-
✍تصاویر گلها، گیاهان، ستارگان، ابزار جنگی، شخصیتهای ادبی و ... همرا با توضیحات و نمونههای از شعر و نثر. ✍فیلمها و کلیپهای ادبی https://t.me/joinchat/AAAAAE_PKsBjBFtvmZ9XNg ارتباط با ادمین جهت ارسال تصاویر: @MaryamBehvandi
رمانهای زرد و رمانهای ادبی:
«رمان زرد» اصطلاحی است که به رمانهای عامهپسند و سرگرمکننده گفته میشود؛ آثاری که بیشتر برای جذب مخاطب و فروش بالا نوشته میشوند و معمولاً ارزش ادبی عمیقی ندارند.
ویژگیهای رمان زرد:
۱ـ داستانی پرکشش و هیجانانگیز دارد.
۲ـ اغلب بر عشق، روابط عاطفی، خیانت، رازها و اتفاقات احساسی تکیه میکند.
۳ـ زبان آن ساده و روان است.
۴ـ شخصیتها معمولاً پیچیدگی زیادی ندارند.
۵ـ هدف اصلی، سرگرم کردن خواننده است، نه پرداختن عمیق به مسائل ادبی یا فلسفی.
۶ـ پایان قابل پیش بینی
البته «رمان زرد» همیشه به معنای کتاب«بد» نیست. بسیاری از افراد برای لذت و استراحت ذهنی این نوع رمانها را میخوانند. فقط منتقدان ادبی آن را در برابر رمانهای جدیتر و هنری قرار میدهند.
برای مثال، اگر داستانی فقط بر یک عشق پر فراز و نشیب، سوءتفاهمها، جدایی و وصال تمرکز کند و بیشتر به دنبال برانگیختن احساسات خواننده باشد، معمولاً در دسته رمانهای زرد قرار میگیرد.
🔹برای فهمیدن تفاوت رمان زرد و رمان ادبی، تصور کنید که دو نفر یک داستان عاشقانه مینویسند:
نویسنده اول مینویسد:
ــ دختر و پسری عاشق هم میشوند، خانوادهها مخالفت میکنند، سوءتفاهم پیش میآید، اشک و گریه و جدایی و در نهایت وصال. خواننده مدام میخواهد بداند «آخرش چه میشود؟»
ــ نویسنده دوم همان موضوع عشق را دستمایه قرار میدهد، اما در کنار آن درباره تنهایی انسان، مشکلات جامعه، رشد شخصیتها و پیچیدگیهای روحی آنها حرف میزند. خواننده علاوه بر دنبال کردن داستان، به فکر فرو میرود.
معمولاً داستان اول را «عامهپسند» یا «زرد» و داستان دوم را «ادبی» مینامند. البته این مرز همیشه کاملاً مشخص نیست.
چرا به این نوع کتاب ها، «زرد» میگویند؟
واژه «زرد» در فارسی معمولاً برای آثاری به کار میرود که بیش از حد بر احساسات، هیجان، شایعه یا موضوعات سطحی تکیه دارند؛ مانند اصطلاح «روزنامهنگاری زرد». بنابراین «رمان زرد» بیشتر یک اصطلاح انتقادی است تا یک دستهبندی رسمی ادبی.
ویژگیهای رمان ادبی:
۱ـ شخصیتپردازی عمیق
۲ـ زبان و نثر هنرمندانه
۳ـ طرح مسائل اجتماعی، فلسفی یا روانشناختی
۴ـ پایانهایی که گاهی مبهم یا تأملبرانگیز هستند.
🔸هدف از رمانهای ادبی: علاوه بر سرگرمی، اندیشیدن و کشف لایههای زندگی
آیا رمان زرد ارزش خواندن ندارد؟
نه لزوماً، همانطور که همه فیلمها قرار نیست شاهکار سینمایی باشند، همه رمانها هم قرار نیست در ردیف آثار ادبی بزرگ قرار بگیرند. خیلی از افراد برای استراحت و لذت بردن رمانهای عامه پسند میخوانند و این کاملاً طبیعی است. حتی برخی رمانهای عامهپسند توانستهاند میلیونها نفر را به کتابخوانی علاقهمند کنند.
یک نکته جالب این است که احساسی بودن یک رمان به معنای زرد بودن آن نیست. مثلاً رمانی میتواند بسیار عاطفی اما شخصیت پردازی و اندیشه عمیقی هم داشته باشد؛ در این صورت در دسته رمان ادبی قرار میگیرد.
یادم میآید نوجوان که بودم کتاب «پنجره» و سایر کتابهای خانم «فهیمه رحیمی» را از جمله کتابهای زرد میدانستند چون موضوع کتابهای ایشان عاشقانه بودند و بر پایهٔ درگیریهای عاطفی و احساسی.
✍#معصومهجعفری
زبان و ادبیات فارسی
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
نبودنت کمر بودنم را میشکند.
#پرویزشاپور
#کاریکلماتور
یاد عزیزانِ رفته به خیر🖤
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
شاعر در ادامه ی این توصیفات زیبا از خاطره آنی و زودگذرِ دیدن معشوق در سرِ راه خود به هنگام شب و نیز تبسّم دلنشین و گوارای یار یاد می کند که پس از آن همواره چون رویایی در دل و ذهن شاعر باقی مانده و بیشتر به خوابی شبیه بوده است.
این تبسّم به یادگار مانده در دلِ شاعر همچون برگ گلی که در لای کتاب می گذارند، شمیم آن همواره در فضای دل او پیچیده و پایدار مانده است.
او اعتقاد دارد کسی که به مدح معشوق می پردازد، سرخوشی حاصل از سخنش به سرمستی و حالی به حالی شدنِ حاصل از نوشیدن شراب ناب و خالص ماننده است.
شاعر در بیت پنجم به گذاشتن برگ گل در لای کتاب اشاره کرده است که بیشترِ ما انسان ها با آن خاطره داریم. در دوران نوجوانی یا جوانی به ویژه در دوران خوش مدرسه برای تحکیم پیمان دوستی یا وفاداری به عشق، برگ گلی را به یادگار در لای کتاب خود می گذاشتیم و گاه بیگاه به آن سری می زدیم و به یاد دوست و محبوب از بوی خوش آن سرمست می شدیم.
دکتر لطفعلی صورتگر، شاعر، نویسنده و پژوهشگر معاصر نیز به این رسم خوشایند در آثار خود اشاره کرده است.
سخن پایانی اینکه:
یدالله مفتون امینی با این غزل روان، شیوا و منجسم توانسته است جایگاهی برای خود در شعر معاصر دست و پا کند. بهره گیری هنرمندانه از تشبیهات ساده و مرکب و عناصر دیگر خیال، توصیفات زیبا، چشم نواز و پُر جاذبه، استفاده از تعبیرات دلنواز و واژگان نرم و لطیف و پُر احساس، شروعی مناسب و پایانی تأثیرگذار و ... از امتیازات ارزشمند این سروده او است.
#عباسرسولیاملشی
پنج شنبه ۱ / ۱۰ / ۱۴۰۱ ـ لنگرود
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
تو با آن چشم خود
یک برگ را
یک باغ میبینی!
#مفتونامینی
#موسیقی
#بیکلام
خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
«غرض ادبیات این است که خواندن یاد بگیریم.»
یداالله رویایی میگوید: «ما باید خواندن یاد بدهیم و این حرف را من از پل کلودل نویسنده فرانسوی دارم که میگوید: هدف ادبیات یاد دادن خواندن است و اینکه وقتی یک نویسنده میگوید غرض ادبیات این است که خواندن یاد بگیریم حرف کمی نیست. یعنی اینکه چه آنی که مینویسد و چه آنی که میخواند، باید روی خوانش تمرکز کند و به تکنیکهای خوانش مجهز باشد. دخالت خواننده در متن است که متن را غنی میکند و بدون آن متن لال میماند. »
شهریار مندنیپور معتقد است هر نویسنده این امکان را دارد که خوانندهٔ موردنظرش را پرورش دهد؛ چنانکه اومبرتو اکو نویسنده و فیلسوف ایتالیایی به خوبی به این وظیفۀ نویسنده اشاره کرده است: «مسئله این نیست که بپرسیم خواننده چه چیز نیاز دارد، مسئله تغییر دادن آنهاست... مسئله این است که برای هر داستانی، خوانندۀ مد نظرتان را تولید کنید.»
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
🎥 زن خدای مردهاست...
میپرسه که آیا من پروردگار شما مردها نیستم؟
همشون اگر که واقعا انصاف داشته باشن میگن که:
چرا واقعا تویی...
.
#سخنرانی
دکتر الهی قمشهای
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
ذبیح الله منصوری( مترجم، مولف، نویسنده ( ۱۲۷۶ - ۱۸ خرداد۱۳۶۵ ش)
کتاب " دیدار با ذبیح الله منصوری" مجموعه ۴ مصاحبه بامنصوری است که آقای اسماعیل جمشیدی از سوی انتشارات زرین منتشر کرد.
کسی که بیش ازهفتادسال از عمرش راقلم زده و به گفته باستانی پاریزی به " مرد هزار کتاب،، شهرت گرفته است- مرحوم ایرج افشار نام ۱۴۰ کتاب اورا در کتاب نادره کاران آورده است( صص ۵۹۰ تا ۵۹۴) آثار منصوری با عناوین: ترجمه و تلخیص و اقتباس منتشر شده است و خودش درمصاحبه ای لفظ" اقتباس،، را بیشتر وافی به مقصود دانسته است با این همه آثار خواننده بانوعی بُهت زدگی روبرو می شود که آیا ممکن است هرکسی هرماه ۲ اثر راترجمه ومنتشرکند؟ آن هم در گستره ۶۰ سال بی وقفه؟ لذا به صورت اعجوبه ای اسرار آمیز در ذهن همه کسانی که با قلم سروکار دارند باقی می ماند.
آقای دکترعلی بهزادی مولف دوره " شبه خاطرات" ج۳ ص۶۴۵ نکته ای را نقل می کند که ازبس،منصوری شیرین و دلپسند سرگذشتی، روایتی، را نقل می کرد، کتابی درباره " خاطرات تیمور لنگ" راترجمه می کرد و هرهفته در مجله خواندنی ها چاپ ومنتشر می کرد. اتفاق را آقای هویدا- نخست وزیر- که این سرگذشت برایش شیرین و دلپذیر بود،چون سفر به خاور دور برایش پیش آمد و یکی دوهفته کام عطشناک خود رامحروم از آن شیرینی حکایت می دید، پیام فرستاد و ازآقای منصوری خواست تا همان متن " مارسل بریون"
به زبان فرانسوی را برای ایشان بفرستد - چون هویدا زبان فرانسوی وعربی می دانست- منصوری به مدیر خواندنی ها پیام داد که به آقای نخست وزیر بگوید: اگر از لذت شیرین سرگذشت تیمور برانگیخته شده اید ترجمه آن را بخوانید
وگرنه کل سرگذشت تیمور از دوسه پاورقی بیشتر نمی شود. وسرانجام هم اصل سه چهارصفحه ا ی خاطرات تیمور لنگ را به نخست وزیری نفرستاد.
ذبیح الله منصوری بسیارخوش قلم و راحت نویس بود.
بعد انقلاب، در مرکزیکی از دانشگاه های پیام نور، به دستور فرماندار، خواستند از مهمترین کتاب های غیر آموزشی، مورد مطالعه دانشجویان باخبر شوند ،به ویژه پس از تکیه بر آثار مکتوب مذهبی و تشویقاتی که از این رهگذر صورت گرفته بود.پس از پژوهش به اصطلاح میدانی،از کتابخانه های عمومی شهر و دانشگاه و دبیرستان، دیدند کتاب" سینوهه پزشک مخصوص فرعون،، اثر میکا والتاری، ترجمه ذبیح الله منصوری، محبوب ترین کتاب مورد مطالعه نسل جوان است.
درنتیجه جاذبه قلم این نویسنده ، بسیاری از مردم را کتابخوان کرده بود.
ایرج افشار درباره منصوری، می نویسد: این گروه نویسندگان برای هرجامعه ای لازم اند اگر درقرون پیش نقال ها وحکایت پردازها آفریننده بودند وصدها کتاب به جای گذارده اند درجهان کنونی هم منصوریها و مستعان ها و پاریزی ها با شهد قلم خویش کام خلق را شیرین و به مطالعه و دانش اندوزی آشنا بلکه برانگیخته می کنند.
روانشان شاد باد.
مآخذ :
شبه خاطرات ج ۳ دکتر ع بهزادی۱۳۷۸
نادره کاران ۱۳۸۲. ایرج افشار
باستانی پاریزی وهزار سال انسان
۱۳۹۰ کریم فیضی
با سپاس از
#استادمسعودتاکی
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
چون میگذرد عُمر، کَمآزاری بِه
چون میدهدَت دَست نکوکاری بِه
چون کِشتهی خود بِدَستِ خود میدِرَوی
تخمی که نکوترست، اگر کاری بِه.
#عبدالخالقغجدوانی
رسالهی صاحبیه؛ عبدالخالق غجدوانی؛ با مقدمه و تصحیحِ سعیدِ نفیسی
#موسیقی
#بیکلام
*خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
به یاد هوشنگ گلشیری.
.............
به یاد هوشنگ گلشیری،،،
..................................
. .. ..... داستان «شازده احتجاب» نوشتهی هوشنگ گلشیری هم اتّفاق بزرگی برای داستان نویسی ما بود و هم برای ادبیات امروز ما و هم برای نویسنده ی جوانی که همه ی عمر دغدغهاش داستان بود و زبان و فرمی که درونیترین و سیّالترین و پیچیدهترین لحظه هایی را که در سر میچرخید و به دست و قلم و خط نمیآمد شکار کند. ...
او داستانهای فوق العاده زیبا و ماندگاری نوشت و به زبان فارسی هدیه کرد. برای هر داستانی و هر خط و هر خیال و روایتی جان میگذاشت چنانکه عاشق کند با جانان. . ...
وقتی نوشتهها و حرفهایش را دربارهی داستان و جهان داستانی و جهان واقعی و انسان و آن همه مطلب نوشته و نانوشته میخوانی و میشنوی و مرور میکنی، مبهوت میمانی از آن همه عشق و شیدایی که به نوشتن و نوشتن و نوشتن داشت و خوب نوشتن. ...
او همیشه در دو جهان سکونت داشت و عمر را گذراند. جهان داستانها و قصهها و جهان واقعی که باید در هوای ادبیات نفس بکشد تا زنده بماند.
پس داستان جدّی است، ادبیات جدّی است، هنر جدّی است، و فلسفه جدّی است و زندگی جدّی است.
و تو روزی خوشبختی که بتوانی با همهی اینها شوخی کنی. او سخت گرفتار همین سادگی دست نیافتنی بود. ...
به قول خودش در داستانی:
تو گرفتاری نمیدانی یعنی چه!؟ گرفتار منم که سی سال آزگار است که کنار این نهر ماندهام و نمی توانم رهایش کنم.
.
یادش گرامی.
کورش دستوری
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
در مرگِ عاشقانهی نيلوفرانِ صبح
در رقصِ صوفيانهی اشباح و سايهها
در گیسوان نرم و پریشان بادها
در بامدادها
در سرزمین
گمشدهای بی نشان و نام
در شعلهی شراب
در گریههای مست
درنوشخند روز
در زهرخند جام
رو کن به سوی عشق
رو کن به سوی چهره ی خندان زندگی
#نادرنادرپور
۱۶ خرداد ۱۳۰۸/ تولد نادر نادرپور شاعر
#موسیقی
#بیکلام
*خاص نگارش و نوشتن
🌸🌸
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
#مولانا
#دکتر_سروش
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
لطفی است که میکُند غمت با دل من
ورنه دلِ تنگ من چه جای غم تست
#مولانا
یاد عزیزانِ رفته به خیر🖤
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
شلغم، گُلی که ادیسون اختراعش کرد
#دکتراسماعیلامینی
همین الان این دو سطر را در اینترنت جست و جو کنید و ببینید، چند سایت و وبلاگ و گروه شعری این جملات آشفته را به نام شعر منتشر کردهاند.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود
گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه به دستور میشود
این جملات به عنوانِ "شعر زیبایی از قیصر امین پور" منتشر شده است. یعنی جملاتی که نه شعر است، نه زیباست و نه از قیصر امین پور است.
اگر به منتشر کنندگان چنین دروغی، اعتراض کنی بلافاصله و با لحن حق به جانب، میفرمایند: هر کس نظری دارد، همه که مانند شما شاعر و معلم ادبیات نیستند. مردم همین چیزها را دوست دارند.
این مانند آن است که کسی بگوید: شلغم از گلهای بسیار خوش بوست که ادیسون آن را اختراع کرده است. بدیهی است که شلغم، گل نیست و از ریشههای خوراکی است، خوش بو هم نیست و از همه بدیهیتر این که اختراع ادیسون نیست، یعنی اصلاً اختراع نیست. اما البته مردم شلغم را دوست دارند و شلغم بسیار خاصیت دارد، برخلاف آن سطرهای مزخرف و بی خاصیتی که در آغاز مطلب آمد و به نام شعر منتشر شده است.برای درک این بدیهیات، لازم نیست که انسان متخصص گیاه شناسی و تغذیه و تاریخ علم، باشد. مختصری عقل و تأمل و دقت برای تشخیص فرق میان شلغم و گلِ خوش بو، کافی است.
باری یک جماعتِ متخصصتر از اینها هم هستند که میروند جست و جو میکنند و میفرمایند: بله این شعر از قیصر نیست، از استاد فلان است. و هیچ نمیپرسند که اگر این فلان، استاد است و شاعر است چگونه این سطرهای پر از غلطهای ابتدایی را به نام شعر منتشر میکند؟ نه وزن، نه قافیه، نه سلامت زبان و نه حتی معنای معمولی در حد جملات سادۀ گفت و گو، پس چه چیزی است که مزخرفاتی از این دست را بر سر زبانها میاندازد؟
به گمان من، پدیدهای است که من آن را "موج آفرینی" مینامم.
موج آفرینی، ابزار تبلیغات تجاری و سیاسی است برای سواری گرفتن از نیروی ذهن و زبانِ عوام. یکی از تبعات فرهنگی و روانیِ این بازی امواج، تعطیلی تعقل ،منطق، استدلال و پژوهش است. این تعطیلی تعقل برای سلطهگری اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی، بسیار مطلوب است؛ زیرا مرز میان درست و نادرست، راست و دروغ، منطقی و غیرمنطقی، مخدوش میشود و از همه مهمتر این که مجالی برای نقد و ارزیابی و تحلیل و جمعبندی نمیماند. هر چه هست موج آفرینی است و موج سواری و دست و جیغ و هورا و هوار و شعار و زنده باد و مُرده باد است.
برای اهل سلطه فرقی نمیکند که این موج،انبوهی از سخنانِ کورش کبیر است، یا بازی پارسی نویسی، یا غالی گری شیعی، یا قمه زنی برای اعتراض به فلان فیلم، یا تشییع جنازۀ خوانندۀ پاپ، یا موج مکزیکی استادیوم، یا طرفداری از نام خلیج فارس، یا انتخاب بهترین کمدین تلویزیون یا هر بازیچۀ سرگرم کنندۀ دیگری.
مهم این است که این موجها همیشه باشد و هیجان داشته باشد و سرگرم کند و عصبانی کند و دلخوش کند و بحث و جنجال و هیاهو ایجاد کند، آن چنان که صدای کسی به گوشِ کسی نرسد، چه رسد به آرامشی که لازمۀ تعقل و استدلال و تحقیق است.
حرف منطقی، نه شور و هیجان دارد و نه سرگرم کننده است و نه نیازمندِ زنده باد و مُرده باد است. پس در میانِ جماعتِ پرشماری که به بازیهای پُرهیجانِ موج آفرینان، انس گرفته است، حرفِ منطقی و متکی بر استدلال و تحقیق، مشتری چندانی نخواهد داشت. همین از رونق افتادنِ حرفِ منطقی و عقلانی، برای اهل سلطه بسیار مغتنم است و البته بسیار کم هزینهتر از روشهای دیگر برای بستن دهانهایی که حرفی برای گفتن دارند.
حالا به همان سطرهای پریشانی که در آغاز مطلب نوشتم بازگردیم. همان مزخرفاتی که به نام "شعر زیبایی از قیصر امین پور" بارها و بسیارها بازنشر شده است، حتی بیشتر از مجموعۀ آثار واقعی آن شاعر بزرگ.
موج آفرینان و گردانندگان عروسکهای خیمه شب بازیِ سرگرمیهای پُرطرفدار، همین که میبینند به انوع ترفندها موفق شدهاند، عادتهای ناپسندی مانند مطالعه و تعقل و تحقیق و تفکرمنطقی را از سرِ مردم بیندازند؛ نفسی به راحتی میکشند و لبخندی آرام بر لبشان میآید.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
https://eitaa.com/joinchat/2035222081C326547597e
Читать полностью…
ساخت شخصیتهای شاهنامه
در حال ساخت در تاجیکستان
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
زادروز
#یداللهمفتونامینی
🔹مواجهه با ابدیت: تأویل ساختاری شعری از مفتون امینی
#دکترسیناجهاندیده
آفتاب را به تو نمیدهم
تا خرده خرده بشکافیاش، واز آن هزار ستاره بسازی
ماه را به تو نمیدهم
تا به خاطر کوه نور، دریای مروارید را انکار کنی
ستارهها را به تو نمیدهم
تا بگویی خوشا شبهای بیمهتاب
آسمان را به تو میدهم
تا ندانی که چه باید کرد
(مفتون امینی)
در این شعر فوقالعادهی زندهیاد مفتون امینی یک ساخت ویژه پنهان است. این ساخت در وهلهی اول، یک ساخت زبانشناختی و منطقی است؛ اما در شعر هم منشأ آشناییزدایی است و هم با آشناییزدایی فراتر از امر منطقی جلوه کرده است؛ زیرا شاعر کوشیده است آن را در ساخت اسطورهشناختی بازنمایی کند. از این جهت میتوان در این شعر سویههایی را مشاهده کرد که چگونه یک تعبیر ساده میتواند تبدیل به گزاره یا متنی اسطورهای شود. گزارهای که در مفصل این ترکیب و تبدیل قرار دارد، این جملهی است: «تا ندانی که چه باید بکنی». این جمله ظاهراً یک جملهی مستعمل یا به تعبیر نقد فرمالیستی یک سازهی مبتذل و بسیار ساده است اما توانسته فضایی ویژه به ساختار معناشناختی شعر ببخشد. این جمله در زبان عامه یک جمله نفرینی هم میتوان باشد؛ یعنی مواجه کردن انسان با یک مسئله پیچیده؛ مثلا کسی به کسی بگوید آنقدر خدا به تو پول دهد که ندانی چه بکنی. بنابراین این جمله کنایه از سرگردانی، حیرت، ناتوانی و سکوت است. در این شعر خواننده با ابدیت مواجه میشود. شکلی از حیات که معمولاً در زیر پوشش عادتها پنهان است. انسان همیشه فراموش میکند که در جهان ابدیتی موج میزند که میتواند انسانها را از خود بیخود کند. نوعی تجربهی عرفانی که معطوف به حیرت است؛ همان چیزی که عارفان از آن به «بیخبری» یاد کردهاند. به قول سعدی:
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
قبل از اینکه ساختار شعر را تشریح کنم، بگذارید هستهی سخت یا ساختاری یا آناتومی شعر را تبدیل به گزارههای زبانشناختی و منطقی کنم:
آفتاب را به تو نمیدهم تا ...
ماه را به تو نمیدهم تا ...
ستاره را به تو نمیدهم تا...
نمیدهم + نمیدهم + نمیدهم + میدهم. آن چیزهایی که بخشیده نشده سیر نزولی دارند؛ یعنی آفتاب بزرگتر از ماه است، ماه بزرگتر از ستاره است و ستاره کوچکتر از همه. به همین دلیل شاعر سه بار فعل منفی «نمیدهم» را آورده این تکرار خواننده را متوجه به این امر میکند که بعد از این «نمیدهمها» حتما باید «میدهم» ظاهر شود. اما آنچه بخشیده میشود از هر سه بزرگتر است: آسمان. شاعر در گفتگو با یک مخاطب انتزاعی و استعلایی است مخاطبی که همان مخاطب شعر نیست.
با هر بخشش، مخاطب درونی متن، میتواند کاری انجام دهد؛ اما ناگهان هدیهی بزرگ رو میشود تا نتواند هیچ کاری بکند.
در این شعر توانایی و ناتوانی در برابر «ابدیت» به شکلی بازنمایی شده است که شعر حالت تعلیق داشته باشد تا سرانجام با غافلگیر کردن هر دو مخاطب( مخاطب درونی و بیرونی) تمام شود. ساخت روایی شعر به شاعر کمک کردهاست تا ساختار شعر را شبیه داستانهایی کند که در پایان خواننده را غافلگیر میکند؛ گویی داستانی شاعرانه از موپاسان میخوانیم. این غافلگیری دو ساحتی است؛ زیرا هم در گفتگو شاعر با مخاطب درونی وجود دارد و هم در مخاطب بیرونی.
اگر به آناتومی شعر توجه کنید میبینید توضیحات شاعر میتوانست هر چیز دیگری باشد. یعنی به جای اینکه بگوید «آفتاب را بشکافی..» چیز دیگر بگوید یا بهجای اینکه دربارهی ماه بگوید: «تا به خاطر کوه نور دریای مروارید را انکار کنی»، حرف شاعرانه دیگری بزند و البته شاعر در هر سطر تشبیه یا تشبیهاتی را کشف کرده تا ساختار عمودی شعر را منطقی جلوه دهد؛ بنابراین ساختار تصویری و روایی شعر هماهنگ است. به هر رو آنچه در این شعر فوقالعاده است پایان حیرتانگیز آن است؛ زیرا خواننده نمیتوانست حدس بزند که این تسلسل تشبیهات به کجا میخواهد ختم شود.
این شعر یک شعر تماما ساختاری است. اما آنچه جالب است این جملهی اسرارمیز است: «تا ندانی که چه باید بکنی.» اعتقاد من این است که شاعر با همین جمله شعر را شروع کرده است؛ به بیان دقیقتر سطر الهامی شعر همین جمله است که در آخر آمده؛ بعد از این جرقه، شاعر برایش ساختار وضع کرده است.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
تحلیل و زیبایی شناسی غزلی از سروده های یدالله مفتون امینی شاعر معاصر
#عباسرسولیاملشی
تو کیستی که صدایت به آب می ماند؟
تبسّمت به گلِ آفتاب می ماند
تنت به پیرهن صورتی و دامن سرخ
به تُنگ نیمه پُری از شراب می ماند
به پشت چشم تو آن سایه های رنگارنگ
به نقش قوس قزح در حباب می ماند
تو را شبی سرِ راهی دو لحظه دیدم و بعد
به خانه یاد تو کردن به خواب می ماند
از آن تبسّم نوش ات به سینه یادی ماند
چو برگِ گل که به لای کتاب می ماند
کسی که شعر تو را گفت، نشئه ی سخنش
به مستی می بی رنگ ناب می ماند
یدالله امینی متخلّص به مفتون از شاعران مطرح معاصر است که در سال ۱۳۰۵ شمسی در شهرستان شاهین دژ از توابع استان آذربایجان غربی به دنیا آمد و در دهم آذر سال ۱۴۰۱ در سن ۹۶ سالگی درگذشت. وی دانشآموخته رشته حقوق قضایی از دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود.
« دریاچه » اوّلین مجموعه شعر مفتون امینی در سال ۱۳۳۶ منتشر شد که از ظهور شاعری توانمند در قوالب کلاسیک خبر می داد، اما در دهه چهل با انتشار مجموعه شعر« کولاک» مفتون از اشعار نوی خود پرده برداشت و خود را به عنوان یکی از مطرح ترین نیمایی سرایان پس از نیما شناساند و با فاصله اندکی با انتشار مجموعه شعر« انارستان» این موقعیت تثبیت شد. وی از مریدان و شیفتگان و دوستان نزدیک استاد شهریار بود و علاوه بر طبعآزمایی در زبان فارسی، سرودههایی نیز بهزبان ترکی دارد.
مفتون امینی در سال های پس از انقلاب اسلامی بیشتر به شعر منثور روی آورد و به جرگه شاعران سپید سرا پیوست؛ هر چند که در تمام این سال ها سرایش در قوالب کلاسیک را رها نکرد و اشعار فراوانی از وی در قالب های غزل و قصیده در نشریات مختلف منتشر شد. یدالله مفتون امینی در سال ۱۳۹۵ نشان درجه یک هنری را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرد.
کتاب هایی چون یک تاکستان احتمال، سپیدخوانی روز، عصرانه در باغ رصدخانه، من و خزان و تو، شب هزار و دو، از پرسه خیال، جشن واژه ها، فصل پنهان و... از جمله آثار این شاعر برجسته است.
غزل عاشقانه « تو کیستی ...» در وزن عروضی « مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن» سروده شده است. واژه « می ماند» ردیف این غزل شش بیتی و واژگانِ« آب، آفتاب، شراب، حباب، خواب، کتاب و ناب» قافیه های آن را تشکیل می دهند. حرف روی در قافیه های شعر، صامت« ب» و حروف مشترک قافیه ها، مصوت بلند « ا » و صامت « ب » هستند که بر اساس قاعده دوم قافیه می باشد.
شاعر کلامش را با پرسش آغاز کرده است و این موضوع سبب می شود تا ذهن مخاطب را درگیر نماید. خواننده برای رسیدن به پاسخ سؤال شاعر، مشتاق و ناگزیر می شود آن را همچون داستانی تا پایان دنبال کند.
در این شعر حضور آرایه بیانی« تشبیه» برجستگی و نمودی خاص دارد و در توصیف جمال و کمال ممدوح ( معشوق )، یاریگر شاعر بوده است. بهره گیری هنرمندانه از فعل« می ماند» به عنوان ردیف که در تمامی ابیات، به جز بیت پنجم، نقش ادات تشبیه را بازی می کند؛ در همین راستا است. توصیفات همراه با تشبیهات ساده و مرکب سبب شده است تا شاعر نقش های زیبایی همچون رنگین کمان بر بوم شعر خود رقم بزند. علاوه بر تشبیه، استفاده از دیگر عناصر خیال چون: مراعات نظیر، کنایه، مجاز، واج آرایی و ... به زیبایی آفرینی و تأثیرگذاری شعر کمک کرده است.
شاعر در بیت های اول تا سوم به توصیف معشوق می پردازد و می گوید: تو چه آفرینش شگفتی هستی که صدای دلنشین تو به زلالی و شفافیت زمزمه های آب روان و خنده های ملیح تو به تبسم گُلِ آفتابگردان شبیه است. با آن پیراهن صورتی و دامن سرخ رنگی که به تن نمودی، از لحاظ زیبایی و شکوه رنگ ها به تُنگِ نیمه پُری از شراب شباهت پیدا کرده ای. آرایش رنگارنگی که در پشت چشم های تو دیده می شود، بی گمان شبیه تصویر زیبای رنگین کمان در حباب است.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
اا═✦🌹✦═════════╔
غزلیاتِ حافظ
اا═════════✦❤️✦═╚
🔶 دکتر علیرضا قیامتی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
استاد شفیعیکدکنی
و شیخ ابوالحسن خرقانی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
سخن روز.
ذبیح الله حکیم الهی معروف به" ذبیح الله منصوری" مترجم و نویسنده ای که از شاه تا دانش آموز دبیرستانی را به مطالعه دلبسته کرد. منصوری(۱۲۷۶-۱۸ خرداد۱۳۶۵)
وقتی در سال ۱۳۱۵ قسمتی از آثارموریس مترلینگ را که در روزنامه کوشش ترجمه و چاپ می کرد، بنا بردلیلی درچندشماره متوقف کرد، از دفترشهربانی عهد رضا شاهی ماموری به دفتر روزنامه" کوشش" رسید "که به امر همایونی دلیل قطع ترجمه آثارمترلینگ به قلم منصوری چیست ؟" چون پادشاه هرشب باید آن قسمت پاورقی را بشنوند و ماجرا ها را دنبال می کنند.
-دانش آموز دوم دبیرستان بودم کتاب " زنبور عسل" موریس مترلینگ را حتی سر کلاس درس ریاضی هم مخفیانه می خواندم تا بعد خداوند الموت و خواجه تاجدار و سینوهه و... و...
آن روزگاران به اصالت ترجمه نمی اندیشیدیم با جاذبه اثر مطالعه می کردیم وپیش می رفتیم در عهد پیش از انقلاب که تلویزیون نبود و موبایل و چه وچه وچه مجله و کتاب های داستانی ارزان قیمت در قطع جیبی ونسلی تشنه خواندن . امروز به مرحوم منصوری دعا و درود می فرستم که آن نویسنده خوش قلم چگونه مردم رآ به شیرین ترین وجه به خواندن و دانایی دلبسته کرد کاری وکششی که بعد ها در قلم باستانی پاریزی دیدم روان هردو شاد.
آیا از آن نوع شیرینکاران افسونگر در عرصه نویسندگی وترجمه هنوز کسی هست؟ نمی دانم
چون دیگر نه فروغ چشمی مانده نه وقتی برای مطالعه آن گونه آثار ونه حوصله ای
-کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم-
منصوری آثار خود را از زبان های فرانسوی وانگلیسی به فارسی ترجمه می کرد. نکته شیرین آن که او باتسلطی که بر این دوزبان داشت، نمی توانست با آن ها تکلم کند چه سفری به اروپا نکرده وبا فرنگیان مکالمه رو در رو نداشته است.
ترجمه های منصوری ،سخنان مختلفی اعم از موافق و مخالف را شامل شده است چنانکه بزرگانی چون مجتبی مینوی، کزازی، کریم امامی، مهدی فولاوند و... از خیانت او در ترجمه وتاثیر ایستایی آن در ذهن و زبان خواننده سخن گفته اند و کسانی چون غلامعلی سیار و باستانی پاریزی از او وتاثیری که او برجامعه کم سواد و درحال رشد داشته یاد کرده اند و موجب پیوند آنان به مطالعه آثار ماندگار جهان شده، سخن به میان آورده اند.
اما حقیقت را ترجمه های منصوری اغلب تحریرخیالی وقلم اندازهای شخصی است. مثلا کتاب " امام جعفر صادق( ع)مغز متفکر شیعه،، را که جزوه ای درحدود ده صفحه است، منصوری به ششصد صفحه ترجمه کرده است!!! یا کتاب هایی چون " امیر تیمور و ملاصدرا" زاییده خیال بافی منصوری می دانند.
و چه خاطرات و داستان های شیرینی از او برسر زبان اهل قلم است.
منصوری هشتاد ونُه سال عمر کرده که حدود هفتادسال آن را به عنوان عضو پرکار جامعه مطبوعات نامبردارشده بود و حاصل کارش حدود هزار چهارصد کتاب ! بوده است.
گزینش وپژوهش استاد مسعود تاکی
منابع پژوهش: نادره کاران. ایرج افشار
پژوهشگران معاصر ایران / هوشنگ اتحاد ج ۸
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
«نیما و سعیدِ نفیسی»
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
سعیدِ نفیسی در خانوادهای فرهیخته و فرهنگی پرورشیافت. تبارش پشتدرپشت طبیب بودند و پدرش فرهنگنویسی صاحبنام. وی در جوانی فرهنگِ غرب را تجربهکرد. نفیسی از استادانِ نسلِ اول دانشگاهِ تهران بود. آثارش آنقدر پرشمار و رنگارنگ است که از شیوهٔ پژوهشِ او به «مکتب سرعت» (دربرابرِ «مکتبِ دقت» که بهنامِ علامه قزوینی شناخته است) یادمیکنند. و البته برخی همین نقطهٔ قوّتِ او را، پاشنهٔ آشیلِ پژوهشهایش میدانند؛ که بهنظرمیرسد تاحدی حق به جانبِ ایشان است. نفیسی جز تاریخ و ادبیات و ترجمه، رمان و داستانِ کوتاه نیز مینوشت و داستانِ گزنده و طنزآمیزِ نیمهراهِ بهشتِ او اثری قابلِتوجه است. و نیما در ارزش احساسات (۹_۱۳۱۷) آنجا که بارقههای ادبیاتِ نوینِ ایران را برمیشمارد، درکنارِ داستانهای هدایت، از «بعضی داستانهای نفیسی» نیز یادمیکند (بهکوششِ طاهباز، انتشاراتِ گوتنبرگ، ص۸۱).
اشاراتِ نیما به نفیسی اغلب به سالهای ۱۲_۱۳۰۷ بازمیگردد؛ سالهایی که نیما در بارفروش (بابل)، رشت، لاهیجان و آستارا بهسرمیبرد. اشاراتِ این سالها نشانمیدهد آنها باهم همدل و صمیمی بودند؛ تابدانجا که نیما گاه در سفرنامهاش ناگهان نفیسی را موردِ خطابقرار میدهد (دو سفرنامه، بهکوششِ علی میرانصاری، ص۹۶). و میدانیم که نیما درخلالِ سفرنامه گاه یکباره با برادرش لادبُن یا خواهرش ناکتا سخنمیگوید. و این نکته خود بیانگرِ قرابتِ روحی میانِ او و نفیسی است. البته همان سالها (۱۳۰۸) گاه که بهشدت از نابهسامانیهای زندگیاش رنجمیبرده، حسرتمیخورَد که کاش همچون دشتی، نفیسی و بهار مُکنت و موقعتی میداشت (همان، ص۱۵۱).
نیما سالِ ۱۳۰۷ نامهٔ مفصلی به نفیسی مینویسد. او در این نامه از اصولِ فکریِ خویش ( مراد سوسیالیسمِ علمی است) و نقدِ مکتبِ رمانتیک که اشارهمیکند مدتی است خود از آن فاصلهگرفته سخنمیگوید. ازجمله مینویسد: «همانطور که ما در اشیاء تصرّفمیکنیم، اشیاء نیز بهنوبهٔ خود در ما تصرّف دارند» (نامهها، بهکوششِ طاهباز، انتشاراتِ علمی، ص۲۶۸). او همچنین مینویسد هرگاه در این گوشه یاد «ادبیاتِ معاصر» میافتم، سیمای تو در مقابلِ من حاضر میشود. از نامهٔ نیما میشود دانست که گویا نفیسی زمانی در ییلاقِ دماوند به خودکشی میاندیشیدهاست. نیما در پایان مینویسد: «در تمامِ این مواقع، با تو مکالمهمیکنم دوستِ من! این مکالمهٔ روح است. اجنبی معنای مبهمِ آن را درکنمیکند». و از نفیسی تقاضامیکند «جدیدترین اخبارِ ادبی را که در مملکتِ ما کمیابتر از همهچیز است» برایش بنویسید(۴_۲۷۳). سعیدِ نفیسی نیز در خاطراتِ ادبیاش ضمنِ اشاراتی ستایشآمیز دربارهٔ خلقیّاتِ نیما، ازجمله مینویسد، او در جوانی گاه در دفترِ روزنامهٔ «شفقِ سرخِ» دشتی، حضورمییافت اما کمتر سخنمیگفت و هیچگاه شعرِ خویش را در حضورِ دیگران نمیخواند. نفیسی همچنین مینویسد: «کسانی مانندِ نیما دیردیر در جهان پیدا میشوند و در هر عصر و زمانی انگشتشمار بودهاند [...] مرد میخواهد که هنرِ خویش را به هیچچیز نیالاید. وی یکی از نوادر هنرمندانِ روزگارِ ما بود که هنرفروش نبود» (یادمانِ نیما، بهکوششِ طاهباز، ص ۲۱۲).
نیما دو سالِ بعد (۱۳۱۰) در نامه به برادرش لادبُن، از کاستیهای مجلهٔ «شرق»، که نفیسی نیز از گردانندگانش بوده، انتقادمیکند. گویا در شمارهای از شرق آمدهبود محققانِ اروپایی «مُحتاج» آن اند که از پژوهشهای محققانِ ایرانی بهرهمند شوند. نیما درادامه اشارهمیکند کسی در طرازِ نفیسی، که خوبمینویسد نباید برای رواجِ مجله «دربینِ مردم»، این حرفها را بنویسد (نامهها، ص۴۲۸). و دو سالِ بعد در نامه به خواهرش ناکتا، که از نیما آثاری مناسبِ مطالعه را درخواستکردهبود، مینویسد آثارِ برخی از نویسندگانِ ایرانی برابر است با برخی از آثارِ اروپایی و حتی بهتر از برخی داستانهای قرونِ ۱۸ و ۱۹ در غرب؛ نیما آثارِ نفیسی را در این زمره میداند (همان، ص ۵۴۰).
او در همین سال به دوستش ارژنگی مینویسد، نفیسی را در باغِ وزارتِ فرهنگ دیدم که لاغرتر و شکستهتر از همیشه و متفکر بود. و درادامه به بیپرنسیپیِ نفیسی در آثارش اشارهمیکند: «کمتر از من به مسلکِ فکریِ معینیداشتن، مقید است» (۵۳۶). و این سخنی است که نیما دهٔ سی نیز در یادداشتهای روزانهاش تکرارکرده و در یادداشتی باعنوانِ «مورّخ و سعیدِ نفیسی»، او را «بیپرنسیپ و بیبهره از مِتُد و اصولِ فلسفی» خواندهاست. نیما بهتلویح نفیسی را غیرمنصف و بیجرأت خوانده چراکه حقایق را بهملاحظهٔ کسانی کتمانمیکند (بهکوشش طاهباز، ص ۲۶۳).
و ما میدانیم که نیما در دههٔ سی بسیار تلخ میاندیشیده و ازسرِ خشم مینوشته و ارزیابیهایش گاه خالی از حبّ و بغض و کینهای نبودهاست.
🌸🌸
🔹سیاست خنده
به یاد محمدجعفر پوینده که باختین را به ایران آورد.
#دکترسیناجهاندیده
خنده معطوف به «دیگری» است؛ حتی زمانی که در تنهایی میخندیم. پر از تداعی و تصویر است. راه به سوی چیزی غیر از خود میجوید. خنده، امر نشانهای است. گریه به فراسوی خود نمیرود پس امر رازناکی نیست. با آنکه «خندهی دیگری» معمولاً این پرسش را خلق نمیکند که «چه اتفاقی برای تو افتاده است؟» چنانکه که خندههایی در شهر میشنویم ربطی به ما ندارد اما خنده وقتی به ما مربوط میشود( چرا میخندی؟!) باید رازگشایی شود. در غیر این صورت انسان دچار مونولوگ کشنده خواهد شد. همهی انسانها حتی با دیدن بیگانهای که گریه میکند، غمگین و کنجکاو میشوند که «چرا گریه میکند؟» «شاید کاری از دست من براید؟» اگر کسی گریه کند طعنهای در خود نمیبینم. گویی همیشه گریه به خود فرد بر میگردد اما برای خنده دیگری دلیلی میجوییم. بنابراین خنده همیشه معطوف به «دیگری» است و به همین دلیل میتواند ابزار پیچیدهای برای طنز باشد. اگرچه گریه هم میتوان معطوف به دیگری باشد اما نمایش آن، بازنمایی واژگونهی «وضعیت دیگری» نیست. از آنجا که خنده امر نشانهای است و به سمت دیگری میرود، همیشه داری ایجاز و ابهام است. پس باید ابهامش برطرف شود؛ چرا که هر خندهای باردار چیزی است که دقیقا خود را آشکار نمیکند. در زبان فارسی چنین ساختی نداریم که «به تو میگریم» اما این ساخت وجود دارد: «به تو میخندم». گریه همیشه «برای» خود یا دیگری است.
بین خنده و جنون رابطه وجود دارد. زیرا خنده پیچیدهتر از گریه است. به همین دلیل وقتی که دیگر گریهها ما را آرام نمیکند، خنده جنون سر میدهیم. پس در جایی گریه تبدیل به «خندهی کشنده میشود. مست معمولاً نمیگرید، زیرا خنده به آن سوی آگاهی میرود. بنابراین وقتی جامعهای در زمان گریه، بیهوده میخندد در آن جامعه نشانههای جنون حاکم شده است. این خنده دیگر خنده نیست بلکه افیونی است برای فراموشی و یادآوری ورای گریه. باختین در کارناوالگرایی سیاستی را جستجو میکرد. او در اوج استبداد به کارناوالگرایی فکر میکرد چرا که در جامعهی غیردموکراتیک خنده و شادی مسئله میشود. پنهان کاری خنده، در شباهت خندهها است. خندهها در کلیت میتوانند شبیه به هم باشند؛ اما در اجزا چنان متفاوتاند که حتی با نشانهشناسی هم رازشان گشوده نمیشود. در بوف کور صادق هدایت «خنده خشک» چندشآور توصیف میشود که تهدیدکننده و مرگبار است. لبخند ژوکوند داوینچی، خنده خشک صادق هدایت و خندهی سرد نیما از سیاست خنده میگویند. خنده کنشی رازانگیز است، به همین دلیل در خنده زهر و نیش پنهان میشود. پس در خندهی انسان بالغ، همیشه چیزی پنهان که دیگری را هدف قرار میدهد. خنده و گریه هر دو میتوانند واگیردار باشند اما خنده اجتماعیتر از گریه است. نشان دادن دندانها و و اجزای دهان در خنده بیشتر است. خنده میخواهد نمایش دهد، بنابراین نیاز به دیگری دارد. اما فقط خنده است که میتواند تحقیر کند؛ خندهی طنز، به این دلیل خندهی انتقادی است چون راز معطوف به دیگری بودن خنده را آشکار میکند.
اما خنده اصیل چه خندهای است؟ خندهای است که طعنه و کنایه را حذف کرده و ما را به خندهی آغازین ارجاع میدهد. خنده مادر به نوزادش. بنابراین اصیلترین خنده از آن کودکان است. چرا که معنای خنده را در معصومیت تمام میکنند.
خنده یک دال تهی است. میتواند به تصرف چیزی درآید. میتواند به تصرف سیاست درآید. میخندانند تا فراموش شوی. میخندانند تا زمانها را جابه جا کنند. در خنده آگاهی و ناآگاهی همزمان ظاهر میشود. به همین دلیل خنده میتواند دلیل از خودبیگانگی هم باشد. طنز خنده را به سوی اعتراض و آگاهی میبرد اما قهقهه گاهی راه را گم میکند شاید به همین دلیل میتواند رودها را ببرد.
وقتی تلاش، فریب و توطئه، مهر و محبت دیگری خنده را خلق میکند، خندهی بیهوده وجود ندارد. بنابراین دعوت به «خندهی بیهوده» دور کردن آدمیان از «خبر بزرگ» است. آنکه ما را به «خندهی بیهوده» دعوت میکند یا راز خنده را نمیداند یا میخواهد ما را فریب دهد. تأثیر خنده از خود خنده مهمتر است. و شاید به همین دلیل انسانها در یادآوری خنده، اغراق میکنند که «چقدر امروز یا آنروز خندیدیم!». در باور عامه، شیطان هرگز گریه نمیکند. ما هیچ وقت از رو طعنه و تحقیر نمیگوییم: «چه گریهای میکنی؟ گریه را به نیش تشبیه نمیکنیم. این خنده است که به ریش و نیش وصل میشود تا نیشخند، زهرخند و ریشخند شود. پس خنده همیشه مشکوک است. اما شاد بودن فقط در خنده آشکار نمیشود؛ تنها یک نوع خنده، خندهی خوشبختی است، خندهای که از سر خرسندی باشد.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
بایاد هوشنگ گلشیری( ۱۳۱۶-۱۶ خرداد۱۳۷۹ش)
نویسنده ،منتقدادبی، سردبیر مجله "کارنامه" واز تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر زبان فارسی که ازتکنیک های ادبی مدرن در داستان امروز استفاده کرده است.
نوشته زیر، از گلشیری است،
سرآغاز خطابه ای است که درپاییز۶۴ درمجلس ترحیم بهرام صادقی، دوست دیرین ونویسنده رمان" ملکوت"، نویسنده ای پیشرو،همشهری اصفهانی او،که درمسجد ولیعصر خواند .
اینجا، نوشته خودش را برای خودش که شبیه ترین این ویژگی ها بود می آوریم :
هوشنگ آن شب اعلام کرد:
وهوالحی
باکمال شعف به اطلاع دوستان و آشنایان می رساند که بهرام صادقی زنده است.
بله،زنده وحیّ وحاضر، همانطور که بود: بلندو باریک و باچشمهای مهربان، اما زهرخندی برلب. اصلاً شوخی کرده است،باهمه ما. مگر از پس۱۳۴۶ حتی از همان ۴۰ سال چاپ " ملکوت" همین کارها را نمی کرد،با تو یا با هرکس ؟ پیغام می گذاشت که:حتماً حتماً ببینمت،
کار واجبی است.
روز و ساعت وحتی جای دقیق وعده را متذکر شده بود: همان میز که سه کنج طرف راست فیروز است"
بعد هم نمی آمد،یک هفته ای هیچ جا نمی آمد،گاهی حتی ماهی هیچ کس نمی دیدش، به هرجا هم که سرمی زدیم، بی فایده بود،بالاخره روزی درجایی پیداش می شد. میخندید. گاهی حتی سرچهار راهی و به ناگهان درنگی می کرد،چیزی یادش آمده بود، می گفت: دودقیقه همین جا باش برمی گردم"
ازخم کوچه که رد می شد، باز برمی گشت :" جایی نروی ها"
نمی آمد، می دانستیم که نمی آید، امامی ایستادیم، آن قدر که به قول خودش در سراسر حادثه:
در اوایل جوانی ،کریمی بود که به وعده اش وفا می کرد،ساعتها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر می ایستاد وپا به پا می کرد و از آن جا که دوستانش دیر می آمدند، به بیماری واریس دچار شد...
باغ در باغ.هوشنگ گلشیری( مجموعه مقالات)۱۳۷۸. ج ۲. ص ۵۶۷
گزینش: استاد مسعود تاکی
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
«نادرپور، نمایندهٔ شعرِ رمانتیکِ ایرانی»
#دکتراحمدرضابهرامپورعمران
رمانتیک و رمانتیسم، بهخصوص در دهههای چهل و پنجاه چماقی بود در دستانِ نحلههای ادبیِ جامعهگرا (بهخصوص چپگرا) برای کوبیدن بر سرِ هرآن شعری که رنگی از فردیّت و بویی از احساسات و عواطف داشت. حالآنکه این مکتب در غرب جریانی عظیم و برخوردار از پشتوانهٔ اندیشهٔ فلسفی و نیز نظریهٔ فراگیرِ ادبی بود. بیسببی نیست که اندیشمندی همچون آیزیا برلین پیرامونِ «ریشههای رمانتیسم» اثر مستقلی مینویسد.
رمانتیسمِ ایرانی که از اواخرِ عهدِ قاجاری و دورانِ پهلویِ اول، با برگردانِ آثارِ غربی به مخاطبِ تشنه و نوجوی ایرانی معرفیمیشود، در دو دههٔ نخستِ سدهٔ چهاردهم خواهانِ فراوانی داشت و در دههٔ سی، گسترشی چشمگیر نیز یافت. «افسانهٔ» نیما و «سهتابلو»ی میرزاده عشقی از برجستهترین نمونههای این جریانِ ادبی در آغازِ سدهٔ چهاردهم اند. مضامینِ پرکاربرد در این مکتبِ ادبی عبارت اند از: بروز احساساتِ شخصی و فردیّتگرایی، مرورِ خاطراتِ کودکی، ستایش از شیطان، بدویّتگرایی و الهام از طبیعت، و نیز اعتراف به گناه و لذتطلبی و گاه حتی هوسنامهسرایی. پُر پیداست که این مؤلفهها در نگاهِ نظریّهپردازانِ جامعهگرا، همچون «سخن گفتن از درخت» «جنایتی» بزرگ بودهاست.
جدا از شاعرانی همچون توللی، خانلری، مشیری و هنرمندی که تا پایانِ عمرِ خویش به مبانیِ این مکتب وفادار ماندند، بودند شاعرانی که از همان آغاز یا نیمهٔ راه، با رمانتیسم بدرودگفتند (اسلامی ندوشن، شاملو، فروغ، رویایی، بهبهانی و...). البته در جایجای شعرِ شاعرانی همچون سهراب و فروغ میتوان نشانههایی از رمانتیسم را سراغگرفت. شاعرانی هم داریم که در سراسرِ عمرِ شاعریِ خویش، در کنار تجربههای گوناگون، رنگی از رمانتیسیسم بر بخشی از شعرشان سایهافکنده (بهخصوص هوشنگ ابتهاج). گاه نیز در آثار برخی، این نگرش با اندیشههای فلسفی درمیآمیزد (در آثار شرفالدین خراسانی).
دراینمیان دو شاعر را میتوان نمایندهٔ تاموتمامِ رمانتیسمِ ایرانی دانست: فریدون تولّلی و نادرِ نادرپور. ویژگیِ دیگرِ شعرِ این دو، بهویژه نادرپور، در تصویرگرایی و فرمالیسمِ پررنگ است. البته رمانتیسمِ تولّلی، بهویژه در دهههای چهل و پنجاه، عزلتگرا و انزواطلب است، حالآنکه اشعارِ نادرپور گاه با دردهای مردم نیز پیوندمیخورَد و شاعر متأثّر از اوضاعِ اجتماع سر از لاکِ فردیتِ خویش بیرونمیآورَد و از «خون» و «خمپاره» سخنمیگوید.
نادرپور قریببه نیمقرن شعر سرود و جز در دوسه قطعهٔ نخستین دفترش («چشمها و دستها») که یادگار پیش از بیستسالگیِ شاعریِ اوست، شعرش زبانی پیراسته و پاکیزه دارد. زبانِ شعرِ نادرپور با معیارهای "سخنِ" استاد خانلری همخوان است. و همین مولفه بود که گاه هجومِ شاعرانِ نیمایی را علیه شعر او برمیانگیخت. این سخنِ فروغ پیرامونِ زبان شعر نادرپور مشهور است: او شازده است و همیشه میخواهد با دستهای شُسته چیز بخورد! (نقل به مضمون). این را نیز میدانیم که نادرپور تبارِ خویش را به نادرِ افشار میرساند و این مساله در نامِ خانوادگیاش نیز نمایان است.
نیما نیز بارها در آثارِ منثورش به نادرپور و شعرِ نوقدماییاش (که در نگاهِ پدرِ شعرِ نو ماهیّتی نو ندارد) تاخته. او در یادداشتهای روزانهاش نادرپور را «بچهمرشد»ِ خانلری خوانده (برگزیدهٔ آثار نیما یوشیج، بهکوشش سیروس طاهباز، انتشارات بزرگمهر، ۱۳۶۹، ص۲۳۰).
نادرپور قطعاتِ زیبا و بهیادماندنی و گاه حتی درخشان فراوان دارد: «شعرِ انگور»، «بتتراش»، «فالگیر»، «نقاب و نماز» و ...
قطعاتِ او سرشار از تصاویرِ بکر و بدیع است. ازهمینرو شعرش از تصویریترین اشعارِ امروز است:
«آهنگرانِ پیر همه پتکها بهدست
با چهرههای سوخته در نور آفتاب» (مجموعه اشعار، انتشارات نگاه، چ دوم، ۱۳۷۷، ص ۱۴۲).
«بر شیشه عنکبوتِ درشتِ شکستگی، تاری تنیدهبود» (۳۱۰)
«کندوی آفتاب بهپهلو فتادهبود
زنبورهای نور ز گِردش گریخته» (۳۲۷)
_«این تَرَک نیست به رخسارهٔ ماه» آینه گفت (۳۳۷).
شعر روانِ او را گاه مناسبدیدهاند و به ترنّم و ترانه نیز خواندهاند:
«بمان مادر، بمان در خانهٔ خاموش خود مادر!
که باران بلا میبارد از خورشید» (۴۰۸)
«کهن دیارا! دیار یارا! دلازتوکندم، ولی ندانم
که گر گریزم، کجا گریزم، وگر بمانم، کجا بمانم؟» (۷۲۱)
نادرپور در دودههٔ پایانِ شاعریاش (دفترهای «صبحِ دروغین» و «خون و خاکستر») به نقدِ حاکمیّتِ مستقر نیز میپرداخت و آرمانهای نظام را حاشا و کاستیها را برملامیکرد.
او در تمامیِ دفترهای شعرش بهموازاتِ چهارپاره یا دوبیتیهای پیوسته (که قالبِ غالب در شعرِ رمانتیک بوده) شعر نیمایی و گاه غزل نیز میسروده. البته وجهِ غالب بر دفترهای اخیرش، فرمِ نیمایی است.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
نقش بازدارنده عرفان در رشد اندیشه در ایران
دکتر محمود فلکی
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
🌗راز محبوبیت شاهرخ مسکوب:
از مسکوب تاریخی تا مسکوب گفتمانی
#دکترسیناجهاندیده
در تاریخ روشنفکری معاصر ایران، چهرههایی وجود دارند که اهمیتشان از آثارشان فراتر میرود. نام آنان تنها به مجموعهای از کتابها و اندیشهها ارجاع نمیدهد، بلکه به یک موقعیت فرهنگی، یک شیوهی زیستن و یک افق معنایی اشاره میکند. شاهرخ مسکوب از جمله این چهرههاست. در سالهای اخیر، بهویژه در میان بخشی از جوانان فرهنگدوست ایرانی، جایگاه او از بسیاری از روشنفکران همعصرش متمایز شده است. این در حالی است که اگر معیار را نوآوری نظری، نظامسازی فکری یا آفرینش مفاهیم جدید قرار دهیم، به دشواری میتوان او را همتراز برخی متفکران برجسته معاصر دانست. این وضعیت پرسشی جدی را پیش میکشد: راز محبوبیت شاهرخ مسکوب چیست؟
برای پاسخ به این پرسش، شاید نخست باید میان دو چهره از مسکوب تمایز بگذاریم: «مسکوب تاریخی» و «مسکوب گفتمانی».
مسکوب تاریخی همان نویسنده و پژوهشگری است که آثارش در دسترس ما قرار دارد؛ روشنفکری که درگیر مسائل زمانه خویش بود، به شاهنامه و ادبیات کلاسیک ایران پرداخت، از تجربه زندان و تبعید گذشت و در نوشتههایش کوشید نسبت انسان ایرانی را با تاریخ و فرهنگ خود بازاندیشی کند. این مسکوب، متفکری شریف و صاحبتأمل است، اما نه بنیانگذار یک دستگاه نظری مستقل و نه صاحب پروژهای فلسفی در ابعاد متفکرانی چون مهرداد بهار یا داریوش شایگان. با این حال، آنچه امروز در حافظه فرهنگی ایران حضور دارد، صرفاً همین مسکوب تاریخی نیست. در کنار او، چهره دیگری نیز شکل گرفته است؛ چهرهای که میتوان آن را «مسکوب گفتمانی» نامید. این مسکوب دوم نه حاصل آثار او، بلکه محصول خوانشها، بازتفسیرها و نیازهای فرهنگی نسلهای بعدی است.
در این سطح، مسکوب به نمادی از وجدان فرهنگی، حافظ حافظه تاریخی و روشنفکر غیرایدئولوژیک تبدیل میشود. نام او دیگر تنها به شخص شاهرخ مسکوب ارجاع نمیدهد، بلکه به مجموعهای از ارزشها اشاره میکند: صداقت فکری، وفاداری به فرهنگ، فاصله گرفتن از تعصبهای سیاسی و امکان گفتوگو با گذشته.
همین تمایز میان مسکوب تاریخی و مسکوب گفتمانی، کلید فهم محبوبیت اوست.
بخش مهمی از نسل جدید ایران در فضایی رشد کرده که اعتمادش به روایتهای بزرگ سیاسی و ایدئولوژیک کاهش یافته است. آرمانهایی که زمانی قرار بود جهان را تغییر دهند، یا شکست خوردهاند یا اعتبار خود را از دست دادهاند. در چنین وضعیتی، نیاز فرهنگی تازهای پدید آمده است: نیاز به حافظه.
اگر روشنفکران قرن بیستم عمدتاً در پی ساختن آینده بودند، بسیاری از جوانان امروز در جستوجوی فهم گذشتهاند. آنان کمتر از خود میپرسند «چه باید کرد؟» و بیشتر میپرسند «ما که هستیم؟» و «از کجا آمدهایم؟». در چنین فضایی، اهمیت مسکوب افزایش مییابد، زیرا او بیش از آنکه آیندهای را وعده دهد، راهی برای مواجهه با گذشته پیشنهاد میکند.
اما اینجا نکته ظریفی وجود دارد. بسیاری از مخاطبان امروز، مسکوب را از مسیر شاهنامه میشناسند. شاهنامه برای آنان صرفاً یک متن ادبی نیست، بلکه دریچهای به حافظه تاریخی و فرهنگی ایران است. از این رو، مسکوب نیز بهعنوان یکی از مهمترین مفسران شاهنامه، در این افق معنایی قرار میگیرد.
با این حال، همین جا یکی از مهمترین پارادوکسهای مسکوب شکل میگیرد.
خود مسکوب را نمیتوان یک ناسیونالیست دانست. او بارها نسبت به صورتهای ایدئولوژیک و سادهانگارانه ملیگرایی موضعی انتقادی اتخاذ کرده است. در خوانش او، شاهنامه نه سرود پیروزی ملت، بلکه روایت تراژدی، شکست، مرگ، خشونت و سرنوشت انسانی است. او بیش از آنکه در پی ستایش ایران باشد، به تأمل درباره وضعیت انسان در تاریخ میپردازد.
اما در سطح دریافت فرهنگی، وضعیت متفاوت است. بسیاری از خوانندگان جوان، حتی اگر مستقیماً به ناسیونالیسم گرایش نداشته باشند، از طریق مسکوب به نوعی ایران فرهنگی و اسطورهای نزدیک میشوند. در نتیجه، مسکوب در حافظه جمعی به حامل نوعی هویت فرهنگی بدل میشود؛ هویتی که الزاماً با مواضع فکری خود او یکسان نیست.
به بیان دیگر، مسکوب در مقام مؤلف، منتقد ایدئولوژی است؛ اما در مقام چهره گفتمانی، گاه در دل نوعی ایدئولوژی نرمِ حافظه بازتولید میشود. شاید بتوان گفت راز اصلی محبوبیت او دقیقاً در همین نقطه نهفته است. مسکوب نه نظریهای بزرگ به نسل جدید عرضه میکند و نه برنامهای برای تغییر جهان. او امکانی برای زیستن با حافظه فراهم میآورد. او به خواننده کمک میکند تا با گذشته ارتباط برقرار کند، بیآنکه ناگزیر به پذیرش یک ایدئولوژی سیاسی یا فلسفی باشد.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
**با یادی از #ناظمحکمت
#استادشمسلنگرودی
رفیقم ناظم / گفتی که بهاری در راه است / در دل برف ماندهایم.
برف به کمرگاهمان رسیده / چراغ روشنمان چشمهای گرگ است / باد نیست که به هر سومان میوزد / آههای بچههای گمشده بر زمین است / بغض جوانیمان بیرون مسافرخانههای سر راه است.
راههای مسدود شده آیا باز میشوند؟ / پلیس، سر تعظیم فرود میآورد؟ / و گرگها جمله گیاهخوار میشوند؟
ناظم! شاعر مهربان! چه بگوییم / استخوانم میلرزد / دیگر حرف، مشکلگشای سفره ما نیست
ما آبستن گرگیم / کاش ماه تو / پرده آسمان دودیمان را میدرید / که فقط یک شب چیزی را ببینیم که تو وعده داده بودی.
مرگ هم اکنون طلبکار ماست / صبح زنگ خانهمان را میزند که چرا دیر کردهایم / و درد نیز طلبکارمان است.
بانکها به جای سود ماهیانه به حسابمان زخمبند میفرستند / اختلاسگران وعده دادند / که سعادت بیرون در است / و رمز عبور میفروشند.
آی ناظم ناظم! / پاسخ به پرسشمان را روزی خواهی داد / روزی که از صدای استخوان تو نی میسازیم / نی ساز ماست که میشود اندکی با آن گریه کرد.
ناظم ناظم! / هدایت ما صادق بود / چرا به رمز هدایتمان اعتنایی نکردیم.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
**با یادی از #ناظمحکمت
شاعر ونویسنده شهیر ترک
#احمد_پوری مترجم اشعار
#ناظم_حکمت
در گفتوگو با خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)،درباره ناظم حکمت و ویژگیهای شعر او گفت: ناظم حکمت شاعری بسیار بزرگ و جهانی است. یونسکو سال 2002 را «سال ناظم حکمت» نامید و در بسیاری از کشورهای جهان برای او یادبودهایی برگزار شد.
او سپس ادامه داد:ناظم، شاعری فوقالعاده انساندوست و محور شعرهایش نیز انسان است. حکمت به دلیل این که مارکسیست بود و در دورانی، شور مارکسیستی و مبارزاتی داشت، برخی از شعرهایش در ستایش مارکسیسم است اما کارهای او پیش از ایدئولوژیک بودن، محور انسانی دارند.
پوری همچنین اظهار کرد: ناظم حکمت، دگرگون کننده شعر در ترکیه و پدر شعر مدرن ترکیه بود که راه را برای شاعران بعدی باز کرد و تأثیر کار او را حتی بر دیگر شاعران خاورمیانه هم میتوان دید.
وی افزود: ناظم حکمت زندگی بسیار سختی داشته است. 12 سال را در زندان گذرانده، سالها در غربت زندگی کرده و در غربت در مسکو درگذشته است. شعرهای او پر از حسرت آزادی و حسرت وطن است. من فکر میکنم چون حکمت از نظر فرهنگی به ما نزدیکتر است،خوانندگان ایرانی و فارسیزبان با اشعار او احساس نزدیکی زیادی دارند.
این مترجم گفت: اگر شاعر، شاعربازیهای زیادی در زبان خودش انجام داده باشد،شعر او غیرقابل ترجمه میشود اما خوشبختانه ناظم با وجود اینکه توجه بسیار ظریف و شاعرانهای به زبان دارد،بازیهای زبانی را دوست ندارد و جز در برخی از شعرهای اولیهاش که در آنها به خود زبان و شکل آن دقت میکند، در کارهایش بیشتر مفهوم و محتوا برجسته شده است و زبانش زبانی است که به ترجمه تن درمیدهد اما مثل همه شعرها نباید انتظار داشت که ترجمه شعر ناظم چیزی در تراز خود شعر باشد.
او اضافه کرد: یک مترجم خوششانس و موفق کسی است که به شعر اصلی نزدیک شود نه اینکه شعر اصلی درست همانطور که در زبان اصلی سروده شده، بازآفرینی شود. شاید در بعضی موارد چندین عامل باعث شود که ترجمه یک شعر مثل خود آن شعر درخشان و خوب دربیاید اما این اتفاق معمولا زیاد رخ نمیدهد. به طور کلی، ناظم از شاعرانی است که شعرش در بیشتر موارد قابل ترجمه است و میتوان شعرهایش را به زبان دیگر درآورد.
پوری در ادامه درباره روند کارش در ترجمه شعر گفت: برای ترجمه، شعر اول باید به دلم بنشیند و خودم را تکان دهد. بعد آن شعر را بازآفرینی میکنم و در قالب زبان فارسی درمیآورم. شعر باید همان شعر بماند و تا جایی که امکان دارد به همان حس و فضای شعر اصلی نزدیک شود.
او درباره مجموعه «کجاست دستان تو»، عنوان کرد: این مجموعه نزدیک به 500 صفحه است و در آن تلاش کردهام یک نمای کلی از شعر ناظم حکمت ارائه دهم. یعنی از اولین شعرهای ناظم تا آخرین شعرش را در این مجموعه جمع و ترتیب زمانی را رعایت کردهام تا تحول زمانیای که در شعر ناظم به وجود آمده است، مشخص شود.
پوری ادامه داد: ناظم به غیر از مجموعههای شعرش منظومههایی هم دارد که تنها یکی از آنها به نام «چشماندازهای انسانی از کشورم» در600 صفحه سروده شده است و من برای اینکه خواننده ناظم آشنایی بیشتری پیدا کند، از همه منظومهها بخشهایی را به عنوان نمونه آوردهام. این مجموعه تمام شعرهای ناظم نیست اما بیشتر شعرهای ناظم به سلیقه و انتخاب خودم غیر از منظومهها را در برمیگیرد و میتواند یک شناخت کلی از ناظم بدهد.
مجموعه «کجاست دستان تو» که گزیدهای حدودا 500 صفحهای از اشعار ناظم حکمت است،به تازگی از سوی «نشر نگاه» منتشر شده است.
پیشتر، ترجمههای احمد پوری از دو کتاب ناظم حکمت با عنوانهای «تو را دوست دارم چون نان و نمک» و «دنیا را گشتم بدون تو» از سوی «نشر چشمه» و «نشر مرکز» منتشر شده بود.
🌸🌸
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─
محتسب در نیم شب جایی رسید
در بن دیوار مستی خفته دید
گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خوردهام گفت این خفیست
گفت آنچ خوردهای آن چیست آن
گفت آنک در سبو مخفیست آن
دُور میشد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت او را محتسب هین آه کن
مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کن هو میکنی
گفت من شاد و تو از غم منحنی
آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی میخوران از شادیست
محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز
گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا
گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو
گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی
من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی
حضرتِ مولانا
استاد الهیقمشهای
C᭄𝄞 @GaleryeTasavireAdabi
♡჻ᭂ࿐✰⊰━━━━─