فروید سوگواری و مالیخولیا را شیوههایی از واکنش نشاندادن ما به تجربه فقدان میدانست، اما چطور آنها را از هم متمایز میکرد؟ سوگواری مستلزم تلاشی طولانی و دردناک است تا خودمان را از عزیزِ از دسترفته جدا کنیم. فروید مینویسد: «کارکرد سوگواری جداسازی خاطرات و آرزوهای بازماندگان از شخص مرده است.»
داریان لیدر از کتاب افسردگی سکه رایج زمانه ما ترجمه سعید سهیلی
Nigel Van Wieck, Q Train, 1990
@caferavanshenasiii
عشق و فقدان در زندگی اجتنابناپذیرند و باشکوهترین لذتها و عمیقترین اندوههایمان را میسازند. هر رابطهای را پایانیست: بعضیها ترکمان میکنند بعضیها به راه خود میروند و برخی هم از دنیا میروند. فقدانْ بخش «همیشه حاضر» زندگی ماست، از اولین جدایی از بدن مادرمان گرفته تا بزرگ شدن و ترک خانه، شکستهای عشقی، مرگ عزیزان و درنهایت آخرین فقدان، یعنی مرگ خودمان برای رشد و شکوفایی باید سوگواری را بیاموزیم و در عین حال که عزیز از دست رفته را در گوشه ذهنمان نگه میداریم، از او گذر کنیم. اگر نتوانیم این تعادل ظریف را حفظ کنیم، یا زندگیمان در رنجی بیپایان فرو میرود، یا موهبت برقراری ارتباطی عمیق و معنادار را با دیگران نخواهیم داشت.
لیندا شِربی از کتاب عشق و فقدان ترجمه مریم شفیعخانی
@caferavanshenasiii
زیستن خود هنری است و در حقیقت مهمترين و در عین حال مشکلترین و پیچیدهترین هنری است که انسان تجربه میکند. هدف این هنر انجام کار بهخصوصی نیست، بلکه هدف آن زندگی شایان تحسین و پرورش استعدادهای ذاتی است. در پهنه هنر زیستن انسان هم هنرمند است و هم محصول هنر، هم مجسمهساز است هم سنگ مرمر، هم پزشک است هم بیمار.
اریک فروم از کتاب انسان برای خویشتن ترجمه اکبر تبریزی
@caferavanshenasiii
ما همیشه توان این را نداریم که شناخته شویم، و یا خود و نیازهای خود را بشناسیم، چرا که شناخت در پی خود رنج و عذاب به همراه میآورد. پذیرشِ میل، آنچنان که هست، یعنی هم به دیگران وابستگی دارد، و هم ممنوعه و بنابراین سرکش است. ما را در نظر خودمان بیش از اندازه غیرقابل قبول، بیش از اندازه متناقض و بیش از اندازه در معرض خطر نشان میدهد. این پذیرش به معنای واقعی ما را در برابر خودمان قرار میدهد. بیش از حد مستقیم و با صراحت به ما نشان میدهد که تا چه اندازه میتوانیم بهخاطر نیازهایمان مشوش و پریشان باشیم.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
مقامات حکومتی در تلاش برای زمینگیر کردن زندگی، خود را زمینگیر میکنند و در بلندمدت خویش را در عرصه مقابله با زندگی خلع سلاح میبینند. بهعبارتدیگر زندگی ممکن است در معرض تعرض، تضعیف و ضربه قرار بگیرد، اما در نهایت نمیتوان برای همیشه آن را شکست داد و اگرچه آرام ولی پیوسته پیش میرود. ممکن است هزاران بار خسته شود، اما همیشه راهی برای تجدیدقوا پیدا میکند.
واتسلاو هاول از کتاب زیستن در حقیقت ترجمه صالح واحدی
@caferavanshenasiii
اضطراب واکنش بیمناک ما به جهانی است که بنا نیست ژرفترین نیازهای ما را برآورد؛ حاصل تحلیل اضطراب چشماندازی تراژیک از هستی است. اضطراب سیر پیشروی زندگی ما را از یک ناکامی واقعی به ناکامیهای فرضی دیگر رقم میزند، با به یاد آوردن تروماهای گذشته و فعال کردن ترسهای قدیمی در این فرآیند.
اضطراب همچون خودشناسی بر ما ظاهر میشود، زیرا از طریق تجربه اضطراب است که ما حضور تعارض و کشمکش را در روانمان تشخیص میدهیم و میفهمیم که ما در خانهای تکهتکه به سر میبریم نه در خانهای یکپارچه؛ میفهمیم که سرکوب در درونمان به کمین نشسته است؛ میفهمیم که در سرگذشتمان ناکامیهایی را از سر گذراندهایم که از تکرارشان در زندگیمان هراس داریم؛ و میفهمیم خطری آشنا و بااینحال دیرینه همواره زندگیمان را به شکلی پیشگویانه و رعبآور تهدید میکند.
اگر بتوانیم آن امنیت خیالی، امنیتی را که همچون خاطرهای تلخ به یاد میآوریم و جهان دیگر نمیتواند برایمان فراهمش کند، برای همیشه کنار بگذاریم، آنگاه دریافتهایم که چگونه از اضطرابهایمان در «خود»های در حال تکاملمان بهره بجوییم.
سمیر چوپرا از کتاب اضطراب ترجمه نصراله مرادیانی
@caferavanshenasiii
بنا به نگرش فروید درباره امور، ما بیش از هرچیز حیواناتی دوسویه هستیم: در جایی که متنفریم عاشقیم؛ در جایی که عاشقیم متنفریم. کسی که مایه خرسندیمان بشود، میتواند مایه آزردگیمان هم بشود. و وقتی کسی باعث آزردگی ما میشود، همیشه فکر میکنیم میتواند خرسندمان هم بکند. در شرح فروید، دوسوگرایی به معنی احساسات متناقض نیست؛ بلکه به معنی احساسات متقابل است.
آدام فیلیپس از کتاب لذتهای ناممنوع ترجمه نصراله مرادیانی
@caferavanshenasiii
فرد افسرده تقریبا بهطور کامل در دغدغه فکری فقدان فرورفته؛ اما آن را به شکل فقدانی حقیقی احساس نمیکند. فرد افسرده قادر به حرکت نیست قادر به اقدام یا تصمیمگیری نیست. این سکون به این معناست که اگر هیچچیز نمیتواند تغییر کند، پس هیچچیز تغییر نخواهد کرد. اگر من نمیتوانم اتفاقی را که دارد برای من میافتد تحمل کنم پس این اتفاق نخواهد افتاد؛ و اگر من این تجربه جدید را بهعنوان یک چیز جدید قبول نکنم، پس میتوانم به زندگی با دیگری درونی قدیمیام ادامه دهم.
لیندا شِربی از کتاب عشق و فقدان ترجمه مریم شفیعخانی
@caferavanshenasiii
عشق و فقدان در زندگی اجتنابناپذیرند و باشکوهترین لذتها و عمیقترین اندوههایمان را میسازند. هر رابطهای را پایانیست: بعضیها ترکمان میکنند بعضیها به راه خود میروند و برخی هم از دنیا میروند. فقدانْ بخش «همیشه حاضر» زندگی ماست، از اولین جدایی از بدن مادرمان گرفته تا بزرگ شدن و ترک خانه، شکستهای عشقی، مرگ عزیزان و درنهایت آخرین فقدان، یعنی مرگ خودمان برای رشد و شکوفایی باید سوگواری را بیاموزیم و در عین حال که عزیز از دست رفته را در گوشه ذهنمان نگه میداریم، از او گذر کنیم. اگر نتوانیم این تعادل ظریف را حفظ کنیم، یا زندگیمان در رنجی بیپایان فرو میرود، یا موهبت برقراری ارتباطی عمیق و معنادار را با دیگران نخواهیم داشت.
لیندا شِربی از کتاب عشق و فقدان ترجمه مریم شفیعخانی
@caferavanshenasiii
ما در پارهای روابط برای چیزی ماتم میگیریم که آرزویش را در دل میپروراندهایم، اما هیچگاه آن را نداشتهایم و هرگز نخواهیم داشت. این اواخر با زنی کار میکردم که مادرش از بیماری آلزایمر رنج میبرد و نیاز به مراقبت در خانه داشت. این زن همچنان که شاهد وخامت بیماری مادر سلطهگرش بود، عمیقا دریافت که فرصت دوست داشته شدن و مراقبت شدن از سوی مادر را برای همیشه از دست داده است. پس از مرگ مادر، برای درمان افسردگیش مراجعه کرد. کار کردن روی ماتم او شامل کمک برای ماتم گرفتن به یاد مادر و برای از دست رفتن رویای عشق و پذیرشی بود که آرزو داشت از جانب او شامل حالش شود.
ویلیام وردن از کتاب رنج و التیام ترجمه محمد قائد
@caferavanshenasiii
وحشیها بهمانند حیوانات بیرحم هستند، اما بدجنسی انسان متمدن را ندارند. بدجنسی یعنی انتقام بشر از جامعه بهخاطر محدودیتهایی که اعمال میکند. این انتقامجویی به مصلحان اجتماعی و از طرفی به خردهگیران حیات میبخشد. یک وحشی ممکن است سر شما را جدا کند، شما را بخورد یا شکنجهتان بدهد اما شما را در رنجی اندک ولی بیپایان رها نمیکند آنطور که زندگی در یک جامعه متمدن با بشر انجام میدهد. بسیاری از عادات و خصوصیات نامطلوب بشر مثل خدعه و حیلهگری، بزدلی، فقدان حرمت نفس، همه و همه آبستن تطابق ناکافی بشر با یک تمدن پیچیده است. اینها همه نتیجه تعارض بین غرایز و فرهنگ است.
زیگموند فروید در مصاحبه با جورج ویریک از کتاب یک فنجان چای با بزرگان روانکاوی جهان ترجمه عباس کیوانلو
@caferavanshenasiii
چیزی که من از مراجعان خود و از تجربههایم آموختهام، این است که ما نمیتوانیم تغییر کنیم و از آنچه هستیم متفاوت شویم، مگر آنکه خود را آنچنان که هستیم، کاملا بپذیریم. و تنها در این صورت است که تقریبا بدون اینکه احساس کنیم، تغییر صورت میگیرد.
کارل راجرز از کتاب هنر انسان شدن ترجمه مهین میلانی
@caferavanshenasiii
بديهی است که راههای بسیاری برای توصیف عشق وجود دارد. یک طبقهبندی به ویژه مفید، مثلث عشق است که توسط رابرت استرنبرگ و همکارانش به وجود آمده است. آنان عشق را با ترکیب سه مولفه اصلی ترسیم میکنند: صمیمیت، اشتیاق و تعهد.
صمیمت به احساس نزدیکی و پیوستگی با معشوق اشاره دارد. اشتیاق به جنبههای گرم یک رابطه اطلاق میشود، يعنی هیجانی که نسبت به یار خود احساس میکنید، به انضمام کشش و جاذبه جنسی.
تعهد متشکل از دو تصمیم است، تصمیم کوتاهمدت در جهت عشقورزی با یار خود، و تصمیم بلندمدت برای حفظ و نگهداری آن عشق و باقی ماندن با یار «تا مرگ شما را از هم جدا کند.» عشق میتواند متشکل از یکی از این مولفهها یا ترکیبی از این سه جز باشد.
الیوت ارونسون از کتاب روانشناسی اجتماعی ترجمه حسین شُکرکُن
@caferavanshenasiii
هر آنچه که خیالش را میپروریم و هر آنچه که تمنایش را داریم، درواقع تجربهها، چیزها و افرادی هستند که از زندگی ما غایباند. غیاب آنچه نیاز داریم ما را وامیدارد تا به فکر فرو رویم، و عبوس و اندوهناک شویم. ما باید بدانیم که جای چه در زندگیمان خالی است، زیرا تنها زمانی میتوانیم به زندگی ادامه دهیم که امیال و اشتیاقهایمان کموبیش به کارمان بیایند. بهواقع، تنها هنگامی میتوانیم اشتیاقهایمان را تاب آوریم که دیگران را بر آن داریم تا دست به دست خواستههایمان دهند.
همیشه دو زندگی وجود دارد: یکی همان زندگیای که اکنون داریم، و دیگری آنکه همیشه در کنار زندگی فعلیمان بوده است؛ زندگی موازیای که هیچگاه از سر نگذراندهایم، زندگیهایی که تنها در ذهنهایمان آنها را زیستهایم، زندگی (یا زندگیهایی) که آرزویشان را داشتهایم، خطرهایی که نکردهایم و فرصتهایی که ازشان استفاده نکردهایم یا برایمان مهیا نبودهاند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
رفع اضطراب، مستلزم اینکه بپذیریم ناکامیها در گذشته رخ دادهاند و ناکامیهای دیگری نیز برایمان رخ خواهد داد. اگر با ناکامی نخست و واکنش پربیموترسمان به آن کنار نیاییم، آن تروما باز هم برایمان تکرار خواهد شد. سروکله زدن با اضطراب به معنی فهم خویش از طریق باستانشناسی و تبارشناسیای تحلیلی است که به خودشناسی و خودپذیری و آشتی با خودمان میانجامد و خصوصا مفهوم «آشتی» اهمیتی فراوان دارد؛ روانکاوی وادارمان میکند بدون توهمات تسکیندهنده کودکی و امیدهایی که این توهمات را در ما ایجاد کردهاند پیش برویم، توهماتی شکلگرفته در باشندهای که مقدر شده است خودش به تنهایی راهش را ادامه دهد، توهماتی که به او القا کردهاند همیشه همدم، حامی و پاسدار خواهد داشت. ما تنهاییم، به تمامی تنها، و روانکاوی وادارمان میکند این واقعیت را بپذیریم و با عواقبش رویارو شویم.
سمیر چوپرا از کتاب اضطراب ترجمه نصراله مرادیانی
@caferavanshenasiii
«زندگی ما چیزی نیست، مگر شیوههایی که بدان طریق زندگیمان را از دست دادهایم.»
همیشه دو زندگی وجود دارد: یکی همان زندگیای که اکنون داریم، و دیگری آنکه همیشه در کنار زندگی فعلیمان بوده است؛ زندگی (یا زندگیهای) موازیای که هیچگاه از سر نگذراندهایم، زندگیهایی که تنها در ذهنهایمان آنها را زیستهایم، زندگی (یا زندگیهایی) که آرزویشان را داشتهایم، خطرهایی که نکردهایم و فرصتهایی که ازشان استفاده نکردهایم یا برایمان مهیا نبودهاند. زندگیهای زیستهمان میتوانند بدل به مویه و ماتمی همیشگی شوند در سوگ زندگیهایی که قادر به زیستنشان نبودهایم، یا اینکه میتوانند منجر به خشمی بیپایان شوند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
آزادی به این اندیشه باز میگردد که همه ما در جهانی بدون طراحی از پیش تعیینشده زندگی میکنیم، ما باید مولفان زندگی، انتخابها و اعمال خویش باشیم. چنین آزادیای چنان اضطرابی میآفریند که بسیاری از ما خدایان و خودکامگان را میپذیریم تا بار مسئولیت را از دوش خودمان برداریم. اگر ما به قول سارتر «مولف غیرقابل انکار» همه آنچه تجربه میکنیم باشیم، آنگاه گرامیترین اندیشههایمان ، برجستهترین حقایقمان، سنگبستر اعتقاداتمان، همه و همه با این آگاهی که همهچیز در جهان تصادفی است، فرو خواهد ریخت.
اروین یالوم از کتاب شدم آنکه هستم خاطرات یک روانپزشک ترجمه مهرنوش شهریاری
@caferavanshenasiii
ما در زندگیهایمان آدمها و روابطی را از دست میدهیم که برگشتناپذیرند. اما میتوانیم از سوگشان بهبود بیابیم، نه با پر کردن خلا، بلکه با تغییر شکل دادن خودمان به شکلی که دیگر نیازی نباشد خلا را پر کرد. سوگ مجالی را به ما میدهد، فرصتی برای پیگیری روابطی که برایمان مهماند در پرتوی جدید و دست یافتن به رابطهای پختهتر و شفافتر با خودمان.
مایکل چلبی از کتاب سوگ ترجمه نصراله مرادیانی
@caferavanshenasiii
هر آنچه که خیالش را میپروریم و هر آنچه که تمنایش را داریم، درواقع تجربهها، چیزها و افرادی هستند که از زندگی ما غایباند. غیاب آنچه نیاز داریم ما را وامیدارد تا به فکر فرو رویم، و عبوس و اندوهناک شویم. ما باید بدانیم که جای چه در زندگیمان خالی است، زیرا تنها زمانی میتوانیم به زندگی ادامه دهیم که امیال و اشتیاقهایمان کموبیش به کارمان بیایند. بهواقع، تنها هنگامی میتوانیم اشتیاقهایمان را تاب آوریم که دیگران را بر آن داریم تا دست به دست خواستههایمان دهند.
همیشه دو زندگی وجود دارد: یکی همان زندگیای که اکنون داریم، و دیگری آنکه همیشه در کنار زندگی فعلیمان بوده است؛ زندگی موازیای که هیچگاه از سر نگذراندهایم، زندگیهایی که تنها در ذهنهایمان آنها را زیستهایم، زندگی (یا زندگیهایی) که آرزویشان را داشتهایم، خطرهایی که نکردهایم و فرصتهایی که ازشان استفاده نکردهایم یا برایمان مهیا نبودهاند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
ما انسانها از لحاظ شناختی ممسک هستیم، بدین معنا که همواره میکوشیم انرژی شناختی خود را ذخیره کنیم.
با توجه به اینکه ظرفیت محدودی برای پردازش اطلاعات داریم، تلاش میکنیم راهبردهایی را بپذیریم که مسائل پیچیده را ساده میکنند. برای انجام این کار مهم ما بخشی از اطلاعات را به منظور کاهش بار شناختی خود نادیده میانگاریم، یا برای جلوگیری از جستجوی اطلاعات بیشتر، از اطلاعات دیگر بیش از اندازه استفاده میکنیم، یا آنکه ممکن است به پذیرش راهحلی ناکامل گرایش پیدا کنیم که ظاهرا به اندازه کافی مناسب به نظر میرسد.
راهبردهای کسی که امساک شناختی دارد ممکن است کارآمد باشند، یعنی چنین فردی، از ظرفیت شناختی محدود خود برای پردازش دنیای تقریبا نامحدودی از اطلاعات، استفاده نسبتا خوبی میکند، ولی این راهبردها میتوانند به خطاها و سوگیریهای جدی نیز بینجامند، به ویژه هنگامی که یک راهبرد ساده نادرست را انتخاب کنیم یا در شتاب خود برای ادامه حرکت، جزهای اطلاعات حیاتی را نادیده بگیریم.
الیوت ارونسون از کتاب روانشناسی اجتماعی ترجمه حسین شُکرکُن
@caferavanshenasiii
طلب عشق همیشه نوعی تردید در عشق است، و تمام تردیدها به شکل تردیدی در عشق آغاز میشوند. تمام داستانهای عاشقانه داستانهای سرخوردگیاند. به ورطه عشق افتادن شما را به یاد سرخوردگیای میاندازد که نمیدانستید پیشتر داشتهاید؛ انگار کسی را میخواستهاید، یا احساس میکردید از چیزی محرومتان کردهاند، و به نظرتان میرسد که دوباره همان اتفاق افتاده است. و آنچه در این تجربه دوباره تکرار میشود، نوعی سرخوردگی شدید، و سپس نوعی رضایتمندی شدید است. گویی شما منتظر کسی بودهاید اما نمیدانستید منتظر چه کسی هستید تا اینکه او از راه میرسد.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
این تصادفی نیست که در زندگیهای نازیستهمان، جسورتریم تا در زندگیهای زیستهمان. ما زندگیمان را از طریق تصور کردن آن به شکلی که میتوانست باشد، لذتبخش و بدینترتیب قابلتحمل میسازیم. هرچند خیلی روشن نیست که این زندگیهای فانتزی و مجذوبکننده -زندگیهایی که رضایتبخشترند- نوعی خوددرمانی برای چه چیزی در روان ما هستند. راهحلهای ما مشکلات ما را عیان میکنند؛ زندگیهای تخیلی ما -لزوما- جایگزینی یا سرپناهی برای زندگیهای واقعی ما نیستند، بلکه بخشی اساسی از آن زندگیها را برمیسازند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
«زندگی ما چیزی نیست، مگر شیوههایی که بدان طریق زندگیمان را از دست دادهایم.»
همیشه دو زندگی وجود دارد: یکی همان زندگیای که اکنون داریم، و دیگری آنکه همیشه در کنار زندگی فعلیمان بوده است؛ زندگی (یا زندگیهای) موازیای که هیچگاه از سر نگذراندهایم، زندگیهایی که تنها در ذهنهایمان آنها را زیستهایم، زندگی (یا زندگیهایی) که آرزویشان را داشتهایم، خطرهایی که نکردهایم و فرصتهایی که ازشان استفاده نکردهایم یا برایمان مهیا نبودهاند. زندگیهای زیستهمان میتوانند بدل به مویه و ماتمی همیشگی شوند در سوگ زندگیهایی که قادر به زیستنشان نبودهایم، یا اینکه میتوانند منجر به خشمی بیپایان شوند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
اگر جز سوم عشق یعنی احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت به آسانی به سلطهجویی و میل به تملک دیگری سقوط میکند. منظور از احترام، ترس و وحشت نیست، بلکه توانایی درک طرف مقابل، آن چنان که وی هست، و آگاهی از فردیت بیهمتای اوست.
احترام یعنی علاقه به این مطلب که دیگری، آنطور که هست، باید رشد کند و شکوفا شود. بدین ترتیب، در آنجا که احترام هست، استثمار وجود ندارد. من میخواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بیابد و شکوفا شود، نه برای پاسداری من.
اگر من شخص دیگری را دوست دارم، با او آن چنان که هست، نه مانند چیزی برای استفاده خودم یا آنچه احتیاجات من طلب میکند احساس وحدت میکنم.
واضح است که احترام آنگاه میسر است که من به استقلال رسیده باشم یعنی آنگاه که بتوانم روی پای خود بایستم و بیمدد عصا راه بروم، آنگاه که مجبور نباشم دیگران را تحت تسلط خود در بیاورم یا استثمارشان کنم.
احترام تنها بر پایه آزادی بنا میشود: به مصداق یک سرود فرانسوی، «عشق فرزند آزادی است» نه از آن سلطهجویی.
اریک فروم از کتاب هنر عشق ورزیدن ترجمه پوری سلطانی
@caferavanshenasiii
هر کس را باید مجاز و محق دانست که مالک احساسات خود باشد و خود را متمایز از دیگران بداند. شاید این نکته به نظرتان عجیب برسد، اما در واقع، در فرایند تغییر و رشد اساسیترین گام همین است.
شاید بسیاری از ما از فشار شدیدی که بر زنان، شوهران یا فرزندانمان وارد میکنیم تا به افکار و احساساتی شبیه به افکار و احساسات ما دست یابند، آگاه نیستیم. چیزی که ما غالبا به دیگران میگوییم این است که «اگر میخواهی دوستت داشته باشم، باید مثل من احساس کنی و مثل من فکر کنی. اگر من میگویم رفتارت بد است تو هم باید همین طور احساس کنی؛ اگر من احساس میکنم که چیزی خوب و مطلوب است، تو هم باید همین احساس را داشته باشی.»
در حالیکه گرایش مراجعان ما پس از گذراندن دوره درمان خلاف این را نشان میدهد. آنان مایلند که شخص دیگر، احساسات، ارزشها و هدفهای احتمالا متفاوت و متمایز خود را داشته باشد و مختصر این که مایلند و میگذارند، فرد به شیوهای که خود میخواهد و یا میتواند احساس و عمل کند.
به اعتقاد من وقتی شخص پی میبرد که میتواند به احساسات و واکنشهای خود اعتماد کند، به این معنی است که درمییابد انگیزههای پنهانش لزوما مخرب یا مصیبتبار نیستند و دیگر نیازی به مراقبت و حمایت دیگران ندارد، بلکه قادر است زندگی را بر مبنایی واقعی تجربه کند، تمایل به قبول استقلال دیگران نیز در او افزایش مییابد. پس وقتی فرد درمییابد که میتواند به خویشتن متمایز و بیهمتای خود اعتماد کند، اعتمادش به همسر یا فرزندش نیز بیشتر میشود و احساسات و ارزشهای متمایز و بیهمتایی را که در آن دیگری وجود دارد نیز به سهولت بیشتری میپذیرد.
کارل راجرز از کتاب هنر انسان شدن ترجمه مهین میلانی
@caferavanshenasiii
ما در زندگیمان آدمها و روابطی را از دست میدهم که برگشتناپذیرند. اما میتوانیم از سوگشان بهبود بیابیم، نه با پر کردن خلا، بلکه با تغییر شکل دادن خودمان به شکلی که دیگر نیازی نباشد خلا را پر کرد. سوگ مجالی را به ما میدهد، فرصتی برای پیگیری روابطی که برایمان مهماند در پرتوی جدید و دست یافتن به رابطهای پختهتر و شفافتر با خودمان.
مایکل چلبی از کتاب سوگ ترجمه نصراله مرادیانی
@caferavanshenasiii
ما همیشه توان این را نداریم که شناخته شویم، و یا خود و نیازهای خود را بشناسیم، چرا که شناخت در پی خود رنج و عذاب به همراه میآورد. پذیرشِ میل، آنچنان که هست، یعنی هم به دیگران وابستگی دارد، و هم ممنوعه و بنابراین سرکش است. ما را در نظر خودمان بیش از اندازه غیرقابل قبول، بیش از اندازه متناقض و بیش از اندازه در معرض خطر نشان میدهد. این پذیرش به معنای واقعی ما را در برابر خودمان قرار میدهد. بیش از حد مستقیم و با صراحت به ما نشان میدهد که تا چه اندازه میتوانیم بهخاطر نیازهایمان مشوش و پریشان باشیم.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii
افسانه دیگری که باعث خرابی و فساد عشق میشود، این انتظار است که عشق به معنی یکی بودن باشد. «تو باید همیشه مثل من فکر کنی، احساس کنی، و عمل کنی. اگر نکنی، معلوم میشود که مرا دوست نداری.»
بگذارید برای یکی دو لحظه یکی بودن و متفاوت بودن را در نظر بگیریم. من معتقدم که دو نفر در ابتدا به خاطر یکی بودن به یکدیگر علاقمند میشوند، اما طی سالها به خاطر تفاوتهایشان به یکدیگر علاقمند باقی میمانند.
به بیان دیگر، اگر دو نفر متوجه یکی بودن و خصوصیات مشترک خود نشوند، هیچگاه یکدیگر را درک نخواهند کرد؛ و اگر هیچگاه تفاوتهایی را که باهم دارند نبینند، نمیتوانند واقعی باشند و رابطهای به راستی مردمی و با رغبت با یکدیگر بپرورند. تا وقتی قدر یکی بودن دانسته نشود، اختلافات را نمیتوان با موفقیت برطرف کرد. اگرچه هر کسی منحصر به فرد است، اما بعضی صفات هست که در همه مشترک است.
ویرجینیا ستیر از کتاب آدمسازی در روانشناسی خانواده ترجمه بهروز بیرشک
@caferavanshenasiii
هدف تحلیل این است که به بیماران کمک کنیم قصههایی را که زندگی کردهاند کشف کنند و از این راه به قصههایی دست بیابند که مایلاند زندگی کنند. مولف قصه خود شدن عامل تعیینکننده تحلیل «به اندازه کافی خوب» است. هرچند دیگران هم میتوانند نقش تعیینکنندهای در شکلگیری و ادامه قصههای بیماران ما داشته باشند، اما پیشرفت تحلیلی به سمت بهتر زیستن تنها هنگامی اتفاق میافتد که بیمار بپذیرد مولف قصههایی است که در تحلیل بروز کردهاند؛ مولف شکلگیری، تداوم و نتایج آنها.
فرد بوش از کتاب خلق یک ذهن روانکاوانه ترجمه توفان گرکانی و سحر شهنازی
@caferavanshenasiii
این تصادفی نیست که در زندگیهای نازیستهمان، جسورتریم تا در زندگیهای زیستهمان. ما زندگیمان را از طریق تصور کردن آن به شکلی که میتوانست باشد، لذتبخش و بدینترتیب قابلتحمل میسازیم. هرچند خیلی روشن نیست که این زندگیهای فانتزی و مجذوبکننده -زندگیهایی که رضایتبخشترند- نوعی خوددرمانی برای چه چیزی در روان ما هستند. راهحلهای ما مشکلات ما را عیان میکنند؛ زندگیهای تخیلی ما -لزوما- جایگزینی یا سرپناهی برای زندگیهای واقعی ما نیستند، بلکه بخشی اساسی از آن زندگیها را برمیسازند.
آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامانپور
@caferavanshenasiii