16
در جهان چیزی هست که نمیدانیم چیست و کاری میکند که نمیدانیم چه کاری است! فلسفه،ادبیات،اسطوره،تاریخ انتقاد؛پیشنهاد و ارسال مطالب @arat1990
🔸کسی که به خودش دروغ میگوید و به دروغ خودش گوش میدهد، کارش به جایی خواهد رسید که هیچ حقیقتی را نه از خودش و نه از دیگران تشخیص نخواهد داد!
✍🏻داستایفسکی/ رمان ابله
۱۴۳ سال از درگذشت نویسندهای گذشت که با قلم خود یادآوری کرد که شرارت انسانی چگونه میتواند با باوری ایدئولوژیک گره بخورد و روشنفکران چگونه ممکن است از ایدههای خطرناک بازی بخورند.
🔸نقاشی پرتره داستایفسکی در تابوت، اثر ایوان کرامسکوی، ۱۸۸۱ میلادی
@sahandiranmehr
▪️مرگ عبارت از چیست؟ به قدر کافی روشن است که افراد زمانی می میرند که زندگیشان به پایان میرسد اما چندان روشن نیست که پایان یافتن زندگی شخص عبارت از چیست
دوم .. به چه معنایی مرگ یا رخدادهای پس از مرگ ممکن است زیانی به ما برسانند برای پاسخ دادن به این پرسش لازم است که بدانیم به نفع ما بودن چیزی به چیست؟
سوم استدلال له و استدلال علیه نظریه زبان این ادعا که مرگ میتواند به فردی که می میرد زیان برساند و نظریه زبان پس از مرگ که برطبق آن رخداد هایی که پی از مرگ فرد به وقوع می پیوندند .
چهارم چگونه میتوان معمای تعیین زمان را حل کرد این معما همان مسئله مشخص کردن زمانی است که در طول آن محتمل زیانی میشویم که مرگ و رخداد های پس از مرگ مسبب آن اند
▪️عبارت پایان زندگی بالقوه امری مبهم است
از یک سو فرایندی باشد که در آن زندگی ما به تدریج رو به نابودی میرود تا اینکه سرانجام نابود میشود
از سوی دیگر ممکن است رخدادی لحظه ای باشد این رخداد را میتوان به ۳شیوه فهمید
نخست اینکه ممکن است پایان فرایند مردن باشد
از بین رفتن آخرین رد زندگی
این را مرگ فرجامین می نامیم,
دوم اینکه ممکن است درفرایند مردن آن نقطه ای باشد که در آن نابودی مسلم شود
دست کم با توجه به منابع مجود برای جلوگیری از آن این لحظه را مرگ آستانه ای می نامیم ..
سومین امکان این است که زندگی هنگامی پایان یابد که سیستم های فیزیولوژیک بدون قابلیت کارکردن بصورت یک کل یکپارچه را از دست می دهند یا وقتی که این از میان رفتن برگشت ناپذیر میشود این را مرگ ناظر به یکپارچگی می نامیم
بنابراین مرگ ممکن است نوعی حالت مرده بودن فرایند نابودی مردن یا یکی از ۳رخدادی باشد که در طول فرایندمردن رخ می دهند..
👤 #استیون_لوپر
📚 #مرگ
@thedarkshows
جهان پیرامون ما خالی از غایت و معناست. در نتیجه نسبت به تمامی باورها و هدفهای ما بی اعتناست. اما این امر نباید به نه نگفتن به آنچه که هست و یا خواست نیستی بینجامد. به عکس پوچی جهان باید انگیزه آری گفتن به جهان باشد.
#نیچه
@thedarkshows
بعد از این نامه، چپق ساخاروف رو چاق کردن و تبعیدش کردن به شهر گورکی (400کیلومتری مسکو) که این تبعید تا ده سال بعد( سال 1986 )طول کشید و خبر آزادیش رو هم گورباچف تلفنی داد. ساخاروف بعد از آزادی، به جای فکر کردن به بقایای برون تابه رادیویی در فضا، بازه به این فکر می کرد که قوی شدن با اتمی شدنه یا با احترام به حقوق مردم؟ . چرنوبیل که اتفاق افتاد و حالا همه اون دروغها که تا حالا برای سرکوب مردم استفاده می شد نشون دادن که در مورد پنهان کردن تبعات سوء یه فاجعه اتمی هم بکار میان، ساخاروف بیشتر به پاسخ رسید. " یوری شچرباک" همکارساخاروف و روزنامه نگار بود. شچرباک در مورد، چرنوبیل گفت :"چرنوبیل هم مثل سیستم حاکم ما بود اشعه اش تا مغز استخوانمان نفوذ کرد اما روی همه چیز سرپوش گذاشتند، چرنوبیل نماد اتحاد جماهیر شوروی بود". با بقدرت رسیدن گورباچف، آندره ساخاروف، تبدیل شد به یه معترض تمام عیار. حالا حرفهایش کاملا متفاوت بود .
ساخاروف می شنید که ژنرال "ولکوگنف" بخاطر دسترسی به آرشیو اسناد محرمانه و نوشتن مخفیانه کتاب در ورد رهبران شوروی منجمله :"استالین"به این نتیجه رسیده که :"استالینیزیم یه نوع انسان جدید درست کرده که از خودش بیگانه است، بی تفاوته ، ترسوست و بدون هیچ نوآوری منتظر یه ناجی موعود در حالیکه هر روز بیشتر از قبل از زندگی واقعی و هویتش جدا میشه".
ساخاروف دیگه نمی تونست ساکت بشه در تمام جلسات کنگره با صدای رسا اعلام خطر می کرد برای عاقبت کشوری که گرفتار نهادهای امنیتی، زد و بندهای محفلی ، سرکوب آزادی ها و تقویت نظامی گری شده و در یه جلسه خصوصی که شرحش در یادداشت هاش اومده در مورد یکی از آخرین ملاقات هاش با گورباچف نوشت:" به میخاییل سرگیویچ گفتم: مردم ناراضی هستند، اوضاع بازهم بدتر خواهد شد، جولان تانک ها ونظامیانان در کشورهای دیگر مشکلی را حل نمی کنه،تاثیر تاسیسات هسته ای و بمب و موشک ها در تضمین امنیت یه جامعه بسته هم مثل خیال خام قدرت یه ببر کاغذیه،اعتماد مردم به صفر رسیده. با وعده دادن مشکلی حل نمی شود. با دشمن دشمن گفتن و ربط همه چی به امپریالیزم هم دردی دوا نمیشه، یه دوراهی، بیشتر نیست یا تغییرات بنیادین هرچند خیلی دیره یا حفظ سیستم به همین وضع... برای اولی مردم و اصلاح طلب های چپ رو دارید و برای دومی همان هایی که دل خونی از پروستریکای شما دارن".
انذارهای ساخاروف در هوشیاری مردم و رهبران شوروی خیلی موثر بود اما شدت حملات ساخاروف بحدی شده بود که کم کم خود گورباچف هم از دستش شاکی شده بود. برای عمل کردن به حرف های ساخاروف خیلی دیر شده بود. ساخاروف در ۱۴ دسامبر ۱۹۸۹ در سن ۶۸ سالگی سکته کرد و مرد. مراسم تشییع ساخاروف مراسم باشکوهی بود. مردم ساخاروف رو وجدان بیدار شوروی می دونستن و الان هم این برنده جایزه صلح نوبل رو به عنوان قهرمان حقوق بشر و دموکراسی می شناسن. بعداز مرگش پیام های تسلیت زیادی توروزنامه ها منتشر شد . همه اونها از مردی که در فضای دورویی، فحاشی و پرونده سازی، صادقانه از عاقبت شوم استبداد گفت به نیکی یاد می کردن.
اینکه کشوری ابر قدرت باشه. با یازده دوازده ساعت زمانی، اولین یا دومین ارتش قدرتمند جهان را هم داشته باشه ، فاتح عرش و فرش و فضا هم باشه و کلی کلاهک و فضا پیما و افتخارات ریز و درشت و اسمش شوروی چیزیه که حتمن حتمن چند بار تو رویای هر حکومتی که دنبال قدرت سخت و نرم و منجمله توان اتمیه می یاد اما این رویا معمولا در مرحله دستیابی به حتا یک صدم اون توان سخت و نرم یا حتا چند سانتریفیوژ از اون دریای سانتریفیوژهای شوروی و گسیل یه چن صد نفر به عملیات های فرامرزی متوقف می مونه. اینجور وقتها معمولا دو تا اتفاق می افته یا "از تاریخ می آموزیم که از تاریخ نیاموخته ایم" و می ریم سراغ همون بگیر و ببندها و همون روش ها و همون زاغه ها و موشک های یکه الان جزو آثار باستانی روسیه است و موقع سقوط به هیچ کارش هم نیومد یا اینکه بدون حسرت و هیجان، به این فکر کنیم که هزینه سنگین تری رو به ملت تحمیل نکنیم و یاد آندره ساخارف یکی از بانیان اون قدرت رویایی و این جمله طلاییش بیفتیم که :
" قدرت اتم توان اعزام چند صد هزار نفر سرباز و تجهیزات، گستره وسیع امپراتوری یا تاریخ درخشان، هیچ کدام برای خوش بختی یک ملت کافی نیست و درست مثل رویاهای مضحک و کودکانه است وقتی مردم احساس نکنند حقی دارند یا اینکه می توانند آزادانه از رویاها و ایده های خود بگویند... در دوران های بی شمار و در صفحات پیشین و آتی خلقت چه بسا تمدن هایی کامیاب تر از ما بوده اند با این حال نباید تلاش خود را که چون شعله ضعیفی از درون ما به بیرون تسری پیدا کرده دست کم بگیریم. نیک بختی بشر با در نظر گرفتن مقتضیات منطق است و در تلاش برای اهدافی در خور آدمیت".
(1-Andrei Sakharov: The Conscience of Humanity:by Sidney D. Drell and George P. Shultz
دنیای بدون ادبیات
دنیای بی تمدن، بی بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق، این کابوسی که برای شما تصویر می کنم، مهم ترین خصلتش سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث این دنیا دنیایی مطلقا حیوانی است.
غرایز اصلی تعیین کننده رفتار روزانه می شوند و ویژگی عمده این زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناخته ها و ارضای نیازهای مادی است. جایی برای روح باقی نمی ماند . در این دنیا یکنواختی خردکننده زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود و هیچ کس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست..
دنیای بدون ادبیات، دنیای بی بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن، جاهل و غریزی، خامکار در شور و شر عشق است.
این کابوسی که برای شما تصویر می کنم، مهم ترین خصلتش، سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث، دنیا دنیایی مطلقا حیوانی است. غرایز اصلی تعیین کننده رفتار روزانه می شوند و ویژگی عمده این زندگی مبارزه در راه بقا، ترس از ناشناخته ها و ارضای نیازهای مادی است. جایی برای روح باقی نمی ماند.
در این دنیا یکنواختی خردکننده زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود و هیچ کس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست.
#چرا_ادبیات #ماریو_بارگاس_یوسا #قسمتی_از_متن_کتاب
پس از آن بود که در تمامِ آثارش سایه ای از مرگ دیده می شد. این سایه مرگ به وسعت تمام زندگیِ داستایفسکی گسترده شد و در واقع، خود می دانست که باید در آن اعدام مرده باشد و زنده ماندنش تنها به این دلیل است که همچون رهگذری ، تنها نظاره گر زندگی باشد و بس .
پس از آن بود که لحظه لحظه های زندگی برایش معنای بیشتری یافتند.
او این تجربه ارزشمند را در رمان هایش آورده است. مثلا در جنایت و مکافات، وضعِ محکوم به اعدامی را در شب اجرای حکمش شرح می دهد که حاضر است در سخت ترین و ناممکن ترین شرایط زندگی قرار بگیرد اما نمیرد و باز هم زندگی کند و زندگی کند و زندگی کند.
یا باز هم در صحنه ای از جنایت و مکافات، هنگامی که سویدریگایلوف در آن صبح بارانی قصد دارد نقشه اش را عملی کند و به سویِ محلِ قتلگاه خود روانه شود، می بینیم که چشمانش حریصانه به اطرافش چنگ می اندازد و حتی تک تک نوشته های سر درِ مغازه ها را که تا پیش از این زیاد مورد توجهش نبودند ، می خواند.
در این مورد از زبانِ پرنس میشکین( شخصیت کتاب ابله) این مطلب بیان می شود:
(( عجیب است که کمتر اتفاق می افتد، در این لحظات آخر، آدمی غش کند! بعکس، مغز به شدت کار می کند و زنده است، درست مانند ماشینی که با قدرت کار می کند . به نظرم می رسد که افکار گوناگون مرتب به ذهن او خطور می کردند، افکاری نا تمام، و شاید مضحک و تا حدی نامربوط))
(قست دوم)
📙 داستانکوتاه : بیدار
✍🏻 نویسنده : توبیاس وولف
📝 ترجمه : دنا فرهنگ
🎙 با صدای : بهروز رضوی
📙 این همه آب و اینقدر نزدیک به خانه
✍🏻 نویسنده : #ریموند_کارور
📝 ترجمه : #فرزانه_طاهری
🎙 با صدای : #بهروز_رضوی
⏳ زمان : #20_دقیقه
🗜 حجم : #10_مگابایت
@thedarkshows 📚
قطعه درخشان
پیامبر (The prophet)
نوازنده و آهنگساز گری مور
@thedarkshows 📚
آرامش در پناه سیر شتری زندگی!
برای تباهی و پوچی مصادیق زیادی آوردهاند. عینیترینش کنارگذاشتن حیرت و جستجو وپرسشگری است. اینها که از زندگی رخت بربندد اولین تجلی زندگی، استمرار ویکنواختی است. هرجا حس یکنواختی و روزمرگی داشتید یعنی حیرت و پرسش و تقلای یافتن پاسخ را کنار گذاشتهاید. حیرت، خودبخود بوجود نمیآید، اندک زمینهای از دانستهها باید باشد که یکجا به سینهی هم بخورند. پرسش هم لزوما به پاسخ نمیرسد اما تقلای دانستنش، خودش هزاران ماجرای شیرین دارد. آدمِ راکد با سیر جغرافیایی از رکود خلاص نمیشود و آدم سیال در سکونش هم در حرکت است. راکدها، راماند، خاماند، بهکاماند. بهترین مثال این پوچی و رامی در شترهای آبکشی است. عربها میگفتند« سوانی». قطاری از سوانیها پشت هم و بدون ساربان حرکت میکنند. هرکس سوارشان شد، مال اویند. از بس خوارند و رام که اعراب میگویند:« اذل من بعیر سانیه»( ذلیلتر از سانیه).
شاعری عاشق شد و معشوق بیمایه بود. شاعر خواست عمق خفتش را نشان دهد. گفت:
اقلا من اللوم یا عاذلاتی
فحب الغوانی کبیر السوانی
یعنی سرزنشمنکنید، نوع عشقم خوارتر از شتران آبکش است.
راه رفتن پیوسته شتر آبکش را « سیر السوانی» میگویند. در صورتِ شتر، سکون وآرامش میبینیو در پاهایش سکون نمیبینی، پیوسته وخستگیناپذیر راه میپیماید اما به کجا؟ برای چه؟ برای که؟
سنایی میگوید:
.
بمیر ای حکیم از چنین زندگانی
ازین زندگانی چو مردی بمانی
ازین زندگی زندگانی نخیزد
که گر گست و ناید ز گرگان شبانی
درین زندگی سیر مردان نیاید
ور آید بود سیر سیرالسوانی
.
از استمرار و تکرار بینقص زندگی یا صورت آرام آدمها نمیشود فضیلتی را استنباط کرد. زندگی بر اساس اشتباهاتش، راههای کجومعوجاش، اضطرابهایی که به جانت نشسته، دغدغههایی که نیمهجانت کرده، خطاها، تردیدها، ایستادنها، عصیانها،پرسشها، تناقضها و حیرتها و تقلاهایش، از سکون واستمرار وحرکت تباه و بیمعنای شتر آبکشی متمایز میشود. اینجاست که مقیاس آرام و درحرکت اما بیهدف و بیپرسش، نشانه روح مرده و اُشترگونه آدمیانی است که در صحرای بیروح زندگی، آب بر دوش دارند، برای که وبرای چه؟ نمیدانند. نمیخواهند که بدانند. آنها راکدِ ندانستن و گامهای پشت هم در هبوط لوت وبرهوت را برگزیدهاند. همین که در حرکتند ولو ناکجا، کافیست! تباهتر آنانند که بر این سکوت بیاضطراب و آرام، نام طمانینه و آرامش و زندگی میگذارند.
.
جان کنند از ژاژخایی تا بگرد من رسند
کی رسد سیرالسوانی در نجیب ساربان
خاقانی
✍ #سهند_ایرانمهر
@thedarkshows 📚
دانم که انسان در کلمات نیست که بیان منحصر می یابد؛ بلکه انسان در ناگفته هایش نهفته است که محرم ترین شخص، شاید از ناگفته هایش او را بشناسد.
عاطفهٔ آدمی را می توان در مویرگ چشمان او هم بازیافت.
#آن_مادیان_سرخ_یال
#محمود_دولت_آبادی
@thedarkshows 📚
خَشم بیش از حد گرفتن، وحشت آرد
و لطف بیوقت هیبت بِبَرد
نه چندان درشتی کن، که از تو سیر گردند
و نه چندان نرمی، که بر تو دلیر شوند.
📗 #گلستان
🖊 #سعدی
@thedarkshows📚
کودکیهای تنها
جوانیهای مخدوش
و پیریهای نامعلوم
همیشه کاری ناکرده میماند
در حالی که
ما رفتهایم
ما میرویم
و همیشه کاری
ناکرده میماند
ما میرویم و کفشهای ما
بر جای میماند
زندگی، زوزهی غمگین سگیست
که از شب میگذرد
آمدن، رفتن، آمدن، رفتن، آمدن، رفتن
آمدن، رفتن، آمدن، رفتن
آمدن، رفتن
ما میرویم و چیزی هست
که ما را
ادامه میدهد
(زندگی، زندگی، زندگی)
چیست زندگی، چیست
زندگی چیست
زندگی اتفاقیست
که ابلهی
آن را
تکرار میکند
#کیومرث_منشی_زاده
@thedarkshows
چه زمینه ها و عواملی باعث می شوند انسان ها به اعمال شرورانه دست بزنند؟!
@thedarkshows
امروز که روز بزرگداشت کوروشه بد نیست مطلبی علمی بخوانیم....
🔸سناخریب (Sennacherib) شاه آشور است. سناخریب در سال ۶۹۰ پیش از میلاد، به بابل یورش برد و شهر را پس از پانزده ماه محاصره در سال ۶۸۹ پیش از میلاد به تصرف درآورد.سناخریب پس از تصرف بابل، شهر را چنان ویران کرد که تا سالها، بابل و ساکنان آن از صحنهی جهان ناپدید شدند. آنگونه که سناخریب میگوید، از شهر و مردمانش چیزی جز گرد و غبار باقی نگذاشت.
🔸ساناخریب در کتیبههایش با افتخار میگوید:
۱۵-۱۳)… شوزوبو (موشِزیب-مردوک = شاه بابل) را زنده در یک نبرد دستگیر کردند و نزد من [آوردند]. من او را [در دروازه] در وسط شهر نینوا، همچون یک خوک بستم… (Luckenbill, D.D. 1924. The Annals of Sennacherib, OIP 2, Chicago: 90).
۴۸-۴۳)… همچون سر رسیدن یک توفان، من به راه افتادم و آن را (بابل را) همچون گردبادی در هم کوبیدم. من آن شهر را فرا گرفتم، دستهای من با سدها و ادوات [شهر را گرفت]، ویران (شکستگی)… نیرومندش (شکستگی)… بزرگ و کوچک، هیچکدام را باقی نگذاشتم. من میدانهای شهر را با اجسادشان پوشاندم (ص ۷۹).
🔸رویکرد کوروش به هنگام تصرف بابل اما به گونه ای دیگر بود.. با اینکه به نظر میرسد بابلیان خسته از ستمگری نبونئید، پیشاپیش از جانب کورش آسوده خاطر بودند، اما احتمالاً مردم شهر از ورود یک سپاه بیگانه و تصرف شهرشان نگران بودهاند. آنگونه که کورش در کتیبه بیان کرده است، او به نگرانیهای مردم پایان داده و در پی آرامش شهر بابل بوده است. از متن کتیبه روشن است که کورش به سپاهیانش اجازهی خونریزی، تاراج و بدرفتاری با مردم را نداده است و در آن از احترام به مردم و باورهای دینی آنها سخن گفته شده است (ص ۷۱).
این رفتار کورش، تنها به بابل محدود نمیشد. در کتیبهی «روایت منظوم» نوشته شده که کورش به سربازانش، اجازهی نزدیک شدن به اِکور (خانهی کوهستان = E-Kur)، پرستشگاه باستانی انلیل در نیپور را نداده است. رفتار دوستانهی کورش، شامل نبونئید نیز گردید و جانش بخشیده شد. در کتیبههای بابلی آمده است که نبونئید در بابل بازداشت شد و به سرزمینی دیگر فرستاده شد. بروسوس، تاریخنویس بابلی نوشته است که نبونئید را به کرمان فرستادند.
در واقع یک پیام روشن این استوانه، پرهیز از خشونت از سوی فرمانروایی است که در اوج قدرت است. واژههایی که در این کتیبه بیشتر بر آنها تکیه شده؛ صلح، رهایی، شادی و آرامش است. با چنین رفتاری بود که بابلیان، کورش و پس از او، شاهان هخامنشی را به عنوان فرمانروایان خود پذیرفتند و آنان را با عنوان «شاه بابل» خطاب کردند. در صورتی که این عنوان را هرگز برای اسکندر به کار نبردند. کورش نیز همچون یک شاه خارجی رفتار نکرد، بلکه درست مانند یک شاه بابلی و مطابق سنتهای آنان رفتار کرد، در کتیبهی «روایت منظوم» آمده است که کورش همچون یک فرمانروای بابلی، خود بیل و کجبیل و زنبیل آب به دست گرفت و کار ساخت دیوار بابل را آغاز کرد.
با اینکه شاهان بیگانه نیز پیش از کورش به بابل تاخته بودند و برخی در بابل دست به انجام ساخت و سازهایی زده بودند، اما بابل در طول تاریخ طولانی خود پیش از کورش، هرگز چنین رفتاری را تجربه نکرده بود. فرمانروایان و فاتحان پیش از کورش در صورتی که مردمان شکست خورده را کشتار نمیکردند، همواره آنان را از سرزمین مادری خود به سرزمینهای دوردست کوچ میدادند. کورش تنها فاتحی است که برخلاف فرمانروایان پیش از خود، نه تنها مردمان را از خانههایشان کوچ نداد، بلکه کوچ دادهشدگان را به سرزمینهای مادریشان بازگرداند که این کار در تاریخ بیسابقه است (ص ۷۲).
✔️کتاب «استوانه #کورش بزرگ». دکتر شاهرخ رزمجو (پژوهشگر موزه بریتانیا و استاد دانشگاه تهران ومتخصص زبانهای باستانی میان رودان که ترجمه مستقیم او از استوانه کوروش در تارنمای رسمی موزه بریتانیا قرار دارد).
#سهند_ایرانمهر
#نوشته_قدیمی
اسمش آندره دیمیترویچ ساخاروف بود. اگه ما ایرانی ها آرزوهای هسته ای مون گره خورد به انواع تحریم وترور دانشمندان هسته ای و دست آخر چند تا سانتریفیوژ مستعمل و سیمانکاری حسینیان و رگ سیاتیک ظریف ، شوروی اما هم ابر قدرت بود و هم از صدقه سر این بابا، صاحب بمب هسته ای شد. ساخاروف به خاطر این کارش جایزه لنین و استالین رو برد و زینت المجالس باشکوه ترین مجالس حزبی کشوری شد که خودشو یکه تاز جامعه بی طبقه می دونست.
همه ی هم و غم ساخاروف اعتلای کشورش بود و عمده دغدغه اش درگیر مسایل فیزیکی تا حدی که یه بار از زنش پرسید:"می دونی تو زندگی چی رو از همه بیشتر دوست دارم". زنش هم که فکر میکردم الان می خواد یه حرف عاشقانه بزنه گفت :چی؟ ساخاروف هم گفت:" بقایای برون تابه رادیویی در فضا که انعکاس غیر قابل رویت فرآیندهای ناشناخته کیهانی خاتمه یافته در میلیاردها سال قبل از ماست(!)".
محل کار ساخاروف جای حساسی بود و نباید جلب توجه می کرد. کنار یه اردوگاه کار اجباری در قزاقستان. ساخاروف هرروز شاهد زندگی رقت بار موجوداتی بود که در واقع مخالفان سیاسی بودن و در ظاهر انگل های اجتماع و مزدوران نفوذ امپریالیزم جنایتکار، اما به خودش می گفت این جور چیزها برای یه کشور قدرتمند صاحب بمب اتم طبیعیه چون هرچقدر قوی تر شیم و سیاه نمایی ها کمتر شه در عوض می تونیم دست ملت های بدبخت رو بگیریم و انسان رو از بدبختی عظما نجات بدیم.
ساخاروف که بعد از مشاهده فاجعه هیروشیما وقتشو گذاشت رو ساخت بمب هیدروژنی بالاخره این بمب رو دو دستی داد دست سران "امید مستضعفین جهان" و اونا هم بهش گفتن :"قهرمان کار سوسیالیست" و 500هزار روبل هم گذاشتن پر شالش و یه خونه ییلاقی هم تو حومه مسکو. البته ساخاروف،یه بار در جلسه ای در جمع نظامیان، قبل اینکه ودکاشو بسلامتی بالا ببره آرزو کرد که توان هسته ای برای رفاه مردم و انسانیت بکار گرفته شه نه برای تحت فشار گذاشتن بیشتر مردم اما همون موقع ژنرال :"میتروفان ندلین" یه جوک زیر شکمی تعریف کرد که خلاصه اش این بود که :"به تخمت" اما ساخاروف تو دفترچه یادداشت های شخصی اش نوشت:"خب نظامی ان دیگه، مهم نیس".
زمان گذشت و گذشت تا اینکه خروشچف در سال 1956 و در بیستمین گنگره سراسری حزب برای اولین بار پرده از کیش شخصیت و جنایت ها و دروغ های استالین برداشت و گفت:"ملت راستشو بخواید، همه اون هاله نور و فلان و بیسار دروغ بود و تا ته رفته پاچه تون".
چند سال بعد هم ساخاروف رو سیاست های سران کشورش دقیق تر شد، به احوالات مردم مفلوکش هم، تا رسید به روزی که تانکهای روسی تو خیابون های پراگ جولان دادن و بهار امید بخش مردم چکسلواکی رو به خزان تبدیل کردن. اون موقع صدر هیات رییسه شوروی برژنف بود که تز:"اصل حاکمیت محدود" رو داد، خلاصه این تز هم به زبون امروزی حفظ:"سنگر مقاومت کشور دوست و برادر در برابر غرب" بود اما اینجوری بیان می شد «هرگاه سوسیالیسم در یک کشور سوسیالیستی در معرض تهدید باشد حفظ و دفاع از ارزشهای سیوسیالیسم در آن کشور به عهده سایر کشورهای سوسیالیست است.». ساخاروف وقتی اعدام ها، امنیه بازی های KGB، سیاست پرده و مشت آهنین، زندگی نکبت بار مردم شوروی و زندگی تجملاتی رهبران خلق در داچاهای لوکس و خلاصه نتایج معکوس اون همه توان هسته ای برای یه کشور استبداد زده رو دید پی به واقعیت برد و نامه ای نوشت به برژنف که:" آقاجون من اگه من بمب اتم واسه تون درست کردم و شدم گل سر سبد محافلتون الانم میگم وقتی آزادی بیان نیست و شهروندان کمترین حقی ندارن اون بمب جز بدبختی و فلاکت چیزی نداره واین مملکت رو به سراشیبی سقوطه ... منی که سازنده بمب بودم براتون و فکر میکردم بمب و توان هسته ای باعث قدرته الانم میگم نه تنها باعث قدرت نیست که وقتی فکری برای آزادی های مردم نکردید باعث بدبختیتون هم هست، بمبم اتم و توان اتمی و قدرت در احترام به حقوق مردمه نه تاسیسات اتمی
" .
جامعه بدون ادبیات یا جامعه ای که در آن ادبیات مثل مفسده ای شرم آور به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می شود و به کیشی انزواطلب بدل می گردد، جامعه ای است محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می اندازد.
فعالیتی بی بدیل برای شکل گیری شهروندان در جامعه دموکراتیک مدرن، جامعه ای مرکب از افراد آزاد.
@thedarkshows
شبهای بیخوابی و سردرد و سوتهای ممتد در مغز و بیتفاوتی.
گاهی دل برای عصبی شدن تنگ میشود. برای فحاشی. برای عربدههای از تهِ جان. برای خشمِ مفرط از نساختنهای زمانه و نبودنِ آن که بود و سوختنِ تدریجیِ فرداها...
امروز فقط از دارِ دنیا، بیتفاوتی مانده. چه شد که سرد شدیم؟ چه شد که بیرنگ شدیم؟
سگ بریند به تمامِ دیروز. دیروزی که شبیه امروز بود و امروزی که شبیه فرداست و یک دورِ باطل در چرخشهای تهوعآور و یک مشت حرفهای ناگفته و افکارِ قی شده در مستراح و...
یک کرگدن در کوچهپشتی زار میزند. آخرینبار که او را مینوشیدم، کِرمها مشغولِ نشخوارِ تخمِ چشمهایش بودند. مگر مترسک این حوالی نداشت؟ کوروش که غیب شد. باز اگر بود دو خطی شاملو مهمانمان میکرد. چه تلخ است این نفسهای ممتد. یک کُلت، هدیه دهید تا با خاموش کردنِ این مغزِ مریض، دنیایتان را به اعماقِ سیاهی پرتاب کنم.
پسرعموهای نئاندرتالم چه خوشبخت بودند که منقرض شدند. یا ماموتها. میگویند ترامپ کفشهای پاشنهبلندش را درآورده و پوتین را به پایش کرده. بیخیال! بود و نبودِ کائنات، فدای یک غزل از حافظ...
شب بود و شبِ سردی بود و شبهای سردی بود. آنقدر سرد که عرق میریختیم. گلّه را در صحرا رها کردم. موشِکور همدم شبهای من شد. چون بوفکور از سرمان هم زیاد بود.
پول پول پول. سگدو زدن و نیافتن. گرسنه شدی پولهای انبارکردهات را گاز بزن. من هم غزلهای حافظ را مینوشم. برندهٔ واقعی آن کشاورزی بود که پیش از سلطنت خسروپرویز، درگذشت. اما بدان، که عقاب همیشه از لاشخورها شکست خواهد خورد.
کرگدنِ پیر فارغ از عشق ما، رفت. به او بگویید که بیاید و یکبار سنتشکنی کرده و پیش از رفتن، برایم حافظ بخواند. تو برایم حافظ میخوانی؟
#بهمن_انصاری
🆔 /channel/Bahman_Ansari
پ.ن:
عزمِ سفر کردن، پریدن، کوچ از خود تا...
یک مرگِبیدرد، خوبمُردن، شرم از حتی...
عنصر مرگ در آثار داستایفسکی
زندگی از لحظات تشکیل شده است. ناگهان یکی از این لحظات متوقف می شود و ابدیت آغاز می شود.
( شیاطین)
——————————
قطعا آثار منحصر به فردِ داستایفسکی از زندگیِ بسیار منحصر به فردِ او تغذیه می کند. زندگیش، چنان جهان بینیِ ویژه ای برای او به همراه داشت که توانست این جهان بینی را در اثارش منعکس کند و آنها را جاودان سازد.
یکی از مهم ترین اتفاقاتی که در زندگی او افتاد، حکم اعدامش بود . اعدامی که او را تا پرتگاه مرگ کشاند اما ساختگی بود و مجازاتشان از طرف تزار تخفیف خورد. پس از آن داستایفسکی به ۴ سال حبس در سیبری با اعمال شاقه محکوم شد.
به جرات می توان گفت که داستایفسکی تا پیش از آن اعدام ساختگی تنها یک داستان نویس ماهر بود که جهان بینیش برگرفته از آثار نیکلای گوگول بود و از آن جدا نبود. اما مهم ترین شاهکارهایش که خبری از (( حرف ِ تازه)) می زد ، همگی، بعد از آزاد شدنش به رشته تحریر در آمدند. اما براستی زمانی که داستایفسکی در دادگاه محکوم شد تا زمانی که غل و زنجیر را پس از چند سال از دست و پایش باز کردند و بار دیگر قدم به دنیای تازه گذاشت، چه اتفاقی افتاد؟
(قسمت یک)
📙 داستانکوتاه: آن میلر دیگر
✍🏻 نویسنده: توبیاس وولف
📝 ترجمه: جعفر مدرس صادقی
🎙 با صدای: بهروز رضوی
شعر: #مسعود_احمدی
خوانش: #سپهر_صادقی
میخواهند باور کنم
آنقدر گندیده ام که حتا لاشخور هم از حوالی من نمیگذرد
و سلامت بود در گرو نبود من است
به همین دلیل
امروز
کمی از آرزوها ، رؤیاها و عشق به تو را در جعبه ئی جا دادم
و برایت پست کردم
لطفا
همین که به دستت رسید زنگ بزن
چون برادرم سنگ برداشته
و همین امروز و ُ فردا تنم را به گودالی میاندازد
که فقط این کلاغ جای آن را میداند.
🍏🌾💚
🔸وقتی سقراط #دموکراسی را زیر سؤال برد که چرا باید به دیدگاه های مردم عادی توجه شود، افلاطون از آموزگار مشهوری داستانی روایت میکند که از این قرار است: آدمیزاد را که آفریدند، تیزتکی خرگوش یا تیزچنگی شیر، شم اسب، یا حتی گرمای پشم گوسفندان را نداشت. #پرومته خواست نیاکان ما را از انقراض برهاند، پس به نیابت از ما به بهشت هجوم برد. او آتش و مهارت های فنی را از خدایان ربود تا بتوانیم خانه و لباس و اسلحه بسازیم. اما پرومته یادش رفت توان جامعه سازی به ما بدهد؛ ما با هم میجنگیدیم و انگار قصد داشتیم به دست خودمان نسلمان را منقرض کنیم.
🔸بنابراین، زئوس از ترس اینکه مبادا نسل ما کاملا از میان برود، #هرمس را فرستاد تا میان ما بذر #رواداری و عدالت بپاشد، تا شاید رواداری و عدالت نظم را بر شهرها حاکم کنند تا برای مردم، بهانه دوستی و پیوند اجتماعی باشند. آنگاه هرمس از زئوس پرسید عدالت و رواداری را چگونه میان بنی آدم تقسیم کند: آیا این ها را مثل علوم تخصصی میان آنان توزیع کنم؟ ... یک نفر که پزشکی خوانده برای خیلی از مردم عادی بسنده است، و بقیه حرفه ها هم از این قماشاند. آیا به همین روال عدالت و رواداری را میان بنی آدم توزیع کنم؟ یا باید این دو را به تساوی میان همه توزیع کنم؟» زئوس گفت: «میان همه و چنان باشد که همه از آن بهرهمند شوند. زیرا اگر مثل الآن که دانش تخصصی در دست گروه اندکی از آنان است، فقط شمار اندکی از آنها از عدالت و رواداری بهرهمند شوند، شهری در میان نخواهد بود.».
(پروتاگوراس/ #افلاطون)
🔸پس به همه بنی آدم، به همه، از این توان که بتوانند شهروند باشند سهمی میرسد و این توان را با دو فضیلت رواداری و عدالت و نیز به مثابه نوعی خرد شهروند میشناسند. این مهم ترین و بحثانگیزترین مفهوم نهفته در دموکراسی است: دانستن بدان اندازه که بتوان در امر حکومت و سامان دادن جامعه یاری و مشارکت کرد، جزء طبیعیِ انسان بودن است. یکی از نکات قوت بزرگ دموکراسی در جنگ این است که مردم تصمیم میگیرند به جنگ بروند یا نه. آن وقت، اگر به جنگ بروند، این دیگر جنگ آنهاست و حاضرند برای آن از همه چیزشان بگذرند. در حکومت خودکامه، این جنگ کس دیگری است و مردم چندان علاقه ای به فداکاری ندارند.
✍🏻پاول وودراف/"نخستین دموکراسی"
ترجمه: بهزاد قادری- سمانه فرهادی
شرح عکس" پرومته اثر Jan Cossiers (1600-1671)
@thedarkshows 📚
📌نی در لانهٔ زنبور کردن و گریختن بازی کودکان است.
📌عشق ذهن و ضمیر زلال می طلبد و دل روشن. اما دل من در خاک و خون غلتان است رفیق!
📌 خاک نگه دارنده ترین است
📌مرگ همانا هیچ بزرگی را محترم نمی دارد!
#آن_مادیان_سرخ_یال
#محمود_دولت_آبادی
@thedarkshows 📚
درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از رهگذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه آتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
#تصنیف_درد_عشق_و_انتظار
#ایرج_بسطامی
@thedarkshows 📚
👇👇👇👇👇👇
📍ویکتور فرانکل روان شناس معنا گرا برای معنا بخشیدن به زندگی سه را پیشنهاد می کند:
۱. اگر انسان چیزی خلق کند، زندگی اش می تواند با معنا باشد، (در اینجا انسان از خود سئوال می کند: من برای چه زنده هستم؟)
۲. انسان معنا را در شیوه تجربه کردن زندگی ، یا کسی را دوست داشتن می بیند.(در اینجا انسان از خود می پرسد: من برای چه کسی زنده هستم؟ )
۳. انسان معنا را در بحبوحهٔ مشکلات سنگین در می یابد. طرز برخوردی که ما نسبت به رنج انتخاب میکنیم. در جایی که ما با یک سرنوشت غیر قابل تغییر روبرومی شویم. مثلاً (یک بیماری غیر قابل علاج، مرگ یک عزیز، یک موقعیت ناامید کننده و ...)در این جاست که زندگی را معنا میکنیم. (در اینجا انسان از خود می پرسد: چرا نگرش مثبت در برابر سرنوشت غیر قابل تغییر و اجتناب ناپذیر نداشته باشم؟)
🎈ویکتور فرانکل معتقد است که درست در جایی که ما با یک موقعیت روبه رو می شویم که به هیچ روی نمی توانیم آن را تغییر دهیم از ما انتظار می رود که خود را تغییر دهیم، رشد کنیم، بالغ شویم و از خود فراتر رویم...
📕 انسان در جستجوی معنی
✍🏻 #ویکتور_فرانکل
@thedarkshows 📚