1831
یادداشتهای ادبی احمدرضا بهرامپور عمران
"باده و افیونِ توامان"
از آن افیون که ساقی در می افکند
حریفان را نه سر ماند و نه دستار
(حافظ)
غافلمشو چو لاله* ز ادراکِ نشاتین
یککاسه ساز باده و تریاک را به هم
(صائب)
* مراد لالهی وحشی یا همان شقایق است. در شعرِ فارسی اغلب به سیاهیِ درونِ گلبرگهای این گل اشارهمیشود.
اینجا مراد، سرخیِ همچون شرابِ گلبرگهای شقایق، و نیز سیاهیهای همچون "حب"های تریاک در درونِ این گل است.
@azgozashtevaaknoon
یادِ کودکی
چون زاده می شدم، رُخام از غم کبود بود:
زیرا برای آمدنام سخت زود بود.
چندان ز علم و صنعت و فن بهرهای نداشت:
یعنی جهان هنوز همانی که بود بود.
ماما نواخت سیلی سختی به گونهام:
کز قهرِ روزگار نخستین نمود بود.
و دردِ آن نمونهی ترس آوری از آنچ
خواهد مرا زمانه بدان آزمود بود.
سرمایه دار گرچه نمیبودمان پدر،
سرمایه وار، سخت به دنبالِ سود بود.
محنت کشِ برادرِ خود، خان عموی ما،
کز او هر آنچه داشت به کف میربود، بود.
او را، شراکتِ دو برادر همان هر آنچ
میکاست از شریک و به خود میفزود بود!
وین گونه بود، گر، به مَثَل، از برای ما،
از آتشِ تلاشِ پدر بهره دود بود.
و عمّه جان، به دیدهی بدبینِ مادرم،
دیوی شریر و زشت و بخیل و حسود بود.
و مادرش، یکی ز دو مادربزرگِ من،
هنگامِ خشم، با همه خصمی عنود بود.
گر خانواده داشت از آرام بهرهای،
تنها همان به شب، که فرو میغنود، بود.
از هیچ یک نماند به جا هیچ، جُز تنی
کان هم به خاک رفت و از آن بهره کود بود.
کرباسی آیدم به نظر یادِ کودکی
کآن را ز رنج تار و ز ادبار پود بود.
آرامشی نیاوَرَدَم یادِ آن زمان:
وقت است تا رهاش کنم: آنچه بود بود.
اسماعیل خویی - بیدرکجای لندن
بیست و پنجم آذرماه ۱۳۹۲
@shekoftandaraftab
"احمد کسرائی/ احمد کسروی"
نامهای از علامه قزوینی خطاببه استاد عباس اقبال موجود است که در آن اشارهای به نقدِ احمد کسروی بر تاریخ طبرستانِ ابن اسفندیار (ترجمهی ادوارد براون) شدهاست. و این مقالهی کسروی در آن سالها بسیار سروصدا کردهبود. در این مقالهی قزوینی، نامِ کسروی، همهجا بهصورتِ "کسرایی" قیدشدهاست. علی دهباشی در "یادنامهی علامه محمد قزوینی" این مقاله را نیز آورده. او کسرائی را به کسروی بدلکرده و در پانوشت نیز توضیحداده: "در این نامه در تمام موارد "کسروی" را بهاشتباه "کسرائی" نوشتهاست" (انتشارات کتاب و فرهنگ، ۱۳۷۸، ص ۳۳۱).
اما آیا ممکن بوده که علامه قزوینی این پیشاهنگِ مکتبِ دقت در تصحیح متون، کسروی را آنهم در سراسرِ نامهای بهاشتباه کسرائی آوردهباشد؟ ماجرا چیز دیگری است. و داستانِ این تفاوت یا دگردیسیِ کسرائی به کسروی در کتابی بسیار خواندنی آمدهاست. در کتابِ "بحران آذربایجان (سالهای ۵_۱۳۲۴) خاطرات مرحوم آیتالله میرزا عبدالله مجتهدی، که سرشار از اطلاعات دستاول دربارهی سالهای حوالی تاریخ مشروطه، بهویژه اطلاعاتی مغتنم دربارهی کسروی است، آمده:
"در زمان وزارتِ عدلیّهی داور، کسروی دوباره به عدلیّه واردگردید. ایندفعه به ریاستِ محاکمِ ابتداییِ طهران منصوبگردید که برای کسروی یک ترقّیِ غیرمترقّبی بود. ظاهراً در همین وقتها نامِ فامیلِ خود را از کسرایی به کسروی تبدیلنمود. گفتهمیشد که داور متذکّر شدهاست که کسرایی غلط است و کسروی صحیح است" (بهکوشش رسول جعفریان، موسسهی مطالعات تاریخ معاصر ایران، ۱۳۸۱، ص ۲۰۰).
@azgozashtevaaknoon
"چرا مکتبِ مولانا نمردهاست؟" (در حاشیهی سخنِ استاد شهرام ناظری)
استاد شهرامِ ناظری که بهترین مولاناخوانِ امروز است، گفتهاند اگر مولانا در قونیه نمیزیست امروز اثری از مکتبِ او باقینمیماند. پیدا است که غرض ایشان، انتقاد از ناکارآمدیِ دولتمردانِ ایرانی بوده اما نیت و نقدشان را چنان بیانکردهاند که هم مطابقِ میلِ "رومی"های انحصارطلب است و هم بهانه بهدستِ مخالفانِ داخلیِ خودشان دادهاند. این سخن را بهانهخواهندکرد و احتمالاً ایشان را به وطنفروشی نیز متهم خواهندساخت. حالآنکه میبینیم و میدانیم "مردمِ ایران"، قدرِ هنرِ را بهخوبی میدانند. حضورِ شیفتگان، هنگامِ تحویل سال در حافظیّه گواهی صادق بر این ادعا است.
اما چرا مکتبِ مولانا و سیره و سلوکاش، چنین زنده مانده و چرا قونیّه را بهدرستی "مدینهی ثانی" خواندهاند؟ جدااز مهمترین علتِ ماناییِ مولوی که همانا جوهرِ شعر و اندیشهی او است، عواملی نیز موثربوده که به برخیشان اشارهمیکنم:
_ درقیاسبا سعدی و حافظ که حتی هنوز بر سرِ سالِ وفاتشان سخنها است و سوانحِ زندگی و حتی سفرهایشان با افسانهها درآمیخته و هیچ خبرِ موثّقی از خاندانشان نیز دراختیار نداریم، زندگیِ خداوندگارِ شعر فارسی، تاحدّ زیادی بر ما روشن است. پدرِ مولانا خطیب و فقیهِ برجستهای بوده و مقالاتاش منتشرشدهاست. نکاتی روشن و مسلم دربارهی مادرِ مولانا و همسر و فرزندان و نیز نوادگاناش میدانیم. تربیتِ مولانا نزدِ برهانالدین محقّق ترمذی در بلخ و نیز قونیه مبرهن است! از مراحلِ تحصیل و استادان و مشربِ فکری و مکتبِ کلامی و مذهبِ فقهیِ مولانا، اطلاعداریم. گواینکه او از هرگونه تنگنظری و خاماندیشی مبرّا بودهاست.
_ میانِ قالبهای شعری و اشاره به زمانه و زندگیِ شاعران، نسبتی تعیینکننده برقرار است. ازاینمنظر گرچه کار بر سعدیپژوهان تاحدی آسانتر است اما حافظپژوهان جز چند قصیده و قطعه و یک مثنوی (البته در اصالتشان نیز تردیدهایی است)، از خواجه در اختیارندارند. و میدانیم غزل آنهم غزلِ سدهی هفتم به اینسو، اغلب قالبی "زانسو"یی و عرفانی و آرمانی بودهاست؛ ازهمینرو زندگیِ عینی و ملموسِ شاعران، در آن چندان بازتابی ندارد. حالآنکه مولانا در مثنوی بارها و بهمناسبت از خود و ماجراهای زندگیِ خویش و اطرافیانش سخنگفته. و مهمتر آنکه از او چندین اثرِ منثور نیز بهیادگارمانده. ناگفته پیداست که در این آثار امکانِ بررسیِ زندگیِ مولانا فراهمتر است. درست است که گلستان سعدی نیز ازاینمنظر مجالی است مغتنم، اما این کتاب بهخلافِ "مکتوبات"، "مجالسِ سبعه" و "فیه ما فیه"، اثری است ماهیتاً ادبی و نویسنده بیش از آنکه از خود و زندگیِ خود بگوید، متاثّر از فرمِ "مقامه" حکایتپرداخته و روایتگریکردهاست. ازقضا آنچه از سوانحِ زندگیِ سعدی در گلستان یافتهاند، بیشتر گمراهکننده بوده تا روشنگرانه!
_ مولانا فرزندی برومند همچون سلطانولد داشت؛ فرزندی که جانشینِ پدر نیز شد. و از این پسر که طبعِ شعری نیز داشت، چندین اثر باقیماندهاست؛ آثاری که البته بیشتر فوائدِ جنبی و تاریخی دارند تا ارزشِ شعری. در "ولدنامه"، موثّقترین خبرها دربارهی زندگی و زیستِ روحانیِ مولانا بهنظمکشیدهشدهاست. گرچه روایتها گاه به اغراق نیز آغشتهاست اما از بازتابِ رویدادهای زندگی مولانا بیبهرهنیست. فرزندِ سلطان ولد نیز طبعی در شعر داشتهاست.
_ بختِ دیگری که مولانا داشته آن بوده که بهرغمِ سیرهی خودِ او، پسر و پسرزادگاناش خانقاهی داشتهاند و سلسلهای نیز بنیاننهادند که نسلاندرنسل و تا هنوز استمرار یافته. این سلسله و خلیفگانش، در زندهنگاهداشتنِ میراثِ فکری مولانا نقشی موثّرداشتهاند. ابنبطوطه در سفرنامهاش از صوفیانِ "جلالیّه" (مولویّه) یادمیکند. و بهسببِ استمرارِ همین سلسله و مراقبت از مرقدِ مولانا بوده که کهنترین نسخههای مثنوی و کلیات شمس از گزندِ حوادث مصونمانده. مرقدِ مولانا، نقشِ موزهای محفوظ را ایفاکرده و در زندهداشتنِ یاد و یادگارهای مولانا بسیار موثربودهاست.
_از دیگر بختهای مولانا و مکتباش آن بوده که مناقبنویسان حالات و مقاماتاش را ثبتکردند. گرچه روایتِ رسالهی سپهسالار و بهویژه مناقبِ افلاکی آغشته به اغراقهایی است، اما از اشاراتِ زندگینامهای و روشنگرانه بیبهره نیست. و طُرفه آنکه اثرِ افلاکی که پساز رسالهی سپهسالار تالیفشده، بهتر قدر دیده و بر صدر نشستهاست.
_ فضای چندفرهنگهی قونیه و رواداریِ سلاجقهی روم نیز به حفظِ مکتبِ مولانا یاریرساند. در روزگار علاءالدین کیقباد و وزیرش معینالدین پروانه، مسیحی، شیعی، سنی، ترک، عرب و نیز ایرانیِ ازهجوممغولانگریخته روادارانه و مسالمتآمیز درکنارِهم میزیستند. رومِ شرقی ازاینمنظر سنجیدنی است با هندوستانِ عهدِ صفوی.
@azgozashtevasknoon
"حالا دیگر نه!" (کوروش و یونانیها، و امروزِ ما)
به روایت هرودوت:
"بعداز فتح لودیا به دستِ ایرانیان، بیدرنگ ایونیها و یونانیهای آلان سفیرانی نزدِ کوروش به ساد فرستاده و تقاضاکردند همداستانِ او شوند به همان وضع و ترتیبی که با کرسوس متحدبودند. کوروش بانهایتِ دقت به پیشنهادهای ایشان گوشداد و با حکایتی به ایشان جوابداده و گفت:
"وقتی نیزنی درکنارِ دریا قدممیزد؛ چشماش به ماهیها افتاد و شروع به نیزدن کرد بهخیالِ اینکه ماهیها بههوای نی پیشِ او به خشکی بیایند. ولی وقتیکه بالاخره فهمید امیدِ او بیثمر بوده توری برگرفت و مقدار زیادی ماهی بهچنگآورد و به ساحل کشید. ماهیها شروع به جَستن و رقصیدن کردند و نیزن گفت: "اکنون دیگر رقصتان فایده ندارد زیرا وقتیکه من برایتان نی میزدم نخواستهبودید برقصید".
کوروش این جواب را به ایونیها و آلانها داد زیرا چون او سابق بهوسیلهی قاصدانی آنها را به شورش برضدّ کرسوس ترغیبکردهبود خوددارینمودند، ولی حالا که کارش انجامیافتهبود، اظهارِ فرمانبرداری مینمودند."
(تاریخ هرودوت، ترجمهی غ. وحید مازندرانی، انتشارات علمی و فرهنگی، چ سوم ۱۳۶۲، ص ۱۱۱).
@azgozashtevaaknoon
"از کاریکلماتورها"*
غازِ معترض تخممرغ میگذارد.
فقط بهسببِ ترس از ارتفاع، رسیدن به مراتبِ رفیع را آرزونمیکنم.
دنیا را آب ببرد ماهیها را خواب میبرد.
بعضی از صداها به بعضی از سیماها نمیآید.
شمع سرگرمِ کارِ خویش است.
غزلِ "داد جاروبی به دستم آن نگار ..." حکایت از زنذلیل بودن خداوندگارِ شعرِ فارسی دارد.
هرگاه چیزی در مغزم جرقهمیزند، دود از کلهام بلند میشود.
بچهها پساز سروسامانگرفتن، میروند اما گمنمیشوند.
عاج فکرمیکند از دماغِ فیل افتادهاست.
هواپیما از ترسِ سقوط است که صعود میکند.
دو چشمام به دو چشمات که افتاد، دچار شدم.
چشمپزشک باید سوادِ بصریِ بالایی داشتهباشد.
تنها که میدوم با خودم یکیبهدو میکنم.
گربهی محتاط با سگماهی میانهای ندارد.
طرحِ دوفوریتی فیالمجلس به تصویب رسید.
مولانا شاعری است که مو لای درزِ شعرش نمیرود.
سیب پرجاذبهترین میوهی روی زمین است.
همه جیغ میکشند اما تنها "جیغِ" مونش ماندگار میشود.
آینه اهلِ خودنمایی نیست.
چون هرچه سنگ بود بر سرم میبارید خودم را به لنگی زدم.
* از اثرِ نویسنده:
رفتنت برایم آمد نداشت: انتشارات مروارید.
@azgozashtevaaknoon
"استاد شفیعی کدکنی و استاد شجریان"
در ذهنِ من همواره نام و یاد استادان محمدرضا شجریان و محمدرضا شفیعیِ کدکنی، توأمان تداعیمیشود. و این تداعی چندان هم بیمناسبت و بیدلیلی نیست و به همنامی و همسالیِ تقریبیِ آن دو استاد محدود و منحصر نمیشود؛ چراکه:
_ هر دو استاد، فرزندِ برومندِ خاکِ فرهنگپرورِ خراسان اند.
_ هر دو پساز خوشدرخشیدن در زادگاهشان، به تهران کوچیدهاند و جذبِ برترین مراکزِ علمی و هنری شدند.
_ هر دو در پیشینههای فرهنگِ کهنِ ایرانی و اسلامی، ریشهدارند.
_ هر دو از استادانِ بزرگ بهرههابردند و با سرآمدانِ روزگارِ خویش، مراودهها داشتند.
_ هر دو، نوآوریهای خویش را در دلِ سنّتهای دیروز و امروز ایجاد و اجراکردند و بیگداربهآبنزدند.
_ هر دو پرکار اند و آثارِ پُربرگوباری آفریدهاند.
_ هر دو جامعالاطراف و ذوفنون اند و هنرشان چندساحتی است.
_ هر دو در آثارِ خویش، درکنارِ اندیشیدن به عظمت و شکوه، ظرافتهای موشکافانه را هم لحاظمیکنند.
_ هر دو دیرسال زیستهاند و بیشاز نیمقرن اثرها آفریدهاند.
_ هر دو تندرست و بهدور از «گرفتاریها» زیستهاند.
_ هر دو، بیآنکه عضوِ مسلک و مرام و حزبی بودهباشند، ازدلوجان، انسان و ایران و آزادی را پاسداشتهاند.
_ هر دو شاگردپرور و جریانساز بودهاند.
_ و درنهایت اینکه هر دو استاد با هم مراوداتی دیرینه و دوستانه داشتهاند، به آثارِ یکدیگر عشقورزیدهاند و به جایگاهِ هم بهدیدهٔ احترام نگریستهاند.
استاد شجریان، شعرِ استاد شفیعی را اجراکرده و استاد شفیعی نیز، هم هنرِ ایشان را ستوده و جایگاهشان را با حافظ سنجیده و هم شعر به ایشان تقدیمکردهاست.
یادِ روشنِ استاد شجریان همواره زنده!
و عمرِ پربارِ استاد شفیعیِ کدکنی طولانی باد!
@azgozashtevaaknoon
"قم و شراب"
الآن بهیادندارم کجا اما در منابعِ کهن خواندهام، از برکاتِ فلان شهر این بوده که شراب در آن عملنمیآمدهاست؛ یعنی هر بینوایی که در آن شهر، بهقصد شراب، انگور در خم میکرده سرکه نصیبش میشده! حال باید رفت و تجسسیکرد که آیا هنوز هم خاصیتِ آن شهر، همان است که بود؟!
امیررضا بهمنی، شاعرِ جوانِ مازندرانی، در غزلهایش گاه به مضمونِ ممنوعیّت شراب و حرمتِ بادهخواری در قم اشاراتیدارد:
برگرد و یک مازندران را پُر کن از مستی
جای شرابِ کهنه هرجا هست، در قم نیست!
تا بدانی که بیحیا هستم
وسطِ قم شراب مینوشم!
بهیاددارم پیشتر نیز، در سفرنامهها (ازجمله دیولافوا و دوراند و ...) مطالبی خواندم دربارهی سختگیریهای شدیدِ اولیای امورِ شهرِ قم در این زمینه. حتی قاآنی نیز به این مضمون یا نکته توجهی داشته:
در قم شراب نیست حریفان خدای را
برتر نهید گامی و از ری بیاورید
(دیوان، تصحیح استاد محمدجعفر محجوب، انتشارات امیرکبیر، ص ۸۳۴).
گفتنی است قاآنی جز این بیت، باز هم به"شرابِ ملکِ ری" اشاراتیدارد:
مرا نگارِ نیکپی، شرابِ ملکِ ری دهد
شرابهای ملکِ ری مرا کفاف کِی دهد؟
بلی کفاف کی دهد شرابها که وی دهد
مگر دو چشمِ مستِ وی کفایتم ز میدهد!
(همان، ص ۷۲۷).
ما را خیالِ خدمتِ شه مست میکند
نه این دو من شراب که در ری خوریم ما (همان، ص ۸۷۰).
و این نمونهها و اشاراتی دیگر در منابعِ عهدِ قاجار نشانمیدهد، دستکم هدایت مضمونِ آن ابیاتِ تصنیفگونهای را که ترجیعوار در بوفِ کورِ تکرارمیشود (بیا بریم تا می خوریم/ شرابِ ملک ری خوریم ...)، از زبانِ مردم اقتباسکردهاست.
@azgozashtevaaknoon
"سعدی و شوپنهاور"
تنگچشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستان ایم (سعدی)
نظرِ شوپنهاور دربارهی التذاذِ از زیبایی، و نقشِ مخرّبِ نیاز یا میلِ آدمی در درکِ ناباش از امرِ زیبا، به سخنِ سعدی بسیار نزدیک است:
"اشیا و مناظرِ زیبا بابِ این کار اند که ما را بهیکباره از دلِ جریانِ بیپایانِ میل و تمنّا بیرونکشند. باوجوداین، پارهای تصاویرِ اشیا بیشاز بقیه برای این کار مناسبتدارند. مثلاً میتوانیم در زیباییِ تصویرِ میوهای سیر و تماشا کنیم، ولی علاقهی عملیِ ما ای بسا نگذارد بهآسانی فارغاز میل و غرض بمانیم، علیالخصوص اگر گرسنه هم باشیم." (آثارِ کلاسیک فلسفه، نایجل واربرتون، ترجمهی مسعود علیا، انتشارات ققنوس، صص ۷_۱۸۶).
@azgozashtevaaknoon
«باوجودِاین/ بااینوجود»
(از نکتههای نگارشی [۶])
شیوههای محتوایی و زبانیِ انسجامبخشیدن به گفتار یا نوشتار فراوان است. حروفِ ربط یا پیوند، و تعابیری که همچون چفتوبست دو یا چند جمله را بههم پیوندمیدهند («اما»، «بنابراین»، «بااینهمه»)، چنین کارکردی دارند. این تعابیر گاه برای بیانِ سببِ امری و رخدادی بهکارمیرود («زیرا»، «ازآنجاکه») و گاه برای بیانِ تقابل و رویاروییِ محتواییِ میانِ دوعبارت و درحقیقت بیانِ نوعی «إضراب» و «استدراک» («اما»، «باآنکه»، «ولی»، «گرچه»، «باوجودِاین» ). در زبانِ انگلیسی نیز واژهٔ «spite» (که در «in spite of» «علیرغم»ِ و «باوجود»ِ و «باآنکه» معنی میدهد)، خود بهتنهایی بهمعنای «خُبث»، «بدجنسی»، «سوءِنیت»، «بدخواهی» و «دشمنی» است. و spiteful نیز یعنی «غرضورزانه» (ر.ک: «فرهنگِ معاصرِ هزاره»). چنانکه پیداست در مفهومِ این واژهها نوعی تقابل و رویارویی دیدهمیشود.
برخی از این تعابیر اگر بهکرّاتومرّات در گفتار یا نوشتاری بهکارروند، بهصورتِ «تکیهکلامِ» گوینده یا نویسنده نیز درمیآیند.
یکی از این تعابیرِ پرکاربرد، «باوجودِاین» است؛ تعبیری که برخی بهغلط آن را بهصورتِ «بااینوجود» بهکارمیبرند. استادِ زندهیاد ابوالحسنِ نجفی در «غلط ننویسیم» یادآورشدهاند: «باوجودِاین یعنی «بابودنِاین (وضع، حال، امر، شرط ...) و مقصود از آن این است: «بااینکه چنین چیزی هست»، و مرادف است با «معهذا»، «معذالک» و «بااینهمه» و ازاینقبیل. بهجای آن گاهی «بااینوجود» گفتهمیشود که غلط است ...». و درادامه توضیحدادهاند اگر بگوییم «بااینوجود»، میتوانپرسید، «با کدام وجود؟»؛ و درآنصورت، هیچ پاسخی نخواهیمداشت (ص۵۸).
این لغزش گرچه در گفتگوها و رسانههای جمعی فراوان دیدهمیشود اما گاه در نوشتههای نویسندگان و شاعران و مترجمهای نامدار نیز نمونههایی دارد. ازجمله:
_ بااینوجود، من، بااجازهٔ شما، زبانِ روزمرّه را ترجیحمیدهم» (گُردِر، یوستین، دنیای سوفی، ترجمهٔ حسنِ کامشاد، چ نوزدهم، ۱۳۹۶، ص۲۹۲.
_ «بااینوجود، مسلمانانِ جدید و همچنین برخی از محققین ...» (ا. هیوم، رابرت، ادیانِ زندهٔ جهان، ترجمهٔ دکترعبدالرحیمِ گواهی، نشرِ علم، چ نوزدهم، ۱۳۹۱، ص۳۹۴).
_ «با اینوجود/ آنها در هر طلوع و غروبی/ هردو بهیکسان میگویند/ ...) (مفتونِ امینی، یدالله، «طلایی، خاکستری/ رگبار»، نشرِ ثالث، ۱۳۹۳، ص۱۹).
اشاره به ماجرایی نیز خالی از لطف نیست:
زندهیاد اِنجویِ شیرازی در شمارهٔ ۴ مجلهٔ کِلک، در پاسخ به پرسشِ «در ماهِ گذشته چه خواندهاید؟»، هنگامِ اشارهبه ترجمهٔ کتابِ «ایرانیانِ در میانِ انگلیسیها» (اثرِ دنیس رایت و ترجمهٔ زندهیاد کریمِ امامی)، یادآورشدند، مترجم جایی «بااینوجود» را بهجای «باوجودِاین» بهکاربردهاند. زندهیاد امامی در شمارهٔ بعد گلهکردند که منتقد نباید بر یک یا دو لغزش انگشتبگذارد، چون خواننده گمانمیکند همهٔ کتاب از همان قماش است؛ «درحالیکه داوری دربارهٔ کارِ دیگران باید همیشه از اعتدال برخوردارباشد».ایشان در ادامه افزودهاند: «استاد انجوی [...] بر یک مورد «بااینوجود» انگشتگذاشته و آن را نادرستدانستهاند، [...]؛ ولی استاد انجوی دهها مورد «باوجودِاینِ» مرا نادیدهگرفتهاند» (کلک، مردادِ ۱۳۶۹، ش۵، صص۱۵۲_۱۴۸).
اما با مراجعه به ترجمهٔ زندهیاد امامی روشن شد در برگردانِ ایشان از اثرِ رایت نه یکبار که دهها بار «بااینوجود» بهجای «باوجودِاین» آمدهاست؛ ازجمله:
_ «بااینوجود، و بااینکه رابرت شرلی ...» (نشرِ فرزانِ روز، چ دوم، ۱۳۸۹، ص۶).
_ «بااینوجود، مهمانِ کسلکنندهای ازآبدرآمد» (همان،ص۷۰).
_« بااینوجود جعفرِ حسینی نیز...» (همان، ص۱۴۵).
_« بااینوجود، مقاماتِ ایرانی وی را..» (همان، ص۳۴۵).
روشن است که در نمونهٔ نخست، آمدنِ «و بااینکه» بیفاصلهای پساز «بااینوجود»، عبارت را دچارِ حشوِ ملالآوری نیز کردهاست.
این کاربرد نادرست مواردِ مشابه نیز دارد. برخی گاه تعبیرِ «باوصفِاین» را بهنادرست بهجای «بااینوصف» (که کارکردی مشابهِ «باوجودِاین» دارد) بهکارمیبرند:
«باوصفِاین، تنها یک آینده نیست که سرِگذر درانتظارِماست...» (تافلر، الوین، ورقهای آینده، ترجمهٔ عبدالحسینِ نیکگهر، نشرِ البرز، چ دوم، ۱۳۷۰، ص۲۹۳).
@azgozashtevaaknoon
"آلِاحمد در ده برداشت"
۱_ آلاحمدِ داستاننویس:
آلاحمد در "مدیرِ مدرسه" و "نفرینِ زمین"، داستاننویسی مستندنگار است و در "نون والقلم" اندیشهگرایی تمثیلینویس. او چند داستان کوتاهِ درخشان، بهخصوص در مجموعههای "سهتار" و "پنج داستان" دارد.
۲_ آلاحمدِ صاحبسبک:
آلِ احمد بیشتر ازمنظرِ نثرِ داستانیاش صاحبسبک است. او در این حیطه پیروانِ فراوانی نیز دارد. بهگمانام براهنی از موفقترین پیروانِ خلّاقِ نثر او است. البته فرم و اسلوب داستانپردازیِ آلاحمد نیز پیروانی یافت و جمال میرصادقی، بهویژه در نوشتن از عوالمِ کودکان و نوجوانان و نیز واقعنگری، از موفقترینِ آنان است. بهگمانام از منظرِ بدعت و صناعت و نیز شخصیت و هویتِ نثر و همچنین جریانسازی، هیچ نثرنویسِ معاصری به پای جلال نمیرسد.
۳_ آلاحمدِ کنشگرِ سیاسی و اجتماعی:
"غربزدگی" باهمهی اماواگرهایش گرچه از صدرِ مشروطیت منتقدانی داشت، اما اندیشهای است که به نامِ جلال سکهخوردهاست. آلاحمد همچنین عضو حزب توده بود و نیز از موسسان "نیروی سوم" و باورمندان به خلیل ملکی. این جریانِ تجدیدنظرطلب، از خوشنامترین احزابِ سیاسیِ ایران بود؛ جریانی که تلاشداشت عدالتخواهی مارکسیستی را با مطالباتِ ملی و ایراندوستانه جمعکند.
۴_ آلاحمدِ ژورنالیست:
آلاحمد گرچه در مجلاتی همچون "سخن" نیز اثر منتشرکرد اما عمدهی فعالیتهایش بر مجلاتِ چپ (ماهنامهی مردم، علم و زندگی و کیهان ماه) متمرکز بود. او خود از گردانندگانِ این مجلات نیز بود و از این منظر فعالیتهایش تاحدی با شاملو سنجیدنی است.
۵_ آلاحمدِ منتقدِ ادبی:
گرچه او قلمانداز نقدمینوشت اما پارهای از ماندگارترین مقالاتِ ادبیاش محصولِ همین ارزیابیهای شتابزدهی است. از آن جمله است، سه مقالهی خواندنیاش دربارهٔ نیما و نیز یک بررسی کوتاه اما جامع و ماندگار از شخصیت و آثار هدایت. تاریخِ نشرِ این نوشتهها اهمیت فراوانی دارد.
۶_ آلاحمد و جانِ جستجوگرش:
منحنیِ زندگیِ سیاسی، اجتماعی و ادبیِ آلاحمد و نیز تنوّع و تکّثرِ آثارش، درحالیکه او چندان دیرسال نزیست و ناتمام ماند، حکایت از روحی پرسشگر و کنجکاو دارد. این نگاه، در جزئینگری و عینیتگراییِ نثرش نیز آشکار است.
۷_ آلِ احمدِ خودافشاگر:
صمیمیّت و صدقِ عاطفی از بارزترین مولفههای شخصیت و آثارِ او است. این صداقت جدااز سفرنامهها و تکنگاریها، آثارِ ادبیاش را نیز مستندنگارانه و باورپذیر گرداندهاست. اوجِ این روحیّهی جلال، در "سنگی بر گوری" منعکس است.
۸_آلاحمدِ تکنگارینویس:
آلاحمد سه اثر تکنگارانه دارد که یکی از آنها ("جزیرهی خارک") جدااز فضل تقدّم، ازمنظرِ شیوهی پژوهشی، همامروز نیز بسیار ارزشمند است. این سلسلهآثار زیرِ نظر موسسهای وابسته به دانشگاه تهران منتشرمیشد؛ موسسهای که ساعدی، طاهباز و اسلام کاظمیه نیز با آن همکاریداشتند.
۹_ آلاحمدِ مترجم:
او مترجمی حرفهای نبود و اینگونه تجربههای گهگاهی بیشتر برایاش انگیزهای وجودی داشت و از اندیشههای فلسفی و سیاسیاش مایهمیگرفت. برگردانِ آثارِ سارتر و کامو مکّملِ نگرشِ غربستیزانهاش بود، و ترجمهی "بازگشت از شورویِ" آندرهژید نیز گواهی بر تجدیدنظرش در شیفتگیِ به مارکسیسمِ جزماندیشانهی استالینیاش، در عهدِ جوانی.
۱۰_ آلاحمدِ همسرِ دانشور:
آلاحمد و "سیمین" ازاینمنظر با سارتر و "سیمون" و نیز گلستان و فروغ سنجیدنی اند. زوجهایی که آفرینشگر و صاحباندیشه بودند. پرهیبِ حضورِ آلاحمد را در شخصیت معترض و غربستیزِ یوسف در "سو و شون" و نیز حضورِ شخصیّتِ واقعیاش را در "جزیرهی سرگردانی" میتواندید. و آن رابطه بهتر از هرجا در نامههای مفصّلِ این زوج به یکدیگر منعکس است.
به امیدِ انتشارِ بیکموکاستِ یادداشتهای روزانهی جلال.
@azgozashtevaaknoon
"از کاریکلماتورها"*
هنرمندِ واقعگرا فقط تولیدمثل میکند.
بیچاره آهو خانم که خیلی از خانمهای کتابخوان، دنبالِ شوهرش هستند.
هندوانهی دربسته مثلِ ازدواج است.
بعضیها از کلّهی سحر پاچهخاری را آغازمیکنند.
گوشِ آدمِ مفلس بدهکارِ کسی نیست.
همهی راهها پیشپاافتاده اند.
ماه به آفتابی بند است.
زنبورها همچنان سلطنتطلب اند.
زندگی خوشاستقبال اما بدبدرقه است.
چاه همهی آبهای زیرزمینی را بالامیکشد.
دریا دلِ پری از رودخانهها دارد.
دعوت به سور و ولیمه را باکمالِ میل میپذیرم.
هرکسی یگانهی روزگارِ خویش است.
کسی حاضر نشد اختراعِ قفس را به نامِ خود ثبتکند.
در نگاهِ ابلیس آفرینشِ انسان کارِ گِلی بیش نبود.
مفلسالفصول نامِ دیگرِ زمستان است.
به انگشتهایت که مینگرم به لاکپشتها میاندیشم.
راهِ هموار آدم را سربههوا میکند.
معتادی که دائم مصرف میکند گاه دیگر قادر به تولید نخواهدبود.
هنرمندِ مهربان سازش را مینوازد.
*از اثرِ نویسنده: رفتنت برایم آمد نداشت، انتشارات مروارید.
@azgozashtevaaknoon
جوادِ مجابی (متولد قزوین، ۱۳۱۸)، نویسنده، طنزپرداز و هنرشناس درگذشت.
@azgozashtevaaknoon
غریقرهان چیست؟* (به مناسبتِ روزِ بیرونی)
سال ۱۳۸۸ اثر گرانقدری در حوزهٔ جانورشناسی منتشر شد. «منافع حَیَوان» اثری است که عبدالهادی بن محمد بن محمود بن ابراهیم (در عهد غازانخان) برپایهٔ اثری عربی تالیفِ عبیدالله بن جبریل بختیشوع به زبان فارسی برگردانده و بازنویسیکردهاست. این اثر را استاد محمد روشن تصحیح و منتشرکردهاند.
در پایان نسخهای که منتشرشده تصویرِ اصلِ نسخه نیز چاپشدهاست؛ و شوربختانه نسخهٔ چاپی بهسبب رنگباختگیِ (بهخصوص در مدخلها و عنوانها) اصلِ نسخه، افتادگیهای فراوانی دارد.
جایی از کتاب ذیلِ عنوانِ «القولُ فی انواعالسّمک» آمده: «ماهی (...) این جنسی معروف است که چون کسی غرقه شود آن کس را به کناره بازآورد، و باشد که در زیرش رود و با کناره آورد» (منافع حیوان، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۸۸،ص ۱۷۳). چنانکه میبینیم نام گونهٔ ماهی افتادگی داشته و مصحّح نیز موفق به خواندن یا تکمیلِ آن عبارت نشدهاست.
چنانکه در ادامه خواهدآمد افتادگیِ متن با واژهٔ «دُلفین» یا «دُخس» کامل میشود. در السّامی فیالأسامی، در توصیفِ گونههای ماهی آمده: «الدُّلفین و الدُّخس»: ماهی است اندر دریا کی غرقهشده را برهاند» (میدانی، عکس نسخه، با مقدمهٔ سید جعفر شهیدی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۵،ص ۳۸۴؛ همچنین خوارزمی، مفاتیحالعلوم، ترجمهٔ حسین خدیو جم، انتشارات علمی فرهنگی، ۱۳۸۹، ص۲۰۴). ثعالبی نیز ذیل مدخل «عجائبالبّحر» درباب دلفین آورده: «یکی از جانورانِ دریایی دلفین است که هرچند از گونهٔ ماهیان نیست، اما با ماهیان زندگیمیکند. این جانور غریق را میشناسد و چون او را میبیند به او نزدیک میشود. چندانکه غریق دست بر پشتِ او گذاشت آرام شنامیکند و غریق را با خود میبرد و غریق به یاری او و آویختن به حیوان نجاتمییابد. این حیوان و این حالِ وی چیزی است که دریادیدهها آن را باوردارند و ردنمیکنند» (ثمارالقلوب، برگردان رضا انزابینژاد، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، ۱۳۷۶، صص ۲_۳۶۱).
نکتهٔ اشارهٔ ثعالبی در آن است که یادآورشده «هرچند از گونهٔ ماهیان نیست». و امروز میدانیم که دلفین ازجنسِ آببازان است نه ماهیان.
بیرونی نیز در صیدنه توصیفی مشابه آورده که مطابق با شیوهٔ علمی و عینیّتگرانهٔ او بسیار امروزی و مستند مینماید: «به عربیّت او را دُخس گویند. حیوانی است که چشم ندارد و آدمی نیک دوستدارد و ملّاحان خوردنی سازند و در آب اندازند و چون او حسیابد [...] ازغایتِ فرح به روی آب بازیها کند و خود را بر آب اندازد و آب در دهان گیرد و باز بیروناندازد، چنانکه آدمی خذواندازد و در بعضی اوقات از افراطِ شادی خود را از دریا در کشتی اندازد و کشتیبانان او را بهمواسا باز به آبِ دریا گذارند و ازو بگذرند» (ترجمهٔ ابوبکر علی بن عثمان کاسانی، بهکوشش منوچهر ستوده و ایرج افشار، چاپخانهٔ شرکت افست،ج ۲، ص ۸۵۶). گزارشِ بیرونیِ دانشمند، براساسِ مستندهایی که امروز از این موجود میبینیم، توصیفی درست و دقیق است.
نکتهٔ دیگر آنکه اینگونه توصیفها در منابعِ فرنگی نیز آمدهاست. در فرهنگِ اساطیرِ کلاسیکِ یونان و روم آمده آریون که موسیقیدان و شاعر بود، در سفری دریایی گرفتار دزدان دریایی شد. دزدان از او خواستند برای آخرینبار چنگ بنوازد. آریون پس از نواختن خود را به دریا انداخت. اما دلفینی که مسحورِ نوازندگیاش شدهبود، او را برگرفت و به ساحل رساند (گرانت و هیزل، ترجمهٔ رضا رضایی، نشر ماهی، ۱۳۸۴،ص ۶۰).
در افسانهای از افسانههای ازوپ نیز ماجرایی آمده که به همین ویژگی دلفین اشاره دارد (ترجمهٔ علیاصغر حلبی، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۳،ص ۹۱).
اما نامهای دیگر این آبزیِ آببازِ باهوش:
در برگزیده و برگردانی از رسالههای اخوانالصّفا تعبیرِ «فریادرسِ غرقهشوندگان» در باب دلفین آمده (زنگی بخاری، بستانالعقول، بهکوشش محمدتقی دانشپژوه و ایرج افشار، پژوهشگاه علوم انسانی، ۱۳۷۴، ص ۱۱۴). در نگارستانِ عجائب و غرائب نیز تعبیر «غریقرهان» درباب دلفین آمدهاست (مولف ناشناخته، با مقدمهٔ محمد محیط طباطبایی، کتابفروشی ناصرخسرو، ۱۳۴۱ص۷۱).
شاید بتوان این تعبیر (غریقرهان) را گاه در نوشتارِ فاخر یا علمی بهجای تعبیر «ناجیِ غریق» بهکاربرد. و میدانیم ناجیِ غریق ترکیبِ نادرستی است و باید بهجای آن «منجیِ غریق» گفت؛ ترکیبی که گویا چندان امیدی به رواجِ آن نمیتوانداشت. البته تعابیری دیگر همچون غریقنجات یا نجاتغریق نیز رایج است که چندان فاخر نیستند یا دستکم همهجا نمیتوان بهکارشانبرد.
*بخشی است از مقالهی نویسنده: "تکمیلِ چند افتادگی و ضرورت تصحیح مجدد منافعِ حیوان"، مجلهی تاریخ ادبیات دانشکدهی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی، بهار و تابستان ۱۳۹۵، ش ۷۸/۳، صص ۱۶_۵.
@azgozashtevaaknoon
«زخمبندی با پوستِ پسته» (نکتهای در بیتی از مسعودِ سعد)
به این رباعی از مسعودِ سعد دقتکنید:
بادامِ دو چشمِ تو دلم زار بخست
پستهٔ دهنت جراحتش زود ببست
زان بود مرا گله، ازین شکرم هست
ای پستهٔ تو شیرین، بادامِ تو مست!
(دیوان مسعودِ سعد، بهتصحیحِ استاد مهدیِ نوریان، انتشاراتِ کمال، ۱۳۶۴، ج ۲، ص ۹۹۳).
میگوید: ای محبوب! پستهٔ لبانِ تو موجبِ بهبودِ زخم و «جراحتی» شد که از تیرِ مژگانت به دلم رسیدهبود ...
تاآنجا که جستجوکردهام تابهحال کسی دربارهٔ این رباعی و نکتهای که درادامه خواهدآمد، مطلبی ننوشتهاست.
پرسش این است: آیا شاعر از آوردنِ پسته تنها وجهِ ادبی و تصویریِ آن را مرادکردهبوده؟ بهنظرمیرسد ماجرایی که در برخی از آثارِ طبی و تاریخِ طبّ اسلامی آمده، کلیدِ فهمِ بیت است. در عیونالأنباء فی طبقاتالأطبّاء اثرِ ابنِ ابیأصیبعه (سدهٔ هفتم) ضمنِ شرحِحالِ «حکمِ دمشقی» که دیرسال زیست و طبیبِ بسیار حاذقی نیز بود، ماجرایی نقلشده که خلاصهاش چنین است:
عیسی پسرِ حکمِ دمشقی روایتمیکند روزی از برابرِ دکّانِ حجامتگری میگذشتیم. حجّام رگِ باسلیقِ مردی را کمیبیشتر از معمول، گشودهبود و خونِ آن بندنمیآمد. حجّام چنانکه مرسوم بوده پارهای تارِ عنکبوت و پشم را بر جراحت نهاد و «رفاید» (زخمبند) بر آن بست. اما خون همچنان از زخم جاری بود. پدرم فرمود پستهای خندان آوردند. دونیماش کرد و مغزش را بیرونآورد. پارهای از پوستِ آن را بر جای جراحت نهاد و با پارچهای کتانی آن را چنان بست که فریادِ بیمار برخاست. آنگاه امرکرد او را نزدیکِ نهری بردند و دستِ زخمیاش را در آب نهادند. سپس یکی از شاگردانِ خود را بر بیمار گماشت تا مبادا دستش را از آب بیرونآورَد. پدرم همچنین یادآورشد تا پنج روز نباید زخمبند را بگشایند.
ادامهٔ مطلب از زبانِ عیسی پسرِ حکمِ دمشقی، و بهروایتِ ابنِ أبیأصیبعه:
«چون روزِ پنجم بهسررسید پارچهٔ کتان را بازکرد. دید پوستِ پسته به گوشت چسبیدهاست. پدرم به آن مرد گفت: با این پوستِ پسته از مرگ نجاتیافتی و اگر این پوستِ پسته خودبهخود نیفتد و تو بخواهی آن را جداکنی، خواهیمُرد. [...] روزِ هفتم پوستِ پسته خودبهخود افتاد و در محلّ آن خونِ خشکشدهای باقیماند که شبیه پوستِ پسته بود. پدرم او را از دستزدن و بازیکردن [...] منعنمود؛ حتی گفت: نباید اطرافِ آن را خارشدهد یا ذرهای از آن خونِ بسته را بکند، زیرا دوباره خون جاریخواهدشد. بعداز چهلروز آن قطعه خون خودبهخود افتاد و آن مرد بهبودِ کامل یافت» (ترجمهٔ سیدجعفرِ غضبان و دکتر محمودِ نجمآبادی، انتشاراتِ دانشگاهِ تهران، ۱۳۴۹، صص ۸_۳۰۶).
این ماجرا با اندکی تفاوت در تاریخالحکما اثرِ قفطی (سدهٔ ۷_۶) نیز آمدهاست (ترجمهٔ فارسی از قرنِ یازدهم، بهکوششِ بهینِ دارایی، انتشاراتِ دانشگاهِ تهران، ۱۳۷۱، صص ۹_۲۴۷).
نظایرِ این شیوهها هنوز نیز رایج است. استاد باستانی پاریزی ضمنِ سخن از گزیدگی و مسمومیتِ ناشیاز "تین" (کنه شتری که فردِ گزیدهشده به خوابمیرود و میمیرد) و روشهای سنتیِ درمانِ آن مینویسند:
"یک راهِ خیلی ساده با "قافِ" گردو و "اشترک" دارد؛ یک قافِ گردو را از مغز خالی میکنند، داخلِ آن را پرِ اشترک میکنند و میبندند روی گزیدگی. ترکیباتِ پوستِ گردو و اشترک کمکم زهر را خنثیمیکند. همین!" (جامعالمقدمات، نشر علم، چ دوم، ۱۳۶۶، ص ۳۵۱).
کسانی که احیاناً با متونِ طبّی و تاریخِ طبّ ایرانی و اسلامی کمتر آشناییدارند گماننکنند اینگونه ترفندها اوجِ هنرِ جرّاحان آن روزگاران بودهاست. کافی است به هدایةالمتعلّمینِ اخوینی، قانونِ ابنِ سینا و «جرّاحی و ابزارِ آن» اثرِ ابوالقاسمِ زهراوی مراجعهکنیم و از شیوهها و ابزار غریبِ جرّاحیِ آن روزگاران شگفتزدهشویم. تنها به این اشارهبسندهمیکنم که در اثرِ زهراوی، جرّاحیِ اندامِ جنسی (که نزدیک است به آنچه امروز در جرّاحیهای تغییرِ جنسیّت از آن بهرهمیگیرند)، بهدقّت توصیفشدهاست!
ماجرایی که نقلشد، صرفاً درزمرهٔ شیرینکاریها و هنرنماییهای تاریخِ طب بهشمارمیرود. نمونهرا زهراوی در اثرِ خویش شیوههای مرسومِ جرّاحان برای بندآوردنِ خون را بهدقّت و بهتفصیل نشاندادهاست (جرّاحی و ابزارهای آن، ابوالقاسم خلف بنِ عبّاسِ زهراوی، ترجمه استادان احمدِ آرام _ مهدیِ محقق، موسسهٔ مطالعاتِ اسلامی دانشگاهِ تهران _ موسسهٔ بینالمللی اندیشه و تمدّنِ اسلامی کوالالامپور_ مالزی، ۱۳۷۴، صص ۹_۱۶۸).
@azgozashtevaaknoon
از شاعرِ
"وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما کم بود"
«با دلِ خونین، لبِ خندان» (درباره عمران صلاحی)
شوخطبعیهای عمران صلاحی مهرِ تأییدی است بر این نظریهٔ برخی از ادبای قدیم: «مضمون در کوچه و خیابان ریخته، هنر در فرم بخشیدنِ به آنها است». صلاحی از دمِدستترین اتفاقها سوژه میسازد. جایی خواندم مدتی در انتخابِ عنوانِ اثری مردّد بود، ناگهان کنارِ خیابان نوشتهٔ تابلویی را مناسبدید: «عملیاتِ عمرانی»! پیشازانقلاب مراکزی برای سرگرمی و قمار و «شُربِ مُدام» وجودداشت با نام «تفریحات سالمِ اجتماعی»؛ و عنوان یکی از آثارِ عمران صلاحی «تفریحاتِ سالم» است! در مصاحبهای نیز از او پرسیدند کجا بهدنیاآمدهاید؟ پاسخداد: «چهارراه گمرگِ امیریه؛ البته نه وسطِ چهارراه!». طنز حتی در شناسنامهٔ آثارِ صلاحی نیز حضوردارد. جایی بهجای «تنظیمکنندگانِ کتاب» آورده: «طنزیمکنندگان!»
صلاحی جز طنز، اشعارِ جدّی در قالبهای گوناگون و در فرمهای سنتی و نوین نیز فراوان سروده، اما هنرش در خلقِ حکایتوارهها، روایتگونههای شوخطبعانه و اشعارِ طنزآمیز، جلوهٔ بیشتریدارد. شعر بلند و طنزآمیزِ «من بچهٔ جوادیهامِ» (۱۳۵۱) او در برخی گزینههای شعرِ امروز آمدهاست.
صلاحی به تمهیدات زبانی و آرایههای ادبی وقوفدارد و بهگونهای سهلِ ممتنع از آنها بهرهمیبرد. گمانمیکنم او بخشی از این هنرش را مرهونِ دوستیِ دیرینهاش با پرویز شاپور و کندوکاو در زوایای ادبیِ کاریکلماتورهای طنازانهٔ اوست. صلاحی از آغازِ جوانیاش، تا واپسین روزهای زندگیِ شاپور، از نزدیکترین کساناش بود. او بر برخی از دفترهای شاپور مقدمه نوشت، نامههای فروغ به شاپور را («اولین تپشهای عاشقانهٔ قلبم») باهمکاریِ کامیار (فرزند شاپور و فروغ) سروسامان داد و در قطعاتی نیز از شوخطبعیهای شاپور یادکرده:
«مستی و راستی»
«شاپورخان میگوید:
وقتی که مستِ مست ام
تازه
یک آدمِ معمولی هستم».
این شعرِ کوتاهِ صلاحی نیز کاریکلماتورگونه است:
«فریاد نمیزنم
نزدیکتر میآیم
تا صدایم را بشنوی»
یا این عبارتِ او که در آن با بهکارگیریِ آرایهٔ «اِستثنای مُنقطع» طنزی بینظیر ساخته، درحقیقت کاریکلماتور است:
«تنها درآمدِ امسال، پدرمان بود!».
این رباعی را نیز احتمالاً شنیدهاید یا خواندهاید:
هشدار که با درفش نازتنکنند
تولیدگرِ برقِ سهفازت نکنند
اوضاعِ جهان دِیمی و هرکیهرکی است
کوتاه بیا تا که درازتنکنند!
@azgozashtevaaknoon
"مسجد اقصی" و "نور" (در غزلیات شمس)
تاکیدِ مولوی بر "نور" و تناسبش با "مسجدِ اقصی" در بیتی از غزلیاتِ شمس، نظرم را جلبکرد. ظاهراً پژوهشگران در گزینشهای موجود، به این نکته نپرداختهاند:
مسجدِ اقصی است دلم، جنّهمأوا است دلم
حور شده نور شده، جملهی آثارم از او
(کلیات شمس، با تصحیحات استاد فروزانفر، انتشارات امیرکبیر، جزو پنجم، ص ۱۹).
چنانکه میبینید "حور" با بهشت تناسبدارد و احتمالاً "نور" با مسجدِ اقصی.
مسجدالاقصی نخستین قبلهی مسلمانان بوده. در قرآن نیز ضمنِ سورهی "اسرا" (یا "بنیاسرائیل") بتفصیل درباره آن سخنرفتهاست. مولوی خود در حکایتی مفضل از مثنوی (دفتر چهارم) به ماجرای ساختهشدنِ این مسجد در عهدِ سلیمان پرداخته. شاید درمیانِ شاعرانِ زبان فارسی خاقانی بیشاز دیگران به مسجد اقصی و مضمون خوک و ... اشارهکردهباشد. علتِ توجهِ شاعران به این مسجد، ماجرای معراجِ پیامبر در شبِ اسراء از جوارِ "صخره" بودهاست.
تزیینِ مکانهای مذهبی با شمع و چراغ و قندیل، همواره امری رایج و بسیار طبیعی بودهاست. اساساً نور با معنویّت و مذهب پیوندی ناگسستنی دارد. هالههای نورانی گردِ چهرهی انبیاء و اولیاء گویای این نکته است. مسلمانان هنوز هم هنگامِ آمدنِ برق، صلوات میفرستند. اما گویا مسجدِ اقصی، در گذشته ازاینجهت بر سرِ زبانها بوده و مسلمانان آن را بهعنوانِ نمادی از روشنایی و درخشش میشناختهاند.
مولانا خود در بیتی از "ترجیعات" چنین سروده:
از تست نفسِ بتکده چون مسجد اقصی شده
وین عقلِ چون قندیل را بر سقفِ مینا میکشی
(همان، جزو هفتم، ص ۱۴۸).
در برخی از سفرنامهها و آثارِ مختصِ به حوزهی مسالک و ممالک یا جغرافیا بهتفصیل به این مطلب پرداختهشده. میدانیم که ناصرخسرو اغلب بهدقت چنین مکانهایی را توصیفمیکند. او در سفرنامه ضمنِ توصیفِ بیتالمَقدِس، درکنارِ اشارهبه میناهایی (شیشههای رنگین) که بر درودیوارِ و "کتابه"ی این مسجد درنشاندهاند "چنانکه چشم از آنها خیرهمانَد"، به درهای بابِ داوود نیز اشارهمیکند که آراستهبه "برنج" است و "گویی زرِ طلا است".
او دربارهی مسجدِ معروف به مهدِ عیسی نیز که در دیوارِ شرقیِ مسجد واقعبوده، مینویسد: "و قندیلهای بسیارِ برنجین و نقرهگین آویخته، چنانکه همه شبها سوزد".
و درنهایت دربارهی خودِ مسجداقصی که کفِ آن با سنگِ رخامِ ملوّن، فرششدهبوده و قبهای بزرگ منقشبه مینا نیز داشته، چنین آورده: "و قندیلها و مِسرَجها (چراغدانها) جداجدا به سلسلهها آویخته [...] و ازجملهی آن درها یکی برنجی است [...] چنانکه گویی زرّین است [...] و چون همهی درها بازکنند، اندورنِ مسجد چنان روشنشود که گویی ساحتِ بیسقف است" (بهکوشش استاد محمد دبیرسیاقی، سلسلهی انتشارات انجمن آثار ملی، ۱۳۶۴، صص ۴_۴۱).
آثارالبلاد و اخبارالعبادِ قزوینی دو سده پساز سفرنامهی ناصرخسرو تالیفشده. در این اثر نیز ضمن اشارهبه سنگهای مرمرِ این مسجد و افروختهبودنِ همیشگیِ "چهارصدوشصتوچهار قندیل"، به وجوهی که به روشنماندنِ دائمیِ شمعهای مسجد اختصاصیافته اشارهشدهاست. جایی نیز آمده: "و وظیفه هرماه پنجاه صاع روغن است".
نکتهی جالبتر آنکه قزوینی درادامه دربارهی شیادیهای مذهبیِ رایج در آن روزگار، دربارهی "قمامه" (کنیسهای در گوشهای از مسجد) مینویسد: "در جایی از آن کنیسه قندیلی است، چنان گمانبرند که نوری از آسمان در روزی معین فرومیآید به آن قندیل، و روشنمیسازد آن را و این قضیهای است مشهور نزدِ آنها". او میافزاید، زمانی در همان روزِ موعود یکی از اصحابِ سلطان قصدکرد نزولِ آن نور را ببیند. پاسخ، شنیدنی است. به زبانِ امروز در پاسخ چنین گفتند: شما که خودتان بهتر میدانید این شیادیها برای اغفالِ باورمندانِ سادهدل است و اموراتِ ما نیز به همین شیوهها وابسته است؛ لطفا ما را نزدِ خلقالله خراب نکن!:
"پس گفتند او را، که این چنین چیزها بر امثالِ شما پوشیده نیست؛ ناموسِ ما را برهممزن؛ ما مشتبه میسازیم امر را بر اصحابِ خود تا مطلبِ ما تمشیتپذیرد" (ترجمهی آثارالبلاد، مترجم: محمد مراد بن عبدالرحمان (سدهی یازدهم)، تصحیحِ دکتر سیدمحمد شاهمرادی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۱، ج اول، صص ۱۱_۲۱۰).
این چراغانیبودنِ مسجدالاقصی در شعر شاعران متأخّرتر نیز بازتابهایی دارد. ازجمله نظیری نیشابوری چنین سروده:
این دلِ تیره که بر من رهِ طاعت گمساخت
نورِ قندیلِ درِ مسجدِ اقصی ببرَد
(دیوان، بهکوشش محمدرضا طاهری، انتشارات نگاه، ۱۳۸۹، ص ۵۲۳).
@azgozashtevaaknoon
"پژوهنده را راز با مادر است" (شاهنامه)
ایرانیان باورداشتند محال است فرزندی پدرِ خود را بکشد، بهخصوص اگر مقتول پادشاه باشد؛ چرا که کشتنِ شاهان گناهی نابخشودنی شمردهمیشدهاست.
در شاهنامه پساز روایتِ کشتهشدنِ مرداسِ نیکنهاد با دسیسهی ابلیس و خواستاریِ ضحاک، بیتی آمده که سخت مشهور است:
مگر در نهاناش سخن دیگر است
پژوهنده را راز با مادر است!
یعنی اگر هم چنین ماجرای هولناکی رویدهد نخست باید جستجوییکرد و دید که آیا آن پسری که بهخلافِ طبیعتِ آدمی و ناموسِ طبیعت، دست به خونِ پدرِ خود آلوده، بهراستی فرزندِ پدرِ خویش بوده یا آنکه مادری خیانتکار داشته و مادربهخطا بوده؟!
در تاریخِ هرودوت نیز میخوانیم:
"ایرانیان معتقدند که هنوز بینِ ایشان احدی پدر یا مادرِ خود را نکشتهاست بلکه در تمامِ اینگونه موارد ایشان اطمینانِ کامل دارند که اگر کارها به آن نهایت رسیدهباشد معلوممیشود که بچه یا بدذات یا آنکه حرامزاده بوده؛ زیرا ایشان میگویند که گماننمیکنند هرگز پدرِ حقیقی به دستِ فرزندِ خود کشتهشود" (تاریخ هرودوت، ترجمهی غ. وحید مازندرانی، انتشارات علمی و فرهنگی، چ سوم، ۱۳۶۲، ص ۱۰۸).
@azgozashtevaaknoon
«من مُرید نگیرم، شیخ میگیرم» (شمس و شکارِ مولوی)
عرفای بزرگ را از منظری به دو گروه میتوان طبقهبندیکرد: گروهِ بیشماری از آنان شاگردپرور اند و زمرهای دیگر، که در اقلیت اند، شاگردگریز. و شگفت آنکه مولوی و شمس با همهٔ اتّحاد جانی که داشتند از این منظر با هم تفاوتی آشکار دارند. مولانا، بهرغمِ همهٔ طعن و تعریضی که نثارِ شیخکانِ مریدپرور و مزوّر میکند، خود پیری است اگرچه وارسته اما مریدپرور. او پس از کسبِ معارف و طیّ مدارج، ترکِ وقارِ سجادهنشینی و فقاهت و دانشمندی کرد و مریدِ شمس شد؛ اما جانِ رقصان و پرّانِ شمس، به تنگنای مرسومِ رابطهٔ مرید و مرادی تندرنمیداد. او به روایتِ افلاکی، حتی مولانا و کساناش را از مطالعهٔ معارفِ «مولانای بزرگ» (بهاء ولد) برحذرمیداشت. شمس مریدپرور نبود و چنانکه از مقالاتاش نیز برمیآید، مولانا شکاری بوده نادر که او صیدش کرد و به پروراندناش همتگماشت:
«من مرید نگیرم؛ مرا بسیار درپیچکردند که مرید شویم و خرقه بده، گریختم. در عقبم آمدند منزلی و آنچه آوردند آنجا ریختند؛ و فایده نبود و رفتم. من مرید نگیرم. من شیخ میگیرم؛ آنگاه نه هر شیخی، شیخِ کامل!» (مقالاتِ شمس، بهتصحیحِ استاد موحّد، انتشاراتِ خوارزمی،ج ۱: ۲۲۶).
شمس جویای جانهایِ عاشق بوده نه خواهانِ منصبِ شیخی و مرادی. و ازهمینرو جایی میگوید خاکِ کفشِ عاشقانِ راستین را به سرِ مشایخِ روزگار نمیدهم (۱: ۹۱). و نکته آنجا است که مولانا، این جانِ شوریده، در معیارهای مرسوم خود شیخی کامل بود هنگامی که مریدِ شمس شد. در نگاهِ شمس، شیخْ هستی است و مریدْ نیستی؛ و مریدی که نیست نشود، مرید نباشد (ج۲: ۱۴۱).
این نکته نیز گفتنی است که شمس اگرچه به چنبرهٔ شیخی تندرنمیدهد اما با اعتمادِبهنفسِ بالایی میگوید هرکه یکبار مرا ببیند، مریدیِ دیگران را رها کند (۱: ۷۴).
نیز درست است که حضورِ قاطعِ شمس، سراسرِ غزلیاتِ مولانا را فراگرفته، اما از دیگرسو مولانا نیز در مقالاتِ شمس حضوری دارد بسیار چشمگیر. شمس به هر مناسبتی یادی از مولانا میکند و نامِ مولانا آرامِ جان و وردِ زبانِ او است. عباراتی از این دست در مقالات فراوان است:
اگر مولانا میلِ شنیدن نداشتهباشد، نمیگویم (۲: ۱۵۷).
«من صدرِ اسلام، مولانا را گویم» (۱: ۱۱۱).
هرچه میشنوید از صدقهٔ سرِ حضورِ مولانا است (۲: ۱۳۱).
«با هیچ خلق سخن نگفتهام الّا با مولانا» (۲: ۱۴۱).
در رُبعِ مسکون، کسی همچون مولانا یافتنمیشود (۲: ۱۳۳).
شمس چندینبار نیز عباراتی ازایندست دارد:
اینگونه که به هوای مولانا بازگشتهام، اگر پدرم سر از خاک برمیکرد، دمشق و حلب را به شوقِ دیدارش ترکنمیکردم (۱: ۱۶۸ و ۲: ۱۵۸).
در عبارتِ زیر به روشنی جایگاهِ
مولانا در نگاهِ شمس آشکار است:
«آبی بودم بر خود میجوشیدم و میپیچیدم و بویمیگرفتم؛ تا وجودِ مولانا بر من زد؛ روان شد. اکنون میرود، خوش و تازه و خرّم» (۱: ۱۴۲).
و بیتِ شگفتآورِ کمالِ خجندی، تاییدی است بر این مطلب:
مگو اصحابِ دل رفتند و شهرِ عشق شد خالی
جهان پُر شمسِ تبریزی است، مردی کو چو مولانا؟
@azgozashtevaaknoon
«پاییز»
با روزهای روبهزوالش
پاییز را
من پیشازین نیز
بسیار دیدهام
در این غروب
سنگِ کدام خاطره اما
دریاچهٔ درونِ مرا
اینگونه
حلقهحلقه
در موج افکندهاست؟!
@azgozashtevaaknoon
«تعطیلیِ تابستانه»!*
ناگهان آن روزها را باد برد
تیر پایان آمد و مرداد مرد
خوابمیدیدم هیولایی مهیب
روز و ماه و فصل را ناگاه خورد
طعمِ تعطیلیِ تابستانه را
تلخیِ تجدیدی خرداد برد
* تمامِ دورهٔ راهنمایی و دوسه سال از دبیرستان، بهسببِ تجدیدهای فراوان خردادهایی تلخ و شهریورهایی تیره داشتم! تابستانها درس که نمیشدخواند اما امان از غمِ آزمون!
@azgozashtevaaknoon
"چنین کنند بزرگان" (از خودمشتمالیهای استاد زرینکوب)
"دو قرن سکوت" با این عنوانِ زیبا و تاملبرانگیزش، اثری است که استاد زرینکوب در روزگارِ جوانی (۱۳۳۰) منتشرکردند. کتاب، توصیفی شورانگیز و تحلیلی جانبدارانه از شورشها و نهضتهای ایرانیان علیهِ اعراب است؛ سرکشیهایی که درنهایت به تاسیسِ حکومتِ نیمبندِ طاهریان میانجامد. گرچه خودِ استاد در اطلاقِ "آغازِ حکومتِ مستقلِّ بعد از اسلام" بر طاهریان تردیدکردهاند و آوردهاند: این حکومت، "درهرحال طلایهی استقلالِ ایران بود" (انتشاراتِ جاویدان، چ هفتم، ۲۵۳۶، صص ۱_۲۲۰).
اگر بخواهیم عدیل و بدیلی برای این اثر معرفیکنیم گمانمیکنم از رسالهی درخشانِ استادِ زندهیاد غلامحسینِ صدیقی که البته پیشاز دو قرن سکوت و نخست به زبانِ فرانسه [سال ۱۹۳۸ میلادی] تالیفشدهبود (جنبشهای دینیِ ایرانی: در قرنهای دوم و سوم هجری، انتشارات پاژنگ، ۱۳۷۲)، میتوان یادکرد. اثرِ استاد صدیقی، این دولتمرد و جامعهشناسِ برجسته و از یارانِ وفادار و درعینحال منتقدِ برخی روشهای دکتر مصدق، مستند و منصفانه نوشتهشده و در آن جوانبِ احتیاطهای دانشورانه بیشتر نگاهداشتهشدهاست.
استاد زرینکوب خود در مقدمهی چاپِ نخست ("چند اعتراف از نویسنده") یادآورشدند در تاریخ "از بیطرفی و حقیقتجویی" سخنگفتن "ادعایی بیش نیست" و مورخ "درواقع دنبال هوس و میلِ خود میرود". و همانجا میافزایند: "کیست که بتواند در تاریخ مانندِ علوم، روشِ تجربی را درست بهکارببندد؟". ایشان در مقدمهی چاپ دوم نیز همهی نقدهای صائب را پذیرفتند و کاستیها و نادرستیهایی را که از "خامی و تعصب" یا "شور و حماسه" ناشیشدهبود، اصلاحکردند: "آنچه مرا برآنداشت که در این چاپِ تازه نیز، کتاب را بیهیچ فزودوکاستی چاپنکنم وظیفهی حقیقتجویی بود؛ بااینهمه بساکه باز باز نتوانستهباشم از تعصب و خامی برکناربمانم [...] این متاعام که تو میبینی و کمتر زین ام." (همان، مقدمه، بدونِ صفحهشمار).
خودانتقادی یا به تعبیرِ استاد باستانیِ پاریزی، "خودمشتمالی"، بیشتر از این؟
اما استادِ حقیقتبین و منصفی همچون زرینکوب پا را از این هم فراترنهادند و در چاپ و ویرایشِ جدیدترِ این اثر نقدِ تند اما مستند و مستدلِّ استاد مطهّری را بهجانپذیرفتند و ناشر نیز "با کسبِ اجازه" از خودِ استاد آن را "عیناً" به آغازِ کتاب افزوده (انتشارات سخن، چ بیستوسوم، ۱۳۸۹، ص۹).
نکتهی مهم این است که آنچه استاد مطهری باعنوانِ "دو قرن سکوت؟!" نوشتند و به آغازِ چاپِ جدیدِ اثر افزودهشده، گاه اساس و بنیانِ سخنان و استدلالهای استاد زرینکوب را متزلزل و حتی ویرانمیسازد! استاد مطهری در آن نوشته، بسیاری از سرآمدانِ تاریخ و ادب را از همان دو سده برمیشمارند که ایرانی بودند اما آثارشان را به عربی نوشتند یا عربزبان بودند، چراکه عربی زبانِ علم بودهاست. و بهواسطهی همین زبان بوده که بزرگانی در زمینههای گوناگونی همچون فلسفه، ریاضی نجوم، تاریخ و ادب، قرائت و تفسیر و حدیث و فقه و کلام خوشدرخشیدند. از آن جملهاند: فرزندانِ شاکر (بنوشاکر)، نوبختیان و ابومعشرِ بلخی، سیبویه، کسایی، دینوری، نظام، حسن بصری و دیگران و دیگران؛ و حتی سردارِ بزرگی همچون طاهرِ ذوالیمینین.
استاد مطهری سخنانی ازایندست را که "ایران دو سده ساکت و خاموش بود"، متأثّر از آراء غرضورزانه و اغراقآمیز امثالِ سرجان ملکم میدانند و آراء کسانی همچون ادوارد براون را منصفانهتر ارزیابیمیکنند (همان، صص ۱۸_۱۱).
@azgozashtevaaknoon
«قضاوتِ دوگانه» (استاد شفیعیِ و نظامالملک)
استاد شفیعیِ کدکنی در مجموعهٔ «بوی جوی مولیان» (۱۳۵۷) شعری زیبا دارد باعنوانِ «از محاکمهٔ فضلاللهِ حروفی». شاعر در این قطعه، مروری دارد بر تاریخِ ایران و نقدِ کارنامهٔ برخی از کارگزارانِ نابهکار، دربرابرِ قامتِ بلند و بشکوهِ برخی از نمادهای پایداری. و پیدا است که نمادهایی همچون فضلاللهِ حروفی، خیام، حلّاج، چه گوارا و مایاکوفسکی، بهخصوص در آن سالها، هر چهره و جریانِ معترض و مبارزی را نمایندگیمیکردند. شعر با بیانی نابهنگام آغازمیشود:
که تازیانه فرودآمد
و باز شِکوهنکرد
در یکی از بندها آمده:
مبین که صفبستند
هزار خواجه نظامالملک؛
هزار خواجهٔ اخته؛
و بر لبِ هریک،
هزار واژهٔ اخته (انتشاراتِ توس، ۱۳۵۷، صص ۸_۶۲).
شاعر بهزیبایی و با طنزی گزنده و بیانی ایهامآمیز (به قرینهٔ «اخته»)، «خواجه» را بهکاربردهاست. و حتماً الزاماتِ سیاسی و شعر و شور و جوانی، اقتضامیکرده، شاعر چنین به خواجه نظامالملک بتازد. این درحالی است که میدانیم پژوهشگران و نظریهپردازانِ اندیشه سیاسی در ایران (بهویژه دکتر جوادِ طباطبایی) نظامالملک را از برجستهترین سیاستنامهنویسانِ احیاگرِ اندیشهٔ ایرانشهری میدانند.
حال ببینیم استاد شفیعی، که بنابه مقتضیاتِ سیاسی و فرهنگیِ آن روزگار و در قالبِ شعر، آنگونه دربارهٔ خواجه قضاوتمیکرد، امروز و در متنی پژوهشی دربابِ کارنامهٔ نظامالملک چگونه داوریمیکند. در اسرارنامهٔ عطار حکایتی آمده:
نظامالملک چون در صدر بنشست
درآمد صوفیی با رِکوه در دست
قصهٔ عطار، از توجهِ متقابلِ نظامالملک و اهلِ تصوّف به یکدیگر، حکایتدارد.(تصحیح ِاستاد شفیعیِ کدکنی، انتشاراتِ سخن، ص ۱۱۴)
استاد شفیعی در تعلیقات، ذیلِ «نظامالملک» آوردهاند: «منظور همان وزیرِ معروفِ عصرِ سلجوقی و رجلِ ایرانمدارِ برجستهٔ تاریخ است؛ یعنی ابوعلی حسنبنِ علیبنِ اسحاقِ طوسی (۴۰۸_۴۷۵ ه. ق) [...] در اینجا کاری به جوانبِ زندگیِ او نداریم» (همان، صص ۴_۳۱۳).
کاملاً آشکار است که تفاوتِ ره ازکجا است تابهکجا!
حتماً تفاوتِ عالمِ شعر با پژوهش و نیز گذرِ روزگار و دگرگونیِ در نگرش، این دو ارزیابیِ متفاوت را موجب شده: «هزار خواجه نظامالملک/ هزار خواجهٔ اختهٔ» دیروز، دربرابرِ «رجلِ ایرانمدارِ برجستهٔ تاریخِ» امروز! البته استاد اینجا نیز قیدی آوردند که رسوباتِ همان داوریِ پیشین را نشانمیدهد: "در اینجا کاری به جوانبِ زندگیِ او نداریم".
نکتهٔ آخر آنکه در تعلیقاتِ استاد بر این حکایت، لغزشی تناقضآمیز نیز دیدهمیشود. ایشان پسازآنکه با استناد به شواهدی احتمالاً افسانهآمیز، تعلقِخاطرِ خواجه به صوفیان و تضادِ عقیدتیِ او با اسماعیلیان را یادآورمیشوند، میافزایند:
«اما در پشتِ پردهٔ این سخنان، یک حقیقتِ سیاسی و اجتماعی نهفتهاست که کمتر کسی به آن پرداخته و آن استفادهای بوده که نظامالملک، بهعنوانِ یک سیاستمدار از تصوّف و صوفیان علیهِ اسماعیلیّه میکردهاست. اسماعیلیان دشمنانِ دولتِ سلجوقی بودهاند و تکیهگاهِ ایدئولوژیکِ ایشان «عقل» و «ایران»گرایی بودهاست و صوفیّه، در این چشمانداز، مخالفانِ «عقل» و نیز گرایشهای قومیِ ایرانی بودهاند. این مسأله چندان اهمیّت دارد که میتوان دربارهٔ آن کتابها نوشت» (همان، ص ۴_۳۱۳).
میبینیم که استاد نخست خواجه نظامالملک را «ایرانمدار» خوانده که باتوجهبه سیاستنامهٔ او، سخنی است کموبیش درست. اما استاد در پایانِ همین یادداشت، او را مخالفِ اسماعیلیان دانسته. و یکی از عللِ آن را نیز در «ایرانگراییِ» اسماعیلیّه دانستهاست. روشن است که ماحصلِ این ارزیابی، درتضادّ با ایرانمداریِ نظامالملک است. ناگفته نمانَد که در تأییدِ این نگاه (تقابل با اندیشههای ایرانمدارانه) نیز میتوان شواهدِ نسبتاً فراوانی در سیاستنامه یافت.
@azgozashtevaaknoon
"طالقانیِ ادبیاتِ معاصرِ ایران!"
شاهرخِ مسکوب در مصاحبهای هنگامِ اشارهبه غثّوثمینِ آثار و افکارِ آلاحمد، در تعبیری تعریضی و طنزآمیز او را "طالقانیِ ادبیاتِ معاصرِ ایران" خواندهبود؛ تعبیری که بهسببِ چندپهلوبودن و دلالتهای گوناگوناش زیبا و بهیادماندنی است. ازسویی جلال و طالقانی پسرعموی هم و نیز اصالتاً طالقانی بودند و از دیگرسو، آلاحمد که خود در خاندانی مذهبی رشدیافتهبود، پساز دو دهه دورانِ باورمندی به حزب توده و بعدها سوسیالیسمِ ملیگرایانه ("نیروی سومِ" خلیل ملکی)، در دههی پایانی زندگیاش رجعتی تاکتیکی و سیاسی به عوالم و علماء مذهبی نیز داشت.
طالقانی نیز از باورمندانِ جبههی ملی و دکتر مصدق بود. او درکنارِ سحابی و بازرگان از بنیانگذارانِ نهضتِ آزادیِ ایران نیز بود؛ نهضتی که میدانیم توجهی توامان به ایران و اسلام داشت. ضمناً طالقانی گرچه چپ نبود اما محبوبِ جریانهای چپ بود و بهسببِ مبارزات و نیز زندانیشدناش، به "چریکِ پیر" هم ملقّبشدهبود.
گویا جایی خواندهام که پرویزِ داریوش نیز در تعبیری طنزآمیز، گاه آلاحمد را "سیدجلالالدینِ آلاحمدِ ساداتِ طالقانی" یا ترکیبی نظیرِ آن خطابمیکرد!
مسکوب در این تعبیرِ "طالقانیِ ادبیاتِ معاصرِ ایران"، رجعت به مذهبِ آلاحمد و نیز تضادی که عموماً میانِ ادبیات معاصر (و نگرشِ مدرن) و مذهب وجوددارد، مدّنظرداشتهاست.
ضمناً این تعبیرِ مسکوب مرا به یادِ چند تعبیرِ دیگر نیز انداخت. ازجمله میگویند کسی به دوستاش گفت: فلانی من امروز "حافظِ خرمشاهی" را دیدم؛ که البته مرادش حافظ فرزندِ استاد خرمشاهی بود، نه دیوانِ حافظِ چاپِ استاد خرمشاهی.
آیدا همسرِ شاملو را نیز بهسببِ مراقبتهایش از شاعری که در واپسین سالهای زندگی "شلواری تاخوردهداشت" بهزیبایی و البته ایهامآمیز "حافظِ شاملو" خواندهاند!
@azgozashtevaaknoon
"سزارین، رستمزایی و تای شانگ لاوگونزایی"
در دهههای اخیر باتوجه به پیشینهی تولدِ غیرطبیعیِ رستم از پهلوی مادرش رودابه، برخی بهدرستی پیشنهاددادند بهتر است بهجای تعبیرِ فرنگیِ سزارین، واژهی رستمزایی را بهکارببریم. بهگمانام تعصب و اصراری بر کاربردِ این واژه نبایدداشت اما امکانی است که میتوان در مواقعی از آن نیز بهرهگرفت. محضِ روشنشدنِ مطلب میگویم: آیا در رمان، نمایشنامه و گفتگوی روزمره که میدانیم رستمزایی در این قوالب و مواقع چندان روایی ندارد، باید اصراربورزیم که همگان در همهجا باید بهجای عملِ سزارین، "رستمزایی" یا "رستمینه" بگویند؟!
جالب است بدانیم چنین رویدادی منحصر به فرهنگ رومی و ایرانی نیست. در جامعالتواریخِ رشیدالدین فضلالله که از تواریخِ عمومی و شاید نخستین تاریخِ عمومیِ بهنسبت واقعگرایانه به زبانِ فارسی است، ضمن سخن از پادشاهانِ اساطیریِ چین، از پادشاهی به نامِ تای شانگ لاوگون یادشده. این پادشاه هشتاد سال در شکمِ مادر بهسربرد و چهارگزونیم قامت داشت. او "از پهلوی چپِ مادر بیرونآمد و درحالِ ولادت ریشِ سفید داشت" (تاریخ چین [از جامعالتواریخ] رشیدالدین فضلالله، ویرایش و پژوهش دکتر وانگ ای دان، نشر دانشگاهی، ۱۳۷۹، ص ۱۱۸).
گفتنی است جایی دیگر از همین اثر دربارهی شاکمونی که مردمانِ تبّت و ختای او را پیامبر میدانستند هم آمده، مادرش مریموار بیهمآغوشی باردار شد و جانبِ راستِ پهلویش شکافتهشد و شاکمونی بیرونآمد (همان، ۱۱۵).
در سلامان و ابسال که اثری رمزی و فلسفی است نیز، شبیهِ آنچه امروزه بهمددِ پیشرفتهای پزشکی رایج شده، نطفه بیرونِ زهدانِ مادر پرورشمییابد و درحقیقت در رویدادی خیالین و شگفتآور، طفل، زادهنشده بهدنیامیآید!
@azgozashtevaaknoon
"حجّ فقراء"
این بیت را که دربارهی زیارتِ مشهدالرّضا است، احتمالاً شنیدهاید:
اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند
جان به قربانِ تو ای شاه که حجّ فقرایی
تعبیرِ "حجّ فقرا" همانندهایی نیز دارد. ازجمله این روایت که دربارهی اهمیتِ نماز جمعه نقلکردهاند و آن را حجّ مسکینان خواندهاند: "الجمعه حجالمساکین".
برخی از مولاناستایان نیز سعادتِ زیارتِ مقبرهی او را برابر با"نصفِ حج" دانستهاند. اخوان ثالث نیز قونیه را "مدینهی ثانی" خوانده:
ای خوشا شهرِ شاهِ روحانی
قونیه آن مدینهی ثانی
نظایر این نامگذاریها در دیگر فرهنگها نیز رایج است. مثلاً روزگاری در انگلستان روزنامهای یک سنتی منتشرمیشد که به "مطبوعاتِ فقرا" pauper prees مشهور بود. (جابهجایی قدرت، الوین تافلر، ترجمهی شهیندخت خوارزمی، چاپخانهی رخ، ۱۳۷۱، ص ۵۶۸).
جستجویی نکردهام اما گاه در منابعِ کهن نیز زمینهها یا تعابیری مشابه دربارهی شهرِ مشهد دیدهام. ازجمله راوندی در راحهالصّدور (سدهی ۷_۶) جایی از رافضیانِ (شیعیانِ) کاشان که سخنمیگوید، مینویسد: اینان که گاه کعبه را ندیدهاند و حتی به بغداد نیز نرسیدهاند، و تنها به "حجّ طوس" رفتهاند، خود را "حاجی" میخوانند. (راحهالصدور و آیهالسرور [در تاریخ آل سلجوق]، محمدبن علیبن سلمانالراوندی، تصحیح محمد اقبال، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتاب ایران، [بیتا]، ص ۳۹۴).
در بخشِ "ملحقاتِ" دیوان امیری شاهی، از شاعران شیعیِ سدههای هشتم و نهم، ضمن مسمّطی در مدح پیامبر و امامانِ شیعه، این بیت آمده:
ای که به حج رفتنات آمد هوس
روضهی سلطانِ خراسانت بس!
(دیوان امیرشاهی سبزواری، تصحیح استاد سعید حمیدیان، انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۸، ص ۱۰۶).
نکتهی آخر: نقلکردهاند شاهعباس کبیر بهویژه زمانی که مکه در سیطرهی عثمانیان بود و ایرانیان در حسرتِ زیارتِ خانه خدا بودند، برای خارجنشدنِ سرمایه از مملکت، با صرفِ هزینههایی هنگفت و بنای عمارتهایی تازه در حاشیهی حرم، بر اهمیتِ مشهد افزود. شاید توجه زائران به مشهدالرّضا از آن تاریخ دوچندان شدهباشد.
@azgozashtevaaknoon
"سخنانِ قزوینانه!"
مدتی است برای پژوهش در مضامینِ شعرِ عصرِ صفوی تذکرهها و سفینههای آن روزگار را مطالعهمیکنم. امروز در منتخباللّطائف (تدوین در سدهی ۱۳ قمری) اثرِ رحمعلیخانِ ایمان به تعبیری خاص برخوردم: "سخنانِ قزوینانه". از سیاقِ کلام آشکار است که مراد نویسنده، سخنانِ بذلهگویانه و اشعارِ شوخطبعانه بودهاست. در این سفینه، ذیل مدخلِ حسنخان آمده:
"سخنانِ قزوینانه و اشعارِ مضحکانه اکثر از او سرمیزند." (تصحیح حسین علیزاده_ مهدی علیزاده، انتشارات طهوری، ۱۳۸۶، ص ۲۳۸).
چنانکه ملاحظهکردید نویسنده "اشعارِ مضحکانه" را به "سخنان قزوینانه" عطفکرده و این خود روشنترین قرینه برای فهمِ بهنسبت روشن از تعبیرِ یادشدهاست.
شهرِ قزوین خاکِ طنّازپروری دارد و قزوینیها، این ساکنانِ "دروازهی بهشت" یا "مینو در"، مردمانِ شیرینسخن و شوخطبعی هستند. شاید گویششان نیز در این مساله بیتاثیری نبودهباشد. در تاریخِ ادبیاتِ دیروز و امروزِ فارسی نیز بسیاری از سرآمدانِ طنز و شوخطبعی پروردهی قزوین یا اطراف آن اند: عبیدِ زاکانی، دهخدا، بهاءالدین خرمشاهی، جوادِ مجابی (پژوهشی دربارهی طنز هم دارند)، موسوی گرمارودی (پژوهشی دربارهی طنز هم دارند) و ... حتی نیسمِ شمال نیز بهرغمِ شهرتِ گیلانیاش زادهی قزوین است. ازمیانِ جوانترهای امروز نیز میتوان سهندِ ایرانمهر را به این فهرست افزود. گفتنی است منتخبی از "محاضراتِ" شوخطبعانهی راغبِ اصفهانی را نیز محمدصالحِ قزوینی در سدهی ۱۱ به فارسی برگردانده (چاپ استاد احمد مجاهد).
جالبتر آنکه عبید خود نیز گاه حکایاتش را اینگونه آغازمیکند: "قزوینیای را ...). آن حکایتِ شیرینِ کبودیزنِ قزوین در مثنویِ مولوی را نیز نباید ازیادبرد.
البته این را هم بگویم که گاه شواهدی از فقدانِ شادی و شوخطبعی در ناحیهی قزوین نیز حکایتدارد. دور نیست چنین نمونههایی وصفِ حال قزوینیها در سدههای متاخّر باشد. استاد باستانی پاریزی در مقدمهی کتابِ "جغرافیای کرمان" بیتی از همام را ازقول استاد احسان اشراقی (که خودشان قزوینی اند) آورده:
یک دلِ شاد در این شهر ندیدیم همام
عجب از پسته که میخندد و در قزوین است!*
استاد پاریزی، البته باز هم از قول استاد اشراقی، درادامه آوردهاند: وقتی شیخ عبادالله غضبان معلم قدیمیِ شهرِ قزوین این بیت را خواند، شاگردی گفت: آقا پسته خودش نمیخندد، چکش میزنند توی مغزش تا بخندد! مگر سعدی نگفته؟:
سرِ پسته بشکن به سنگ ای پسر
درِ بسته نتوانشکستن به سر!
و غضبان سرآخر گفت: "حق با تو است پسر، همام بیخود تعجبکرده" (جغرافیای کرمان، احمدعلیخان وزیری، تصحیح استاد باستانی پاریزی ی، نشر علم، چ پنجم، ۱۳۸۵، ص ۴۶).
از سخنِ خود دور نیفتیم. میدانیم که قزوین در عصرِ صفوی (پس از تبریز و پیش از اصفهان) روزگارانی پایتختِ ایران بوده. ازهمینرو هنگامِ بررسیِ تذکرههای سدههای دهم تا دوازدهم، از شمارِ بالای شاعرانِ آن دیار (درکنارِ کاشان و اصفهان) شگفتزدهمیشویم. جای دوری نمیروم، در همین منتخباللطائف که در آن به "سخنان قزوینانه" و "اشعارِ مضحکانه"ی حسنخان اشاره شده، از چندین و چند شاعرِ هجاگو یا شوخطبعِ قزوینیِ دیگر در ادوارِ گوناگون نیز نامبرده شده:
"درویش دهکیِ قزوینی:
ایمان دربارهاش آورده، بدون هیچ زمینهی دشمنی، جامی را هجو کرده (همان، ص ۲۶۸).
وحید قزوینی:
بنابه نقلِ قول مصحّح از تذکرهی "روزِ روشن"، وی اغلب با ملا محمدباقر مجلسی "طریق مطایبه میپیمود" (همان، ص ۶۹۶).
قمری قزوینی (سراجالدین قمری آملی معروف):
ندیم سلطان ابوسعیدخان و لطیفهگو و ظریفمزاج بود" (همان، ص ۵۲۵).
سگلَوَند قزوینی:
"یکی از خوشطبعانِ محفل شاه عباس ماضی بود" (همان، ص ۳۳۵). آنچه درادامه آمده نیز حکایت از طنازی و بداههگوییهای "مطایبه"آمیزِ او است.
طبعیِ قزوینی:
بنابه استناد مصحّح به عبارتی از تذکرهی "روز روشن"، "تلمیذِ حکیم شفاییِ اصفهانی" بودهاست (همان، ص ۴۳۱). و میدانیم که حکیم شفایی شاعری شوخطبع و هجاگویی قهار بودهاست.
کاکای قزوینی:
مصحّح به نقل از تذکرهی "روز روشن" دربارهی این شاعر آورده: "ظاهراً از اوباش و باطناً مردی آدمیمعاش بود. به هجو میل داشت" (همان، ص ۵۴۷).
گمانمیکنم همین چند نمونه کافی بودهباشد برای آنکه بدانیم چرا نویسندهی منتخباللطائف تعبیرِ "سخنان قزوینانه" را کنارِ ترکیبِ "اشعارِ مضحکانه" آوردهاست.
* گرچه این بیت با تفاوتهایی، نه از همام، بلکه سرودهی همای شیرازی (جدّ علامه همایی) است:
"یک دل شاد ندیدیم در این شهرِ خراب ..."
بعید هم نیست روایتی از بیت اینچنین بوده اما بعدها همای به همام تصحیفشدهباشد:
یک دل شاد در این شهر ندیدیم همای ...
البته در بیتی دیگر دربارهی قزوینیها چنین آوردهاند:
لبها نمکین و خنده شیرین
خوشپسته بوَد دیارِ قزوین
@azgozashtevaaknoon
«محمدعلی بهمنی»
محمدعلی بهمنی از نسلِ غزلسرایانی است که پس از نوجوییهای شهریار، سایه (و تاحدّی رهیِ معیری) به تجربهگری در این قالبِ باظرفیت پرداخت. البته سیاوشِ کسرایی، حسینِ منزوی، شفیعیِ کدکنی، سیاوشِ مطهری و دیگران نیز از همراهانِ این قافله بودند. سالِ ۱۳۵۰ با انتشارِ «حنجرهٔ زخمیِ تغزّل» اثرِ منزوی و «باغِ لالِ» بهمنی، غزلِ امروز که البته سالها توجهها را جلبکردهبود و بهرسمیّتشناختهشدهبود، حضورش را بهعنوانِ گونهای جدّی در میان دیگر گونههای شعرِ امروز تثبیتکرد؛ جریانی که "غزلِ مدرن" خوانده شد و خوشبختانه تابهامروز نیز دنبالشدهاست. بهمنی در سراسرِ این چنددهه هیچگاه این نوجوییها را رهانکرد. او حتّی از مدافعانِ غزلِ «پستمدرنِ» سالهای اخیر نیز هست! بهمنی برای هرچه نوترشدنِ غزلش، در دفترِ «من زندهام هنوز و غزل فکرمیکنم» گاه حتّی برخی مصراعها را پلّکانی ثبتکردهاست.
بهمنی خود تصریحکرده نوجویی در غزلش را وامدارِ نگاهِ نیما به شعر است:
_ جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی است
در آینهٔ تلفیق این چهره تماشایی است
_ چترِ نیما است بهسر دارد و میبالد لیک
عطشی میکشدش از پیِ بارانِ دگر
غزلِ بهمنی درقیاسبا غزلِ سایه و منزوی، زبان و بیانی تازهتر و مضامین و حالوهوایی امروزیتر دارد. او گاه مصراعها را با «واو» آغازمیکند، از عناوینِ «آقا» و «خانم» برای خطاب بهرهمیگیرد و آوردن «ها!» برای بیانِ تأکید، پرسش، اظهارِ شگفتی و دیگر مقاصد، از ویژگیهای سبکیِ اوست. او گاه حتّی در برخی از غزلها یا بهتر است بگوییم غزلوارههایش، پرواندارد در برخی مصراعها ارکانی از وزن کم یا زیاد شود:
( ازجمله شعرِ: «حیفْ انسانام و میدانم تا همیشه تنها هستم» ).
بهمنی در بهرهگیری از مؤلفههای زبانِ محاوره نیز بسیار دستودلبازانه عملمیکند.
از دیگر ویژگیهای شعرِ او حضورِ پررنگِ دریا و اصطلاحات و مضامینِ وابستهبه آن (بندر، شرجی، موج، ماهی، ساحل) است. این ویژگی از تجربههای زندگیِ شاعر به شعرش راهیافته و مقلدانه نیست. در میانِ شاعرانِ معاصر، نیما و آتشی از آغازگرانِ این مؤلفه بودند. او حتی غزلِ زیبایی دریا را «خواهرِ» خود خواندهاست و خود جایی اشارهکرده این تعبیرِ زیبا را از زبانِ مردمانِ جنوب شنیده:
دریا شدهاست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیمِ دیگرش
شعرِ بهمنی همچون هر شعرِ خوبی قابلیّتِ بالایی دارد برای بهخاطرسپردهشدن. او خود نیز سروده:
من از تبارِ غزلهای سهلوممتنع ام
که هرکه هوش سپردهاست، ازبرمکردهاست
طیّ سالیانی که مهمانِ خوانِ بیدریغِ شعر بهمنی بودهام، ابیاتِ فراوانی را از او بهخاطرسپردم یا مضمونِشان را درخاطر دارم. ازجمله این ابیات:
_ زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد
زخمی که حیله بر جگرِ اعتماد زد
_ تا نیمه چرا ای دوست، لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم یا خالی و یا لبریز
_ دیرسالی است که در من جاری است
عاشقی نقلیِ استمراری است
_ وحشتنکنید، آدمیزاده است
از چهره فقط نقابش افتادهاست
_ من شاعر ام و روزوشبام فرقندارد
آرام چه میجویی از این زادهٔ اضداد؟!
_ شبیخونخورده را میمانم و میدانم این را هم
که میگیرد ز من جادوی تو چون عقل دین را هم
_ پرنقشتر از فرشِ دلم بافتهای نیست
از بس که گرهزد به گره حوصلهها را
_ در آن هوای دلگیر، وقتی غروب میشد
گویی بهجای خورشید من زخم خوردهبودم
_ پدرم خواست که فرزندِ مطیعی باشم
شعر پیداشد و من آنچه نباید گشتم!
بهمنی همچون سایه و منزوی، در ترانهسرایی نیز خوشدرخشیده. ترانهٔ بهارانهٔ «بهار بهار/ پرنده گفت یا گل گفت... » از زیباترین عیدآهنگهایی است که حسرت و اندوهِ تنگسالیها را با خاطراتِ خوشِ کودکی پیوندزدهاست. تمامِ دفترِ «امانم بده» ترانهسرودههای اوست. ترانهسرایی چنان ذهنوزبانِ او را تسخیرکرده که برخی از غزلهایش بهسببِ ظرفیّت بالایِ ترانگی اجرا نیز شده و در یادها ماندهاست:
_ « من زنده بودم اما انگار مرده بودم... »
_ «با همهٔ بیسروسامانیام... »
_از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب؟... »
از دیگر تواناییهای بهمنی سرودههای گاه کوتاه و بیوزن یا سپیدِ اوست. البته او در این میدان همواره خوش ندرخشیده و گاه مضمونی زیبا را در زبانی غیرشاعرانه شهیدکردهاست. از زمرهٔ قطعات زیبا و کوتاهِ اوست:
_ «زیباییِ تو/ حرفندارد/ باید سکوت کرد».
_ « من آن سنگام/ که دیوانهای/ به چاه انداخت.»
اما قطعهٔ زیر که البته مضمونی شاعرانه دارد، نثر است نه شعر:
_ « تا به حافظهها/ تحمیلنشوم/ اجازهنمیدهم/ کتابهای درسی/ شعرم را چاپ کنند»
@azgozashtevaaknoon
"از یواشکیشنیدهها"
امروز قدمزنان از خیابانی میگذشتم. دو جوانِ حدوداً بیستساله داشتند دربارهی فیلمهایی که دیدهاند، دادِ سخن میدادند. یکیشان رو به دیگری گفت: "ایثارِ" داستایفسکی را حتماً ببین!".
پیدا بود طفلک نه تارکوفسکی را میشناسد و نه داستایفسکی را.
میگویند محفلی ادبی برپا بود. یکی از شاعرانِ مشهور (مثلاً) شاملو به مجلس که وارد شد، جوانی گفت سلام استاد (مثلاً) اخوان!
شاعر رو به جوان گفت: علیک سلام! اما پیدا است که نه مرا میشناسی نه آن شاعرِ بینوایی که نامش را بردهای!
@azgozashtevaaknoon