irajrezaie | Unsorted

Telegram-канал irajrezaie - از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

1684

رقص است زبانِ ذرّه زیرا جز رقص دگر بیان ندارد "مولانا" ارتباط با ادمین @Irajrezaiee

Subscribe to a channel

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

هم سوال از علم خیزد هم جواب

- پسینگاه یکشنبه نهم آذرماه ساعت ۱۷؛
- سخنرانی در تالار دانش؛
- دانشکده علوم انسانی دانشگاه سمنان.



"دانشگاه و درد بی‌پرسشی"
#حمیدرضا_توکلی

@hamidrezatavakoli_literature

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

به یاد زنده یاد ایرج، پهلوانِ آوازِ ایران!

حدود پنجاه و پنج سال پیش که من از فسونِ دوست، خوش‌معلق‌زنان از عدم سوی وجود آمدم، ایرج نام گرفتم. تا مدتها فکر می‌کردم که لابُد نام مرا از شخصیت ایرج در شاهنامه گرفته‌اند. بعدها بود که فهمیدم پدرم عاشق صدای ایرج بود و از شدت اشتهار او بی‌آنکه ایرج شاهنامه را بشناسد، این نام را بر من نهاد.

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

در ستایشِ روزِ زُهره!

در باورهای کهن، هر روز را به ایزدی و یا ستاره‌ای نسبت می‌دادند و از این نسبت، خوی و آیینی برای آن می‌ساختند. آدینه در این میان، روز زهره بود؛ ستاره‌ای که از دیرباز با عشق، زیبایی، موسیقی و طرب پیوند داشت. به قول شاعرِ بداقبالِ در بند، مسعود سعد سلمان:

آدینه مَزاج زُهره دارد
چون آمد لهو و شادی آرد

ای زُهره جمالْ، باده در دْه
کامروزم باده بِهْ گُوارد

بر یاد خدایگان عالَم
کو مُلْکِ جهان به عدل دارد

سلطانْ مَلِکْ اَرسلان که جُودش
چون چرخ همی زمین نگارد

مِهر اَر نَبُوَد چو مِهر تابد
اَبر ار نَبُوَد چو اَبر بارد!

زهره یا ناهید، خنیاگر آسمان بود، از همین رو، خاموشی و سوختن و سوزاندن عودش به چشم حافظ، این‌همه دردناک و حسرت‌بار جلوه می‌کرد:

زُهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، میگساران را چه شد؟!

آدینه، روز طرب و بزم و نغمه، روز آسودن و سبکبالی، روزی برای رهایی از گرانباری و گشودن گره‌هایی بود که سختی روزهای هفته بر دل می‌نشانده و می‌بسته است. گویی تقویم کهن یادآور می‌شد که زندگی تنها کار و رنج نیست؛ گاه باید ایستاد، نفس کشید، شنید، دید، دوست داشت و شاد بود.

دریغا امروز، آدینه‌روز ما ببین که چه بی‌فروغ و بی‌سرور سپری می‌شود: به قول م. امید: «پُر تفاوت نکند شنبه و آدینه‌ٔ من!» مسئله تنها مویه بر فراموشی یک سنت کهن نیست؛ مسئله این است که شادی و شور زندگی در غوغا و غبار ابتذال سیاست گم شده و به حاشیه رفته!

آدینه باید روزی باشد برای آهسته‌تر زیستن، بیشتر دیدن، کمتر شتاب کردن و دویدن. روزی برای اندکی رهایی، اندکی دیدار، اندکی موسیقی و شعر و شراب و شادی، روزی برای گلگشت و تفرج و تماشا. روزی برای به یاد آوردن این حقیقت ساده که زندگی فقط گذر روزها نیست، بلکه زیستنِ آن‌هاست. بادا که زهره، عودش را تازه کند و ساز خوشش را از سر گیرد.

ایرج رضایی
بیست و سوم‌ مردادماه ۱۴۰۵

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

قاعدهٔ طلایی اخلاق در شاهنامهٔ فردوسی

آقای دکتر ایرج شهبازی با ذکر نمونه‌هایی از متون ادب فارسی، به خوبی نشان دادند که شاعران ما از ناصر خسرو و سعدی و مولانا تا پروین اعتصامی، از قاعدهٔ طلایی اخلاق سخن گفته‌اند. علاوه بر نمونه‌هایی که ایشان یادآور شدند، اگر بخواهیم این قاعده را در شاهنامه، این گران‌مایه‌ترین نامهٔ ادب و فرهنگ و این دفتر دانایی و حکمت ایران دنبال کنیم، به مجلس دوم کسری انوشیروان با بزرجمهر می‌رسیم.

می‌دانیم که انوشیروان، از سرِ دانش‌دوستی، هفت نشست با موبدان و بِخردان روزگار خود برگزار می‌کند و از آنها می‌خواهد تا هر آنچه از دانش‌های گوناگون در دل دارند که می‌تواند رهنمای انسان به نیک‌زیستی شود بر زبان آورند. بدین قرار، هر آن کس که دانا و دلیر و توانا در سخن گفتن بود، به پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. سپس بزرجمهر حکیم با فروتنی برمی‌خیزد و سخنان نغزی را با شاه و دیگر حاضران مجلس در میان می‌گذارد. مجموع سخنانی که اگر در کنار هم قرار گیرد به گمانم می‌تواند عصارهٔ خرد و معنویت و اخلاق انسان ایرانی دانسته شود.

در مجلس دوم، شخصی از بزرجمهر می‌پرسد که در این سرای ناپایدار و سپنج که خردمند را از درد و رنج گریزی نیست، چه گونه زندگی کنیم تا با بِه‌زیستی و نیکنامی و خوش‌انجامی مقرون شود؟

پاسخی که بوزرجمهر به این پرسش می‌دهد به نظرم یکی از زیباترین صورت‌بندی‌های قاعده زرّین اخلاق در سراسر فرهنگ ما و شاید در سراسر فرهنگ بشری باشد. فردوسی قاعدهٔ طلایی را نه در قالب یک اندرز خشک، بلکه در قالب تصویری از هم‌هویتی اخلاقیِ انسان با جهان بیان می‌کند. آنجا که از زبان بوذرجمهرر می‌گوید «جهان را همه چون تن خویش خواه!». سخن زرین و درخشانی که باید به آب زر نوشت و هماره پیش چشم داشت:

یکی گفت کاندر سرای سپنج
نباشد خردمند بی‌درد و رنج

چه سازیم تا نام نیک آوریم؟
وز آغاز فرجام نیک آوریم؟

بدو گفت: «شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خویش خواه

هر آن چیز کانت نیاید پسند
تنِ دوست و دشمن در آن برمبند!»


(شاهنامه چهار جلدی، نشر سخن، ویرایش جلال خالقی مطلق، جلد چهارم، ص ۶۶۷- ۶۶۸)

قاعدهٔ طلایی، در ساده‌ترین بیان، از ما می‌خواهد با دیگران چنان رفتار کنیم که می‌خواهیم در شرایط مشابه با ما رفتار کنند. فردوسی اما گویی یک گام پیش‌تر می‌رود. او نمی‌گوید فقط با دیگری چنان رفتار کن که با خود می‌کنی؛ می‌گوید: «جهان را چون تن خویش بخواه.» یعنی جهانِ دیگری را نیز همچون جهانِ خود ارزشمند بدان؛ رنج دیگری را رنجی واقعی بشمار و خیر او را به اندازهٔ خیر خویش جدی بگیر.

تن، ملموس‌ترین و بی‌واسطه‌ترین قلمرو رنج و آسایش انسان است. هر کس می‌داند زخمی شدن تن او، گرسنگی او، تحقیر او و محرومیت او چه معنایی دارد. فردوسی از همین تجربهٔ بی‌واسطه، یک معیار اخلاقی برای مواجهه با جهان می‌سازد. در اینجا گویی با یک صورت فلسفی‌تر و جهان‌شمول‌تر از این قاعده مواجه‌ایم.

نکتهٔ قابل تأمل دیگر در کلام فردوسی، تعبیر «دوست و دشمن» است. اخلاق شاهنامه در اینجا از مرز دوستی عبور می‌کند و دشمنان را نیز شامل می‌شود. قاعده فقط دربارهٔ کسانی نیست که دوستشان داریم؛ دشمن نیز، از حیث انسان بودن، از همان معیار اخلاقی برخوردار است. از این منظر، «جهان را همه چون تن خویش خواه» را می‌توان نوعی گسترش دایرهٔ اخلاق دانست: از «من» به «دیگری»، از «دیگری» به «دوست و دشمن»، و سرانجام از انسان به «جهان».

قاعدهٔ طلایی یک الگوی عام و مشترک انسانی است که در همه ادیان و فرهنگ‌ها به آن توجه شده؛ با این همه، هر سنت فرهنگی، آن را با مفاهیم بنیادی خود صورت‌بندی کرده است. در سنت ایرانی، این اصل را می‌توان در پیوند با مفاهیمی چون اَشَه، نیکی، داد، خِرَد، مهر و خیرخواهی جست‌وجو کرد. از این منظر، ذهن خوانندهٔ پرسشگر، متوجه متون و منابع کهن پیش از اسلام و سنت اخلاقی کهن ایران می‌شود که آبشخور و سرچشمه‌های اصلی شکل‌گیری روایت‌های شاهنامه بوده است.

خوشبختانه با جست‌وجوی سریع و ساده‌ای دریافتم خانم مهناز معظمی در فصل «The Golden Rule in Zoroastrianism» در کتاب The Golden Rule: The Ethics of Reciprocity in World Religions، به ویراستاری جیکوب نویسنر و بروس چیلْتون، نشان می‌دهد که قاعدهٔ طلایی مفهومی ریشه‌دار در اخلاق زرتشتی است. این فصل در صفحات ۶۵ تا ۷۵ کتاب قرار دارد.

معظمی در بررسی متون زرتشتی و پهلوی، صورت‌های سلبی و ایجابی این اصل را نشان می‌دهد. از جمله در متون پهلوی با این مضمون روبه‌رو می‌شویم که با دیگری کاری مکن که برای خود نیک نمی‌دانی؛ و در کنار آن، تعابیری نیز هست که به خواستن خیر و بهروزی برای دیگران می‌انجامد. او نتیجه می‌گیرد که منطق قاعدهٔ طلایی در اخلاق زرتشتی با انصاف، عدالت، ملاحظهٔ دیگری و شناخت دیگری به‌مثابهٔ کسی همانند خود پیوند دارد.

ایرج رضایی
بیست‌ویکم مردادماه ۱۴۰۵

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

دَمی با مونتنی

«من دچار این اشتباه رایج نمی‌شوم که دیگران را به محک خودم بزنم و بر اساس آنچه خودم هستم دربارهٔ آنها قضاوت کنم. به راحتی می‌پذیرم که دیگری ممکن است ویژگی‌هایی غیر از ویژگی‌های من داشته باشد. من چون خودم را مقیّد به صورت خاصّی از زندگی می‌یابم، همهٔ دیگر افراد را مُلزم به تٲیید آن صورت نمی‌دانم. هزاران شیوهٔ مختلفِ زیستن برایم قابل تصوّر و قابل تصدیق است و بر خلاف معمول آدم‌ها، من تفاوتِ میان ما آدمیان را راحت‌تر از شباهت میان‌مان می‌پذیرم. تا دلتان بخواهد آماده‌ام دیگران را از پذیرفتن شرایط و اصولم معاف کنم. من دیگری را صرفاً به صورتی که خودش هست می‌خواهم، فارغ از شباهت یا عدم شباهتش با دیگران؛ من او را بر مبنای خودش می‌شناسم.»

"میشل مونتنی"
فیلسوف فرانسوی (۱۵۳۳_۱۵۹۲)
تتبعات، نشر سخن، ترجمهٔ احمد سمیعی گیلانی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

چه نقش می‌زنَد این پیرِ پرنیان‌اندیش
که بس گِره ز دل و جان سایه بست و گشود!


بسیاری از دوستدارانِ سروده‌های سایه، شاید ندانند که عنوان کتاب مشهور «پیرِ پرنیان‌اندیش»، (گفت‌وگوهای میلاد عظیمی و عاطفه طیّه با امیرهوشنگ ابتهاج متخلص به سایه)، برگرفته از همین بیت است. سایه این بیت را در غزلی با این مطلع آورده:

هزار سال در این آرزو توانم بود
تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود


«پیر پرنیان‌اندیش» ترکیب بدیع و زیبایی است که سایه ساخته تا بگوید پیر راستین کسی است که جان و اندیشه‌اش، چون حریر و پرنیان، نوازشگر و نازک و نرم و لطیف است. این عبارت، تقریبا تصویر فشرده‌ای است از تلقی سایه دربارهٔ شعر و شاعری. شاعر به تعبیر فرخی سیستانی، با تار و پود سخن، حُلّه‌ای نقش می‌زند که از دلش تنیده و با جانش بافته! جان و اندیشه‌‌ای حریر و پرنیانی، به دور از هرگونه خاراندیشی و کژآهنگی و بدخواهی. در سراسر این غزل، با شاعری رو‌به‌رو هستیم که می‌کوشد در سروده‌هایش، رنج و شوق و اندوه و انتظار و امید و آرزوی انسان را به نقش و بافتی پرنیانی از جنس جان خود تبدیل کند.

چهارمین سالگرد سفر سایه، به وادیِ خاموشان، یاد باد.

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

لطفت به کدام ذرّه پیوست دَمی
کان ذرّه بِه از هزار خورشید نشد؟!

«مولانا»

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

پاییزِ خوش باران (بخش دوم)

می‌توان این پرسش را مطرح کرد که چه چیزی ترکیبِ «خوش‌باران» را که مولانا در غزل رندانِ مست خود به کار برده، بر ترکیبِ رایج «پُرباران» تمایز و تشخّص ویژه می‌بخشد؟ آیا این تمایز فقط مربوط به گوش‌نوازی و آوا و طنینِ بدیع و نوآیینِ این واژه است؟ یا آنکه پایِ نکتهٔ باریک و ظریف دیگری هم در میان است؟

به نظرم، صفت «خوش‌» در ترکیب خوش‌باران، برخوردار از ظرفیت معنوی و فرهنگیِ فراخی است که صفت «پُر» در ترکیب «پرباران» فاقد آن است. پُر صرفاً دلالت بر کمیت و مقدار دارد. پُرباران یعنی باران فراوان؛ ذهن خواننده با شنیدن این واژه متوجه مفهوم دیگری غیر از افزونی باران نمی‌شود. اما صفت خوش در خوش‌باران، علاوه بر کثرت و بسیاری باران، بر مفهوم شادی و خوشی و طراوتی که باران با خود به ارمغان می‌آورد، اشاره دارد. بر ارج و ارزش ترانگی و طربناکی و در یک کلمه، بر ارج و ارزش خوش‌باشی و خوش‌زیستی که نیاز آدمیزادی خاصه نیاز اجتماع امروز ایرانی است.

حافظ عزیز، در نقد وضعیتِ حاکم بر روزگار خود فرمود:

خشک شد بیخ طرب، راهِ خرابات کجاست؟
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم!


نشو و نما در بیت لسان‌الغیب، بسیار دقیق و هوشمندانه به کار رفته. طرب و شادی، در نگاه حافظ، صرفا امری فرعی و نمایشی و تزیینی و تفننی نیست که اگر در جمع و جامعه‌ای نبود و یا کم‌رنگ بود، اتفاق چندان مهمی به حساب نیاید. حافظ همسو با دانش روانشناسی امروز، گویا بر این اصل قائل بوده، که شادی سبب نشو و نما یعنی باعث رشد و بالندگی و شکوفایی و شکفتگی شخصیت آدمی است. از این منظر که بنگریم، نیاز آدمی را به شادی و خرّمی، کمتر از نیاز او به نان شب نخواهیم یافت.

خلاصه آنکه خوش در خوش‌باران نه فقط بر کمیت باران بلکه بر کیفیتی درنگ و تأکید می‌کند که به زندگی سمت‌وسو و غنا و رنگ و معنا می‌دهد. شادی، غائب اصلی فرهنگ و زندگی جمعی و مَدَنی انسان ایرانی است. از همین روی است که گویی او ناچار بوده، به روزگار خشکسالی‌ها و قحط شادی‌ها، همواره چشم در راه بماند و بارش باران را از آسمان طلب کند.

خو‌ش‌باران ما را به حلقه‌ای از مفاهیم اخلاقی و معنوی و در واقع، به شبکه‌‌ای از خانوادهٔ واژگانی پیوند می‌دهد که شادی و خوشی، مدار و مرکز آن است. خوش‌باران، افزون بر فراوانی باران، دعوتی است همهٔ ما را به خوش‌‌نهادی، خوش‌خویی، خوش‌نظری، خوش‌‌گمانی، خوش‌گفتاری و خوش‌سخنی، خوش‌رفتاری و در نهایت خوش‌باشی، یعنی باشیدن و بودن و زیستنی خوب و خوش و پاک و اخلاقی.

▫️ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

پاییزِ خوش‌باران (بخش اول)

امروز دیدم سازمان هواشناسی جهانی خبر داده‌، پاییزی پُرباران در راه ایران است. «پرباران» را که دیدم، پیش خود گفتم: چرا نگوییم «خوش‌باران»؛ همان تعبیر دلنشینی که مولانا در غزلِ «مستان سلامت می‌کنند» به کار برده و استاد محمدرضا شجریان، که خاک بر او خوش باد، با صدای سِحرانگیزش، آن را در جانِ دوستدارانِ شعر و موسیقی نشانده است:

ای ابرِ خوش‌باران، بیا
وی مستی یاران، بیا
وی شاهِ طرّاران، بیا
مستان سلامت می‌کنند...


باران در فرهنگ ما تنها واژه‌ و پدیده‌ای مربوط به جغرافیا و آب‌وهوا نیست؛ باران، یادآور عشق، مِهر، رحمت، برکت و تازگی است. ما ایرانیان، از باران عشق می‌گوییم، از باران مِهر و از باران رحمت.
از همین روست که در نگاه بایزید بسطامی، عشق چون بارانی است که از آسمان می‌بارد:
«به صحرا شدم، عشق باریده بود و چندان که پای مرد در گلزار فرو رود، پای من در عشق فرو رفته بود.»
در نگاه مولانا نیز عشق بارانی است که غبار روزگاران را از جان آدمی می‌شوید:
این عشق چو باران است، ما برگ و گیا ای جان
باشد که دمی باران بر برگ و گیا بارد

اما هر زمینی پذیرای باران نیست. گاه جان آدمی چنان در خشکی عادت، خودخواهی و ابتذال فرومی‌رود که حتی باران نیز بر آن کارگر نمی‌افتد. اینجاست که شعر مهدی اخوان ثالث (م. امید) با طنین تلخ و تکان‌دهنده‌ای به گوش می‌رسد:

ای درختانِ عقیمِ ریشه‌تان در خاک‌هایِ هرزگی، مستور!
یک جوانه‌ی ارجمند از هیچ‌جاتان، رُست نتواند
ای گروهی برگِ چرکین‌تارِ چرکین‌پود
یادگار خشکسالی‌های گردآلود،
هیچ بارانی شما را شُست نتواند!

آرزو کنیم پاییز امسال، هم برای سرزمین ما خوش‌باران باشد و هم برای جان‌های ما؛ چرا که خشکسالی دل، از خشکسالی خاک، سهمگین‌تر است.

▫️ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

در کامِ ما دعا را
چون شهد و شیر خوش کن

وآن را که گوید آمین
هم دوستکام گردان
!

«مولانا»

واژهٔ دوستکام که در این بیت لطیف مولانا به طریق دعا به کار رفته، حقا که از زیباترین واژه‌ها در زبان فارسی است. واژه‌ای خوشاهنگ و خوش‌‌ساخت که در متون کهن ادبی چون کلیله و دمنه استفاده شده اما در فارسی امروز، قدری مهجور مانده است. دوستکام که حکایت از ارج و ارزشِ والای دوستی در فرهنگ ما ایرانیان دارد، در نزد فارسی‌زبانان، به آن لحظاتِ مسرّت‌انگیز و سعادت‌باری اطلاق می‌شود که شخصی به کامِ رفیقانش، به میل و مراد دوستانش، دوستانی دیده‌ور و دل‌آگاه و دانا که نیک‌اندیش و خیرخواه او هستند، زندگی می‌کند. دوستکامی یعنی به کام دوستان زیستن. و براستی چه سعادتی والاتر از این که آدمی‌ در سپنجِ حیات، به کامِ دوستانش زندگی کند. دوستانی که به تعبیر بامداد شاعر، با دستانی که آشتی است و پذیرش است و بخشایش است، با چشمانی که خمیرمایهٔ مهر است، یاری‌ات می‌دهند تا دشمنی از یاد برده شود.

نقطهٔ مقابل دوستکامی، دشمن‌کامی است که دور باد از جان تمام آدمیان؛ از جان تمام آنهایی که بر کیش و طریقت مِهراَند و در فرصتِ فانیِ عمر، رنجوری و آسیب و آزار کس نمی‌خواهند. دشمن‌کامی، به کام دشمن زیستن است. طریقی از زیستن، که به دور از درستی و راستی، به دور از خرد و دانش، به دور از مِهر و مدارا و معرفت و مردمی است. زیستنی ناسزاوار که در حقیقت، نازیستن است و پیامد و پایانش، چیزی جز پشیمانی و پریشانی، چیزی جز حسرت و ندامت و اندوه نیست. شاید هیچ چیز در زندگی سخت‌تر از این نباشد که انسان در بیتوتهٔ کوتاه جهان، در گذر از مسیری که نامش زندگی است، چنان به بیراهه بپوید، که دستی برای دستگیری نیابد، که دلی بر تیره‌روزی او نسوزد، که جانی بر شقاوت او شفقت و رحمت نیاورد، که چشمی بر وداع او نگرید.

▫️ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

در تأیید نگاه حکیمانهٔ دوست سخن‌شناسم، جناب محسن احمدوندی می‌خواهم بگویم:

انسانِ دلخواهِ فردوسی در شاهنامه نیز، تنی ورزیده و نیرومند دارد. انسانی تندرست که خوب می‌خورد، خوب می‌نوشد، خوب می‌خسبد. آری‌گوی زندگی است و پیوندِ سالم و سرشاری با شادی‌های حیات دارد. با این همه، پهلوان شاهنامه، در کنار تنی نیرومند و چابک و چالاک، پرنیان‌اندیش‌ است و برخوردار از جانی لطیف و پاک! به تعبیر فردوسی، در مصرعی که در ستایش محمود گفته: «به تن ژنده‌پیل و به جان جبرئیل!» است.

در نگاه فردوسی، برخلاف آنچه بعدها، پس از استیلای همه جانبهٔ ذهنیتِ صوفیانه بر فرهنگ ایران حاکم شده، ستیزی میان جان و تن نیست. در جهان‌نگری صوفیانه، چنین دوگانگی و ستیزی بسیار پررنگ و چشمگیر است. در تصوف، سالک تا تن را در آتش ریاضت نگدازد و آن را خوار و خفیف و بی‌مقدار نسازد به فربهی و بیداری‌ جان راه نخواهد یافت. حال آنکه در معنویتِِ شاهنامه، که معنویتی زمینی است و در خدمت غنا و باروری زندگی؛ پرورش جان، در گرو گداخت و نابودی تن نیست. پهلوانان شاهنامه، چنانکه بایستهٔ پهلوانی است، تنی پیل‌وار‌ و تنومند دارند، اما در عین حال، اهل دانایی‌ و فَرُّ و فروغ و فرهنگ‌اند و بهره‌مند از جانی لطیف و خردمند و بیدار. نمونهٔ والای چنین پهلوانی، رستم است. رستم در شاهنامه بیش از هر پهلوان دیگری، به تن، ژَنده‌پیل است و به جان، جبرئیل!

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

و چون شیخ بوسعید، رضی الله عنه، به زیارت شیخ آمد، ساعتی بایستاد. چون باز می‌گشت، گفت: «این جایی است که هر که چیزی گم کرده باشد در عالم، اینجا باز توان یافت.» رَحمَةُ اللهِ عَلَیهِ.

▫️(تذکرة الأولیاءِ عطار، ذکر بایزید بسطامی)

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

«اگر از سرِ آدم‌ فراز
تا به رستاخیز
همه را بیامرزی،
مشتی‌ خاک را بخشیده‌ای؛

و اگر از سرِ آدم فراز
تا به رستاخیز
همه را بسوزی،
مشتی خاک را سوخته‌ای.»


▫️بایزید بسطامی (دفتر روشنایی، محمدرضا شفیعی کدکنی، نشر سخن، ص ۱۷۵).

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

غایتِ گفت‌وگو

اپیکور سخنی دارد که من سعی می‌کنم قبل از ورود به هر گفت‌وگویی، از پیشِ چشم خود دور ندارم: «در یک بحث فلسفی، آن‌ کس که شکست می‌خورد، سهم بیشتری به کف آورده؛ زیرا بیشتر آموخته است.»

شکست را معمولاً پایان گفت‌وگو می‌دانیم؛ نشانهٔ کم آوردن، عقب‌نشینی و واگذار کردن میدان به حریف. از همین رو، پذیرفتن آن، چه در مباحث فلسفی و چه در منازعات سیاسی، دشوار است. اما اپیکور معنای دیگری پیش روی ما می‌گذارد: اگر حاصل یک گفت‌وگو، آموختن باشد، آن‌که نظرش را اصلاح می‌کند و از خطای خود بازمی‌گردد، در حقیقت بیش از همه سود برده است. او چیزی به دست آورده که برندهٔ ظاهری شاید هرگز به آن نرسد: فهمی تازه‌تر و عمیق‌تر از حقیقت. شاید بد نباشد پیش از ورود به هر گفت‌وگو، این سخن را همچون چراغی پیش روی خود بگذاریم؛ تا به یاد داشته باشیم که غایت گفت‌وگو، غلبه بر دیگری نیست، بلکه غلبه بر نادانیِ خویش است.

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

میرکمندی و شعر مولانا

"میرکمندی مردی بطین و دعوت‌خواره بود؛ از ظرفایِ مشهور هرات و به پُرخوردن شهرتی داشت تا غایتی که او را به مرض جوع نسبت می‌کردند. روزی فقیر به تقریبی از او پرسیدم که شما از بزرگان شعرا کدام را اعتقاد دارید؟ و نظم کدام بزرگ را بیشتر یاد دارید؟ گفت مرا شعر هیچ کس چنان خوش نیامده و نمی‌آید که شعر مولانا جلال‌الدین رومی و مدت شصت سال است که غیر از مثنوی و غزل مولانا نخوانده‌ام و یاد نگرفته. گفتم: چند هزار بیت از غزل و مثنوی مولانا یاد دارید؟ گفت: از تمامت دیوان مولانا یک بیت و از تمامت مثنوی نیز یک بیت. گفتم آن کدام است: گفت: بیت دیوان این که:

کوه بُوَد نواله‌ام، بحر بُوَد پیاله‌ام/ هر دو جهان چو لقمه‌ای، هست درین دهان من!
و بیت مثنوی این که:
چونکه لقمه می‌شود در تو گوهر/ دم مزن چندانکه بتوانی بخور!"

▪️لطائف الطوائف: مولانا فخرالدین علی صفی، به سعی و اهتمام احمد گلچین معانی، نشر اقبال، ص ۳۵۴.

خدا کند ما هم مثنوی را چنان نخوانیم که جناب میرکمندیِ دعوت‌‌خواره می‌خوانده! ببینید طرف چقدر آدم باحالی بوده که به گفتهٔ خودش شصت سال مثنوی و غزل مولانا می‌خوانده اما از همهٔ دیوان و تمام مثنوی، تنها دو بیت را به خاطر سپرده که ظاهراً مربوط به لقمه و حوائج ‌شکم است. این حکایت البته طنز است. با این حال، واقعیتی را در خود دارد. ما معمولا مطابق عادات و ذوق و سلیقه‌ٔ ذهنی‌مان سراغ متن‌ها می‌رویم. متن‌ها را اغلب نه برای فهم درست زبان آن و راه یافتن به جهان ویژه‌ای که خلق کرده، بلکه بر اساس یک سلسله پنداشت‌ها و پیش‌فرض‌ها می‌خوانیم. برای تأیید باورهایی که درست نمی‌دانیم از چه زمانی و از سوی چه کسانی در ما شکل گرفته است.

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

ویراستارِ اعظم!
(تأمّلی در استعارهٔ هستی به مثابه متن)

ما معمولاً «متن» را به نوشته‌ای اطلاق می‌کنیم که کسی آن را نوشته باشد: کتاب، مقاله، شعر، داستان یا خطابه. اما اگر از معنای متعارف و محدود متن فراتر برویم و با چشم‌اندازی که عرفان فارسی به ما می‌آموزد، سراسر هستی را متن بدانیم، آنگاه جهان به کتابی عظیم بدل می‌شود؛ کتابی که هر پدیده و هر موجود در آن سطری، صفحه‌ای یا فصلی است و آدمی خود بخشی از آن متن گسترده و شگفت‌انگیز است.

شفیعی کدکنی در توصیف نگاه عارف به متن، از ذکر جلی و ذکرهای خفی سخن می‌گوید؛ متن یک معنای آشکار دارد و هزاران معنای پنهان. کار عارف، عبور از آنچه به چشم می‌آید و راه یافتن به سویه‌های پنهان و نادیدهٔ متن است. مولانا نیز جهان را چنین کتابی می‌بیند:
جمله کتابیست جهان، جامع احکام نهان
جان تو سر دفتر آن، فهم کن این مسئله را

در این چشم‌انداز، جهان کتابی است که خداوند مؤلف آن است و جان آدمی «سر دفتر» آن؛ یعنی شاید مهم‌ترین فصل این کتاب، همان کتاب وجود انسان باشد.

اما اگر خداوند را مؤلف متن هستی بدانیم، می‌توانیم یک گام استعاری دیگر نیز فراتر برویم: خداوند ویراستار اعظم این متن نیز هست. ویراستار فقط غلط‌های املایی را اصلاح نمی‌کند. او متن را می‌خواند، ساختار آن را می‌بیند، ناهماهنگی‌هایش را آشکار می‌کند، زوائدش را می‌زداید، ابهام‌هایش را برطرف می‌کند و گاهی به نویسنده نشان می‌دهد که متن او چه ظرفیت‌هایی داشته که خود از آنها غافل بوده است.
مولانا در بیتی شگفت می‌گوید:
من مُصحَفِ باطلم ولیکن
تصحیح شوم چو تو بخوانی


و در مثنوی نیز در مقام نیایش می‌گوید:
گر خطا گفتیم، اصلاحش تو کُن
مُصلحی تو، ای تو سلطان سُخُن


اینجا خداوند نه فقط خوانندهٔ متن وجود انسان، بلکه مُصلح و ویراستار آن است. اما این بدان معنا نیست که انسان در برابر آفرینش موجودی منفعل و بی‌اختیار است. اگرچه خداوند مؤلف نهایی هستی است، انسان نیز در محدودهٔ امکانات و اختیار خویش، در نوشتن و ویرایش متن وجود خود مشارکت دارد. ما آغاز زندگی خود را ننوشته‌ایم. خانواده، زمان تولد، بدن، وراثت، طبیعت، تربیت و بسیاری از استعدادها و محدودیت‌ها و بخش بزرگی از شرایط اولیهٔ زندگی به انتخاب ما نبوده است. اما نسبت ما با این داده‌ها تا اندازه‌ای در اختیار خود ماست. هر انتخاب ما جمله‌ای در متن وجود ماست؛ هر عادت، بندی از این متن؛ هر رابطه، فصلی؛ و تکرار رفتارهای ما به‌تدریج سبک و لحن شخصیت ما را می‌سازد.

از این منظر، انسان هم نویسندهٔ متن وجود خویش است و هم ویراستار آن. خودشناسی، خواندن متن خویش است؛ تأمل و توبه، بازخوانی آن و بازگشت به صفحاتی است که باید دوباره خوانده شوند؛ و اخلاق، کوشش برای تصحیح و پیرایش متن وجود. آزادی نیز در این نگاه، معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند. آزادی به معنای توانایی نوشتن هر متنی نیست؛ بلکه تا اندازه‌ای توانایی ویرایش آن بخشی از متن است که در اختیار ماست.

اما در میان نیروهایی که می‌توانند متن وجود انسان را دگرگون کنند، شاید هیچ‌کدام به اندازهٔ عشق نیروی ویرایشگر نداشته باشد. عشق با انسان کاری شبیه کار ویراستار خوب می‌کند: کژآهنگی‌ها را موزون می‌کند، نارسایی‌ها را می‌زداید و امکان‌های پنهان متن را آشکار می‌سازد. عشق راستین لزوماً ما را به انسانی دیگر تبدیل نمی‌کند؛ بلکه گاهی نسخهٔ بهتر خود ما را آشکار می‌کند. معشوق در این معنا تنها موضوع عشق نیست؛ خواننده‌ای است که متن وجود ما را به شیوه‌ای می‌خواند که خودمان قادر به خواندنش نبوده‌ایم. گاهی دیگری در ما چیزی را می‌بیند که خودمان هنوز ندیده‌ایم. او ممکن است ما را شجاع، بخشنده، نجیب، خردمند یا قابل اعتماد بخواند و همین نام‌گذاری، امکان تبدیل شدن به آن صفت را در ما تقویت کند.

بدین قرار، ستایش راستین فقط گزارش یک فضیلت موجود نیست؛ گاهی دعوتی به تحقق یک امکان انسانی است. من همیشه این تعبیر را دلنشین یافته‌ام:
ستایش انسانِ فضیلتمند، ستایش فضیلت‌های انسانی است.
اگر انسانی را به سبب شجاعت، بخشندگی، انصاف، خردمندی یا مهربانی‌اش بستاییم، چیزی از ما کاسته نمی‌شود. ما در حقیقت یک امکان ارزشمند انسانی را گرامی داشته‌ایم. از این رو، نباید در ستایش خیر و فضیلت خسّت ورزید. ستایش راستین، حاشیه‌ای روشن بر متن وجود دیگری است؛ حاشیه‌ای که به او یادآوری می‌کند: این سطر را ببین؛ اینجا چیزی ارزشمند در تو هست؛ آن را ادامه بده. به قول حکیم فرانسوی، لاروشفوکو: «ستایشی که از ما می‌شود حداقل به ما کمک می‌کند تا به عمل بر اساس فضیلت ادامه دهیم.» (تأملات، فرانسوا دو لاروشفوکو ترجمه سعید عربلوی مقدم، ویراستاری و مقدمه مصطفی ملکیان، نشر نیکمان، ص ۱۲۵)

ایرج رضایی
بیست و چهارم مردادماه ۱۴۰۵

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

من مُصحَفِ باطلم ولیکن
تصحیح شوم چو تو بخوانی!
مولانا

انسان در نگاه مولانا همچون کتابی است پُر از غلط و خبط و خطا. این کتاب نیاز به ویرایش و تصحیح مُدام دارد. معشوق یا خداوند همچون ویراستار اعظمی، تنها کسی است که با نگاه و نظرش می‌تواند این کتاب را به درستی بخواند و خطاهای آن را تصحیح کند.

instagram.com/dr_irajrezae

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

قاعدهٔ طلایی اخلاق در شاهنامهٔ فردوسی


قاعدهٔ طلایی اخلاق از کهن‌ترین و جهان‌شمول‌ترین قواعد اخلاقی است که از فرط اهمیت به قاعدهٔ طلایی شهرت یافته است. صورت ساده‌اش همان سخن معروف است که گفته می‌شود:

«با دیگران آن گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.»

در این گفتار کوتاه اشاره‌ کردیم که در کنار سخنوران بزرگی چون ناصر خسرو و سعدی و مولانا، دانای توس نیز به این اصل توجه ویژه‌ای داشته و آن را به زیباترین شکلی در شاهنامه از زبان بوذرجمهر بیان کرده است.

ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

عشق است قدح وز قدحش خوش‌حالم
او راست عروسی و مَنَش طَبّالم

سوگند بدان عشق که بَطّال‌گر است
کان‌ روز که طَبّال نیم، بَطّالم
!

مولانا در این رباعی، یک بار دیگر از چشم‌اندازِ تازه‌ای به عشق نگریسته و تصویر زنده و شگفتی خلق کرده! تصویری که سازوار با حال و هوای کلی سروده‌های مولانا، جشن و سرور و بزم و شادی در آن موج می‌زند. این بار عاشق نه صاحبِ جشن است و نه حتی مدعیِ مالکیتِ عشق، بلکه طبّالِ عروسیِ عشق است. می‌گوید عشق عروسی گرفته و من هم طبّال این عروسی‌ام! این نگاه، تفاوتی اساسی با تصور معمول ما از عشق دارد. عاشق کسی نیست که عشق را تصاحب کرده، بلکه کسی است که عشق او را تصاحب کرده و به خدمت گرفته و از وجود او سازی برای بشارت و انتشار و افشای شادی خویش ساخته!

مولانا میان «طبّال» و «بطّال» بازی زبانی ظریف و معناداری ایجاد کرده. عشق «بطّال‌گر» است؛ یعنی آدمی را از کار و بار عادی، از حسابگری‌ها و دل‌مشغولی‌های معمول زندگی می‌اندازد و او را «بطّال» می‌کند. اما همین عشق، در عین حال، برای عاشق یک کار باقی می‌گذارد؛ کاری که در نگاه مولانا اصل و جانِ جملهٔ کارهای عالَم است: طبّالی کردن برای عشق! هر کار دیگری غیر از این، اشتغالی بیهوده است و عین بی‌کاری!

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

در قطرهٔ بارانِ بهاری چه توان گفت؟
در نافهٔ آهویِ تَتاری چه توان گفت؟

گر در همه چیزی صفت و نعت بِگُنجد
در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت؟


«سعدی»

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

انگورِ عدم بُدی
شرابت کردند

واپس مرو ای شراب
انگور مشو
!

«مولانا»

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

«چه جویی شبِ تیره،
کامِ تو چیست؟!»


به گفت‌وگوی رستم و تهمینه در آن ملاقات شبانه‌ای که مطابق روایت شاهنامه با یکدیگر داشته‌اند، نگاه می‌کنم. آنجا که تهمینه شبانگاه به سراپردهٔ رستم می‌رود و به او اظهار عشق می‌کند. به ستایش رستم از زیبایی تهمینه وقتی برای اولین‌بار با شگفتی او را می‌بیند و در اثرِ این حیرت و شگفتی، جهان‌آفرین را می‌خواند. و به این پرسش رستم از او که: «چه جویی شب تیره، کام تو چیست؟»

وقتی امروز باری دیگر این داستان را می‌خواندم، به نظرم رسید که این تعبیر «کام» به معنای مراد و مقصود، با فضای کلی داستان و معنای دیگر آن یعنی کامجویی، که در پایان این دیدار اتفاق می‌افتد، چقدر سازوار و هماهنگ است. و می‌دانیم که فردوسی به اقتضای دهقان‌زادگی و سبک حماسی اثر خود، یک چنین دیدارهایی را بسیار هنری و پوشیده روایت می‌کند.

فردوسی تهمینه را که شب‌هنگام، از سرِ شیدایی، نرم و پنهانی به سراپرده جهان پهلوان می‌رود و دلیرانه نسبت به او ابراز عشق می کند و همسری با او را خواستار می‌شود، این‌گونه توصیف می‌کند:

پسِ پرده اندر، یکی ماه‌روی
چو خورشیدِ تابان پر از رنگ‌و‌بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به‌کردارِ سروِ بلند

روانش خرد بود و تن، جانِ پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

ازو رستمِ شیر دل خیره ماند
بَر او بَر جهان‌آفرین را بخواند

بپرسید ازو گفت: "نام تو چیست
چه جویی شب تیره، کام تو چیست؟"

چُنین داد پاسخ که "تهمینه‌ام
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام!

تهمینه که از زبان فردوسی در یک مصراع کوتاه و فشرده، هم خود را معرفی می‌کند و هم از مِهر و دلدادگی خود نسبت به رستم سخن می‌گوید، در ادامه برای آنکه مبادا رستم او را دختری فرومایه و بی‌شرم و بی‌آزرم بپندارد، خود را با غرور و عزت نفسی هر چه تمام، چنین معرفی می‌کند:

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیرِ چرخِ بلند اندکی‌ست!

کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا

او می‌گوید بدان که اگر من دل به تو باخته‌ام به خاطر دلیری و خوی و منش پهلوانی توست و اینکه داستان دلاوری‌هایت را به کردار افسانه از هر کسی شنیده‌ام.

بکردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی

که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ

شب تیره تنها به توران شوی
بگردی بر آن مرز و هم بغنوی...

چُن این داستان ها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گَزیدم ز تو

تهمینهٔ کمال‌خواه، از همسری با رستم، آرمانی بلند در سر دارد. درست است که او عاشق است و گرفتار و سرگشته قلب شوریدهٔ خویش، اما در عین حال، آرزو دارد تا خداوند فرزندی به او دهد که در نیرو و جوانمردی هم‌پایه و همسنگِ رستم باشد!

یکی آنکه بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهرِ هوا کُشته‌ام

وُ دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار.‌‌‌‌‌.‌‌‌.

راستی چرا رستم با دیدن زیبایی تهمینه، بی‌درنگ جهان‌آفرین را می‌خواند و نام خداوند را بر زبان می‌آورد؟ در پاسخ باید گفت این رفتار ریشه در نگاه ایرانیان در مواجهه با هر گونه زیبایی دارد. در فرهنگ ایرانی، که در شاهنامه تجلی شکوهمند و ماندگاری یافته، زیبایی نباید خاطر آدمی را یکسره در خود متوقف کند. زیبایی در عین حال، باید همچون انگشت اشارتی باشد به جانب خداوند و خالق زیبایی. "بنامیزد"(=به نام ایزد) واژه‌ای بود که با مشاهده زیبایی بر زبان دهقانان و آزادگان ایران جاری می‌شد.

▫️ ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

رندان سلامت می‌کنند...
استاد محمدرضا شجریان

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

«برترین حکمت این است که با دلسردی‌ها دست و پنجه نرم کرده و با آن‌ها کنار بیاییم. اگر عشق من ثمری نمی‌دهد، بدان سبب است که هنوز عشق به اندازه کافی در من نیست. اگر عشق من در برابر بی‌صداقتی و تزویر و ریایی که دور و بر مرا فراگرفته، ناتوان است؛ به این علت است که من به اندازهٔ کافی صادق نیستم. اگر می‌بینم که چگونه بدخواهی و شرارت، همچنان به بازی غم‌انگیز خود ادامه می‌دهند، بدان معناست که هنوز تنگ‌نظری و حسد را کاملاً از خود نرانده‌ام. اینکه چرا صلح‌دوستی من بد فهمیده و مورد تمسخر واقع می‌شود، به این دلیل است که در من هنوز صلح‌دوستی به قدر کفایت نیست. هیچ چیز نمی‌تواند آرمانگرایی کسی را که در تلاش برای تزکیه و اخلاص خویش است از او برباید. زیرا او، قدرت نیک‌اندیشی و حقیقت را در خویشتن تجربه می‌کند. چنین آدمی حتی اگر از ثمربخشی اعمال بیرونی خود بی‌خبر باشد، می‌داند ‌که به اندازه‌ٔ خلوص درونی خود، اثرگذار بوده است.»

▫️آلبرت شوایتزر (۱۸۷۵_ ۱۹۶۵)، خاطرات کودکی و نوجوانی من، نشر کتاب آمه، ص ۷۱.

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

سنّتِ زیارتِ تربتِ مشایخ

سنّتِ زیارتِ تربتِ مشایخ و فتوح یافتن و همّت خواستن از آنها، سنتّی ارجمند در فرهنگ درویشانِ دل‌ریشِ این دیار بوده است. با عنایت به همین سنت است که حافظ می‌فرماید:

بر سرِ تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگهِ رندان جهان خواهد بود!

ابوسعید ابوالخیر به روایتِ نویسندهٔ اسرار التوحید، هر گاه دچار قبض روحی می‌شده، یکی از کارهایی که برای تبدیل آن قبض به بسط می‌کرده، زیارت مزار مشایخی چون ابوالقاسم بشر یاسین و ابوالفضل حسن سرخسی بوده است. او در این اعتقاد و اشتیاق تا آنجا پیش می‌رفته که مریدانش را به جای رفتن به حج و زیارت کعبه، به زیارت قبر پیر وقت خود، دعوت می‌کرده است:

«خواجه بوطاهرِ شیخ ما، قَدّس الله روحه العزبز، گفت که روزی شیخ ما مجلس می‌گفت؛ و آن روز در قبضی بود. و شیخ ما در میان مجلس گریان شد. و جمله جمع گریان شدند. شیخ گفت: «هرگاه ما را قبضی باشد به خاک پیر بلفضلِ حسن تمسک سازیم، با بسط بدل گردد. ستور زین کنید.» اسب شیخ بیاوردند و شیخ ما برنشست. و جملهٔ جمع با وی برفتند. چون به صحرا شدند، شیخ گشاده شد. و وقت را صفت بَدَل گشت. ‌و سخن می‌رفت شیخ را. و جمع به یکبار به نعره و فریاد آمدند. چون به سرخس رسیدند شیخ از آن راه به سرِ خاک پیر بلفضل حسن شد و از قوّال این بیت خواست:

معدن شادی‌ست این و معدن جود و کَرَم
قبلهٔ ما روی دوست، قبلهٔ هر کس حرم...

و بعد از آن هر مرید را که اندیشهٔ حج بودی، شیخ ما او را به سِرِ خاک پیر بلفضل فرستادی و گفتی: «آن خاک را زیارت کن و هفت بار گِردِ آن طواف کن تا مقصود حاصل شود.» (اسرار التوحید، تصحیح و توضیح محمدرضا شفیعی کدکنی، ص ۵۳)

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

میشل سِر، فیلسوف و ادیب فرانسوی، در این ویدیو از سه راهکار برای جوان ماندن می‌گوید:

۱. آرایش و انواع جراحی‌های زیبایی
۲. ورزش و فعالیت بدنی
۳. خواندن و اندیشیدن و فعالیت فکری

من در بخش وسیعی از زندگی‌ام کوشیده‌ام به راهکار دوم و‌ سوم او پای‌بند باشم و البته اگر به جای او بودم، حتماً تأکید بیشتری روی راهکار دوم می‌کردم؛ زیرا معتقدم فعالیت فکری، بدون فعالیت مستمر و‌ مناسب بدنی، خیلی زود آدم‌ها را پیر و فرسوده می‌کند. پیشنهاد می‌کنم بشنوید و البته به کار ببندید.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

«و گفت: صحبتِ نیکان بِه از کار نیک
و صحبتِ بدان بدتر از کار بد.
»
بایزید بسطامی

سخن بایزید، که عطار در تذکرة الاولیاءِ خود نقل کرده (چاپ استاد شفیعی کدکنی، نشر سخن، ص ۱۹۰) تأمّل‌برانگیز است. سخنی است که درنگ و تردید و پرسش ایجاد می‌کند و از همین حیث، ارزشمند است. خواننده از خود می‌پرسد مقصود بایزید از این سخن چه بوده؟ چرا هم‌نشینی و هم‌سخنی با نیکان، بهتر از یک یا چند کار نیک است و چرا هم‌نشینی و همسخنی با بدان، بدتر از یک یا چند کار بد است؟

سخن بایزید، که به گفتهٔ شیخ اشراق، در کنار حلّاج، ابوالعباس قصّاب آملی و ابوالحسن خَرَقانی، از ادامه‌دهندگان حِکمت خسروانی ایرانی بوده، ابیات فردوسی در دیباچه شاهنامه را به خاطر می‌آورد:

نگر تا به بازی نداری جهان
نه برگردی از نیک‌پی همرهان

همه نیکیَت باید آغاز کرد
چو با نیکنامان بُوی هم‌نورد


هر دو بزرگ، ظاهراً بر یک اصل، تأکید می‌کنند: هم‌نشینی، منش می‌آفریند. منشی که می‌تواند سرچشمهٔ کارهای نیک یا بد شود.

بایزید می‌گوید: اگر میان «یک عمل نیک» و «مصاحبت و مجالست با انسان‌های نیک» ناچار به انتخاب باشی، دومی را برگزین؛ زیرا اولی محدود به یک فعل است، اما دومی منشأ بسیاری از افعال آیندهٔ تو تواند بود.

از نظر فلسفی این سخن، گویا تمایزی می‌گذارد میان فضیلت (virtue) و کُنش فضیلت‌مند (virtuous act). کُنش نیک از شخصیت نیک برمی‌آید و شخصیت نیک در بستر تربیت و معاشرت شکل می‌گیرد. پس اصلاحِ محیط و همنشین، بنیادی‌تر از اصلاح تک‌تک رفتارهاست.

(می‌دانیم که «صحبت» در عبارت بایزید، صرفاً به معنای گفت‌وگو نیست. در فارسی کهن، «صحبت» یعنی مصاحبت، همنشینی و زیستن با دیگری. بنابراین تأثیر آن، محدود به انتقال اطلاعات نیست، بلکه از جنس سرایت خلق‌و‌خو و منش و رفتار و عادت است.)

بدین قرار، معنای حرف بایزید این است که منش انسان تا حد زیادی، از همنشینان او شکل می‌گیرد، و چون شکل گرفت، کردارش را سمت‌و‌سو و رنگ و جهت می‌دهد. شاید به همین دلیل است که در سنّت ایرانی، از فردوسی گرفته تا بایزید و سعدی و مولانا، توصیه به انتخاب همنشین، همواره مقدم بر توصیه به انجام عمل نیک قرار می‌گیرد. این استمرار نشان می‌دهد که یک چنین رویکرد و نگاهی، تنها آموزه‌ای عرفانی نیست، بلکه بخشی از حکمت اخلاقی دیرپای فرهنگ ایرانی است.

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

«پرسیدن، از پاسخ دادن مهم‌تر است»
(اهمیت پرسش‌ها در عصر هوش مصنوعی)

پرسشگری را تقوای ذهن و نقطهٔ آغاز تفکر فلسفی دانسته‌اند. حکیمان و فیلسوفان بزرگ از ابتدای تاریخ تا به امروز، همواره بر اهمیت پرسش‌ها تأکید کرده‌اند و پرسیدن را مهم‌تر از پاسخ دادن دانسته‌اند. کتاب مشهوری نیز با عنوانِ «پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است»، ترجمهٔ خانم حمیده بحرینی از سوی نشر هرمس به فارسی منتشر شده که خوشبختانه به چاپ بیست و هفتم هم رسیده است.

این کتاب یکی از مهم‌ترین و پرفروش‌ترین آثار پایه برای شروع فلسفه است. نویسندگان این کتاب در زمانه‌ای که بشر بسیار قدرتمندتر و ذهنش بسیار انباشته‌تر از دوران سقراط است ما را به شیوهٔ سقراطی به عرصهٔ داشته‌ها و دانش‌هایمان می‌برند تا در پایان راه، «نمی‌دانمِ» سقراط را بر زبانمان جاری سازند. «نمی‌دانم»ی که به بیان آنان اصل حکمت است.

کتاب، برخلاف آنچه عنوانش در نگاه اول القا می‌کند، حرفش این نیست که «پاسخ‌ها بی‌ارزش‌اند»، بلکه این است که فلسفه بیش از آنکه مجموعه‌ای از پاسخ‌های نهایی باشد، فعالیتی برای پرسیدن پرسش‌های بنیادین است.

ایدهٔ اصلی کتاب را می‌توان چنین خلاصه کرد:
فلسفه یک فعالیت است، نه یک انبار اطلاعات. هدف آن پرورش توانایی اندیشیدن است، نه حفظ کردن پاسخ‌های آماده. با چنین رویکردی، هر فصل با یک پرسش بزرگ انسانی آغاز می‌شود؛ پرسش‌هایی مانند: «من کیستم؟»، «آیا اختیار دارم؟»، «خدا وجود دارد؟»، «واقعیت چیست؟»، «مرگ چه معنایی دارد؟»، «زندگی خوب چیست؟» و سپس دیدگاه‌های مختلف درباره آن بررسی می‌شود، بی‌آنکه یک پاسخ قطعی به خواننده تحمیل شود. نویسندگان می‌کوشند خواننده را از حالت مصرف‌کنندهٔ اندیشه به مشارکت‌کنندهٔ در اندیشه تبدیل کنند. یعنی به جای آنکه بپرسد «نظر فیلسوفان چه بوده است؟»، بیاموزد که «خودم چگونه می‌توانم درباره این مسئله بیندیشم؟»

کتاب «پرسیدن از پاسخ دادن مهم‌تر است» در سال ۱۹۸۸ نوشته شده است؛ زمانی که هوش مصنوعی به شکل امروزی وجود نداشت. ازاین‌رو، نویسندگان بیشتر از منظر آموزش فلسفه سعی کرده‌اند نشان دهند که پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است. امروز، با ظهور هوش مصنوعی، به نظر می‌رسد همان ایده یک گام، پیش رفته است. اکنون در عصر هوشواره‌ها می‌توانیم بگوییم که پرسش خوب فقط وسیلهٔ آموزش نیست؛ وسیلهٔ بهره‌برداری از یک سامانهٔ دانشی نیز هست. اگر در گذشته پرسش خوب ذهن انسان را فعال می‌کرد، امروز علاوه بر آن، توانایی هوش مصنوعی را نیز فعال می‌کند.

به همین دلیل، تصور می‌کنم اگر نویسندگان این کتاب، می‌خواستند امروز آن را بازنویسی کنند، شاید ناچار بودند فصلی با عنوان «پرسش در عصر هوش مصنوعی» بر آن بیفزایند و نشان دهند که چرا کیفیت پرسش، اکنون بیش از هر زمان دیگری بر کیفیت پاسخ اثر می‌گذارد. جالب اینجاست که همین تحول، اهمیت سنت فلسفی را نیز بیشتر کرده است. فلسفه از آغاز، هنرِ پرسیدن بود؛ و شاید یکی از دستاوردهای غیرمنتظرهٔ هوش مصنوعی نیز این باشد که ما را دوباره متوجه همان مهارتی کند که سقراط دو هزار و چهارصد سال پیش بر آن تأکید می‌کرد: «پیش از آنکه در جست‌وجوی پاسخ باشی، بکوش مسئله را درست بپرسی.»

گفته‌اند که پرسش درست، چند ویژگی دارد:

افق تازه‌ای می‌گشاید، نه اینکه صرفاً اطلاعات بخواهد.
مفروضات پنهان را آشکار می‌کند.
میان حوزه‌های دور از هم پیوند برقرار می‌کند.
از دل تجربه زیسته و حساسیت شخصی برمی‌آید.

در واقع، اگر دو نفر دقیقاً از یک هوش مصنوعی استفاده کنند، تفاوت اصلی اغلب از کیفیت پرسش‌هایشان ناشی می‌شود. پرسش‌هایی که صرفا اطلاعات نمی‌خواهند بلکه افق‌گشا هستند و زاویهٔ دید می‌آفرینند. بدین قرار، می‌توان گفت که هوش مصنوعی تا حد زیادی آینهٔ پرسش است؛ هرچه پرسش ژرف‌تر، پاسخ نیز معمولاً ژرف‌تر و خلاقانه‌تر می‌شود.

از این منظر که بنگریم، باید بگوییم مهندس محمد نصراوی بر ویژگی و مزیت مهمی در کار خود با هوش مصنوعی انگشت گذاشته، آنجا که در کانال تلگرام‌شان نوشته است:

«مزیتِ من در کار با هوش مصنوعی، «بلد بودنِ ابزار» نیست، ابزار را هر کسی در چند هفته یاد می‌گیرد. مزیت، آن چیزی‌ست که سال‌ها قبل از ابزار در من ساخته شده بود: خواندنِ ادبیات و فلسفه، تماشای فیلم، فکر کردن به آدم و معنا. چون در نهایت، AI فقط اجرا می‌کند؛ این من هستم که باید بدانم یک تصویر چرا اثر می‌گذارد، یک روایت کجا می‌شکند، یک برند چه حرفی برای گفتن دارد. آن حس از پرامپت نمی‌آید؛ از یک عمر زندگیِ فکری می‌آید. شاید عجیب باشد، اما بهترین سرمایه‌گذاری برای کار با هوش مصنوعی، خواندنِ کتاب‌هایی‌ست که هیچ ربطی به هوش مصنوعی ندارند.»

▫️ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

ناطقِ کامل!

ناطقِ کامل چو خوان‌پاشی بُوَد
خوانش‌بر هر گونه‌ی آشی بُوَد

که نمانَد هیچ مهمان بی‌نوا
هر کسی یابد غذای خود جدا

همچو قرآن که به معنی هفت تُوست
خاص را و عام را مَطعَم در اوست
(دفتر سوم مثنوی، ابیات ۱۸۹۷ به بعد)

مولانا در این ابیاتْ سُخنوَرِ کامل را، که فایده‌ی نطق او نه فقط شامل حالِ عده‌ای خاص بلکه شامل عمومِ آدمیان با هر درجه‌ای از فهم و درک و دریافت می‌شود، به فرد سخاوتمندی مانند می‌کند که همه گونه غذایی در سفره‌اش یافت می‌شود. آن‌چنان که هیچ مهمانی از سرِ این سفره، گرسنه بر‌نمی‌خیزد. چنین سفره‌ و خوان گسترده‌ای در مَثَل به قرآن می‌ماند که براساس حدیثی مشهور، هفت لایه دارد و هر شخصی بسته به استعداد و ظرفیت فهمِ خود می‌تواند لقمه‌‌ای از آن بردارد.

این توصیف، بیش از هر شخص و کتاب دیگری، برازنده‌ی نطقِ وحی‌آسا و شِکربارِ خود مولانا در مثنوی است که همگان از عام و خاص به قدر تشنگی و طلب و نیاز و همت خود می‌توانند از این سفره‌ی الهی بهره‌مند شوند.

مثنوی چنان‌که نویسنده‌ی کتاب قمارِ عاشقانه به زیبایی گفته‌‌ است:

"از نمونه‌های آشکارِ جودِ "بی‌علّت و بی‌رشوتِ" خدای وهّاب است که از سرِ "محضِ مِهر و دادوری و رحمت" بر زمینیان فرو ریخته است، و از همه بهره‌مند‌تر و مُنعَم‌تر، پارسی‌زبانان‌اند که این گنج شایگان را چنین رایگان به کف آورده‌اند و حیاتِ معنوی‌شان را با آن طراوت و حلاوتِ بیشتر داده‌اند."

مولانا متفکری است که دربارهٔ مسائل اصلی و اساسی حیات که سعادت زندگی آدمی در گرو اندیشیدن به آنهاست اندیشیده و حاصل اندیشه‌هایش را به زبان شورانگیزِ شعر و هنر به وجه عمیق و بلیغی عرضه کرده است. مفاهیمی که ازلی و ابدی هستند و محدود به جغرافیای فارسی‌زبانان نمی‌شوند.

اگر مریمانه اندکی درد طلب در ما باشد، درخت خرماخیز و خوانِ کَرَم‌گُسترِ اندیشه‌های مولانا، جان‌مان را بی‌نصیب نمی‌سازد. مع‌الوصف، می‌ارزد که انسان دست و دهان از طعام‌هایِ نازل بازاری و سفره‌های خالی و بی‌محتوای رسانه‌ای که ذهن و جان او را بیمار می‌کند، بشوید و یک چند مهمان سفره‌ی خداوندگار عشق و معرفت، حضرت مولانا شود. رهاوردِ این لقمه‌هایِ لقمانی، شادی و شکوفایی، صلح و دوستی، رهایی از سکون و مرداب‌وارگی و در نهایت تفرّج در باغ فرزانگی و پروازِ کبوترانه در هوایِ طربناکِ جاودانگی است.

▫️ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…

از زبانِ ذَرّه / ایرج رضایی

زمانه سراسر پُر از جنگ بود
به گویندگان بر جهان تنگ بود


فردوسی در این بیت از دیباچهٔ شاهنامه، توصیفی از وضعیت سیاسی روزگارش به دست داده که آکنده از جنگ و آشوب بوده است. به ویژه برای گویندگان یعنی سخنوران و اساساً اهالی اندیشه و فرهنگ و هنر، از جمله خود فردوسی، در اثر جنگ و منازعات داخلی بر سرِ تصاحب قدرت، زندگی به سختی سپری می‌شد. در ایام جنگ، اندیشه و سخن بیش از گذشته به حاشیه رفته، با بی‌اعتنایی و بی‌مهری مردمانِ زمانه مواجه می‌شود.

حال اگر یک چنین گزارش عینی و تاریخی، با گزارش‌های پرشوری سنجیده شود که در فضای داستان‌های شاهنامه، از بزم‌ها و شادی‌ها صورت گرفته، تقابل و فاصلهٔ میان دنیایِ موجودی که شاعر در آن به سر می‌برده و جهان مطلوبی که ضمن نقل داستان‌های کهن، به آن پناه می‌آورده پدیدار می‌شود. کلام فردوسی و لحن و طنینِ حسرت‌خیزِ صدای او وقتی به وصف مجالس بزم و شادی و شرح روزگاران آرامش و آسودگی ایران می‌رسد، چنان اوج می‌گیرد که خواننده را سخت متأثر و همدل و همراه خود می‌سازد. وصف‌هایی از این دست در شاهنامه فراوان است. بهترین نمونه آن به گمانم در داستان سیاوش است. آنجا که او از سیستان به ایران بازمی‌گردد. پس از آنکه تمام هنرهای لازم از بزم و رزم را نزد مربی و آموزگار بزرگ خود، رستم دستان آموخته است. ایرانیان به شادی سیاوش، شهر را آذین می‌بندند و آمادهٔ ورود او به شهر می‌شوند. بنگرید حال و هوایِ آرزونشان ایرانشهر را فردوسی در این لحظات چگونه توصیف کرده:

جهان گشت پُر شادی و خواسته/ در و بام هر برزن آراسته
به زیر پیِ تازی اسبان درم / به ایران نبودند یک تن دُژَم
همه یال اسپ از کران تا کران/ براندوده مشک و مِی و زعفران


کلام فردوسی وقتی می‌گوید: «به ایران نبودند یک تن دژم» تأمل‌برانگیز و تماشایی است. این تعبیر بیش از آنکه وصف گذشته باشد، حسرت اکنون را آشکار می‌دارد. گویی شاعر از جهانی سخن می‌گوید که دیگر وجود ندارد.

از این منظر، شاهنامه فقط کتاب پهلوانی و حماسی نیست؛ کتاب حافظهٔ جمعی است. حافظه‌ای که با یادآوری شادی‌های از دست‌ رفته، می‌کوشد وضعیت اکنون انسان ایرانی را آشکارا کند. این نکته هم گفتنی است که بزم در شاهنامه صرفاً خوشگذرانی نیست؛ نشانهٔ دادگری، امنیت، نظم و در یک کلمه، خِرَدِ سیاسی است. شادی در شاهنامه بر خلاف آنچه در ادبیات صوفیانه می‌بینیم موهبتی نیست که تنها شامل عده‌ای از مردان برگزیده‌ٔ خدا شود؛ آنهایی که طریق و سلوک خاصی را در زندگی پیش گرفته‌اند. شادی در شاهنامه امری فراگیر و جمعی و اجتماعی است که مظاهر بیرونی متعدد آن را می‌توان در همه جا دید؛ حتی در یال اسبان که در ایام شادی سراسر به مشک و می و زعفران آغشته است. نه فقط آدمیان، بلکه حیوانات و دد و دام نیز به تعبیر فردوسی، در ایام بزم و شادی، رامشگرند و برخوردار از رفاه و آرامش و آسودگی!

همه شهر ز آوای هندی‌دَرای / ز نالیدن بربط و چنگ و نای
تو گفتی دد و دام رامشگر است / زمانه بر آرایشی دیگر است
بُش و یال اسپان کران تا کران/ براندوده پُر مشک و پُر زعفران


ایرج رضایی

@irajrezaie

Читать полностью…
Subscribe to a channel