13
تا نگذریم از ارتفاع عشق چگونه از بلندی بگوییم؟! اوج را باید دریافت تا بشکافیم نهایت را، و بپیماییم راهی به بینهایت عشق!
دستی پیش آورد
مهربان و با مروت
دست بردم تا به گرمی و محبت دستش را بفشارم
دیدم که پای از معرکه پس کشید
و دیدگان را به دنبال دلیل حیران واگذاشت
و هیچ کس ندانست که آیا...
حجم این صداقت را تاب نیاورد؟
یا ظرفش برای پذیرش این عشق کوچک بود؟
شاید هم رفته باشد در اَزای لعلی از خونِ جگر ظرفی درخور بستاند
یا شاید هم در گذر راه عشقی بیابد همپیمانه ظرف دلش!
#میم_جیم
@mim_jim_0
دلم را
با آرزو هایش
شبیه مادر بیسوادی که طفل چموشاش را به استادی دانا و بزرگ میسپارد
و خیالش را راحت میکند،
به خدایی میسپارم که داناترین و بزرگترین است
در مقابلش سر خم میکنم
با تضرع و خواهش برایش میگویم که این دل
نه خیرش را میفهمد و نه شرّش را
بلندپرواز و گاه بیملاحظه است
گاهگاهی خودش را به در و دیوار میکوبد و یا به زمین میخورد و زخمی میشود
اما میدانی استادِ بزرگ من؟!
همیشه در مقابل عقل مودب و متواضع بوده است
شوربختی اینجاست که عقل هم گاهی از او سوءاستفاده میکند.
و این سربزیریاش بیشتر عذابش میدهد
چرا که او هم هنوز خام و بیتجربه است، و ناشی!
پس به تو میسپارماش دانای بزرگ!
و همه چشم امیدم بی کم و کاست به توست
که برایش قشنگی بیافرینی و زخم هایش را مرمّت کنی
و از بزرگواری تو به دور است که ناامیدم کنی!
#میم_جیم
@mim_jim_0
Wenn ich wüsste, dass die Welt morgen untergeht, würde ich heute einen Apfelbaum pflanzen.
حتی اگر میدانستم فردا دنیا به پایان میرسد، امروز یک درخت سیب میکاشتم.
#دیوار_نگاره
@mim_jim_0
خدای فرمود
و به حق فرمود تا امید را برای بشر زنده نگه داشته باشد:
وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّـهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ
چه بسا چیزی را ناخوش دارید حالآنکه خیر شما در آن است و چه بسیار چیزی را دوست بدارید در حالیکه شر و بدی در آن نهفته است، و خداوند (صلاح شما را) میداند و شما نمیدانید!
چه شکستهایی که بر قلبها سنگینی میکنند و نَفَسها را به شماره میاندازند، اما با خود حکمتی عظیم و مصلحتی بزرگ حمل میکنند.
اما کاش در انسان قدرت این درک هم فراهم میبود تا اندکی از آتش درون آدمی میکاهید و این دنیا از پوچی میرهید.
@mim_jim_0
Weapons for peace 🏳
اسلحه برای صلح
📍پ.ن: دیوارنگارهای در یکی از کتابخانههای محلی شهر برلین
@mim_jim_0
میدانستی عزیز من که تک واژه ها هم میتوانند مرثیه باشند؟
مرثیه هایی بسیار رسا
حاکی از دردهایی بهغایت عظیم
رنجهایی که بیش از همه قلب یکمهاجر را درهم میفشرد.
مثلا درین سوی دنیا برای پیرمرد لبنانی از بیروت بگویی اشک در چشمانش حلقه میزند
برای جوانسرمست اوکراینی از کییِف و اودسا یاد کن، گل خنده اش میخشکد
برای مادرِ مهاجر سوری خاطرهای از دمشق بخوان، ببین که چگونه درد در نگاهش موج میزند
و غزه،
شهری که نامش هم پارهپاره است
فلسطین که حرف به حرفاش طنین مظلومیت دارد...
درست مثل کابل
مثل زنبق
کاج
موعود
شاهشهید
دهمزنگ
...
چه بسیارند این واژه ها
کلماتی که جان دارند و زیر بار معنا عرق میریزند
شاید هممیگریند،
و یا هم مینالند...
اما هرگز نمیمیرند
چرا که جنگ هرگز نمرده است!
-مصباح
@mim_jim_0
ما هیچ نیستیم، جز سایهای ز خویش
آیین آینه خود را ندیدن است...
ما شاید زاده اتفاقاتی هستیم که در جریان زندگی به آن مواجه میشویم و قطعا زاده محیط رشد مان هستیم.
ما در بزرگی همان رفتاری بروز میدهیم که از کودکی در ضمیر مان نهادینه شده است.
آنکه بزرگی آموخته، بزرگوار است.
آنکه عشق و عاطفه را آموخته، عاشق میشود
آنکه در محیط منطقی بزرگ شده است، همواره میکوشد احساسات را به چالش بکشد.
اما وجه مشترک اینست که همگی به نحوی در رنج اند.
لَقَد خَلَقنَا الاِنسَانَ فِی کَبَد
رسالت مان شاید اینست که با رنج هایمان کنار بیاییم.
جهان هیچ گاه جای بهتری برای زندگی نخواهد بود.
هر نسلی چالش و مشکل منحصر به خودش را دارد که شاید نسل های دیگر با آن بیگانه اند.
اینجا و درین دنیا جز اینکه آرامش و سکون را در درون خود بیابی جایی برای زیستن نیست.
باید بکوشیم که به نقطه امن و مطمئن درون خودمان برسیم (طمانینه) تا پنجره ای برای نگریستن به جهان بیرونی داشته باشیم.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
بیاموزیم که در طبیعت به هر چه بیشتر واکنش نشان بدهی موذیانهتر درگیرت میکند.
هر چیزی که قاطعانه تر منع شود
علاقه به انجام آن شدید تر میشود
هر چیز که از دیده شدن باز داشته شود
بیشتر چشم ها را میفریبد
به هر چیزی که محدودیت وضع شود
جسارت بیشتری پیدا میکند
اگر میخواهیم از شر چیزی یا درگیری ذهنیِ خلاص شویم
هیچگاه ایستادگی در برابر آن کارساز نیست
باید بیاموزیم رها کردن را
راحت گذاشتن را
بدانیم هر چیز اشتباهی که آزار مان میدهد را راحت نادیده بگیریم
اینطور از ارزش آن میکاهیم
بنیاد و اساس آن اشتباه را به اضمحلال میکشانیم
و از درون خودش بر خودش غلبه خواهیم کرد
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
خیالت همچون دردیست که بیاراده عارض میشود،
و فارغ از صلاح و موقعیت از پا میاندازد.
و اما یادت چون زخم است
زخمی سرباز که از تب میسوزد
و با این دو، حالم شبیه مادریست
که نوزاد معلولی به دنیا آورده است
آنجا که نه دل رها کردن دارد
نه شوق به آغوش کشیدن!
-مصباح
@mim_jim_0
امروز از واژهء مقدسی سخن خواهم گفت که هم پاسدار اصالت است و هم ارزش انسانیت.
تعهد،
تعهد داشتن به حرفی که میگویی
به اعتقادی که به آن پایبندی
به چیزی که آنرا تحسین میکنی
به هدفی که دنبال میکنی
و به عهدی که میبندی
و ...
مخلص کلام به تمام زندگی!
چرا این واژه را مقدس خواندم؟
چون انسانِ متعهد ذاتا و طبعا به اکثر اصول اخلاقی و ارزش های اجتماعی پابند است.
دروغ نمیگوید چون به حرفی که میگوید پابند است و بنا را بر سستی نمیگذارد.
خیانت نمیکند چون به عهدی که بسته است پابند است.
در مسیر پیشرفت و ارتقا است، چون به هدفی که در سر دارد و به آن رویا بافته پابند است.
فرد متعهد قانونمند است، چرا که خود را موظف اجرای اصول میداند.
شخص متعهد آدم معتمدی است چون به انسانیت خود و جانب مقابل خود پابند است و احترام میگذارد.
و خیلی از مزایای دیگر که از پس داشتن چنین صفتی یک فرد را مزین میکند.
پس تعهد اساسی ترین و والاترین صفتی است که یک انسان میتواند داشته باشد، حتی بالاتر از عشق، مهربانی، عطوفت، ایمان و خداشناسی؛ چون این تعهد است که شخص را در مسیر درستی و نجابت قرار میدهد. و حتی شایستهترین صفتی است که یک زوج میتواند داشته باشد.
چه بسیار زندگی هایی که از نقص تعهد به فنا رفته اند!
متعهد باشیم!
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
بشر سالها زندگی کرد
قرن ها تجربه اندوخت
و نسل اندر نسل ارشاد شد
تا به این نتیجه برسد که هیچ چیزی ساده تر و پیچیده تر از انسان نیست...
ادعای عجیبیست نه؟
جمع اضداد، درست مثل مفهوم زندگی
آدمی در عین زمان که ساده است و قابل تحلیل، گاه رفتار هایی بروز میدهد که همه را به وحشت و شگفتی وامیدارد.
همین پیچیدگی و مرموز بودن است که اینقدر مفاهیمی همچون صداقت، اعتماد، درستی و مهربانی باارزش اند، همانطور که تمام اشیاء کمیاب و نادر جهان.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
عشق همذات آب است
همانقدر زلال، لطیف، طراوتبخش
همانقدر مایه حیات و جاری
درست مثل آب در هر جا باشد تازهگی میآفریند
کنارش همه چیز سبز میشود و رنگ زندگی به خود میگیرد
مانند آب نمیشود آنرا به بند کشید و نگه داشت
عشق باید جریان داشته باشد
و اگر دستبردی در آن صورت میگیرد جز برای هدایتش در مسیر درست نباشد
اگر آنرا به بند بکشی به خیال آنکه به چنگاش داشته باشی
میگندد، فاسد میشود
همچون مرداب
مثل آبِ ایستاده متعفن میشود
و جز گندابهای باقی نخواهد ماند
عشق را باید جاری ساخت
عشق را باید پر و بال داد تا پرواز کند
عشق را باید نفس کشید...
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
محبوب قشنگ من!
این را بدان که در خوب بودن، در عشق ورزیدن و در ارزشمند بودن هیچ منّتی نیست.
آنانکه در برابر دوستی شان از تو بهایی خواستارند، حقیقت محبت را درک نکرده اند. عشق خوبیِ بی قید و شرط است حتی اگر متقابل نباشد.
عشق یعنی من دوستت میدارم چون این ظرفیت را داشته ام که گنجِ درونی تو را دریابم، چیزی ورای گوشت و پوست آدمی، چیزی فراتر از مادیات و غرایز.
به قول مولانا:
تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی، چه کنم سود و زیان را
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
پرسید: چرا عشق؟
گفتم: مگر نه اینست که عشق باید تا انسان به کمال برسد؟
گفت: چرا باید این کمال که میگویی به عشق خلاصه شود؟
گفتم: نه، کمال به عشق خلاصه نمیشود، اما عشق آخرین سرحدی است که بشر در مسیر رسیدن به کمال باید از آن بگذرد.
عشق صفتیست از صفات کمالیه ذات الهی، و انسان به عنوان خلیفهالله این استعداد و ظرفیت را دارد تا تمام صفات خداوندی در او متبلور شود. و آیینه ذات پروردگار باشد.
پس انسان برای کامل شدن به عصارهای از تمام این صفات نیازمند است، حتی عشق. لذا بشر بدون عشق به کمال نمیرسد، چنانکه بدون مهربانی یا بدون فروتنی و وقار.
باید عاشق شد و ازین راه پر خطر و پر چالش عبور کرد تا به بلندای قله مراد رسید.
در ره منزل لیلی که خطر هایست بسی
شرط اولقدم آنست که مجنون باشی
در حول هر صفتی چنانکه باید مفادیست، شاید مفاد عشق هم چنین قدرتی است. اگر وصال ممکن شد در اوج سربلندی قرار خواهی گرفت و در کنار مراد میتوانی به رافت، آرامش و غنای درونی دست بیابی. چه چیزی ارزشمند تر از غنا و بینیازی درونی؟!
و اگر این وصال به حسرت بدل شد و داغی به دل نشاند، قدرتی باید تا با پوچی دنیای ماحول کنار بیایی.
موعد و میقات این پوچی مشخص نیست اما هر شبی را صبحی و هر عسری را یسریست، چون این وعده خداست و او جز راستی نمیگوید.
اما موجودی که از پس این ویرانی برمیخیزد آنی نیست که قبل از شوریدگی بود. او پختهتر، بالغتر، با وقارتر، محکمتر و با ثباتتر است.
این موجود بالغ دیگر به چیزی دل نمیسپرد، چرا که میداند درین دنیا هیچ چیزی کامل نیست، و کمال مطلق متعلق به چیزیست که درک آن از فهم عقول بالاتر است. پس عشق حقیقی جز او را نباید و نشاید!
این درک از پس نوشیدن عشق زمینی ممکن است، چرا که رودی باید تا به بفهم اقیانوس برسیم و از آن وحشت بدرآییم و کورسویی باید تا به فهم نور برسیم و توان تحمل آنرا داشته باشیم.
و خُلِقَ الاِنسانُ ضَعیفاً
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
زندگی است دیگر
یکروز با تو
یکروز بر علیه تو
یکروز بالا، یکروز پایین
یکروز گرم، یکروز سرد
زندگی جمع همین اضداد است!
مراقب باشیم در بالاها سر به هوا نشویم و فراموش نکنیم نسبت خویش را با پستی، و در پایین ها خود را گم نکنیم آنچنانکه از هر چه ارزش است دست بشوییم.
در گرمی ها ارزشها و خوبیها را آب نکنیم، و در سردی ها اعتقادات مان را یخ نزند.
زندگی را با عشق نفس بکشیم اما فراموش نکنیم همچنان که بر قلهکوهی ایستادهایم در کنار درهای هستیم.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
تو اگر بازگردی محبوب من...
ستاره های آسمان درخشانتر خواهند شد
آلودگیِ هوا کمتر خواهد شد
تو اگر بازگردی...
پرندگان مهاجر به وطن باز خواهند گشت
و آب به دریاچه ها
تو که باشی
میوه ها طعمهایشان را باز به دست میآورند
میوه هایی که در نبود تو طعم گس گرفته اند
آفتاب مهربانتر خواهد شد
تو اگر تصمیم به برگشت بگیری
خواهی دید که چگونه ابرهای بارانزا به سرزمینهای قحطی زده و تشته خواهند بارید.
عاشق بمانید♡
#میم_جیم
@mim_jim_0
عصر ها دنیا طور دیگریست
انگار عصر ها دل دنیا میگیرد
آسمان خسته میشود
آفتاب جانمیکَنَد
هوا به خفقان تبدیل میشود
انگار کسی میخواهد خورشیدِ روشن و تابناکِ صبحگاهی که برای مهربانی و گرما طلوع کرده بود را به زیر بکشد
و دل آسمان ازین توطئهی شوم پرآشوب است
و انگار زمین از ترس تاریکیِ که انتظارش را میکَشد به وحشت افتاده است
و روحِ جهان این دلشوره و اضطراب را به جانِ آدمی میریزد.
ذهن انسان است دیگر
گاهی آدم میاندیشد که کاش میشد عصر ها را از زمان برداشت.
#میم_جیم
@mim_jim_0
به خیابان مینگرم
هزار آدم
هر آدم، هزار داستان ناگفته و ناشنیده
هر داستان هزار قهقه یا هزار هزار اشک
و هر کدام غمیست که قلبی باید بهتنهایی آنرا به دوش بکشد.
به بیکسیِ آدمی میاندیشم
اینکه جز خودش کسی را ندارد
و به بزرگی خدا
که بهقدر پلک به همزدنی هم از هیچ داستانی غافل نیست
و چه پناهگاه امنیست او
او که از همه چیز باخبر است
او که نیاز به هیچ توضیح و تشریحی ندارد.
عاشق بمانید♡
#میم_جیم
@mim_jim_0
و سلامی بلند به ارواحِ خستهی سرگردان
در آن هنگام که دلتنگی هیچ واژهیی برای گفتن نمیشناسد...
به چشم های خیره شده
هنگامیکه سر ها در گردبادی عظیم فروپیچیده شده اند
و سلامی مهربان به قلب هایی که از فرط اشتیاق درون سینهها میسوزند...
@mim_jim_0
محبوب من!
دنیا حقیر تر از آنست که بخواهیم با سلاح غرور به آتشاش بکشیم
و عشق را،
این لطیفترین مفهوم زندگی را به رگبار ببندیم
یار سفر کردهی من!
پرندههای مهاجر هیچگاه حق دلبستن به چیزی را ندارند
هیچ سرزمینی آنها را از آن خود نمیداند
و شاید در کمتر قلبی آشیانه میسازند
اما عشق را
همیشه پر و بال میبخشند
و با هر پرواز به بلندای شکوه میرسانند
چون عشق با همین رهاکردنها و رفتنها صیقل مییابد
و با گداختن در کورههای فراق و نرسیدن به پختگی میرسد
شورانگیزترین آثار ادبی و هنری ورای همین سختی ها شکل میگیرد
و بلندترین همّت ها را به چالش میکشد.
کسی چه میداند!
شاید ما پیامبران بشارتدهنده محبت و تعلق هستیم
که باید اشتیاق و شوریدگی را چون مرض مسری به گرداگرد جهان پخش کنیم،
و دلها را به رمیدن از بند صاحبان شان واداریم
پس بیا تا رسالتمان را به اتمام برسانیم!
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
ما وارثان خاورمیانه ایم!
همانجا که بهای خاک و بهای تابوت بیشتر از جان آدمیست
ما فرزندان اندوهایم
قد نکشیدیم، بلکه تقلا کردیم خودمان را حفظ کنیم
وقتی که میخواستند از ریشه بیرونمان بکشند.
و وقتی جوان شدیم، دردمان رنج عشق نه
که خفقان و استنشاق دودِ باروت و سوختن انساجِ تنِ آدمی بود
آنگاه که اعضای بدنمان را از هم جدا کرده به آتش کشیدند...
جگر پدرانمان را
قلب مادرانمان را
و تنِ فرزندانمان را!
مردمی هستیم که ریشه هایمان در اعماق زمین جا ماندند...
پس از آن که ساقه هایمان را تبر زدند
و سر هایمان از ناچاری به سرزمین هایی پناه بردند
که منقار کبوتران سپید صلحشان پر از خون است!
پرندگانی که بجای برگ سبز، استخوان نوزادان مان را حمل میکنند...
آری ما وارثان خاورمیانه ایم!
-مصباح
@mim_jim_0
#به_یاد_کابل_جان
از کابل جان برایت بگویم دوست من! از دارالامان، کارته سخی، از پغمان و افشار و ... هر نام و هر یاد زخمیست بر روح و جانِ یک مهاجر.
دارالامان، آه دارالامان چه روزگار شیرینی بود، شهد و شکر. اما افسوس که عفریتِ فلک در شربت گوارای مان تلخی غلیظی ریخت و سپس سیاهی عظیمی از راه رسید و همه کابل را در خود فروبرد. تاریکیِ طولانی مثل همان شب یلدای افسانه ها. ولی یلدای کابل را سحری پیدا نبود!
شاید در آیندهها سیاهی زلف یار و شب بی پایان عاشق را به کابل تشبیه کنند، کسی چه میداند؟!
وای از کوه آسمایی، چه نام باشکوهی دارد. با سینهء ستبرش نماد کابل بود، آن گنبد فیروزهییِ زیارتگاه سخی با آن رنگ دلربا و آن آرامش بیهمتا در دامنش جای داشت. یادش بخیر آخرین بار با یک یار قدیمی در آنجا مثل چلهنشینها نشستیم و چای نوشیدیم، از همانها که کنارش چایت سرد میشود و دلت گرم، از همان یارهای کابلی که میشود کنارش به عصر مولانا سفر کرد و همپای شمس به تبریز رفت.
از دانشگاه کابل برایت نگویم، و علی آباد با آن درختهای بزرگش، آه از آن بزرگی و وقار، آن کاجهای بلند و باشکوه که به بلندای آسمان دوستشان میداشتم. میگویند حالا به زردی گراییده، رنگی به رُخ و نشاطی به سر ندارد.
همان کاج بزرگ که چشمانتظار "دخترانِ کاج" بود. روزی خواب دیده بود که دختری زیبا با دامنی پُرچین به زیر سایهاش "ملت عشق" و "شمسپاره" میخواند، از آن روز بیقرار بود اما نمیدانست چرا؟!
شاید از شومیِ حادثهای بو برده بود!
و بعد، آن اتفاق...، بعدِ آن آهِ دردناک که از دلِ کابل کَنده شد کاجِ بلند دیگر مثل سابق نماند.
نه اینکه با درد بیگانه بود یا بیرحمیِ فلک نمیشناخت، نه. سالیان زیادی سایهبان تَنهای رنجور بود که برای تسکین به شفاخانه میآمدند و مسافرانی با تنِ کوفته و دلِ خسته از دوردستها میآمدند و در پایش مینشستند. او دیگر با حرف دلِ مردمان که از لای برگهایش به عرش خدا چشم میدوختند آشنا بود. چشمهای پُر اشک، اطفال معصوم، زنان مضطرب و مردان شکستهء زیادی دیده بود.
اما اینبار تفاوت داشت، درونش خوراک موریانهء ناامیدی بود. اینبار آن تنِ رنجور خودِ "کابل" بود، کابل زیبای عصر زال و رودابه، عصر بابر.
از آن بلندیِ سر به فلک کشیده به افق خیره میشد و هیچ کورسویی نمییافت و سپس به جسم بیرَمق و روح بیجانِ کابل میدید.
کابلی که قلبش را تکهتکه کرده بودند، دست و پایش را شکسته بودند و دود سیاه و غلیظی که برفرازش ایستاده بود تنفس را برایش غیر ممکن مینمود.
تنِ یخزدهء کابل درد میکشید که او به یاد آورد که در روزگارانی که جانها چون درخت فروردین پُرشگوفه بود، دو دختر دانشجو در سایهاش نشسته و میگفتند: "...با قطع خون و از دست رفتن علائم حیات عضو سرد میشود..." با خود اندیشید: نکند کابلش مرده باشد؟!
-مصباح
زمستان ۱۴۰۱- Winter 2023
پ.ن: به یاد دختران کاج🥀
@mim_jim_0
عشقت چون جنینی بود در بطن یک مادر
رشد میکرد، همانقدر بی اراده
و مراقبش بودم...
همانقدر محتاط و همانقدر مضطرب
تا اینکه در یک حادثهای مهیب
این طفل ناقص شد!
و در پی دردی هولناک...
به زمین افتاد
حال من مانده ام
با نوزادی معصوم و پاک
که در کشمکشِ جانکندن است!
بیتاب و بیقرار
کوچک تر از آن که حتی تقلایی برای زندگی بکند
و ناتوان تر از آنکه پا از معرکه پس بکشد!
-مصباح
@mim_jim_0
اعتماد، چه پدیده خطرناکیست،
چیزی که هم با ارزش است هم کشنده
مثل اسلحه...
یا شاید مثل اکسیجن، آنچه هر روز تنفس میکنیم و بدون آن حیات ناممکن است. میدانی اگر با بیاحتیاطی با آن برخورد شود میتواند مهلکترین اتفاقات را به بار بیاورد؟
کافیست جرقهیی کنار مخزنی از اکسیجن برافروزی همه چیز به فنا خواهد رفت.
اعتماد هم چنین است، در عین حیاتی بودن کشنده است. در عین زیبایی سمیست. مثل این است که اسلحه پر را با دستان خود در اختیار کسی قرار بدهیم تا عملا خودمان را به چالش بکشیم.
اگر آنرا در موقعیتی اشتباه یا به آدمی اشتباه نثار کنی، زندگی ها به فنا خواهد رفت.
اعتماد کاخیست با شکوه و تاریخی، که اگر فروبریزد ساختن آن کاری بسا دشوار است. حتی اگر دوباره ساخته شود عظمت ماقبل را نخواهد داشت، یا اگر در معرض ریزش قرار بگیرد با هر نسیم و باد و بارانی به سرنگونی نزدیک خواهد شد.
مواظب این حیاتِ کشنده باشیم، و بدانیم اسلحهمان را در اختیار چه کسی قرار میدهیم.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
آموخته ام که زندگی هیچگاه آنچنان که باید جدی نیست
هیچکس، هیچ حس، هیچ رفتار یا برخوردی آنچنان که باید جدی نیستند.
بنا مهمترین آنست که درستترین باشد و نزدیکترین به حقیقت!
آموخته ام بزرگترین رُخدادهای زندگی در حیطه اختیار ما اتفاق نمیافتند و همه چیز از قبل تعیین شده است.
ما فقط قدرت تصرف در جزئیات این زندگی را داریم.
این که در طول زندگی چه کسانی سر راهت قرار میگیرند و کدام اتفاقات تو را متحول میکنند هیچگاه از ورای خواسته های تو شکل نمیگیرند،
آنانکه در تو اثر میگذارند چه مثبت و چه منفی هیچگاه حضورشان تصادفی نیستند. اما این که از هر کدام چه تاثیری بپذیری کاملا به تو و انتخاب و تصمیم تو بستگی دارد. حتما بارها شاهد بودهاید که کسانی از میان سخت ترین چالش ها از نو متولد شده اند و کسانی هم بوده اند که از اوج مرفهترین شرایط با دید و تفکرشان خود را به زیر کشیده اند.
زندگی در جهان درون ماست، بکوشیم از گذر هر اتفاق سهمی برای غنای درونی مان برداریم.
پس از آنچه در دست داریم سعی کنیم بهترین و بیشترین سهم را بگیریم، بیشتر لذت ببریم، شاکر تر و رضایتمندتر برخورد کنیم، و با آرامش از آن بگذریم تا با آنچه در پیش است پختهتر برخورد کنیم و با آغوش باز تر پذیرا شویم.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
محبوب آزردهخاطر من!
گاه در پشت غروری سرد و وقاری استوار، ترسی نهفته است دلآزار!
گاه در پشت ظاهری آرام و لبخندی ملیح دلیست که به پهنای تمام عالم تنگ است!
گاه آدمی، در عین سربلندی سربزیر است چون بیدی مجنون!
و گاه در اوج استواری بی ثبات، چنان چناری که با اندک باد تندی میشکند!
و براستی انسان در عین توانایی و لیاقت موجودست ضعیف و شکننده.
با هم مهربان باشیم!
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
من با دعا به جنگ تقدیر خواهم رفت...
چنانکه با چراغ به جنگ سیاهی!
و جهان چشمانتظار پایانِ ناباورانه این نبرد خواهند نشست.
اما تو حضرت عشق!
تو یگانه پناهگاه منی...
تو نیرو و قدرتی،
آنچه مرا به پیش میراند
و آنچه مرا به اوج خواهد رسانید.
رهایم مکن...
تا همگان بدانند و ایمان بیاورند به قداست امید!
امید، همانکه در درازنای تاریخ این سرزمین همیشه ناخوش احوال است.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
میدانی دوست من؟
دین، اعتقادات، خانواده، وطن، تحصیلات، شغل و مسلک، مقدار کتابهایی که یک انسان مطالعه کرده است، تعداد آدم هایی را که میشناسد یا حتی گرایش های فکری و ذهنی که از آن صحبت میکند و ایدئولوژی هایی که در آن نظریه پردازی میکند. همه اینها هیچ نیستند جز شخصیتی که از انسان میسازند!
چه بسیارند روحانیون و پرچمداران دینی که لباس ملا را بر تن هرزگی پوشانیده اند.
چه تعداد کثیری از قلم بدستان، دوکتوران، مهندسان و متخصصانی که شغل شان را روکش پوچی درون شان کرده اند.
و چه بد ذات اند کتاببدستان و مدعیان روشنفکری که رنگ قلم و نان خوردن شان را در خون شرف و وجدان شان تر کرده اند.
آری دوست عزیز...
شخصیت سالم ارزش درونی است و بس!
پس معیار ارزشمندی را در درون مان باید نهادینه کنیم.
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
گاه به عشق اندیشیدهای؟
عشق، نه آن احساس شوریدگی و سرخوشی، نه حس مستی و پرواز. خودِ عشق؟
براستی عشق چیست؟ این قدرت شگفتانگیز و مات کننده؟
به قول لسانالغیب حافظ:
استاد کائنات که این کارخانه ساخت
منظورش عشق بود، جهان را بهانه ساخت
عرفا میگویند عشق دلیل آفرینش عالم اعم از افلاک و زمین ها و اجزاست.
چون خدا به پیامبرش فرمود:
کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف (من گنج پنهان بودم. دوست داشتم که آشکار شوم. پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم).
فرط عشق ذات اقدس الهی به خودش باعث شد به خلق عالم اراده کند سپس به اراده کن فیکون الهی آسمان ها و افلاک، زمین و هر آنچه در او هست صورت وجودی به خود گرفت.
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
پس عشق در زمین، این کره خاکی چگونه است؟ آیا عشق زمینی وجود دارد؟
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0
به قول آبراهام لینکلن:
اندازه خواستن تو مهمترین چیز برای رسیدن به خواسته هایت است!
انسان ظرفیت بینظیری دارد برای رسیدن به کمال. اصلا حقیقت خلقت عالم، وجود عشق، فلسفه زندگی انسانها در همین کلمه چهار حرفی خلاصه میشود: کمال!
سقف آرزو و خواسته هر قدر بلندتر، آسمان رسیدن ها وسیعتر...
شگفتانگیز است اینکه موجود ضعیفی بنام انسان به وسعت تفکرش آزاد و به قدرت اعتمادش به خویشتن تواناست!
عاشق بمانید♡
-مصباح
@mim_jim_0