7119
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامی کانال تلگرام محمدرضاکاکائی؛ در حوزهی حافظ خوانی و حافظ پژوهی؛ شرح غزلیات حافظ و مفاخر تاریخ و ادبیات و هنر ایران فعال است. @MR_KAKAEI https://telegram.me/hafezaneha1
▪️ «شیطان غم» یا «سلطان غم»؟
تأمل در ضبط نادری در دیوان حافظ
"بخش دوم"
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من بردهام به بادهفروشان پناه از او
متذکر میشوم که حافظ در جای دیگر برای رهایی از دام و شرّ "شیطان رجیم"، که میتواند در معنای اصلی یا مجاز از صوفیان، رقیب یا زهاد باشد، همراهی معشوق یا لطف خدا را شرط رهایی میداند.
ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد سها را
....
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
▪️اما در بیت مورد بحث، اگر «شیطان غم» ضبط اصیل باشد، بیت تنها بیان گریز از غم نیست، بلکه ساختاری معنایی پیدا میکند که در آن «شیطان» به صفتِ «غم» درمیآید و پناهگاه رهایی از او نیز نه جایگاه متعارف زهد و تقوا، بلکه پناه بردن به مستی و می و میخانه و بادهفروشان است. این ضبط، بهویژه با توجه به نادر بودن ترکیب «شیطان غم»، میتواند یکی از نمونههای قابل توجه در بررسی زبان رندانه و چندلایهی حافظ به شمار آید.
برخی از شارحان نیز برای ترجیح «شیطان غم» به تعبیر «پناه بردن» در مصراع دوم توجه کردهاند و آن را با مفهوم شیطان و گریختن از او متناسبتر دانستهاند. اما این استدلال هنگامی قوت بیشتری مییابد که پناه بردن متوجه خدا باشد، نه «بادهفروشان». با این حال، در منطق رندانهی حافظ، همین جابهجایی پناهگاه میتواند خود بخشی از معنای بیت باشد: شاعر از «شیطان غم» نه به خدا، بلکه به میکده، پیر مغان و شراب پناه میبرد! این نکته با بیت دیگری از حافظ نیز قابل مقایسه است:
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید
در اینجا نیز بادهفروش، برخلاف جایگاه عرفی و دینی خود، به محرم اسرار تبدیل میشود و حتی در مرتبهای قرار میگیرد که از «عارف سالک» بالاتر است.
بنابراین قرار گرفتن «بادهفروش» در جایگاه پناهگاهِ «شیطان غم» را میتوان در امتداد همین ساختار معنایی بررسی کرد.
ـ از سوی دیگر، اگر ضبط «سلطان غم» را بپذیریم، بیت نیز کاملاً منسجم و معنادار است. در این ضبط، "غم" همچون فرمانروایی مقتدر است که عاشق را در قلمرو خویش گرفتار کرده و شاعر برای رهایی از سلطهی او به بادهفروشان پناه میبرد.
«سلطان غم» از این حیث، با فضای رندانه و بادهمحور غزل سازگاری دارد و مهمتر از آن، از پشتوانهی مضمون و سابقهی کاربرد در شعر فارسی برخوردار است.
همچنین در ارزیابی نسخهها باید احتمال انتقال یک ضبط از نسخهای به نسخهی دیگر را نیز در نظر داشت. کاتبان در بسیاری از موارد نسخهنویسی را بر اساس یک نسخه قدیمی انجام میدادند؛ از این رو، این احتمال وجود دارد که خطای ضبط واژه از همان نسخهی اول به نسخههای بعدی راه یافته و در چندین نسخه تکرار شده باشد.
ــ در نتیجه به زعم من، با توجه به شواهد نسخهشناسی و تناسب معنایی هر دو ضبط، انتخاب میان «شیطان غم» و «سلطان غم» همچنان مسئلهای باز است و هر یک از این دو واژه، افق معنایی متفاوتی برای بیت میگشاید.
«سلطان غم» از نظر مضمون و سابقهی ترکیب، آشناتر و از پشتوانهی ادبی روشنتری برخوردار است؛ اما وجود «شیطان غم» در شماری از نسخ کهن، از جمله نسخه ۸۰۱، مانع از آن است که بتوان این ضبط را بهآسانی کنار گذاشت.
از همین رو، تشخیص ضبط اصیل میتواند در فهم دقیقتر جهان معنایی این بیت مؤثر باشد، اما نمیتوان هیچکدام را نادیده گرفت.
در پایان باید گفت: اگر «شیطان غم» ضبط اصیل باشد، با یکی از نادرترین و تأملبرانگیزترین ترکیبهای شاعرانه روبهرو هستیم؛ ترکیبی که در آن «غم» از صورت یک حالت عاطفی فراتر میرود و در هیئت «شیطان» به نیرویی بدل میشود که شاعر، برخلاف توصیهی شرعی، برای رهایی از آن به میخانه و بادهفروشان پناه میبرد. همین جابهجاییِ معنایی، میتواند از نمونههای برجستهی آفرینش مضمون و بیان رندانهی حافظ به شمار آید.
به قلم ✍🏼 #محمدرضاکاکائی
۱ مهرماه ۱۴۰۵ خورشیدی
▪️منابع مورد بررسی در تحقیق فوق:
ـ دیوان حافظ بر پایهٔ نسخهٔ خطی ۸۰۱، پیرایش و نگارش سهیل قاسمی، تهران: بلم، چاپ اول ۱۴۰۳، ص ۳۶۹
ـ دیوان حافظ، پرویز ناتل خانلری، تهران: خوارزمی، چاپ دوم ۱۳۶۲، ج ۲: ۸۲۶.
ـ دفتر دگرسانیها در غزلهای حافظ، سلیم نیساری، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۵، ج ۲: ۱۳۳۹-۱۳۴۰
ـ سودی بسنوی، شرح سودی بر حافظ، ترجمه عصمت ستارزاده، تهران: زرین و نگاه ۱۳۶۶، ج ۴: ۲۲۳۷
ـ شرح شوق، دکتر سعیدحمیدیان، تهران: نشر قطره، ۱۳۸۹، ج ۵: ص ۳۶۷۵
ـ دیوان حافظ به تحقیق مسعود فرزاد، انتشارات دانشگاه پهلوی. چاپخانه کیهان ۱۳۴۹، جلد ۲: ۱۱۰۷
ـ دیوان حافظ از نسخه قدسی، با مقدمهای از علیاصغر حکمت و مهدی قدسی. تهران: انتشارات اشراقی. ص ۳۵۹
ـ حافظنامه، بهاءالدین خرمشاهی، تهران: سروش ۱۳۸۰، ج ۲: ۱۱۳۲
ـ دیوان حافظ، خلیل خطیبرهبر، انتشارات صفی علیشاه، چاپ ۳۷، ۱۳۸۳: ۵۶۲
@hafezaneha1
🍂🍁آغاز فصل پاییز، فصل رنگها و زیباییهای بیانتها بر همگان مبارک🍁🍂
📽هر سال با شروع پاییز؛ این ترانهٔ زیبا و بینظیر از رادیو و تلویزیونهای فارسیزبان پخش میشه. بدون آنکه نامی از ترانهسرای آن برده بشه.
✍🏼شاعر و ترانهسرا و نویسنده:
#سعید_سلطانپور.
📆 ۱ مهر ماهِ ۱۴۰۵ خورشیدی
@hafezaneha1
#آنلاین_خوانی
غزل ۳۳۱ حافظ
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید
که در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوی تو حافظ
که گر آتش شوم در وی نگیرم
🎙#محمدرضاکاکائی
تار: #راستین_معتبرزاده
سال ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
▪️"به شادی خوردن"
نغز گفت آن بت ترسابچهی بادهپرست
شادیِ رویِ کسی خور که صفایی دارد
#حافظ
در نظر اول، عبارت «شادی خوردن» هیچ مفهومی را جز آنچه به اصطلاح امروز «به سلامتیِ کسی شراب خوردن» گفته میشود، به ذهن نمیآورد؛ اما نکتهٔ لطیف دیگری در این اصطلاح هست که از روی قرائن دیگری میتوان دریافت.
عیاران یا جوانمردان در ایران فرقهای بودهاند با آداب و رسوم خاص و عیاری یکی از سازمانهای مهم اجتماعی این کشور در طی چند قرن بوده است که در کتابهای متعدد ذکر این فرقه آمده است. از زمان یعقوب لیث صفاری که در آغاز کار به این دستگاه متعلق بود و ذکر آن در کتاب تاریخ سیستان آمده است تا کتابهای راجع به احوال عارفان که غالباً با این فرقه مناسباتی داشتهاند و سرانجام در رحلهٔ ابن بطوطه که معاصر حافظ بوده، از احوال و اقدامات این فرقه سخن رفته است. اما یگانه کتابی که در آن از آداب و رسوم و اصول این سازمان اجتماعی اطلاعات مفصل و دقیقی میتوان یافت، داستان «سمک عیار» است. مؤلف این کتاب به یکی از شهرهای عمدهٔ فارس، یعنی ابرجان، نسبت دارد و داستان را از قول یک شیرازی به نام صدقه بن ابیالقاسم روایت میکند.
قرائن متعدد این گمان را به ذهن میآورد که خواجه حافظ این کتاب را خوانده و با آن آشنایی داشته است؛ از جمله این قرائن، عبارتها و اصطلاحاتی است که در داستان سمک عیار و شعر خواجه مشترک است، مانند «جهان این همه نیست» و «حکمانداز» به معنی کسی که تیر را همیشه به هدف میزند و....
در این کتاب، «شادی خوردن» معنی اصطلاحی خاصی دارد و از آداب و رسوم عیاران است. نخستین گام برای پیوستن به عیاران، «شادی خوردن» بوده است؛ به این معنی که عیار تازهوارد با دیگران پیمان میبندد و حلقهٔ ارادت در گوش میافکند.
در برخی منابع آمده که منظور از شادی خوردن، نوشیدن آب و نمک است که به آن «کأس فتوت» یا «جام جوانمردی» میگفتند و هدف از این کار نمادین، نگهداری حق نمک بوده است. «شادی خوردن» به معنای شاگردی و خدمتکاری نیز آمده است. (طغیانی، پوده، ۱۳۹۶: ۳۶)
شادیخواری خود انواعی دارد. کسانی که همشأن هستند، به شادیِ رفیقی و برادریِ همدیگر میخورند. اگر کسی به شادیِ فردی بالاتر از شأن خود میخورد، درواقع به نوعی ارادت و چاکریِ وی را بر عهده میگیرد؛ اما اگر کسی که شأن والایی دارد، به شادیِ افراد پاییندست میخورد، این در حکم لطف و تواضع فرد نامبرده است.
در مراسم شادیخواری، عیار نو باید از جای برخیزد، قدح شراب را بردارد و برابر سر خود بالا ببرد و آنگاه قدح شراب را یکباره بنوشد. (همان)
کسی که این مراسم را انجام داده است، از آن پس خود را در خدمت عیاری گذارده و هیچگونه فداکاری و جانبازی در اجرای فرمان او دریغ نمیکند. در این کتاب بارها اصطلاح «شادی خوردن» آمده و درست به معنی و مترادف «سرسپرده» در اصطلاح صوفیان است.
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهرهجبینان خور و نازکبدنان
شادی خوردن مهمترین اصطلاح عیاری در این داستان است و در کتاب سمک عیار نکات متعددی دربارهٔ آن دیده میشود:
الف) در این داستان، اصطلاح شادی خوردن بیشتر در معنی ارادت و خدمتکاری و دوستداری به کار رفته است.
ب) در این داستان سخن از خوردن آب و نمک نیست و قدح شراب را در دست میگرفتند و به شادی میخوردند.
ج) عیاران بیشتر برای خدمتگزاری به سمک، شراب میخوردند؛ اما بهندرت این عمل دربارهٔ افراد دیگر نیز مطرح شده است.
د) از هر دو اصطلاح «شادی برادری خوردن» و «شادی رفیقی خوردن» نیز استفاده شده است که گویا شادی رفیقی خوردن مقامی والاتر از شادی برادری خوردن داشته است. (همان)
ــ خواجه حافظ نیز کلمات «عیار» و «عیاری» را مکرر در غزلهای خود به کار برده و از اینجا نیز معلوم میشود که با آداب و رسوم این فرقه بیگانه نبوده است:
تکیه بر اختر شبدزد مکن کاین عیار
تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
.......
زان طرهٔ پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
▪️پینوشت:
کاربرد «شادی خوردن» در ابیات دارای این مضمون، با توجه به شواهد موجود در «سمک عیار»، میتواند فراتر از معنای ظاهریِ «به شادیِ کسی شراب نوشیدن» باشد. این تعبیر در «سمک عیار» از اصطلاحات مرتبط با آیین عیاری است و در مواردی معنای ارادت، خدمتگزاری و پیوستن به جمع عیاران را افاده میکند. از این رو، آشنایی حافظ با این اصطلاح و کاربرد آن در این ابیات میتواند یکی از قرائن توجه او به فرهنگ و اصطلاحات عیاری دانسته شود.
▪️منابع:
ـ حافظشناسی، فراهمآوردهٔ سعید نیازکرمانی، مؤسسه چاپ آذرآبادگان، چاپ اول ۱۳۶۴، ج ۱: ۲۶-۲۸
ـ مقاله «تأملی در آداب و رسوم داستان سمک عیار»، اسحاق طغیانی، آزاده پوده، دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان، ش ۳، پاییز ۱۳۹۶، صص ۳۲-۴۷.
گردآوری و پینوشت: #محمدرضاکاکائی
@hafezaneha1
#آنلاین_خوانی
غزل ۱۵۵ حافظ
اگر روم ز پیاش فتنهها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دم از وفاداری
چو گرد در پیاش افتم چو باد بگریزد
و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
ز حقهٔ دهنش چون شکر فروریزد
من آن فریب که در نرگس تو میبینم
بس آب روی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبدهباز
هزار بازی از این طرفهتر برانگیزد
بر آستانهٔ تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
🎙#محمدرضاکاکائی
سهتار: #رضا_عابدینی
۲۵ آبان ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
چه دردآلود و وحشتناک
نمیگردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد
هنوز از مرگ "نیما" من دلم خون بود
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد!
که غمگین باغ بی آواز ما را باز
در این محرومی و عریانی پاییز
بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز
چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد
نمیخواهم، نمیآید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم میآید از این زندگی دیگر
#م_امید
هنوز خبر فوت "نیما فرخی" کهنه نشده و جانسوزه برام که امروز خبر سفر ابدی دوست ادیب و هنرمندم #مجیدخامسی رو گرفتم شوکه شدم.
فرصت شمار صحبت کز این دو راه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
"مجید خامسی" یکی از با معرفتها بود، آخه چطور بگم روانش مینویی!
چطور تسلیت به پسر کوچولوش و خانوادهش بگم!😭
این غزل مجید رو دو سال پیش بنا به درخواستش براش خوندم و فرستادم ولی توی کانال نذاشته بودم، امروز همون دکلمه رو با صدا و تصویر خودش میکس کردم و این ویدیو رو درست کردم که به روان مطهرش تقدیم کنم.
✍ #محمدرضاکاکائی
در سوگ #مجید_خامسی
۲۰ شهریور ۱۴۰۵ خورشیدی
.
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
#حافظ
@hafezaneha1
#آنلاین_خوانی
غزل ۳۱۳ حافظ
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولتسرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
🎙#محمدرضاکاکائی
تار: استاد #محمدرضا_لطفی
۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
«وقتی ایمانِ دروغینِ شما را دیدم،
گناهانِ خودم را دوست داشتم.»
#فئودور_داستایفسکی
مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
#حافظ
▪️این دو سخن، از دو جهان متفاوت، گویی یک حقیقت تلخ اجتماعی و سیاسی را نشانه میگیرند.
تیغ تیز نقد داستایفسکی و حافظ متوجه ریاکاریست، بهویژه آنجا که اخلاق به ابزار داوری، حذف و سلطه و خشونت بر دیگران تبدیل میشود. مسئلهی آنها نه گناهکاریِ آدمی، بلکه تقدسفروشیِ کسانیست که خود را صاحب حقیقت میدانند و از جایگاه آن، دیگران را محکوم میکنند.
جامعهای که در آن دینداری و اخلاق به ابزار نمایش، قضاوت، سرکوب، خشونت و مشروعیت قدرت تبدیل شود، اما صاحبان قدرت، خود از همان معیارها مصون بمانند، دیر یا زود اعتمادش را از دست خواهد داد. در چنین فضایی، انسانی که صادقانه ضعف و خطای خویش را میپذیرد، از سالوسیانی که قدرتطلبی و غبن و خشونت خود را پشت نقاب ایمان و فضیلت پنهان میکنند، به حقیقت اخلاق نزدیکتر است.
شاید از همینجاست که سخن داستایفسکی و بیت حافظ، پس از قرنها، هنوز چنین گزنده به نظر میرسند.
✍🏼شیرین غزل
@hafezaneha1
#آنلاین_خوانی
غزل ۴۸۹ حافظ
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی
ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی
ساقی بیار آبی از چشمه خرابات
تا خرقهها بشوییم از عجب خانقاهی
عمریست پادشاها کز می تهیست جامم
اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی
گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بیگناهی
حافظ چو پادشاهت گه گاه میبرد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
🎙#محمدرضاکاکائی
۲۶ خرداد ۱۴۰۲ خورشیدی
@hafezaneha1
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم؟
▪️این بیتِ حافظ از آن دست ابیاتیست که در مرز میان تلمیح، طنز و اشارت تاریخی حرکت میکند. در نگاه نخست، «شاه ترکان» و «چاه» ذهن خواننده را بیدرنگ به سوی افراسیاب و داستان بیژن میبرد و «تهمتن» نیز رستم (نجاتبخشِ بیژن)، را در ذهن، تداعی میکند؛ اما اشاره به «تهمتن» در روزگار حافظ، احتمال تاریخیِ دیگری را نیز پیش میکشد و بیت را از یک تلمیح صرفاً شاهنامهای فراتر میبرد!
اگر مراد حافظ تورانشاه هرمزی، پسر قطبالدین تهمتن باشد، میتوان دریافت که شاعر با ظرافتی دو پهلو، روایت کهن شاهنامه را با مناسبات روزگار خویش درآمیخته است.
با این همه به نظر بنده «شاهِ ترکان» هر که بوده باشد، از شواهد بیت پیداست که حافظ با طنزی ظریف، نغز و در عین حال همراه با حفظ حرمت پادشاهی، حرف خود را زده است. گویی شاعر با زبانی پوشیده میگوید که رفتار این پادشاه با او چندان از سر مهر نبوده و چه بسا با بدگویی و سخنچینیِ دیگران، رأی و رویهاش دربارهی حافظ دگرگون میشده است.
از این منظر، تعبیرِ «پسندید و به چاهم انداخت» خود طنزی تلخ و زیرکانه دارد: پسندیدن و به چاه افکندن، دو رفتاری که ظاهراً با یکدیگر جمع نمیشوند، در کنار هم تصویری از بیثباتی و بیمهریِ صاحبِ قدرت (پادشاه) میسازند.
حتی میتوان در پیوند این مضمون با داستانهای شاهنامه، از سیاوش و بیژن تا ماجرای شغاد، سایهای از بیاعتنایی به جان و سرنوشت قهرمان را نیز دید؛ گویی حافظ با بهرهگیری از این تلمیحات، به نحوی کنایی میگوید که در برابر خشم یا بدگوییِ اطرافیان، حتی جان و حرمت او نیز چندان در امان نبوده است!
شاه ترکان سخن مدعیان میشنود
شرمی از مظلمهی خون سیاووشش باد
غزل ۲۲۳ حافظ
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
🎙 #شیرین_غزل
۴ شهریور ماه ۱۴۰۵ خورشیدی
@hafezaneha1
.
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
#حافظ
@hafezaneha1
#اجرای_لایو
زني كه صاعقهوار، آنَک، ردای شعله به تن دارد
فرونيامده خود پيداست كه قصد خرمن من دارد
هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد
كه گاه پيرهن يوسف كنايههای كفن دارد
كیام،كیام كه نسوزم من؟ تو كيستی كه نسوزانی؟
بهِل كه تا بشود ای دوست! هر آنچه قصدِ شدن دارد
دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمهزدن دارد
زنی چنين كه تویی بیشک شُكوه و روح دگر بخشد
بدان تصورِ ديرينه كه دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گيسويت هوای خويش بپالايم
در اين قفس كه نفس در وی هميشه طعم لجن دارد
✍🏼#حسین_منزوی
🎙#محمدرضاکاکائی
گیتار و آواز: #عرفان_شهبازی
سال ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
#اجرای_لایو
غزل ۳۱۵ حافظ
به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
🎙#محمدرضاکاکائی
گیتار و آواز: #عرفان_شهبازی
سال ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
▪️ «شیطان غم» یا «سلطان غم»؟
تأمل در ضبط نادری در دیوان حافظ
"بخش نخست"
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من بردهام به بادهفروشان پناه از او
حافظ «غم» را گاه به معنای غم روزگار و گرفتگی خاطر به کار میبرد و مخاطب را به رهایی از آن و روی آوردن به شادی و باده فرامیخواند:
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز مِی چون ارغوان نمیبینم
....
اگرنه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اما «غم» در شعر او معنایی دیگر نیز دارد: «غم عشق»؛ غمی شاد و کمالبخش که ریشه در سنت عاشقانهی شعر فارسی دارد. مفهوم «غم شاد» از نیمهی دوم قرن پنجم، بهویژه با سنایی، جایگاهی جدی در غزل فارسی یافت:
بندگاناند لیک آزادند
غمگناناند و با غمش شادند
در این نگاه، غم و شادی دو روی یک تجربهاند؛ شادیِ اصیل از غم، بیبهره نیست و عمیقترین غم نیز لزوماً از شادی تهی نیست. عشق نیز در همین معنا، «شکل دگر خندیدن» و گونهای دیگر از «گریستن» است و عاشق حتی در فراق نیز در ژرفای وجود خویش با عشق شادمان است.
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
#حافظ
زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت
کآن که شد کشتهی او نیک سرانجام افتاد
#همان
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت
این شادی کسی که در این دور خرم است
#سعدی
▪️ "سلطان غم"
یکی از مضامین موجود از «غم» در شعر فارسی، ترکیب «سلطان غم» است که به نظر میرسد یکی از نخستین کاربردهای آن در بیت سلمان ساوجی دیده میشود:
بندگان دارد بسی سلطان غم
لیک چون من بند فرمانیش نیست
سپس حافظ، نسیمی و شاعرانی چون عرفی نیز از این مضمون بهره بردهاند. و اما حافظ تنها در یک بیت از غزل ۴۱۳ این تعبیر را به کار برده است:
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من بردهام به بادهفروشان پناه از او
ترکیب «سلطان غم» در برخی نسخ کهن دیوان حافظ به صورت «شیطان غم» نیز ضبط شده است؛ ضبطی نادر و تأملبرانگیز که پرسشهایی دربارهی اصالت آن پدید میآورد.
ـ نسخه ۸۰۱: شیطان غم
ـ نسخه۸۰۳: سلطان غم
ـ در دفتر دگرسانیهای نیساری نیز وجه «شیطان غم» دیده میشود که در ۱۸ نسخه از ۳۴ نسخهای که این بیت را دارند، آمده است: ۱۴-۸۱۳، ۸۱۶، ۸۱۸، ۸۴۳، ۸۴۹، ۸۵۵، ۸۶۳، ۸۶۴، ۸۶۶، ۸۶۷، ۸۷۴، ۸۷۵، ۸۸۹، ۸۹۳، ۸۹۴، ۸۷۴؟ و دو نسخهی بیتاریخ.
«سلطان غم» در ۱۶ نسخه آمده است: ۸۱۳، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۲۷، ۸۳۴، ۸۵۴، ۸۵۸، ۸۶۴، ۸۹۳، قم ۸۹۴، پن ۸۹۴، ۸۹۸ و دو نسخهی بیتاریخ.
ـ در تصحیح دکتر خانلری نیز «شیطان غم» ضبط شده است:
«شیطان غم»: ۸۱۳، ۸۱۶، ۸۱۸.
«سلطان غم»: در ۶ نسخه از ۹ نسخهای که این غزل را دارند: ۸۱۳، «ز» نیمهی قرن نهم، ۸۲۲، ۸۲۴، ۸۲۵ و ۸۲۷.
ـ خرمشاهی، عیوضی، چاپ قدسی، جلالی نائینی و نذیر احمد: «سلطان غم»
ـ سودی، مسعود فرزاد و پژمان: «شیطان غم».
ــ چنانکه میبینیم، ضبط «شیطان غم» در شماری از نسخ کهن، از جمله برخی از اقدم نسخ، وجود دارد و از این نظر نمیتوان آن را صرفاً ضبطی متأخر و حاصل تصحیف یا تغییر کاتبان دانست. از سوی دیگر، در بررسیای که انجام دادهام، تاکنون شاهد دیگری از ترکیب «شیطان غم» در آثار شاعران پیش از حافظ نیافتهام.(اگر دوستان شاهدی بر کاربرد این ترکیب در شعر پیش از حافظ دارند، ارائهی آن میتواند در داوری دربارهی این ضبط بسیار راهگشا باشد.)
▪️ «شیطان غم»
از نظر معنایی، هر دو ضبط قابل تأملاند. حافظ بارها از غم روزگار و غم دنیای دون سخن گفته و از رنج و خونجگریِ ناشی از آن یاد کرده است:
غم دنیی دنی چند خوری باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
اما «شیطان غم» از حیث معنایی ظرفیت دیگری نیز دارد. شیطان در فرهنگ دینی و ادبی، چهرهها و کارکردهای گوناگونی مییابد و میتواند در هیئت دیو آز، تهمت، دروغ، وسوسه و حتی غم ظاهر شود. از این منظر، «شیطان» نیرویی فراتر از «سلطان» است؛ زیرا سلطان در جهان انسانی و مادی جای میگیرد، حال آنکه شیطان در قلمرو باور دینی، نیرویی است که انسان از شرّ او و اعمالش به خدا پناه میبرد!در این صورت، تعبیر «شیطان غم» در شعر حافظ معنایی تأملبرانگیز پیدا میکند. او، برخلاف الگوی معمولِ پناه بردن از شیطان به خدا:
ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم
زآنچ آستین کوته و دست دراز کرد
در برابر «شیطان غم» به میکده و بادهفروش پناه میبرد!
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
در این جابهجاییِ آگاهانه، اگر ضبط «شیطان غم» را اصیل بدانیم، از نکات مهم و قابل تأمل در جهانبینی رندانهی حافظ است؛ زیرا شاعر، در پردهی ابهام و با آفرینش ترکیبی بدیع، مفهومی که در سنت دینی مایهی پناهجویی به خداست (اعوذ بالله من الشیطان الرجیم) را به قلمرو میخانه و شراب میکشاند.
این نوعی چالش رندانه با باور دینی و در عین حال از جلوههای برجستهی شجاعت حافظ در مضمونآفرینی است.
@hafezaneha1
ادامه مطلب⬇️
▪️"سخنی چند در باب بیت دوم غزل ۳۳۱"
کمانِ ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
در دیوان حافظ به تصحیح دکتر خانلری و نیز در دفتر دگرسانیهای دکتر نیساری، مصراع نخست به صورتِ «کمانْابروی ما را گو بزن تیر» ضبط شده است. برخی از شارحان معتقدند که افزون بر قدمت این ضبط، معنای حاصل نیز مناسبتر است؛ زیرا به باور آنان، این خودِ یارِ کمانْابروست که تیر میزند، نه کمانِ ابروی یار! از همین رو، مصراع دوم را نیز متناسب با این معنا دانستهاند.
ــ و اما با اندکی تعمق در برخی از ابیات حافظ، نمونههایی روشن از صنعت جانبخشی به کمانِ ابروی یار میبینیم؛ به گونهای که ابروی یار یا کمانِ ابروی او همچون کمانداری تصور شده است که کمان در دست دارد و آمادهی تیراندازی است:
پیش کمانِ ابرویش لابه همی کنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
.......
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
.......
کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظ
و لیکن خنده میآید، بدین بازوی بیزورش
ــ در این ابیات، بهروشنی میتوان دید که حافظ کمانِ ابروی یار را همچون موجودی جاندار و صاحب اراده میانگارد؛ گویی کمانداریست، کمان در دست که قصد تیراندازی دارد.
بنابراین، نمیتوان صرفاً بر اساس این استدلال که «این یار است که تیر میزند، نه کمان ابرو» ضبط «کمانِ ابرویت را» را از نظر معنایی نامناسب دانست!
بر اساس همین شگردِ تصویری و خیالپردازیِ زیبای شاعرانه و البته با توجه به نمونههای مشابه در غزل حافظ، میتوان مصراع مورد بحث را نیز چنین دریافت کرد: ای معشوق، به کمانِ ابروی خود بگو که تیرِ غمزه را بزند؛ و در مصراع دوم، عاشق آمادگی خود را برای مردن در برابر دست و بازوی یار اعلام میکند.
از این منظر، پرسش همچنان باقی است که چرا برخی از شارحان، با وجود قدمت و کثرت ضبط «کمانْابروی ما را»، دلایلی از این دست را برای ردِّ ضبطِ «کمان ابرویت را» و ترجیح ضبط «کمانابروی ما را» مطرح کردهاند! دلایلی که با شواهد متعدد از کاربرد صنعت جانبخشی در تصویر «کمانِ ابرو» و نیز جهان تصویری و منطق خیال در غزل حافظ چندان سازگار به نظر نمیرسد.
✍🏼شیرین غزل
@hafezaneha1
.
خیال روی کسی در سر است هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرون است
#سعدی
@hafezaneha1
.
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
#حافظ
@hafezaneha1
بر آستانهی تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
این بیت حافظ، سخن از تسلیمی میگوید که نه از سرِ ضعف، بلکه از شناختِ جهان و پذیرفتن مرزهای توان آدمیست. روزگار همواره بر وفق مراد ما نمیگردد؛ گاه میبخشد و گاه میگیرد، گاه راه میگشاید و گاه در برابر خواستههای ما میایستد. هنر آدمی شاید آن باشد که بداند کجا باید ایستاد و کجا باید با گردش روزگار کنار آمد.
همین مضمون را سعدی نیز با بیانی روشنتر میگوید:
چو روزگار نسازد، ستیزه نتوان برد
ضرورت است که با روزگار در سازی
و مولانا نیز همین اندیشه را با لحنی زیبا بیان میکند:
گر ستیزه کند فلک با ما
بر مرادش رویم و نستیزیم
در هر سه سخن، یک حقیقت مشترک نهفته است: انسان همیشه نمیتواند جهان را مطابق خواستهی خود تغییر دهد. گاهی خرد در پایداریست و گاهی در پذیرفتن؛ گاهی باید جنگید و گاهی باید از ستیز دست کشید. تسلیم در این معنا، شکست نیست، بلکه نوعی رهاییست؛ پذیرفتن آنچه از اختیار ما بیرون است تا توان و آرامش خویش را صرف آنچه میتوان تغییر داد کنیم.
شاید حافظ، سعدی و مولانا هر سه از یک تجربهی انسانی سخن میگویند: با روزگار نمیتوان همیشه جنگید؛ گاهی باید هوشمندانه و خردمندانه سر فرود آورد تا در میان گرداب حوادث، خویشتن را از دست نداد!
✍🏼شیرین غزل
@hafezaneha1
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🎙 #محمدرضاکاکائی
▪️"گرهگشایی از چند ترکیب در شعر حافظ"
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مهپیکر او سیر ندیدیم و برفت
واژهٔ «پیکر» امروز بیشتر به معنای تن، بدن و اندام شناخته میشود و همین آشنایی سبب شده است که برخی خوانندگان در بیت حافظ درنگ نکنند که «مهپیکر» در ترکیب «روی مهپیکر» نمیتواند به معنای رایج امروزیِ «پیکر» باشد. در ترکیبهایی چون ماهپیکر، خورشیدپیکر، پریپیکر و غولپیکر، «پیکر» در اصل بر همانندی در اندام و هیئت دلالت دارد؛ یعنی کسی یا چیزی که اندامی چون ماه، خورشید یا پری دارد. از همین رو، کاربرد «ماهپیکر» برای انسان طبیعی است، اما وقتی به عنوان صفت برای «روی» و «چهره» به کار میرود، قدری نأموس جلوه مینماید و باید معنای دیگری از آن را در نظر گرفت.
«پیکر» در گذشته علاوه بر تن و اندام، معانی دیگری چون نقش، تصویر، هیئت و شکل نیز داشته است. بنابراین «روی مهپیکر» در بیت حافظ میتواند به معنای «رویی که شکلی چون ماه دارد» باشد.
افزون بر این، به نظر میرسد که «پیکر» به سبب بنیاد تشبیهیِ اینگونه ترکیبها، به تدریج به شیوهٔ مجاز خاص و عام گسترش معنایی یافته و خود به نشانهای برای همانندی تبدیل شده است؛ یعنی در برخی کاربردها معنایی نزدیک به «مانند» و «چون» پیدا کرده است. از این دیدگاه، «روی مهپیکر» به سادگی یعنی «رویی چون ماه».
همین نکته دربارهٔ ترکیبهایی مانند «رخسار مهسیما» نیز صدق میکند.
آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد
از کلاه خسروی رخسار مهسیمای تو
همانگونه که «ماهسیما» در اصل برای کسی به کار میرود که چهرهای چون ماه دارد، «سیما» نیز میتواند بر اثر گسترش معنایی، نقش ابزار تشبیه بگیرد. بنابراین «رخسار مهسیما» یعنی «رخساری چون ماه».
به چشم کردهام ابروی ماهسیمایی
خیال سبز خطی نقش بستهام جایی
در ترکیب «ابروی ماهسیما» نیز یکی از معناها میتواند «ابرویی چون ماه»، یعنی ابرویی باریک و کمانی، باشد؛ هرچند معنای نزدیکترِ «ابروی یار ماهروی» نیز همچنان پذیرفتنی است.
همین شیوهٔ معنایی را در ترکیب «زلف پریرو» در بیت زیر از حافظ نیز میتوان دید.
هر که زنجیر سر زلف پریروی تو دید
دل سودازدهاش بر من دیوانه بسوخت
«پریرو» برای یار ترکیبی طبیعی است، اما برای «زلف» در نگاه نخست پرسشبرانگیز میشود!
اگر «روی» را در اینگونه کاربردها دارای نقش تشبیهی و نزدیک به «چون» بدانیم، «زلف پریرو» یعنی زلفی که همچون پری دل میرباید، جادو میکند و آدمی را پریشان و دیوانه میسازد.
همین دشواری معنایی احتمالاً سبب شده است که در برخی نسخهها «پریرو» به «پریرویی» تغییر کند. نسخه بدل «پریشان» نیز از این نظر جالب توجه است، زیرا افزون بر معنای رایج خود، میتواند به صورت «پریشان»، یعنی دارای شأن و نشان پری، فهمیده شود و معنایی نزدیک به «پریسان» داشته باشد.
پس در همهٔ این نمونهها، واژههایی چون «پیکر»، «سیما» و «روی» تنها معنای ظاهری و اصلی خود را حفظ نکردهاند، بلکه بر پایهٔ گسترش معنایی، گاه نقشی تشبیهی یافته و معنایی نزدیک به «چون» و «مانند» پیدا کردهاند. (راستگو، ۱۳۹۵، ج ۲: ۷۴ـ۷۷)
▪️پینوشت:
به نظر بنده آنچه در این نمونهها قابل توجه است، این است که واژهها در زبان شعر همواره در مرز معنای نخستین و معانیِ گسترشیافتهی خود حرکت میکنند. "پیکر"، "سیما" و "روی" در آغاز هر یک به بخشی از صورت و هیئت ظاهری انسان اشاره داشتهاند، اما بنیاد تشبیهیِ ترکیبهایی چون "ماهپیکر"، "ماهسیما" و "پریرو" زمینهای فراهم کرده تا این واژهها، در برخی کاربردها، از معنای اصلی خود فاصله بگیرند و به نشانگرِ همانندی تبدیل شوند. از همینجاست که ترکیبهایی مانند «روی مهپیکر»، «رخسار مهسیما» و «زلف پریرو»، که در نگاه نخست ممکن است از نظر ساخت و معنا نامأنوس و ناموجه به نظر برسند، معنایی روشن و پذیرفتنی پیدا میکنند.
این نکته، از سوی دیگر، یادآور ظرافت زبان حافظ و دیگر شاعران بزرگ زبان فارسیست؛ ظرافتی که گاه خواننده را از معنای آشنای واژه فراتر میبرد و او را تحریض میکند تا گسترش معنایی و ظرفیتهای نهفتهی زبان را نیز در نظر بگیرد.
بسیاری از دشواریهای ظاهری در اشعار کهن، نه از ناراستیِ سخن شاعر، بلکه از دگرگونیِ معناها و فاصلهای ناشی میشود که میان زبان امروز ما و زبان روزگار شاعر پدید آمده، از این منظر، بررسی دقیق واژهها تنها راه گشودن گرههای زبانیِ شعر نیست، بلکه راهیست برای نزدیکتر شدن به جهان معناییِ شاعری که هر واژه را با دقت و آگاهی، انتخاب و در جای خود نشانده است.
گردآوری و پینوشت: #محمدرضاکاکائی
📚منابع:
➖در پیِ آن آشنا، دفتر نخست، مهندسی سخن در سرودههای حافظ، سیدمحمد راستگو، تهران: نشر نی ۱۳۹۵. ج دوم، تلخیصی از صفحات ۷۴-۷۷
➖فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی حسن انوری، تهران: سخن ۱۳۸۲، ج ۲، ص ۱۵۲۶
@hafezaneha1
▪️"ریشهیابیِ دو واژهٔ «بخشش» و «بخت» در ابیاتی از حافظ"
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
.........
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش، در می مغان انداخت
ــ با دقت در فرهنگ ریشهشناختی و غور و تفکر به ریشهی دو واژهی «بخشش» و «بخت» به نتایج جالبی میرسیم.
▫️بخت:
قس سنسکریت: -bhakta «معين، مقرر، مقدّر»، -bhakt «تقسيم، اختصاص، تعیین»
ایرانی باستان: - baxta (صفت مفعولی) تقسیم شده، معين، مقدّر از ریشهی -bag (بَغ) «تقسیم کردن اختصاص دادن»
(حسندوست، ۱۳۹۳، ج ۱: ۴۱۲)
▫️بخشش:
امروزه واژهی «بخشش» از ریشهی «بخشیدن» است که خود از ریشهی «بخش» است.
بخش > فارسی میانه: baxš- (مادّهی مضارع) «اختصاص دادن، توزیع کردن، بخش کردن، تقسیم کردن» > ایرانی باستان: *baxša- (مادّهی مضارع)، از ریشهی baxš- «بخش کردن، تقسیم کردن، اختصاص دادن»
ریشهی baxš- با افزوده شدن s- به ریشهی bag- (بَغ) ساخته شده است که bag مشتق است از واژهی هندواروپایی bhag «تقسیم کردن، سهم دادن» (همان: ۴۹۵)
سنسکریت:bhakṣ «سهم بردن، خوردن، نوشیدن، دریدن».
اوستایی:baxš- «سهم داشتن، دادن، بخشیدن، عطا کردن»، با پیشوند ā- «بخش کردن، تقسیم کردن»
فارسی میانه:baxtan «اختصاص دادن، توزیع کردن، بخش کردن» (← baxta- از ریشهی bag-)
(همان: ۴۲۰)
ــ مشاهده کردیم که هر دو واژه دارای ریشهی مشترک (بغ: تقسیم کردن، اختصاص دادن) هستند.
▪️بنابراین واژهی «بخشش» علاوه بر معنای بذل و بخشش و عطا کردن، در گذشتههای دور به معنای سرنوشت و تقدیر و مقدّر کردن نیز بوده است و معنی سرنوشت از این روی از آن برآمده که سرنوشت هر کس بخشی از تقدیر است که خدا سهم او کرده است. به سخن دیگر خداوند تقدیر را بخش بخش کرده و به هر کس بخشی از آن را داده است و از همین روست که آن را «بخت» نیز گفتهاند؛ که گویش و گونهی دیگری از همان «بخش» است و «بخش» و «بخت»، فارسیِ «قسمت»، «نصيب» و «نصيبه»اند که معنی بنیادینِ آنها نیز حصّه و سهم و بخش و بهره است و به همان شیوهی ياد شده، معنی سرنوشت را نیز پذیرفتهاند و در این معنی هنوز نیز کاربردی گسترده و شناخته دارند حافظ نیز چند بار آنها را در این معنی به کار برده است:
چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
جام می و خونِ دل هر یک به کسی دادند
در دایرهی قسمت اوضاع چنین باشد
کنون به آبِ میِ لعل خرقه میشویم
نصيبهی ازل از خود نمیتوان انداخت
(محمد راستگو، ۱۳۹۵، ج ۲: ۳۵)
▪️با توجه به نکات گفتهشده در ابیات حافظ نیز میتوان «بخشش» را به معنای سرنوشت نیز معنا کرد.
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی
بخشش در اینجا به معنای بخت و اقبال است در برابر کوشش.
.........
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش، در می مغان انداخت
بخشش ازلی: نصیبه و سرنوشت ازلی.
▪️بخشش در این معنا در شاهنامهی فردوسی، بسیار در این معنا به کار رفته اما کاربرد آن در این معنا با گذشت زمان رفتهرفته کمتر شده و سرانجام از گردونهی زبان بیرون رفته است.
همی خواست پیروزی و دستگاه
نبود آگه از بخشش هور و ماه
......
چنین داد پاسخ که گِرد جهان
بگشتم همی آشکار و نهان
کزین بخشش بد مگر بگذرم
ز بد بتّر آمد کنون بر سرم
.......
چنین است رسم قضا و قدر
ز بخشش نیابی به کوشش گذر
و نیز محمد وصیف سیستانی:
کوشش بنده سبب از بخشش است
کار قضا بود و تو را عیب نیست
(حمیدیان، ۱۳۸۹، ج ۱: ۹۳۰)
اگر بخشش چنین راندهست دادار
ببینیم آنچه او راندهست ناچار
#فخرالدین_اسعد_گرگانی
(انوری، ۱۳۸۲، ج ۲: ۸۳۹)
📚منابع مورد بررسی:
➖فرهنگ ریشهشناختی فارسی، محمد حسندوست، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی ۱۳۹۳، ج ۱.
➖در پیِ آن آشنا، دفتر نخست، مهندسی سخن در سرودههای حافظ، سیدمحمد راستگو، تهران: نشر نی ۱۳۹۵. ج دوم.
➖شرح شوق، دکتر سعید حمیدیان، تهران: نشر قطره، ۱۳۸۹، ج ۱.
➖فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی حسن انوری، تهران: سخن ۱۳۸۲، ج ۲.
تحقیق و گردآوری: #محمدرضاکاکائی
@hafezaneha1
#آنلاین_خوانی
غزل ۳۴۵ حافظ
بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه ندیدم رویت
نیست چون آینهام روی ز آهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دردکشان خرده مگیر
کارفرمای قدر میکند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طور
چاره تیره شب وادی ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث من است
اندر این منزل ویرانه نشیمن چه کنم
🎙#محمدرضاکاکائی
تار: #راستین_معتبرزاده
سال ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
▪️"قصاید حافظ"
دکتر خانلری در جلد دوم از تصحیح دیوان حافظ عنوان میکند که: هیچ یک از نسخههای معتبر قدیم از دیوان حافظ فصل جداگانهای را با عنوان قصاید در بر ندارد. بجز یکی از نسخههای بیتاریخ که از منابع اساسیِ مرحوم قزوینی بوده، و به حدس آن دانشمند «باید در اواخر قرن نهم یا اوایل قرن دهم نوشته شده باشد.»
از اوایل این نسخه چند صفحه افتاده است اما در آخرین صفحهی موجود که شامل بقیهی یکی از قصاید بوده نوشته شده است: «تمالقصاید بعونالله و حسن توفیقه»، و از اینجا معلوم میشود که در این نسخه قصاید در فصل جداگانهای در آغاز دیوان قرار داشته که اکنون در دست نیست.
در نسخههایی که اساس کار خانلری در تصحیح قرار گرفته نیز قصاید فصل جداگانه ندارد. فقط در نسخهی مورخ به سال ۸۱۳ (نسخه ب در تصحیح خانلری) پس از پایان غزلیات که به ترتیب حروف قافیه مرتب شده و به آخر حرف یاء انجامیده است؛ بدون آنکه عنوان «قصاید» به فصل داده شده باشد، دو قصیدهی حافظ مندرج است. از این قرار:
۱- جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم
۲- ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی
ــ سپس در نسخهی مورخ ۸۲۵ که آن نیز از منابع اساسی خانلری است و محتویات آن را (با نشانهٔ ک) در مقدمه ذکر کرده؛ سه قصیده است با عناوین ذیل:
۱- فی مدح سلطان شیخ ابواسحاق
سپیدهدم که هوا بوی لطف جان گیرد
چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد
۲- فی مدح شاه منصور:
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم
۳- و له یمدح السلطانالسعید احمد بهادر
احمد الله علی معدلةالسلطان
احمد شیخ اویس حسن ایلخانی
ــ در هیچ یک از نسخههای دیگرِ مأخذِ خانلری فصلی خاص با عنوان یا بی آن به قصاید تخصیص داده نشده است. اما از پنج قصیدهی فوق که یکی از آنها مکرر است؛ دو قصیده در ضمن غزلیات آمده است که خانلری نیز به تبع نسخههای اساس، آنها را در همین ردیف ثبت کرده است.
▪️نکتهی قابل توجه این است که در ادبیات ما میان قصیده و غزل وجه تمایز صریحی جز اختلاف در شمارهی ابیات وجود ندارد اما اگر شیوهی بیان را در نظر بگیریم و از شمارهی ابیات چشم بپوشیم قطعه شعرهای متعددی در دیوان حافظ هست که جزء غزلیات ثبت شده و حال آنکه از حیث مضمون و مطلب بیشتر از قبیل قصیده شمرده میشود. مانند غزلهای ذیل:
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد...
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی...
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو...
دارای جهان نصرت دین خسرو کامل...
و بعضی غزلهای دیگر از این قبیل، اما آنچه در نسخههای جدیدتر دیوان حافظ در فصل جدا آمده و غالباً در آغاز دیوان قرار گرفته است نیز از حیث مضمون و شیوهی بیان با بسیاری از غزلها، یکسان است و تنها وجه تشخیص آنها از دیگرها همان افزونیِ تعداد ابیات است و بس. بگذریم از اینکه خواجه حافظ در اسلوب بیان خود غزل و قصیده را چنان با هم درآمیخته که تفکیک آنها از یکدیگر ممکن نیست.
ــ قابل ذکر است که مرحوم قزوینی برای تصحیح قصايد بنا را بر قدیمترین نسخهای که قصاید را در فصلی خاص درج کرده؛ قرار داده است و آن نسخهای است به خط منعمالدین اوحدی که در سالهای ۹۱۲-۹۱۷ کتابت شده است و مصحح از ده نسخهی دیگر مکتوب در سالها و قرنهای بعد در این تصحیح استفاده کرده است.
در این قسمت از نسخهی چاپ قزوینی پنج قصیده مندرج است با این مطلعها:
اول- شد عرصهی زمین چو بساط ارم جوان...
دوم- ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی...
سوم- ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی...
چهارم- سپیدهدم که هوا بوی لطف جان گیرد...
پنجم- جوزا سحر نهاد حمایل برابرم...
ــ که خانلری از این پنج قصیده، سومی را به متابعت شش نسخهی مأخذ جزء غزلیات ثبت نکرده است. (غزل ۴۸۰) چهارمی را که در چهار نسخه از مأخذ او وجود دارد ضمن غزلها نیاورده و در فصل قصاید ثبت کرده است. پنجمی نیز که در دو نسخهی مأخذ وجود دارد (ب، ک) در قسمت قصاید آورده است.
باقی میماند دو قصیدهی اول و دوم که تنها در چاپ قزوینی آمده و منبع آن چنانکه در مقدمه مصحح توضیح داده شده، نسخهی خط معظمالدین اوحدی مکتوب در اوایل قرن دهم بوده که اساس تصحیح متن قرار گرفته است. این دو قصیده را که متضمن اشاراتی به حوادث تاریخی زمان شاعر است از جهات مختلف میتوان به گمان نزدیک به یقین از خواجه حافظ دانست و خانلری مناسب دانسته که آن دو را عیناً از روی نسخهی چاپ قزوینی با حذف حواشی و یادداشتهای آن دانشمند مرحوم در قسمت قصاید ضبط کند.
*ضمن این مطلب باید گفت که در نسخ ۸۰۱ و ۸۰۳ نیز بخش جداگانهای برای قصاید در نظر گرفته نشده و البته در نسخهی ۸۰۱، غزلِ جوزا، ضبط نشده است.
▪️منبع
ــ دیوان حافظ به تصحیح پرویز ناتل خانلری، تهران: خوارزمی، چاپ دوم ۱۳۶۲، جلد دوم، صص ۱۰۲۵-۱۰۲۷.
@hafezaneha1
▪️"بررسی مفاهیم بیتی زیبا"
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت
دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم؟
ــ در این بیت حافظ با تعبیر «شاه ترکان» به افراسیاب و داستان بیژن و منیژه در شاهنامه تلمیح میکند. بیژن پس از گرفتار شدن در توران، به فرمان افراسیاب در چاهی افکنده میشود و سرانجام کیخسرو از طریق جام جهاننما از حال او آگاه شده، رستم را برای نجاتش میفرستد. رستم نیز با تدبیر، بیژن را از چاه رهایی میبخشد.
دکتر حمیدیان معتقد است: شاه ترکان احتمالاً فقط به منظور تلمیح و بهرهگیری مضمونی آمده و نه (چنانکه اغلب بر آنند) برای کنایه زدن به شاه وقت، مثلاً شاه شجاع. و دلیل خود بر این مدعا را چنین عنوان میکند: به فرض که شاه ترکان را با توجه به سوابق امر، شاه شجاع بگیریم که خود معلوم نیست در صورتی که مثلاً اراده به تعذيب و تأديب شاعر کرده باشد چه کسی، از جمله قطبالدین تهمتن یا پسرش یارای تخليص او دارد؟ این شاه کوچک کجا و شاه شجاع کجا؟!
از سوی دیگر، تعبیر «پسندیدن شاه ترکان» با داستان بیژن تناسب مستقیمی ندارد، زیرا افراسیاب در داستان نه علاقهای به بیژن نشان میدهد و نه او را میپسندد، بلکه با خشم فرمان مجازات و کشتن او را صادر میکند.
بنابراین دو احتمال میتوان داد: یکی این که با توجه به تضاد میان «پسندیدن» و «به چاه انداختن»، قصد طنز (از نوع شاد و سبک یا همان طیبت) در میان بوده دیگر این که «پسندید» را از آن روی آورده باشد تا شاه وقت (حال خواه شاه شجاع و خواه هرکس دیگر) از مضمون و استمداد شاعر از یک شاه دیگر نرنجد. این دو فرض با همدیگر جمعناپذیر هم نیستند. به هر حال باز الله اعلم.
▪️و اما نقطهی مورد بحث بیت، تعبیر تهمتن در مصراع دوم است.
تهمتن، لقب رستم است و به معنای «تناور، نیرومند و دارای پیکری تنومند» به کار میرود.
با این حال، تهمتن نام یکی از فرمانروایان روزگار حافظ نیز بوده است و دربارهی هویت او اختلاف نظر وجود دارد.
خانلری در فهرست «بعضی از لغات و تعبیرات»، از «پسر قطبالدین تهمتن» یاد میکند و معین نیز مینویسد که در عصر حافظ، دو تن از حکمرانان جزیرهی هرمز با این نام شناخته میشدهاند: نخست، قطبالدین تهمتنبن گردانشاه که تا سال ۷۴۷ حکومت هرمز را در اختیار داشت؛ دوم، تورانشاهبن قطبالدین تهمتن که از ۷۴۷ تا ۷۷۸ یا ۷۷۹ حکومت کرد و حدود سی سال پادشاه هرمز بود و لقب «ملکالبحر» داشت. حافظ نیز در بیتی از او با تعبیر «پادشه بحر» یاد کرده است!
پایهی نظم بلند است و جهانگیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
شاه هرموزم ندید و بیسبب صد لطف کرد(قزوینی، یادداشتها ۹، صص ۴۴۵، ۴۴۹؛ خانلری: «بیسخن صد»؛ قزوینی این قطعه را در نسخهی خود نیاورده است.)
شاه یزدم دید و مدحش گفتم و هیچم نداد
#اجرای_لایو
غزل ۲۲۳ حافظ
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
🎙#محمدرضاکاکائی
پیانو و آواز: #پیمان_فلاح
تار: #علی_ولی_زاده
سال ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
📘«پادشاه اقلیم سخن، چهارمین مجموعه از شرح اشعار خاقانی، شامل شرح پانزده قصیدهٔ کامل از خاقانی»
با نهایت مسرت و شادمانی، انتشار کتاب ارزشمند «شرح قصاید خاقانی» را به جناب آقای #بیژن_زند گرامی و همهی دوستداران زبان و ادب فارسی تبریک میگوییم.
پیشتر نیز یکی از چاپهای این اثر ارزنده به دست جناب آقای محمدرضا کاکائی، از سوی مؤلف به عنوان هدیهای ارزشمند رسیده بود و بنده نیز پس از ایشان، کتاب را به امانت گرفتم و مطالعه کردم. از این رو، با شناختی که از ارزش علمی و ادبی این اثر دارم، به دوستان اهل ادب و پژوهش توصیه میکنم برای بهرهمندی از این کتاب ارزنده، از طریق سایت انتشارات دیباچه یا آیدی آقای زند آن را سفارش دهند و از چگونگی تهیهی کتاب مطلع شوند.
بیتردید این اثر ارزشمند، راه را برای خوانندگان و پژوهشگران در شناخت ژرفتر هنر و اندیشهی خاقانی هموار کرده و چراغیست برای آنان که در جستوجوی ظرایف این میراث گرانسنگاند.
این توفیق فرهنگی و ادبی را صمیمانه تبریک میگوییم و برای جناب زند گرامی، سربلندی و توفیق روزافزون آرزومندیم.
✍🏼شیرین غزل
آیدی آقای بیژن زند: @Zandbijan
@hafezaneha1
صدایِ تو،
جویباریست جاری
از بلندایِ جنتالحور
بر جانِ ترکخوردهام...
صدای تو
بوسهی نرم پروانهایست هزاررنگ،
بر پلکِ غنچههای خفتهی وجودم
تا ناگاه تمام اقاقیهای جهان،
در شریانهای سردم
سپیدپوشِ هزاران شکوفه شوند و
عطر بهار، آرامآرام
در ژرفای جانم بپیچد و
من به یاد آورم
که میشود در این سرای محنتآباد
از نو شکفت....
✍🏼شیرین غزل
@hafezaneha1
.
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
#سعدی
همین و بس.