donyaeromannn | Unsorted

Telegram-канал donyaeromannn - دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

3550

@donyaeromannn https://t.me/+_Q_ZcZPst2s2MDg5

Subscribe to a channel

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

داستان #تنها_بر_نمی_گردم
قسمت ششم

-بابا ایول سلیقه
-چطوره؟
-عالی
-ما اینیم دیکه
بعدش رفتیم خونه داییم که می شه بابای فرزاد آخه قرار بود شام بریم اونجا وقتی رسیدیم من تازه فهمیدم این یه مهمونی ساده برای من نیست کل فامیل اینجان
-اعععع
-دهنتو ببند چته؟
-کل فامیل اینجان!!
-آره ! راستش منم نمی دونستم
-خب بریم یه دس روبوسی کنیم با همه
اینو گفتمو حرکت کردم به سمت بابا بزرگ بعدشم به ترتیب با همه دست دادم و روبوسی و ... کنار محمد امین(پسر خاله ی فرزاد)نشستیم دیدم بدجور تو گوشیه
-محمد چه خبرا؟
-بله؟آها!هیچی سلامتی
-بدجور تو گوشی ای!!
-خودت که می دونی چرا می پرسی
-از پریاس خانم چه خبر؟
-هییس یکم آرومتر؛ هیچی باهاش کات کردم
-ااا چرا؟!!؟
-باو خیلی باهام سرد شده بود دیگه خیلی کم با هم دیگه صحبت می کردیم؛ خانوم دیروز اومده سر قرار بهم می گه دو سه سال باهم اصلا حرف نزنیم بعد دو سه سال بیا منو بگیر منم جلو خودش شمارشو پاک کردمو برگشتم
-خـخـخ خوب کاری کردی با اون دماغش چه انتظارایی داره
-اره واللا
بعد رفتیم تو آشپزخونه تا کمک کنیم غذا ها رو بیاریم
-سلام ساحی جون چه خبر؟
-ای بابا چن دفعه از آدم می پرسی چه خبر؟
-باشه غلط کردم به کارت برس!!
-ساحل سفره و بده منو کاوه ببر پهن کنیم
-بفرما اینم سفره
-کاوه بیا بریم سفره و پهن کنیم
-اوکی بریم
بعد از غذا پیرا رفتن حیاط و ما جوونا موندیم تو خونه

نویسنده:فاتح بهرامی
ادامه دارد....
🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

داستان #تنها_بر_نمی_گردم
قسمت چهارم

نترس بابا نوشتم جناب آقای باکلاس بعد از دو سال اومدن خانم خوشگلا رو ببینن ما رو تپه کنار مزار منتظرتونیم
-ایول تو باید نویســــــ
که یه دفعه یکی زد به شیشه ماشین از در که اومدم پاین اسرا پرید بغلم«-ای بی حیا نامحرمه مثلا!!-خفه بابا ما تو خانوادمون خیلی راحتیم»
-کجا بودی این همه مدت نامرد
-همین جا داشتیم شما رو نگا می کردیم
یهو دیدم فرزاد داره بد نگام می کنه ترسیدم الان بیاد منو بزنه واللا اعصاب معصاب که نداره!!پس اسرا رو گذاشتم زمین و رفتم به طرف ارسا خیلی ساده با هم دست دادیم و رو بوسی کردیم بعد هر چهارتاییمون نشستیم تو ماشین.عشق بنده با حالت بسیار مسخره ای گفت –به جای این قرطی بازیا نمی تونستید یه اس بزنین!!
رو به فرزاد چرخیدمو جفتمون زدیم زیر خنده«-واقعا که یه چیز ساده به ذهنتون نرسید الان اگه به آقا هم چیزی بگم می گه من تو سوربون داشجو ام،سوربون بخوره تو سرت-!!!!»
-خب خانم خوشگلا چه خبر؟
-خبرا که دست شماس
-ارسا خانوم اول شما خبرای اینور رو بده بعد منم خبرای اونور رو بهتون می گم
خب بعد کلی با هم صحبت کردیم کلی اتفاق با مزه افتاده بود وقتی من نبودم تا اینکه رسیدیم به جای بد بد
-... خب یکیم که قراره هفته بعد برای من خواستگار بیاد
-جااااااان؟
-گفتم قراره پس فردا برا من خواستگار بیاد
-حالا کی هس این پسرخوش سلیقه
-باربد پسر همسایمون
-دوسش داری؟؟
-اصلا تا حالا ندیدمش!!
-پس چطوری قبول کردی بیاد خواستگاری؟
-من خودمم خبر نداشتم مامانم دیشب همه چیرو هماهنگ کرده
-حالا جوابت چیه؟
-تا ببینیم چی می شه
خب حرف زدنامون تموم که شد ارسا و اسرا از ماشین پیاده شدن و بعد از کلی تعارف کردن به ما رفتن

نویسنده:فاتح بهرامی

ادامه دارد....
🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

داستان #تنها_بر_نمی_گردم
قسمت دوم

-فرزاد تو هنوز از این کارات دس ور نداشتی؟
-نوچ,من عمرا عوض بشو نیستم
-خخخخ واس همینه که می گم مثل خودمی
بعد جفتمون شروع کردیم به خندیدن با صدای بلند؛بعد چن دقیقه غذامونو آوردن ما هم مثل این قحطی زده ها شروع کردیم به خوردن.بعد از تموم شدن غذامون به فرزاد گفتم-پاشیم بریم خونه من خیلی خستم از صبح تو هواپیمام
-نمی خوای اول به مامانت خبر بدی؟
-نوچ فردا می خوام سورپرایزش بکنم
بعد رفتیمو خوابیدیم؛صبح که از خواب بیدار شدم دیدم آقا هنوز خوابه سری به نشانه تاسف تکون دادمو رفتم بیرون تا وسایل صبحونه رو بخرم؛بعد صبحونه قرار شد پاشیم بریم شهر خودمون(ایلخچی) وقتی رسیدم اونجا تو راه ساحل(دختر داییم) رو دیدم به فرزاد گفتم یکم آرومتر بره
-سلام خانوم خوشگله کجا می ری بیا برسونیمت
دیدم نه انگار ایشون ما رو نشناختن
-ساحی خانوم یعنی نمیای؟
ساحی که گفتم انگار تعجب کرد آخه فقط من اونو به اسم ساحی صدا می زدم
-کاوه تویی؟
-په نه په ننتم
اینو که گفتم هر سه تامون زدیم زیر خنده و بعد ساحل اومد سوار ماشین فرزاد شد و با هم راه افتادیم؛ساحل رو کرد و به من گفت-پسره بی معرفت رفتی اونور چشات به چنتا دختر افتاده دیگه سراغ ما رو نمی گیری!!
-آخه نامرد من باید از شما سراغ بگیرم، منم که توی مملکت غریبم شما که همه پیش همید -آقا من تسلیم،یادم رفته بود نمی شه با شما حرف زد
-خخخ آفرین دختر خوشگل؛راستی فرزاد از ارسا(دختر خالم)چه خبر؟
-خبر خاصی نیست.چطور؟
-هیچی همینطوری،ساحل نهار خوردی؟
-آخه کارد بخوره تو شیکمت هنوز ساعت 12س
-می تونی خونه رو بپیچونی بریم به یاد گذشته نهار رو تو کندوان بخوریم؟
«-جوری میگه گذشته کسی ندونه فک می کنه ده سال خارج بودی-دو سالم دوساله»
-اره صب کن یه زنگ بزنم خبر بدم
-بزن
بعد از این که ساحل به خونشون خبر داد راه افتادیم به سمت کندوان؛زیاد شلوغ نبود ولی بالاخره اول تابستونه و کندوان شلوغه دیگه، خلاصه بعد از کلی این ور اون ور گشتن و دیوونه بازی در آوردن رفتیم یه نهار سنگین خوردیم و برگشتیم ایلخچی اول رفتیم ساحل رو رسوندیم خونشون بعدش مستقیم رفتیم خونه
نویسنده:فاتح بهرامی

ادامه دارد...
🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

سلام همراهان گرامی
از امروز داستان
" تنها برنمی گردم "
به قلم فاتح بهرامی
در بیست و شش قسمت
تقدیم شما عزیزان میشود
🌼🌼🌼
👇👇👇

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

به شددددددت توصیه می کنم حتما حتما عضو شوید👆👆💥

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

اگه یه روز فکر کردی طرف مقابلت دوست نداره درست فکر کردی، چون اگه دوست داشت، نمیزاشت همچین فکری کنی:)

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

میخام حتی اسکلتامونم همدیگه رو بغل کنن زیر خاک💞

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

@donyaeromannn

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

رمان #صدا_بزن_شبی_مرا

قسمت اول
سرم را بالا گرفتم. از شدت عصبانیت زیاد،چشمانم تار شده بود.این بار با صدایی بلندتر گفتم:
-چی می گی جمشید؟ اونوقت که نعشه بودی، و شرط گذاشتی. باید فکر حالا را می کردی. من شرط را بردم. الان باید به قولت عمل کنی. اونوقت فکر خرج موادت بودی، و فکر اینجاش را نکرده بودی.
جمشید در حالی که سرفه می کرد بلند شد، و به طرف من حمله کرد، یقه لباسم را محکم گرفت و مرا به دیوار چسباند و گفت:
-بیشعور عوضی، هیچ معلوم هست چی می گی؟ قمار سر دخترم بوده. خودت را زدی به خریت؟ من شرط را باختم. هر کاری می خوای بکنی، بکن.
سعی کردم جمشید را از خودم جدا کنم.با اینکه پیرمرد شصت، هفتاد ساله بود.ولی قدرتش مثل یک جوان سی ساله بود. اعتیاد ،قامت جمشید را خم کرده و او را تبدیل به یک پیرمرد بدریخت، و با صورت سبزه ایی و پر از چروک کرده بود.
بلاخره قدرتم، به جمشید چیره شد.و او را نقش بر زمین کردم.
داوود به طرفم اومد ومرا محکم گرفت ومانع از حمله من، به جمشید شد.جمشید زود خودش را جمع کرد. ودوباره شروع به سرفه کرد. به زور نفسی گرفت و بلند گفت:
-ببین مسعودی، فکر نکن دستت به دخترم برسه. من این شرط را قبول ندارم. حالا هم گورت را گم کن ،پسره هیز ،چشم چران.
سعی کردم داوود را از خودم جدا کنم،داوود مرا محکم گرفته بود و گفت:
-خودم درستش می کنم، مسعود. اوضاع را خرابتر از این نکن. بهونه دست این پیرمرد مفنگی نده، بیچارت می کنه.
کمی خودم را کنترل کردم. در حالی که به نفس زدن افتاده بودم، نگاهی به داوود کردم و گفتم:
کجا دیدی که تو قمار به شرطتشون عمل نکنند؟ برو خودت کار را درست کن. تو اینجا شاهد بودی، و گرنه آبرو برای هیچ کدومتون نمی زارم.
داوود صندلی را برام جلوتر کشید وگفت:
-یکم بشین، من الان درستش می کنم. پاکت سیگارش را از جیبش در اورد وگفت:
-یک نخ بکش، یکم آروم بشی. من با جمشید حرف می زنم.
جمشید به سختی بلند شد. و با قامت کج وکوله رو به رویم ایستاد و گفت:
-مرغ من یک پا داره. من راضی نمی شم به اون شرط. هر کاری هم می خواهد بکنه.
داوود به طرف جمشید رفت. دستانش را گرفت و در اتاق کناری برد. در را محکم بست.
من هم با عصبانیت روی صندلی نشستم. سیگاری روشن کردم، پکی زدم. چشمانم به در بود. چند دقیقه ایی گذشت. هنوز خبری از داوود نشد. کمی در حیاط قدم زدم. زیر سایه درخت توت ایستادم. و نگاهم به در قدیمی چوبی اتاق بود. چند دقیقه گذشت، تا بلاخره داوود و جمشید از اتاق خارج شدن.
چشم های جمشید برق میزد. خنده ایی روی لب های سیاهش نشسته بود. تک سرفه ایی کرد و گفت:
-حله، فقط مواظب باش اذیتش نکنی...

لبخند روی صورتم نشست. سعی کردم جمعش کنم، چند قدمی به جمشید نزدیک شدم وگفتم:
-فکر کنم موادت جور شد که قبول کردی.
نگاهی به داوود انداختم وگفتم:
-تو دیگه چرا اینقدر خر شدی. شرط را جمشید باخت، تو داری خسارتش را می دی.
داوود سرش را تکون داد وگفت:
-حوصله ندارم هر روز تو این خونه، دعوا راه بیفته.زود باشید جمع کنید. باید بریم خانه جمشید. جمشید اخمی کرد وگفت:
-اول پول را بده. زود باش. مگه احمقم این پسره لاشخور را بردارم برم خونم. تا پول ندید من از جام تکون نمی خورم.
داوود نفسی کشید. واز جیب پیرهنش دو تا ترواول پنجاه تومانی خارج کرد. نگاهی به من انداخت و گفت:
-عجب گیری افتادیم. باید خسارت هم بدیم. تراول ها را به پیرمرد نشان داد وگفت:
-زود باش، ما را ببر خونت. کار مسعود که تمام شد، این پول ها می شه مال خودت. برو آتیششون بزن. فقط زود باش حرکت کن. تا یک ساعت دیگه قرار دارم.
چشمان جمشید برقی زد. آب دهنش را قورت داد و گفت:
-نامردی نکنی ها. بد جور خمارم. بزار یک سیگار بکشم بعد می ریم.
داوود نچی گفتو به دیوار تکیه داد، نگاهی به داوود کردم وگفتم:
-خیلی خری پسر. تو چرا پولو دادی. می ذاشتی دهنش را پر خون می کردم. اونوقت راضی می شد.
داوود با چشمان گرد شده اش گفت:
-حوصله دردسر ندارم. مگه قضیه رحیم را یادت رفته. همش گردن من افتاد. تا یک سال پام پاسگاه وکلانتری بود. بزار امشب تمام بشه. دیگه پشت دستم داغ می کنم تو این خونه بساط قمار و مستی راه بندازم. همش برام دردسره. حالش را یکی دیگه می بره. دردسرهاش واسه ماست.

ادامه دارد...

نویسنده : ملودی
🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

همیشه وجود دارد:
کمی حقیقت پشت هر "شوخی کردم"
اندکی دانش پشت هر "نمیدانم"
کمی احساس پشت هر "من مهم نیستم"
کمی غم پشت هر "من خوبم"
و اندکی درد پشت هر "اشکالی ندارد"

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

اگه یه روز فکر کردی طرف مقابلت دوست نداره درست فکر کردی، چون اگه دوست داشت، نمیزاشت همچین فکری کنی:)

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

گاهی اوقات تو زندگیتون، یه گوشه بشینین و یه فنجون قهوه بگیرین دستتون و برگردین به سال هایی از زندگیتون که گذشت نگاه کنید.
اون موقعس که میفهمین شما از مشکلاتی عبور کردین که فکر میکردین هرگز نمیتونین ازش نجات پیدا کنین!

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

برای من فرق نمیکنه هوا سرده یا گرم در هر صورتی یه "چایی" میچسبه😌☕️

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

🍓 رمان : #خفگی

🍓 ژانر : #عاشقانه

🍓 نویسندہ : #فاطمه_خاوریان

💟خلاصہ :
داستان از جایی شروع میشود که بردیا متوجه علاقه ی دخترعموی خودش به دوست صمیمی اش میشود، اما نفس، دخترعموی بردیا، نشان کرده ی خودش است و بردیا هم علاقه خیلی زیادی به او دارد، آنجاست که نفس با این واقعیت تلخ روبرو میشود که کسی که به او دلبسته، لال است و ......

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

باید دهان ببندی
باید به گوش باشی
گاهی خموش باشی


- یوسف حمزه

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

داستان #تنها_بر_نمی_گردم

قسمت پنجم

ارسا
نمی دونم چرا ولی احساس کردم اخمای کاوه بعد شنیدن این که قراره برا من خواستگار بیاد رفت توهم شاید از باربد خوشش نمیاد«-احمق خانوم اون دوستت داره-چی می گی تو؟-مطمعنم از باربد خوشش نمیاد-مگه خودت نمی گی وقتی شنید قراره خواستگار بیاد اخماش رف توهم؟تو که اون موقع بهش نگفته بودی-خب اینم حرفیه!یعنی می شه؟کسی که خواهرم شبا برای دوریش گریه می کرد کسی که خواهرم شبا خوابش نمی برد تا خبری ازش از خاله نمی گرفت یعنی میشه عشق خواهرم عاشق من باشه؟-حالا که شده-!!!!!!»رو کردم به اسرا و گفتم-خب اسرا خانم حالا چه حسی داری؟
-فوق العاده بعد از دوسال آدم اگه عشقش رو ببینه چه حسی پیدا می کنه؟
اینو که گفت محکم لپشو کشیدمو گفتم-واللا ما که عاشق نشده ایم!!
-حالا صبر کن باربد بیاد اونوقت حالتو ازت می پرسم
-ای بابا چرا تو وکاوه گیر دادید که منو اونو دوس دارمو می خوام بهش جواب مثبت بدم؟
-راستی کاوه ناراحت نشد وقتی شنید قراره برات خواستگار بیاد؟
-نه بابا چرا باید ناراحت بشه؟
-چه بدونم
کاوه
-چرا حالا لب و لوچت آویزون شد!!!!؟
-هیچی همینطوری
-ای بابا تو که اسرا رو می شناسی همیشه از این کارا زیاد می کنه،زن داداش ما لوس تشریف دارن
-خخخ عاشق همین لوس بازیاشم؛کاوه می خوام فردا بهش بگم کمکم می کنی؟
-مگه قرار نشد اول من بگم؟
-نه اول من می گم
-باشه فعلا یه آهنگ بزار یکم گوش کنیم بعدا راجبش حرف می زنیم
بعد فرزاد دستشو برد سمت ظبت ماشین و یه آهنگ با حال پلی کرد(بیا بغلم،آرمین نصرتی)

نویسنده:فاتح بهرامی
ادامه دارد...
🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

داستان #تنها_بر_نمی_گردم
قسمت سوم

و بالاخره مامانم رو یه سورپرایز درستو حسابی کردم خیلی خوشحال بود حدود سه ساعت اونجا بودیم بیچاره فرزاد هم انگار شده بود شوفر من نشسته بود یه گوشه به ما نگا می کرد؛بعد از کسب اجازه مادر گرامی از خونه زدیم بیرون
-فرزاد بریم گلمیش؟
-حالا چرا گلمیش
-آخه خبر دادن خاله اینا الان اونجان
-ببینم خاله اینا اونجان یا ارسااینا؟
-فرزاد لوس نشو دیگه دوساله ندیدمش
-اوکی می برمت ولی خواهشا آبرومونو نبر باجناق
یکی زدم تو سرشو گفتم-عمرا اسرا(دختر خالم) رو به تو بدن
-تو بشو پارتی ما تا بدن
-رو چشم
بعد چشمکی به من زد رفتیم سمت گلمیش، رفتیم بالای تپه و کنارقبر گلمیش خانم نگه داشتیم جایی که بشه ارسا رو ببینم بدبختی من اینجا بود که کل خانواده برادرش هم اونجا بودن و سر ارسا خیلی شلوغ بود یه نگا به فرزاد کردم و گفتم
-خب حالا چیکار کنیم
-چه مدونم منم مثل تو دوس دارم برم جلو ولی خودت می دونی که نمی شه
(نمی تونیم هیچکدوم بریم جلو چون با پسرخالم و باجناقش دعوا کردیم بدجور و از اون موقع به بعد دیگه با هم حرف نمی زنیم)
-فرزاد هنوزم موقع شام دادن میان از بالا شام می گیرن
-احمق خان اینا الان خودشون اومدن اینجا برای تفریح برا نذری که دعوتشون نکردن اینجا
-اره راس می گی باید یه فکر دیگه کنیم
-کاوه نظرت چیه با پهپاد من یه پیام واسشون بفرستیم
-پهباد؟؟؟؟؟؟
-بابا از همون هلیکوپتر های چهارپر دیگه
-اوکی اینجاس؟
-اره پشت ماشین می زارمش معمولا
یه پیام نوشتیم و با یه نخ بلند وصلش کردیم به پهباد فرزاد بعد منتظر لحظه مناسب موندیم،از شانس ما بعد از یه مدت ارسا و اسرا رفتن کنار آتیش ما هم از این فرصت استفاده کردیم و پهباد رو فرستادیم سمتشون تا دیدن پهباد بالاسرشونه تعجب کردن کاغذ آویزون از پهباد رو که دیدن کاغذ رو جدا کردن و خوندن یهو سراشون برگشت به سمت تپه و ماشین من رو به فرزاد کردم و گفتم-چی نوشتی تو کاغذ الان نیان جفتمون رو لت و پار کنن؟
نویسنده:فاتح بهرامی

ادامه دارد...

🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

به نام کارگردان هستی
داستان #تنها_بر_نمی_گردم
قسمت اول

ساعت نزدیک های 8 شب بود که رسیدم فرودگاه شهید مدنی خیلی خسته بودم
از شانس منم هیچ کس نیومده بود دنبالم«-آخه احمق خان مگه به کسی خبر دادی که می خوای بیان دنبالت؟؟ -خب یه لحظه یادم رفت چرا می زنی؟»
بالاخره بعد از کلی دعوا و جر و بحث با صدای درونم رفتم یه تاکسی گرفتم و پیش به سوی خونه فرزاد(پسرداییم) خب رسیدم دم در خونه فرزاد آیفون طبقه یک رو زدم.یه خانوم جواب داد
-بله؟
-سلام ببخشید منزل آقای رادمهر ؟
-خیر طبقه بالا رو بزنین
-ببخشید مزاحم شدم
خب طبقه بالا رو زدم یه آقا برداش
-بله؟
از صداش فهمیدم خودشه
-باز کن،جناب آقای باکلاس تشریف آوردن
-کاوه خودتی؟
-اره خودشه
-بیا بالا ناکس
-بی تربیت در رو باز کن روح که نیستم از در و دیوار رد بشم!!!
بعدش دررو زد و رفتم بالا؛تنها بود بعد از کلی رو بوسی و حرف زدن قرار شد بریم یه جایی شام بخوریم؛بلند شدیم رفتیم (......)اونجا که رسیدم رو کرد به منو گفت-خب سرورم کجا بریم؟
-فرزاد بدجور حوس سیب زمینی کبابی کردم
-ای ناکس!دقیقا حرف دل منو زدی
بعد رفتیم رستوران(........)البته رستوران که چه عرض کنم یه دکه کوچیک بود که دورش صندلی چیده بودن.خلاصه رفتیم نشستیم روی صندلی که یه دفه دیدم فرزاد داره بهم چشمک می زنه و بهم می فهمونه که پشت سرشو نگا کنم منم سرم بلند کردم پشت سرشو نگا کردم دیدم دو تا دختر خوشگل نشستن اونجا«-ای بی حیا سرتو بنداز پایین اگه خواهر خودت بود راضی می شدی؟-بشین بابا من که خواهر ندارم-حالا فرضا داری-بابا ول کن دیگه فقط نظرمو گفتم»
نویسنده:#فاتح بهرامی

ادامه دارد....
🌸🍃

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

می‌دانستم که زخمی خواهم شد، می‌دانستم که شاید هیچگاه خوشبخت نباشم، اما چه اهمیتی داشت؟
وقتی عشق در میان است، هیچ چیز دیگری مهم نیست!

-آلبر کامو-

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

🤤❤️✨ تازه فهمیدم...
جوابِ قشنگِ «دورت بگردم» اینه... 🥹💞

/channel/+W6z0kUIIz8k1MDA0

🤵🏻‍♂❤️ حالا اینو برای مــــردِ زندگیت بفرست...
.

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

گاهی اوقات تو زندگیتون، یه گوشه بشینین و یه فنجون قهوه بگیرین دستتون و برگردین به سال هایی از زندگیتون که گذشت نگاه کنید.
اون موقعس که میفهمین شما از مشکلاتی عبور کردین که فکر میکردین هرگز نمیتونین ازش نجات پیدا کنین!

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

🔹 کتاب خداحافظ گری‌ کوپر

📚 کتاب: #خداحافظ_گری_کوپر
🖋 نویسنده: #رومن_گاری
💬 موضوع: #رمان #فلسفی

🌻❤️

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

🔹 خداحافظ گری کوپر

📚 کتاب: #خداحافظ_گری_کوپر

🖋 نویسنده: #رومن_گاری

💬 موضوع: #رمان #فلسفی

📼🗣کتاب صوتی + 📄pdf 🔻🔻🔻

💬 درباره کتاب: داستانی عمیق و شیرین درباره‌ی عشق، تنهایی و هویت است. شخصیت اصلی، تیرولی، در دنیایی پر از تضادها و چالش‌ها، تلاش می‌کند تا میان آرزوها و واقعیت‌های تلخ زندگی‌اش تعادل برقرار کند. این رمان با ترکیب طنز و غم، نگاهی دقیق به جامعه و انسانیت ارائه می‌دهد و خواننده را به تفکر درباره‌ی پیچیدگی‌های روابط انسانی و هویت فردی دعوت می‌کند.

#کتاب_صوتی + #pdf
🌻❤️

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

سلام و عرض ادب خدمت شما بزرگواران
از امروز رمان جدید
* صدا بزن شبی مرا *
در ۶۷ قسمت
بقلم خانم ملودی
در کانال قرار داده میشود
امید است ما را همراهی کنید
با سپاس از حضور سبزتان 🌸

روزتون بدور از دلتنگی 🌸

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

چرا خدایی که قبل از تولدم سرنوشتم را نوشته بود بعد از مرگم حساب میخواهد؟!

-استیون هاوکینگ-

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

و من، از آن منِ دیوانه‌ی درونم وحشت دارم...

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

ولی اون حسی که وقتی برنده دعوا تویی و طرف ضایع میشه>>>

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

به نظر من عجیب است که ما انسانهای باهوش و خلاق، درباره ی کهکشانها، ترکیب اتم ها، تحقیق کنیم
ولی هنوز درست و حسابی درباره ی خودمان تحقیقی نکرده باشیم .

#یوستین_گوردر

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

کسانی‌که به آنان عشق می‌ورزیم، از بیش‌ترین قدرت برای آزردن ما برخوردارند..!


- فرانسیس بومر

Читать полностью…

دنیای رمان 𝐏𝐃𝐅📚

🔹 کتاب خداحافظ گری‌ کوپر

📚 کتاب: #خداحافظ_گری_کوپر
🖋 نویسنده: #رومن_گاری
💬 موضوع: #رمان #فلسفی

🌻❤️

Читать полностью…
Subscribe to a channel