4811
مجله مجازی فصلنامه اندیشه سیاسی ایران سردبير: حامد زارع کانال دوم: سیاستنامه پلاس https://t.me/politicalmag
دیدار نهم
چهارشنبه ۲۴ تیر
خانه هنر نیماژ
محمدرضا مریدی
منتظر شما هستیم: آدرس خیابان انقلاب، خیابان فخر رازی، خیابان شهدای ژاندارمری، پلاک ۶۴
ساعت ۱۷
حضور برای همه آزاد و رایگان است
🦉@goftemaann
📚دولت-ملتسازی و برساختن وفاداری
درسهایی از حقوق بینالملل برای ایران
✏️حیدرعلی تیموری
♦️اگر بخواهیم به زبان حقوق بینالملل در این خصوص سخن بگوییم، به دلیل ناتوانی مداخلهگران بینالمللی در پروژه ملتسازی، این بازیگران صرفاً به منظور برقراری نظم ناچار به ایجاد نوعی اقتدار غیردموکراتیک بهاصطلاح خیرخواه متوسل میشوند که به نادیدهانگاری حق تعیین سرنوشت ملتها منجر شده و حداقل به طور موقت، یکی از مهمترین اصول حقوق بینالملل را نادیده میانگارند؛ اصلی که همانطور که در نوشتار نخست به آن اشاره شد، ارتباط وثیقی با مفهوم ملت در حقوق بینالملل دارد و موفقیت پروژه دولت-ملتسازی پیشگفته را به شدت تحتتاثیر خود قرار میدهد. اين وضعیت زمانی پیچیدگی خود را بیشتر نمایان میسازد که به موقعیت مرزها در نظام حقوق بینالملل نیز اشاره شود چراکه نهادها و سازوکارهای بینالمللی، امکان تغییر مرزهای سرزمینهای تحت رژیمهای اداری خود را ندارند و این امر تنها از سوی دولتهای ملی و کسب رضایت آنها امکانپذیر است. رژیمهای اداری بینالمللی از یکسو، به منظور برقراری نظم باید موقتاً اصل تعیین سرنوشت ملتها را نادیده بگیرند و از سوی دیگر، به منظور رعایت اصل حاکمیت در حقوق بینالملل، امکان تغییر مرزهای ملی سرزمینهای مورد مداخله را نیز ندارند چراکه در حقوق بینالملل، تغییر مرزها تنها از طریق کسب رضایت دولتها میسر است و این امر تا تاسیس و توسعه نهادهای حکمرانی (دولتسازی) در جوامع مورد مداخله ناممکن است. در واقع، اصل حاکمیت دولتها باید رعايت شود؛ در حالی که حق تعیین سرنوشت ملتها میتواند نادیده انگاشته شود و همین امر، مشروعیت رژیمهای اداری بینالمللی و امکان موفقت آنها را به طور کلی در امر دولت-ملتسازی (هر دو روند دولتسازی و ملتسازی) به شدت محدود میسازد.
♦️مورد «کوزوو» یکی از بغرنجترین موارد در این خصوص است. پس از تهیه گزارش جامع سازمان ملل متحد توسط مارتی اهتیساری در سال ۲۰۰۷ که اعلام کرد تنها راهحل بحران کوزوو، استقلال این کشور است، (Ahtisaari Plan, Art 1)، پارلمان کوزوو در سال ۲۰۰۸، به صورت یکجانبه اعلام استقلال کرد؛ امری که (صرف اعلام یکجانبه استقلال) بهخودیخود بر اساس رای مشورتی دیوان بینالمللی دادگستری در سال ۲۰۱۰، خلاف حقوق بینالملل قلمداد نمیشود (ICJ, 53) اما همزمان تمامی قطعنامههای شورای امنیت در خصوص کوزوو، ضمن تاکید بر حل مسالمتآمیز این بحران، بر تمامیت ارضی صربستان تاکید کردند؛ موضوعی که با توجه به تمایل اکثریت بیشتر کوزووارها به جدایی از صربستان، سازمان ملل را در موقعیتی دشوار قرار داد. از سوی دیگر، در جریان مبارزه ارتش آزادیبخش کوزوو با دولت بلگراد و سپس مداخله نظامی بینالمللی و تاسیس رژیم اداری سازمان ملل در این منطقه، اقلیت صرب ساکن در این منطقه مجبور به ترک خانههای خود شدند؛ موضوعی که تا امروز، از سوی سازمان ملل متحد اقدامی در خصوص تعیین تکلیف وضعیت آنها صورت نگرفته است. واضح است که حس وفاداری، مهمترین مساله در خصوص این منطقه است و الگوی لیبرالی رژیم اداری حاکم در این منطقه نیز از تحقق آنچه همزمان ناظر بر حفظ تمامیت ارضی صربستان باشد، یا اینکه با پذیرش استقلال کوزوو، بازگشت صربهای ساکن در این منطقه را تسهيل کرده و احراز وفاداری آنها به دولت جدیدالتاسیس کوزوو را محقق کند، ناتوان به نظر میرسد. در واقع، نهادهای بینالمللی از یکسو، میان نادیدهانگاری حقوق تعیین سرنوشت کوزووارها و پایبندی به تمامیت ارضی صربستان و از سوی دیگر، اتخاذ تصمیم به منظور جابهجایی جمعیت صربهای کوزوو که میتواند منجر به نادیدهانگاری حق تعیین سرنوشت آنها شود، درماندهاند. همزمان کوزوو موفق شد از سوی اکثریت دولتهای جامعه جهانی، بهعنوان یک دولت مستقل به رسمیت شناخته شود.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚چهره گمنام فرهنگ نخعی
برگی از تاریخ مجادلات درباره رابطه دین و سیاست
✏️رسول جعفریان
♦️تحلیل و تفسیر کسروی از سیاست و رابطه آن با دین، به نوع نگاه او به آبادی دنیا و بهعبارتی، به توجه دین راستین به اجتماع و کشورداری مربوط میشود. به گفته او: «اگر فلان ملا این معنا را» از اسلام «نمیداند، ما میدانیم.» او میگوید: «از سالها، اسلام سیاست خود را به یکبار از دست داده و جز از نماز و روزه و اینگونه کارهایاش بازنمانده است.» نمونه و اثرش آن است که خلافت از دست مسلمانان رفته است. «زیرا خلافت که بنیاد سیاست اسلام است، برانداخته شده، جهاد که یک پایه بزرگی از آن است، از دیر زمان فراموش شده، قانونهای اسلامی از کار افتاده، و امروزه در بیشتر جاها، قانونهای اروپایی جانشین آنها شده. مسلمانان همبستگی دینی را کنار گذاشته، هر نژادی جداگانه کشوری و تودهای پدید آوردهاند و هر یکی جز به نام نژاد خود زندگی نمیکنند... اینها که پایههای سیاست اسلام بوده، به یکبار از میان رفته است» (ص 8). بدینترتیب او عقبماندگی جهان اسلام را نتیجه جدایی دین از سیاست میداند و در اینباره باز هم توضیح بیشتری میدهد: «امروز مسلمانان در هر کجا که هستند، بیش از این آرزویی ندارند که مسجد و قرآن و نماز و روزه را از دست آنان نگیرند و راه حج را روی آنان باز دارند و عیدهای اسلامی از فطر و قربان و مولد و مبعث را پاس داشته، ادارهها را ببندند، و شبها در رادیوها قرآن بخوانند و...» (ص 8). انتقاد او از عربها هم این است که همه دنبال جنبشهای ناسیونالیستی رفته و اسلام را رها کردهاند: «امروز جنبشهایی که میکنند، به نام نژاد است، نه به نام دین. در میان آنان نیز آزادیخواهی با دینداری، رو به جدایی گذاشته است» (ص 9).
♦️نخعی در شرح افکار خود که بعدها در سال 82 نوشت، درباره اختلافنظر خود با دیگران درباره رابطه دین و سیاست نوشت: «اصل این اختلاف در این بود که با منطق آنان مبنی بر توافق دین و سیاست (کدام دین و کدام سیاست؟) یا شعار «سیاست جزء دین است»!؟ و یا هر پدیده فکری که از اسلام و متن قرآن و حدیث (که کامل و جامع است) ریشه نگرفته باشد، موافق نبودم و نیستم؛ زیرا نه دین برایم ناشناخته و ناقص بود که نیازمند مکمل باشد، نه اسلام را کهنه میدانستم که نیاز به نوگرایی و احیا و تکامل داشته باشد، بلکه نیاز قطعی و واقعی اسلام و مکتب تشیع را فقط و فقط، تبلیغ صحیح و وسیع بر اساس قرآن و حدیث، با تفسیر و بیان معصوم که جامع و کامل و به همه حقایق گویاست، میدانستم و میدانم، و اختلافات فراوان در تفسیر آیات و نقل احادیث را بزرگترین خطر علمی و ایمانی و مایه تشتت مسلمین میشناسم. سیاست را نیز علماً و عملاً شناخته و از متن آن برخاسته بودم، از «فلسفه سیاسی» و «مکتبهای سیاسی» گوناگون و متشتت که در تمام کشورها و در طول تاریخ دستاویز سلاطین و دولتمردان و سیاستمداران بوده و چکیده اندیشه فلاسفه یا به قول: «و.ت. جونز» در کتاب «خداوندان اندیشه سیاسی» عقلاً و منطقاً نمیتوانست جزء و عین دین بوده و خدا با بشر همتراز (پناه بر خدا) باشد؛ و بهحق باید گفت که بزرگترین فلاسفه سیاسی و الهی جهان، که شرح حالشان در کتاب «تاریخ فلسفه» ویل دورانت آمده است، باید در مکتب اسلام، از مرحله الفبای توحید و اصول عقاید به نوآموزی پردازند. اگر دین و سیاست، دو کلمه مترادف و دارای معنی واحد و «عینیت» هستند و مفهوم واحدی دارند، چرا «مکتبهای سیاسی» در متن فلسفه یونانی و بشری و نخست در کتب ارسطو و افلاطون مطرح شده و جدایی از دین مورد بحث و اظهارنظرهای اختلافبرانگیز فلاسفه قدیم و جدید بوده است؟ آیا دین خدا تا حد اندیشههای فلاسفه سیاسی و روش سیاستمداران بشری تنزل یافته است؟»
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚جهاد، تروریسم، تصوف
✏️گفتوگویی پیرامون مفهوم جهاد با نصرالله پورجوادی
♦️ قرنهای اول و دوم، یکی از انگیزههای عابدان و زاهدان مسلمان برای جهاد کردن، حس «مرگخواهی» یا «تمنای موت» بوده است. قرن اول و اوایل قرن دوم، به طور کلی، حزن و اندوه بر مومنان بهخصوص ایرانیان غلبه داشته است. مومنان مسلمان غمگین بودند و کمتر میخندیدند. روحیه مسیحیت هم بیتاثیر نبوده است. این همه کشتوکشتار که در شهرها صورت میگرفت و مورخان اسم آن را «فتوحات» گذاشتهاند، جایی برای شادی و امید به آینده نمیگذاشته است. در همه شهرهای ایران که به دست عربها افتاده بودند، کسانی بودند که یا پدر یا برادر و کسوکارشان کشته شده و مادر یا خواهرشان به کنیزی گرفته شده بودند. خودشان هم که جان سالم بهدر برده بودند، اسیر و مولا شده بودند. مثلا مکحول دمشقی که یکی از علمای بزرگ قرن اول به شمار میآید، در اصل شاهزادهای کابلی بود؛ وقتی عربها کابل را میگیرند، خانواده او را یا میکشند یا اسیر میکنند و خود او را هم بهعنوان مولا و برده به یک زن عرب میدهند. میگویند او تا پایان عمر اندوهگین بود. لذا، هر کس دیگر هم جای او بود، همین حال را داشت. تمنای مردن کردن نیز از جانب این اشخاص شکستخورده طبیعی بود. این دنیا برای مومنان محل زندگانی خوش نبود. زندگانی خوش در آخرت بود و زهاد فقط منتظر بودند بمیرند تا به سرای دیگر بروند. امتحان صداقت هم مطابق قرآن، آرزوی مرگ کردن بود. جهاد هم چیزی بود که این آرزو را برآورده میکرد. میرفتند با آرزوی مرگ، یکی، دو نفر از «کفار» را میکشتند و بعد هم کشته میشدند و یکراست میرفتند به بهشت.
♦️قرن سوم و حتی نیمهدوم قرن دوم صوفیان و زاهدان به جبههها میرفتند و میجنگیدند (البته آنهایی که میخواستند) ولی از قرن چهارم به بعد، استقبال آنها از جنگ رو به کاهش گذاشت. در واقع از سال 353 هجری به بعد، یعنی پس از شکست مسلمانان از بیزانسیها در شهرهای مصیصه و طرسوس در کنار مدیترانه. با این شکست در واقع جنگهای مسلمانان با رومیان در ثغور شام خاتمه پیدا کرد و از آن به بعد بود که احتمالاً مساله جهاد با نفس پررنگ شد. در قرنهای دوم و سوم و نیمه اول قرن چهارم کسانی بودند که اهل طریقت بودند و به آنها «متطوعه» یا «مطوعی» میگفتند. اینها کسانی بودند که داوطلبانه به جنگ میرفتند. «تطوع» در قرآن آمده و به همین معنا است یعنی داوطلبانه عبادتی را انجام دادن، نه از روی جبر و اضطرار. «متطوعه» اغلب ایرانی بودند، اهل خراسان، در اصفهان و عراق هم بودند ولی کمتر. شما فهرست تاریخ نیشابور را که نگاه کنید، چندین نفر را با لقب «مطوعی» میبینید. اینها خانوادههایی بودند که از روی «تطوع» به جبهه میرفتند. اما از اواسط قرن چهارم این لقب ضعیف شد و بعد هم از بین رفت. مطوعیها مانند یک فرقه بودند. اهل طریقت بودند. آنها در کتابهایشان نیز از مشایخ صوفیه نقلقول میکردند. اینها بودند که به جبههها که میرفتند، در رباطها اقامت میکردند، شبها به دعا و نماز و شبزندهداری میپرداختند و روزها شمشیر و تیروکمان به دست میگرفتند و میجنگیدند.
♦️جهاد مربوط به جامعهایست که دیگر وجود خارجی ندارد. آن جامعه دورانش سپری شد. جهادگران صدر اسلام در جامعهای جهاد میکردند که جهان به دو بخش دارالاسلام و دارالحرب و دو سپاه اسلام و کفر تقسیم میشد؛ همانطور که در دوره اسطورهای جامعه را به خیر و شر تقسیم میکردند؛ در این جامعه بود که یکی خود را مسلمان و بهحق میدانست و دیگری را کافر و باطل و بعد هم به او حکم میکردند که باید با باطل و کفر بجنگد. این حکم را هر کسی هم نمیتوانست صادر کند. یک بیوه زن 70 ساله نمیتواند حکم جهاد صادر کند؛ جهاد علیه چه کسی؟ شما ببینید که وقتی انقلاب اسلامی ایران را درگیر جنگ با عراق کردند، حتی حاضر نشدند اسم آن جنگ را جهاد بگذارند. چون اگر میخواستند بگویند جهاد است، در آن صورت عراقیها را که اکثراً مسلمان و بسیاری از آنها نیز شیعه مرتضی علی بودند، باید کافر میخواندند. اصلاً ما در جهان کنونی، لشکر کفر نداریم و لذا جهاد در جهان معاصر معنا ندارد. مثلاً همین ارتش آمریکا را در نظر بگیرید. در ارتشی که در حال جنگ با دشمن است، کسانی میآیند و میگویند ما دینمان میگوید معترض باشیم و لذا نمیجنگیم. آیا شما میتوانید این ارتش را کافر بدانید؟ امروزه ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، در چارچوبهای اجتماعی متفاوت با ارزشهای گوناگونی زندگی میکنیم. جامعهای که بر اساس دارالاسلام و دارالحرب شکل گرفته بود، دیگر وجود ندارد.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚اثبات نظریه تداوم فرهنگی ایران
درباره رساله پژوهشی «هزار افسان کجاست؟» بهرام بیضایی
✏️مهدی روزخوش
♦️در پژوهشهای تاریخ اندیشه تاکنون چنین رهیافتی (بررسی تداوم و تحول درونمایههای اندیشه ایرانی منطوی در متون ادبی بنیانگذار و قصههای عامیانه به صورت منسجم) چندان مورد التفات نبوده و کتاب «هزار و یک شب» هم در زمره منابع اصلی اندیشه ایرانشهری طبقهبندی نشده است. تحقیق بیضایی دریچه تازهای روی پژوهندگان میگشاید تا از چشمانداز روایتی اسطورهشناسانه، تداوم فرهنگی ایران را در آینه یکی از کهنترین منابع مکتوب آن که نسخه شفاهیاش حتی هماینک در ادبیات شفاهی و فولکلور قابل پیجویی است، به نظاره بنشینند و در مورد آن تامل کنند. انتشار «هزار و یکشب» در سراسر مرزهای ایران بزرگ فرهنگی و همچنین در میان فرهنگهای غیرایرانی، این مجموعه حکایات را شایسته مداقه جدی میکند. ما در اینجا به ارائه شرح مختصری از کتاب «هزار افسان کجاست؟» بیضایی بهعنوان یکی از آثار قابل توجه در مدلل ساختن تداوم فرهنگی ایران میپردازیم و پیامدهای منطقی آن را در نسبت با بحران معاصر شرح میدهیم. بیضایی در مورد شگفتی «هزار و یک شب»، مینویسد: «شگفتی هزار افسان است که به برکت بازخوانی داستانگویانِ زمان، از پیدایشش تا امروز- که همهجا شرکایی یافته- همواره دنبالهروها و مانندهنویسانی داشته است؛ تا آنجا که بسیاری بزرگان علم و دین نیز کوشیدهاند همانندی به توان و در اندازهی آن بسازند و اخلاقیات خود را به آن بیاویزند... بیگمان هزار افسان آن جادو را داشته است که چیرگان زمان را برانگیزد تا آن را به زبان قدرت مسلط روز ترجمه کنند، و بکوشند به پیروی، مانندههایی بر داستانهای آن، به همان شیوه بپردازند و در آن بگنجانند»
♦️او، داستان بنیادین هزار افسان را اینگونه توصیف میکند: «دو شاهزاده برادر، به نامهای شهریار (یا شهرباز) و شاه زمان، مورد خیانت زنان خود قرار میگیرند. شاه زمان تَرک پادشاهی کرده و راهی دیار برادر میشود و شهریار هم به انتقام خیانت همسرش، هر شب دختری را به نکاح درمیآورد و بامداد دستور قتلش را میدهد. تا اینکه دیگر دختری در شهر نمیماند. وزیر شهریار که دو دختر به نامهای شهرزاد و دنیازاد داشت و به شدت نگران این قضیه بود، به پیشنهاد شهرزاد، او را به عقد پادشاه درمیآورد. شهرزاد همان شب به شهریار میگوید خواهری دارد که هر شب با قصههای او به خواب میرود و درخواست میکند که همان شب خواهرش را به قصر بیاورند تا برای بار آخر برایاش قصه بگوید. دنیازاد میآید و شهرزاد قصهگویی را آغاز میکند. شهریار هم که مسحور این قصه شده بود، مهلت میدهد که فردا شب ادامه قصه را بشنود و بنابراین کشتن شهرزاد را موکول به بعد میکند و این قصهگوییها هر شب ادامه پیدا میکند.» داستانهای مکتوب «هزار و یک شب» اعم از نسخه هند و ایرانی پیشاهخامنشی تا هزار افسان اشکانی-ساسانی و عربی دوران هارونالرشید که هر کدام بر اساس حکایات فولکلور با اضافه شدن قصههای تازه به نسخه پیشین پدید آمدهاند، دامنه مضمونی بسیار گستردهای پیدا میکنند. از داستانهای عاشقانه تا روایتهای حماسی و طنز و هزل و تعالیم اخلاقی و... و به همین دلیل اساتیدی همچون محمدجعفر محجوب از ناسازگاری درونی میان بخشهای مختلف این کتاب سخن گفتهاند، چراکه «چارچوب اصلی داستان بنیادی اُعجوبه و محجوبه، یعنی ربودن دو زن داستانگو از خدیو مصر، به گونهای آشکارا غیراخلاقی است و با 10 فصل بعدی کتاب که همه در ستایش مکارم اخلاقی است، همخوانی ندارد.» بیضایی در ریشهیابی علت این تعارض درونی بر ناهمخوانی ذاتی میان جهان اسطوره با «چارچوب تنگ تمثیلهای اخلاقی» تاکید میکند.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚بهرام بیضایی و سیالیت مفهوم ایران
چرا سخن گفتن از فهم بهرام بیضایی از ایران آسان نیست؟
✏️محسن علویپور
♦️شاید کاوش بیپایان بیضایی در رابطه آشنا و غریبه را بتوان در همین گره فهم کرد. بیضایی در جمله آثار تلاش میکند غریبهای کاملا آشنا باشد که آینهدار آشناییزدایی از آشنایان است و البته میداند که در هر لحظه وقوع این رخداد، میبایست از ورطه گریخت: انسداد «آشناییزدایی»، آغاز «آشناییزایی» دیگری است که همواره همان چیزی است که به ما میگویند آن هستیم. از اینرو، بیضایی که بیپایانی این تصویرها را کشف کرده است، میداند که لحظه انسداد، لحظه پایان تصویر است که ما را از «دانستن خود» بازمیدارد. درفشهای سپید به درفش سیاه بدل میشود و زمان در لحظه درهمتنیدگی یزدگرد و آسیابان از حرکت بازمیایستد. اما بیضایی میداند که این فرهنگ دیرپا را بازایستادنی نیست و این توقف زمان، لحظه تسلیم و دست کشیدن از مقاومت در برابر قدرتی است که ما را از خودمان جدا میکند. «ما هرگز نمیرسیم» اگر چون مهتابِ مسافران، آینه را تنها امانتی برای سپردن به نسل بعد بدانیم؛ اما حتما میرسیم اگر مانند خانم بزرگ، تصاویر ثبتشده در تاریخ «آینه» را به یاد داشته باشیم و بدانیم که گزارش قدرت از یک پایان شوم (که در پلیس تبلور مییابد) تنها و تنها همان چیزی است که او میخواهد برای «حل» مشکل پیشروی خویش (درگذشتگان یک تصادف جادهای) عرضه و تثبیت کند. برای آنکه مساله «قدرت» هرگز جستوجو در تصاویر لایهلایه «زندگی» نیست؛ بلکه انسداد همان تصویر نخستینی است که میتواند نظم مورد انتظارش را مشروع و پایدار کند. برای قدرت، مرگ «ما» یک حادثه است و گزارشی دقیق از جزییات آن میتواند آن حادثه را در سلسله رخدادهای منظم تثبیت کند. اما در مقاومت، این تصویر تنها آغازی است برای اغتشاش معنایی بیپایانی که زنده ماندن «ما» را تضمین خواهد کرد.
♦️در روزگاری که ایرانگرایی ایرانشهری در روایتی متصلب و ایدئولوژیک، با وجود دستاوردهای حاصل از غور عمودی و لایهبرداریهای فکری در سیر خطی تاریخ، «ایران» را از مساله به مشکله جدیدی مبدل میکند، به نظر میرسد جستوجو در روایتهای بدیل از این مفهوم پیچیده فرهنگی، سیاسی و اجتماعی میتواند گریزگاهی برای تفحص در وجوه پنهان و نادیدهمانده آن باشد. فهم بیضایی از سیالیتی که در «ایرانی»بودن جاری است و «ایران»ی که او در غوطهخوردن در این جریان سیال تصور میکند، یکی از آن فهمهای بدیلی است که میتواند در این ساحت راهگشا باشد. ایرانِ «باشو» شاید همان ایرانی است که میتواند شکوفایی هویتی در پهنه چندوجهی و هزارلایه این میراث سترگ فرهنگی را برایمان دسترسیپذیر کند. اما بیضایی نشان میدهد که برای رسیدن به چنین ایرانی، لازم است «مسافر» و «غریبه»ای در «مه» بود. غریبهای که اگر از دل تاریخ برای بازخوانی رخدادی به سترگی غلبه پایدار سیاسی و فرهنگی اعراب در ایران میآید، دلباخته اکنونی است که در پیکر «تارا» در «چریکه» متبلور میشود. این مواجهه البته ترتیب زمانی و مکانی ندارد؛ برداشتن هر سنگی از بدنه سدی که سیلان هویتی ما را در مفهومپردازی متصلب، ایستا میکند، گامی بزرگ در این راه است؛ تنها میبایست ضرورت «مقاومت» را در هر لحظه به یاد داشت.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚سیمای فیلسوف نمایشنامهنویس ایران
بهرام بیضایی چرا و چگونه مبدل به متفکر فرهنگی ما شد؟
✏️نگین نوریان دهکردی
♦️آثار بیضایی شاهدی بر عمق درک بشری در تجربه چشماندازهای گوناگون، و نمودی از دگردیسی و سربرآوردن جوانههای آگاهی است از دل اسطوره، آنگونه که کاسیرر تصویر میکند. حتی آنان که در بازتاب اسطوره در آثار بیضایی نظر کردهاند، اگرچه هرگز او را فیلسوف نخواندهاند، ناخواسته بر این امر صحه میگذارند که بیضایی از یک هنرمند صِرف فراتر میرود و آنچه میآفریند، در پی بیرون کشیدن صورتی از آگاهی فلسفی از دل اسطوره است، نه فقط تخیل و هنر. این امر در تلاشهای فکری و نظری بیضایی نیز متجلی میشود، چراکه او پژوهشگریست پرشور که در خلق آثار هنری از اسطورهها بهره برده و آنها را به گونهای به کار میگیرد که به وجدان فرهنگی ما تلنگر میزند. مریم افشار در تحلیلی بر بازتاب اسطوره در آثار بیضایی به نکتهای بنیادین اشاره میکند، اینکه «بیضایی با بهکارگیری اسطوره و آیین، نهتنها بر زیبایی اثرش میافزاید، بلکه بر آن است با مفهوم و معنای نهفته آنها، ناخودآگاه ذهن انسان امروز را بیدار کند» (افشار، 1394: 15). در بحث پیشِ رو نیز تاکید بر همین عنصر بیداریست در آثار بیضایی؛ بیداری و بیدارگری بیضایی در قامت فیلسوف منتقد فرهنگ ایرانی.
♦️بیضایی نیز اسطورهزدایی را تا واژگونی دوگانههایی پیش میگیرد که به اسطورههای حاکم بر ذهن ایرانی بدل شدهاند. در اینجا او با ریختشناسی جدیدی از شناخت، در قالبی نو از آگاهی، اسطورهشکنی را آغاز میکند و دوگانههای مستقر را فرومیریزد: دهقان و یزدگرد، زن و مرد، خواجگان و نرینگان، رعیت و ارباب، و راهی دلیرانه تا تلنگری سخت بر آگاهی انسان ایرانی. در آثار بیضایی، سپیدی به هزیز سیاهی سقوط میکند؛ سلطانِ سرگردان جزیره آبسکون، تصویر وارونه شاه آرمانی فراری در محاصره اسکیزوفرنیک و پارانویایی دشمنان است. و کاراکتر سیاهِ مَضحکه، که اکنون به قهرمان تراژدی بدل شده، نام خورشید را فریاد میزند و به دلیرمرد مترسککُش بدل میشود. صدای بیضایی، مدام و بیوقفه، صدای حقیقت است. و مگر فیلسوف جز این است؟ اسطورهزدایی او از دل اسطوره زاده شده است. زنان به جای مردان بانگ آگاهیاند. ساقطشدگان، طردشدگان، آنان که بزدل میپنداریمشان و روسپیان، قهرماناناند. و اینگونه بیضایی تمامی نامردمی خفتبار و جوانمردی دلیرانه تاریخ مشروطه را در روسپیخانهای فریاد میزند؛ تا سنگسارشدگان روسیاه خانه تَردامنان، شهدای راه آزادی باشند. سخنگویی از حقیقت که چون آینهای، سیمای ما را با همه زیبایی و زشتی به خود ما بازمینمایاند.
♦️تفاوت بیضایی با آنان که در هنر به لذت و زیبایی خرسندند، در همینجاست؛ این درست جاییست که راه و هنر بیضایی را یگانه میکند. این تنها شعر نیست؛ صِرف هنر نیست. و البته راه او از جانبداران هنر متعهد هم جداست، چراکه کلام او نه از جنس رتوریک و شعار سیاسیست، نه از تبار مانیفست غربزدگی جلال آلاحمدها. فریاد سِنِمّار است که خورنقی میسازد و حتی در سقوط از بام خورنقِ خودساخته خویش، رویای ساختنی دیگر در سر دارد. بیزار از ادعانامههای سیاسی سیاستزدگان، در پی حقیقت است و خوب میداند که هنرمند «لازم نیست برای نگرانی از اتهام شکلگرایی، نظریههای حزبی بسازد» (بیضایی، 1387: 37)؛ که غنای هنر او را نه بر فراز تریبونهای سیاسی میتوان آویخت، نه بر دیوار هر نمایش زیباییشناسانه مبتذل. فیلسوف منتقد فرهنگ، درد فرهنگ دارد، که زادگاه و زهدان آگاهیست. خشمگین از دلالصفتی کاسبان بیمایهای که هویت و لاجرم آگاهی ما را با سکه سیاه پول و قدرت سودا میکنند، در پی پاسداری از هویت ایرانی است که یگانه راه دفاع از آگاهی مردمان ایران نیز است. راهی که با شناخت اساطیر ایرانی و در اسطورهزدایی از تباهیهای ما ممکن میشود (بیضایی، 1390: 12). از اینرو میتوان به این اندیشه خطر کرد که این فلسفه حقیقتجو و انتقادی بیضایی است که در قالب هنر متجلی میشود، نه خلاف آن.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚بلومنبرگ قهرمان مدرنیته است
📍مصاحبه اختصاصی سیاستنامه با جو پل کرول
♦️اشمیت مدرنیته را تلاشی برای خارج کردن این فرآیند از کنترل خدا و قرار دادن آن در دست انسان میداند؛ انسانی که میخواهد جهانی راحت و امن و قابلپیشبینی برای خود بسازد. در این جهان، دشمنی {بهعنوان مقوم امر سیاسی و گشودگی تاریخ به مداخله خداوند} صرفاً بهتدریج از بین نمیرود، بلکه بهطور نظاممند ریشهکن میشود؛ این کار را مثلاً نهادهایی از قبیل سازمان ملل متحد انجام میدهند، اما آنچه نهایتاً الهامبخشِ ساختنِ چنان جهانی است، روح لیبرالیسم است. بدینترتیب تاریخْ خود به هدف تبدیل میشود، به جای آنکه فقط برههای در تحقق طرحوبرنامه خداوند باشد؛ حال آنکه در دیدگاه مسیحی تاریخ، خصومت و دشمنی تنها پس از بازگشت پیروزمندانه مسیح از میان میرود. من در زمان نگارش رساله، دیدگاههای اشمیت را چندان با همدلی نمینگریستم، اما به گمانم حتی در 10 سال گذشته شاهد مجموعهای از پیشرفتهای تکنولوژیکی و علمی بودهایم- هم از حیث کنترل و مراقبت از طریق ابزارهای «هوشمند» و هم بهطور کلیتر، از حیث پزشکی مولد و تکنولوژی زیستی- که به نظر میرسد، تصور ما از معنای انسان بودن را به چالش میکشند. بنابراین فارغ از برداشت خاص من از استدلالهای اشمیت یا توجیهی که او برای استدلالهایاش میآورد، فکر میکنم که بهراحتی سال 2010 {سال نگارش رساله} نمیتوانم درباره این ایده صحبت کنم که انسانها میتوانند حتی معنای انسان بودن را کنترل کنند {چه رسد به مسیر تحول تاریخ سکولار}. نمیدانم که اگر بلومنبرگ زنده بود، این تحولات به مذاقش خوش میآمدند یا نه، اما در هر حال، نکته او این است که ظهور مدرنیته، نه ناشی از «شرارت» بود، نه «گناه اصلی» یا چیزهایی مانند «غصب و ارتداد». بلومنبرگ استدلال میکرد که مدرنیته نتیجه مشکلاتی بود که در توجیه فلسفی جهاننگری مسیحی در دوره اوج آن در قرون وسطی لانه کرده بودند. در برداشت بلومنبرگ از تاریخ اندیشه، هیچ جایی برای «شر» نیست و همین برای خشمگین کردن اشمیت کافی است. حتی اگر بلومنبرگ را قسمی سکولاریستِ اهلِ جدل ندانیم، باید بگوییم که روایت او از مدرنیته، ساختاری سکولار دارد و او الهیات را مجموعهای از اندیشهها در جهان میداند، نه شیوهای مسلم و بیچونوچرا از فهم جهان امروز.
♦️بلومنبرگ معتقد بود که مدرنیته از راست و چپ تهدید میشود؛ از طرف کسانی که مدرنیته را حداقلی میکنند و کسانی که مدرنیته حداکثری نیز راضیشان نمیکند. هابرماس شاید در گروه دوم است؛ او کسی است که فکر میکند «مدرنیته» هنوز محقق نشده است. هابرماس فهمی هنجاری از مدرنیته دارد، اما بلومنبرگ بر آن است که مدرنیته نتیجه برخی فرآیندهای تاریخی است. از منظر بلومنبرگ، این ایده هابرماس را که مدرنیته ناقص است، در بهترین حالت میتوان ایدهای فرعی و ثانویه دانست. اما در اینباره که بلومنبرگ چه نظری درباره اندیشه هابرماس دارد، تنها میتوانیم دست به استنتاج بزنیم، چون بلومنبرگ چنان مینوشت که گویی کسی مانند هابرماس وجود خارجی ندارد- و این بهویژه از آنرو جالب است که آنان بدون ارتباط نبودند و حتی آثارشان را به دست یک ناشر میسپردند. اما سبک کار آنها بیاندازه متفاوت است. آنان هر دو کتابهایی قطور و فاضلانه نوشتهاند. بد نیست در همین باره کار آنها را بهعنوان روزنامهنگار در نظر بگیرید: هابرماس همیشه در نقش معلم و آدم اخلاقمند فرومیرود، و نیز نقش آدم دانشگاهی و استراتژیست سیاسی را بازی میکند؛ اما بلومنبرگ داستانها و حکایتهای فشرده درباره بندهایی از اشعار گوته، آثار فروید یا داستانهای فونتانه تعریف میکند که ممکن است معنایی داشته باشند یا نداشته باشند. راحت بگویم، به نظرم، آنان یک چیز را از مدرنیته مراد نمیکردند. شاید بتوانیم آنان را چونان طرفدار شکاک روشنگری (بلومنبرگ) و طرفدار رادیکال آن (هابرماس) در برابر یکدیگر قرار دهیم.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚ساختن تاریخ برای تبرئه خداوند؟
فقرهای از کتاب مشروعیت عصر مدرن
✏️هانس بلومنبرگ
مترجم زانیار ابراهیمی
♦️اگر برای یکبار هم که شده، پیشرفت را نه افزایش مقدار خیر، بلکه کاهش مقدار «شر» در جهان تعریف کنیم، با وضوح بیشتری درمییابیم که واقعاً چه چیزی برداشت مدرن تاریخ را از تفسیر مسیحی متمایز میکند و چرا از منظر تفسیر مسیحی، برداشت مدرن لاجرم برداشتی نامشروع است. عنصر قابلاعتراض، نه تعویق تاریخی رستگاری متعالی و نه انحلال آن در تاریخ، بلکه اختلال در کارکرد تئودیسهای است که با این استدلال کار میکند که انسان مسئول تمام شرور جهان است. طبق برداشت سرمشق آگوستین نقایص فیزیکی جهان مخلوق چیزی نیستند جز مجازاتهای عادلانه شرّی که از آزادی انسان صادر شده است. اجتنابناپذیری این رشته استدلال در وضع واقعی آگوستین ناشی از این واقعیت بود که به او امکان میداد تا از دوگانهانگاری گنوسی اصول جهانی خیر و شر بپرهیزد. بیشک این گنوسی نوکیش {یعنی آگوستین} باید عنصری معادل اصل کیهانی شر را در دامان خود نوع بشر قرار میداد. او این عنصر را در گناهکاری موروثی یافت که مقداری ثابت از فساد و گمراهی بود و نه حاصلجمع اعمال ناپسند فردی. این گناهکاری در عین حال که موروثی است، تمایلی معطوف به افزایش شرّ واقعی و بنابراین کاهش مستمر فرصتهای تحقق خیر است- کانت نخستین کسی بود که این برداشت منفی از «پیشرفت» را وارونه کرد. تبیین آگوستین از شرور جهان بهمثابه محصول شرارت انسان و بهمنزله قسمی مقدار گونه-شمول، هر برداشت متعاقبی از پیشرفت را واداشت تا ضمن کاهش شر در جهان ثابت کند که انسان میتواند با تلاش خود از خطاکاری خویش بکاهد. اندیشه پیشرفت چنانکه بسیار بعدتر معلوم شد، مستلزم وارونگی رابطه علّی شرور اخلاقی و فیزیکی است؛ این اندیشه بر این فرض استوار است که در جهان بهتر، راحتتر میتوان شخص بهتری بود. اما همانطور که در نامه پولس به رومیان آمده است، مرگ از طریق گناه به جهان وارد شد؛ در نتیجه عکس این سخن را نمیتوان گفت؛ اینکه انسان گناه میکند چون باید بمیرد.
♦️هانس یوناس بهدرستی امکان اندیشه پیشرفت را به موضعی ربط میدهد که آنتیتز آموزه لطف پولسی/آگوستینی است: پلاگیوسیسم. یوناس پلاگیوسیسم را «همسطح شدن لطف الهی با قدرت سازنده»ای توصیف میکند که «در جهت پیشرفت کل تاریخ انسان حرکت میکند و انسانها را هر چه بیشتر از آزادی و مسئولیتشان در قبال خود آگاه میسازد.» اما اشتباه است اگر از این سخن چنین استنباط کنیم که اندیشه پیشرفت را باید رویهمرفته تا خاستگاهی مسیحی پیجویی کرد، چون گرچه درست است که آگوستینیانیسم و مهمتر از همه، اشکال مفرط آن در قرون وسطای متأخر برداشت پیشرفت را ناممکن میساختند، نباید پلاگیوسیسم را بدیل درونالهیاتی این موضع پنداشت. درستتر است که بگوییم امداد محض الهی از مجرای طبیعی، ادامه آموزه آزادی آگوستین جوان، بدون ترومای گنوسی او و در نتیجه بدون کارکرد تئودیسه است؛ مگر اینکه آن را شق دیگری از تبرئه خالقی بدانیم که نقایص خلقت او در طول زمان با حمیت و پشتکار مخلوقاتش رفع میشود. اگر در فلسفه مدرن تاریخ در پی موضعی معادل موضع پلاگیوسی در تقابل با آگوستین باشیم، کسی که پس از نامه به رومیان دوباره به مسیحیت گروید، آن موضع معادل، تربیت بشریت لسینگ است.
♦️آیا مطلقالعنانی اهداف، پلی است که سکولاریزاسیونِ مفهوم مشیت و تبدیل آن به مفهوم تاریخ را محقق میکند؟ تئودیسه به یک دلیل متقن ابداً اثری الهیاتی نیست و حتی نمیتواند صورت سکولار چنان اثری باشد: در نظر لایبنیتس تبرئه خداوند راهی برای پاسداری از رادیکالترین اصلی است که میتوان برای تضمین خودآیینی فلسفه تصور کرد: اصل دلیل کافی. این اصل عقلانی تنها یک کاربست ممکن دارد: با توجه به این فرض که بهترین جهان از بین جهانهای ممکن پدیده آمده است، اصولاً میتوان به هر پرسش قابلتصوری پاسخ داد. این انگیزه را برای مثال زمانی میتوان تشخیص داد که لایبنیتس در مخالفت با نیوتون، ایدئالیکردن زمان و مکان را با این استدلال توجیه میکند که زمان و مکان به دلیل تمایزناپذیری متجانس اجزایشان، تبیینهای عقلانی از اعمال را که مستلزم واقع شدن در زمان و مکان هستند، ناممکن میسازند. هدف از هر چیزی {در فلسفه لایبنیتس} تحقق استقلال و صلاحیت جامع عقل است و دشوار بتوان از این برداشت اجتناب کرد که پروژه او در یکقدمی موفقیت بود؛ البته اگر زلزله لیسبون اتفاق نمیافتاد، ولتر او را ریشخند نمیکرد و کانت نشان نمیداد که این خلعتی که او به تن عقل پوشانده است، زیبنده خودآیینی عقل نظری است، نه عملی.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚داریوش آشوری و حافظپژوهی
راه تجدد ایرانی از حافظ میگذرد
✏️مختار نوری
♦️بدون تردید، یکی از مهمترین مسائل مطرح در گفتمان روشنفکری معاصر ایرانی، جدال «سنت و مدرنیته» است. جدالی که روشنفکران متعددی را از طیفهای فکری مختلف به خود مشغول ساخته است. در این میان، نویسنده حاضر که خود را طی سالهای اخیر مشغول بررسی جدال مذکور ساخته است با موضوع قابل تاملی مواجه شده و آن «حافظپژوهی روشنفکران معاصر ایرانی» است. روشنفکران مختلفی که خود را گرفتار مشکله سنت و مدرنیته میبینند و هر یک راه مختلفی برای برونرفت از این جدال قدیمی ترسیم کردهاند، به حافظ این شاعر کهن ایرانیان بازگشتهاند. از این رو، دیوان حافظ و تفسیر آن موردتوجه بسیاری از روشنفکران معاصر ایرانی قرار گرفته است و هر کدام از آنها با قصدی سراغ این شاعر کهن رفتهاند. احسان طبری، محمود هومن، محمدعلی جمالزاده، احمد کسروی، احمد شاملو، داریوش شایگان، داریوش آشوری، فرهنگ رجایی، بهاءالدین خرمشاهی، عباس زریابخویی، عبدالحسین زرینکوب و... از جمله سرشناسترین روشنفکرانی هستند که به شرح و تفسیر دیوان حافظ پرداختهاند. بنابراین در ابتدای بحث این پرسش مهم پیشروی ما قرار میگیرد که حافظ این شاعر سنتی ما چه در سر داشته که مدرنترین روشنفکران ایرانی دست به دامن او شدهاند؟! به سخن دیگر، حافظ چه میگوید و چرا این همه برای روشنفکران ایرانی در طیفهای فکری مختلف دلبری میکند؟ به زبان داریوش آشوری، در دیوان این شاعر قدیمی چه رازی نهفته است که هم عارف و عابدسالک نقش خود را در آن میبیند و هم هواداران ناسیونالیسم دوآتشه و ایرانپرستان ضدعرب، هم هواخواهان مبارزه طبقاتی و برداشتهای ماتریالیستی از تاریخ و هم رمانتیکهای سوزناک و هم رندان عیار عشرتپرست، و همگان در هر جشن و محفلی با آن فال میزنند؟! بهراستی چرا حافظ این همه نقش میزند؟ بهنظر میرسد، در این مسئله رمز و رازی نهفته است که بررسی آن در قالب اثری مستقل خالی از ارزش نیست.
♦️ابعاد فرهنگی توسعه و توسعهنیافتگی در اندیشه آشوری در مقولاتی چون شعر و هنر و اندیشه قابل بررسی است. وجهی از اندیشه آشوری که در میان آثار متعدد او «عرفان و رندی در شعر حافظ» و «شعر و اندیشه» را به خود اختصاص داده است. آشوری نهتنها در پرتو مقوله زبان به توسعهنیافتگی ما میاندیشد، بلکه در ساحت شعر و شاعرانگی نیز به جستوجوگری خود برای درک مسائل فرهنگی و تاریخی ما ادامه میدهد. بهگونهای که آشوری در کتاب «شعر و اندیشه» شعر را مهمترین عنصر هنری در فضای فرهنگی ما تلقی میکند و به پیوند ادبیات و هنر با ذات انسان، تاریخ، جامعه و فرهنگ باوری عمیق دارد. مدرن شدن که از جوانی دغدغه اصلی آشوری است دست از گریبان او رها نمیکند، او را به حوزههای مختلف میکشاند، به پژوهش از منظرهای مختلف وادارش میکند، جستوجوگریاش را افزایش میدهد، اما مسئلهاش همچنان یکی است: «مدرن شدن جان پریشان ایران». به همین خاطر است که آشوری میگوید: «فهم شعر و درک حافظ از این منظر و کوشش برای یک چنین کار تحلیلیای جزو پروژه عمومی فهم مدرنیت است برای من». در نتیجه، رویکرد آشوری به چالش سنت و مدرنیته با چگونگی هویتیابی شعر در نظر او ارتباط وثیقی پیدا میکند. آشوری در این خصوص نوشته است: «انسان موجودی است که به هستی خود آگاهی دارد و زمان برای او دارای سه بعد است: گذشته، حال، آینده. این سه بعد از هم جداییناپذیرند. انسان در زمان حال، حامل تاریخ گذشتهی خود است، که حاصل آن همان موجودیت و وضعیت اوست در زمان حال، و بر مبنای آن نسبت به احتمالات آینده جهتگیری میکند. هر انسانی از آنجا که به گذشته خود آگاه است دارای تاریخ است و شخصیت او پیوستگی آن تاریخ است و از آنجا که دارای تاریخ است، انسان است. تاریخ هر انسانی، در عین حال که تاریخ خاص فرد اوست، رابطه سرراستی دارد با تاریخ جمعی که او در میان آن چشم باز کرده و تکوین یافته و به سبب پیوند سترگی که انسانها با هم دارند، با تاریخ مشترک جمع گره خورده است و از آن جدا نیست، زیرا درواقع، انسان با حضور در جمع و رابطه با دیگری است که انسان میشود، یعنی به هستی خود و انسانهای دیگر و چیزهای جزئی و کلی آگاه میشود و با این آگاهی، دارای گذشته و تاریخ میشود.»
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚توسعهیافتگی و ایران
✏️گفتوگو با داریوش آشوری
♦️سروکار یافتن من با موضوع زبان و ترمشناسی از آنجا آغاز شد که در دوران دانشجویی در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، در نیمه نخست دهه 1340 این فرصت را یافتم که دو سالی در «دایرهالمعارف فارسی» با ویراستاری غلامحسین مُصاحب و انتشارات فرانکلین بهکار گمارده شوم. این تجربه پیشامدی، در سن جوانی، سرآغازی بود برای من که با زبان و مساله ترمشناسی علمی با روشی که آن استاد یگانه در پیش گرفته بود، آشنا شوم. مُصاحب مسائل تکنیکی و فنی زبان را مورد توجه قرار داد و کارآموزی من نزد او برای من بسیار مفید و راهگشا بود و از او بسیار آموختم. من این شانس را داشتم که از دیدگاههای مختلف و متنوعی با مسئله زبان آشنا شوم. در نتیجه توسعه برای من فقط به حوزههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی محدود نماند و کمکم به نسبت زبان و توسعه نیز فکر کردم. آنچه مهم است اینکه زبان با بنیاد انسانی و هستیشناسی ما انسانها سروکار دارد. در ادامه تکاپوییهایی که در حوزه زبانشناسی داشتم، با متفکران بزرگی چون فردریش نیچه و مارتین هایدگر نیز آشنا شدم و این نوع آشنایی باعث شد که من مسئله زبان را بهصورت عمیقتری بفهمم و پی بردم که دنیای مدرن با زبان بهصورت ابزاری برخورد کرده است. دنیای مدرن با زبان برخوردی ابزاری صورت داد و بهواسطه انقلاب زبانی و گشودگی زبانی حاصل از آن، زبانش را به گونهای سروسامان داده تا بتواند به نیازهای عظیم اندیشهای و علمی و تکنولوژیکش پاسخ دهد. جهان مدرن زبان را به شیوهای سروسامان داده تا بتواند به نیازهای عظیم اندیشه و علم و تکنولوژی یعنی هر دو وجه مدرنیت و مدرنیزاسیون پاسخ دهد.
♦️جهان مدرن، جهان انقلابهاست. بیهوده نیست که واژه «انقلاب» اینهمه برای پدیدهها و دستاوردهای آن در زمینهی علم و فنشناسی و هنر و زندگانی سیاسی و اجتماعی بهکار میرود. انقلاب کوپرنیکی، انقلاب نیوتنی، انقلاب داروینی، انقلاب کانتی، انقلاب فرویدی، و در جوار همه آنها، انقلاب صنعتی، انقلاب کامپیوتری، و جز آنها، تا انقلابهای سیاسیای که از انقلاب فرانسه به این سو چهرهی نظامهای سیاسی را روی زمین دگرگون کردهاند. اما پیشاپیش اینها همه، و بهعنوان زمینهساز ضروری آنها یا پابهپای آنها، یک «انقلاب زبانی» در غرب رخ داده است. این انقلاب زبانی، بر پایه علوم مدرن زبانی، یک صنعت و تکنولوژی زبانی آفریده است که به زبانهای پیشروی مدرنیت مانند زبان انگلیسی امکان توسعهپذیری بیپایان داده است. بنابراین، درک معنای این انقلاب زبانی و چگونگی دستاوردها و کارکردهای آن راهیست سرراست، به فهم ماهیت جهان مدرن و توسعهیافته. کاری را که تفکر مدرن با زبان کرده است، میتوان بنا کردن یک «شاهراه زبانی» نامید. شاهراههای مدرن همه راهبندهای طبیعی را از سر راه برداشتند و زمین را هموار و آسفالت کردند تا رانندگان بتوانند از سرراستترین مسیر با بیشترین سرعت بهسوی سرمنزلی که توسعه و پیشرفت نامیده شده، روانه شوند.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚حدود سیاست
پدیدارشناسی و هستیشناسی سیاسی
✏️حمید ملکزاده
♦️براساس پدیدارشناسی استعلایی هوسرل، هستیشناسیهای منطقهای عبارتاند از حوزههای آبجکتیو هر دانش که تحت رویآوردهای ویژه آن دانش برساخته شدهاند. بهبیاندیگر، هر ابژه رویآوردی متعلق به رویکرد طبیعی تحت رویآوردیهای خاص هر منطقه از دانش به چیزی برای آن دانش تبدیل میشود. بهبیان خود هوسرل، «به هر فضای منطقهای حدپذیر، یکجور هستیشناسی تعلق دارد. برای مثال، هستیشناسی طبیعت به طبیعت فیزیکی و هستیشناسی هستی جسمی روانی به امر جسمی-روا مربوط میشود» در این تعبیر «انتولوژی مادی (منطقهای) ساختارهای ذاتیای را که متعلق به منطقه دادهشده یا نوعی از ابژه است موردپژوهش قرار میدهد و تلاش میکند به تعیین آن چیزی بپردازد که درستی همراه با ضرورت را برای هر بخشی از منطقه مزبور به بار میآورد.». در بحث پیرامون هستیشناسیهای منطقهای نباید این مسئله بسیار اساسی را از نظر دور داشته باشیم که «جوهرهای منطقهای، عمومیت بالاتر از خودی ندارند و مجموعهای از حدود ثابت و توقفناپذیری را بر تنوعات یک نوع وضع میکنند.» این معنایی ندارد جز اینکه بگوییم، هستیشناسیهای منطقهای بر پایه قسمی انعطفپذیری در اصل جوهر تعریف شدهاند که متعاقب با آن فهم کلاسیک از جوهر دستخوش تغییراتی پارادایمی شده و به مبنایی برای ظهور رشتههای علمی مختلف در علم مدرن یاری رسانده است.
♦️اندیشه سیاسی، مثل هر ساحت دیگری از علم، محتوای خاص خودش را دارد. آن چیزی که امکان گفتوگوی ما با یکدیگر و در مقام کسانیکه «کارشان اندیشه سیاسی است» را فراهم میآورد، همین محتواست. «کار اندیشمند سیاسی ابداع و آفرینشگری پیرامون مفهوم امر جمعی است.» ابداع یا آفرینشگری مفاهیم را نباید کار دلبخواهانه اندیشمند سیاسی دانست. اندیشیدن درباره امر جمعی باید بر پایه یک ضروت انجام گرفته باشد؛ ضرورتی که به آفرینش منتهی میشود. اگر به ژیل دلوز برگردیم، میبینیم که یک آفرینشگر، کسی نیست که برای لذت کار کند. او کاری را انجام میدهد که مطلقا به آن نیاز دارد. یعنی یک اندیشمند سیاسی- یا در مورد خودم دانشجویی- که کارش اندیشه سیاسی است، عناصر مورد نیازش برای آفرینش مفاهیمی پیرامون امر جمعی را برای پاسخ دادن به ضرورتی که از پیش تشخیص داده است، در اختیار میگیرد تا روایتی منسجم از کنار یکدیگر قرار گرفتن این عناصر از موضوع موردنظرش ارائه بدهد. بر همین اساس است که من از پدیدارشناسی ادموند هوسرل، مفاهیم بدن، معنا، کنشِ رویآوردی و مفهوم بسیار بااهمیت زیست جهان را به کار گرفتهام تا شاید بتوانم روایتگر فهمی از مفهوم امر سیاسی باشم که براساس آن، ضمن دفاع از سیاست در یک قرائت مبناگرایانه، امکان جدیدی از زندگی و عمل سیاسی را به خوانندگانم پیشنهاد بدهم.
♦️اگر این مسئله را، که سیاست کار دولت است، در کنار آنچه درباره پایدیا گفتیم در نظر بیاوریم، یعنی این باور اساسی در هستیشناسی سیاست را در پرانتز قرار بدهیم، برای ما آشکار خواهد شد که سیاست در مقام کار دولت چیزی جز پایدیا نیست. اگر عناصری را که برای پایدیا نام بردیم، به همین گزاره آخر اضافه کنیم، ناگزیر خواهیم دید که رابطهای هستیشناختی میان سیاست و شناسایی وجود دارد که هرگز کسی به آن اشاره نمیکند. این معنایی نخواهد داشت جز آشکار کردن این واقعیت مستورشده که سیاست مداخلهای تاملی در فرآیندهای مبتنی بر شناسایی یک مردم است، برای تولید کردن شیوههای خاصی از بودن در جهان که از طریق نهادهای تربیتی دولتها صورت میپذیرد. نباید از نظر دور داشته باشیم که پلیس، ارتش و رویهها و نهادهای قضایی از حق انحصاری این مداخلهگری حفاظت میکنند. نسبت هستیشناختی میان شناخت و سیاست را بیش از هر جای دیگری میتوانیم در افلاطون نشان بدهیم. میدانیم که در افلاطون یکجور نظام پیچیده تربیتی با هدف شکل دادن به سیرت اهالی شهر وجود دارد که بر پایه شناسایی سامان یافته است. در این نظام پاسخهایی که برای پرسشهای سیاسی ارائه میشوند، همه مشروط به پاسخی هستند که پیشتر برای پرسشهایی درباره شناسایی ارائه شده بود. شاید روشنترین نمونه آنها را بتوانیم در نسبت مستقیمی که میان پاسخی که پرسشهای «حاکم کیست» و «چه کسی بیش از دیگران به شناسایی درست دسترسی دارد» وجود دارد، بیابیم. براساس نظریه سیاسی افلاطون، حتی اگر قدرت سیاسی از آن کسی غیر از فیلسوف باشد، باز حاکم فیلسوف است.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚داریوش آشوری و زبانشناسی
زبان فارسی و قدرت اندیشیدن در دنیای مدرن
✏️محمد عثمانی
♦️داریوش آشوری مسئله زبان فارسی در جهان زیست مدرن را به قیاس از کتاب «جامعه باز» کارل پوپر به زبانِ باز تعبیر میکند. (آشوری، 17:1394) او فرض گرفته که جامعه مدرن بر بنیاد باز و آزاد بودن، امکان اندیشیدن، پرسیدن از هر چیز و هر کس را ممکن دانسته است، و در کنش آزاد و باز فکر، آزادی و فراخی زبان در تعبیر اندیشهها محقق میشود. آزادی اندیشیدن و اندیشه، آزادی بیان و تعبیر را بههمراه خواهد داشت. این آزادی در بستر زبان، توانمندی در تعبیر و توضیح مفهوم را بههمراه میآورد. زایش واژگان در محیط آزاد فکری، انتقال مفاهیم و محتوا را آسان میکند. این امر در مقابل زبانهای بسته و محاط در چارچوبهای مشخص در انتقال مفاهیم و محتواهای دنیای جدید، ناگزیر از توضیح، تفسیر و ورود به بازیهای زبانی مغلق و نامفهوم میشود. زبانهای بسته ناشی از چارچوببندی فکر و ایجاد احتیاط در اندیشیدن است و اندیشمند برای بیان مراد فکری خود از یکسو و جلوگیری از درافتادن در مخاطرات ناشی از شکستن چارچوبها از سوی دیگر، با لفاظیهای غیرمعمول، جلوهای ناقص و نامفهوم را در نوشتار خود به تصویر میکشد.
♦️بهباور وی، زبان فارسی دو چرخش تاریخی داشته است. چرخش اولیه، پس از سقوط امپراتوری ایرانی عهد باستان بهوسیله مسلمانان صورت گرفت. در این دوره بر اثر دخالتهای متکی به قدرت ناشی از سلطه سیاسی که سلطه فرهنگی را به همراه دارد، انجام شد و آشوری در این دوره، به فشار سیاسی و فرهنگی برای دگردیسی زبانی ایرانیان اشاره دارد. اما از توضیح این دوره و چرایی و علل پایان آن سخنی در نوشتههای خود نمیآورد. دورهای که داریوش آشوری از آن سخن میراند، عصر امویان بوده است. با فتح ایران در دوران خلفای راشدین، فتح کامل ایران تا عصر خلافت عثمان ادامه یافت. ایرانیان نیز تا زمانی که یزگرد زنده بود، امید بازگشت شاهنشاهی ایرانی را در پندار خود زنده نگاه داشته بودند. کشته شدن یزگرد، پایان این رویا در ذهنیت ایرانیان بود. ایران اگرچه از لحاظ ساختار حکومتی بهدلیل نزاعهای طبقاتی و دخالت موبدان در امر سیاسی، روبه زوال بود؛ اما از لحاظ فکری و فرهنگی بهدلیل جامعه نخبهگرایان و ذهنیت تبعی مردم ایران از نخبگان، ایرانیان در اوج فکری و فرهنگی بهسر میبردند. پس از یأس از احیای شاهنشاهی، ایرانیان بهدنبال تعیین موقعیت و جایگاه خود در ساختار جامعه مسلمانی برآمدند. این خواسته در دورهای بهظهور میرسید که امویان با گرایش عربیت، به احیای شوک عربی در بستر اسلامی برآمدند. این دو خواسته متضاد سبب شد ایرانیان در راستای حفظ هویت فکری و فرهنگی خود در قالب نهضت شعوبیه در ابتدا و بعدها در ائتلافی با مخالفان، درصدد تعیین جایگاهی متناسب با شأن خود برآیند. این امر سبب شد تلاشهای جنبشی دوره اموی به حضور ایرانیان بهمثابه نیروی تاثیرگذار اجتماعی در بدنه جامعه و ساختار عباسیان ختم میشود.
♦️آشوری معتقد است که از نیمههای سده نوزدهم، زبان فرانسوی بهعنوان زبان جهان گیر سیاست، علم و صنعت مدرن، سرنوشت و سرگذشت تازهای را برای زبان فارسی رقم زد. سرنوشتی که آشوری از آن سخن میگوید، مواجهه زبان فارسی با بحران ناهمزمانی زبان گفتاری و نوشتاری و باد دنیای مدرن که بر سرزمین ایران وزیدن گرفته بود. تحصیلکردههای فرنگی با بازگشت به ایران، راوی روایتهای رشد و ترقی غربی به زبان فارسی شدند. روایتهایی که در برگردان بسیاری از اصطلاحها ناگزیر از کاربرد اصل واژه بودند. جامعه نخبهگرا همراه با تودههای بسیار بیسواد متکی بر پندار دینی روحانیت، این بحران زبانی را مضاعف میکرد. امتداد زبانی در افقمعنایی برساخته در سده میانه اسلامی و مواجهه با تحولات فکری و فرهنگی نوین غرب، ناهمزمانی را بهوجود میآورد. آشوری در بیان بحرانزدگی زبان فارسی به نامه محمدعلی جمالزاده به محمد قزوینی اشاره میکند که «امروز بر همگان دیگر پوشیده نیست که این زبان فارسی کنونی برای بیان معانی و مطالبی امروزه در عالم متداول و منتشره بسیار ناقص و نارسا است.» در ادامه جمالزاده به استمرارزدگی زبان فارسی در مفاهیم و محتوای عشق و عاشقی، شراب و مدح و فضیلت فقر درویشی بازمانده است. سپس با اشاره به منابعی از ادبیات غرب به قزوینی میگوید چگونه میتوان بار معنایی نهفته در واژگان داستانهای ویکتور هوگو و بسیاری دیگر را به زبان فارسی منتقل کرد.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
🎙️صوت نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه»
♦️با سخنرانی مهری بهفر
♦️از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری سرای علوم انسانی
📅چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
🦉@goftemaann
📚دو چهره سیاست
اندیشمندان سیاسی چرا و چگونه نظریهپردازی میکنند؟
✏️جهانگیر معینی علمداری
♦️کالین برد در کتاب «درآمدی بر اندیشه سیاسی» از استعاره «آسمان بدون ابر» استفاده میکند و یادآور میشود که اندیشههای سیاسی در یک «فضای آرام»، مانند یک آسمان بدون ابر، مجال ظهور پیدا نمیکنند، زیرا در نهایت با مسائلی مانند اجبار، خشونت، مبارزه سیاسی، بینظمی، و عدم یقین سیاسی و مسائلی مانند اینها، درگیرند؛ و این امور بهخودی خود مشکلسازند. به هر حال، اندیشمندان سیاسی عمدتاً کوشیدهاند چنین جوی را یا تغییر دهند و یا دستکم آن را تلطیف کنند. به همین دلیل نظریهپردازان سیاسی، از ابتدا تا امروز، همواره در پی یافتن بدیلهای قابل توجهی بودهاند تا بهیاری آنها نظریه سیاسی را تحملپذیر کنند: فرمولهای سیاسی آنان درباره چگونگی دستیابی به اهدافی مانند ثبات سیاسی، نظم سیاسی مطلوب، صلح اجتماعی و همیاری سیاسی، همه و همه در جهت تلطیف شرایط سیاسی ارائه شدهاند. حتی کسانی مانند مارکس، که اهمیت پیکار و کشمکش را در سیاست برجسته میکنند نیز در نهایت در پی یافتن بدیلی برای این وضعیتاند. طرحهای عقیدتی این اندیشمندان درواقع، مشتمل بر دفاعیهای از آنچه نظمی مطلوبتر به حساب میآورند نیز بوده است. اصولاً حرکت در این جهت، یکی از ملاکهای موجود برای تمییز دادن اندیشمندان بزرگ سیاسی از غیر آنها بوده است.
♦️بهطور کلی، بهگمانم، هر چند دولتها تلاش میکنند به یاری دستگاههای ایدئولوژیک خود، سیاست را بهعنوان امری یکپارچه جلوه دهند، و دوشقهگی آن را رفو کنند، ولی درواقع، سیاست امری دوشقه است. به هر حال، من از آن فهمی از سیاست دفاع میکنم که سیاست را ماهیتاً بهعنوان امری دوشقه در نظر میگیرد. این شقهها هر دو، بهنحوی مستقیم، با مردم و نقش آنها در سیاست ارتباط پیدا میکنند، و بهعنوان یک معضل (پروبلماتیک) وجودشناختی از ابتدا در دل سیاسی بوده و کماکان حفظ شدهاند؛ و ماهیت وجودشناختی امر سیاسی را رقم میزنند. این یونانیان بودند که برای نخستینبار متوجه شدند که سیاست در ذات خود همانا یک «رابطه سیاسی» است و باید در یک شارع عام اتفاق بیفتد. این نخستین شق قضیه است. هسته اصلی این تلقی از «امر سیاسی»، به یک معنا رابطه سیاسی را دو اصل «برابری» و «آزادی بیان» تشکیل میداد. آرنت و بسیاری دیگر در اینباره قلمفرساییها کردهاند و اهمیت حیاتی آن را برای سیاست بارها و بارها نشان دادهاند. هر چند این میراث یونان، دولتشهری بسیار ارزشمند است، اما باید اذعان کرد که حتی در یونان آن دوران نیز به اجرا درنیامده است. برای فهم این منظور کافی است که به محاکمه سقراط توجه کنیم. برخلاف بسیاری از تصورات موجود، سقراط قربانی دموکراسی یونانی نشد، بلکه مقهور کسانی شد که البته به نام مردم و به اتکای آرای آنان ابتدا سقراط را به پای میز محاکمه آوردند و سپس او را به دیار عدم فرستادند.
♦️طرح این نکته که «نابرابری همزاد سیاست است»، به هیچوجه به معنای توجیه و مشروعیت بخشیدن به «نابرابریها» نیست و در عین حال، نباید این نکته را نادیده گرفت که اگرچه نابرابری حذف نمیشود، ولی قابل تصحیح و کاهش پیدا کردن است. نخبهگرایی، در شکل دموکراتیک یا غیردموکراتیک آن، نابرابری به معنای افلاطونی کلمه را بهعنوان یک «ایده» در نظر میگیرد. منظور افلاطون از «ایده» یک حقیقت وجودی یا امر حقیقی موجود در جهان است. آن چیزی که همیشه همان است و نمایان و آشکار شده است: یک امر حقیقی وجودی «تغییرناپذیر». اگرچه نگارنده نابرابری را جزوی از سیاست میدانم، ولی آن را بهعنوان امری وجودی در روابط انسانی در نظر نمیگیرم، و از چیزی تحت عنوان حقیقت «نابرابری»،که ادعایی نخبهگرایانه است، سخن نمیگویم. این پیشفرض اجازه میدهد تا برخلاف استدلال نخبهگرایان، بتوانیم نابرابری در حوزه سیاست را نقد کنیم. درواقع، نابرابری در سیاست نه توجیهی متافیزیکی دارد، آنگونه که محافظهکاران مدعی هستند، و نه بهسادگی با یک رشته اصلاحات دموکراتیک، آنطور که لیبرالها و رادیکالها توامان ادعا میکنند، میتوان به آن خاتمه داد. در برخورد با مسئله نابرابری نباید به ورطه تقدیرگرایی محافظهکارانه-نخبهگرایانه یا خوشبینی لیبرال-رادیکال سقوط کرد و قضیه را لاینحل یا بهراحتی قابل حل تصور کرد. از آنجایی که «نابرابری» در سیاست نه یک «ایده» افلاطونی بلکه عمدتاً یک «فکت سیاسی» است، نباید آن را بهعنوان امری محتوم در نظر گرفت؛ ولی در عین حال، باید اعتراف کرد که تاریخ نشان داده است روندی خلاف روند نابرابری وجود نداشته است. به هر تقدیر، همین تداوم در عین غیروجودی بودن، نابرابری را به امری تاریخی در سیاست تبدیل کرده است.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚جمهور خدا
یک گزارش خواندنی تاریخی از تاروپود سیاست در خاورمیانه: روایت چتمهاوس
✏️الی کدوری
مترجم محسن قائممقامی
♦️یکی از وجوه بارز جهان مدرن، بسیج تاریخ و مورخان برای آرمانی سیاسی است؛ برای کندرسه این آرمان سیاسی، آرمان پیشرفت بود. نظامهای سیاسی یا حکومتی جهان باستان کلاسیک، با اینکه خودشان را در کنف حمایت خدایان حافظ و قیم قرار میدادند، چنین باوری نداشتند که خودشان الهی هستند. توکودیدس حتی امکان آمدن جهانی را پیشبینی میکرد که شاید در آن دیگر آتنی وجود نداشت، و در قرن شانزدهم، «فرانچسکو گویچیاردینی» هنوز میتوانست چنین بنویسد: «همه شهرها، همه دولتها، همه پادشاهیها، فناپذیرند؛ هر چیزی خواه بنابر طبیعت خودش، خواه بر اثر تصادف، زمانی محکوم به فناست. از همینروست که شهروندی که مرگ و نابودی کشورش را به چشم میبیند، نمیتواند با همان دلیلی که بر از میان رفتن خودش افسوس میخورد، بر بخت بد میهنش مویه کند، زیرا کشورش صرفاً دچار سرنوشتی شده که به هر تقدیر بر سرش میآمد، در حالی که بدبیاری جمله برای اوست، که در همان دورهای که چنین مصیبتی مقدر است روی دهد، به دنیا آمده است.» توکودیدس و گویچیاردینی در منتهاالیه قطب مخالف نگرشی قرار میگیرند که در جهان مدرن رواج عام دارد، یعنی این دیدگاه که رستگاری- یعنی نجات و رستگاری زمینی و اینجهانی- باید روی دهد، و این رستگاری از طریق عمل سیاسی به دست خواهد آمد. دیکتاتور متوفی غنا، «کوامه نکروما»، آنجا که تودههای هموطنانش را، که در لحظه شور و اشتیاق، آیندهشان را به دست او سپرده بودند، تهییج میکند، لبالباب این نظر را موجز و شیوا بیان کرده است: «نخست ملکوت سیاسی را به دست آورید و باقی دیگر چیزها برای شما مزید خواهد شد.»
♦️کلریسی یا طبقه تحصیلکردگان، در این جستوجو برای ملکوت سیاسی، در کسوت گروهبانان تازه بهخدمت فراخواندهشده و افسران زیردست نقشی مهم ایفا میکند. بهواقع، ارزش آنها کلاً در این است که کار خودشان را وقف پیشبرد منفعت و مصلحتی ملی (یا طبقاتی) میکنند. استدلال بندا متوجه و در محکومیت آن دسته از کلرکهای فرانسوی، اعم از نویسندگان و اصحاب آکادمیک، است که آگاهانه و با طیبخاطر دانش یا استعدادهای هنری خود را فرع و تابع یک طرف طیف سیاسی کردهاند؛ گروهی طوق آرمان ناسیونالیستی را بر گردن نهاده (که نمایندگانش در روزگار او، اعضای آکسیون فرانسز بودند)، یا در آن جانب دیگر، گروهی دیگر یوغ آرمان پرولتاریا را (که در آن زمان، انترناسیونال کمونیستی داعیهدارش بود). هر دو طرف چنین تعهدی را تشویق و حتی مطالبه میکنند. «شارل موراس»، بنیانگذار آکسیون فرانسز، فعالیت آن دسته از کلرکها را که از میل به حقیقت مایه میگرفت، «وحشیانه و ددمنشانه» خواند و تقبیح کرد، و این رأی، با اعمال تغییرات لازم، دقیقاً همان دیدگاه کسانی مثل نویسنده لنینیست «جورج لوکاچ» نیز بود. اگر تعریف کولریج از کلریسی را به خاطر بیاوریم که آنها را گروهی میدانست که هدف و غایتشان تمدن توأم با آزادی است، و فعالیتشان عبارت است از حفظ مدنیت و اشاعه آن، در این صورت روشن میشود که تعهد به آرمانی سیاسی که بر فعالیتهای روشنفکرانه (clerkly) حاکم است و مهارشان را در دست دارد، نقض غرض و خودویرانگرانه است. عطش حقیقتجویی با وظایف تازهگروهبانان قابل جمع نیست.
♦️اما در جهان انگلیسیزبان کنونی (و راستش در فرانسه امروز هم)، هماکنون شاهد تعهدی سیاسی درون آکادمی هستیم که نه هیچ ربطی به سرشت و تعریف اجتماع سیاسی دارد، نه به نزاع طبقاتی. این تعهد بخصوص از تحولات نسبتاً متاخر در تاریخ کشورهای غربی سرچشمه گرفته است، یعنی توسعه و پاگذاشتن این کشورها به بیرون از محدوده اروپا و غلبه و استیلای نظامی، سیاسی و فکریشان بر بخش بسیار وسیعی از آسیا و آفریقا. این استیلا، جز جنبه فکریاش، اینک منسوخ شده، اما هم در آن زمان که برجای بود و هم حالا که رفته، در آکادمی شوروهیجان سیاسی تندوتیزی را موجب شده و تعهدهای استواری را بهبار آورده است. اینکه چگونه و چرا باید چنین میشد، بسیار قابل توجه است. هر چه باشد، گسترش نظامی و سیاسی، چیز جدیدی در تاریخ نیست. اگر بخواهم مثالهای آشنا بیاورم، رم و اسلام امپراتوریهایی بنا و بر آن فرمانروایی کردند که شمار زیادی اقوام و ملل بیگانه را در خود جای میداد. مردم سرزمینهای فتحشده، فرهنگهای آنها را میپذیرفتند و درونی میکردند. با این وصف، نویسندگان لاتین هیچ اشارهای به حس تقصیر حاکمان رمی از فتح گل، استیلا بر مصر، یا ویرانکردن اورشلیم نکردهاند.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚اندیشیدن به دین و مدرنیته: لازم و ملزوم
✏️گفتوگو با زانیار ابراهیمی درباره پروژه مشروعیت و تجدد
♦️جذابیت مناقشه سر مشروعیت عصر مدرن، ناشی از پرتوهای بصیرتآمیزی است که بر مناقشه سنت و مدرنیته خود ما میافکند؛ مناقشهای که از انقلاب مشروطه تاکنون ادامه داشته است. اینکه دوگانه مدرنیته و الهیات یا روشنگری و دین شکسته میشود؛ حتی چیزی که نزد مدافع دوآتشه مدرنیته یعنی بلومنبرگ مییابیم، این است که مدرنیته از دل همین الهیات برخاسته، اما از آن عبور کرده است یا به تعبیر بسیار اساسی خود بلومنبرگ، اندیشیدن به مسیحیت و اندیشیدن به مدرنیته لازم و ملزوم یکدیگرند. جذابیت این مناقشه از آنروست که تازه میفهمیم مسیحیت چه ریشه عمیقی در سنت فلسفی (و حتی ادبی) غرب دارد و ما چه فهم تُنُکمایهای را بر صدر نشاندهایم که روشنگری عبور سرراست و بیشائبهای است از هر آنچه معرفت دینی خوانده میشود. و سرانجام شاید یکی از جذابیتهای مهم مناقشه این است که میفهمیم حتی خود بلومنبرگ، چه رسد به لوویت و اشمیت و دیگران، میگوید که هرگز اوضاع چنان نخواهد بود که بگوییم اصلاً مسیحیتی در کار نبوده است. بلومنبرگ حتی از این حیث، راهش را از نیچه جدا میکند؛ نیچهای که گفته بود میتوان فراموشی را محقق کرد و دوباره مثل یک کودک به جهان نگریست؛ کودکی که هیچ خاطرهای از هیچ چیزی ندارد.
♦️بلومنبرگ در جهان آنگلوساکسون شناختهشده نیست و چندان مورد استقبال نبوده است و بخش اعظم شهرت و نفوذ او به جامعه آلمانی محدود مانده است. در عوض، در سالهای اخیر فیلسوفان دیگری مانند چارلز تیلور، جیانی واتیمو و جان میلبنک در مرکز توجه بودهاند؛ عجیب است که مثلاً تیلور کمترین ارجاعی به بلومنبرگ نمیدهد و گویی یکسره از آثار عظیم او بیخبر است. حتی کسانی مانند مارسل گُشه که در کتاب افسونزدایی از جهان: تاریخ سیاسی دین آشکارا متأثر از بلومنبرگ است و مارک لیلا که اندیشمندی سیاسی در طرف موافقان مدرنیته و مخالفان الهیات سیاسی است، تاثیرپذیری ناچیزی را از بلومنبرگ نشان میدهند. فکر میکنم که دلیل این بیتوجهی برای خوانندگان جالب باشد. این دلیل را خود میلبنک تا حد زیادی در یکی از مصاحبههایاش به دست میدهد. لُبّ استدلال این است که پس از به حاشیه رفتن دین در اروپا، ایدئولوژیهای راست و چپ بهنوعی جایگزین منبع معنابخش و جهتبخش میشوند، اما از دهه 1970 و بهویژه 1980، یعنی زمانی که ایدئولوژیها کنار رفتهاند و بهاصلاح وارد عصر پساایدئولوژیک میشویم، گویی اروپاییان دستشان را از هر منبعی که بتواند معنا و جهتمندیشان را تعیین کند، کوتاه یافتهاند و بهتدریج دوباره به سوی ذخایر دینی و الهیاتی دستِ یاری دراز کردهاند؛ این استمداد از ذخایر دینی، معمولاً نه به معنای بازگشت به ایمان بلکه ناظر بر ضرورت استفاده از ذخایری است که نباید دستنخورده بمانند. بنابراین تا حد زیادی قابلانتظار و پیشبینی است که فیلسوفی مانند بلومنبرگ در این بستر تاریخی به حاشیه برود. بلومنبرگ گرچه استدلال میکند که میتوان بهنحوی استعاری از این ذخایر بهره گرفت و خروج از افق سکولاریزاسیون، به این زودیها و راحتیها رقم نخواهد خورد، اما مسالهاش دقیقاً عبور از متافیزیک دینی و آسمان و رجعت تاموتمام به زمین است، یا به زبان فنی، کنار نهادن استعلا و بر صدر نشاندن درونماندگاری. بر اساس آنچه پیشتر گفتم، ما با بلومنبرگ و خود این مناقشه معاصریم، نه اروپاییانی که از دهه 1970 به اینسو دوباره سراغ منابعِ استفادهنشده دینی رفتهاند. تا جایی که به عقل من میرسد، باید این برداشت از معاصرت را در فضای آکادمیک بیشتر جدی بگیریم.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚علیه دیرهنگامی
مروری بر مشروعیت عصر مدرن هانس بلومنبرگ
✏️ریچارد رورتی
♦️بلومنبرگ شیوه آلمانی اندیشیدن به چیزها را- که با یونانیان شروع میکنند و پیش از آنکه سخنی از خودشان بگویند، راهشان را میگیرند و مثلاً به سیسرون، گالیله و شلینگ میرسند- کاملاً تقلید کرده، اما کاری را که معمولاً ما همگی بهطور ضمنی و با بیدقتی میکنیم، با صراحت و وظیفهشناسی انجام داده است. ما همگی تاریخ اندیشه کنسروشده خودمان را اینور آنور میبریم و هر زمان که لازم است، بازش میکنیم و قاشققاشق از آن برمیداریم. برخی از ما که خودمان کار تاریخی نمیکنیم، معمولاً مجبور میشویم در کلاسهایمان داستان کس دیگری را (مثلاً داستان آگوستین، مکولی، مارکس، اچ. جی.ولز، ویل دورانت و غیره) را دستچین کنیم. این داستانها فهم ما را در این خصوص که در گذشته چه چیز زنده و چه چیز مُرده است، تعیین میکنند و بنابراین دریافتِ ما را در اینباره شکل میدهند که قدمهای حیاتی رو به جلو یا اشتباهات یا گسستها چه زمانی رخ دادهاند.
♦️بیشتر اندیشمندان همچنان بر این باورند که تعیینکنندهترین قدم از بین همه قدمها را در قرون هفدهم و هجدهم برداشتهایم، زمانی که از تعصب، خرافه و ایمان به خدا خارج شدیم. از آن زمان به بعد، به برکت علوم طبیعی در حال گسترش، رواج اشکال هنری جدید، نهادهای سیاسی هر چه دموکراتیکتر و چیزهای دیگری که برای عالَمِ بیخدا ضروریاند و اعتمادبهنفسمان را حفظ کردهاند، آزاد و آزادتر شدهایم. دیدگاه بدیل دیگری که در اقلیت است و البته در دهههای اخیر میان اندیشمندان فرانسوی و آلمانی به دیدگاه اکثریت تبدیل شده، این است که قرون هفدهم و هجدهم صرفاً «صورتهایی سکولارشده» از مضامین مختلف دینی را به نمایش گذاشتهاند. این داستان، بینشهای مربوط به پیشرفت انسان را که مصادیقی از آنها را میتوان نزد میل، مارکس، دیویی و راولز یافت، چونان نسخههایی انسانانگاریشده و مبتذلشده از آخرتشناسی مسیحی مردود میشمرند. این دیدگاه در نقلقولی از کارل لوویت، که والاس آن را در «مقدمه مترجمِ» بسیار روشن و مفیدش آورده، خلاصه است: «ذهن مدرن تصمیمش را نگرفته که میخواهد مسیحی باشد یا پاگان. این ذهن، یک چشم با ایمان میبیند و یک چشم با عقل. و از همینروست که دیدگانش در مقایسه با اندیشه یونانی یا انجیلی، تار و مغشوش است.»
♦️نباید چنین پنداشت که بلومنبرگ خواهان احیای علمگرایی روشنگری است. او را نباید قهرمان «عقل» در برابر چیزی دانست که گاهیوقتها (بهنحو گمراهکنندهای) «عقلناباوری هایدگری» نامیده میشود. او بهدرستی «تاریخ وجودِ» خودِ هایدگر را چونان قسمی الهیاتِ احیاشده اُکامی نقد میکند، اما به همین میزان مخالف سرسخت این ایده است که عصر مدرن عصری است که «در آن عقل، و بنابراین رسالت طبیعی بشر، سرانجام دست بالا را مییابد.» همانطور که او خود میگوید، «ایده عقلی که خود را از بردگی قرونوسطاییاش رها میکند، فهم این نکته را ناممکن میسازد که این بردگی اصلاً چگونه در ابتدا بر قدرت مقوم روح انسان تحمیل شده... این توضیح خودآگاهی عقلِ قطعاً پیروزمند را دچار تردید ساخت و موجب تشکیک در امکانناپذیری تکرار انقیاد آن شد.» در نظر بلومنبرگ، تلاش علمگرایانه روشنگری برای بنیان نهادن خود و اثبات خود- و میل آن به اینکه خود را چیزی بیش از تلاش استیصالآمیز دیگری از سوی گونه انسان برای برخورداری از قسمی نقطه اتکا بنمایاند- لاجرم تلاش ارتجاعی هایدگر را برای فراتر رفتن از «بنیان نهادن» در پی داشت (و نیز میتوان اضافه کرد که به همین میزان بازی همه چیز زبان استِ فرانسوی را بهعنوان واکنش در پی داشت).
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚رنسانس ایرانی و علل انقطاع آن
علم و روشنگری در اندیشه ابوریحان بیرونی
✏️روحالله اسلامی
♦️در شکلگیری خردگرایی و عصر طلایی که «ریچارد فرای» بهعنوان میانپرده ایرانی از آن یاد میکند، سامانیان نقش مهمی دارند. حکومتهای محلی که درون نظام خلافت شکل میگرفتند، نقش مهمی در شکلدهی به استقلال فکری ایفا میکردند. آل بویه، سامانیان، طاهریان، صفاریان، غزنویان و سلجوقیان هر یک به درجاتی پس از کاهش قومیتگرایی و عصبیت برآمده از آن به سمت حمایت از دانشمندان و هنر و فرهنگ ایرانی حرکت میکردند. نظام خلافت مبتنی بر قبیلهگرایی بود و توانایی تطبیق با عرف جوامع شهری و فرهنگ مدنی را نداشت. حکومتهای محلی با سرعت بالاتری، عرف ایرانی را که مبتنی بر رواداری، خردگرایی و مردمآزاری نکردن بود، قبول میکردند و از تعصب و غارت فاصله میگرفتند. مهمترین حکومت محلی که باعث رواج زبان فارسی، فرهنگ ایران باستان، برگزاری جشنهای ملی و حمایت از دانشمندان و اندیشمندان شد، سامانیان بود که الگوی کوچکی از ساسانیان به شمار میرفت. در چنین شرایطی، ستارگانی درخشیدند که به درجات مختلف درون ایده ایران قرار میگیرند. اندیشمندی همانند رودکی، مسکویه و فردوسی خودآگاهانه در ایده ایران غرق هستند و متفکرانی چون ابوریحان بیرونی، ثعالبی و ناصرخسرو به صورت ناخودآگاه و غیرمستقیم در فرهنگ ایرانی اندیشهورزی میکنند.
♦️رنسانس ایرانی اغلب مولفههایی را که در رنسانس اروپایی وجود داشتند، دارا بود. خردگرایی انتقادی، جسارت کاربرد عقل، تجربهگرایی، انسانمحوری در اندیشههای زکریای رازی، مسکویه رازی، ابوریحان بیرونی و ابوعلی سینا، فردوسی، خیام... مشهود است. اعتقاد به علم تجربی و به کار بردن خرد انتقادی در تحلیل موضوعات، خود را در رشتههای نجوم، ریاضیات، تاریخ، جغرافیا، مردمشناسی، پزشکی، فلسفه و در نهادهای پیشرفته بیمارستان، رصدخانه، دارالترجمه و دانشگاه نشان داد. این میراث تداوم پیدا نکرد و عقلگرایی جای خود را به فرهنگ صوفیمنشی و عرفانی و تجربهگرایی میدانی جای خود را به شهودات انحصاری داد. کار به جایی رسید که نخبگان جامعه به سمت خرافات و اندیشههای بیفایده حرکت کرده و ساماندهی زندگی اجتماعی و طبیعی را رها کردند. رنسانس ایرانی توانست علم جهانی ایجاد کند و نامآوران و مفاخری قابلیت عرضه بینالمللی داشتند اما به علتهای زیادی این میراث تداوم پیدا نکرد.
♦️در مقایسه با رنسانس اروپایی، در سدههای میانه خلافت سیاستِ «تفرقه بینداز و حکومت کن» در پیش گرفت. سالهای زیادی لازم بود که حکمرانان محلی جز سامانیان، آداب ایرانی بیاموزند و تا آداب میآموختند، مورد غضب قوم و طایفهای دارای عصبیت قرار میگرفتند. ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی تلاش کردند همانند خواجه نظامالملک، خواجه نصیرالدین طوسی و جوینی، حمایت حکمرانان محلی از طاهریان تا تیموریان را کسب کنند و در چتر حمایتی آنها علم و دانش را جلو ببرند. حکمرانان در دعواهای داخلی و موازنه میان خلافت به سمت استبداد و دفاع از خرافات حرکت میکردند. بیثباتی سیاسی و کیفیت پایین حکمرانی که دولتهای مستقر را تبدیل به حاکمانی بیثبات و غیرقابل پیشبینی میکرد، میراث روشنگری ایران را ناتمام گذاشت. در هر دوره ستارهای میدرخشید و با درگیری نیروهای مستقر و تلاش طاقتفرسا، بخشی از ایده ایران هویدا میشد. در نهایت تنها با برچیده شدن نظام خلافت به وسیله مغولان، ایده ایران دارای نظام سیاسی مستقل در عصر صفویه شد اما روشنگری و رنسانس ایرانی ادامه نیافت.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚مسئله سکولاریزاسیون
مناقشه کارل لوویت و هانس بلومنبرگ در باب مشروعیت دوران مدرن
✏️زانیار ابراهیمی
♦️مجادله «هانس بلومنبرگ» و «کارل لوویت» ماهیتی نظری داشت، اما به رسالههای دانشگاهی محدود نبود، بلکه شخصاً بین شخصیتهای اصلی رسالهها نیز پی گرفته شد. شباهت بنیادینِ این دو عقبنشینی لوویت به جانب مواضعِ فلسفه هلنیستی، رواقیگری و همچنین ارجاع بلومنبرگ به فلسفه اپیکور و اهمیت کیهان بود. بلومنبرگ، فیلسوفی است سوگوار از غُربت انسان در عالم کری و کوری که اعتنایی به انسان و تمنیات او ندارد. لوویت، فیلسوفی است دلبسته سکینه نفس، معتقد به مشی میانه و بیزار از شقوق گوناگون رادیکالیسم. بلومنبرگ معرف روح سبکبار است؛ روحی که البته سبکی هستی را تحملناپذیر مییابد. این بنمایه او را به کسی بدل میسازد که یکسر بر غربت و غرابت انسان در جهان مویه میکند. لوویت متفکری است هم آرزومند بازگشت به یگانگی یونانی بین کیهان و انسان، و هم آگاه به ناممکن بودن تحقق این سودا. او سراسر عمر به دنبال متوازن و متناسب کردن نسبت انسان با طبیعت و تاریخ و دوری از رادیکالیسم است اما مشی میانهاش ماحصلی جز تسلیم و رضا و فرونهادنِ همزمانی امید و ترس ندارد (Kroll,2010,25).
♦️لوویت، عصاره فلسفه هگل را این گزاره میداند: تاریخ جهان دادگاه جهان است. به زعم او، در اینجا معیار حقیقت، به کامیابی و پیروزی در جهان تبدیل میشود و «دیدگان ایمان را به دیدگان عقل و الهیات تاریخ... را به فلسفه تاریخ بدل میشود» (لوویت، 1396: 55). سپس مارکس، معیار حقیقت را به عمل طبقاتی تعبیر میکند و نهایتاً کسانی چون هایدگر و اشمیت، عمل بر طبق تصمیمِ محض را حقیقت میخوانند. بر این اساس لوویت میکوشد شرایطی را تبیین کند که تصمیمگرایی اشمیت و تخریب متافیزیک به دست هایدگر را امکانپذیر ساختند؛ هایدگری که گرچه خود یکی از منتقدان نیهیلیسم بود، به زعم لوویت یکی از بانیان و مروجان آن است. ریچارد ولین این نکته را در فرزندان هایدگر چنین توضیح میدهد: «در نظر یونانیان، جهان ساختاری ابدی داشت و در مسیحیت، این ساختار را خداوند ساخته بود؛ اما مدرنیته در مقام نوعی ایدئولوژی مبتنی بر درونماندگاری رادیکال، با بیملاحظهگی هر دو نظرگاه را مردود شمرد و چنانکه میتوان انتظار داشت، خود را در فقر و مسکنت، گمراه و بیبهره از شالودهای ثابت یافت» (Wolin,2001: 78). او در مارتین هایدگر و نیهیلیسم اروپایی شرحی مفصل از این نقیصه جدی دوران مدرن عرضه کرد (Lowith,1995: 43). لوویت، فراافکندنِ معنای نهایی و فرجام زمینی به تاریخ را مقدمه ظهور انواع نیهیلیسم مدرن میداند. در این فرآیند، معیار دینی حقیقت، که لنگرگاهی استعلایی دارد و همواره قیدوبندی بر عمل انسانها مینهد، به تدریج از میان میرود و انسان مدرن هیچ ریسمانی جز تصمیم و عملِ محض نمییابد. پیش از آن نیز به دلیل گسست تاریخ از طبیعت، کیهان امنوامانِ رواقی به دست فراموشی سپرده شده است (Baker,2018:137). به عقیده لوویت، آنچه فلسفه پیشرفت را ترسناک میسازد، دقیقاً فراافکندنِ همین امیدِ فزون از حد بر پهنه همواره ناتمام و فهمناشدنی تاریخ است. امیدِ مندرج در فلسفه پیشرفت، به نظامهای توتالیتر مجال ظهور داد و وقایع موحشی چون هولوکاست و آشویتس را آفرید؛ پس برای جلوگیری از تکرار این وحشتها، باید با امیدِ نامعقولِ فیلسوفانی مبارزه کرد که پیشرفت را عملاً به قسمی دین بدل ساختند (Chernilo,2013: 44).
♦️بلومنبرگ با توجه به نقد تکوینی خود بر تز سکولاریزاسیون، اظهار میکرد که مدرنیته با ابزارهای خود، علم و ایدئولوژی، در پی پاسخ به مسالهای برآمده است که اصالتاً مسالهای الهیاتی است، نه مدرن. این مساله، عبارت از معنای کل تاریخ بود؛ مسالهای که به تعبیر لوویت، توشوتوان آدمی را میگرفت و به جایی خالی میبُرد که تنها امید و ایمان پُرش میکرد (لوویت، 1396: 23). اما سوالی که بیدرنگ به میان میآید، این است که اگر مدرنیته دورانی جدید و بهاصطلاح آغازی مطلقاً نو است، پس اصولاً نباید کاری با مسائلِ دوران پیش از خود داشته باشد، چه رسد به اینکه این مسائل، مهمترین فجایع دوران جدید را رقم بزنند. در اینجا بلومنبرگ از چیزی تحت عنوان «فشار مساله» سخن میگوید (Blumenberg,1983: 65). منظور او این است که هیچ عصری نمیتواند خود را از فشار مسائلِ عصر پیش از خود رها کند. بلومنبرگ حتی در تاکید بر این نکته اظهار میکند که چارهای جز پاسخ به این مسائل وجود ندارد. به علاوه، هر عصری تا مدتها با پدیدهای سروکار خواهد داشت که بلومنبرگ آن را فقر زبان خطاب میکند. به عبارت دیگر، هر عصری نهتنها از مسائل، بلکه از ذخایر زبانی عصر پیش از خود نیز به راحتی و به زودی رها نخواهد شد.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚هزار سال سلطنت
سلطنت و زندگی عمومی در بریتانیا و حکمرانی فراقارهای آن
✏️تریسترام هانت
مترجم مهدی نیکوئی
♦️شکسپیر در نمایشنامه «هنراید» و در توصیف دغدغههای او در جنگ رزها نوشته است: «تشویش در آن سری است که تاج میپوشد». کشمکش بین ریچارد دوم و هنری چهارم، نبرد مشروعیت و اقتدار است: حق الهی پادشاهان برای حکمرانی (تمام آبها در دریای ناآرام و آشفته هم نمیتواند بوی خوش یک شاه تدهینشده را بشوید) و میل شخصی به قدرت. از نمایشنامههای شکسپیر تا اشعار تد هیوز و بسیاری از ادبیات و نقاشی و موسیقی باقیمانده از اعصار گذشته، بدون توجه به زمینه سلطنتیشان قابل درک نیستند. داستان سلطنت به همان اندازه برای درک هویت ملی (بریتانیا) نیز اهمیت دارد. در حقیقت، پادشاهی جیمز اول از انگلستان و جیمز ششم از اسکاتلند بود که منجر به اتحاد آلبیون و ایرلند برای شکلگیری بریتانیا شد. البته خاندان پادشاهی تئودور مقدمات این امر را فراهم ساخته بود. سلطنت عبوس هنری هفتم و پادشاهی پرزرقوبرق و سبک رنسانس هنری هشتم، به تدریج از اریستوکراسی موسوم به ارشد همردیفان (primus inter pares) به امپراتوری شاهانه تغییر کرد. در این حالت، پادشاه، فقط مدافع سرزمین بود. هنری هشتم هنگام انشعاب از رم و استقرار کلیسای انگلستان اعلام کرد که «انگلیس یک امپراتوری است». پادشاه، تبدیل به فرمانده کل یک کلیسای ملی با زبان، مرز، نیروی دریایی ملی (و پس از حمله ناوگان اسپانیا) و یک هویت مشخص و مشترک شد. امروزه، نهادهای حکومت ملی (از نیروهای مسلح تا دانشگاهها، کلیسا و پارلمان) همچنان به این قدرت مطلق وفادار هستند.
♦️در اصلاح سلطنت، مسیر ظریفی باید بین مدرنیته و حفظ ابهت ضروری سلطنت پیموده شود. جبلالطارق و فالکلند، از معدود مناطق بازمانده از دورانی هستند که خورشید در بریتانیا غروب نمیکرد و نقشههای جهان صورتیرنگ بودند. اکنون ساکنان کاخ وینزر باید بپذیرند که دوران اوج امپراتوری آنها گذشته و باید به مدلی از گشایش و مشارکت فرهنگی شبیه قرن هجدهم بازگردند. دو قرن پیش، باکینگهام هاوس فقط یکی از بسیار مرکز اقامتی اشرافزادگان بود؛ پادشاه اغلب بدون هایوهوی در انظار عمومی جامعه میشد و بهعنوان رأس جامعه، نه رأس ملت به شمار میرفت. دیوید کانادین زمانی از نیاز به یک «دیزرائیلی کوچکساز» خبر داد؛ کسی که دوباره احترام به سلطنت را بازگرداند و با کوچکسازی و مردمیسازی این نهاد، مایل به حرکت به سمت قرن 21 باشد. اما بنجامین دیزرائیلی، نخستوزیر قرن نوزدهم بریتانیا در زمان خود مجبور به مواجهه با پیچیدگی جهان امروز نبود. سلبریتیهای مدرن جامعهای ایجاد کردهاند که در آن، مردم مایل به مشاهده خصوصیترین جنبههای زندگی دیگران هستند. اما خاندان سلطنتی به طور کلی از چنین گشودگیهایی استقبال نمیکنند و شاهزاده ویلیام نیز در مرگ مادر خویش، شدیدترین پیامدهای این وسواس سلبریتی را تجربه کرده است. با این حال، راه فراری از این فرهنگ نیست. در یک سلطنت مدرن، خاندان پادشاهی باید این خواستههای مردم را پذیرفته و خود را با آن وفق دهند. در سال پیش از دانشگاه ویلیام، تصویری از او در حال تمیز کردن کف یک دستشویی منتشر شد و اکنون نیز در بسیاری از رسانههای اجتماعی اخبار زندگی «کیت و ویلز» دنبال میشود. با چنین ژستهایی، خاندان سلطنتی در حال قدم زدن در مسیری باریک بین پذیرش خواستههای جامعه و قربانی شدن توسط دیوانگی رسانهها هستند. شاهزاده جوان و پادشاه آتی باید با خود صادق باشند اما واقعیت بیشتری نیاز است. آنها نه باید پشت دیوارهای کاخ مخفی شوند و نه تن به هر خواسته دیوانهواری برای ورود به حریم شخصی خود را بدهند. شاید تا حدی باید از همتایان روس و سعودی خود تقلید کنند که درک مناسبی از روندهای روز دارند.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚بازگشت به قانون اساسی
پیشنهادی برای خروج از بحران
✏️سید ناصر سلطانی
♦️«تشکیل اجتماعات و راهپیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است». درباره این اصل بحثهای مهمی در مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی طرح شده است. از جمله این که انقلابیون چون در جریان اعتراضات و مخالفتهایشان با حکومت پهلوی با ممنوعیتها و موانع حکومت پهلوی برای اعتراضات مواجه شده بودند میکوشیدند در هنگام تدوین قانون اساسی جدید بستری فراهم کنند تا چنان وضعیتی تکرار نشود و به همین سبب راهپیمایی و تشکیل اجتماعات را منوط به اجازه قبلی حکومت نکردند. انقلابیون در سال 1357 تجربه چنین مسالهای را با تمام وجود لمس کرده بودند لذا در مذاکرات این اصل عمدا گفتهاند تجمع اجازه لازم ندارد و هر کسی میخواهد تجمع کند آزاد است. اما تجاوز بزرگ و سیستماتیکی که به این اصل شده این است که قانونی تصویب شده که تشکیل اجتماعات و راهپیماییها را منوط به مجوز وزارت کشور کرده و این قانون با ایراد شورای نگهبان مواجه نشده در حالی که با این توضیحی که دادیم منوط کردن برگزاری تجمعات و راهپیماییها به اجازه وزارت کشور یا هر نهاد دیگری نقض صریح و سازمان یافته قانون اساسی است. چرا این اصل در طی این سالها و طی این روزها علیرغم درخواستهای مکرر اجرا نمیشود؟ چرا به موافقان حکومت این امکان داده میشود ولی به معترضان و مخالفان این امکان داده نمیشود؟ این اصل یکی از بندهای شرطنامه و عهدنامهای است که بنابر آن این امانت به جمهوری اسلامی سپرده شده است. باید پرسید که چرا رعایت شروط امانت نمیشود؟ رعایت مفاد این اصل و اجرای این اصل و تامین امنیت معترض و مخالف حکومت برای پایان دادن به خشونت و صدمه زدن به ملت و به کشور ضروری است و این اصل از بهرِ چنین روزهایی نوشته شده است. تجمع کردن و اعتراض کردن راه گفتگوی مردم با حکومت است؛ خاصه در مملکتی که نور وجود ملت در نهادهای آن بسیار کمسو و بی فروغ و بیهوده شده و با حربههای مختلف اراده ملت از میدان تمشیت امور کشور به در شده است. منشا حکومت و همه چیز یک مملکت مردم آن است. مردم وقتی صدایشان شنیده نشود آن حکومت هر روز از مردم دور میشود و ضعیفتر خواهد شد. برای آن که حکومت در چنین غرقاب هلاکی نیفتد باید پیوندش را با مردمش بازسازی و تقویت کند و اولین راه تحکیم و تشیید این پیوند همین است که راه گفتگو را باز کند. مردم باید بتوانند اعتراض خود را با امنیت و آرامش بیان کنند و این ظلم آشکار و علنی است که به گروههایی که با حکومت هم رای هستند اجازه تجمع و اعتراض داده شود و مخالفان و معترضان از حقشان محروم و مأیوس شوند. این عین تبعیض است و منشا کینه و انباشت خشم در یک ملت است. وقتی این اصل اجرا شود دیگر نمیتوان نام اعتراض را به اغتشاش جعل کرد. وقتی مخالف و معترضی در خیابانهای شهر اعتراض کرد نیروی انتظامی باید امنیت آنها را تامین کند و اجازه ندهد کسانی از بیرون در کارشان مداخله کنند.
♦️در این 43 سال این همه موضوع مهم در مملکت پیش آمده اما یک بار هم صاحب امانت و صاحب حاکمیت یعنی ملت ایران فراخوانده نشدهاند و از همه مردم و از قاطبه ملت پرسش نشده که خواست و ارادهشان چیست؟ به جای آن اراده و خواست فرد به جای اراده ملت نشسته و اراده ملت به محاق تعطیل افتاده و غصب شده است. این شرط امانت را برای چنین مرام و مقصودی نوشته بودند که هر گاه در اداره مملکت چنین موضوعات مخاطرهآمیزی پیدا شد به اراده مردم باید رجوع شود و اختلاف را به صاحب حاکمیت یعنی ملت ایران ارجاع بدهند و از ملت ایران بخواهند تا اراده سنیّه خود را ظاهر کند. وقتی ما این اصل را در قانون اساسی جدید پیشبینی کردیم چنین هدفی منظورمان بود تا هر آینه اختلافاتی غامض در اداره مملکت بروز کرد اراده ملت ایران فصلالخطاب باشد. این اصل در قوانین اساسی مشروطه نبود و تجربهای نو در مقایسه با مشروطیت بود و مضمون این اصل اشارتی است به ارزش های یک نظام جمهوری که وارد قانون اساسی ایران شده بود. این اصل در چنین بستر تاریخی عالما و عامدا وارد قانون اساسی جدید شد تا مانع اتفاقاتی شود که در نسلهای گذشته تجربه شده و خسارات بسیاری بر ملک ایران وارد کرده بود. این اصل در میان اصول قانون اساسی یاوه و عبث نبوده که با قریب به نیم قرن بیپروایی و بیاعتنایی، به اصلی مهمل تبدیل شود. هر اختلافی هست باید به مرجع حاکمیت، به صاحب حاکمیت و به صاحب ولایت یعنی ملت ایران مراجعه کنیم و ببینم اراده ملت ایران چیست؟ حرف آخر و فصلالخطاب در قانون اساسی از آن ملت ایران است و هیچ فصلالخطابی بالاتر از ملت ایران نیست.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚پادشاهی اروپایی، نگهبان دموکراسی
حکومتهای پادشاهی اروپا محبوبیت خارقالعادهای دارند؟
✏️رابرت هیزل
مترجم مهدی نیکوئی
♦️چگونه هنوز شاهد پادشاهیهایی در دموکراسیهای اجتماعی پیشرفته هستیم؟ بسیاری از دانشمندان سیاسی سنتی تصور میکنند که حکومتهای پادشاهی در مسیر ترقی ناگزیر به جمهوری بهعنوان شکل بالاتری از حکومت تبدیل میشوند. این مطالعه تطبیقی از هشت پادشاهی اصلی اروپا، دیدگاه دیگری را ثابت میکند: حکومت پادشاهی به طور عالی با دموکراسی همخوانی دارد و میتواند وفاداری شهروندان به نظام حکومت را افزایش دهد. پادشاهی در صورتی که از نظر سیاسی بیطرف باشد، بیشک میتواند با دولت و پشتوانه مردمی پایدار بماند. کشورهای بررسیشده در این پژوهش، کشورهایی عملا جمهوری هستند اما ساختار طبقاتی حکومت با نقشهایی اجتماعی پرشده که ورای سیاستهای روزمره هستند. خطر اصلی حکومت پادشاهی، جمهوریت نیست، بلکه فشار انتظارات متضاد از خاندان سلطنتی و دخالت بیامان رسانههای مدرن در عصری است که اشرافزادگی و سلبریتی بودن در خطر تلفیق هستند. کووید19 نشان داد که چگونه پادشاهان میتوانند با ملتها و برای ملتهای خود بهنحوی سخن بگویند که از هیچ سیاستمدار پارتیزانی ساخته نیست.
♦️برجستهترین ویژگی این کشورها، میزان بالای قدرت پادشاه در متون رسمی قانون اساسی آنها است. اگر فردی غریبه به مطالعه قانون اساسی دانمارک یا نروژ بپردازد، تصور خواهد کرد که شاه کشور را اداره میکند. اما در دانمارک و نروژ و همچنین در بریتانیا، این متون به شدت تحت تاثیر سنتهایی قرار گرفتهاند که پادشاه را محدود میسازند. کاهش قدرت شاهانه از طریق تغییرات رسمی در قانون اساسی یا قوانین کشور و همچنین تغییر سنتهای سیاسی صورت گرفته است. سوئد بیش از دیگران در این مسیر پیش رفته است. پادشاه آن در سال 1974 و در قرارداد حکومت به نقشی کاملا تشریفاتی تقلیل یافت. اما فرسایش قدرت در سایر کشورها ادامه یافته است. در هلند، اختیار تصمیمگیری ملکه درباره نخستوزیر کشور از او گرفته شد. در لوکزامبورگ، دوک اعظم قدرت صحهگذاری بر قوانین مصوب پارلمان را از دست داد. در بریتانیا نیز امتیاز ویژه ملکه برای فسخ مصوبات پارلمان لغو شد. تمام این پادشاهیها به شدت با قوانین کنترل شدهاند: آنها زیر فرمان دموکراسی هستند، نه برعکس. موارد مشترکی در تمام کشورها مورد تنظیم قانونی قرار گرفتهاند: قانون جانشینی، ازدواجهای سلطنتی و تامین مالی سلطنت. اما تفاوتهایی در کشورهای مختلف در مورد تصمیمگیرنده نهایی در مسائل کماهمیتتر وجود دارد. بهعنوان مثال، در سوئد و همچنین بریتانیا، عناوین سلطنتی توسط پادشاه انتخاب میشوند و در سال 2019، شاه کارل شانزدهم گوستاف در واکنش به فشارهای سیاسی روزافزون، اندازه خانواده سلطنتی را با حذف پنج نوه خود کاهش داد.
♦️دولتها به این دلیل از یک پادشاهی موروثی پشتیبانی میکنند که پایگاه مردمی گستردهای دارد. اما یک شرط وجود دارد: دولتها تا زمانی به این حمایت ادامه میدهند که پادشاه از نظر سیاسی بیطرف بماند. بهعنوان مثال، لوکزامبورگ را در نظر بگیرید: دوشس اعظم، ماری آدلاید زمانی پشتیبانی سوسیالیستها و لیبرالها را از دست داد که در سال 1916 اقدام به فسخ مصوبه پارلمان کرد. نتیجه، لایحه الغای پادشاهی و خلع ید او در سال 1919 بود. دوک اعظم هنری در سال 2008 به دلیل امتناع از امضای یک لایحه از مقامش کنار گذاشته شد. پادشاهان مدرن مجبور به باقی ماندن در ورای سیاستها هستند و دولتها اطمینان حاصل میکنند که آنها در جای خود باقی بمانند. در این حالت، دولتها از پادشاهی بهعنوان یک نهاد دولتی حفاظت میکنند. همانطور که ورنون بوگدانور گفته است: «یک پادشاه مبتنی بر قانون اساسی در مقابل این سوال حیاتی که چه کسی در رأس حکومت است، سکوت میکند. او برای رسیدن به این جایگاه از رقابت اجتناب میکند و به این صورت میتواند نماینده عاطفی کل ملت باشد. در این صورت، فقط او در جایگاهی است که میتواند آرای ملت را تفسیر کند.»
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۴ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚سرزمین یا هویت؟
درسهایی از حقوق بینالملل برای ایران
✏️حیدرعلی تیموری
♦️لیا گرینفلد در یک نظریه رادیکال معتقد است این مدرنیته نبوده است که ملیگرایی را برساخته است، بلکه برعکس این ملیگرایی بوده است که مدرنیته را به شکلی که امروزه میشناسیم، بهوجود آورده است چراکه از نظر تاریخی مقدم بر مدرنیته بوده است؛ ابتدا این دولت-ملتها بودند که پس از قرن سیزدهم تاسیس شدهاند (Greenfeld, 21). جالب اینجاست که چنانچه نظریه او را بپذیریم، ملیگرایی زمینهساز مدرنیته میشود و این برداشت بهخصوص با وضعیت جوامع غیرغربی از جمله ایران که ظهور ملیگرایی در این جوامع نهچندان مدرن مقدم بر زیستن در اجتماعی مبتنی بر ارزشهای مدرن بوده است، همخوانی بیشتری دارد (Utz, 625-626). بر اساس این برداشت تکمیل و پیشبرد فرآیند تاسیس دولت-ملت مدرن ایران همزمان به معنی تحقق مدرنیته و تجدد ایرانی نیز است، هر چند باید در نظر داشت که وضعیت ایران اندکی پیچیدهتر به نظر میرسد. چنانچه نظر طباطبایی را در اینکه مفاهیم ملت و دولت در ایران سابقهای بس طولانی دارند، بپذیریم، شاید بتوان ایرانیان را «کهنترین قومی نامید که خود را بهعنوان ملت فهمیدهاند و در میهن خود دولتی را تاسیس کردهاند که میتوان آن را دولت ملی» نامید (طباطبایی، حکومت قانون، ۹-۷). اریک هابزبام نیز بر وضعیت خاص و استثنایی ایران بهعنوان سرزمینی که در آن نوعی ملیگرایی تاریخی و هویت فرامحلی کهن وجود داشته است، تاکید کرده است (هابزبام، ۱۶۴). به همین دلیل نیز در ایران ناسیونالیسم بهعنوان ایدئولوژی سدههای نوزدهم و بیستم اروپا در دوران مشروطیت پا نگرفت چراکه تمامی نمایندگان مجلس اول به صورت اجماعی درکی از ملت و ملیت ایرانی داشتند و نیازی به ناسیونالیسم در معنای ایدئولوژیکی آن نبود و این امر بیشتر به کار ملتهای نوظهور که تاریخ کوتاهی داشتند و تازه گام در راه آگاهی ملی خود نهاده بودند، میآمد (طباطبایی، حکومت قانون، ۳۰۵).
♦️ظهور دولت-ملتها در اروپا پدیدهای برنامهریزینشده و محصول رویدادگیهای تاریخی بود که روشنفکران پیشگام ایرانی پیش از مشروطیت و سپس در دروان پهلوی میخواستند به صورت برنامهریزیشده و آمرانه آن را محقق سازند، این امر میتوانست از سویی با تجربه نمونه اروپاییاش در تضاد قرار بگیرد و از طرف دیگر با خصلت خودجوش و اجتماعی هویت ایرانی که اصولاً در تضاد با حاكمان خود شکل یافته بود نیز ناسارگار افتد. اما این تمامی مشكلات این فرآیند نبود چراکه مهمترین عنصر تجدد یعنی آزادی انسان و برخورداری از حق تعیین سرنوشت که بدون آن یک دولت-ملت مدرن اصولاً نمیتوانست پدید آید نیز با تاسیس دولت-ملتی از بالا با تکیه بر اقتدار نظامی ناسازگار به نظر میرسید. در نتیجه این وضعیت به نظر میرسد پیشگامان ایرانی از مسئله تمایز و تضاد امر هویتی در تعیین سرنوشت انسان آزاد مدرن که به یکدستسازی فرهنگی منجر میشد، با سرزمینی بودن حق تعیین سرنوشت که به نوعی مبتنی بر پذیرش تکثرها بود غفلت ورزیدند، تا جاییکه زبان فارسی که بدون هیچ کاربرد زوری در تاریخ ایران حامل خاطره تاریخی ایرانیان بود و بهعنوان زبانی برای ارتباط تمامی اقوام و مردمان ساکن در سرزمین ایران به کار میرفت، ناگهان خود را در پروژه برساختن آمرانه دولت-ملت ایرانی در برابر سایر زبانهای اقوام ایرانی قرار داد و پویایی اجتماعی این زبان و برتری فرهنگی آن که محصول تحولات تاریخی-اجتماعی ایرانیان بود تا کاربرد قوه قهریه از این طریق بهشدت آسیب دید. در نهایت به تدریج در مسیر مواجهه ایرانیان با مدرنیته که میتوانست به بازیابی و تقویت هویت ملی کهن ایرانیان بینجامد، بازیابی هویت ملی ایرانی در مسیری به پیش رانده شد که منجر به ایجاد نوعی تضاد در برداشت متجددانه از هویت ایرانی در برابر برداشت تاریخی عمومی ایرانیان از هویت ملیشان شد.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📚در جستوجوی لحظه اندیشه ایرانی
در اهمیت کار پژوهشی و پژوهشگرانگی
✏️بنیامین عثمانی
♦️پژوهشگریزی در اکنون ایران سویهها و لایههای گوناگونی دارد که کشف، پرداخت، واکاوی و اندیشیدنی ساختن اینها خود به یک پژوهش نیازمند است. ما جستوجوی ریشه این ویژگی خطرناک اکنون ایران را تا مشروطه عقب میبریم و فهم چیستی و چگونگی آن را به هنوزْ نیندیشیده ماندنِ رخداد بزرگ مشروطه که فشرده و نتیجه برخورد تمدن ایران با تمدن غرب است، پیوسته میدانیم و فروکاستن مشروطه را به رخدادی تاریخی یا سیاسی نادرست. نیهیلیسمِ سایه گسترانده سر ایرانْ آورده نیندیشیده ماندن مشروطه است، زیرا چنانکه گفته آمد تمدن غرب هنوز دست بالا را دارد و این نیهیلیسم که اروپاییان خود به گفتوگو و کار پژوهشی در پرتو بهرهای که از دموکراسی دارند، تا جایی که در توانشان هست نمیگذارند اروپا را به زیر بکشد، به دیگر جایها مانند ایران سرازیر میشود تا اروپاییان همچنان بتوانند به زندگی اروپایی خود بنازند! نیهیلیسمی که ایران کنونی تجربه میکند، چیزی جز صادرات نیهیلیسم غربی- که ناگزیر بروزی بنیادگرایانه دارد- از غرب به دیگر منطقههای جهان از جمله خاورمیانه و ایران نیست. البته که خود اروپاییان هم از شر پیامدهای نیهیلیسم مانند تسلط بازار یا برآمدن راست افراطی در امان نیستند، اما آنچه از ایستگاه تمدن ایران درنگریستنی است، توان ایران زمین برای چیرگی بر نیهیلیسم و زدودن سایه آن از سر کشور ایران و حوزه تمدنی خویش است.
♦️افسوسمندانه آنچه اکنون نیز شاهد و درگیر آن هستیم، همان است که از مشروطهخواهان به دست ما رسیده است و کارهایی که کرده میشود از حیث «جنس» و «افق»شان قدمی از ایشان فراتر نمیرود، هر چند از خلافآمد روزگار شمار بیشماری روشنفکر، متفکر و فیلسوف به جهان بشری شناساندهایم! کسانی که گمان دارند میتوان همه متنهای فلسفه را به انگلیسی خواند و نه تنها خود را بهرهمند ساخت، بلکه گروههای بزرگ تشنگان اندیشه را نیز سیراب کرد! یا بدون آنکه لاتین دانست اسپینوزاشناس شد! یا حتا از برای هگل و ایدئالیسم آلمانی، آلمانی را فراگرفت و بدون دانستن کمترین چیزی از تاریخ و فرهنگ ایران و ایران در مقام یک تمدن- آنگونه که هست-، دستاوردهای درخشانی برای «ما» ارمغان آورد! آیا ایران بیابان بوده و است؟ آیا هیچ چیزی بر زمین این تمدن که هنوز از بخت بدِ «روشنفکران در ایران» زنده باشد یا توان زندگی از کفش بیرون نگشته باشد، نروییده است؟! کسی که گمان دارد «خسرو و شیرین» یک کتاب شعر است، بهتر است برود جایی دیگر! هر چند حکیم به گونهای طبیعی- مانند همه چیز دیگر ایران- به نام نظامی پیوند خورده است، اما بیدلیل نیست. فلسفه از بن ایرانی نیست، وگرنه چهبسا نظامی به فیلسوفی شهره میشد! دیگر میتوانیم بیپرده درباره «روشنفکران در ایران» بگوییم که اینها بهمانند کسانیاند که با جامههایی کهنه و پارهپوره و کثیف در خیابانهای برلین و پاریس و لندن کاسه گدایی در دستُ به گدایی نگره [=Theory,theoria]ها و مفهومها میپردازند و آنچه گدایی میکنند را به جای یک ارمغان و آورده فکری به ایرانیان میفروشند!
♦️آشفتگی اکنون ایران که روشنفکران و متفکران و فیلسوفان در میان و لابهلای نگرهها و مفهومها و دیگر همتایان خویش میلولند و سُر میخورند و گاهی در جایی که آشکارا جای آنها نیست قرار میگیرند به کار پژوهشی برطرف شدنی است. اینها سوار بر نگرهها از این سوی کشور و جهان به آن سوی دیگر میتازند یا مفهومها را چونان کلاهی بر سر خویش میگذارند یا سُرخوران میروند تا آن سوی و به دیوارِ ته کشور و جهان میخورند و برمیگردند یا میکوشند با افزودن بر سرعت خود از یکدیگر سبقت بگیرند. اما درست آنکه از جای خودشان نیز تکان نمیخورند البته اگر جایی داشته باشند! با این یاوه تزِ «ترجمه-تفکر» که دستکم ۹۰ درسد روشنفکران و متفکران و فیلسوفان هر کدام به شیوه خود به آن دچارند چه کنیم؟ چه میتوان کرد؟ بهترین کوشش مشروطهخواهان نیز در برخورد با غرب با چنین تزی توضیحپذیر میشود، اما آیا زمانه و زمینه آنها توان مانور به آنها میداده است؟ آیا ایران بیابان بوده و است؟ مشروطهخواهان چاره دیگری نمیدیدند اما اینکه باسوادان و اندیشهکارانِ اکنونِ ایران با این همه ادعا در بهترین حالت از گرد پای مشروطهخواهان نیز فراتر نمیتوانند رفت را چگونه باید واکاوید؟! گویی تاریخ و فرهنگ و زبان ایران چارهای جز زیرِ دستوپا شدن ندارند! آیا اصل واژههای زبانی که حدود ۲۶ سده تاریخ پیوسته دارد به زبان انگلیسی که تنها چندین سده از عمرش میگذرد، نوشته شده است؟! این ترجمههای تفسیربازانه دارند دمار از روزگار فارسی درمیآورند.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📖چه مطالبی در سیاستنامه 37 میخوانیم؟
📰خبرنامه
مروری بر رویدادهای فلسفه، حقوق و علوم سیاسی ایران
سرای علوم انسانی
🖌️سرمقاله
داروغه و دلقک: حامد زارع
🕯️یادنامه یدالله موقن
نظام بهرامیکمیل
حسن فشارکی
موسی اکرمی
🔖پرونده؛ فارابی/ با مطالبی از محسن جوادی؛ و ترجمه مطالبی از ترز-آن دروار، فریل بوهافا و حمیرا اوزتوران
📝یادداشت
📂درباره جنگ، دانشگاه و سیاست
• محسن عباسزاده
📂 دانشگاه: زبان فلسفه، زمان جنگ
• میثم سفیدخوش
📂جنگ، علم، تمدن
• رسول جعفریان
📂 پیش از آنکه بمب به دانشگاه برسد
• سیدهزینب حسینی قائممقام
📂 دانشگاه ایرانی، عقلانیت ایرانی
• عبدالمجید مبلغی
📂 تجربه زیسته تدریس در سایه جنگ
• ساناز باغستانی
📂 درآمدی بر یک حیرت آکادمیک
• محمدهادی گرامی
📇گزارش
• صدمین سال تاجگذاری رضاشاه پهلوی، 4 اردیبهشت 1305/ رضاشاه یا رضاخان؟
• نودمین سال گشایش پل ورسک/ دهلیز شمال
• دهمین سال درگذشت منوچهر ستوده، 20 فروردین 1395/ ایرانشناسی ایرانی
⚖️جستار
• فراموشی اقتضائات تأسیس یک اساس جدید: سیدناصر سلطانی
💬 دیدار (گفتوگو با نجفقلی حبیبی)
• هیچکس را اخراج نکردم!
📑گفتوگوکننده: ماهرخ ابراهیمپور
📕داستان جلد (رونالد ریگان)
• تحولات سنت محافظهکاری در سیاست ایالات متحده: آریا مکنت
• نئولیبرالیسم ملیگرا: آریابرزن محمدی
• ریگاننمایی ترامپ؛ گفتوگو با کوروش احمدی و محمدکاظم سجادپور: گفتوگوکننده شراره عبدالحسینزاده
• آیا ترامپیسم واقعاً ادامه ریگانیسم است یا نقیض آن؟: رکسانا نیکنامی
• امید به احیای یک عظم ازدسترفته: مهدی زیبایی
• ترامپ و رویای احیای عصر طلایی ریگان: رضا اختیاریامیری
• دو نوستالژی رمانتیک و یک مشت ناجی درمانده: زهرا باشی
📇پژوهش
• ماکیاوللی در میانه جنگ، وفاق و مصالح ملی: سالار سیفالدینی
• نقض عالمانه قانون اساسی: رضا یعقوبی
🧳سفرنامه
• در جستوجوی مزار میرزا فتحعلی آخوندزاده: مجید بجنوردی
• سرزمین ظواهر: روحاله اسلامی
📇ترجمه
• همزاد غریب فیلسوف: حسین منصوری
🎲@politicalmag
📚اهمیت و موانع مسالهپردازی سیاسی در ایران
فقدان دیالکتیک موثر روشنفکر-پژوهشگر
✏️محمود رضا مقدمشاد
♦️اهل فن میدانند که برخلاف تصور رایج، اصلیترین وظیفهی یک پژوهشگر در عرصهی علم نه ارائهی راهحل، بلکه مسالهپردازی یا دقیقتر بگوییم، بازطرح مساله است. اما چرا چنین کاری اهمیتی فراوان دارد و چرا وظیفهای مختص به پژوهشگر است؟ تصور کنید که استقلال و وابستگی، چالشی برای سیاست خارجی کشوریست که ملت آن تجربهای تلخ از دخالت بیگانگان دارد و دولتمردان آن در گذر سالها در اتخاذ سیاست انزوا یا همکاری با سایر کشورها- از جمله همانهایی که پیشتر بهنوعی در سرنوشت این ملت نقشی مخرب بازی کردهاند- در تردید و نوسان بودهاند. در اینجا مشکل اولیه این دوگانگی استقلال و وابستگیست، اما پژوهشگر سیاسی میبایست به این مساله بپردازد که چرا تاکنون هیچ راهحلی برای عبور از این بنبست افاقه نکرده است و موثر نبوده، بهگونهای که چالش یا بحران اصلی در جای خود دستنخورده باقی مانده است. گام نخست پژوهشگر میتواند بازخوانی دقیق تاریخ پیدایش این دوگانگی و رجوع بههمان تجربیات تلخ پیشین باشد که نهتنها در حافظهی عموم ملت، بلکه در اندیشهی روشنفکران و عمل سیاستمداران نیز انباشته شده؛ بهگونهای که سرنخهای این کینه و ترس پنهان از «بیگانگان» را از اعماق تاریکترین حفرههای پنهان خاطرات ایشان بیرون بکشد. تا زمانی که «کینتوزی» نهفته در پس ناخودآگاه جمعی ایرانیان نسبت به «غرب» و مدرنیتهی غربی که حتی نظام اخلاقی ما را واژگون کرده و ادراک ارزشی ما را دچار کژتابی میکند، خود به پرسش گرفته نشود، طرح مساله اصیل و بدیع در این رابطه ممکن نخواهد بود. اما آنچه نگاه پژوهشگر را به مساله از سایرین متمایز میسازد، چشمانداز متفاوت اوست. این تبارشناسی اولیه از «شر مطلق» انگاشتن دیگری، نهتنها رخدادهای تجربهشده، بلکه امکان فهم چگونگی تجربهی این رخدادها از سوی این ملت و معنای خاص آن برای ایشان را با عنایت به نوع واکنشی که نسبت بدان داشتهاند، فراهم میسازد.
♦️نکتهای که در رابطه با طرح مساله در علوم سیاسی وجود دارد، این است که نهتنها دلبستگی به نظریهها و روششناسیهای منتزع از زندگی روزمره، بلکه خود واقعیت سیاسی نیز ممکن است امکان طرح مساله بهصورت آزادانه و رادیکال را محدود کند. در اینجا منظور از واقعیت سیاسی روابط، نهادها و ساختارهایی است که پیوند میان دانش و قدرت را در تداوم خود در طول تاریخ هر جامعه نمایان میسازد. همانطور که پیشتر اشاره کردیم، تبارشناسی ارزشها، باورها و حتی مفاهیم سیاسی میتواند تا حدودی ریشههای این پیوند را بهویژه در تلاقی میان جهانبینیهای متعارض عیان سازد. بهطور مثال، در تاریخ معاصر ایران رقابت جهانبینیهای اسلامگرا، چپگرا و ملیگرا با دستگاههای تفسیری خاص خود سر ترسیم تصویری از حکمرانی مطلوب در عرصههای گوناگون که با بازتعریف مفاهیمی همچون آزادی، عدالت و استقلال همراه میشود، تنها یک اختلافنظر نیست، بلکه بازتابی از تفاوت در شیوهی عملی زیست سیاسی است. اما آنچه طرح مساله را به موضوعی بغرنج بدل میسازد، نهتنها سرکوب مستقیم یا محدودیتهای اعمالشده از ناحیهی اصحاب قدرت، بلکه تکرار یا بازتولید برخی باورهای عمومی و مسلط بهشکل بدیهیات یا یقینیات زندگی روزمره است که چشمانداز تمامی جریانهای فکری-سیاسی معاصر را محدود و مقهور میسازد. چنین سیطرهای بهحدی عمومی و وسیع است که چشمانداز پژوهشگر علوم سیاسی را نیز در چنبرهی تکرار الگوهای پیشین که بهنوبهی خود جهانبینی مسلط دوران را در سطوح مختلف بازتولید میکند، گرفتار میآورد.
♦️بنابراین امتناع مسالهپردازی در ایران در عرصهی علوم سیاسی را نهتنها باید در قطع پیوند نظریهپردازی با نیازها و دانش عملی زندگی روزمره و مسائل آن، بلکه در فقدان دیالکتیک موثر روشنفکر-پژوهشگر جستوجو کرد. اتهامزنی متقابل و ستیز بیپایان میان پیامبران حقیقت و امامان دانش آتشی بهپا کرده که دود آن به چشم همگان میرود. حتی اگر دو شان روشنفکری و پژوهشگری در یک فرد جمع شود، باید آگاه بود که چه هنگام در مقام روشنفکر سخن میگوییم و چه هنگام در مقام پژوهشگر و اندیشمند تا از خلط میان این دو ساحت گوناگون اجتناب شود. روشنفکر مسالهپرداز نیست، بلکه صدای اعتراض است و نظریهپرداز نیز نباید «عینیت» چشمانداز نظری خود را فدای خواست و آرمان سیاسی یا اخلاقیاش کند. در نهایت، احیای علوم سیاسی در ایران در پیوندی عمیق با رهایی امر سیاسی از تکرار اسلوبهای مسلط دانش و قدرت، از مسیر روزنهایست که با شک و شکاف در باورها و پیشانگارههای بهظاهر بدیهی رایج گشوده میشود.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
📝سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه در شاهنامه
♦️مهری بهفر گفت: در شاهنامه، بنا بر زمینهٔ رواییِ داستانهای گوناگونش، سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه رفتهرفته خود را پدیدار میسازد تا سرانجام طرح کلیاش را در برآیند نهایی متن به دست دهد. در این گفتار با درنظرداشتنِ داستانی که وجه اساطیریاش وزینتر است و روایتی مربوط به دورهٔ ساسانیان که وجه تاریخی نمایانتری دارد، و با بازخوانی دو داستان، در حد واسط این دو، میکوشم سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه را ترسیم کنم. جنگ عادلانه یعنی جنگی که بهحق، روا، مجاز و مشروع است؛ و ناعادلانه بودن در نقطهٔ مقابل آن، هنگامی است که انگیزههای پشت جنگ، مورد اجماع ارزشهای ریشهدار و پایداریدهنده جامعه نباشد، و در چارچوب ارزشهای معطوف به بقای جامعه نگنجد.
♦️هرگاه جنگی برای مطامع مادی و کشورگشایی صورت گیرد – مانند جنگهای کاووس به مازندران و هاماوران – نه تنها شاه و سپاه ایران شکست میخورند، بلکه، برای نمونه در یکی از این جنگها همهشان نابینا میشوند. نابینایی هم کنایه از، و هم از تبعاتِ از دست رفتنِ چشم خرد و روشنبینیِ آنها و به کار افتادن چشم طمع و آز و بیخردی در آنان است. و میدانیم که گسستن فرِّ از پادشاه نیز مجازات الهی برای شکل دادن به چنین جنگهایی است. ایرانیان همواره برای حفظ مرزوبومشان مجبور به دفاع شدهاند و حتی در اوج پیروزی وقتی به آنها صلح پیشنهاد شده، آن را با علم به فریبکاری و پیمانشکنی دشمن پذیرفتهاند. پیمانداری از صفات بارز ایرانیان در شاهنامه است، که درپیوندی عمیق و ریشهدار به باور آنان به دین مهری است. بنابر دین مهری هرگونه پیمانشکنی حتی با دشمن، مجازات درپی دارد.پس حقانیت، سوخت اصلی پیروزی ایرانیان است؛ و این حقانیت زمانی حاصل میشود که حملهٔ پیشدستانه و مطامع مادی در کار نباشد. ایرانیان هرگاه در موضع دفاعی بودند، حمله نکردند و حتی به دشمن اجازهٔ فریبکاری دادند تا کفهٔ حقانیتشان سنگینتر و نیرومندتر شود، در جنگ پیروز شدند. پیروزی در میدان جنگ، پیشنیازش پیروزی در میدان ارزشهای اخلاقیای است که نخست آنها ضامن بقای جامعهاند.
♦️در شاهنامه جنگ عادلانه، جنگی است که با هدف دفاع، بدون پیشدستی، با رعایت حقوق غیرنظامیان صورت میگیرد، و با پذیرش صلح حتی از سوی دشمن فریبکار توأم است. و جنگ ناعادلانه، جنگی است برای مطامع مادی، و با شبیخون، تعرض به غیرنظامیان، پیمانشکنی و استفاده از جادوی سیاه پیش میرود و در پی پیروزی است. اصول جنگ عادلانه نه تنها ارزشهای اخلاقی، بلکه تاکتیکهای پیروزیبخش ایرانیان در شاهنامه را تشکیل میدهند.این شاهنامه پژوه در ادامه به بخشهایی از شاهنامه پرداخت که در آنها اصول جنگ عادلانه و ناعادلانه به روشنی ترسیم شده است و به داستانی پرداخت که در آن بسیاری از این موارد رخ میدهد.
🔹گزارش کامل این نشست را میتوانید در ایبنا مطالعه کنید.
🦉@goftemaann
نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه» با سخنرانی مهری بهفر نویسنده و پژوهشگر، از سلسله دیدارهای نویسندگان و خوانندگان به همت مجله سیاستنامه با همکاری سرای علوم انسانی چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ در انتشارات خوارزمی برگزار شد.
🦉@goftemaann
📚فراتر از سیاست
در باب از آنِ خود سازی سیاست
✏️محسن جمشیدی
♦️بهطور معمول و در زبان روزمره، تصور میشود که معنایی دقیق و تاحدی روشن از «سیاست» وجود دارد. با این وجود دقیقا در همین نقطه، یعنی جایی که تصور میشود همه چیز درباره چیستی سیاست بهنحوی بدیهی در اختیار ما قرار گرفته، چالش اساسی نهفته است. من برای بهچالش کشیدن بدیهیاتی از این دست، از مواجهه خاص «ژیل دلوز» با مفاهیم استفاده خواهم کرد. دلوز به تاسی از نیچه، مدعی است که هیچ معنای قطعی و متقنی از مفاهیم وجود ندارد. برای مثال، معنای غایی و نهایی از «عدالت» وجود ندارد؛ آنچه وجود دارد، تعاریفی است که افراد مختلف از عدالت ارائه کردهاند. بنابراین بهجای آنکه گفته شود، «عدالت» چیست، باید گفت که عدالت از نظر این یا آن متفکر، این یا آن سیاستمدار چیست. تاکید بر فقدان معنا و مفهوم غایی برای مفاهیم به دلوز و نیچه منحصر نیست. برای مثال مفهوم شباهت خانوادگی از سوی ویتگنشتاین، برای تبیین همین نکته یعنی عدم وجود معنای غایی، نهایی و عینی برای مفاهیم مطرح شده است. ویتگنشتاین بر این باور بود که بهجای تلاش برای یافتن معنای غایی و عینی برای عدالت باید به بازیهای زبانی و اشکال زندگی که در جریان شکل گرفتن معانی مفاهیم گوناگون موثر بودهاند، رجوع کرد. بنابراین، تا جایی که به ویتگنشتاین مربوط میشود، «معنا» در کاربرد روزمره بازیهای زبانی و تحت تاثیر انواع مختلفی از شکل زندگی ساخته شده و شکل میگیرد. با این وجود برای دلوز، اگرچه فرض وجود معنای عینی و نهایی رد شده است اما شکلگیری معنا به زندگی روزمره و بازیهای زبانی احاله نمیشود. عرصه «معنا» عرصه بیان و تجلی «نیرو» است. «معنای چیزی، ارتباط آن چیز است با نیرویی که آن را به تملک درآورده است.» بدینترتیب، برای دست پیدا کردن به «معنا» باید در جستوجوی «نیرو»یی بود که آن معنای خاص را برای یک مفهوم ایجاد میکند. تلاش برای یافتن نیروی نهفته در پس هر معنایی، تبارشناسی است. بدینمعنا چیزی به نام معنای «سیاست» وجود ندارد، بلکه معانی مختلفی از «سیاست» ارائه شده است که باید آنها را تبارشناسی کرد.
♦️دلوز در یکی از درسگفتارهای خویش به یک موضوع مهم اشاره میکند: «نمیتوان گفت که مبارزه ضد یک سیستم بهکلی مستقل از حالتی است که آن سیستم تعریف میشود: دشوار است که مبارزه سوسیالیسم در قرن نوزدهم در برابر سرمایهداری را مستقل از نظریه ارزش افزوده بدانیم، زیرا این نظریه است که سرمایهداری را تعریف میکند.» مبارزه با سیستم سیاسی و اقتصادی سرمایهداری، که مورد حمله دلوز قرار دارد، باید بر حسب تعریفی باشد که از آن سیستم سیاسی-اقتصادی ارائه میشود. از نظر دلوز هر سیستم اجتماعی و هر جامعهای یک عملکرد اساسی دارد. دلوز این فرآیند را عملیات کدگذاری مینامد. کدگذاری را میتوان فرآیند تعریف هویتها در سطح جامعه دانست. برای مثال یک فرد را میتوان زن، مرد یا در سطحی دیگر دانشآموز، کارگر، کارمند، جوان، ازدواجکرده، بیوه، مسن، کودک و چیزهایی مانند این نامید. همه اینها تیپهای گوناگون اشخاص در سطح یک جامعه خاص هستند. هر کدام از نقشهای بالا دچار استلزاماتی نیز هستند. نوع پوشش، گفتار، کلام و سایر ویژگیهای تیپهای بالا نیز از یکدیگر متمایز است. هر فرد و هر شخصی در مراحل مختلف زندگی خود را ذیل یکی از این کدها تعریف کرده و مطابق با الگوهای کدگذاریشده رفتار میکند. مانند بازی شطرنج که مهرههای مختلف، هر کدام نام و ویژگیهایی یافتهاند و بر حسب الگویی پیشینی عمل میکنند. هر فردی نیز در نقشه کدگذاری اجتماعی جایگاه و نقش خاص خود را مییابد. کدگذاری نماد فعلیتیابی قدرت و نیرو در جامعه است. کدگذاری به فرآیند پیدا شدن فرمها و اشکالی که روابط قدرت و نیروی بیشکل از طریق آنها اعمال میشوند، مربوط میشود. از این منظر و از نقطهنظری دلوزی، تهدید اساسی برای عملکرد هر سیستم اجتماعی در بههم خوردن فرآیند کدگذاری آن نهفته است. بههم خوردن فرآیند کدگذاری سبب میشود که تیپها و افرادی ظهور پیدا کنند که دیگر با الگوهای جاافتاده و مرسوم سازگاری نداشته باشند: مردمی ناشناخته، غیرقابل درک و بیگانهشده.
🔹ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.
🦉@goftemaann