9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
#یادمان
محمد بهمنبیگی
دراین کلیپ، کلاس درسی از دانشآموزانِ عشایر در بیش از پنجاه سال پیش است. محمد بهمنبیگی به دانشآموزان درس میدهد. گویا بازرس یا ناظرانی هم به تماشا ایستادهاند.
محمد بهمنبیگی، بنیادگذارِ آموزشِ روستایی بود و به پیشنهادِ او، دکتر پرویز ناتِل خانلری، هنگامی که وزیر آموزش و پرورش بود، سپاهِ دانش را اجرایی نمود و سربازانِ دیپلمه به روستاها میرفتند و آموزگاری میکردند.
بهمنبیگی، داستانِ نویس چیرهدستی نیز بود و کتابِ« بخارای من، ایلِ من» از او به یادگار ماند که بسیار خواندنی است.
یادش همیشه ارجمند و ماندگار باد!
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
اگر قدرت این را دارید که لبخند بر لبان کسی بیاورید، انجامش دهید.
دنیای کنونی ، به این کار خیلی احتیاج دارد
🙏🌻🦒🌱
ای دل ، غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نهای ، غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش ، غم بوده و نابوده مخور
•● حکیم عمر خیام ●•
🆔 @Sayehsokhan
باشگاه کوهنوردی همدلانه در مشهد با
مدیریت آقاجواد محیط
معرفی کتاب ارزشمند #سوالاتت_را_تغییر_بده_تا_زندگیت_تغییر_کند!
🆔 @Sayehsokhan
حال و هوای درمانگران این روزهای میهنمان!
✍ درمانگر بودن در روزهایی که خودت هم به درمان نیاز داری...
گاهی فکر میکنم یکی از نادیدهترین رنجهای درمانگری، همین است:
اینکه مردم خیال میکنند چون تو درمانگری،
پس لابد خودت بلدی با همهچیز کنار بیایی.
اما درمانگر هم انسان است.
👌او هم ممکن است از شنیدن یک خبر، دلش فرو بریزد.
👌او هم ممکن است برای خانوادهاش نگران باشد.
👌او هم ممکن است شب، با هزار فکر به خواب برود و صبح،
پشت میز بنشیند و به دیگری بگوید:
«بگو... من گوش میدهم.»
و این شاید یکی از عجیبترین تناقضهای حرفهی ما باشد؛
اینکه گاهی درست در روزهایی که خودمان بیش از همیشه به یک آغوش، یک همدلی و یک جای امن احتیاج داریم،
باید برای دیگری جای امن باشیم.
اما شاید معنای درمانگر بودن این نباشد که خودت هیچ زخمی نداشته باشی.
اتفاقاً شاید درمانگر خوب کسی است که زخمهای خودش را میشناسد،
از شکنندگی خودش خبر دارد،
میداند ترس چیست،
میداند سوگ چه میکند،
و میداند انسان بودن یعنی گاهی توانت تمام شود.
تفاوت در این نیست که درمانگر درد نمیکشد؛
تفاوت در این است که درد خودش را بهانهای برای نادیده گرفتن درد دیگری نمیکند.
این روزها، وقتی مراجع روبهروی درمانگر مینشیند و از اضطراب، ناامنی، آینده، خانواده، فرزند و زندگیاش حرف میزند،
درمانگر نمیتواند جهان را برای او درست کند.
نمیتواند برق را وصل کند.
نمیتواند اینترنت را پایدار کند.
نمیتواند همهی خبرهای بد را از زندگیاش حذف کند.
نمیتواند قول بدهد فردا حتماً بهتر خواهد بود.
نمیتواند کاری کند که در این فشار و تورم کمرش خم نشود و خجالت بچهها را نکشد.
اما میتواند کاری به ظاهر کوچک و در واقع بسیار بزرگ انجام دهد:
میتواند اجازه دهد مراجع، دستکم برای مدتی، رنجش را در تنهایی حمل نکند.
و گاهی همین، تمام کاری است که یک انسان میتواند برای انسان دیگری انجام دهد.
ما همیشه نمیتوانیم درد را از زندگی آدمها برداریم؛
اما میتوانیم کاری کنیم که درد،
بیصدا و بیهمراه نباشد.
شاید در روزهای عادی، این موضوع را کمتر بفهمیم.
اما در این روزهای سخت، ارزش یک حضور انسانی بیشتر از همیشه آشکار میشود.
برای همین اگر درمانگری هستی که این روزها، با همهی نگرانیهای شخصیات، هنوز به مراجعانت گوش میدهی،
بدان کاری که میکنی فقط «انجام وظیفه» نیست.
تو داری بخشی از ظرفیت روانی این جامعه را زنده نگه میداری.
اما یک خواهش هم از تو دارم:
نجاتدهنده نباش (ناجی نباش). انسان باش.
لازم نیست همه را سرپا نگه داری.
لازم نیست پاسخ همهی پرسشها را بدانی.
لازم نیست همیشه آرامترین آدم اتاق باشی.
گاهی کافی است
حاضر باشی،
صادق باشی،
گوش بدهی،
و اگر لازم شد، بگویی:
«من هم انسانم؛
اما همینجا، کنار تو هستم.»
شاید درمان، در عمیقترین معنای خودش،
همین «کنار هم ماندن» باشد؛
در جهانی که این روزها،
آدمها بیش از همیشه به کسی نیاز دارند که
از کنارشان نرود.
🤍 به احترام همهی درمانگران میهنمان؛
که خودشان هم از همین روزها عبور میکنند
و با این حال،
برای عبور دیگری چراغی روشن نگه میدارند.
خسته نباشید...
و لطفاً یادتان نرود:
گاهی کسی که چراغ دست دیگری را گرفته،
خودش هم به نور نیاز دارد.
🆔 @Sayehsokhan
شماره: ۲۲
درود بر دوستان عزیز و گرامی در انتشارات سایهسخن
⚘
وقتی به چیزهایی که از کتاب «ذهنآگاهی و پذیرش، اعتماد به نفس» آموختم و در زندگیام به کار گرفتم فکر میکنم، میبینم این کتاب برای من فقط خواندن چند صفحه نبود؛ فرصتی بود برای اینکه خودم، ذهنم، روابطم و آدمهای مهم زندگیام را جور دیگری ببینم.
بزرگترین تغییری که احساس کردم، در رابطهام با فرزندانم بود. یاد گرفتم قبل از واکنش، مکث کنم و رنج پشت رفتارشان را ببینم. به جای اینکه فقط رفتارشان را ببینم و بخواهم تغییرشان بدهم، سعی کردم بیشتر بفهمم و درک کنم؛ و همین، رابطهمان را بهتر و عمیقتر کرد.
یاد گرفتم قبل از حرف زدن از خودم بپرسم:
«این حرف من را به طرف مقابلم نزدیکتر میکند یا دورتر؟»
فهمیدم لازم نیست همیشه چیزی را بگویم یا ثابت کنم؛ گاهی سکوت، مهربانی و انتخاب یک کلمه مناسب بیشتر از بحث کردن به حفظ یک رابطه کمک میکند.
یکی از عمیقترین آموختهها برای من این بود که دستم بند زندگیام باشد، نه بند ذهنم.
فهمیدم چقدر درگیر گذشته و آینده میشوم و از لحظهای که واقعاً در آن زندگی میکنم فاصله میگیرم. حالا سعی میکنم بیشتر به زندگی برگردم و با ذهنم مهربانتر باشم؛ حتی وقتی پر از نگرانی و افکار منفی است، به جای جنگیدن با آن میگویم:
«میدانم میخواهی از من مراقبت کنی، ممنون که هستی.» 🙏
یاد گرفتم پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست. یعنی شرایط و احساساتم را همانطور که هستند ببینم، با خودم مهربان باشم و دوباره قدم بردارم؛ یعنی تسلیم نشوم.
و چه جمله زیبایی در ذهنم ماندگار شد:
«اگر چیزی برای بخشیدن ندارم، قوت قلب ببخشم.»
فهمیدم گاهی یک کلمه، یک نگاه، یک دلگرمی و یک «من کنارت هستم» میتواند بزرگترین هدیه باشد.
امروز احساس میکنم این کتاب به من یاد داده قرار نیست همیشه با خودم، احساساتم یا آدمهای اطرافم بجنگم؛ میتوانم ببینم، بپذیرم، مکث کنم، مهربانتر باشم و دوباره انتخاب کنم.
نتیجه این آموختهها برای من فقط آرامش بیشتر نبود؛ رابطه بهتر با فرزندانم، ارتباط بهتر با اطرافیانم و رابطهای مهربانانهتر با خودم و ذهنم بود.
شاید هنوز در ابتدای این مسیر باشم و گاهی دوباره درگیر ذهنم شوم یا واکنشهایی نشان بدهم که بعداً از آنها راضی نباشم؛ اما تفاوت بزرگ اینجاست که حالا ابزارهایی دارم که میتوانم دوباره به آنها برگردم.
انتشارات سایه سخن، من از صمیم قلب ممنونم که این کتاب و این مسیر را وارد زندگی ما کردید؛ ممنونم که کمک کردید مطالب کتاب فقط خوانده نشوند، بلکه تجربه و زندگی شوند.
ممنونم که به من یادآوری کردید برای بهتر شدن، همیشه لازم نیست با خودم بجنگم؛ گاهی کافی است با خودم مهربانتر باشم.
حالا میدانم:
میتوانم دستم بند زندگیام باشد، نه بند ذهنم؛
میتوانم پذیرش داشته باشم، اما تسلیم نشوم؛
میتوانم ببخشم و اگر چیزی برای بخشیدن نداشتم، قوت قلب ببخشم.
برای این مسیر ارزشمند، برای آگاهیهایی که به من هدیه دادید و برای فرصتی که فراهم کردید تا خودم را عمیقتر ببینم، از صمیم قلب سپاسگزارم. 🙏
این کتاب برای من تمام نشده؛ حالا تازه دارد در زندگی من ادامه پیدا میکند. 🙏
منیره سرلک
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
دیکتاتورهای مقدس
✍️مصطفی داننده
دیکتاتوری از روز اول با زندان و سانسور آغاز نمیشود بلکه زمانی کلید میخورد که مردمان تصمیم میگیرند کسی را آنقدر بزرگ کنند که دیگر نتوانند از او بپرسند: «اگر اشتباه کردی، چه؟» از همان لحظه، شکست آزادی شروع میشود.
جامعهای که انسان میسازد، زنده است. اما جامعهای که بت میسازد، آرامآرام میمیرد. زیرا بتها نه پاسخ میدهند، نه عذرخواهی میکنند و نه اجازه میدهند کسی دربارهشان سؤال بپرسد.
مقدس کردن انسانها در کنار دروغ، بزرگترین خیانت به حقیقت است. وقتی کسی را مقدس میکنیم، در واقع حق نقد او را از خودمان میگیریم. انگار دهان خود را با نخ و سوزن دوختهایم و کلید آن را هم به دست همان کسی دادهایم که نباید دربارهاش سؤال کنیم. از آن پس، هر انتقاد، بیاحترامی است، هر پرسش، خیانت و هر مخالف، دشمن.
هیچ انسانی معصوم نیست. نه سیاستمدار، نه روشنفکر، نه استاد دانشگاه، نه فعال مدنی، نه رهبر،نه شاه، نه نویسنده و نه محبوبترین چهره جامعه. انسان بودن، یعنی امکان خطا داشتن. اگر کسی را از این قاعده مستثنا کنیم، در حقیقت او را از پاسخگویی نیز معاف کردهایم.
قدرت، حتی پاکترین انسانها را هم وسوسه میکند و تحسین بیقیدوشرط، خطرناکترین غذای قدرت است. کسی که هر روز فقط تشویق بشنود و هیچ نقدی نشنود، آرامآرام باور میکند که اشتباه نمیکند.
مشکل از علاقه داشتن به افراد آغاز نمیشود، مشکل از جایی آغاز میشود که علاقه، جای عقل را میگیرد. آن روز دیگر رفتار افراد را نمیسنجیم، فقط از آنها دفاع میکنیم. اگر موفق شوند، آن را نشانه نبوغ میدانیم و اگر شکست بخورند، برایشان هزار توجیه میتراشیم. در چنین فضایی، حقیقت دیگر معیار نیست و وفاداری معیار میشود.
تاریخ نیز بارها همین هشدار را داده است. بسیاری از فجایع، محصول نبوغ سیاه یک مستبد نبودند، محصول سکوت مردمی بودند که جرئت نکردند به او بگویند: «اشتباه میکنی.» سکوت، همیشه از ترس زاده نمیشود، گاهی از تقدس زاده میشود. وقتی کسی را فراتر از نقد قرار میدهیم، در واقع او را فراتر از پاسخگویی قرار دادهایم.
احترام با تقدس تفاوتی عمیق دارد. احترام یعنی خوبیهای یک انسان را ببینی و در عین حال، اگر خطا کرد، شجاعت داشته باشی آن را به زبان بیاوری. اما تقدس، چشم را بر خطا میبندد. احترام، شخصیت را حفظ میکند. تقدس، حقیقت را قربانی شخصیت میکند.
تقدس، دشمن آزادی اندیشه است. جامعهای که عادت کند برای برخی افراد حریم ممنوعه بسازد، کمکم یاد میگیرد که سؤال نپرسد. نسلی تربیت میشود که به جای استدلال، به شخصیتها استناد میکند، به جای بررسی شواهد، نامها را تکرار میکند؛ و به جای اندیشیدن، تقلید را انتخاب میکند.
جامعهای بالغ، جامعهای نیست که قهرمان نداشته باشد، جامعهای است که هیچ قهرمانی را بالاتر از حقیقت نداند. انسانها باید با استدلال سنجیده شوند، نه با احساسات، با عملکردشان، نه با شهرتشان، با پاسخهایشان، نه با هالهای از تقدس که اطرافشان ساخته شده است.
اگر روزی احساس کردی دیگر نمیتوانی از کسی انتقاد کنی، همان لحظه از خودت بپرس: آیا دیگری دهان مرا بسته است، یا خودم آن را دوختهام؟
زیرا آزادی اندیشه از یک جمله آغاز میشود؛ جملهای ساده اما نجاتبخش: هیچ انسانی مقدس نیست و هیچ انسانی نباید از نقد مصون باشد.
🆔 @Sayehsokhan
#مدار_امید
نوشته: #دکتر_مارتین_سلیگمن
ترجمه: #دکتر_زهره_قربانی
#مارتین_سلیگمن، یکی از تأثیرگذارترین روانشناسان زندهی جهان و بنیانگذار روانشناسی مثبتگرا است
(Positive Psychology)،
او در «#مدار_امید» برای نخستینبار پرده از زندگی شخصی و مسیر فکری خود برمیدارد. این کتاب سفر یک روانشناس از نظریهی درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness) تا کشف علمیِ امید و شکوفایی انسانی است.
روایتی که همزمان تاریخ نیمقرن اخیر روانشناسی را نیز روایت میکند.
#مدار_امید
The Hope Circuit: A Psychologist's Journey from Helplessness to Optimism
در واقع یک خودزندگینامهی علمی (scientific memoir) است که سلیگمن در آن سالهای تحولآفرین تاریخ روانشناسی نوین را روایت میکند و شرح میدهد که چگونه به مطالعهی خوشبینی روی آورد، از جمله گفتوگویی سرنوشتساز با دختر پنجسالهاش.
در این کتاب داستانهای انسانی پشت برخی از یافتههای اصلی او مانند ابزار تحلیلی CAVE برای پیشبینی نتایج انتخابات بر اساس زبان سخنرانیهای انتخاباتی، گسترش بینالمللی آموزش مثبت، و راهاندازی برنامهی تابآوری ارتش آمریکا مطرح میشود.
او همچنین برای نخستینبار بهتفصیل دربارهی مبارزات شخصی خود با افسردگی در سنین جوانی مینویسد.
افراد مشهوری که خواندن کتاب را توصیه (Blurb) کردهاند:
بر اساس صفحات ناشران بینالمللی (Hachette، Amazon)، چهرههای زیر نظرات تأییدی (endorsement) بر جلد یا مقدمهی کتاب نوشتهاند:
رابرت جی. استرنبرگ، استاد روانشناسی رشد در دانشگاه کرنل — آن را روایتی شگفتانگیز و با مهارت روایتشده توصیف کرده است.
جورج ای. وایلانت، پزشک و نویسندهی Triumphs of Experience — این کتاب را حماسهی بلوغ روانشناسی آمریکایی دانسته است.
سونیا لیوبومیرسکی، استاد روانشناسی در دانشگاه کالیفرنیا-ریورساید و نویسندهی The How of Happiness — کتاب را جذاب توصیف کرده و میگوید یکی از بزرگترین روانشناسان تاریخ، یکی از بهترین قصهگویان ما نیز هست.
آنجلا داکورث، مدیرعامل Character Lab و نویسندهی Grit — این اثر را بهترین نوشته و تفکر سلیگمن تا آن زمان میداند.
گرچن روبین، نویسندهی The Happiness Project — بر خرد سختبهدستآمدهی سلیگمن که در این خاطرات صادقانه شرح داده شده تأکید میکند.
آرتور سی. بروکس، رئیس وقت American Enterprise Institute — کتاب را فراتر از یک زندگینامه و همچون کتابچهراهنمایی برای ساختن زندگی معطوف به شکوفایی انسانی معرفی میکند.
🆔 @Sayehsokhan
مدرسهی ما
اگر بخواهم از سالهای دبستانم یاد کنم، اولین تصویر، مدرسهی قاآنی است؛ با در و پنجرههای خاکستری، سالنِ دلگیر و نیمکتهای سنگین.
حیاطش شبیه مثلث قائمالزاویه بود و کلاس ما درست در گوشهی تیز آن قرار داشت؛ کنار جایی که بعدها میگفتند «سیاهچال».
زمستان که میشد، چکمههای پلاستیکی رنگارنگمان را میپوشیدیم. وقتی پاهایمان یخ میکرد، چکمهها را درمیآوردیم و کفشمان را روی بخاری میگذاشتیم تا گرم شود. گاهی بوی پلاستیک سوخته بلند میشد و بخاری هم آتش میگرفت!
پنجرهها خوب بسته نمیشدند و سرما از لای آنها داخل کلاس میآمد. کلاس هم گرم بود و نتیجهاش میشد فرت و فورتِ دماغهای ما! 😂
ما بچههای جنگ بودیم؛ بچههای بستهی آن زمان، نسلِ باورمندِ دههی شصتی.
در درسهای دینی، جهنم سهم بزرگی از آموزش ما داشت. آنقدر از عذاب و آتش گفته بودند که فکر میکردم خدا خیلی مهربان نیست؛ بیشتر شبیه یک شکنجهگر است!
حتی از ظهور امام زمان میترسیدم. فکر میکردم اگر ظهور کند، با شمشیر میآید و شاید من را هم بکشد!
برای حجاب هم میگفتند اگر یک تار مو بیرون باشد، آن دنیا موهایت را میگیرند و آویزانَت میکنند.
بیرون از مدرسه اما دنیا کمی مهربانتر بود. مغازهدارها به ما میگفتند «خالهسوسکهها» و ما در راه مدرسه پشمک و لواشک میخریدیم.
در خانه و محله آزادتر بودیم؛ دامن و بلوزهای رنگارنگ میپوشیدیم و موهایمان را میبافتیم. اما کافی بود چشممان به خانم حمیدی بیفتد؛ فوری پشت مادرمان قایم میشدیم، انگار مأمور جهنم را دیدهایم!
خانم حمیدی معاون مدرسه بود و چوبِ ترکهای معروفی داشت. اگر کسی مثلاً سوره ناس را حفظ نکرده بود، ترکه میخورد. بعضی وقتها هم میگفتند باید شب را در «سیاهچال» بگذراند.
صبح روز بعد، با نگرانی میرفتیم ببینیم زنده مانده یا نه! اما میدیدیم اتفاقاً خیلی هم سرحال است؛ چند ترکهی دیگر نصیبش شده بود و بعد فرستاده بودندش خانه.
خودِ سیاهچال را هیچوقت ندیدیم؛ بیشتر یک ابزار ترس بود. برای ناخنهای بلند هم ترکه داشتیم و بچههای شلوغ را جدا میکردند و مینشاندند یک گوشه؛ شبیه تبعیدگاهِ تکنفره.
خانم حمیدی برای بچهها یک دروغسنج هم داشت که در اصل یک ضبط صوت بود! سؤال میپرسید و طرف از ترس اینکه دستگاه بفهمد، اعتراف میکرد!
خلاصه خانم حمیدی فرستادهای همهفنحریف بود! 😂
اما زنگ تفریح که میخورد، انگار ترسها پشت در کلاس جا میماند؛ عمو زنجیرباف، جینگلی الیسا، دویدن، خنده و جیغ و فریاد.
ورزش و نقاشی و کارهای هنری هم یکه و یالقوز بودند و مدرسه خیلی جدیشان نمیگرفت.
من اما نقاشی را دوست داشتم. پدرم هم خوب نقاشی میکشید. شبها در دفتری نقاشی میکرد و من مینشستم و نگاهش میکردم. شاید عشق من به نقاشی از همان دستهای پدر و دفترهای شبانه آمده باشد.
ما کوچک بودیم، اما دنیای خودمان را داشتیم.
هوای هم را داشتیم. مداد و پاککنها را با هم قسمت میکردیم. یادم هست یکبار یکی از بچهها یک دمپایی قشنگ و مُد روز میخواست. چند نفرمان پول روی هم گذاشتیم؛ فکر کنم دوازده تومان شد و برایش خریدیم.
آن سالها یونیفرم نداشتیم. تفاوت مالی بچهها دیده میشد، اما خودمان بلد بودیم کنار هم بمانیم.
و اما من، از الفِ اول دبستان تا هِ پایان پایاننامه، عاشق درس و کتاب بودم.
کتاب که میخواندم، فقط مطالبش را حفظ نمیکردم؛ اسم نویسنده، مترجم، ناشر، صحافی، قیمت و حتی تیراژ کتاب هم یادم میماند.
یکی از دخترخالههایم بعدها میگفت: «یادمه تو ناشر و صحافی و قیمت و تیراژ کتابها رو هم حفظ میکردی، چه برسه به مطالب کتاب!» 😂
شاید برای همین، از همان بچگی با بعضی جملههای معلمها مشکل داشتم.
مثلاً میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره قالی ببافه.»
نمیفهمیدم چرا کسی که در درس خوب نیست، باید قالی ببافد؟
پدرم تولیدی فرش دستبافت داشت و از نزدیک میدیدم قالیبافی چقدر مهارت، حوصله، دقت و دستهای خوب میخواهد. برای همین نمیفهمیدم چرا بافندگی باید مجازاتِ درس نخواندن باشد.
یا میگفتند: «فلانی درسش خوب نیست؟ بره شوهر کنه.»
باز سؤال بود: مگر شوهر کردن چه ربطی به درس نخواندن دارد؟
از همان موقع یک سؤال در ذهنم بود: اگر مسئلهای داریم، چرا راهحلش باید چیزی بیربط به خود مسئله باشد؟
ما کوچک بودیم؛ اما شاید همان موقع، بیآنکه کسی به ما درس بدهد، خیلی چیزها را میفهمیدیم.
مدرسه میخواست با ترکه و ترس و سیاهچال، به ما یاد بدهد چطور آدم باشیم؛ اما آنچه بیشتر در ما ماند، مراقبت از هم، قسمت کردن، بازی، خنده، پرسیدن و دوست داشتن کتابها بود.
ترسها شاید ماندگار نشدند؛ اما بچهها ماندند، کوچهها ماندند، پشمکها، چکمههای رنگی و کتابها ماندند؛ و همهی آنها هنوز جایی در من زندگی میکنند.
✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan
شماره: ۲۱
دوستان بزرگوار در انتشارات سایه سخن
روز و روزگارتان نیک
✍ آشنایی من با سایه سخن مثل بسیاری از مخاطبین با #تئوری_انتخاب آغاز شد.
اما این تنها ابتدای این مسیر سبز و پویا بود. هر چه بیشتر خواندم عمیقتر متوجه نا آگاهی و خامی گذشته شدم و تشنهتر ومشتاقتر پیگیر رهاوردهای سایه سخن شدم و تازههایش.
خوش اقبال بودم که با مطالعات این نشر، نه چندان دیر تلنگری خوردم که:
👌چه خوشبختند فرزندانی که پدرو مادرشان بموقع میفهمند بهترین کاری که برای آنها میشود انجام داد این است که در هر شرایطی یکدیگر را خیلی دوست بدارند بدون قید.
نه چنگ زدن به ریسمان کنترل بیرونی برای تحمیل انچه درنظرشان صلاح و خوشبختی است.
گفته و آموخته بسیار است و صد البته ندانستههایم، که موجب اشتیاقم میشوند برای پیگیری و بلعیدن آنچه از سایه سخن میتابد،
چرا که سایه سخن و صاحبانش در دنیای مطلوب من حک شدهاند و بسیار تاثیر گزار☘
کارشناس ارشد فرهنگ و زبانهای ایران باستان
نازیلا فتح زاده
#کامنت_شما
📖 #تئوری_انتخاب
✍️ #دکتر_ویلیام_گلسر
📝 ترجمه: #علی_صاحبی
🏷️ چاپ:#پنجاهویکم
💰 قیمت: ۱٬۴۶۰٬۰۰۰ تومان
📕 انتشارات: سایه سخن
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#خشونت
فرجامِ خشونت
آموزش و پرورش، شیوههای عاشقانه دارد. آموزگاری که خشونت بکارد، نفرت دِرو خواهد کرد. جامعه نیز یک دبستان است. بهوش باشیم در جان و ذهن و زبانِ کودکان و نوجوانان و مردمان، بذرِ خشونت نپاشیم تا از زیانکاران نباشیم.
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
شماره: ۲۳
دفتر وکالت من
یک جایی وسط خواندن «دفتر وکالت من» فهمیدم حواسم از خود ماجراها رفته روی چیز دیگری؛ روی نگاه نویسنده.
اینکه یک وکیل، با این همه سال سروکار داشتن با آدمها و روایتهای زندگی، چطور توانسته اینقدر دقیق و ظریف جزئیات را ببیند و بعد، آنها را طوری روی کاغذ بیاورد که صحنه جلوی چشم خواننده جان بگیرد.
دکتر رادان فقط روایت نمیکند؛ میبیند.
آدمها را، خانهها را، اشیا را، حرکتها و گفتوگوها را میبیند و بعد هر کدام را درست همانجایی میگذارد که باید. جزئیاتی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، کمکم رنگ میگیرند و بخشی از حالوهوای روایت میشوند.
و این، به نظرم، همان جایی است که قلمش را دوستداشتنی میکند.
خیلیها میتوانند یک ماجرا را تعریف کنند، اما همه نمیتوانند کاری کنند که خواننده آن را ببیند.
من از خواندن «دفتر وکالت من»، بیشتر از آنکه با یک وکیلِ نویسنده روبهرو شوم، با نویسندهای روبهرو شدم که اتفاقاً وکیل است.
شاید سالها دیدن آدمها از نزدیک، شنیدن روایتهایشان و لمس پیچوخمهای زندگی، به دکتر رادان آن چیزی را داده که برای یک نویسنده سرمایه کمی نیست: چشمِ دیدن آدمها و جزئیات زندگی.
«دفتر وکالت من» برای من از آن خواندنهایی بود که بعد از تمام شدنش، چیزی از قلم نویسنده در ذهن میماند؛ تصویرهایی که هنوز میشود به آنها برگشت و دوباره دیدشان. آشنایی با این قلم، یکی از اتفاقهای دوستداشتنی این روزهای کتابخوانیام بود.
و باید از انتشارات سایهسخن ممنون باشم که این نویسندهی صاحبنگاه و این قلم نازنین را به من و ما معرفی کرد.
فهیمه احمدی- روانشناس
#کامنت_شما
➖➖➖➖
اگر خواسته باشی با داستانهای کوتاه آقای دکتر رادان بیشتر آشنا بشی
پیشنهاد میکنم
🎁 لذت مطالعهی کتابهای دفتر وکالت من جلد اول و دوم رو به خودت هدیه بده
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
لذت در خودِ بالارفتن است.
۱. جادهی چالوس را دوست دارم. وقتی پلیس راه را رد میکنم؛ وقتی سد را میبینم و بیشتر وقتها که صبحانهای کنار سد میخوریم- لقمهی از پیش آماده شدهی پنیر و موز، پنیر و خیار و گردو- سفر برای من آغاز میشود.
خوب که نگاه میکنم، میبینم عجلهای ندارم زودتر برسم. جادهی چالوس را دوست دارم و همراه با گوش دادن به موسیقی مورد علاقهام، خیلی بیشتر.
این جاده و همهی اینها که گفتم جزئی از سفرِ شمال من است.سفر از همان لحظهای که وارد جادهی چالوس می شوم، آغاز شده است.
۲. غذا را با عجله میخورم؛ بیشتر اوقات از دستام در میرود! کتاب را با عجله میخوانم. نوشتنام هم با عجله است.
این جمله به فکرم انداخت که«لذت در خودِ بالا رفتن است» و این یکی : «من جایزه را میخواستم اما درگیری را نمیخواستم. نتیجه را میخواستم اما فرآیند را نمیخواستم»
۳. پس طوری بخوانم که انگار دلم نمیخواهد تمام شود. طوری بخوانم و بنویسم که بشود آن لقمهی موز و پنیر کنار سد امیرکبیر در جادهی چالوس. نه اینکه خطهی شمال را دوست نداری یا از رسیدن به آنجا خوشت نمیآید، نه. داستان این نیست. هم از راه خوشت میآید هم از مقصد. مقصد مهم است.
مهم است که کتاب را تمام کنم و بروم سراغ کتاب بعدی. مشکل در دوست داشتن یا نداشتن مقصد نیست، مشکل در دوست داشتن فرآیند است؛ لذت بردن از آن لقمهی نان و پنیر کنار سد امیرکبیر و گوشدادن موسیقی در چم و خم جادهی چالوس. وگرنه مقصود و منظور همیشه مهم است.
راستی! از کجا باعجله خوردن را شروع کردم؟
۴. یکی از سالهای آغازین دههی چهل شمسی، در شهر مشهد و در چلوکبابی با پدرم نشستهام. غذا میآورند. شروع میکنیم به خوردن که آقاجان نگاهی به من میاندازد و میگوید:" جواد! لقمه را باید سی بار جوید. عین هادی تند میخوری. انگار دنبالت کردهاند!"
شروع میکنم به شمردن لقمهها و منتظر فرصتی هستم که آقاجان نگاهاش را از من بردارد تا بتوانم آنطور که دلم میخواهد بجوم!
۵. «میبینی؟ این یک سربالایی بیپایان و پیچ در پیچ است. اگر فکر کنی وقتی به فلان جا رسیدی، دیگر میتوانی از عذابِ بالا رفتن خلاص بشوی، باید بگویم که متاسفانه نکته را نگرفتهای. چون لذت در بالا رفتن است.»
۲۴ مرداد ۱۳۹۸
[نقل قولهای داخل گیومه همه برگرفته از:
#هنر_ظریف_به_هیچ_شمردن،نوشتهی #مارک_منسون و ترجمهی #نریمان_افشاری، #نشر_اختران است]
🆔 @Sayehsokhan
#چاپ_سوم / ویرایش جدید
📚#سوالاتت_را_تغيير_بده_تا_زندگيت_تغيير_كند
✍🏻نوشته #دكتر_ماريل_آدامز
📝ترجمه #سيدحميد_ميرغفورى
#نقشه_انتخاب
دکتر ماریل آدامز در کتاب ارزشمند "سوالاتت را تغییر بده تا زندگیت تغییر کند"، دوازده ابزار قدرتمند را برای زندگی و کار معرفی کرده است.
Change Your Questions, Change Your Life: 12 Powerful Tools for Leadership, Coaching, and Life نوشته Marilee Adams،
با ترجمه آقای سید حمید میرغفوری از آن کتابهایی است که زندگی خیلیها را متحول کرده.
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
#گیلکی_چاردانه
#گیلکی_شعرخوانی
🔸غلامرضا اکبرزاده باغبان
و مراد قلی پور
ضبط: استودیو گیل سانگ
💟 " گیله زاکان " ↙️
@GILEZAKAN
🆔 @Sayehsokhan
📚نام کتاب: #ذهنآگاهی_و_پذیرش_برای_عزت_نفس
✍️نویسندگان: #جو_الیور، #ریچارد_بنت
👩🏼🏫مترجمان: #سحر_محمدی، #الهه_اکبری
📇 ناشر: #سایه_سخن
🗞نوبت چاپ: #چاپ_دوم
کتاب «ذهنآگاهی و پذیرش برای عزتنفس» راه دیگری را پیش پای ما میگذارد. این کتاب، بر پایه رویکرد علمی درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد (ACT) و ذهنآگاهی، به ما میآموزد که عزتنفس واقعی از شکست دادن منتقد درونی به دست نمیآید؛ بلکه از تغییر رابطهمان با افکار و احساساتمان آغاز میشود.
در فصل دوازدهم کتاب میخوانیم:
«ما با پاهایمان حرکت میکنیم. مهم نیست چقدر نیتهای خوب، آرزوهای زیبا یا تصمیمهای بزرگ داشته باشیم؛ تا زمانی که حاضر نباشیم قدمی متفاوت برداریم، زندگی ما نیز متفاوت نخواهد شد.»
📖 اگر…
مدام خودتان را با دیگران مقایسه میکنید؛
از اشتباه کردن میترسید و گرفتار کمالگرایی شدهاید؛
موفقیتهایتان را کوچک میشمارید و شکستهایتان را بزرگ؛
احساس میکنید اعتمادبهنفس و عزتنفستان آسیب دیده است؛
یا میخواهید یاد بگیرید به جای جنگیدن با خود، با خودتان مهربانتر زندگی کنید،
این کتاب میتواند همراهی ارزشمند برای شما باشد.
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
مادر فریده...🌻
پیام ایشان عالی بود 🙏
🆔 @Sayehsokhan
انتقادهای ضعیف
روانشناسی مثبت غربی است. روانشناسی مثبت بر اساس فرهنگ جوامع غربی، تحصیلکرده، صنعتی، ثروتمند و دموکراتیک است، اما دلیل این انتقاد مطالعه و دانش ناکافی است. درواقع، روانشناسی مثبت، پژوهشهایی را در بارۀ بهباشی شامل میشود که در بیش از دویست کشور جهان و از همۀ فرهنگهای اصلی گرفته شده است. زیرشاخه و مجموعه کتابهای پیشرفتهای بین فرهنگی در روانشناسی مثبت، در پی درکی عمیق از چگونگی تأثیر فرهنگ بر تفاوتهای بهباشی است.
📚 #برشی_از_کتاب : #مدار_امید
✍️ اثر: #مارتین_سلیگمن
👌 ترجمه: #دکتر_زهره_قربانی
📕 صفحه: ۴۳۲
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
هنرمندی فلوت مینوازد. نوای پَرَندینِ او، پروانهای را به سوی خود میکشاند. پروانه چه میجوید؟ شاید عشق.
کششِ طبیعتِ جاندار به سوی صدایی آشنا، رازِ زیبایی را آشکار میکند. به گفتهی نظامی گنجوَی در منظومهی خسرو شیرین:
یکی میل است در هر ذَرّه، رقّاص،
که او را می بَرَد تا مَقصدی خاص.
طَبایع، جز کشش، کاری ندارند؛
حکیمان اینکشش را عشق خوانند.
گر اندیشه کُنی از راهِ بینش،
به عشق است ایستاده آفرینش.
/channel/ezzatiparvar
🆔 @Sayehsokhan
هر كدام از ما چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست میدهد: موقعيتهای از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمیتوانيم دوباره بهدست بياوريم.
اين بخشی از آن چيزيست كه معنیاش زندهبودن است.
اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه میداريم، اتاقی شبيه قفسههای كتابخانه
و برای درک عملكرد قلبمان بايد مدام كارتهای مرجع جديد درست كنيم.
بايد هر چندوقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدانها را عوض كنيم.
تو برای ابد در كتابخانه خصوصی خودت زندگی میكنی...
کافکا در ساحل
هاروکی موراکامی
🆔 @Sayehsokhan
🔊فایل صوتی
خودشیفتهترین دیکتاتور جهان
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @
🆑 #کانالسخنرانیها
🌹
🔴😔چراغی که خاموش شد… و گواهی فوت
روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سالها در خانهای سازمانی و مجلل زندگی میکرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محلههای مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشتهاش میبالید.
هر عصر به پارک محله میرفت، اما با کسی همصحبت نمیشد؛ زیرا احساس میکرد اطرافیانش همسطح او نیستند.
روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:
«من اینجا زندگی میکنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»
این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:
«جناب رئیس… چراغ را میشناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمیکند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بینور و بیاستفادهاند.»
سپس ادامه داد:
«من پنج سال است که اینجا زندگی میکنم، اما هرگز به کسی نگفتهام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بودهام.»
رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.
پیرمرد گفت:
«آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راهآهن بوده است.
آن یکی که روبهرویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.
و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئتمدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.
با این حال، هیچکدام هرگز از مقامهای گذشتهٔ خود سخن نگفتهاند.»
سپس افزود:
«ما همه، از جمله من و شما، چراغهای خاموششدهایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»
خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛
اما مردم طلوعش را تحسین میکنند و غروبش را از یاد میبرند.
این حقیقت زندگی است.
مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتیاند و هویت واقعی انسان نیستند.
اگر آنها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.
زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛
شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.
اما وقتی بازی تمام میشود، همه دوباره در یک جعبه قرار میگیرند.
و در پایان…
هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،
آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.
آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوههایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…
اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشتهایم.
🆔 @Sayehsokhan