههای جدید تفسیر کنند. این امر، در رسالههای ارشد و دکتری و مقالات مستخرج از آنها به کرات مشاهده میشود؛ به این علت که نویسنده تحت فشار است که نشان دهد پژوهش او نوآورانه است و چیزی بر علم افزوده است. لذا عجیب نیست که با چنین عنوانهایی در پژوهشهای دانشگاهی روبهرو میشویم:
– خوانش نوفرویدی داستان اکوان دیو
– تفسیر نئومارکسیستی داستان کنیزک و خر خاتون در مثنوی معنوی
– رویکردی پساساختارگرا به کرامات رابعه عدویه در تذکرهالاولیا عطار نیشابوری
– کهنالگوهای یونگی در کباب غاز سید محمد علی جمالزاده
– فمینیسم دریدایی در مواجهه با غیاب عنصر زنانه در شعر زمستان مهدی اخوان ثالث
– کاوش فوکوییِ رابطهی معرفت و قدرت در عارفنامهی ایرج میرزا
و... .
قاعدهی این پژوهشها چنین است: انتخاب نظریهای غربی، جدید و غالباً دهانپُرکن و قرار دادنش در کنار یک متن کهن؛ نوشتن مقدار زیادی اصطلاحات پیچیده، سردرگمکننده، بیربط و نامنسجم به عنوان مبانی نظری؛ انتخاب چند شاهد متنی سازگار با نظریه و نهایتاً چند نتیجهگیری پیشپاافتاده و یا کاملاً عجیبوغریب.
برای مثال: رستم نماد نرینگی و اکوان دیو نماد مادینگی است. غلبهی رستم بر اکوان، نشانهی چیرگیِ مرد بر زن و کاشف از ناخودآگاه آنتیفمنیستی فردوسی است. (کشفی تکاندهنده در علوم ادبی–جنسی و لذا ارزشمند برای انتشار در مقالات علمی–پژوهشی!)
مثالی دیگر: در داستان کنیزک و خر خاتون، خر نمایندهی سرمایهداری افسار گسیخته، خاتون نمایندهی طبقهی بورژوا و کنیزک نمایندهی طبقهی کارگر است. طبعاً خاتون از سرمایه و ابزار تولید، سود میبرد، چون بلد کار است و کنیزک، دچار جراحت شدید میشود چون از خود بیگانه است! (کشفی بدیع در تکنولوژیِ مارکسیستی جهت بهبود وضع طبقهی کارگر با تکیه بر توزیع عادلانهی کدو! و اگر بپرسید چرا جای کنیزک و خاتون در داستان عوض شده است میتوان گفت مولوی همیشه نعل وارونه میزد!!)
این دو مثال، البته، طنزند اما اگر در مجلات علمی–پژوهشی جستوجو کنید میبینید از حقیقت بیبهره نیستند (خیلیها شوخی شوخی و با همین جنس مقالات عضو هیئت علمی، دانشیار و استاد تمام دانشگاه شدهاند). حقیقتِ فارغ از طنزِ مثالها چیزی است که آن را «نظریهزدگی» مینامم.
منظور از نظریهزدگی استفادهی نامناسب، بیربط، تحمیلکننده و نامعقول از نظریهها است. تفسیرهای نظریهزده دارای ویژگیهای زیرند:
۱. توضیحی قانعکننده دربارهی این مسئله ارائه نمیدهند که چرا متنِ X میتواند بهشکل معقولی توسط نظریهی T تفسیر شود و چرا و چگونه این تفسیر، زوایای تاریک متن را آشکار میکند؛
۲. غالباً یک نظریه را برای متنهای کاملاً متفاوت استفاده میکنند و نسبت به تناسب متن و نظریه، بیتوجهاند؛
۳. شواهد متنی را برای تأیید نظریه دستچین میکنند و شواهد عدم تأیید نظریه را نادیده میگیرند یا تحریف میکنند؛
۴. نتایج را به نفع نظریه مصادره میکنند و هر کجا نتیجه چیز دیگری بود، آن را کنار میگذارند؛
۵. پیشفرضها را با خواندن دقیق متن تصحیح نمیکنند بلکه فقط آنها را تأیید میکنند؛
۶. اصطلاحات نظری را مهمتر از روندهای تفسیری میدانند و دقیقاً نشان نمیدهند روند تفسیری آنها چگونه شکل گرفته است و با پیگری روششناسی دقیق به کجا میانجامد؛
۷. زمینهی متن را نادیده میگیرند و زمینهی جدیدی که نظریه آن را معتبر میداند، جایگزینش میکنند.
نظریهزدگی، شکل تقلبیِ استفادهی معقول از نظریه در تفسیر متن است و بهجای آنکه دانش واقعی تولید کند، امکان فهم را مسدود میکند. این از مصیبتهای علوم انسانی در ایران معاصر است.
💠 اَزدانامه | محمدمهدی حاتمی
@azdanameh
✍🏻
چه کسی حجاب را سیاسی کرد؟
معمولا اولین پاسخی که به ذهن میآید رضا شاه پهلوی است. او از مدرنسازی آتاتورک الهام گرفته بود، اما دخالت خوی نظامیاش در ماجرای حجاب نحوی ماهیت سیاسی به پوشش زنان داد.
ولی پوشش زنان پیش از ۱۳۱۴ نیز با قدرت، خانواده، اخلاق، جنسیت و نظم اجتماعی پیوند داشت.
حجاب (پردهداری و پردهنشینی) پیش از ورود دولت مدرن به این مناقشه هم در مناسبات قدرت، خانواده و نظم جنسیتی جامعه قرار داشت. ساختاری که جامعه را نظمی عمودی میبیند و موجودات فرودست را بخشی / عضوی که باید آنقدر ذوب در فرادست باشند که فردیتشان به چشم نیاید.
کتاب دوجلدی جذابی وجود دارد بهنام رسائل حجابيه؛ شصت سال تلاش علمى در برابر بدعت كشف حجاب که مجموعه ۳۳ رساله و كتاب است كه از سال ۱۲۹۰ تا ۱۳۴۸ خورشیدی درباره حجاب نوشته شده و رسول جعفریان آنها را گردآوری کرده است.
در رسالات این کتاب میخوانیم که نویسندگانِ مرد، از یونان و روم و مسیحیت و یهودیت تا نویسندگان غربی معاصرشان تا علم روانشناسی تا آیات و روایات و حتی اصطلاحات انگلیسی و فرانسوی را به خدمت گرفتهاند تا از ضرورت پردهنشینی و پردهداری زنان در ساختار سنتی دفاع کنند.
بیش و پیش از حجاب مخالفتها متوجه آموزش عمومی علوم جدید به زنان است:
چندى قبل كه در نقطهاى سرگرم مطالعه جرايد بودم، ناگه در جريده معيشت ملی به مقالهاى برخوردم كه براى تعلّم دوشيزگان به حديث «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة»، تمسّك جسته كه با زبان نرمى، دختران را به تعليم كليه علوم اجتماعى و سياسى و غيره دعوت میكرد و چون منظور از حديث مزبور فوق علوم مخصوصهاى است... دانش زنان مقوّى روح اخلاقى آنها بوده، نه تحصيل مقدّمات سياسى و تكميل وسائل مشتهيات نفسانى باشد . معارف دوشيزگان بايد تدريس صيانت عناوين امانت ناموس زوج خود بوده، نه امور مربوط به سياست عالم؛ و در عصور ديرين نيز دختران بسى عالمه بودند ولى تعليم آنها فقط در قسمت تشريعى و مذهبى بوده، نه قوانين ليدريت اجتماع و كارپردازى مملكت . البته وقتى زنان از حدود وظايف تعليم خود خارج گشته و به امور اجتماعى بپردازند، از حجاب عصمت لازمه خود بيرون آمده و از فرط ضعف نفس هواى كرسى وكالت به كلّهء جامد آنان رسوخ خواهد نمود و بعد از آنكه بر خلاف ساختمان طبيعى دماغى خود به امور مهمه مملكت پرداختند، در آن وقت « نه بر مرده، بر زنده بايد گريست»...
تكليف زن براى كار كردن و تحصيل نفقه، همزمان با شغل خانهدارى و مشقتهاى منزل، ظلمى است كه « كسانى كه زن را زنده به گور میكرده و يا بعد از مرگ شوهر، او را به آتش میسوزاندند » با زن روا نمیدارند
منوچهر متحيّر شده چه بگويد . اگر بگويد مقصود آن است كه زنان هم مثل مردان به هر نقطه و هر شهر و ديار كه میخواهند بروند كه بهطور كلى با اصول زندگى بشر جور در نمیآيد و امر زناشويى مطلقا عملى لغو و بيهوده خواهد بود. اگر بگويد در همخوابگى با چند همسر و يا بارگيرى از هر جوانى آزاد باشند كه آن هم خيلى مفتضح و رسواست ؛ به علاوه موجب خونريزىها و قتلها و فاسد شدن نسل میگردد . اگر بگويد زنان هم بايد در طلاق دادن شوهران خودمختار باشند، آن را هم به خوبى از حسّ خودخواهى و بوالهوسى و كمظرفى و مكر و حيله و شيطنت اين جنس لطيف كه مشهور جهان است مطّلع بوده و میداند كه اگر اختيار طلاق با زنان باشد، هر بانوى روشنفكر و تحصيل كردهء صبور و حليمى، اقلا در هر شب سه چهار شوهر سالم و نجيب تمام عيار را طلاق خواهد داد.
▨ شروع دورههای آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران
(نیمسال اول ۱۴۰۵-۱۴۰۶)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
▨ به گزارش روابط عمومی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران، دورههای آزاد آموزشی این مؤسسه بهصورت حضوری و مجازی از مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.
برای ملاحظهٔ دورهها در سایت موسسه اینجا را لمس کنید.
برای دانلود فایل پیدیاف جدول برنامه اینجا را لمس کنید.
ثبتنام:
https://lms.irip.ac.ir/course
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🆔/channel/hekmatfalsafehttps://lms.irip.ac.ir/course
✍🏻
امکان دیگر مری بنت
غرور و تعصب نوشتۀ جین آستن، نویسندۀ انگلیسی اواخر قرن هجدهم و اوایل نوزدهم، رمانی است دربارۀ خانوادۀ بنت که صاحب پنج دختر جوان و دمبختاند. داستان عمدتاً حول الیزابت بنت و آقای دارسی و غرور و تعصب آنها میگردد تا نهایتاً ازدواج میکنند.
اسم یکی از دختران خانواده بنت مری است. مری حضور کمرنگ و کمدیواری در غرور و تعصب دارد. زیبا نیست، نبوغ خاصی هم ندارد و تلاش میکند با مطالعه و ابراز فضل توجه دیگران را جلب کند.
داستان زندگی مری موضوع سریال دهقسمتی آنیکی خواهر بنت (۲۰۲۶) است. او یاد گرفته « زن یا ازدواج میکند یا بدبخت میشود»، ولی تلاشهایش برای جلب توجه مردان بهنحو مفتضحی شکست میخورد. مری عینک میزند و کتاب میخواند و بعد از چند تلاش ناموفق هربار تصمیم میگیرد پروندۀ ازدواج را برای خودش ببندد، ولی نمیشود.
مری دنبال معنای «خوشبختی» میگردد و در این جستجو به اخلاق نیکوماخوسی ارسطو میرسد. خوشبختی و بدبختی از نظر ارسطو ربطی به ازدواج ندارد، بلکه به فضیلت مربوط است. اینجا منتظر و مشتاق بودم تا فلسفه مری را نجات دهد.
نداد.
مری با اینکه فلسفه و شعر میخواند به سمت خوشبختی در «خودشکوفایی» پرواز نکرد. عاشق شد، منتظر ماند و در نهایت مرد رؤیاهایش را به دست آورد. در پایان شغلی هم دستوپا کرد، اما اصل داستان همان ماند: خوشبخت شد چون شوهر کرد.
شاید فکر کنید نباید از زنی در انگلستان قرن نوزدهم توقعات فمینیستی داشت.
اما در همان انگلستان قرن نوزدهم، دختری زندگی کرد که بهخاطر اینکه زیبا نبود و پدرش آیندۀ ازدواجش را چندان محتمل نمیدانست به او اجازۀ درسخواندن داد. آن دختر بعدها فیلسوف و مترجم کتاب اخلاق اسپینوزا به انگلیسی و یکی از بزرگترین رماننویسان انگلستان شد. ازدواج هم کرد:
ماریآن ایوانز، یا همان جورج الیوت.
غرض اینکه مری که اخلاق نیکوماخوسی میخواند میتوانست خوشبختی اصیلتری داشته باشد. ژانر و بازار نمیپسندد.
@neocritic
✍🏻
«دستهایمان را بر گوشهایمان بگذاریم تا بهتر بشنویم»
امروز با دوستی صحبت از اندیشههای لوگونز شد و بیاد آوردم زمانی قطعهٔ کوتاهی درباره او نوشتهام؛ برای دوستان نیا ثمری، دانشجوی فلسفهای که رفیقانش را تنها گذاشته بود.
نمیدانم بچهها با قطعهها چه کردند، ولی حالا که یادش کردیم، از روی لطف و به هر زبانی میدانید برای او، خانواده و دوستانش آرامش بخواهید.
ماریا لوگونز (۱۹۹۴ـ۲۰۲۰) فیلسوفی آرژانتینی-امریکایی است که درباره تفاوتها، چندگانگی هویتها و درک دیگرانگیْ بدون سلطه یا همسانسازی مینوشت.
اصطلاح «سفر زیارتی» از عبارتهای محوری برای درک شیوۀ تفلسف اوست. سفر زیارتی در فلسفه او یعنی سفر رهاییبخشی که مستلزم حرکت فردی/جمعی همراه با مقاومت در دنیاهای سیاسی و اجتماعی است.
در این سفر اندیشه و عمل از هم جدا نیستند و گاهی لازم است «دستهایمان را بر گوشهایمان بگذاریم تا بهتر بشنویم». به عقیده او برای درک دنیا(ها) باید از همه حواس خود کمک بگیریم و اجازه ندهیم مرزها و جبرهای سیاسی و اجتماعی با تکبری که با تعیین مرز و معیار به خرج دادهاند، ذهن ما را در دست بگیرند و هدایت کنند. باید «بازیگوشانه» به دنیاهای دیگر سفر کنیم؛ نه برای رقابت و نه برای هدایت که برای آموختن عاشقانه و درک آنچیزی و آنکسی که «خارجیها» و «متفاوتها» هستند.
حضور بازیگوشانه در این دنیاها متأثر از رویکرد متافیزیکی خاصی است که انتظار ندارد دنیا بسته و منظم باشد. پذیرای شگفتی و تازگی است، ابا ندارد از گفتن اینکه نمیدانم و نمیفهمم و برای بازسازی خود گشوده و پذیراست. در سفر بازیگوشانه به دنیاهای دیگر ابهام و پیچیدگی منشأ حکمت و لذتهای تازه است.
دنیاهایی وجود دارند که با آگاهی به مخاطراتشان به آنها وارد میشویم. دنیاهایی که خصلتهای اصلیشان کشمکش، فتح و تکبر است. اینها دنیاهایی هستند که از سر ضرورت به آنها وارد میشویم... در چنین دنیاهایی، ما بازیگوش نیستیم. بودن در این دنیاها همراه است با مقاومت در برابر ساختاری که ما را به موجوداتی منفعل، بردهخو و کمارزش بدل میکند.
اما دنیاهایی هم وجود دارند که میتوانیم با عشق به آنها سفر کنیم و سفر به آنها بخشی از دوست داشتنِ حداقل برخی از ساکنان آنهاست. دلیل اینکه فکر میکنم سفر به «دنیای» کسی راهی برای همذاتپنداری با اوست، این است که با سفر به دنیای او میتوانیم بفهمیم او بودن چگونه است و خودمان در نگاه او چگونهایم. تنها زمانی که به دنیای یکدیگر سفر کرده باشیم، برای هم واقعاً سوژه هستیم. (من با هگل موافقم که خودشناسی نیازمند حضور سوژههای دیگر است، اما با ادعای او که این امر نیازمند تنش یا خصومت است مخالفم.)
... با سفر به دنیاهای دیگران، کشف میکنیم دنیاهایی وجود دارند که در آنها افرادی که قربانی ادراک متکبرانه هستند، واقعاً سوژهاند، موجودات زنده، مقاوم و واجد بینش و بصیرت؛ گرچه در ساختار رایج، ادراک متکبر به حیاتشان سروشکل میدهد و قابلانعطاف، قابل تا شدن، قابلدستهبندی و موضوع طبقهبندیاند.
تعریفی که مان نقل میکند بسیار گویاست: «تصدیقِ یک انسان فارغ از ارزش او».
این یعنی: اروس نه داوری میکند، نه میسنجد، نه دلیل میخواهد. اروس فقط آری میگوید—به آنچه هست، به همانگونه که هست.
و این دقیقاً کاری است که محافظهکارِ آیرونیک با زندگی میکند: به زندگی آری میگوید، بدون آنکه ارزش عقلانی یا اخلاقی آن را اثبات کند. این آری گفتن، عقلانی نیست، اخلاقی هم نیست—اروتیک است. عشقی است از سوی روح به آنچه روح نیست.
پس وقتی مان میگوید: «اروس همواره آیرونیست بوده و آیرونی، اروتیسم است»، منظورش این است: هر دو حرکتی یکسان دارند—حرکتی که در آن روح خود را به نفع آنچه ورای روح است، کنار میگذارد. هر دو نوعی تسلیم آگاهانهاند.
بنابراین پیوند میان محافظهکاری و آیرونی نزد مان از این قرار است: محافظهکاریِ راستین، موضعی غریزی نیست، بلکه دستاورد روحی است که از خود فراتر میرود.
✍🏻
معرفتکشی / عقیمسازی معرفتی
در سخنرانی دکتر علیرضا دوستدار، انسانشناس دانشگاهشیکاگو، با مفهوم «معرفتکشی / اسکولایتساید» آشنا شدم. گزارشی از تلاشهای اساتید حامی فلسطین در دانشگاه شیکاگو داد و انواع راهبردهای موفق / ناموفقی که برای برجستهکردن نسلکشی در فلسطین و معرفتکشی در غزه انجام دادهاند. تلاشهایی که روایتشان شنیدنی و اثراتشان در مقام کنشهای جمعهای کوچک در امریکا ستودنی بود. دانشگاهیانی که خشم را مولد معرفت کرده بودند: معرفت مستند، غنی و شورمند.
دوستدار جایی به تنظیم درسگفتارهایی درباره «خشونت رهاییبخش» برای دانشجویان امریکایی اشاره کرد. برهههای خاصی از تاریخ را با تکیه بر محتوا و متون جالبی برجسته کرده بود. خارخاری در ذهنم حس کردم. یادداشت کردم «خشونت رهاییبخش».
سخنرانی که تمام شد، برخی شنوندگان ضمن تقدیر از تلاشهای تحسینبرانگیز دانشگاهیان در دانشگاه شیکاگو، برای اوضاع و احوال دانشگاهیان ایران و کمکاریشان درباره فلسطین ابراز تأسف کردند. (بله! دانشگاهیان همیشه متهم ایرانی که ساکتسازی و خالصسازی رمقی برایشان نگذاشته و حتی یک نهاد نمایندگی مستقل ندارند)
اما دو نفر نقدهای پراکندهای به «خشونت رهاییبخش» داشتند که ارتباطی با حرفهای سخنران نداشت، من ولی هشیار شدم که خارخار در ذهن من تنها نبود.
ماجرا این بود که دوستدار و موافقان او از دایره مفاهیم گسترده، پروپیمان، روزآمد و در پیوند با گفتمان چپ در جهان استفاده میکردند. در مقابل، ما که جزو تحسینکنندگان آنها هم بودیم، قلاب ذهنمان روی مفهوم «خشونت رهاییبخش» گیر کرده بود، اما مفاهیم، اطلاعات و ادبیات غنی مورد نیاز برای پیوند زدن خودمان با بحث را در اختیار نداشتیم. ما در عین همدلی حس میکردیم چیزی درست نیست، ولی دستگاه نظری مناسب برای صورتبندی خوب و پاکیزه آن، در شرایط نیمه تعطیل نهادهای دانشگاهی، خاموشسازی نظاممند صداها و نداشتن اطلاعات، مفاهیم و کلمات مناسب وجود نداشت.
ذهن برخی از ما با شنیدن عبارت «خشونت رهاییبخش» آژیر میکشید. بهنظرمان در بافتار ما تنها توصیفی هوشمندانه از پیچیدگیهای کاربرد خشونت در رهاییبخشی نبود، که بوی نحوی توجیه یا شاید تجویز خشونت میداد. ذهن ما در بافت جامعهای خسته، خشن و زخم زخم؛ ازپاافتاده از زخم باز دو جنگ، زخم عفونی دیماه، زخم نوبهنو خونریز مهسا، حملههای سایبری گروههای تندرو از هر طرف و هفتهای یکی دو خبر از قتلهای خانوادگی و زنکشی نفس میکشید، ولی کلمات مناسب، نظام فکری منسجم و ادبیات نظری غنی برای صورتبندی دلیل این نگرانی نداشتیم.
آنها معتبر و محترم بودند. علاوه بر امتیازهای داخلی، نحوی قهرمانی جهانی در هزینهدادن برای فلسطین وجود دارد که شما را وصل میکند به تاریخ بلندی از ظلم و استعمارستیزی، شما را وصل میکند به معرفت معتبر و محترم دانشگاهی ...با گردنی افراشته.
ما در کنار آنها چه داشتیم جز یک مشت عاطفه مثل «ترس» و «غم» و ایدههای کهنه «جامعه کلنگی» و «مدارا» و «اصلاح»؟ ما که راهبردی نداریم جز اینکه اجازه بدهیم دانشجویمان هرقدر دوست دارد حرف بزند و تحمل کنیم فحش بدهد و بعد بغلاش کنیم تا گریه کند؛ که آماده نشده برای واقعیتی که باید آن را بفهمد و با آن زندگی کند...
«عقیمسازی معرفتی» شاید اسم وضعیت ما باشد. نمیکُشد، ازکار میاندازد.
@neocritic
✅ من بهتدریج فهمیدهام که تابآوری بیش از آنکه ویژگی فرد باشد، رابطهای اجتماعی است. آدمها به تنهایی تاب نمیآورند. ما به کمک دیگران، به واسطه خاطرات مشترک، زبان مشترک، اعتماد و شبکههای اجتماعی تاب میآوریم.
🔻اما اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم باشیم. نباید تابآوری را به توصیهای اخلاقی برای قربانیان تبدیل کنیم: «قوی باش»، «تحمل کن»، «خودت را جمع کن» و «از بحران فرصت بساز». این سخنان گاهی بیش از آنکه کمککننده باشند، بیرحمانهاند. زیرا همه انسانها از امکانات برابر برای تابآوری برخوردار نیستند. فقر، تبعیض، نابرابری، بیاعتمادی، فقدان حمایت اجتماعی و سیاستهای نادرست میتوانند ظرفیت تابآوری یک جامعه را فرسوده کنند.
🔻بنابراین، اگر از تابآوری سخن میگوییم، باید از مسئولیت اجتماعی برای ساختن شرایط تابآوری نیز سخن بگوییم. جامعهای تابآورتر است که در آن انسانها احساس کنند تنها نیستند؛ صدایشان شنیده میشود؛ آیندهای هرچند مبهم، اما ممکن وجود دارد؛ و در لحظه دشواری کسی یا نهادی هست که بتوانند به آن تکیه کنند.
✅ از این منظر، انسانشناسی برای من فقط دانشی برای شناخت فرهنگها نیست. انسانشناسی دانشی است برای دیدن انسان در لحظههایی که زندگی شکننده میشود. برای دیدن آنچه در آمارها دیده نمیشود؛ برای شنیدن صداهایی که معمولاً در روایتهای رسمی گم میشوند؛ و برای فهمیدن اینکه مردم چگونه در میان شکستها، هنوز امکان ادامه دادن را پیدا میکنند.
🔻شاید مهمترین درس تابآوری همین باشد: زندگی همیشه با پیروزی ادامه پیدا نمیکند؛ گاهی با معنا ادامه پیدا میکند. و شاید وظیفه ما در برابر انسانهایی که از بحران عبور کردهاند، این نباشد که از آنها بخواهیم قویتر باشند؛ بلکه باید کاری کنیم که تنها نباشند. تابآوری، در نهایت، هنر تنها ماندن و دوام آوردن نیست؛ هنر دوباره ساختن امکان زندگی در کنار دیگران است.
🎙️
🔹دانشکشی (scholasticide)
پژوهش و تدریس در سایه نسلکشی اسرائیل، تجربیاتی از دانشگاه شیکاگو
🔸سخنران:
دکتر علیرضا دوستدار
🔸دبیر نشست:
دکتر آمنه بختیاری
✔️زمان و مکان:
سهشنبه، 21 مهرماه 1405
ساعت: 10 تا 12
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
سالن اندیشه
@ihcssir
🔗
بجای اینکه آزاداندیشی را برابر با فراتر رفتن از موقعیت خودمان بدانیم، باید تا بیشترین حد ممکن، آگاهی از موقعیتهایمان و تأثیری که آن موقعیتها بر ما میگذارند افزایش دهیم... بنابراین، هرچه افراد بیشتری با پیشینههای متنوعتر وارد فلسفه میشوند، جزمهای آن را به چالش میکشند و آن را به آرمان آزاداندیشی نزدیکتر میکنند.
مریم نصر اصفهانی
مراسم رونمایی کتاب ضیافت کلمات اثر مقصود فراستخواه
۱۱ مهر ۱۴۰۵
"اهمیت ضیافت کلمات برای من این است که سنت تسلیبخشی را از سطح فردی به سطح اجتماعی میبرد. ما در جامعهای زندگی میکنیم که مسائل جمعی آن هنوز حل نشده است. پرسش "حالا چه کنیم؟" برای ما فقط پرسش فردی کسی نیست که با تنهایی یا شکست مواجه شده بلکه پرسشی جمعی درباره چگونگی زیستن با یکدیگر است."
چکیده سخنرانی را در همرخ بخوانید:👇
https://hamrokh.com/book-launch-ziafat-e-kalamat-050711-drnasr/
🗞️
گزارش خانم حدیث منتظری از رونمایی کتاب
ضیافت کلمات
به قلم مقصود فراستخواه:
مریم نصراصفهانی عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه گفت: در این روزگار، بهانههای بیشماری برای اضطراب، احساس ناامنی، بیچشماندازی، فقدان و اندوه در زندگی روزمره داریم. مردم مدام از یکدیگر و به ویژه از اساتیدی چون فراستخواه میپرسند: حالا چه میشود؟ چه کنیم و بالاتر از آن، چگونه در این روزگار دوام بیاوریم و تاب آوریم. کتاب «ضیافت کلمات» حاصل تأملات پیرامون همین پرسشهای بنیادین است. هفتاد تأمل کوتاه که حاصل چند دهه تامل نویسنده درباره موضوعاتی مثل اضطراب، دموکراسی، صلح، یأس، تلاش، خستگی و امید است. نکته آن است که نویسنده در مقام یک دانای کل با پاسخهای آماده و جزمی سخن نمیگوید؛ بلکه با صدای بلند در کنار ما فکر میکند و توشهای از خرد زیسته و تفکر را با ما به اشتراک میگذارد.
نصراصفهانی با تحلیل ژانر کتاب توضیح داد: این کتاب را نمونهای موفق در ژانر فلسفی-ادبی نوشتههای تسلیبخش میدانم؛ سنتی دیرین که در آن فیلسوفان در مقام طبیبان روح، رسالاتی برای مواجهه با آلام وجودی انسان مینگاشتند. این ژانر بر دو پایه اساسی استوار است: یک چشمانداز فلسفی مشخص و دیگری بلاغت/ رتوریک برای ملموس ساختن آن اندیشه در زیست روزمره.
وی با مرور تاریخی این سنت افزود: در یونان باستان، نمونه بارز آن رساله «فایدون» افلاطون و مواجهه سقراط با مرگ است. سپس در میان رواقیان، تأملات مارکوس اورلیوس و نامههای سنکا و نقطه اوج آن در گذار از باستان به قرون وسطی، کتاب جاودان «تسلیبخشی فلسفه» اثر بوئتیوس بود؛ دولتمردی اشرافی که در زندان و در آستانه اعدام، رنج فردیاش را به تجربه کلان بشری پیوند زد. در سنت جهان اسلام نیز متفکرانی چون یعقوب بن اسحاق کِندی در رساله «الحیله لدفع الاحزان» و ابنمسکویه در تهذیب اخلاق، و رازی به شیوههای مواجهه با حزن پرداختند.
نصراصفهانی در ادامه گفت: البته تسلیبخشیهای کلاسیک بیشتر در بستر انسانشناسی افلاطونی شکل گرفته بودند؛ جایی که بدن زندان نفس دانسته میشد و عقل بهمثابه ارابهرانی بود که باید با شلاق، اسبهای سرکش احساس و عواطف را مهار کند. اما امروزه میدانیم انسان موجودی درهمتنیده است و عواطف، عقل و بدن از یکدیگر جداییناپذیرند.
این پژوهشگر فلسفه با مقایسه آثار امروزی نظیر کتابهای آلن دوباتن «تسلیبخشیهای فلسفه» یا لارس اسوندسن «فلسفه تنهایی و ملال» تأکید کرد: کتابهای تسلیبخش معاصر عموماً به مسائل فردی مانند شکستهای عاطفی، بیپولی یا احساس تنهایی میپردازند؛ اما ویژگی کمنظیر کتاب استاد فراستخواه این است که سنت تسلیبخشی را ارتقا داده و از دغدغه صرفاً فردی به ساحت رنجهای جمعی و اجتماعی کشانده است.
وی با توضيح اینکه جامعه ما جامعهای است که مسائل جمعی بنیادینش هنوز حل نشده و رنجهایی با پیوندی جمعی دارد گفت: این کتاب صرفاً به دنبال آرامبخشی کاذب و تخدیری نیست، بلکه هدف آن زنده نگهداشتن حس مسئولیت در قبال خود و جهانی است که در آن زندگی میکنیم.
نصراصفهانی در تشریح اضلاع فکری و تمایزهای ساختاری کتاب «ضیافت کلمات»، بر چهار مؤلفه بنیادین تأکید کرد و گفت: این اثر نخست با تکیه بر «اخلاق مراقبت و فهم دیگری»، کانون توجه خود را بر صلح و به رسمیت شناختن تکثر انسانی متمرکز کرده و نشان میدهد چگونه همواره برای جنایتها استدلال تراشیده میشود اما در ساحت صلح کمکاری صورت میگیرد؛ دوم، برخلاف سنت کلاسیک عقلمحور که عواطف را سرکوب میکرد، باعبارت درخشان «برخیز و اشک بریز که گریستن کار آدمی است»، «رسمیت بخشیدن به بدن، عواطف و اشک» را تا ساحت امر قدسی امتداد داده و از خدایی همدرد با رنجهای انسان سخن به میان میآورد؛ سوم، از رهگذر پذیرش واقعبینانه رنج و خستگی جمعی، به پیوند میان تسلیبخشی و زیست دموکراتیک میرسد و تسلی را نه در گریز از واقعیت، بلکه در تعمیق تابآوری و کنشگری اجتماعی میجوید؛ و در نهایت با بهرهگیری هوشمندانه از تصویرگریهای شاهمقصود تیموری و کدهای کیوآر خوانش صوتی مؤلف، نوعی بلاغت چندرسانهای مدرن پدید آورده تا اندیشه را بهطور همزمان با چشم، گوش، ذهن و عواطف مخاطب پیوند زند.
مریم نصراصفهانی در پایان با ارائه پیشنهادی برای چاپهای بعدی کتاب گفت: پیشنهاد من به استاد عزیز این است که در چاپهای آینده، دایره دغدغهمندی و مفهوم «دیگری» فراتر از مرزهای انسانی گسترش یابد و شامل تمام زیستبوم، حیوانات و موجوداتی شود که بر روی این کره خاکی همزیست ما هستند؛ چراکه بحرانهای محیطزیستی نیز امروز به یکی از بزرگترین سرچشمههای رنج و اضطراب جمعی ما بدل شدهاند.
🔗گزارش کامل نشست را اینجا بخوانید.
@neocritic
🎬
پیشنهاد تماشا برای آخر هفته
داستانهای موازی (۲۰۲۶)
کارگردان : اصغر فرهادی
@neocritic
📚نشست رونمایی و نقد کتاب ضیافت کلمات
با حضور:
▫️مقصود فراستخواه (نویسنده کتاب)
و با سخنرانی:
▫️حمیدرضا نمازی
▫️مریم نصر اصفهانی
▫️مالک شجاعی جشوقانی
به میزبانی:
▫️محسن آزموده
🔸شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵ تا ۱۷
🔸بزرگراه حقانی، سازمان اسناد و کتابخانه ملی، اندیشگاه فرهنگی
🔹حضور برای عموم آزاد و رایگان است.
✍🏻
فراپیام
از خبری در یکی از شبکههای اجتماعی نماگرفت(اسکرینشات) گرفتم و برای گروهی از دوستان ارسال کردم. تنها واکنش به خبری که از نظر من عجیب و غمانگیز بود، این بود که «منبع؟». همه خبرگزاریها کار کرده بودند، پس اولین لینک را به عنوان منبع فرستادم، اما بهم برخورد! «منبع؟» بوی بیاعتمادی میداد و طلبکار بود. اگر بجای «منبع؟» خالی نوشته بود «خبر را جایی ندیدم، منبع؟» یا نوشته بود «چه وحشتناک! منبع؟» یا «لطفاً منبع» یا حتی «لطفن منبع» و حتی «منبع (شکلک، هر شکلکی)»؛ آن احساس بیاعتمادی و طلبکاری دست نمیداد.
واضح است چیزی که مرا در آن گفتوگوی کوتاه بیشتر از خودِ کلمه «منبع؟» درگیر کرد، معنایی بود که پشت آن احساس کردم. نویسنده را میشناختم و میدانستم واقعاً منظور خاصی ندارد؛ طفلک فقط «منبع خبر» را خواسته بود!
خیلی وقتها اصل برخوردنها به ما در مراودات مجازی / حقیقی؛ عمومی / خصوصی بیشتر به «فراپیام» مربوط است تا خود «پیام».
اطلاعاتی که از مسیر معنای کلمات منتقل میشود پیام است. آنچه درباره رابطه منتقل میشود، یعنی نگرش ما نسبت به یکدیگر، موقعیتی که در آن قرار داریم، و چیزی که در حال گفتنش هستیم، فراپیام است.
✍🏻
به بهانه اول مهر و دیدن عکس این مادر و دختر در توئیتر
@neocritic
🔗شرح درس و منابع (اصلاح شده)
معرفت و موقعیت
درباره دانستن در فلسفههای زنانهنگر
@neocritic
✍🏻
آرشیو زنان: سفر در آزمایشگاه زمان
کافیست درحال نوشتن پایان نامهای چیزی باشید تا تایید کنید پژوهش، خاصه اگر با دغدغههای وجودی آدم پیوند خورده باشد، شما را درون خودش میمکد؛ مدام درحال گم شدن هستید نه پیدا شدن.
چندماه است که برای کاری درحال گم شدن در مطبوعات زنان هستم. رسیدهام به ورق زدن ماهنامه زنان و بعدتر زنان امروز که با نام شهلا شرکت پیوند خورده است.
مطبوعات مستقل زنان از زمان مشروطه تا امروز زیاد عمر نکردهاند. این یکی استثنای تاریخ مطبوعات زنان در ایران است. زمانی با آن همکاری کردهام پس تا حدی به مصائب جانکندن برای نفس کشیدن و نفس رساندن آشنام. بارها به پژوهشگری متخصص در حوزههای علوم انسانی، که به مطالعات زنان تمایل یافته و ناغافل این سوال را روبرویم گذاشته که « واقعا درد زنان ایران چیست؟ / زنان ایران چه میخواهند؟»، پیشنهاد کرده بودم به کتابخانه بروید و آرشیو این دو مجله را ورق بزنید. خودم ولی این کار را نکرده بودم تا همین اخیر!
خدایا! زن! آنقدر معاصر است که نمیشود آن را ورق زد!
احضار خاطرات نوجوانی و جوانی است. سر هر طرح جلد گیر میکنی. در مصاحبهها گم میشوی. از افسانه نجم آبادی و زیبا میرحسینی و ژاله شادیطلب و مهرانگیز کار و ژانت آفاری و فاطمه صادقی و نوشین احمدی خراسانی تا فائزه هاشمی و زهرا رهنورد و اعظم طالقانی و جمیله کدیور و فاطمه راکعی و شادی صدر و شیرین عبادی و مسیح علینژاد و ... مردها هم هستند از علمای اعلام تا سروش و کدیور و ملکیان و مجتهدشبستری تا چهرههای سیاسی.
در دورههای نخست «مردفهمکردن» پررنگ است، گرچه حرف حساب هم کم نیست. قلم و اندیشه زنهایش ولی قدرتمند است. (مثل برخی مجلات و نهادهای زنان نیست که تمام سمتهای مهماش دست مردها بوده و هست.) خیلی از آدمهایش هنوز هستند و همچنان خوبند و خودشان را به روز نگاه داشتهاند و خیلیها نسبتی با کسیکه این حرفها را زده و این کلمات را نوشته ندارند...برخی هم دیگر نیستند.
ورق میزنی و هربار احساس میکنی یادگیری ساختار رسمی در حوزه مسائل زنان صفر است. منجمد شده (پروندههای برابری قوانین در مجلس، پرونده دوچرخه سواری زنان؛ پرونده درباره مدیریتهای رده بالای زنان؛ پروندههای حقوقی خشونت و قتلهای ناموسی، حواشی اجبار حجاب، مشکلات اشتغال زنان و مادران شاغل و...)
بیثمری برخی از نسخهها و توصیهها امروز آنقدر نمایان است که ترجیح میدهیم به رو نیاوریم زمانی «فرمول اصلی» اصلاح وضعیت و بهبود شرایط زنان ایران بود.
همزمان، رشد غنیترین و کم ادعاترین بخشهای مجله، یعنی هنر و ادبیات، با همه محدودیتهای رسمی، آدم را فکری میکند!
با اینحال، اگر از غرق شدن در سالهای گذشته جان بهدرببری، میبینی مجله هرچه پیش آمده متکی به نفستر شده. نه مثل یک کنشگر، بیشتر مثل یک متفکر بزرگ شده. هیاهوی اخبار را به فجازی واگذاشته و متاملتر شده. شاید برای همین دیگر خبری از انبوه آگهیهایی که در دورههای نخست کمر مجله را خم کرده بود نیست (طفلک امور مالی).
درعین حال، به این خصلت عام علوم انسانی در ایران هم دچار شده که تنگنظری و سرکوب خستهاش کرده و تا حد زیادی واداده به چارچوبهای نظری و تحلیلی غربی. ما با ابعاد گوناگون مسئله درگیریم، ولی حتی به جدیترین مسائل ما «آنها» در دانشگاههای غربی نگاه تحلیلی میکنند، «نام میدهند»، تقسیمبندی میکنند و در قفسه مسائل زنان در خاورمیانه میگذارند. آنها تحلیل میکنند و بعد ما محتاطانه نقل میکنیم و ارجاع میدهیم. فضای امنیتی و ایدئولوژیک اجازه نمیدهد خودمان طرف گفتگو باشیم؛ همه ضرر میکنیم بیشتر همان ساختار رسمی ... در این زنجیره رفتن از عمل و کنشگری ما و برگشتنِ نظریات به ما، ظرایف زیادی گم میشود که ایبسا راهگشای این بنبست ساختاری هم میبود برای خودِ ما و کشورهای مثل ما.
این همه فراز و فرود حول «مسئله زن در ایران» از مشروطه تا امروز، لیاقتش را داشت که طیفی از نظریات از آنِ خود داشته باشد به قلم و اندیشه کسانیکه هستیشان در پیوند روز به روز با این آب و خاک است. ایدههایی که از گفتگوی انتقادی میان طیفهای مختلف زنان اندیشهورز داخل ایران با زنان کشورهای نزدیکتر به ما و نظریات فمینیسم غربی برآمده باشد.
@neocritic
✍🏻
طبیعی یعنی تکلیف؟
شاید یکی از بلاتکلیفترین حوزهها در بحث برابری جنسیتی، قلمرو فرزندآوری و فرزندپروری باشد. خلاف موضوعاتی مثل «حالا که شاغلی هزینهها (نه کارهای خانگی) فیفتی فیفتی» که نسبتاً سریع به نتیجه میرسند! اینجا هزینهها و منافع بهسادگی قابلاندازهگیری نیستند.
روزانه نوشتههای زیادی درباره عوارض بارداری، زایمان و فرزندپروری بر سلامت جسم و روان زنان منتشر میشود. اصطلاح «مجازات مادری» هم دقیقاً به همین بهای فردی و اجتماعی اشاره دارد که زن در ازای مادر شدن میپردازد.(همزمان، معنای کودکی هم تغییر کرده: کودکان دیگر نیروی اقتصادی خانواده نیستند و دیر و نیمبند مستقل میشوند. عمدهٔ بار این تغییرات هم بر دوش مادران است.)
در ازای همه این از دست دادنها، معمولاً بر تجربه غنی، عمیق و معنابخش مادری تأکید میشود. ولی کاهش نرخ فرزندآوری از ما میخواد در کنار همه مشکلات اقتصادی و کمبودها یکبار هم بپرسیم آیا این روایت از مادری، بهعنوان تجربهای ذاتاً رضایتبخش و معنابخش، واقعاً با تجربه و ترجیحات بخش بزرگی از زنان همخوان است یا نه؟
در واقع، بخش اعظم معاملههایی که در زندگی زنان اتفاق افتاده، مبادله امر مادی با امر معنوی بوده است. زمان، درآمد، استقلال، سلامت، سالهای طلایی زندگی، فرصتهای شغلی و بدن، در ازای عشق، معنا، هویت، رضایت و احساس کمال قرار گرفتهاند.
استدلال اصلی پشت بسیاری از این مبادلات هم عموماً تطابق آن با «ویژگیهای طبیعی زنان» بوده است.
«طبیعی» مساوی «عادی» و در نهایت جای «خوب» نشسته است. ولی طبیعی بودن یک امر، بهخودیخود چیزی درباره خوب یا بد بودن آن نمیگوید:
اینکه بدن زن قابلیت بارداری دارد، یک واقعیت زیستی است؛ اینکه این قابلیت باید به یک تکلیف اخلاقی، یک فضیلت یا حتی یک انتخاب مطلوب تبدیل شود، دیگر واقعیت زیستی نیست.
حتی وقتی با مصادره بمطلوب اصطلاحات فمینیسم غربی تلاش میکنیم مادری را بهعنوان تجربهای ارزشمند، عمیق یا نوعی قدرت عاشقانه و خلاق زنان بازتعریف کنیم (که برای بسیاری از زنان جهان چنین است)، همچنان باید توضیح دهیم اینجا و امروز ارزش آن دقیقاً از کجا میآید. اگر پاسخ این باشد که زنان «طبیعتاً» برای آن ساخته شدهاند، مسئله حل نشده است. فقط همان استدلال قدیمی را با واژگان خوشایندتر تکرار کردهایم.
واقعیت جهان ناعادلانه و بیرحم است و مادر بیشتر از یک نفر، گاهی به اندازه چند نسل از خانواده، باید هزینه بدهد و رنج ببرد و گاه رنج بدهد (تاوان معاملهاش با «معنا» را از فرزندان بخواهد).
اگر در ازای سلامت، زمان، استقلال، درآمد، فرصتهای از دسترفته و انواع اضطرابها و رنجها تا آخرین لحظه حیات، قرار است به زن «معنا» بدهیم، آیا معامله عادلانه است؟ چطور حساب کردهایم؟ بهای آن را چطور و چه کسی میپردازد؟
چند روز پیش محتوایی برای تبلیغ مزایای «زایمان طبیعی» میدیدم. بالغ بر ششصد نظر، از طرف زنان، با آن مخالفت کرده بود. نه چون فواید پزشکی زایمان طبیعی دروغ بود، بلکه چون بخشی از واقعیت عوارض را سانسور کرده بود و فقط جسم را دیده بود نه روان را؛ آن را «منافی کرامت انسان» دانسته بودند و از «تروماهای بیمارستانی در ایران»، «عوارض جسمی»، «تأثیرات نامطلوب بر ادامه رابطه جنسی با شریک زندگی» و «عوارض متفاوت بر بدنهای مختلف» نوشته بودند.
حتماً کسانی عصبانی هستند از آنها که مفاهیم «کرامت» و «تروما» و «لذت متقابل از رابطه» و «پس خودم چه» را به زنها یاد دادند و از «طبیعت دورشان» کردند.
بههرحال اتفاقی است که افتاده و نمیشود نیفتادهاش کرد. زن امروز میپرسد چرا و به کدام «بها» چیزی که برای او اینقدر «هزینه» دارد باید فقط به این دلیل که «طبیعی» است، «خوب» هم باشد.
شاید دولتهایی که نگران جمعیتاند، باید با چشم واقعبین به مدیریت هزینههای مادری و والدگری فکر کنند. کارتهای تشویقی، زمین، ماشین یا حتی معنابخشی عاریهای فمینیستی بهتنهایی کافی نیستند. مسئله فقط این نیست که زن در ازای مادر شدن چه به دست میآورد؛ مسئله این است که چه از دست میدهد و چه کسی تعیین میکند آنچه به دست آورده برای جبران خسارت کافی است. خودش در این حساب کتاب حضور دارد؟
شکاف میان «طبیعی بودن» و «تکلیف/مطلوب بودن» دیگر با وعدهٔ معنا، طبیعتگرایی یا پول پر نمیشود. در جهان ناامن و بیحق و پناهی که برای مراقبان ساختهایم، هر زنی حق دارد قبل از ورود به معامله درباره هزینهها حساب کتاب کند و «خودش را هم در نظر بگیرد».
@neocritic