9737
یادداشتهای ادبی سایه اقتصادینیا @Sayeheghtesadinia
🗒 از دوگانه جنگ و صلح تا روایتهای چندگانه ادبیات
📌گزارش نشست «شعر در جنگ و صلح»
♦️یکی از محورهای اصلی سخنان اقتصادینیا، پیوند میان شعر انقلاب و شعر جنگ بود. او معتقد است فاصله بسیار کوتاه میان انقلاب ۱۳۵۷ و آغاز جنگ باعث شد ادبیات این دو دوره بهشدت درهمتنیده شود. اقتصادینیا گفت: «فاصله وقوع جنگ با انقلاب ۱۳۵۷ بسیار کوتاه بود؛ یعنی هنوز جامعه پس از انقلاب مستقر نشده بود و بنیانهایی که زیر و رو شده بودند، هنوز استقرار لازم را پیدا نکرده بودند.» به گفته او، مفاهیمی که در جریان انقلاب دگرگون شده بودند نیز هنوز فرصت تثبیت پیدا نکرده بودند که جنگ آغاز شد. او افزود: «شعر موسوم به شعر انقلاب، بسیار به شعر جنگ نزدیک است. میبینیم که مفاهیم، تقریبا بلافاصله از همان گفتمان شعر انقلاب به شعر جنگ منتقل میشوند.» این پیوند، به گفته اقتصادینیا، تنها در سطح مضمون باقی نماند و چهرههای ادبی و حتی زبان و تصاویر شعری نیز میان دو دوره استمرار پیدا کردند. او گفت: «این دو دوره، به دلیل اینکه وقایعشان بسیار سریع پشت سر هم اتفاق افتاد، بهشدت درهم تنیده شدند. همین اتفاق درباره چهرهها نیز رخ داد؛ چهرههایی که در دوران انقلاب بهعنوان فعالان ادبی شناخته میشدند و با گرایشهای سیاسی مختلف از طریق شعر و قلم به جریان انقلاب پیوسته بودند، در دوره جنگ نیز فعال شدند و بخشی از شعر جنگ را شکل دادند.»
♦️در ادامه، اقتصادینیا به وجه دیگری از شعر جنگ پرداخت؛ اشعاری که نه از منظر حماسه و پیروزی، بلکه از منظر رنج انسانی به جنگ نگاه میکنند. برای این بخش، او شعر «نام تمام مردگان یحیاست» از محمدعلی سپانلو را نمونه قرار داد. اقتصادینیا درباره سپانلو گفت: «سپانلو شاعری بسیار ملی بود. آثاری که منتشر کرده و کارهایی که درباره شاعران دوران مشروطه انجام داده، نشاندهنده همین نگاه ملی اوست.» به گفته او، این شعر در دورهای سروده شد که بمبارانها به تهران رسیده بود و جنگ دیگر پدیدهای دور از زندگی روزمره بسیاری از شهروندان نبود. او توضیح داد: «یک تفاوت مهم جنگ هشتساله با جنگ امروز، تکنولوژی جنگ است. امروز ممکن است با فشردن یک دکمه در کشوری دیگر، خانهای در نقطهای دور ویران شود. اما در آن زمان، چهره خشن و تنبهتن جنگ بسیار پررنگتر به چشم میآمد.» اقتصادینیا ادامه داد: «هواپیمایی که میآمد، بمبی که میافتاد، آژیر خطری که کشیده میشد و فرار مردم به پناهگاه، همه باعث میشدند چهره جنگ با خشونتی بسیار ملموس و مستقیم در برابر شهروندان قرار بگیرد. «نام تمام مردگان یحیاست» نیز در چنین زمینهای شکل گرفت.» به گفته اقتصادینیا، سپانلو شعر را پس از ویران شدن خانهای سرود که محل برگزاری جشن تولد کودکان بوده است.
♦️ادبیات جنگ ایران و عراق، به تعبیر سایه اقتصادینیا، در سالهای پایانی جنگ وارد مرحلهای متفاوت شد. اگر در سالهای نخست، بخش مهمی از شعر جنگ در خدمت تهییج، حماسهسازی و تثبیت گفتمان رسمی جنگ بود، با طولانی شدن جنگ و افزایش هزینههای انسانی و اجتماعی آن، نشانههای تردید و اعتراض نیز در شعر پدیدار شد. اقتصادینیا در توضیح این تغییر گفت: «در دوره دوم، یعنی در سالهای پایانی جنگ، با پیدایش اشعاری با درونمایههای تردید و اعتراض روبهرو میشویم. جنگ طولانی شده بود و زمزمههایی شکل گرفته بود که این جنگ باید تمام شود و قطعنامه باید پذیرفته شود.» او ادامه داد: «مجامع بینالمللی دائماً واسطه میشدند و تلاش میکردند به جنگ در این منطقه پایان دهند، اما به هر حال و به هر دلیلی، جنگ پایان نمیگرفت. در نتیجه، بسیاری از کسانی که از همان آغاز با جنگ همدل بودند و با گفتمان غالب حکومت هم همداستانی داشتند، بهتدریج دچار تردید و اعتراض شدند.»
🔹گزارش کامل این نشست را میتوانید در ایبنا مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
♦️دیدار سیزدهم
📅شنبه ۲۴ مرداد
سایه اقتصادینیا
📍در کافه کتاب ققنوس
منتظر شما هستیم: خیابان وصال شیرازی، پایینتر از تقاطع طالقانی، کوچه شفیعی
⏰ساعت ۱۷
حضور برای همه آزاد و رایگان است
🦉@goftemaann
فرصتی برای دیدار: رونمایی مجموعه داستان سروش چیتساز در نشر چشمه.
Читать полностью…
«مرا بر صد و بیست شد سالیان»
اگر قدر دانند ایرانیان
سرودهها و سرایندهها در ایران معاصر
به مناسبت ۱۲۰ سالگی امضای فرمان مشروطه
🗣 با حضور و ارائه| سایه اقتصادینیا
🗒 دوشنبه: ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵
⏰ از ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۹:۳۰
🔖 در این نشست فراز و فرودها و آرام و خروشهای شعر و شاعران در ایران معاصر را مرور خواهیم کرد؛ ازجمله اشاراتی خواهیم داشت به رابطۀ شعر و شاعران با مفاهیم، نهادها و پدیدههایی مانند مشروطه، کودتای ۲۸ مرداد، انقلاب ۱۳۵۷، شعر زنان، جنگ، دین و ... تا امکان دریافتهایی انضمامی بر زمینهی تاریخ ادبیات ایران برای شرکتکنندگان فراهم شود.
این نشست در سه قالب زیر برگزار میشود:
🔸حضوری(با ظرفیت محدود)
🔸آنلاین در اسکایروم
🔸فایل( ارسال پوشه شنیداری در تلگرام)
هزینه برای شرکت در برنامه:
حضوری: ۹۵۰ هزار تومان (دانشجویان ۷۰۰)
آنلاین و آفلاین: ۷۵۰ هزار تومان (دانشجویان ۵۰۰)
شناسه ثبتنام:
@sorooshemowlana
#سروش_مولانا
#سایه_اقتصادینیا
@sorooshemewlana
@Sayehsaar
غروب غربت
مژده بهار، مترجمی که در سالهای اخیر با ترجمۀ گزیدههای مختلف اشعار شاعران ایرانی از فارسی به انگلیسی، و با تمرکز خاص بر شعر معاصر زنان، آثار ارزشمندی در آمریکا منتشر کرده، بهتازگی برگزیدهای از اشعار ژیلا مساعد را با عنوان غروب غربت (The Dusk of Exile) به انگلیسی برگردانده و توسط انتشارات مِیج در واشنگتن عرضه کرده است.
غروب غربت: اشعار دلتنگی و نور شامل ترجمۀ اشعار سپیدی است که از میان یازده مجموعه شعر فارسی مساعد گلچین شده؛ مجموعههایی که مساعد، در طول پنج دهه کار ادبی، در ایران و سوئد منتشر کرده است. مساعد به سوئدی نیز شعر مینویسد و علاوه بر یازده مجموعۀ فارسی، تعدادی مجموعه شعر هم به زبان سوئدی منتشر کرده است.
درونمایۀ اشعار مساعد اغلب حول مضامینی چون زندگی و مرگ، زنانگی، عشق، خانه، تبعید، نوستالژی و پیری دور میزند؛ زبان آنها ساده، روان و بیپیرایه است و همین شعرش را ترجمهپذیرتر میکند؛ چنانکه پیش از ترجمۀ مژده بهار به زبانهای دیگری هم ترجمه شده بودند. مژده بهار خود در کتاب قبلیاش، آوای زاغ بور (Song of the Ground Jay: Poems by Iranian Women, 1960-2023, Gordieh Press, 2023)، شش شعر از مساعد ترجمه کرده بود و، چنانکه در پیشگفتار غروب غربت آورده، همان روزنه گشایندۀ باب آشنایی بیشتر بهار با آثار متعدد مساعد و انگیزۀ ترجمههای بیشتری از آثار او شده است.
ژیلا مساعد در سپهر ادبی ایران معاصر چهرهای درخورتوجه و نمونهای تقریباً استثنایی است: زنی که از نوجوانی شعر مینویسد، احمد شاملو از استعداد ادبی او سخن میگوید و با چاپ اشعارش در خوشه حمایت خود از او را آشکار میکند، اولین مجموعه شعرش، غزالان چالاک خاطره را در سال ۱۳۶۴ به هزینۀ شخصی خود از چاپ بیرون میآورد و پس از آن هم هرگز از تولید و فعالیت ادبی بازنمیایستد ولی در سرزمین زبان مادری خود نسبت به بسیاری دیگر، آنچنان که درخور است، شناخته نیست. وقتی آکادمی نوبل در سال ۲۰۱۸ نام او را به عنوان یکی از اعضای کمیتۀ داوری جایرۀ نوبل اعلام کرد گویی فارسیزبانان یک بار دیگر او را از ورای فرسنگها تبعید و سالها فراموشی با شگفتی به یاد آوردند؛ اما همین یادآوری هم در جامعۀ ادبیِ گرفتارِ کلیشههای صلب مردسالارانه با تشکیک و پرسش همراه شد: چرا او؟! حال آنکه باید میپرسیدیم: اگر نه او، پس که؟! اگر نه او، که به دو زبان، به شعر و نثر، میسراید و مینویسد، و در تمام سالهای مهاجرت با دستهای زنانهاش بیسروصدا و دور از هیاهو میان فرهنگها پل ساخته و صحنۀ ادبیات جهانی را غنا بخشیده، پس که؟!
جای خشنودی است که ترجمۀ مژده بهار بار دیگر او را به همزبانانش یادآوری میکند؛ این بار در آسمانی بس بازتر و آفتابیتر از گذشته، آسمانی که با قوسقزح «زن زندگی آزادی» رنگارنگ و نورافشان شده و لکه ابری هم برای تشکیک و پرسش از توانمندی زنان ایرانی در آن باقی نمانده است.
«شاعر» شعر زیبایی است از ژیلا مساعد با ترجمۀ مژده بهار:
شاعر
میرقصم و میخوانم
پای دامنم را
حافظ گرفته است
چین پیراهنم را
مولانا صاف میکند
و گیسوانم را خیام
با شراب شانه میزند
رقصندۀ جهان کلامم
اما هر غروب
سر بر شانۀ حلاج میگذارم و میگریم
زنی سرایندهام.
Poet
I dance,
I dance and I sing.
Hafez holds the hem of my skirt
Rumi smoothes out
the pleat in my shirt,
and Khayyam
Combs my hair with wine
I am the dancer of the world of words
Yet every night
I place my head on Hallaj’s shoulder
And weep
I am a woman poet..
/channel/Sayehsaar
درگذشت محمودرضا بهمنپور
محمودرضا بهمنپور، مدیر نشر نظر، در پی چندین سال مبارزه با بیماری، درگذشت. فقدان او، افکارش، اهدافش، پشتکارش و از همه مهمتر روش مبارزۀ فرهنگی و مقاومت مدنیاش برای صنعت نشر خسته و گرفتار ایران ضایعهای گران است. به خانوادهاش تسلیت میگویم. به آلما تسلیت میگویم و میخواهم بداند که ما چقدر به دوستی با پدرش مباهات میکردیم. به همکاران وفادارش در نشر نظر تسلیت میگویم و میخواهم بدانند که در صحنۀ مبتلای نشر ایران از سعادتمندان بودهاند. به هنرمندانی که با او در ایوان نشر نظر سیگاری دود کردهاند و از آن بالا، با تماشای آمدورفت کارگران چاپخانه، دل خوش داشتهاند که هنر زنده و نامیراست تسلیت میگویم. به نویسندگانی که، وقت ظهر، خستگی کار کتابشان را با لقمۀ املت و آبگوشت نشر نظر و صفای همسفرگی او از تن بیرون کردهاند تسلیت میگویم. به کارگران چاپخانهاش که مثل خودش باسلیقه و هنرشناس بودند تسلیت میگویم. به جوانان پرسودایی که رؤیای انتشار اولین کتابشان با تساهل و پذیرش و آیندهنگری او در نشر نظر به حقیقت پیوست تسلیت میگویم. به زن، زندگی، آزادگی، که از ابتدا در «حیات» او جلوهای باشکوه و باورپذیر یافت، تسلیت میگویم. به نشر ایران تسلیت میگویم که، در این بیداد سانسور و گرانی و فساد و ورشکستگی، رفیقی شجاع و شریف را از دست داد.
نشر نظر خود یکتنه، با ابتکار و پشتکار محمودرضا بهمنپور، یک دانشکدۀ هنر بود. بهمنپور نه فقط ناشر، کارآفرینی توانمند بود. او محیطی ساخته بود که در آن اجرای هنریِ کتاب، به مثابه یک موجودیت هنری و اصلاً فارغ از محتوای آن، خود به غایت نشر تبدیل شود؛ چنانکه در اغلب موارد اثر هنرمندان و نویسندگان را در فرایند تولید به محتوای هنری دیگری تبدیل میکرد با امضای خودش. استعداد او در ارتقای زیبایی و تجمل بصری کتاب از دهۀ هفتاد شمسی به بعد او را به یگانه قطبی در نشر ایران تبدیل کرده بود که میتوانست اثری تولید کند که، پیش از آنکه مخاطب آن را بگشاید و بخواند، با جلد و عطف و عنوان و رنگش حرف بزند. چنان خلّاق بود که هر ایدۀ کوچک ولی ارزندهای را میتوانست به کتابی جالب تبدیل کند، هر فکر شایستهای را روی کاغذها به تماشا درآورد و حتی به هر نقدی، با پوشاندن لباسی هنری، با کجومعوج کردن یک فونت، با سروته کردن یک تصویر، امکان بیان دهد. استادِ گول کردن سانسور بود و، با مهارت و تجربه و هوش پروردهاش، نهتنها بارها بر سانسور فائق میشد بلکه، عوض غصه و ناامیدی، از سروکله زدن با آن تفریح میکرد و با ابتکار و روحیۀ بینظیرش آن را به هیچ، به هیچ، به هیچ میشمرد.
از همۀ اینها گذشته، برخورد دلاورانۀ او با عقاید گذشته و سوابق کاری خود و ارادۀ شریفش در پیش گرفتن زیست حرفهای اصیل و سازنده و صادقانه او را به مشاوری معتمد و مطمئن بدل کرده بود؛ هم برای بزرگترین هنرمندان و نامآورترین نویسندگان و خبرهترین مترجمان، هم برای جوانان و نوقلمان، و هم برای همکاران خود در حلقههای مختلف صنعت نشر و مدیریت هنری.
او جوان ولی در نوع کار خود پیشکسوت بود. درگذشت او در شصت سالگی، به ویژه با در نظر داشتن مبارزۀ شجاعانۀ او با بیماریای که در سالهای اخیر از او پوست و استخوان ساخته بود، مانع آن شد که میوۀ تجربه و دانش و استعداد خود در نشر را، رسیده و پخته، از شاخه بچیند؛ ولی همین سه چهار دهه کار مداوم از او چهرهای مؤثر و ماندگار ساخت که خود موجد مکتب و سبکی ویژه در صنعت نشر ایران است.
در سالهای همکاریام با نشر نظر در نقش ویراستار، بهواسطۀ محمودرضا بهمنپور، با بسیاری از هنرمندان و نویسندگان و مترجمان از نزدیک آشنا شدم و کار کردم و از هر همکاری بسیار آموختم و لذت بردم؛ بختی که برای هر ویراستاری چهبسا دست ندهد. بابت هرآنچه نشر نظر به من داد و بیش از همه بابت صفای محمودرضا بهمنپور شیرازی، یا آنطور که خودم صدایش میکردم: بهمن، قدردان و شاکرم. جایش میان کتابهای زیبایی که تولید کرد، میان نالههای یأس و مویههای ناامیدی که هرگز نخواست تسلیمشان شود، میان درختهای توت لواسان، میان شکوه میدان مقاومت، آنجا، درست میانۀ خیابان ایرانشهر، خالی است.
/channel/Sayehsaar
«ما نمیخواستیم، اما هست...»
(سیمین بهبهانی، از دفتر خطی ز سرعت و آتش)
پارهدلی تقدیم به رزمندگان دلیر وطنم
ما نمیخواستیم، اما هست
جنگ، این دوزخ شررزا هست
گفته بودم که هان مبادا جنگ
دیدم اکنون که آن مبادا هست
خصم چون ساز کجمداری کرد
کی دگر فرصت مدارا هست؟
این وطن جان ماست، با دشمن
مسپارید، جان ما تا هست
آتشافزارتان بنامیزد
آتشافروز و آتشافزا هست
خود گرفتم نبود، گو که مباد
چنگ و دندان و سنگ خارا هست
دست یازید! تا توان باقیست
پای دارید، تا که یارا هست
ای عقابان آهنینپروبال
خود ز پروازتان چه پروا هست؟
(سرودۀ ۸ مهر ۱۳۵۹)
شخصی به نام مهدی مطهرنیا
من نیز مانند بسیاری از هموطنانم بخشی از اوقاتم را به شنیدن گفتگوها و مناظرات صاحبان فکر و نظر در عرصههای مختلف فرهنگی و اقتصادی و سیاسی میگذرانم. از این راه، با طیف گستردهای از چهرههای تأثیرگذار فکری آشنا شدهام که در عمل هرگز فرصت نمیکنم همۀ کتابها و مقالات آنان را بخوانم؛ مگر اینکه به دلیل مخصوصی که به حوزۀ مطالعات و کاروبار خودم هم مربوط باشد بخواهم در آثار قلمی آنان باریک شوم. انصافاً با بسیاری از آنان، بهویژه با جوانترهایی که در سالهای اخیر در ایران به میدان زدهاند، نوعی مشابهت فکری و پیوند نظری حس میکنم که آرامم میکند. میفهمم در هیاهو تنها نیستم. فراتر از آن، بعضی از این گفتگوها واضحاً تکاپوهای فکری و نظری نسلی از اندیشهوران ایرانی را به صحنه میآورند که بر پایههای متقنی استوارند. از استحکام فکری خبر میدهند، از مطالعۀ واقعی و جدی، از رشد اندیشه در ایرانی اسقاط، از شعلۀ دانایی در شبهای ظلمانی وطن، از ادبدانی و نزاکت و فرهیختگی، و از لنگرگاهی که تنها امید ما سرنشینان این کشتی توفانزده است.
در این میان اما با چهرههایی هم آشنا میشوم که مطلقاً نمیفهمم چه میگویند. وقتی نمیفهمم، بیشتر پیله میکنم. گفتگو پشت گفتگو میبینم، مناظره از پی مناظره، سخنرانی پشت سخنرانی، مصاحبه از پی مصاحبه. چون چیزی دستگیرم نمیشود، باز بیشتر بند میکنم: مقالههایشان، کتابهایشان، ترجمههایشان... همچنان نمیفهمم و این نفهمیدن مسئولیتی پیش رویم تعریف میکند؛ درست همچنانکه فهم ما را مسئول میکند. مسئولیتم این میشود که بپرسم آیا فقط منم که نمیفهمم یا پادشاه کلاً لخت است؟!
یکی از آنانی که هرچه به قدر وسع کوشیدم سخنانش را بفهمم، بیشتر در بادیه سرگردان شدم شخصی است به نام مهدی مطهرنیا. رطب و یابسش فراتر از هر قوۀ تعقلی است و دوغ و دوشابش ورای تحمل هر طبع سالمی. ایشان اندیشکدهای دارد به نام سیمرغ و گویا مدتی در دانشگاههای ایران تدریس میکرده است. خدا را به من بگویید آیا کجی عقل من سبب شده عمق نظریات ایشان را درنیابم یا فهم فارسیام معیوب و مختل شده؟ و اگر ایشان چهرۀ وجیهی نیستند، چطور به انواع گفتگوها دعوت میشوند و دائماً مصاحبه میکنند و آثار قلمیشان روانۀ بازار نشر میشود؟ آیا بنده اسکل گشتهام؟!
/channel/Sayehsaar
یک مطالبۀ ملی: بازگرداندن پیکر بیضایی به ایران
دریغ که استاد بهرام بیضایی دور از وطن درگذشت. او نیز چون بسیاری از ادبا و هنرمندان دیگری که شیفتۀ ایران بودند، از جور جائران به مشقت غربت رفت. اینک سوگواری ما بیانتهاست و اندوه ما را حدی نیست.
تا زمان نوشتن این سطرها هنوز از وصیتنامۀ او سخنی در بین نیست. نمیدانیم برای تدفین یا هرگونه خداحافظی دیگری چه سفارشی داشته و تصمیم خانواده چه خواهد بود. قطعاً عمل به وصیت او و ترجیح خانواده بر هر مطالبهای اولویت دارد؛ اما در مرتبۀ بعدی، بازگرداندن پیکر او به ایران خواست و مطالبهای ملی است که باید با رایزنی مسئولان و خانواده انجام گیرد.
امروز نظامی در آذربایجان است و مولوی در ترکیه. نادرپور در امریکاست، خویی در انگلستان و کسرایی در اتریش. ساعدی و هدایت و رویایی در فرانسه، و دهها خاک پراکندۀ دیگر در خاکهای جهان. هنوز جای خوشحالی است که رودکی در تاجیکستان است و ناصرخسرو در افغانستان؛ دستکم در اقالیم فارسیزبان.
بیضایی به زبان فارسی خدمت کرده است، به فرهنگ ایران خدمت کرده است. او را به ایران برگردانید. نشان خاک او باید برای آیندگان در این سرزمین بماند.
/channel/Sayehsaar
مستند ترانه
مستند ترانه، ساختۀ پگاه آهنگرانی، ضرورتی کنارمانده را به مستندسازان یادآوری میکند: ساخت مستند از چهرۀ معاصرانی که درحوزههای متنوعی تأثیرگذارند، اما نه مستندی مانده در حصار دستورالعملهای تلویزیونی یا قابهای گلدرشت مفاخری و چهرۀ ماندگاری و نکوداشتی و ادای دین به یک عمر کارنامۀ فلانی؛ و نه باب دندان جشنوارههایی که به جعفرهای پناهیهای همۀ دورانها جایزه میدهند؛ بلکه مستندی با بیان سینمایی خاص فردِ مستندساز و لحن شخصی او.
پگاه آهنگرانی توانسته روایت شخصی خود از قصۀ ترانه را بسازد، و این را با آگاهی کامل و واضح نسبت به همان ضرورت انجام داده است؛ همچنانکه پیش از او، البته در سبکها و با مقیاسها و رویکردهای دیگر، بهمن کیارستمی ساخته است از منیر فرمانفرمایان و پروانه اعتمادی؛ شبلی نجفی ساخته از پدرش ابوالحسن نجفی (وزن کلمات)، مانی حقیقی ساخته از داریوش مهرجویی، میترا فراهانی ساخته از بهمن محصص (فیفی از خوشحالی زوزه میکشد) و نمونههای دیگر.
اما این نمونههای دارای لحنِ شخصی و بیان سینمایی در تاریخ سینمای مستند ما زیاد نیستند. چه میشد اگر ما امروز مستندی داشتیم از قمر؟ از سوسن؟ از آذر شیوا؟ از اخوانثالث؟ از جلال آل احمد؟ از بدرالزمان قریب؟ از تختی؟ از علی دایی؟ از نورالدین کیانوری،؟از آیتالله طالقانی؟ از مصدق؟ از دهها و صدها چهرهی تأثیرگذاری که اهمیت تاریخی آنها در زمان حیاتشان یا به درستی درک نمیشود یا، اگر هم درک شود، کار آنقدر به تأخیر میافتد که از آن چهرهها، بهجای چشمهای بَرّاق و زبان بُرّان و نشاطِ فکر و بهجتِ صورت، گوژِ پشت بماند و موی سفید و مردمکهای بینور و جعبۀ قرصهای کنار رختخواب.
خوشبختانه پگاه آهنگرانی توانسته «حجاب معاصرت» را پس بزند و ترانه را، همانطور که خودش میبیند، به ما هم نشان دهد: برنا و رعنا، در زیباییِ پختگی، بلوغِ فکری و روحی، و آرامشی که فقط ممکن است از سرچشمۀ «کمال» آب خورده باشد. و ترانه، از فرط کمال، غوغاست.
فیلم دو قسمت دارد: از ابتدا تا دقیقۀ ۳۷:۵۱ متمرکز است بر چهرۀ ترانه در مقام فعال مدنی و از نیمۀ دوم تا پایان فیلم تمرکز میکند بر چهرۀ سینمایی او. از همین روست که در سرآغاز، هوشمندانه و عامدانه، ترانه را در حال آرایش کردن و بهویژه سرخ کردن لبها نشان میدهد؛ تا این پیام را پررنگ کند که فیلم دربارۀ زن است، دربارۀ زنان است، دربارۀ زنانگی است. سؤالاتی که احتمالاً دربارۀ چگونگی ساخت فیلم از راه دور برای مخاطبان پیش میآید با نشان دادن جای دوربین، با تماس تصویری پگاه و ترانه، و با عیان کردن مختصری از میزانسن و گریم و تمهیدات کارگردانی جواب میگیرد. کلوزآپهای مدام و نمای درشت از موها، دستها و جزئیات چهرۀ ترانه تمهیدی است که به مخاطب القا کند ترسی در بین نیست، چیزی پنهان نیست، که زیبایی در نزدیک شدن است، در از میان برداشتن هر فاصله و هر حائلی است که صمیمت را به تردید بیندازد. و ترانه، از فرط صمیمیت، غوغاست.
در آغاز قسمت دوم، کارگردان، با انتخاب و مرور تصاویر فیلمهایی که ترانه بازی کرده، ما را وارد جهان سینمایی او میکند: جهانی که هرگز از هویت فمینیستی ترانه دور و جدا نبوده است. ترانه در این فوتجها میخندد، میگرید، خود را میآراید، میهراسد، و نسبت خود را با سینمایی که در آن بود و دیگر نیست توضیح میدهد. در پایان فیلم، کارگردان توانسته از برایند روایتهای نیمۀ اول و دوم، به مخاطب نشان دهد هویت ترانه همواره یکپارچه و متحد بوده، هرچند این اتحاد حسی و فکری هرگز، بدینسان کامل و همگن، بر خود او و بر ما عیان نبوده است. این هنر کارگردان است که بین جهان حرفهای و جهان فکری ترانه، که انگار مفترق مینمود، اتحاد و یگانگی ایجاد کند. و ترانه، از فرط یگانگی، غوغاست.
کارگردان و سوژه، هر دو، در توافق و تفاهمی که در تمام طول فیلم پایدار مانده است، از عصبیت، از شتاب، از پرگویی، از زیادهروی و از هرآنچه چهبسا سوژه را مبتذل کند پرهیز کردهاند. فیلم، بدون ذوقزدگی، شجاعت انتخاب را میستاید؛ جرئتی که فقط از آزادگان برمیآید. و ترانه، از فرط آزادگی، غوغاست.
/channel/Sayehsaar
سایه اقتصادینیا: زبان فارسی یکی از ارکان مهم هویت ملی ایرانیان است
ویژه برنامه افتتاحیه اندیشکده ایراناندیشی آتوسا
🔸سایه اقتصادینیا، مدرس زبان فارسی در دانشگاه جرجتاون واشنگتن دیسی، در پیامی ویدیویی به مناسبت تأسیس اندیشکدهی «ایراناندیشی آتوسا»، ضمن تبریک به مناسبت آغاز به کار این اندیشکده و یادآوری همکاریهای پیشین خود با مؤسسهی آتوسا، اظهار داشت:
🔸«زبان فارسی یکی از ارکان اصلی و بنیادین هویت ملی ما ایرانیان است. اندیشکدهی ایراناندیشی آتوسا شایسته است در برنامهها و فعالیتهای خود، این موضوع را بهطور جدی مورد توجه قرار دهد و بخشی از تلاشهای خود را به پاسداشت و گسترش زبان فارسی اختصاص دهد.»
🔸اقتصادینیا همچنین افزود: «ایراناندیشی و ایرانشناسی مسیری دلانگیز، اما خطیر است که نیازمند دقت و مراقبت فراوان است.»
🔻ادامهی سخنان سایه اقتصادینیا در ویدیوی بالا قابل مشاهده است.
@Atusa_thinktank
🅾️ پادکست ابدیت و یک روز
✅ شماره #دویست_و_شصت_و_یک
🎬 آداب بیقراری؛ مجموعه گفتوگوهایی برای یادبود «ابراهیم نبوی»
🆑 @EternityAndADay
🆔 Insta: AbadiatVaYekRooz
🌐 Website: ابدیت و یک روز
📻 CastBox : ابدیت و یک روز
📶 Anchor : ابدیت و یک روز
🔘 Namlik : ابدیت و یک روز
براهنی و مسئلهی ایران
براهنی مسئلهی ایران داشت. و به طریق اولی مسئلهی زبان داشت. مسئلهی ایران داشتن غیر از با ایران مسئله داشتن است. و مسئلهی زبان داشتن غیر از با زبان مسئله داشتن. براهنی با ایران مسئله نداشت، ولی هم مسئلهی زبان داشت و هم با زبان مسئله داشت. میکوشم این گزارهها را باز کنم و توضیح دهم.
مسئلهی زبان، در ساحتی عام، مسئلهی همهی انسانهاست: لال یا گویا، یکزبانه یا چندزبانه، کودک یا بزرگسال ــ خواه فرد به آن آگاه باشد و خواه نباشد؛ که براهنی آگاه بود. او اما با زبان در ساحاتی خاص هم مسائلی داشت: یکی مسئلهی زبان مادری او بود، ترکی، که به نظر من بر اثر مواجهه با فارسی به اصل و منشأ و مولد همهی تلاشها و عرقریزانها و جانکندنهای ادبی او تبدیل شد. براهنی تلاش جانفرسا و طاقتسوزی کرد برای کشاندن مسئلهی عام زبان و هم مسئلهی خاص زبان مادریاش به آزمایشگاه شعر و حل آنها در درونِ و از طریقِ انواع تجربیات شاعرانه. هرچند توفیقهایی یافت، اما در مجموع و تا دم مرگ همکناری ترکی و فارسی نزد او، بهویژه بر اثر تجربیات دشوار دوران کودکی، مسئلهای لاینحل ماند و او، بی آنکه تقصیری داشته باشد، از عهدهی تحمل یا حلوفصل آن برنیامد. بسی تقلا کرد، هم تقلای سیاسی و هم تکاپوی ادبی. شکست نخورد، اما زورش هم نرسید، و سرانجام و ناچار فراموشش کرد. دیگری مسئلهی زبان ادبی و زبان شعر بود که او کوشید بر بستر شعر فارسی تئوریزهاش کند و نظریهای از دل آن بیرون بکشد. ثمرهی این کوششها نهایتاً سه چهار قطعه شعر از خود اوست که گواه پیروزی و شاهدی است کافی، برای آنکه هر نظریهپرداز ادبی بتواند به رشد و تکامل نظریهاش در طول زمانهای آتی امید ببندد. قیاس کنیم با نیما، در مقام نظریهپرداز ادبی، که از خود او هم نهایتاً ده دوازده قطعه شعر را میتوان گواه کامل و لاریبفیهِ نظریاتش شناخت. باقی کار را مؤمنانی دیگر کردند تا نهال نظریات او در خاک پا بگیرد و گل دهد. نیما خوشاقبال بود که پذیرندگان و پیروانی بلافصل از خودش یافت بسی مستعد و توانا و وفادار. براهنی در زمان حیاتش چنان اقبالی نیافت.
پرتابهها و تکانههای ناشی از هر دو این مسئلهها (ایران و زبان) به اشکال مختلف، گاه آشکار و گاه غامض، در تمام کارهای براهنی پیداست ــ تمام کارها اعم از شعر و قصه و نقد و درسها و گفتارها و مقالات و مصاحبهها. گاه این دو مسئله، طبعاً و آشکارا، با هم پیوند میخورند و در هیئتی یگانه متجلی میشوند (مثلاً در اشعار دوزبانهی او که ترکیبی از فارسی و ترکی است، یا در شعرهایی از جمله «اسماعیل» و «ایرانه خانم») و گاه او را به راهی مفرد و مجزا میکشانند (مثلاً در اشعار زبانی او مانند «دف» یا در فعالیتها یا اظهارنظرهای سیاسی). او در پیمودن انواع این مسیرها هم پیروزی را میچشد و هم ناکامی را تجربه میکند، و به هر حال از روندگی باز نمیایستد تا، هرچند دیگر شاعر نیمایی نیست، مصداق این گفتهی نیما باقی بماند که: «من بر آن عاشقم که رونده است.»
در راه بردن صادقانه و کنجکاوانه و بیغرض و مرض به دنیای پرمسئلهی براهنی، آنچه حتماً و قویاً به چشم میآید و باید همواره مد نظر بماند این است: مسئلهی ایران نزد براهنی از سر دوستداری ایران است و مسئلهی زبان از سر عشقی بیامان و همزمان به دو معشوق، یکی ترکی و دیگری فارسی. عشق ترکی چون شیر اندرون شده و با جان به در رود و فارسی هم، به تصریح مکرر خودش، زبان «فوقالعاده شاهکاری» است که «زیباترین زبانی است که من به عنوان یک آدمی که زبان مادریاش فارسی نیست و آذربایجانی هستم این را اذعان میکنم که آن زبان بهمراتب از زبان مادری من زیباتر است، گرچه من همهجا از زبان مادری خودم هم دفاع میکنم.» آیا او در تبوتاب این دوستداریها خبط و خطا نکرده است؟ البته و ناگزیر کرده است؛ بهویژه در تکاپوهای سیاسی. براهنی راحت نبود، آرام نمیگرفت، و همین روحیهی همزمان گزنده و آسیبپذیرش تیغی دودم بود که، همچنانکه او را در مسیر آفرینش و انتقاد ادبی پیش میراند، دست او را بر خبط و خطاها میگشود.
سرآخر و به گمان من، هرکسی، پس از مطالعهی کامل سرتاسر آثار براهنی و باریک شدن در همهی گفتههای او، مسئلهی او را جز به دوستداری تعبیر کند، یا غرضورز است یا متعصب؛ و در هر دو صورت بیانصاف و نابینا از دیدن واقعیتی چندسویه. براهنی با «زجر روانش» راهی برای تخاصم بین فارسی و ترکی باقی نگذاشته است. براهنی با نشاندن آذربایجان بر فرق سر ایرانه خانم، راهی جز دوستداری دل آذربایجان در تن و متن دوستداری ایران باقی نگذاشته است. «زنده باشی تو، که این راز را میدانستی.»
/channel/Sayehsaar
یادداشت در خوشامد به مجلهی تنور: نشریهی تخصصی، فرهنگی، اجتماعی آشپزی.
/channel/Sayehsaar
اشکالات زبانی در سریال تاسیان
در مورد اشکالات زبانی در سریال شهرزاد پیشتر در له و علیه ویرایش فصلی نوشته بودم. در آن فصل، ضمن برشمردن کاستیهای زبانی روایت و خطاهای راه یافته به دیالوگها، نشان داده بودم که ایراد اصلی عبارت است از غیرتاریخی بودن زبان شخصیتها، یا حتی تاریخزدایی از زبان شخصیتها؛ بهطوری که قصه از دهۀ سی شمسی حکایت میکرد، ولی انباشته از مصطلحات دهۀ هشتاد و نود شمسی بود.
عیناً همین اشکال زبانی را در سریال تاسیان بازیافتم: روایتی که در سال ۱۳۵۶ رخ میدهد اما شخصیتهایش با مصطلحات متأخر امروز حرف میزنند. مشتی نمونۀ خروار میآورم:
_ در قسمت هشتم، امیر دستهگلی تقدیم شیرین میکند و میگوید: «یلدات مبارک». تبریک گفتن یلدا از ابداعات و بدایع سالهای اخیر است! پیشترها، رسم نبود شب یلدا را تبریک بگویند، چهبسا به دلیل این فهم ساده که اصلاً دلیلی برای تبریک در این مناسبت وجود ندارد.
_ در قسمت نهم، کلمۀ «راهکار» را در معنای «راه حل» از زبان یکی از بازاریان سنتی و مذهبی میشنویم که رواج آن بسیار جدید است و محدود به گفتار و حتی بیشتر نوشتار دانشگاهیان و روزنامهنویسان و سیاسیون. این کلمه در دهۀ پنجاه حتی در نوشتار روشنفکران و دانشگاهیان هم رواج نداشت چه برسد به گفتار طبقۀ بازاریان سنتی!
_ اصطلاح «براندازی» در سالهای اخیر در سپهر سیاسی ایران رخ نموده است و در مبارزات پیش از انقلاب علیه رژیم پهلوی مطلقاً رواجی نداشت. فعالان سیاسی این مفهوم را غالباً سرنگونی میگفتند. براندازی خیلی جدید است. بهعلاوه، اصلیترین تزی که مخالفان طیفهای چپ و مبارزان مسلمان را به هم پیوند میداد مبارزه با امپریالیسم بود. این کلیدواژهی اصلی شاید تنها یک بار در متن سریال آمده بود، در حالی که کلمۀ «دموکراسی» چندین بار از زبان فعالان دانشجویی شنیده شد که آن هم در زمرۀ کلیدواژههای انقلابیون نبود. کلیدواژههای اصلی انقلابیون عبارت بودند از: مبارزه با امپریالیسم، آزادی، سرنگونی و ... که از مطالعۀ متون انقلابی، دیوارنوشتهها، شنیدن سخنرانیها و مرور میتینگها بهراحتی در دسترس نویسنده قرار میگرفت.
_ در قسمت یازدهم، محسن، کارگر بیسوادی که با زبان لاتی و کوچهبازاری صحبت میکند، میگوید: «کی بها میده به شکایت شما؟» اولاً بها دادن در معنای اهمیت دادن بعد از دهۀ شصت به زبان گزارشگران و خبرنگاران رادیو تلویزیون راه یافت و از آنجا رواج عام گرفت (مدخل بها دادن در کتاب غلط ننویسیم را ببینید) و در دهۀ پنجاه به این معنی به کار نمیرفت و ثانیاً حتی اگر بپذیریم ندرتاً به این معنی هم کاربرد داشت، محال بود از زبان شخصیت لاتی مثل محسن شنیده شود! یعنی اینجا دو اشکال در کار است، هم اشکال مربوط به تاریخ زبان و هم اشکال مربوط به مرتبۀ زبانی گوینده.
_ در قسمت دوازهم، سعید به امیر که روی کاناپه لم داده میگوید: «خسته نشی، لش کردی». لش کردن به معنای بیتحرک در حال استراحت ماندن متأخر است و شاید بیش از ده سال قدمت ندارد. و باز در همان صحنه، از زبان همان شخصیت میشنویم: «دو تا شات بزنیم بیاییم بالا». این یکی را اهل بخیه حتماً تأیید میکنند که در دهۀ پنجاه «پیک» میزدند، «شات زدن» و بعد هم «بالا آمدن» از آنِ امروزیهاست!
_در قسمت هفدهم از مراسم «رونمایی» کتاب صحبت میشود. هم گرفتن اینجور مراسم جدید است و هم خود کلمۀ «رونمایی» برای اطلاق به این مراسم. این رسم و رسوم نهایتاً ده پانزده سال است باب شده، پیشتر اصلاً لغت «رونمایی» در چنین بافتی و با چنین محتوایی وجود نداشت.
از مثالهای بیشتر صرفنظر میکنم چون نشان دادن نوع اشکال مهمتر از تعدد شواهد است. بهعلاوه، در این نوشتۀ کوتاه فقط دربارۀ زبان نوشتم، و درگذشتم از اشکالات محتوایی و ضعفهای روایی، که این سریال را در حد فیلمفارسیهای قلابی، بدلی و غیراصیلی قرار میدهد که از فیلمهای هندی دوران رام و شام الهام میگرفتند.
/channel/Sayehsaar
📚نشست «شعر در جنگ و صلح» با سخنرانی سایه اقتصادینیا از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری سرای علوم انسانی شنبه (۲۴ مرداد ۱۴۰۵) در کافه کتاب ققنوس برگزار شد.
📷معصومه احمدی
🦉@goftemaann
https://www.instagram.com/reel/Dbfv3dETzwj/?igsh=MXZ1aWV4ZW0xNTZmZQ==
مصاحبه دربارهی شعر شاعران زن در جنگ ایران و عراق با مجلهی الکترونیکی فیل که به همت فیدیبو منتشر میشود.
مصاحبه را رایگان در فیدیبو بخوانید.
پادکست جعبه
در پادکست جعبه از هایده گفتهایم.
ممنون از منصور ضابطیان عزیز، که همیشه باسلیقه و پرذوق کار میکند.
امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید.
https://open.spotify.com/episode/5msYG7ySYaOmAUYRsmXrDr?si=HH2EFXeHRUmORBBh-fmWwA
وطنداری
هنوزم ز خردی به خاطر درست
که در لانهی ماکیان برده دست
به منقارم آنسان بهسختی گزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدر خنده بر گریهام زد که هان!
وطنداری آموز از ماکیان
شعر وطنداری از علامه دهخدا، دانشمند مشروطهخواهی که عمری را در سودای آزادی و رنج تبعید و غم ایرانیان گذراند، در کتاب فارسی کلاس پنجم دبستان بسیاری از ما آمده بود. یادآوریاش را سفارش میکنم به آنان که حتی بهاندازهی مرغ این شعر از لانهشان محافظت نکردند؛ و آنان که تازه، بعد از پنجاه سال، بیدار شدهاند و میخواهند با عربدههای خیابانی به ما درس وطنوطن بدهند!
/channel/Sayehsaar
نوروز ۱۴۰۵
با همین دیدگان اشکآلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمیخندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشممان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفههای بهار
گریه سر میدهیم با دل شاد
گریهی شوق ، با تمام وجود
سالها میرود که از این دشت
بوی گل یا پرندهای نگذشت
ماه، دیگر دریچهای نگشود
مهر ، دیگر تبسمی ننمود
اهرمن میگذشت و هر قدمش
ضربهی هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهمیزهای آتشریز
رقص شمشیرهای خونآلود
اژدها میگذشت و نعرهزنان
خشم و قهر و عتاب میفرمود
وز نفسهای تند زهرآگین
باد ، همرنگ شعله بر میخاست
دود بر روی دود میافزود
هرگز از یاد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود
اشک در چشم برگها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود
دشمنی کرد با جهان پیوند
دوستی گفت با زمین بدرود
شاید ای خستگان وحشت دشت
شاید ای ماندگان ظلمت شب
در بهاری که میرسد از راه
گل خورشید آرزوهامان
سر زد از لای ابرهای حسود
شاید اکنون کبوتران امید
بال در بال آمدند فرود
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود
فریدون مشیری
/channel/Sayehsaar
به عارف
بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دقالباب کن. برایت کاسهای پسته میگذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پردهنشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسههای خالی. «همهجا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....»
حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در درههای همدان میچرخی و در سرت سرسام صدای یاران میبارد. خوابمان کن که ما از تو خرابتریم.
خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خرابآباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه میگردد که تو خواستی بگردانیاش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی میزنیم و جامی به یاد یاران نگونسار میکنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمیشود.
دیگر لال شدهام. نمیتوانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیمبسمل، همهجای خانه ریختهاند. صبح که بیدار میشوم نگاهشان نمیکنم و شب از رویشان رد میشوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگالهای نیمهجان. کلمات صدایم میکنند با حنجرههای خونی. روی برنمیگردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمیشان ناله میکنند که بنویس. ما را بنویس. نمیتوانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربهها را نگاه داشتهام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آبشان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایهسارِ تغافل و عدم.
این کلمات سرگشته تو را طلب میکنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را میجویند، این میوههای چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند و سگها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان میدهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست.
/channel/Sayehsaar
آرش کسرایی و آرش بیضایی
کسرایی آرش کمانگیر را در اسفند ۱۳۳۷ سروده و در اردیبهشت ۱۳۳۸ منتشر کرده است. این منظومۀ نیمایی، از همان بدو انتشار، میدان ادبی را سراسر به تسخیر خود درمیآورد، بر دلها و زبانها مینشیند، دهها نقد و نظر بر آن نوشته میشود و کامیابی کلانی را از آن شاعر و البته حزب توده میکند. آرش کمانگیر، تا سالها پس از انتشار و تا همین امروز، نقطۀ کانونی انواع مباحث ادبی و فرهنگی بوده و این محوریت، به ویژه در مبحث تاریخ شعر نو، هرگز از آن ستانده نشده است.
اما بازتاب آرش کمانگیر در جامعۀ ادبی تنها محدود به نقدها و اظهار نظرها نبود؛ انتشار این کتاب بر خلق آثار هنری دیگر هم مستقیماً اثر گذاشت و اسباب توجه به این قصۀ باستانی شد. نه اینکه آفرینندگان بعدی، لزوماً اثرشان را بر گرتۀ روایت کسرایی و در موافقت با آن پدید آورند، ولی منکر نمیتوان شد که این روایت کسرایی بود که آرش باستانی را در مقیاس بسیار گستردهای یادآوری کرد و چون منبع الهامی همیشگی برای هنرمندان باز پیش چشم کشید. هرچند ویلیام هنوی، و به تبع او جلال متینی، معتقدند که کتاب داستانهای ایران باستان از احسان یارشاطر مسبب توجه فراگیر به اسطورۀ آرش شده، اما به نظر نگارنده آن کتاب اولاً بههیچوجه نمیتوانسته وسعت تأثیرگذاری شعر کسرایی را داشته باشد، ثانیاً در کتاب یارشاطر داستان شخصیتهای اساطیری دیگری چون جمشید، کاوۀ آهنگر و ... هم نقل شده، چرا از آن میان فقط آرش را باید الهامبخش فرض کرد؟
آرشهای دیگری که همه پس از آرش کسرایی در گونههای ادبی مختلف منتشر شدهاند عبارتاند از: آرش تیرانداز ارسلان پوریا (۱۳۳۸)، آرش در قلمرو تردید نادر ابراهیمی (۱۳۴۲)، حماسۀ آرش مهرداد اوستا (۱۳۴۴) و آرش بهرام بیضایی (۱۳۵۶). برجستهترین آنها آرش بیضایی است که بیضایی، هرچند نگارش نسخۀ اولیهاش را بین سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۷ شروع کرده، آن را در عکسالعمل به آرش کسرایی تمام و منتشر کرده است.
بیضایی در دو مصاحبه به ارتباط تقابلی آرش خود با آرش کسرایی میپردازد:
۱. در ۱۳۸۸ در گفتوگو با نوشابه امیری:
«نوشتن آرش حتی تا حدودی عکسالعمل من در مقابل آرش سیاوش کسرایی بود که آنموقع تازه چاپ شده بود و با همۀ خوبی و تازگی، از نظر فکری و ساختاری ضد خودش بود، هم در مقدمه و هم در متن. یکی با دامن زدن به این نظریه که هروقت زمانه نیاز داشته باشد، قهرمان خودش را خلق میکند؛ که معنی عملیاش این است که ما وظیفهای نداریم جز اینکه منتظر شویم تا زمانه هروقت دلش خواست قهرمانی برای نجات ما بزاید، و دیگر اینکه در پایان به رغم نیت و خواست شاعر که منظورش بیداری است، همه پای داستان آرش خوابشان میبرد... من اولین پرسشم بعد از خواندن آرش کسرایی این بود که چرا داستان آرش ما را خواب میکند؟ این قصه که خوابآور نیست، و به این نتیجه رسیدم که نیت شاعر و ساختمان اثرش دو راه جدا میروند و برای همین آرش کسرایی ضد چیزی را میگوید که خودش میخواهد...
- به نظر شما چرا جامعۀ آن روز ما به آرش کسرایی جواب مثبت داد؟
- هنوز هم میدهد. خیلی نوشتههای دیگر هم آن روز جواب مثبت گرفتند. جامعه کمبودهای خود را باید یا با امیدهایی پر کند یا با اسطورههایی. ولی امروز چه؟ آیا شعر کسرایی از دیدگاه فکری همان اعتبار و کارکرد را دارد؟»
۲. در ۱۳۹۲ در گقتوگو با علیرضا اکبری:
«در سالهای آخر دبیرستان برگردان فارسی نوشتههای جانبهدربرده از دوران پیشاسلامی ایران را میخواندم. فهم ریشههای فرهنگ و زبانی که زندگی میکنیم برایم هیجانانگیز بود. اژدهاک را ناگهانی نوشتم که بیشتر آیینۀ خودم بود تا ضحاک. هنوز یادم است که اولین واژههایش چطوری و کجا بر سرم بارید. اما آرش واکنشی بود به منظومۀ سیاوش کسرایی و بازاندیشی آن... بسیار مهم بود که سیاوش کسرایی آرش کمانگیر را ساخت و از تنگنای چپ و سنتی و راست و امروزی سربلند درآمد. اما درست، شاید برای خلاصی از این تنگنا، بهنظرم تصویرش از مردم و قهرمان، هر دو فراآرمانی بود. اینهمه تقدس بخشیدن به مردم و قهرمان برایم قابل فهم نبود. و اگر مردم به همین سادگی از خود قهرمان میآفرینند، بیهیچ اشتباهی، چرا ما به این روز افتادهایم؟... در گیرودار این ستایش و نکوهش منظومۀ کسرایی بودم که دیدم آرش را نوشتهام.»
/channel/Sayehsaar
بهرام بیضایی
«نمایش امشب ما نمایشی است فکاهی و افسانهای به اسم سلطانمار، با بهترین لباس و موسیقی و بازیگران جوان، که در معرض تماشای سروران خواهد بود. اصل این قصهی غریب از گذشتههای دور مانده است؛ و نویسندهی ما ـ که نیمهاستعدادیست غارتشده ـ در آن معانی تازهای دیده است که هم راه مضحکه میبرد و هم به نمایش اشکانگیز؛ هم به شور عشق جوانی و هم به تدبیر زیروبم زندگانی. این دورنما و سکو و لباس و صندوق و اسباب آسان به دست نیامده؛ و نقشپوشهای ما خود را سپر زخم زبان کردهاند تا شما را با ذوق نمایش به وجد آورند. نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده! و حالا این هم نمایش سلطانمار ـ [زنگ میزند] با بهترین مطالب عبرتآموز ـ [زنگ] بهترین مناظر ـ [زنگ] بهترین موسیقی و تقلید ـ [زنگ] خواهش میکنم توجه؛ که هماکنون شروع میکنیم!»
و شروع کرد. زنگ پشت زنگ پشت زنگ؛ مگر کلههای گچی تکانی بخورند، فضلۀ مرغان سیاه را از پلک و پوست پاک کنند و رو کنند به سکو، به صحنه، به ایرانی که او از جوهر آن مینوشت. رو نکردند و خود او را از ایران بیرون کردند. رفت به خورشیدی دیگر، که تا هر صبح از پنجرهاش بدمد، آفتاب بریزد بر مژههای نقرهایش. آفتاب بریزد بر یک دستش سیب سفید و دست دیگرش نارنج. آفتاب بریزد بر سر و مویی که سپید، چون روی صد هزار نگار. آفتاب بریزد، بتابد، بسوزد، و بخت سیاه ما را چون موی و روی او سیمین و زرین کند.
اما او همین خورشید خاکآلود را دوست داشت. او، که خود خورشید خستۀ همین خاک بود. همین ولایت که «باغی است شاخ در شاخ سر به هم آورده؛ دیو در دیو پاسبانش! کرور کرور ساقه و نهال و تنه؛ از بید و کاج و سرو و صنوبر؛ طلسم طلسم راه در و ایوانش.»
حالا صحنه آماده است: بوقها و دروغها در کارند و شیپورچیان تنبل تن میتکانند تا ما را برای نمایشی مهیج آماده کنند. «نمایش؛ این شغل بزرگ که به دست کارگزاران کوچک افتاده.» چشمبند میآورند و دهل، تازیانه و دلقک. مینشینیم دورتادور صحنهای که پیش از اینها بنا بود او بر آن آرش و پهلوان اکبر بیاورد. از قهرمانان خبری نیست. سیاه در گوشهای تاریک میگرید. تنها اژدهاک است که کلید دوربین فیلمبرداری را میزند و اعتراف آغاز میشود.
/channel/Sayehsaar
پنجشنبه در نشر ثالث دربارهی فهیمه اکبر و کتاب آهنگ سرگذشت صحبت خواهیم کرد.
Читать полностью…
برای سفارش و ارسال رایگان کتاب، اینجا کلیک کنید:
https://nashreney.com/product/%d8%a7%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%b3%d9%85%db%8c%d8%b9%db%8c-%da%af%db%8c%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d8%a7/
در پادکست ابدیت و یک روز، به یاد ابراهیم نبوی، دربارهی خودکشی نویسندگان و هنرمندان صحبت کردهام.
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
مرگ فروغ، مرگ جلال
اغلب به سرنوشت نویسندگان و شاعرانی فکر میکنم که زود از دنیا رفتند؛ بعضی جوان، بعضی خیلی جوان. و برعکس، به آنهایی که زمانه با آنها چند سالی بیشتر راه آمد و دیرترک وانهادشان، و همان را هم البته به رنج سرشت: یکی را بیپا بر صندلی چرخدار نشاند، یکی را بیسوی چشم پیش آیینه گذاشت، و یکی را با نسیان و فراموشی در کاخ غرور و تنهاییاش روز و شب گرداند. با خود میاندیشم آنها که زود رفتند، اگر تا حالا و هنوز مانده بودند، چه میگفتند؟ چه میکردند؟ چه مینوشتند؟
از میان تمام چهرهها، دو سیما در نظرم تابانتر است: یکی جلال، دیگری فروغ. هر دو جوان رفتند: جلال 46 ساله بود که الکل دل و جگرش را له کرد، و فروغ 32 ساله بود که از ماشین پرت شد بیرون. اما مرگ نام هیچکدامشان را از دور خارج نکرد؛ برعکس، گرد شمایلشان توری طلایی کشید و به نامشان گردشی و قوّتی دیگر داد. هرچند جادوی جوانمرگی در هر دو اثر کرد، ردّ این اثر یکسان نبود: شهرت و محبوبیت فروغ بلافاصله پس از مرگش در میان عام و خاص فزونی گرفت و شهرت و محبوبیت جلال، با وقوع انقلاب 1357، جهتی غریب و نامیمون یافت. حاکمیت مستقر پس از انقلاب، بر روی ماه یکی تف انداخت و نام عزیز یکی را آنِ خود کرد، و این عجب که در هر دو کار بازنده بود: هرچه فروغ را بیشتر از خود راند، فروغ عزیزتر شد؛ عزّتی که چهبسا دوام عمر هم آن را بدو عطا نمیکرد. و هرچه جلال را بیشتر به خود چسباند، جلال خفیفتر شد، خفّتی که اگر خودش زنده بود، نهتنها توی کَتش نمیرفت، بلکه خونش را چنان به جوش میآورد که با آن زبان تیغوتیزش برای مصادرهکنندگان زبل آبرو و اعتبار باقی نمیگذاشت.
زندگی ریخته و پاشیدۀ فروغ، حتی اگر مجال عمر هم بیشتر بود، چهبسا شعر و شادی را هرچه بیشتر از او دور میراند. نمیدانیم چه میشد، اما عمر دراز تیغی دو دم است: یکلب سعادت، یکلب شقاوت. اگر فروغ دیر میماند نهایتاً شاید ادبیات معاصر ما حالا دو سه دفتر شعر محشر بیشتر داشت، اما هیچ معلوم نبود که نام فروغ چنین نیک و گرم بماند که ماند. آیا مرگی چنان تلخ و ناگوار سرنوشتی سعید نبود؟
و اگر جلال زنده بود، آه... اگر جلال زنده بود، صحنه تماشایی میشد. لابد تنبان از پای آن که اتوبان به نامش کرده بود درمیآورد و ریش مزوّرانی که او را در غربزدگی و خسی در میقات خلاصه میکنند نخبهنخ میکند. چهبسا آن نثرِ بهقول براهنی «عصبی»اش را کار میانداخت و بالا و پایین مشتی سانسورچی را، که صاحب اندیشۀ پُرتردیدوتکاپوی او شدند اما مَرد چاپ کردن سنگیبرگوریاش نیستند، به هم میدوخت. میبینمش که میرفت ادارۀ کتاب و، درست در همان لحظه که بررس جوان قند را در استکان چای میزند و به لب میگذارد، میزد زیر میز و کافه را به هم میریخت. آیا غروبی چنان زود برای روحی چنان جوان سرنوشتی غمبار نبود؟
از سهم دل خود میگویم: نمیخواستم فروغ را در هیئت پیرزنی سرگردان ببینم که سرانجام شعر هم نجاتش نداد. از مرگ متشکرم که او را برای من تا ابد زنده و بهخودکِشنده نگاه داشت. اما میخواستم جلال بماند. از مرگ گلهمندم که نگذاشت جلال سرنوشت حزنانگیز فرزندان فکرش را ببیند. حتم دارم اگر میماند جرئت و شهامتش با او بود که سکهبازانی را که زیر نام شریف او جمع شدهاند سکۀ یک پول کند.
/channel/Sayehsaar
در گفتوگو با خبرگزاری ایبنا از نقد ادبی در مطبوعات، دانشگاهها و فضای فکری حال حاضر سخن گفتیم و دربارهی تعدادی از جریانهای ادبی معاصر نیز صحبت کردیم.
از آقای علی شروقی متشکرم که زحمت گفتوگو و تنظیم آن را صبورانه عهدهدار شدند.
همچنین از آقای حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، که با دعوت و پذیرایی سخاوتمندانهشان روزی خوش در گرمای تهران جنگزده برایمان فراهم کردند.
https://www.ibna.ir/news/538258/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C
دربارهی ویرایش و خبر، در گفتوگو با ایسنا بهمناسبت روز خبرنگار:
http://isna.ir/xdTT7f
/channel/Sayehsaar