2253
نوشته ها و مطالب تخصصیِ جامعه شناسیِ یک معلم ، دکترای جامعهشناسی (گرایش مسائل اجتماعی ایران) ، بررسی کتب درسی جامعه شناسی متوسطه دوم به همراه درسنامه ها و دل نوشته هایش @zahran404
از آن شب که رفتی، فقط منتظر یک اتفاقم، بیخبر، مثل باران که به حوض میکوبد، مثل ترک خوردن سکوت.
نه معجزه میخواهم، نه شلوغی.
فقط یک چیز کوچک که بوی تو داشته باشد و از راه برسد.
اما هوا سرد است، پنجرهها بستهاند، و آن سنگ هنوز هیچ شکوفهای را باور نکرده.
من ماندهام و انتظاری که هر شب شبیه تو میشود و هر صبح، نیست.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
چطور صداهایی را که دیگر جواب نمیدهند، از پوسیدن در سکوت نجات بدهیم؟ آدم، خودش هم نمیداند از کجا، اما یک خرابه کوچک در استخوان ها و گلوگاهش دارد،اتاقی خالی، بوی کهنه، و سایهای که کنار هر خنده میایستد.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
کسی که آواز شجریان را در غروب شنیده و در میان تحریرها اشک ریخته باشد،
در واژههای حافظ گم شده و از مولانا مهر و معرفت آموخته باشد،
رباعی خیام را با جرعهای چای تلخ مزه کرده باشد،
چنین کسی، شاید معنای زندگی را بهتر فهمیده باشد…
کسی که زیبایی خط نستعلیق را در نامی مقدس دیده،
و در گنبد های فیروزهای اصفهان ردّی از آسمان وارامش را جستوجو کرده باشد،
و در صدای نی چوپانی میان دشت، یاد کودکی و سادگی را زنده کرده باشد،
و در بوی خاک بارانخوردهی شمال یا غروب تبآلود کویر، حضور خدا را حس کرده باشد،
چنین کسی، شاید معنای زندگی را بهتر فهمیده باشد…
شاید در سکوت، شاید در رنج، شاید در تنهایی،
اما با دلی روشن و نگاهی آرام،
چنین کسی، معنای زندگی را بهتر فهمیده است.
@sociology_1
داستان اختلاف در دیدن فیل
آوردهاند که فیلی را به شهری آوردند که مردمش هرگز فیل ندیده بودند.فیل را در خانهای تاریک جای دادند و مردم برای شناختنش گرد آمدند.
چون چراغی در آن خانه نبود، هرکس در تاریکی دست بر بخشی از بدن فیل کشید و بر اساس همان بخش، تصویری از تمام فیل ساخت.
یکی خرطومش را لمس کرد و گفت: «فیل مانند ناودان است.»
دیگری گوشش را لمس کرد و گفت: «نه، همچون بادبزنی بزرگ است.»
دیگری پایش را گرفت و گفت: «فیل ستونی استوار است.»
و آنکه پشت فیل را لمس کرده بود، گفت: «همه اشتباه میکنید؛ فیل مانند تختی بزرگ است.»
هرکس بخشی از حقیقت را یافته بود، اما همان بخش را تمام حقیقت میپنداشت؛ و از همینجا اختلاف آغاز شد.
{ اگر چراغی در آن خانه روشن میشد، هر چهار نفر میدیدند که آنچه گفتهاند، بخشی از واقعیت است، نه همهٔ آن }.
مولانا با این حکایت، ما را به یکی از مهمترین موانع شناخت حقیقت توجه میدهد: جزء را به جای کل گرفتن.
انسان معمولاً جهان را از پنجرهٔ تجربه، دانش، تربیت و باورهای خودش میبیند. این نگاه میتواند درست باشد، اما لزوماً کامل نیست. ممکن است ما چیزی را درست دیده باشیم، اما فقط بخشی از آن را دیده باشیم.
مشکل زمانی آغاز میشود که از «من چنین میبینم» به «حقیقت همین است» میرسیم.
از همینجا گفتوگو به نزاع تبدیل میشود؛ زیرا هرکس نه تنها از دیدگاه خود دفاع میکند، بلکه میکوشد دیدگاه دیگران را نیز باطل کند.
درس این حکایت، دعوت به بیاعتمادی نسبت به حقیقت نیست؛ بلکه دعوت به فروتنی در شناخت است.
گاهی کافی است به جای گفتنِ «من درست میگویم»، بگوییم:
«آنچه من میبینم، ممکن است تنها بخشی از حقیقت باشد.»
@sociology_1
مرا با خود ببر
حجت اشرف زاده
@sociology_1
"تمام زندگی من تمام وجود با فکر تو در آمیخته من تو را فراتر از کلمات بینهایت، بینهایت،بینهایت دوست دارم".
فرازی از نامه جنی به مارکس
@sociology_1
روزتون بخیر و پر از آرامش🌹
@sociology_1
راز موفقیت غرب در تداوم فرهنگی آن است. هرکس یک قدمی برداشت این قدم دیگر محو نمیشود بلکه دیگری پس از آن که پا جای پای اوّلی گذاشت یک قدم هم جلوتر میگذارد. بدین طریق است که بعد از صد یا دویست سال میبینیم قومی که روزگاری تنها یک قدم جلو گذاشته بود، امروز پانصد قدم در همان راه جلو افتاده.
ما هزارسال پیش زکریا و جابر داشتیم که آزمایش شیمی و پزشکی میکردند اما این آزمایشها نه تنها با مرگ آنها متوقف شد بلکه کتابهایشان گَرد خورد و سطری بر آن نیفزودند.
ما ابن مقفَّع داشتیم، یکایک اعضایش را با قیچی بریدیم و در تنور انداختیم. به یکی گفتیم زندیق، به یکی قرمطی، به یکی مزدکی. سلطان محمود در ری خیابانی از دار ساخت و علمای شهر را که معتزلی و قرمطی بودند به دار زد. خلیفه دیگری آمد و همه را از نظامیه بیرون کرد و آنجا را طویله ساخت.
هر چیز کم و کاستی یافت جز بنایِ ظلم! که در اول اندک بود، به قول سعدی: هر کس آمد چیزی بدان افزود.
یکروز از خواب برخاستیم که دنیا صدها سال از ما پیشتر بود.
از پاریز تا پاریس
دکتر محمدابراهيم باستانی پاریزی
@sociology_1
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد،شهریاران را چه شد؟
این سخن حافظ سوگنامهی یک جامعه است، نه فقط حسرت گذشته.
پاسخ تلخ است،وقتی بیرحمی بسیار میشود، مردم هم بیپناه میشوند و مهربانی غریبه میشود.
این بیت فریاد فروخوردهی مردمی است که نه پناه شهریار دارند، نه جای مهربانی.
حافظ نمیپرسد چرا؟ دردناکتر میپرسد، کی سر آمد؟یعنی چه زود تمام شد.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
پاییز که میشود، بوی پدرم میآید.
او هم مثل پاییز بود، آرام، رنگارنگ، و پر از بوی باران.
من ماندم و یک لرستان بارانی و دستی که دیگر نیست،
پدرم و پاییز، هر دو رفتنی بودند.
و من هنوز هر پاییز، پای همان غربت بارانی میایستم،شاید باد، بوی تو را از میان برگها برگرداند.
پدرم، دلم به اندازهی تمام پاییزهای بیتو تنگ است.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
بعضی رفتنها بیصدا هستند،
ولی تا همیشه در سرت میپیچند.
نه شکایتی مانده، نه انتظاری،
فقط خودت و سکوتی که هر شب سنگینتر میشود.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
"ماکس وبر(در باره جنگ يونانيان و ايرانيان) معتقد است اگر خشایارشا در جنگ "سالامیس"یونانیان را شکست می داد، این شکست سبب می شد که فرهنگی دینی-عرفانی ایرانی بر فرهنگ عقلانی یونان چیره شود و ریشه عقلانیت در یونان بخشکد و راه پیشرفت علم و فلسفه بسته شود. ماکس وبر درباره غلبه کاتولیسیسم بر میترائیسم در رُم باستان نیز اظهار نظر کرده است. به نظر او اگر میترائیسم پیروزشده بود و کاتولیسیسم شکست خورده بود این پیروزی سبب می شد که عرفان بر عقلانیت مستولی شود.البته آباء کلیسا برای خنثی کردن نفوذ میترائیسم در میان کشاورزان رومی تلاش بسیار کردند و حتی ناچار شدند روز تولد عیسی مسیح را منطبق با روز زایش خورشید یعنی شب یلدا کنند(البته با چند روز اختلاف).بنابراین از نظر وبر غرب مظهر عقلانیت، فلسفه و علم سیستماتیک بوده است.ولی شرق هیچ گاه به علم سیستماتیک و تفکر سیستماتیک نرسیده است.اگر ایران مانند کشورهای غربی نیست یا ایرانی مانند غربی نمی اندیشد علتش استعمار غرب نیست. فرهنگ ها متنوع اند و شیوه های اندیشیدن نیز گوناگون. در تایید سخن وبر نظر وائل بن حلاق را متذکر می شوم که می گوید در اسلام ” دولت ” وجود نداشته است. دولت یک پدیدۀ اروپایی است.دولت – ملت های مدرن غربی که،کم و بیش ،سکولارند و در آنها تفکیک قوای مقننه ، مجریه و قضاییه وجود دارند دستاورد های نظریه پردازی های متفکران روشنگری اند"...به قول ماکس وبر ” علم غربی از جامعه افسون زدایی کرده است”. در حالی که اندیشه ی اقوام غیر غربی زندانی تخیلات اسطوره ای است، اندیشه ی غربی اوهام را زدوده است و دیگر از طریق تخیلات اسطوره ای و توهمات ذهنی به جهان نمی نگرد؛ بلکه پدیده های جهان را زیر سیطره ی قوانین و شبکه ای از روابط علت و معلولی قرار داده و به این طریق از جهان افسون زدایی کرده است. سکولار شدن اندیشه ی انسان غربی آن طور که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته است. وبر را جامعه شناس عقلانیت غربی و سکولاریسم می دانند.
نیچه می گفت :« خدامرده است. ما او را کشتیم. قبلا آسمان ارزش ها را برای ما تعیین می کرد اما اکنون انسان خودش ارزش ها را تعیین می کند. یعنی انسان جای خدا را گرفته است.» چون خدا مرده است زندگی دیگر غایتی ندارد یعنی معطوف به آخرت و این جور چیز ها نیست و این یعنی “نیهیلیسم”. نیچه یک قرن و نیم پیش از آن که آل احمد در همه چیز دست مسیحیت را ببیند اعلام کرده بود که خدای مسیحیت مرده است.
کتاب غرب زدگی جلال آل احمد : آیینۀ تمام نمای ذهنیت اسطوره ای/نوشته ی یداله موقن
@sociology_1
همزمان، انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار میتواند به دوستانی بربخورد که از میان آنها همزبانی بیابد؟
همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی از آن مایه که به رفاقت بیانجامد چند بار میتواند رخ بدهد و در چند مقطع عمر؟
سلوک
محمود_دولت_آبادى
@sociology_1
دل نیارامد به گفتارِ دروغ
آب و روغن هیچ نَفْروزد فروغ
در حدیثِ راست، آرامِ دل است
راستیها دانهُ دامِ دل است
#مثنوی_مولانا دفتردوم
صدق و راستی مایهُ آرامش دل و راهیابی به نزد صاحبدلان است و دروغ از بین بَرنده نور دل
@sociology_1
درس های جامعه شناسی(فیزیک،اخلاقیات و حقوق)
نویسنده: امیل دورکِم
ترجمه: سیدجمال الدین موسوی
این کتاب مشتمل بر ۱۸ درس میباشد با عنوانهای اخلاق حرفهای، اخلاق مدنی، حق مالکیت واخلاق قراردادی است. این کتاب در راستای طرح کلی دورکیم دربارهٔ جامعهشناسی است که معتقد است موضوع جامعهشناسی باید علمی مانند علم طبیعت باشد، اما با این تفاوت که، بدون خدشه به علمبودن آن از ویژگی خاص موضوع اجتماعیش که همزان بیکم و کاست موضوع انسانی هم هست هیچ چیز کاسته نشود.
«موضوع فیزیک اخلاقیات و حقوق» مطالعه امور اخلاقی و قضایی است. این امور شامل قواعد رفتار مجاز است.
مسالهای که برای این علم مطرح است تحقیق درباره این است که:
۱) این قواعد به لحاظ تاریخی چگونه به وجود آمدهاند، یعنی عللی که موجب پیدایی آنها بودهاند کدامند و هدفهای مفیدی که تحقق میبخشند، چیستند؟
۲) چگونگی کارکرد این قواعد در جامعه، یعنی شیوه اجرای آنها در جامعه به وسیله افراد چیستند؟
در این فصل او ابزارهای روشی که در فیزیک اخلاقیات و حقوق به کار گرفته میشودرا به دو دسته تقسیم میکند: از یک سو تاریخ و قوم نگاری مقایسهای که ما را برای شناخت منشاء شکل گیری قانون یاری میدهند و عناصر سازندهٔ ناپیوسته را که به تدریج به هم میپیوندند، به ما نشان میدهد. در مرحله دوم آمار مقایسهای به ما امکان میدهد که میزان اختیار و اجازه نسبیای را که این قاعده به وجدانهای فردی بخشیده است را بسنجد.
او قواعد اخلاقی و قضایی را که در روابط فرد با خودش، با خانواده، با گروههای حرفهای به کار بسته را در چارچوب اخلاق حرفهای جای میدهد. اما قواعد را وقتی در رابطه با گروه سیاسی- گستردهترین گروه- میبیند آن را ذیل اخلاق مدنی بررسی میکند. او «مجموعه قواعد مصوبی را که تعیین میکند این روابط چه باید باشند را اخلاق مدنی» مینامد. در ادامه درسهای خود در باب اخلاق مدنی او به اشکال مختلف دولت میپردازد و سعی در دادن تعریف مطابق نظر خود از دموکراسی دارد. دورکیم در نقد پیشینیان خود تعریف آنان را از دموکراسی بر حسب تعداد کسانی که در حکومت شرکت کردهاند را به چالش میکشد و حقیقت یک دموکراسی را نه تعداد انتخابات و احزاب و... میداند بلکه دو ویژگی اصلی برای دموکراسی قائل است: الف) توسعه بیشتر وجدان حکومتی ب) ارتباط نزدیکتر با وجدانهای فردی توده مردم. بنابراین از این دیدگاه، «دموکراسی شکل سیاسی به نظر میآید که از طریق آنجامعه به نابترین خودآگاهی میرسد. هر چه تفکر و ذهن نقاد در روال امور عمومی نقش بیشتری داشته باشند، مردم بیشتر دموکرات هستند. برعکس هر چه در ملتی ناآگاهی، عادات ناشناخته، احساسات تاریک و در یک کلمه تعصبات آزموده نشده برتری داشته باشند آن مردم کمتر دموکرات هستند.»
در بحث تکالیف عمومی او احترام به مالکیت و حفظ آبروی همنوعان خود را به عنوان عمومیترین و بالاترین عرصه علم اخلاق میداند. در درسهای مربوط به مالکیت دورکیم در پی پاسخ به این سوال است که احترام به مالکیت دیگری از کجا ناشی میشود و سپس سعی در نقد و بررسی آراء در این مورد را دارد. در آخر هم او به تعریف و تشریح قرارداد، حقوق قراردادی و اخلاق قراردادی میپردازد.
@sociology_1
نظریهٔ من که تحول ساخت اقتصادی جامعه را یک پروسهٔ طبیعی و تاریخی تلقی میکند کمتر از هر عقیده دیگری فرد را مسئول مناسباتی میشمارد که خود محصول اجتماعی آن است ، با اینکه از نظر ذهنی فرد میتواند خود را مافوق آن مناسبات قرار دهد.
نوشته کارل مارکس
از کتاب سرمایه جلد اول
ترجمهٔ ایرج اسکندری
@sociology_1
پروردگارا❤️
میهنم و هممیهنانم را به تو سپردم
که هیچجای دیگری در دنیا بهجز درگاه تو ندارند.
دعای ما را بپذیر
و صلح و آرامش و برکت را بر این سرزمین جاری کن.
آمین.
@sociology_1
پیراهنی که هرگز تن نشد
بعضی مرگها فقط یک نفر را نمیبرند، پردهای را کنار میزنند و جامعه را در آینه نشان میدهند.
آن روز، در سوگ یک زن، نابرابری را به تماشا نشستیم.
در خاکسپاری زنی شرکت کردم. مراسمی که باید فقط سوگ باشد، تبدیل شد به آینهای که جامعه در آن به تماشای خودش نشست.
زنها به هم میگفتند: لباسهاتون رو بپوشید. و من نمیدانستم این سفارش، سفارش به پوشیدن است یا به پوشاندن.
یکی میگفت آن زن پیراهنی دوخت، ولی هرگز تنش نکرد و نپوشیدش. پیراهنی که در کشو ماند، مثل تمام آرزوهایی که برای بعد گذاشته میشوند و بعد هرگز نمیرسد.
اما تلختر از همه، زنی بود با چهرهای لاغر و رنجکشیده که آرام گفت:لباس خوب ندارم که قایم کنم. هیچی ندارم که پنهان کنم. هرچی دارم، همه میدانند.
این جمله، فقط حرف یک زن نبود؛ اعتراف یک طبقه بود. در جامعهای که آبرو، کالایی است که با لباس، خانه و پرده خریدنی میشود، فقر یعنی بیپرده ماندن. یعنی نداشتن حق پنهانشدن.
ثروتمندان همیشه چیزی برای پنهان کردن دارند و فقیران، نه چیزی برای پنهان کردن، که توان پنهان کردنش را ندارند.
آن زن گفت هیچی ندارم و من فکر کردم، نه، تو همهچیز داری. تو داشتی و نداشتی را یک جا به نمایش گذاشتی. تو صداقتی داشتی که دیگران با پردهها پنهانش میکنند. اما این صداقت، بهایی دارد که فقط فقرا میپردازند.
و آن پیراهن دوختهنشده... چه بسیار زنانی که تمام عمر برای روزی که بشود،میدوزند، اما آن روز هرگز نمیآید. ما در سوگ یک زن جمع شده بودیم، اما در واقع در سوگ تمام زنانی بودیم که با آرزوهای ندوخته و نپوشیده از دنیا میروند.
دلم برایش سوخت. برای آن زن، برای آن پیراهن، و برای تمام زنانی که مجبورند فقر خود را هم مثل جرمی اعتراف کنند.
شاید اگر جامعهای بسازیم که در آن نداشتن شرمآور نباشد، آن روز میتوانیم در مراسم خاکسپاری، فقط سوگوار باشیم، نه شاهد نمایش نابرابری.
و من از آن خاکسپاری بیرون آمدم، با بغضی که فقط برای یک زن نبود، برای تمام زنانی بود که آرزوهایشان را در کشوهای بسته جا گذاشتند.
پیراهنش هرگز تن نشد، اما داغ نداشتنش، تا همیشه بر تن این جامعه میماند.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
دیشب، یک ساعت تمام، به سقف خیره شدم.
وقتی آن عکس را دیدم، تمام اتاق پر از عطری و بویی شد که فقط من میفهمم،
فقط من به یاد میآورم،
تو درست یک قدمی من ایستاده بودی،
آنقدر نزدیک
که فاصله، خجالت کشید.
و من
بیخبر
تو یک قدمی من بودی
و من بی خبر.
✍ زهرا نجاتی
@sociology_1
النور دختر مارکس رابطۀ بین والدینش را در نامهای که یک روز قبل از فوت مادرش چنین ترسیم میکند:« مور (مارکس) یکبار دیگر از بیماری رهایی یافت. هرگز صبحی را فراموش نمیکنم که وی از بستر بیماری برخاسته بود تا به اتاق مادرم برود. هر دو در کنار هم جوان شده بودند؛ او دوباره دختری دوستداشتنی و مور جوانی عشقورز که به همراه هم مجددا به زندگی بازگشتهاند و نه مثل پیرزنی روبهمرگ و پیرمدی که از یکدیگر وداع میکنند.»
رابطۀ مارکس با فرزندانش نیز بدور از هرگونه تسلططلبی بود و همانند رابطهاش با همسرش، رابطهای آکنده از عشق بود. تنها کافی است که انسان توضیح النور در مورد راهپیماییهای مارکس با فرزندانش را بخواند که در آن مارکس برای آنها داستان تعریف میکرد، داستانهایی که با مسافت اندازهگیری میشدند و نه با بخشبخش کتاب. وقتیکه وی داستانی تعریف میکرد دخترها تقاضا میکردند:«یک مایل دیگر برایمان بگو.» «مارکس تمام هومر را تعریف میکرد، اشعار نیبلون، گودرون، دنکیشوت و داستانهای هزار و یکشب. «آثار شکسپیر حکم کتاب مقدس ما را داشت. در سن شش سالگی من همۀ قطعات شکسپیر را از بر میدانستم.»
دوستی با انگلس حتی قابل توجهتر از رابطۀ او با همسر و فرزندانش است. انگلس خود مردی دارای خصوصیات فوقالعاده انسانی و روشنفکرانه بود. وی همواره استعدادهای خلاقۀ مارکس را مورد تحسین قرار میداد. تمام زندگی خود را وقف آثار مارکس نمود و هرگز از ایفاء سهم خود در این راه که مارکس نیز آنرا دستکم نمیگرفت، امتناع نورزید. بندرت اصطکاک و حس رقابت در این دوستی بوجود آمد. برعکس رابطۀ آنها از صمیمی نسبت بیکدیگر برخوردار بود که در عشق عمیق به یکدیگر ریشه داشت، عشقی که میتوان بین دو مرد یافت.
مارکس انسانی بارآور و فعال، غیربیگانه و مستقل بود. انسانی که آثارش وی را بعنوان انسانی متعلق به جامعهای جدید مطرح کردند. توان بارآوری وی تمام جهان انسانی و آرمانهای انسانی را در برمیگرفت. وی به همانگونه میزیست که میاندیشید. مارکس شخصی بود هر سال اشیل و شکسپیر را به زبان اصلی میخواند، در ناخوشایندترین ساعات زندگیش، به هنگام بیماری همسرش، در ریاضیات غوطهور میشد و حساب دفرانسیل تحصیل میکرد و در تمام این دورانها به انسان عشق میورزید. برای و هیچچیز باشکوهتر از انسان نبود و وی این این احساس را در نقلقولی که از هگل میآورد چنین بیان میداشت:«حتی تفکر جنایتبار موجود افسانهای بدجنس، باشکوهتر و اصیلتر از معجزات آسمانی است.» جوابهایی که به سولات دخترش لاورا میداد بسیاری نکتهها را در بارۀ این مرد آشکا میسازند: تمکین برای وی برابر بود با فلاکت، عادتی را که بیش از همه از آن نفرت داشت بندگی بود، و قوانین باارزش زندگیش عبارت بودند از:«هیچچیز انسانی برایم غریب نیست» و«باید به همهچیز شک کرد.»
اما چرا مارکس را متکبر، تنها و اقتدارطلب میخوانند؟ سوای انگیزههای انکارگرا، دلایلی نیز برای این سوتعبیر وجود دارد. اولا مارکس مانند انگلس در نویسندگی شیوهای داشت که معایب را آشکار و مستقیم مورد حمله قرار میداد و با پرخاشگری بیوصفی علیه آنها مبارزه میکرد. اما آنچه که در این رابطه بیشتر تاثیر گذارده است این است که وی مطلقا توان تحمل تزویر و ریا و بهخطار رفتن را نداشت، چرا که نسبت به هرچیزی که به مسئلۀ وجود انسان مربوط میگردد بسیار جدی بود. وی نمیتوانست تعقلگری ناصادقانه و یا قضاوت یکجانبه را دربارۀ مسائل مهم، مودبانه و با لخبند تائید کند. نسبت به هر نوع عدمصداقت، چه در روابط شخصی و چه در مورد آرمانها، برمیآشفت. از آنجا کا غالب انسانها به جای تفکر دربارۀ واقعییات به جذمیتها میاندیشند و ترجیح میدهند خود و دیگران را دربارۀ واقعییات اساسی زندگی فردی و اجتماعی خود گولزده و یا بخود دروغ بگویند، باید هم مارکس را به دیدۀ فردی متکبر و خشک ببینند. آنها با این کار خودشان را قضاوت میکنند و نه مارکس را.
اگر جهان به سنت انسانگرائی بازگردد و فرهنگ منقرض غرب، چه در شکل آنچه که در شوروی وجود دارد و چه فرهنگ سرمایهداری غرب، برانداخته شوند، در آنصورت جهان کشف خواهد کرد که مارکس نه یک بنیادگرا و نه یک فرصتطلب، بلکه اوج شکوفایی سنت انسانگرائی غرب را عرضه میدارد. در راه مفهوم حقیقت وی انسانی غیر سازشگر بود و میکوشید تا ژرفای واقعیت وجود رسوخ نموده و هرگز گول ظواهر منحرفکننده را نخورد. وی انسانی مالامال از جرئت خدشهناپذیر و کمالی دستنیافتنی بود. سرشار از نگرانی دربارۀ انسان و آیندۀ او. انسانی از خودگذشته و بدور از خواست قدرت، و کمتر مغرور. همواره هوشیار بود، برانگیزده بود و به هرچه که دست میزد به آن زندگی میداد. اعقتاد او به نیروی عقل و شکوفایی انسان وی را در زمرۀ نمایندگان سنت غنی انسانگرائی غرب قرار میدهد.
انسان از دیدگاه مارکس اریک فروم
ترجمه:محمد راهرخشان
@sociology_1
عالَم حق فراخنایی است
بسطی بیپایان، عظیم.
مشکل مشکل است نزدیک بعضی،
و نزد بعضی آسان آسان،
که از آسانی در تحیر مانده است که
کسی در این خود سخن گوید؟!
#شمس_تبریزی
مقالات شمس تبریزی، تصحیح اشرفی و جمالپور، صفحه ۴۶
فراخنا: محل وسیع
بسط: گسترده
تحیر: تعجب
عالم حق بسیار وسیع و گسترده است و شناخت آن برای بعضی بسیار مشکل است. اما شناخت همین عالَم برای برخی چنان آسان است که تعجب میکنند که اصلا در این مورد نیازی به بحثهای سخت و عمیق نیست.
@sociology_1
+ چرا اینقدر ساکتی؟
- حرفی نمانده
+ چی شده؟
- نمیدونم چطور بگم...
-بگو
+ دیگه دلم برات تنگ نمیشه.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
او هزاران زن در یک بدن بود ..
همزمان شکننده و قوی،
شیرین و سرکش، طوفانی و آرام!
اما آن لبخند، همیشه همان بود و همان تنها چیزیست که میتوانست در عین حال که تو را ویران میکند، نجات بخشت باشد.
بردیا مهرآرا
موسیقی لرستان
@sociology_1
روش صحیح پوست کندن انار
@sociology_1
روستای زیبای کندوان شهرستان اسکو شهرتبریز استان آذربایجان شرقی، که دارای قدمت ۶۰۰۰ساله می باشد.
کندوان ایران یکی از سه روستای صخره ای جهان می باشد.
خونه ها رو تماماً با حفر کردن صخره ها ساختن .
@sociology_1
«پروردگارا؛ سینهام را گشاده کن؛
و کارم را برایم آسان گردان؛
و گره از زبانم بگشای تا سخنان مرا بفهمند»
طه /۲۸-۲۵
@sociology_1
به آزار موری نیرزد جهان...
فردوسی
@sociology_1
برای تو
✍زهرا نجاتی
بعضی روزها، کار بزرگ همین است، از جا بلند شوی، پرده را کنار بزنی، و با وجود تمام سنگینی توی سینه، اجازه بدهی نور از لای شکافها رد شود. نه اینکه تاریکی رفته باشد، نه.
تو و تاریکی، همزمان، در یک اتاق نفس میکشید. اما تو چای میریزی، نان میخوری، راه میروی. یکی در گوشهای زانو بسته، دیگری در همان اتاق پنجره را باز میکند.
قهرمان، کسی نیست که همیشه لبخند دارد، کسی است که با چشمهای خیس هم قدم بعدی را برمیدارد.
همین ادامه دادن آرام، در حالی که دلتنگی کنارت نشسته، خودش یک پیروزی بیطبل و بیسپاه است.
@sociology_1
دیروز یک نفر را دیدم.
توی مغازه ایستاده بود، جلوی قفسهی برنج. دستش را دراز کرد، بستهی چای را برداشت، نگاهش کرد، بعد گذاشت سر جایش. قوطی روغن را برداشت، حساب کرد، باز گذاشت. آخرش فقط یک نان خرید و رفت.
چهرهاش خیلی چیزها میگفت. نشستم کنارش، روی همان پلههای سرد. اول چیزی نگفت. بعد یکدفعه گفت:
زن داداشم اومده بود خونهم. خوراکیهام رو برد. برنج، چای، روغن. همهش رو برد.
خندید. آنقدر تلخ که دلم لرزید. گفت:
روم نشد بگم. خودم وضعم خوب نیست. ولی روم نشد.
من فقط نگاه کردم. نمیدانستم چه بگویم. کاش میتوانستم بگویم چیزی از من کم نمیشود اگر بگویی نه. ولی مگر میشود گفت؟ مگر میشود دهان باز کرد و گفت من هم دستم تنگ است، من هم شبها حساب میکنم، من هم میترسم؟ بعضیها فکر میکنند سکوت نشانهی رضاست. نه. بعضی سکوتها فقط از ترس آبروست.
دیروز یک نفر را دیدم که با آن نان، تکهای از جانش را هم برد. و هیچکس ندید.
✍زهرا نجاتی
@sociology_1
وَ ناگهان یک موسیقی، تمـام شب را شبیـه او کرد.
@sociology_1