9611
﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410
🔴سلام
همکاری داشتیم که در واحد حسابداری دانشکده نفت آبادان مستقر در اهواز کوت عبدالله کار میکرد
در کنار دانشکده، باشگاه نفت کوت عبدالله قرار داشت و ایشان تقریبا هر شب شام خود را در باشگاه میل میکرد البته تعداد غذا بر اساس تعداد خانواده برای ۴ نوبت در ماه بود که ایشان سهمیه خانواده را استفاده میکرد و اصلا خانواده را به همین خاطر به باشگاه نمیآورد
القصه بنده به ایشان گفتم چرا هر شب اضافهکاری میمانی
گفت من اضافهکاری نمیگیرم
میمانم تا کارهای روزمرهام را تمام کنم بعد شام میخورم به منزل میروم
گفتم بدون دریافت اضافهکاری آیا عاقل هستی؟
گفت بله عاقل هستم ولی علت دارد گفتم چه علتی؟
گفت تازه استخدام بودم مجرد بودم پدر نداشتم با مادرم زندگی میکردم
مادرم نیاز به عمل چشم داشت باید به بیمارستان فارابی تهران میبردم و نیاز به پول برای بستری و عمل و اقامت خودم در تهران و گرفتن مرخصی آنهم تازه استخدام داشتم هرچه محاسبه کردم دیدم نمیتوانم
اگراز بانک وام بگیرم حقوق دو سال خود را باید باید بابت قسط بپردازم در حالی که دیگر هیچ خورد و خوراکی و پوشاکی نخرم
پس امکان پذیر نبود شرکت هم بدلیل تازه استخدام بودنم، وام نمیداد
روزی یکی از همکاران پیشنهاد داد مادرت را تحت تکفل کن از بیمارستان نفت استفاده کن به رئیس بیمارستان مراجعه کردم ایشان یک یادداشت داد مبنی بر شرایط مادر برای پذیرش که مادر همه شرایط را داشت جز شرط سن
با رئیس بیمارستان صحبت کردم گفت نمیشود قانون است
همان دوست همکار گفت به مدیر مناطق نامه بنویس شرایط را بگو ممکن است کمک کند این یک مورد را نادیده بگیرند من هم درخواست نوشتم بردم دفتر مدیر مناطق منشی نامه را گرفت شماره ورود زد و گفت هفته آینده بیا جواب بگیر
هفته بعد رفتم منشی گفت متاسفانه مدیر مناطق هم نوشته طبق قوانین عمل شود
ناامیدانه قصد خروج داشتم منشی گفت صبر کن یک پیشنهاد دارم گفتم بفرما
گفت من تلفنی از دفتر دکتر اقبال در تهران برایت نوبت میگیرم برو تهران شاید فرجی شد
گفتم میترسم این همه راه بروم باز هم بگویند طبق مقررات نمیشود
گفت هر کس نزد دکتر اقبال رفته دست خالی برنگشته برو به امید خدا
خلاصه ایشان برایم نوبت گرفت یک روز قبل از نوبت با اتوبوس شرکت رفتم تهران صبح رسیدم مستقیم رفتم دفتر دکتر اقبال و خود را به منشی معرفی کردم و گفتم نوبت ملاقات دارم
ایشان فرمود بنشین سر نوبت داخل خواهی رفت نوبتم شد
داخل شدم دکتر اقبال از روی صندلی خود بلند شد و مرا تعارف به نشستن کرد
نشستم فرمود پسرم از اهواز تا اینجا برای چه آمدی مشکلت چیست؟
شرح موضوع را بیان کردم فرمود حل میشود انشاالله
یادداشتی نوشت درون پاکت گذاشت گفت این پاکت را باز نمیکنی میبری دفتر مدیر مناطق گفتم چشم به اهواز برگشتم
نامه را بردم دفتر مدیر همان منشی که پیشنهاد دهنده و نوبت گرفته بود
پاکت را باز کرد گفتم دکتر گفت پاکت را باز نکن بده مدیر مناطق گفت مشکلی نیست من منشی و امین مدیر هستم
یادداشت را مطالعه کرد و سپس پرسید فلانی پاسپورت داری گفتم نه برای چه گفت برو برای خودت و مادرت پاسپورت بگیر
دکتر اقبال نوشته برای عمل همراه مادرشان به لندن اعزام شوند
خلاصه رفتیم لندن مادر بیمارستان
و بنده هتل
حدود یکماه طول کشید مادر عمل شد دوران نقاهت سپری شد و به ایران برگشتیم
مدتی گذشت یکی از همکاران گفت فلانی حسابداری با شما کار دارد پیغام دادهاند برو حسابداری
کوه بر سرم خراب شد گفتم حالا هزینه میخواهند کمی فکر کردم گفتم نهایت قسطی کم میکنند به حسابداری رفتم گفتند کجایی چرا نیامدی حق ماموریت خود را بگیری؟
گفتم کدام ماموریت
گفت مگر نرفتی لندن؟
گفتم چرا رفتم برای معالجه مادرم گفت خوب همراه بیمار ماموریت حساب میشود
پولی از من نگرفتند
پولی دادند
با آن پول یک خانه کوچک و یک ماشین خریدم
به من گفت حالا شما باشی بدون اضافه کاری کار نمیکنی؟
تا زمانی که سر کار هستم تا ساعتها اضافه میمانم بدون دریافت اضافهکاری تا بازنشستگی
👈دکتر منوچهر اقبال
روحت شاد
🌸☘https://t.me/joinchat/TJl6M8fp9ZJiuaww
🆔 @Sayehsokhan
شماره: ۱۲
سلام و عرض ادب
سالهای طلایی عمرم را با ادبیات کودک و نوجوان گذراندم.
سالهایی که دوستشان داشتم و هنوز هم بخشی از جانم هستند.
با این حال، گاهی با خودم فکر میکردم شاید وقت آن رسیده باشد که یک پله بالاتر بروم؛ یک قدم جلوتر، یک تجربه تازهتر.
تا اینکه به تیم فروش انتشارات سایه سخن پیوستم.
اما من فقط یک پله بالاتر نرفتم؛
من پرواز کردم...
در ادبیات کودک و نوجوان اصطلاحی داریم به نام «کتابهای بذری»؛ کتابهایی که بذری را در ذهن کودک میکارند، به امید آنکه روزی جوانهای بزند و شاید سالها بعد، به درختی تناور تبدیل شود.
غافل از اینکه خودم پا به باغی گذاشته بودم که هر درختش رحمت بود و نعمت.
یکی از آن درختها برای من «تئوری انتخاب» دکتر ویلیام گلسر بود.
تئوری انتخاب، من را انتخاب کرد!!!
آنقدر شیفتهاش شدم که دیگر نتوانستم فقط یک کتابخوان باشم
کتاب را بستم و با خودم به خانه بردم
شد بخشی از گفتوگوهای من و زهرا؛ بخشی از نگاه ما به یکدیگر، به زندگی و به رابطهمان.
من و زهرا هر روز حرف میزنیم، هر روز بیشتر یکدیگر را میفهمیم و هر روز فاصلهمان کمتر و کمتر میشود.
گاهی هنوز یک سؤال در ذهنم میچرخد:
اگر کسی تئوری انتخاب را نشنیده باشد و نداند که میتواند کیفیت زندگیاش را با انتخابهای خودش تغییر دهد، چطور قرار است آرامتر، عمیقتر و آگاهانهتر زندگی کند؟
برای من، تئوری انتخاب دیگر فقط یک نظریه نیست
آرام و زیبا، مثل زهرا، کنارم ایستاده است
میبینمش و از بودنش لذت میبرم؛
تئوری انتخاب، چراغی است پرنور در میان دشت بزرگ ناامیدی و ناآگاهی؛ چراغی که به من یادآوری کرد همیشه نمیتوانم دنیا را آنطور که میخواهم تغییر بدهم، اما میتوانم انتخاب کنم که چگونه در این دنیا زندگی کنم.
و من انتخاب کردم
انتخاب کردم بهتر زندگی کنم
آرامتر زندگی کنم
آگاهانهتر انتخاب کنم
و این انتخابم را بینهایت دوست دارم.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آن روز که فکر میکردم قرار است فقط «یک پله بالاتر» بروم، نمیدانستم قرار است وارد باغی شوم که بذرهایش میتوانند در زندگی آدم ریشه بدوانند و او را از نو بسازند.
از تمام همکاران عزیزم در انتشارات سایه سخن، برای انتخاب، ترجمه و انتشار این کتابهای ارزشمند، ممنونم.
امیدوارم نانشان گرم و آبشان سرد باشد؛
و بذرهایی که میکارند،
یکییکی، درخت شوند...
و از خودم هم ممنونم که یک روز، میان این همه کتاب، دستم را دراز کردم و یکی را انتخاب کردم.
ارادتمند شما
هادی برخوردار
مدیر فروش سایهسخن
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
جناب آقای #محمدجواد_حسامیفر
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
به یاد #دکتر_پرویز_ناتل_خانلری
(۲۹ اسفند ۱۲۹۲ – ۱ شهریور ۱۳۶۹)
ایرانِ معاصر پس از جنبش مشروطیت، مردان بزرگی به خود دید که هریک کوشیدند عطرِ فرهنگ و دانایی و خردمندی را در فضای کشور بیفشانند. باید از دو تن بهویژه یاد کرد: محمدعلی فروغی و دکتر پرویز ناتل خانلری.
دکتر خانلری در پالودگیِ فرهنگی و ارتقای فرهنگِ زبان و دستور و وزنِ شعر و آشنایی جوانان با ادب اروپا و ادبیاتِ کهن ایران، نقش برجسته داشت. همهی شاعران و نویسندگان و مترجمانِ ایران قرن بیستم، در عرصهی مجلهی سخن بالیدند و بزرگ شدند و به نام و گاه نان رسیدند. دکتر خانلری سردبیر مجله سخن بود.
تصحیح علمی و نهایی دیوان حافظ و تصحیح «سمک عیّار»، طولانیترین داستان کهن زبان فارسی، با کوشش او ممکن و چاپ شد.
بزرگا مردا که خانلری بود.
خانلری تنها یک ادیب و زبانشناس نبود؛ او از آن روشنفکرانی بود که فرهنگ را امری زنده و مسئولیتی اجتماعی میدانست.
«سخن» برای او فقط یک مجله نبود؛ مدرسهای بود برای پرورش ذوق، اندیشه و زبان. در روزگاری که میتوانست آسانتر به شهرت شخصی بیندیشد، راه دشوارِ ساختن و بالیدنِ یک نسل فرهنگی را برگزید.
🆔 @Sayehsokhan
📢کتاب "حمایت از کودک درون" به چاپ سوم رسید📢
✍️ نویسنده: #راکل_لرنر
👥مترجمان: #دکتر_عمران_حشمتی و #مهناز_معصومیان
📇 ناشر: #سایه_سخن
🗞نوبت چاپ: #چاپ_سوم
🆔 @sayehsokhan
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
يادداشتهای زیر زمینی
✍️ اثر داستایفسکی
زیادی فهمیدن یک بیماری است، یک بیماری واقعی و تمامعیار. برای زندگی روزمره، یک ذره فهم و شعور کاملا کافی است.
این رو کسایی که زیاد کتاب میخونن عمیقاً میفهمن. هر چقدر بیشتر بفهمی دنیا برات تاریکتر و تحمل آدمهای سطحی سختتر میشه.
آدمهای نادان راحت میخوابن و خوشحالن اما کسی که آگاه شده مدام در حال کلنجار رفتن با ذهن خودشه.
اگه بیشتر از آدمای اطرافت بفهمی اون وقته که هر رفتار، هر برخورد و هر حرفی رو نمیتونی تحمل کنی و در قبال آزار و اذیتها و بیشعوری دیگران مداوم رنج میکشی.
حقیقت، گاهی تلخه و فهمیدنِ حقیقت تلخ، پذیرفتنش و فکر کردن بهش تورو تبدیل به یه آدم متفکرِ کمحرفِ تنها که حتی حوصله آدمای اطرافشو نداره میکنه.
این تنهایی و رنج، بهای بیدار شدنه رفیق:!!
🆔 @Sayehsokhan
کتاب #۴۴۰_گام_بسوی_شکوفایی
#چاپ_سوم
📚 معرفی کتاب:
هر ترجمه، حاصل ساعتها مطالعه، دقت و همراهی مترجم با متن اصلی است. به همین دلیل، شنیدن معرفی کتاب از زبان مترجم، فرصتی ارزشمند برای آشنایی عمیقتر با فضای اثر، موضوعات آن و انگیزه ترجمه این کتاب است.
در این ویدئو سرکار خانم #دکتر_زهره_قربانی متخصص، مدرس و پژوهشگر روانشناسی مثبت گرا مترجم محترم کتاب ۴۴۰ گام بسوی شکوفائی در چند دقیقه به معرفی اثری که ترجمه کردهاند میپردازند و نکاتی را با مخاطبان عزیز به اشتراک میگذارند که میتواند انتخاب و مطالعه کتاب را دلنشینتر و آگاهانهتر کند.
امیدواریم از تماشای این معرفی کوتاه لذت ببرید و اگر تجربه مطالعه این کتاب را داشتهاید، دیدگاه خود را نیز با ما در میان بگذارید. 🌹
با سپاس مجدد از خانم دکتر عزیز برای این همراهی ارزشمند.
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
شماره ۱۰:
انتشارات محترم سایه سخن
باسلام و احترام
«میدانید، در مسیر یادگیری و رشد حرفهای، همیشه به "همسفرانی" نیاز داریم که مسیر را برای ما روشن کنند. برای من، انتشارات سایه سخن و مدیریت آن، دقیقاً نقش همان همسفران را داشتهاند. 📚✨
هیچگاه از یاد نخواهم بُرد اولین دیداری که با مدیر انتشارات در شهر ساری داشتهام. فکر کنم حدود خرداد سال ۱۳۹۳ بود. مطالعه کتابهای این مجموعه در حوزه روانشناسی، یکی از نقاط عطف مسیر شغلی من بوده است.
کتابهایی مانند راهبی که اتومبیل فراریاش را فروخت، در جستجوی خویشتن، سوالاتت را تغییر بده تا زندگیات تغییر کنه، به سوی دیگران ، هشت قرار عاشقانه و گردونه خودباوری.
کیفیت بالای کتابها و انتخابهای هوشمندانه این انتشارات، به من کمک کرده تا با اعتمادبهنفس بیشتری در دنیای حرفهای روانشناسی قدم بردارم.
از تیم پرتلاش سایه سخن بابت این خدمات ارزشمند و تسهیل در دسترسی به دانش روز، صمیمانه تشکر میکنم.
انتشارات شما واقعاً در مسیر رشد دانش روانشناسی، نقش مهمی ایفا میکند. ❤️»
دوستدار شما
میثم کرد
دکترای تخصصی روانشناسی
مدیر و مسئول مرکز مشاوره نیوا ( ساری )
#کامنت_شما
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
حسین سلامی از اعضای هیات مدیره کانون صنفی معلمان مازندران در ویدیویی از تجربههای زیستهاش در مطالعه علوم روانشناسی و معرفی کتابهایی در حوزه آموزش کیفی میگوید
🔹🔹🔹
شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
🔹نشانی کانال تلگرامی شورا:
🆔 @kashowra
🔹نشانی ارتباط با کانال:
🆔 @kashowranews
جناب آقای #حسین_سلامی
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
امروز شنبه است...
✍️ این هفته هم با یک سؤال شروع میکنیم:
📌 چقدر از انرژی امروزمان را صرف نگرانی دربارهی فردایی میکنیم که هنوز نیامده است؟
گاهی به فرزندانمان نگاه میکنیم و آیندهشان را در ذهنمان میسازیم؛
موفق میشوند؟ خوشبخت میشوند؟ آسیب نمیبینند؟ یعنی از پس زندگی برمیآیند؟
و هرچه بیشتر دوستشان داریم، گاهی بیشتر میترسیم.
طبیعی است. وقتی کسی را عمیقاً دوست داریم، آیندهی او برایمان مهم میشود.
اما یک سؤال مهم وجود دارد:
🌱 آیا نگرانی ما میتواند آیندهی آنها را کنترل کند؟
واقعیت امر این است که نه.
ما نمیتوانیم همهی اتفاقهای زندگی فرزندانمان را پیشبینی کنیم، نمیتوانیم همهی آدمهایی را که وارد زندگیشان میشوند انتخاب کنیم و نمیتوانیم از تمام شکستها و رنجهایشان جلوگیری کنیم.
اما میتوانیم کاری بسیار مهمتر انجام دهیم:
آن کاری که میشود کرد، چیست؟
وظیفهمان را انجام دهیم و نتیجه را واگذار کنیم. لطفا مجددا همین جمله را بخوانید!
در زبان ACT، دو واژه میتوانند راهنمای خوبی برای ما باشند:
🔹 وظیفه
آنچه در اختیار من است؛ اینکه چگونه پدر یا مادری باشم، چگونه با همسرم رابطه داشته باشم، چگونه گوش بدهم، عشق بورزم، مرز بگذارم و همان انسانی باشم که دوست دارم فرزندم از او الگو بگیرد.
🔹 واگذاری
آنچه در اختیار من نیست؛ آیندهی فرزندم، انتخابهای او، آدمهایی که ملاقات میکند، شکستهایی که تجربه خواهد کرد و مسیری که در نهایت برای زندگیاش انتخاب میکند.
شاید یکی از دشوارترین شکلهای عشق همین باشد:
❤️ دوستش داشته باشیم، کنارش باشیم، اما زندگیاش را به جای او زندگی نکنیم.
فرزند ما قرار نیست نسخهی کاملشدهی ما باشد و همهی آرزوهای ناتمام ما را به سرانجام برساند. او انسانی مستقل است که باید راه خودش را پیدا کند.
شاید یکی از بهترین هدیههایی که میتوانیم به او بدهیم، این باشد که به او اعتماد کنیم.
نه اینکه رهایش کنیم؛
بلکه کنارش باشیم، بدون اینکه کنترلش کنیم.
به جای اینکه مدام بپرسیم:
«اگر برایش اتفاقی بیفتد چه؟»
گاهی از خودمان بپرسیم:
📌 «امروز من چه کاری میتوانم انجام دهم که رابطهام با او امنتر، گرمتر و انسانیتر شود؟»
و بعد، آنچه را دیگر در اختیار ما نیست، به زندگی بسپاریم.
🌱 ما مسئول تلاش خودمان هستیم، نه مسئول نتیجهی زندگی دیگران و بویژه فرزندمان.
این فقط دربارهی فرزندان نیست؛ دربارهی همسرمان، دوستانمان و حتی آیندهی خودمان هم هست.
گاهی باید دست از جنگیدن با فردا برداریم و به امروز برگردیم.
امروز را خوب زندگی کنیم.
رابطهمان را خوب بسازیم.
محبت کنیم.
گوش بدهیم.
حضور داشته باشیم.
و وقتی سهم خودمان را انجام دادیم، باقی را واگذار کنیم.
شاید معنای عمیق اعتماد همین باشد:
من وظیفهام را انجام میدهم؛
اما زندگی را مجبور نمیکنم مطابق خواستهی من پیش برود.
شنبهتان آرام، دلتان مطمئن، رابطههایتان گرم و نگرانیهایتان کمی سبکتر.
عشق و صلح برای شما❤️
🆔 @Sayehsokhan
سیمینبَری
خوانندگان: جمشید شیبانی و اِمِل ساین
آهنگ: انوشیروان روحانی
با حضور: قریب افشار
سیمینبَری، گلپیکری، آری؛
از ماه و گل، زیباتری، آری؛
همچون پری، افسونگری، آری؛
دیوانهی رویت منم،
چه خواهی دگر از من؟
سرگشتهی کویت منم،
نداری خبر از من.
هر شب که مَه بر آسمان،
گردد عیان دامن کشان،
گویم به او راز نهان،
که با من چهها کردی!
به جانم جفا کردی.
هم جان و هم جانانهای اما،
در دلبری افسانهای اما،
اما ز من بیگانهای اما،
آزرده ام خواهی چرا؟
تو ای نوگل زیبا!
افسردهام خواهی چرا؟
تو ای آفت دلها!
عاشقکُشی، شوخی، فسونکاری؛
شیرینلبی اما دلآزاری؛
با ما سر جور و جفا داری؛
می سوزم از هجران تو،
نترسی ز آه من.
دست من و دامان تو،
چه باشد گناه من؟
دارم ز تو نامهربان،
شوقی به دل، شوری به جان؛
میسوزم از سوز نهان
ز جانم چه میخواهی
نگاهی به من، گاهی.
یا رب برس امشب به فریادم؛
بِستان از آن نامهربان، دادم!
بیداد او برکنده بنیادم،
گو ماه من از آسمان،
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من،
ز رخ پرده بگشاید.
🆔 @Sayehsokhan
هله نومید مباش که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند!
به جلو بنگریم و به خدا #اعتماد کنیم
🆔 @Sayehsokhan
✳ وقتی در ازدواجی #نارضایتی شروع میشود، #تفریح و #نشاط اولین #قربانی آن است...
❎ این #اسفبار است، چرا که #ارضای #نیاز_به_تفریح، از ارضای دیگر نیازها #آسان_تر است.
🛎 برای تفریح و نشاط، کارهای بسیاری میتوانید انجام دهید و به ندرت کسی میتواند مانع شما شود.
📚 #برشی_از_کتاب : #تئوری_انتخاب
📘#نام_اصلی: #Choice_Theory
✍️ اثر: #دکتر_ویلیام_گلسر
👌 ترجمه: #دكتر_علی_صاحبی
📖 صفحه: 69
📇 انتشارات: #سايه_سخن
📕 چاپ: #پنجاهم
🆔 @Sayehsokhan
#از_شما
ابهام از آینده، یا فقدان تقوا؟
با عرض سلام و ادب و احترام
یادداشت منتشرشده درباره «ابهام از آینده و زیست غیراخلاقی» را با دقت خواندم. تقریباً تمام آنچه در این نوشته آمده را میپذیرم.
تردیدی نیست که ناامنی اقتصادی، بیثباتی شغلی، نگرانی از آینده، دشواری ازدواج و احساس بیعدالتی میتواند انسان را مضطرب، پرخاشگر و نگران کند و آستانه تحمل او را پایین بیاورد. انسانی که آینده خود را تیره و نامعلوم میبیند، ممکن است به جای اخلاق، بیشتر به «بقا» بیندیشد؛ و وقتی بقا به دغدغه اصلی تبدیل شد، گاهی حق دیگران نخستین چیزی است که قربانی میشود.
اما تصور میکنم برای فهم مسئله اخلاق در جامعه، یک ضلع دیگر هم وجود دارد که نباید از آن غافل شد؛ و آن، نگاه دینی به اخلاق و مفهوم «تقوا» است.
من کاری به سوءرفتارهای دینمآبانه برخی افراد ندارم؛ رفتارهایی که گاهی به نام دین انجام شده و خود موجب فاصله گرفتن بخشی از جامعه از دین شده است. سخنم درباره خود دین و آن چیزی است که قرآن از ما میخواهد.
قرآن بارها مؤمنان را با این عبارت خطاب میکند:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ»
ای کسانی که ایمان آوردهاید، تقوا پیشه کنید.
این عبارت برای من همیشه سؤالبرانگیز بوده است.
اگر «ایمان» داریم، چرا باید پس از آن به ما گفته شود «تقوا پیشه کنید»؟
سالها این آیه را شنیدم، تفاسیر مختلفی خواندم و توضیحات گوناگونی شنیدم؛ اما شاید زیباترین تعبیری که با ذهن من ارتباط برقرار کرد، همان سخن سعدی در مجالس پنجگانه باشد:
«ایمان را اثبات کرد و به تقوا فرمود تا بدانی که عروس ایمان با آنکه جمالی دارد، بیزیور تقوا کمالی ندارد.»
و شاید مسئله جامعه ما را بتوان از همین زاویه نیز دید.
ما در «یا أیها الذین آمنوا» بسیار موفق بودهایم؛ یعنی درباره ایمان، اعتقاد، شعائر، مناسک و نشانههای دینداری بسیار سخن گفتهایم.
اما آیا در «اتقوا الله» به همان اندازه موفق بودهایم؟
آیا ایمان ما توانسته است در رفتار روزمره ما ظهور پیدا کند؟
آیا وقتی پای پول، مقام، منفعت شخصی، رقابت، خشم، شهوت یا قدرت به میان میآید، هنوز همان انسان مؤمن باقی میمانیم؟
تقوا، به گمان من، دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند.
تقوا یعنی ایمان وقتی پای منفعت شخصی در میان است.
آدمی که در خلوت، در جایی که هیچ دوربینی نیست، هیچ ناظری نیست و هیچکس قرار نیست او را تشویق یا مجازات کند، باز هم حق دیگری را رعایت میکند، به گمان من به معنای واقعی کلمه «متقی» است.
تقوا یعنی بتوانی دروغ بگویی و نگویی.
بتوانی رشوه بگیری و نگیری.
بتوانی حق کسی را ضایع کنی و نکنی.
بتوانی آبروی کسی را ببری و نبری.
بتوانی خیانت کنی و نکنی.
و مهمتر از همه، بتوانی کاری را انجام دهی و مطمئن باشی کسی هرگز نخواهد فهمید، اما باز هم انجامش ندهی.
اینجاست که به نظرم بحث «ابهام آینده» و بحث «تقوا» به هم میرسند.
امنیت اقتصادی و اجتماعی، بستر اخلاق است؛ اما اخلاق فقط محصول امنیت نیست.
ممکن است جامعهای فقیر باشد و در عین حال مردمانی شریف داشته باشد؛ و ممکن است جامعهای ثروتمند باشد اما در آن دروغ، خیانت، حرص و بیاعتمادی فراوان باشد.
بنابراین اگر بپذیریم که ناامنی و ابهام آینده، انسان را به سمت رفتارهای غیراخلاقی سوق میدهد، باید همزمان بپذیریم که درونی شدن اخلاق و تقوا نیز انسان را در برابر وسوسه منفعت مقاوم میکند.
به تعبیر دیگر، برای ساختن جامعه اخلاقی، هم به نان نیاز داریم و هم به معنا؛ هم به امنیت بیرونی و هم به خویشتنداری درونی.
شغل، مسکن، ازدواج، عدالت، امنیت اقتصادی و امید به آینده را باید جدی گرفت؛ اما در کنار آنها باید انسانی تربیت کنیم که حتی اگر بتواند از خلأ قانون، ضعف نظارت یا بیخبری دیگران سوءاستفاده کند، خودش را متوقف کند.
شاید یکی از مشکلات امروز ما این باشد که «دینداری» را بیش از اندازه در نشانههای آشکار آن جستوجو کردهایم و کمتر پرسیدهایم که این ایمان، در رفتار ما با انسانهای دیگر چه تغییری ایجاد کرده است.
قرآن نیز گویی همین پیوند را بسیار روشن بیان میکند:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا»
ایمان را به تقوا و تقوا را به «درست و استوار سخن گفتن» پیوند میدهد.
و در جای دیگری میفرماید:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ»
ایمان، تقوا و صداقت را در کنار یکدیگر قرار میدهد.
پس شاید مسئله فقط این نباشد که چرا مردم کمتر اخلاقی شدهاند؛ شاید باید بپرسیم:
ما از ایمان چه چیزی ساختهایم و از تقوا چه چیزی؟
فرزاد صیادیفر
🆔 @Sayehsokhan
💞 ازدواج بدون شکست
📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی
✍ گاهی یک کتاب فقط خوانده نمیشود؛ با آن زندگی میکنیم، دربارهاش فکر میکنیم و شاید نگاهمان به رابطه و زندگی مشترک را تغییر میدهد.
در این ویدئو، یکی از دوستان و همراهان فرهیختهمان جناب آقای محمدجواد حسامیفر ، کتاب «ازدواج بدون شکست» اثر دکتر ویلیام گلسر و ترجمه دکتر علی صاحبی را معرفی کرده و نگاه و برداشت ارزشمند خود را با ما و شما به اشتراک گذاشته است.
از ایشان صمیمانه سپاسگزاریم که با محبت و همراهی خود، در معرفی کتاب و گسترش فرهنگ مطالعه و یادگیری در حوزه روابط انسانی کنار ما هستند. 🌺
📚 شاید «ازدواج بدون شکست» را بتوان دعوتی دانست برای اینکه به جای تغییر دادن دیگری، از خودمان و انتخابهایمان در رابطه شروع کنیم.
📚 #كتاب: #ازدواج_بدون_شکست
✍️ اثر: #دكتر_ویلیام_گلسر و #کارلین_گلسر
👌 ترجمه: #دكتر_علی_صاحبی
📇 انتشارات: #سایه_سخن
🈺 چاپ: #سی_و_سوم
#ازدواج
#روابط_زوجین
#زندگی_مشترک
🛒 [لینک سفارش کتاب](https://sayehsokhan.com/product/staying-together/)
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
🔴آثار معناداری در زندگی
✍️مصطفی ملکیان
🔹به گفتهی بسیاری از روانشناسان اخلاق، کسانی که زندگی را معنادار میدانند، دستکم سه اثر عمیق را در زندگی خود تجربه میکنند.
1️⃣یکپارچگی درونی
نخستین اثر معناداری زندگی، ایجاد نوعی یکپارچگی درونی است.
انسان معمولاً از ساحتهای مختلفی تشکیل شده است: ساحتِ باورها، احساسات، هیجانات، خواستهها و اراده. این ساحتها همیشه با یکدیگر هماهنگ نیستند و گاه با هم در تعارضاند.
برای همین است که گاهی کاری انجام میدهیم و بلافاصله خودمان را سرزنش، ملامت یا نکوهش میکنیم. گویی یک بخش از وجودمان گفته است: «این کار را انجام بده» و بخش دیگری میگوید: «چرا این کار را کردی؟»
این کشمکش نشان میدهد که انسان با خودش در نزاع است و از آشتیِ درونی برخوردار نیست.
روانشناسان اخلاق معتقدند وقتی انسان زندگی را معنادار بداند، میان ساحتهای مختلفِ وجودش نوعی هماهنگی و سازگاری پدید میآید. انسان با خودش در صلح است و از آشفتگیِ درونی فاصله میگیرد.
2️⃣ افزایش توان تحمل رنج
دومین اثر معناداری زندگی، افزایش توان تحمل رنجهاست.
زندگی چیزی جز مجموعهای از رویدادها و رابطهها نیست و بسیاری از این رویدادها و رابطهها دردناک و رنجآورند.
کسی که زندگی را معنادار میداند، میتواند این رنجها را بهتر تحمل کند. هرچه توانِ تحمل بیشتر شود، شدتِ رنج نیز کمتر احساس میشود.
حتی گاهی میزان تحمل آنقدر افزایش پیدا میکند که آنچه پیشتر رنج محسوب میشد، دیگر همان سنگینیِ سابق را ندارد.
بنابراین، معناداری زندگی باعث میشود انسان ظرفیت بیشتری برای مواجهه با دردها و سختیهای زندگی پیدا کند.
3️⃣ هدفمند شدن زندگی
سومین اثر معناداری زندگی، هدف بخشیدن به زندگی است.
اگر انسان زندگی را معنادار بداند، بهتر میتواند تشخیص دهد که:
* در زندگی باید به دنبال چه چیزهایی باشد؛
* و از دنبال کردن چه چیزهایی صرفنظر کند.
معناداری، جهت حرکت انسان را روشن میکند و به زندگی او هدف میبخشد.
@mostafamalekian
🆔 @Sayehsokhan
شماره:۱۱
سلام و عرض ادب
«حمایت از کودک درون» را در روزهایی خواندم که بیش از همیشه متوجه شده بودم چقدر در مواجهه با خودم سختگیرم.
چقدر راحت خستگیها، ترسها و نیازهایم را نادیده میگیرم؛ همانطور که شاید سالها یاد گرفته بودم باید قوی بمانم، کمتر گلایه کنم و از خودم توقع زیادی داشته باشم.
این کتاب برای من فقط دربارهی «کودک درون» نبود؛ دربارهی بخشهایی از وجودم بود که مدتها صدایشان را نشنیده بودم. بخشهایی که هنوز به امنیت، پذیرش و مهربانی نیاز دارند؛ نه قضاوت، سرزنش یا وادار شدن به قوی بودن.
خواندن روزانهی جملات کتاب، تجربهای آرام اما عمیق بود. بعضی جملهها ساده به نظر میرسیدند، اما وقتی چند بار آنها را میخواندم، احساس میکردم انگار دارم با بخشی از خودم حرف میزنم که سالها منتظر شنیدن همین چند کلمه بوده است.
برای من، ارزش کتاب در این بود که بهجای ماندن در گذشته یا مرور صرفِ زخمها، یادآوری میکرد امروز هم میتوانم برای خودم پناهی امنتر باشم؛ میتوانم کمکم یاد بگیرم با خودم همانگونه رفتار کنم که با یک کودکِ آسیبپذیر و دوستداشتنی رفتار میکنم.
بعضی کتابها اطلاعاتی به ما اضافه میکنند؛ اما بعضی کتابها رابطهی ما را با خودمان تغییر میدهند.
«حمایت از کودک درون» برای من از دستهی دوم بود.
از انتشارات سایه سخن صمیمانه سپاسگزارم که چنین کتابهایی را منتشر میکند؛ آثاری که شاید در ظاهر سادهاند، اما میتوانند آغازگر گفتوگویی مهربانانهتر با خودمان باشند. 🌿
#روایت_یک_خواننده
#کامنت_شما
🆔 @Sayehsokhan
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
سرکار خانم #دکتر_زهره_قربانی
#معرفی_آثار_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan
مدتها پیش از شما همراهان فرهیختهی پرسیده بودیم:
کتابخوانها چه ویژگی برجسته و بارزی دارند؟
شما لطف کردید و پاسخ دادید و ما هم در کانال گذاشتیم.
امروز بار دیگر پاسخهای ارزشمند شما را جهت یادآوری مرور میکنیم:
مجموع نظرات خوانندگان #پرسش_امروز بدین شرح است:
۱. کتابخوانها صبرشان نسبت به اتفاقات اطراف زیاد است. ابتدا تامل و سپس اقدام میکنند.
۲. مسایل را از چند جنبه بررسی میکنند و آنگاه تصمیم میگیرند.
۳. یکی دیگر از ویژگیهای کتابخوانها این است که وقتی باهاشون صحبت میکنیم حال دلمان خوب میشود و تاثیر مثبتی در زندگیمان به جای میگذارند. من تجربهاش را دارم.
۴. کتابخوانها مهارت ارتباط بینفردی خوبی دارند. و از درک زیادی برخوردارند و لذا حس همدلی در این افراد بالاست.
۵. از دوستان کتابخوان میتوان چیزهای زیادی یاد گرفت و یادگیری نیز یکی از اصول شادکامیست پس می توان در کنارشان شاد بود
۶. كتابخوانها بلوغ اجتماعي و انعطافپذيري روانشناختي بيشتري دارند.
۷. چه بسیار انسانهایی که سواد خواندن ندارند ولی نماد همدلی و گره گشاییاند و همنشینی مطلوب هستند و چه بسیار کتابخوانهایی که در انزوا بهتر زیست میکنند تا در ارتباط با دیگران.
۸.آنها همیشه زیباییهای زندگی را بهتر میبینند و میشه در کنارشان لذت بیشتری از زندگی را تجربه کرد.
۹. کتابخوانها اهل دل و تفکرند. با خواندن نو میشوند و ایده پرداز.
۱۰. کتابخوانها علاقهمندند اندیشههای خود را به دیگران منتقل کنند. آنچه خواندهاند با گفتن تکرار میکنند تا موضوع ماندگار ذهنشان شود.
۱۱. کتابخوانی خوشبختی و شادی در حال میآورد. به قول معروف اگر میخواهی راحت باشی کمتر بدان و اگر میخواهی خوشبخت باشی بیشتر بخوان .
۱۲. کتابخوانها هرگز وقتشان به بطالت نمیگذرد و دچار روزمرگی نمیشوند.
۱۳. كتابخوانها اغلب زود باور نيستند، بخصوص آنهايي كه كتابهاي تاريخي و فلسفي زياد ميخوانند.
۱۴. کتابخوانها افردای بشاش، پرانرژی و پر امیدند. آنها خلاق، صبور و مهربانند.
۱۵. کتابخوانها اهل جرو بحث نیستند بیشتر اهل گفتگویند و کمتر احساسی رفتار میکنند انها بیشتر فکر میکنند و در کل دوستی با آنها از ما انسان بهتری میسازد.
۱۶. کتابخوانها معمولا نقدپذیر و اهل تغییر هستند
با سپاس فراوان از تک تک شما عزیزان
🆔 @Sayehsokhan
گاهی وسط این همه فشار، باید یادمون بیاد کدوم چیز واقعاً مهمه...
فشار روی همه بالاست.همهمون یه جایی از زندگی درگیر پول، کار، آینده، مسئولیت و هزار تا دغدغهایم. اگر عدد ۱ رو بذاری کنار چند تا صفر:
100000000
هرچی صفر بیشتر باشه، عدد بزرگتر میشه.
اما اگر اون ۱ نباشه، همهی این صفرها هیچ ارزشی ندارن.
اون ۱ یعنی سلامتی.
پول، موفقیت، جایگاه، اعتبار، پروژهها و تمام چیزهایی که برای بهدست آوردنشون میجنگیم، همون صفرها هستن. تا وقتی «۱» سر جاش باشه، صفرها معنا دارن.
پس اگر این روزها فشار زیاده، اگر خستهای، اگر حس میکنی باید بیشتر بدوی و بیشتر بجنگی، فقط یه لحظه وایسا و خودت رو فراموش نکن.
👈 مواظب سلامتیات باش، چه جسمی، چه روحی و چه روانی.
چون ما قرار نیست فقط برای ساختن زندگی بهتر، خودمون رو از پا بندازیم.
باید حواسمون باشه که در مسیر ساختن صفرهای بیشتر، اون «۱» رو از دست ندیم.
#فرشید
🆔 @with_Farshid
🆔 @Sayehsokhan
🌿 اول شهریور روز پزشک؛ روز سپاس از کسانی است که درد و دردمند را میبینند.
پزشک بودن فقط دانستنِ علم پزشکی نیست؛
گاهی یعنی در میان اضطراب یک بیمار، آرامش باشی؛
در لحظهای که کسی میترسد، به او امید بدهی؛
و وقتی بیماری بیش از دارو، به شنیدهشدن نیاز دارد، گوش شنوایی باشی.
امروز، روز کسانی است که بخشی از زندگی خود را وقف مراقبت از زندگی دیگران کردهاند.تا درد و رنج غیر لازم به آنها وارد نکنند.
امروز بهانهای است برای گفتن یک "دستمریزاد" بزرگ به آدمهایی که هر روز با رنج و امید آدمهای کوچه و بازار سر و کار دارند.
به همه پزشکان شریف و دلسوز،
بهویژه پزشکانی که در کنار تخصص و دانش، رفتاری انسانی توام با شفقت و مهربانی نشان میدهند،
صمیمانه تبریک میگوییم. 🌱
❤️ روز پزشک مبارکتان باد
انتشارات سایه سخن با آرزوی سلامتی، آرامش و دلِ گرم برای همهی پزشکان عزیز، دستشان را میفشارد و برایشان دعای خیر دارد.
🆔 @Sayehsokhan
🔔 دو روز مانده به پایان جهان
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، دو روزِ خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.
جیغ زد وجار وجنجال به راه انداخت، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقی است؛ بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
او لابه لای هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار میتوان کرد...
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را در نمیيابد، هزار سال هم به کارش نمیآيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: «حالا برو و زندگی کن.»
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشيد. اما می ترسيد حرکت کند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لای انگشتانش بريزد.
قدری ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد. می تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد،
زمينی را مالک نشد،
مقامی را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد.
روی چمن خوابيد.
کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمیشناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد،
لذت برد و سرشار شد و بخشيد،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زيسته بود.
✍️#عرفان_نظرآهاری
#دو_روز_مانده_به_پایان_جهان
@erfannazarahari
🆔 @Sayehsokhan
💞 گام به گام تا مدرسه کیفی
📖 کتاب از نگاه یک دوست و همراه گرامی:
✍ گاهی بهترین معرفی یک کتاب، از زبان کسی است که آن را با علاقه خوانده، با مطالبش ارتباط برقرار کرده، تاثیرش را در رابطه خود با همکاران و دانشآموزانش دیده و تجربه خود را صمیمانه با دیگران به اشتراک میگذارد.
در این ویدئو، یکی از دوستان فرهیخته و همراهمان، که با کتابهای ما آشنایی و انس دیرینه داشتهاند، چند کتاب از آثار سایه سخن (#گام_به_گام_تا_مدرسه_کیفی) را به انتخاب خود معرفی کردهاند و برداشت و تجربه ارزشمندشان را با شما عزیزان به اشتراک میگذارند.
از دوست و همراه عزیزمان جناب استاد حسین سلامی صمیمانه سپاسگزاریم که با صرف وقت و محبت خود، ما را در ترویج فرهنگ کتاب و کتابخوانی همراهی کردهاند.🌺
#گام_به_گام_تا_مدرسه_کیفی
#پیتر_دریسکول
#ترجمه: #حسن_ملکیان
#چاپ_سوم
#انتشارات_سایه_سخن
🆔 @Sayehsokhan👇👇👇
✍ سلام! صبح بخیر
امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐
🆔 @Sayehsokhan
علی قُلِنْداز
مادربزرگم تا دلتان بخواهد نوه داشت؛ فهیمه، فاطمه، الهه، نعیمه، نیلوفر، مریم، زهره، مسعود، جواد، رضا، حمید، مجید، مهدی، امین، عادل، حامد، سعید، علی، نفیسه و… تازه بعضی اسمها هم تکراری بود؛ سه تا فاطمه داشتیم و دو تا مسعود! 😂 آنقدر زیاد بودیم و تقریباً همسنوسال که خانهی مادربزرگ برای ما بیشتر از خانه، یک شهربازی بود.
درِ ورودی چوبی بود، با دستگیرهای شبیه یک دست طلایی. وسط حیاط، حوضی دوطبقه داشتیم؛ پر از ماهی. چند وقت که میگذشت، آب حوض سبز میشد؛ دوباره تمیزش میکردند و از چاه، آب تازه داخلش میریختند. باغچهها پر از سبزی بود و درختهای سیب و بادام و انار و توت سیاه در گوشهوکنارش قد کشیده بودند. گوشهی یکی از باغچهها هم بادیان بود؛ برگهایش شبیه شوید بود و من همیشه میرفتم و بویش میکردم.
خانه سه زیرزمین داشت؛ اولی آشپزخانه بود، با بوی همیشگی چراغ سهفتیلهای. هنوز نمیدانم مادربزرگ با همان چراغ نفتی چطور آن خورشتهای خوشمزه را درست میکرد؛ انگار آن چراغ کمنور، برای دستهای او نور دیگری داشت.
زیرزمین میانی پر بود از بستوهای رنگارنگ؛ سبز، آبی فیروزهای، کلهغازی و قهوهای. بعضی درِ گِلی داشتند و بعضی را مادربزرگ با پارچه و کش آنچنان محکم بسته بود که انگار گنجی درونشان پنهان کرده. یکی روغن حیوانی، یکی غوره، یکی ترشی، یکی رب و یکی سرکه. زیرزمین آخری هم پر بود از ظرفوظروف مسی و انگور و میوه.
سمت چپ حیاط، مطبخ بود؛ و روزهای نانپختن، آجی خدیجه هم میآمد؛ همان که ما بچهها به زبان خودمان «آش خجه» صدایش میکردیم. زنی نجیب و کمتوقع بود. از راه که میرسید، چادر گلگلیاش را از سر برمیداشت، توی زنبیلش میگذاشت و آرام میرفت سراغ تنور.
خمیر را روی چیزی شبیه بالش، که به آن «قرصهبند» میگفتند، پهن میکرد و با یک حرکت میچسباند سینهی تنور. نان چند لحظه بعد قلمبهقلمبه باد میکرد. چه آردهایی بود و چه نانهایی؛ چه رنگی، چه طعمی.
ما بچهها عاشق روزهای نانپختن بودیم؛ نه فقط برای نان، برای خمیرش! بزرگترها میگفتند: «دست بزنید، کاشو میشید.» ما هم با هزار التماس خمیر میگرفتیم و بازی میکردیم. هیچکداممان کاشو نشدیم! 😂
طبقهی بالا مهمانخانهای بزرگ و تمیز داشت؛ با سقفهای چوبی، پردههای رنگی و چراغ گردسوزی که همیشه کبریت کنارش بود برای وقتهایی که برق میرفت. میان تیرهای سقف، آیهالکرسی با خطی خوش نوشته شده بود و من همانجا بود که حفظش کردم.
اما ما کاری به این همه شکوه نداشتیم. قایمموشک، خوراک روزهای ما بود. در هیاهوی جیغ و داد و دویدن، گاهی آنقدر سر و صدا بالا میگرفت که صدای بزرگترها هم به جایی نمیرسید.
تا اینکه یکمرتبه یکی فریاد میزد:
علی قُلِنْداز!
همین دو کلمه کافی بود. خانه به هم میریخت. همه مثل مور و ملخ میدویدیم دنبال جایی برای پنهان شدن؛ یکی به یکی میخورد، یکی زمین میخورد، یکی خودش را زیر درخت توت مجنون میرساند و یکی گوشهای کز میکرد.
اما علی قُلِنْداز چه بود؟ موجودی ناشناخته؛ نه شبیه آدم، نه شبیه هیچ حیوانی که میشناختیم. از بلندترین جای خانه میآمد؛ با پوستینی یکتکه و دمی پشت سرش. ماسکی سیاه و وحشتناک روی صورتش بود؛ با رنگهای سبز لجنی و قرمز اخرایی، دور چشمهای آبی اکلیلی و سبیل گربهای. زبانش را هم بیرون داده بود و دستهایش را پنجهوار جلو آورده بود؛ انگار هر لحظه قرار است یکی از ما را بگیرد.
ما سالها علی قُلِنْداز را باور کرده بودیم. هر بار که میآمد، باز میترسیدیم؛ حتی اگر همان نمایش بارها و بارها تکرار شده بود. شاید تخیل بچهها خیلی قوی بود… یا شاید هم کمی خنگول بودیم! 😂
بزرگ که شدیم، تازه فهمیدیم آن موجود ناشناخته، همان مادربزرگ خودمان بوده؛ در پوستین دمدار و پشت همان ماسک سیاه. مادربزرگی که آنقدر نوههایش را دوست داشت و شیطنت در وجودش موج میزد که برای خنداندن و ترساندن ما، خودش را به شکل علی قُلِنْداز درمیآورد.
حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم شاید ترس همیشه از خودِ چیزی که روبهرویمان ایستاده نمیآید؛ گاهی از تصویری میآید که ذهنمان از آن ساخته است. ما مادربزرگ را میشناختیم، اما آن لحظهها «علی قُلِنْداز» را میدیدیم.
شاید بعضی ترسهای امروزمان هم همینطور باشند؛ چیزهایی که سالهاست در ذهنمان شکل دیگری پیدا کردهاند، بیآنکه دوباره نگاهشان کرده باشیم. شاید گاهی بد نباشد بایستیم و کمی دقیقتر نگاه کنیم.
دست علی قُلِنْداز طلا؛
آن روزها ما را میترساند و امروز، یک درس کوچک برایمان گذاشته:
گاهی ترس، از خودِ واقعیت نمیآید؛ از قصهای میآید که ذهنمان برایش ساخته است. ❤️
✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief
🆔 @Sayehsokhan