30
مؤمن خود، کافر افرنگ شو! اقبال لاهوری اتاق بحثِ کتابخانه نَبض: https://t.me/discussion_nabz2030
طیاره هاییکه تو را بردند
تور را از وطن جدا کردند
و اینک در باغهای آلبالو بمب می ریزند
تا رد خون را گم کرده باشند
دشمن اجدادی من اند
دشمن زبان شاعرانی که
تو را در کوچه های «تالقان» دیدند
و به لهجهی تو سخن گفتند
دشمن آفتاب اند
درختان و بامداد
که دیگر از بلندی دهکده
صبح زود
خواب آلود و غنچههایی بر دستانت
رویت نمیشوی
دشمن کلمات اند
کتابها
دشمن خدا هستند
که برخلاف وعدهی او
پامبریات را در خراسان به تعویق انداختند
طیارههایی که تو را بردند
دشمن آزادی هستند
دریغ کردند قدمهایت را از کوچهها
رقصت را در بالکنی به شهادت ستاره
نیمرخت را از گوشهی پرده پشت پنجرهها
محبوب من
محبوبی که قلبت
جا عوض کرده با دانههای تمام انارهای جهان
من قندهار تو هستم
بر قبیلهام میشورم و
تو را به پایتختت بر میگردانم
طیارههایی که تو را بردند
کمر آزادی را شکستند.
#وحید_بکتاش
@nabz2030
#به_یاد_کابل_جان
از کابل جان برایت بگویم دوست من! از دارالامان، کارته سخی، از پغمان و افشار و ... هر نام و هر یاد زخمیست بر روح و جانِ یک مهاجر.
دارالامان، آه دارالامان چه روزگار شیرینی بود، شهد و شکر. اما افسوس که عفریتِ فلک در شربت گوارای مان تلخی غلیظی ریخت و سپس سیاهی عظیمی از راه رسید و همه کابل را در خود فروبرد. تاریکیِ طولانی مثل همان شب یلدای افسانه ها. ولی یلدای کابل را سحری پیدا نبود!
شاید در آیندهها سیاهی زلف یار و شب بی پایان عاشق را به کابل تشبیه کنند، کسی چه میداند؟!
وای از کوه آسمایی، چه نام باشکوهی دارد. با سینهء ستبرش نماد کابل بود، آن گنبد فیروزهییِ زیارتگاه سخی با آن رنگ دلربا و آن آرامش بیهمتا در دامنش جای داشت. یادش بخیر آخرین بار با یک یار قدیمی در آنجا مثل چلهنشینها نشستیم و چای نوشیدیم، از همانها که کنارش چایت سرد میشود و دلت گرم، از همان یارهای کابلی که میشود کنارش به عصر مولانا سفر کرد و همپای شمس به تبریز رفت.
از دانشگاه کابل برایت نگویم، و علی آباد با آن درختهای بزرگش، آه از آن بزرگی و وقار، آن کاجهای بلند و باشکوه که به بلندای آسمان دوستشان میداشتم. میگویند حالا به زردی گراییده، رنگی به رُخ و نشاطی به سر ندارد.
همان کاج بزرگ که چشمانتظار "دخترانِ کاج" بود. روزی خواب دیده بود که دختری زیبا با دامنی پُرچین به زیر سایهاش "ملت عشق" و "شمسپاره" میخواند، از آن روز بیقرار بود اما نمیدانست چرا؟!
شاید از شومیِ حادثهای بو برده بود!
و بعد، آن اتفاق...، بعدِ آن آهِ دردناک که از دلِ کابل کَنده شد کاجِ بلند دیگر مثل سابق نماند.
نه اینکه با درد بیگانه بود یا بیرحمیِ فلک نمیشناخت، نه. سالیان زیادی سایهبان تَنهای رنجور بود که برای تسکین به شفاخانه میآمدند و مسافرانی با تنِ کوفته و دلِ خسته از دوردستها میآمدند و در پایش مینشستند. او دیگر با حرف دلِ مردمان که از لای برگهایش به عرش خدا چشم میدوختند آشنا بود. چشمهای پُر اشک، اطفال معصوم، زنان مضطرب و مردان شکستهء زیادی دیده بود.
اما اینبار تفاوت داشت، درونش خوراک موریانهء ناامیدی بود. اینبار آن تنِ رنجور خودِ "کابل" بود، کابل زیبای عصر زال و رودابه، عصر بابر.
از آن بلندیِ سر به فلک کشیده به افق خیره میشد و هیچ کورسویی نمییافت و سپس به جسم بیرَمق و روح بیجانِ کابل میدید.
کابلی که قلبش را تکهتکه کرده بودند، دست و پایش را شکسته بودند و دود سیاه و غلیظی که برفرازش ایستاده بود تنفس را برایش غیر ممکن مینمود.
تنِ یخزدهء کابل درد میکشید که او به یاد آورد که در روزگارانی که جانها چون درخت فروردین پُرشگوفه بود، دو دختر دانشجو در سایهاش نشسته و میگفتند: "...با قطع خون و از دست رفتن علائم حیات عضو سرد میشود..." با خود اندیشید: نکند کابلش مرده باشد؟!
-مصباح
زمستان ۱۴۰۱- Winter 2023
پ.ن: به یاد دختران کاج🥀
@mim_jim_0
از تو تا من هزار دره ره است
من به رازِ شنفته میمانم
تو به شعرِ نگفته میمانی
#اسماعیل_خویی
@nabz2030
ترا دوست دارم
مثل لحظات خوش کودکیام که ناگهان
با صدای کلاشنیکوفها در کوچهها گم شدند
اشتباه من نبود اما
که جوانیام به جای اینکه درگیر گرههای پیراهنت باشند
درگیر گورستانها بودند
تا گور تازهیی
برای جنازه تازهیی باز کنند
اشتباه من نبود که نتوانستی آسمانت را پیدا کنی
و وقتی کنار پنجره نشستی
اندوهبارترین تصویر جهان خلق شد
اشتباه تو نبود که تنهاییات را برداشتی و
به سرزمینهای دور کوچ کردی
مردم به تیغ شمشیرها دل بسته بودند
و تکههای خونی را بر سر دروازهها دوست داشتند
ترا دوست دارم و این اشتباه من خواهد بود
که شعرهای عاشقانهی جهان را جمع نکنم
چشماندازهای باز رو به کوهستان را
و با سرزمین مادریام یکجا
به شانههایت پناه نیاورم.
#وحید_بکتاش
@nabz2030
از خود که بگریزی به هر حالت پریشانی
اصلا دلیل دردهایت را نمیدانی
از خود که بگریزی بدت میآید آدمها
در بین شان هستی ولی همواره پنهانی
از درد تنهایی دمادم آب میگردی
تا دشتها باور کنند از جنس بارانی
اصلا نمیدانی چرا بر روی هر دیوار
از خوابهایت مینویسی، عکس میمانی!
از خود که نگریزی و خود را در بغل گیری
آسانترین آسودگی در اوج بحرانی
از خود که نگریزی، تنت در فکر یک تن نیست
جانی؛ همان جانی که اندر جان جانانی
آیینهها این را برایت صاف میگویند
آنی که خوابش را سراسر دیدهای؛ آنی
- هرآیینه
#راشد_رامز
@nabz2030
قرارمان
فصل انگور
شراب که شدم
بیا
تو جام بیاور ، من جان ...
@nabz2030
#ادبیات_عرفانی
وَ لا تَقُولَنَّ: اِنّى مُؤَمَّرٌ آمُرُ فَاُطاعُ، فَاِنَّ ذلِكَ اِدْغالٌ فِى الْقَلْبِ، وَ مَنْهَكَةٌ لِلدّينِ، وَ تَقَرُّبٌ مِنَ الْغِيَرِ.
به مردم مگو: به من فرمان دادند، من نیز فرمان می دهم، پس باید اطاعت شود! اینگونه خود بزرگ بینی، دل را فاسد می کند و دین را پژمرده، و زوال نعمتهاست.
#نامه_حضرت_علی_به_مالک_اشتر_نخعی
#علی_ع 💚
@nabz2030
شهر من
مثل زنی بود که در بامدادی از لرزش نسیم
زانوهایش را بغل کرده باشد
بعدتر
تفنگها
از زبان خدا حرف زدند
کابل را میگویم
این داستان بلند غمانگیز
که شرح تمام سنگگورهای جهان است.
#وحید_بکتاش
@nabz2030
درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزهای مینهد تا شهامت و ارادهمان را برای دگرگونی بیازماید.
از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده، یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمیماند. زندگی به پشت سر نمینگرد...
#شیطان_و_دوشیزه_پریم
#پائولو_کوئلیو
@nabz2030
#نکته 💡
هرگز هیچ دو انسانی با روحیات
و علاقهمندیهای مطلقاً مشترک یافت نشده است.
پس اگر در یک رابطهی دو نفره
هیچ مشکل و برخوردی به وجود نیاید
به این معنی است که یکی از این دو نفر
تمام حرفهای دلش را نمیزند.
#آلبا_دسس_پدس
@nabz2030
اگر فانیام چیست این شور هستی؟
وگر باقیام؛ از چه فانیستم من؟
بناز ای تخیل! ببال ای توهم!
که هستی گمان دارم و نیستم من
#بیدل
پروانگی🦋
@nabz2030
با شعر، با لبخند، با ایراد
هر کس به نحوی می زند فریاد
کلکین هر دل را که بگشایی
یک دسته کفتر می شود آزاد
آیینه هر کس را که می بیند
آهسته می گوید: روانت شاد!
با ادعای رقص با خورشید
با ادعای هر چه بادا باد
خود غوطهور گشتیم در مرداب
گفتیم: بر ما اتفاق افتاد!
#راشد_رامز
@nabz2030
شكست خورده ترين قبر بى نشانه منم
جدا و دل زده و خسته از زمانه منم
اگر تو يار ندارى به يادها هستى
اگر تو شعله ور از غم شدى زبانه منم
رهايى تو كجا و غم رهايى من
تو گير يك گرهى و هزار شانه منم
براى آنكه جدا مانده عاشقانه نخوان
تكان دهنده ترين شعر عاشقانه منم
اگر تو گاه به گاهى حماقتى كردى
رئيس مكتب افكار احمقانه منم
براى من كه پرم از فراق قصه نگو
اگر كتاب تو باشى كتابخانه منم
دواى درد تو اغوش گرم همدرديست
آهاى موى پريشان بيا كه شانه منم
#سید_تقی_سیدی
@nabz2030
نشد...!
بسیار فالِ بازگشتِ عشق را از سَعد و نَحسِ ماه بگرفتم
مبادا انتظارش در دلآساهای من باشد
مبادا اشترانِ بادیهش را
زخمههای من...
بدین سو راه بنماید؟
کسی شاید در آنجا،
عشق را با غسلِ تعمید از تغزُّلهای من... اقبال آراید
من و یک بار دیدارِ بلندآوازگانِ ارتفاعاتِ کبود و سرد
تماشایی اگر هم مینیفتد
دست و دامانی هنر دارم
نه چَوکاتی ، نه دستوری
خداحافظ گلِ سوری!
#قهار_عاصی
@nabz2030
دلتنگی های آدمی را، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
#مارگوت_بیگل
ترجمه ی #احمد_شاملو
@nabz2030
نوشته روی فندک یکی از سربازان آمریکا در جنگ ویتنام :
ما بی رغبت ها
با رهبری بی کفایت ها
با کشتار تیره بختان
برای ناسپاسان جان میدهیم...!
@nabz2030
و امیدوارم آنگاه که عاشق میشوی دیر نباشد...
@nabz2030
انبوه جنگل و آیینهی دریاچههای جنگلی، روح یک شرقی یکلاقبای بیکس را آرام نمیسازد. ما وارث روان شکوهمند کویریم که چون به صحرا شده بود، عشق باریده بود و شبی نمییافت که قبای ژندهی خود را بر آن افکند.
ما در دیوانگیهایمان به دشت و کوه و بیابان زدهایم و کویر در لایتناهی روح شرقیمان جاری است. بدینسبب است که هیچ جنگلی پناهگاهمان نیست و هیچ دریاچهای عطشمان را فرو نمینشاند.
در خیال عطشناک کویریمان، همیشه کاریزی جاری است که از اینسوی قارهی سبز، به روستاهایمان سفر میکند، به کویر و صفایی که در روان یک شرقی یک لاقبای درویش جاری است.
#داوود_عرفان
@nabz2030
دستی پیش آورد
مهربان و با مروت
دست بردم تا به گرمی و محبت دستش را بفشارم
دیدم که پای از معرکه پس کشید
و دیدگان را به دنبال دلیل حیران واگذاشت
و هیچ کس ندانست که آیا...
حجم این صداقت را تاب نیاورد؟
یا ظرفش برای پذیرش این عشق کوچک بود؟
شاید هم رفته باشد در اَزای لعلی از خونِ جگر ظرفی درخور بستاند
یا شاید هم در گذر راه عشقی بیابد همپیمانه ظرف دلش!
#میم_جیم
@mim_jim_0
#شعر_زنانه
محبوب من!
مثل شادی نباش که میگذرد و پنهان میشود،
مثل غم باش و با من بمان...
#غادة_السمان
@nabz2030
پشتِ تنهاییات پنهان شو!
در بیرون هوای دلها آفتابی نیست
آدمها به آدم نمیمانند
سرِ هم کلاه میگذارند
خوشبختی را از جیبهای هم میدزدند
و حتا مورچگانِ بیآزار
سخت از اعتماد میترسند.
#جاوید_فرهاد
@nabz2030
اگر ماندن سخت است، برو
که زمین، زنان را دارد
و عطر را و سیه چشمان را
هنگامی که خواستی مرا ببینی
و چون کودکان، نیازمند مهربانی ام شدی
به قلب من بازگرد.
تو در زندگی من مثل هوایی
مثل زمین، مثل آسمان!
قهر کن هرجور خواستی
برو هرجور خواستی
برو هروقت خواستی
امّا سرانجام روزی برمیگردی
آن روز درمییابی
که « وفاداری»چیست!
#نزار_قبانی
@nabz2030
"من به هیئتِ ما زاده شدم
به هیئت پرشکوه انسان
تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگینکمانِ پروانه بنشینم
غرور کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطۀ خود را بشناسم و جهان را بهقدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی ازایندست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است.
انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود:
توانِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به بهدوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان..
انسان
دشواری وظیفه است."
#شاملو
@nabz2030
تو اگر بازگردی محبوب من...
ستاره های آسمان درخشانتر خواهند شد
آلودگیِ هوا کمتر خواهد شد
تو اگر بازگردی...
پرندگان مهاجر به وطن باز خواهند گشت
و آب به دریاچه ها
تو که باشی
میوه ها طعمهایشان را باز به دست میآورند
میوه هایی که در نبود تو طعم گس گرفته اند
آفتاب مهربانتر خواهد شد
تو اگر تصمیم به برگشت بگیری
خواهی دید که چگونه ابرهای بارانزا به سرزمینهای قحطی زده و تشته خواهند بارید.
عاشق بمانید♡
#میم_جیم
@mim_jim_0
مقصود اگر که عبرت ما بود ای حکیم
یک نیمروزِ تجربه بس بود زندگی
#حسین_جنتی
@nabz2030
دنیای سراشیبی دنیای عجیبی است. اگر چه نباید برای کسی چنین دنیای را آرزو کرد، اما؛ خیلیها تا چنین دنیای را تجربه نکنند؛ بُعد بیرحمی زندگی را درک نخواهند کرد. بیرحمی که قابل بیان نیست و تا همیشه باید با خود حمل کنی بیآنکه بتوانی شمهای از آن را شرح دهی و لمحهای از آن را تصویر کنی! بیرحمی که تصورش به ذهن هیچ انسانی در شرایط عادی خطور نکرده و بیانش برای هیچ دردمندِ طعمه شدهای مقدور نیست. در این دنیا پیوندهای خونی و خاکی از میان برداشته میشود چنانکه هیچ کسی حاضر نیست تا اتکای شما باشد، بل؛ همه به معنی دقیق همه شما را پایان یافته بر میشمارند. دنیای سراشیبی دینای عجیبی است!
#یحیی_حازم_اسپندیار
@nabz2030
۱. به محبت دیگران تحت عنوان رعایت وقار و سنگینی، بیتوجهی میکنی.
۲. به جای اینکه در مواقع مقتضی (اختلاف، ابهام، ناراحتی، نیاز طرف مقابل ) حرف بزنی، سکوت میکنی.
۳. با واکنشها و رفتارهایت، تلاش میکنی خودت را سزاوار بیشتر از آنچیزی بدانی که به تو تقدیم میشود.
۴. محبت و علاقه و اشتیاقت را از کسی که دوستش داری دریغ میکنی.
۵. اهل اعتراف نیستی چه اعتراف به کاستیهای خودت چه اعتراف به فضل دیگران.
۶. در مواقعی میدانی که باید عذرخواهی کنی اما به بهانهی پررو نشدن طرف، عذرخواهی نمیکنی.
۷. در اموری که به منافع و سرنوشت شخص دیگری (دوست، رفیق، شریک، محبوب و ...) نیز مربوط است، بیتوضیح و شفافیت، یکطرفه تصمیم میگیری و اجرا میکنی.
۸. میدانی که شخص، در موقعیتی، به شدت به تو نیاز دارد و تو میتوانی از مرارتش بکاهی اما عمدا لاابالیگری میکنی و او را غوطهور در غمش تنها میگذاری.
۹. برای خودت حقِ تنبیه افراد تا هر وقت دلت بخواهد قائلی.
۱۰. بخشی یا تمام حقی را که برای خودت در ارتباط با طرف مقابل قائلی، به طور دلبخواه، عشقی، و خودخواهانه برای او قائل نیستی.
و اسم اینها را پختگی، سیاست، وقار، درایت و یا امثال این کلمات دهنپُرکن میگذاری اما تک تک اینها در بهترین حالت، نشانهی ندانستن آداب ارتباط و در مرحلهی بالاتر نشانهی نابالغی و یا از آن بدتر نشانهی نهایت خودخواهی و خودشیفتگی است.
#محسن_نیکخواه
@nabz2030
پروانه
بی پروا
به آتش میزند.
ما
بی شهامتِ پروانگی،
اندیشه هزاران آری و نه در سر
پروا داریم از عشق
و فقط
دوستدار نقش آتشیم.
نام پروانه را
حتما
یك شاعر
بر او نهاده است :
پروا، نه!
#پروانگی
@nabz2030