shotnote1 | Unsorted

Telegram-канал shotnote1 - نویسندهّ تک شات

2499

از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویه‌ی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز می‌کنیم. با هم می‌آموزیم متن‌های کوتاه، الهام‌های بلند، و آموزه‌هایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh

Subscribe to a channel

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ سرکلاس با کیارستمی/ پال کرونین

سال‌های عکاسی، پناه بردن به طبيعت، به من چيزهای زيادی را در موردِ خودم و جهان آموخته است. وقتی به درختی در عکسی که گرفته‌ام نگاه می‌کنم، شايد غم يا شادی را در آن ببينم. گاه اين حس به من دست می‌دهد که يک درخت چيزی در موردِ من درک کرده است که انسان‌ها نتوانسته‌اند.
ابن عربی می‌گويد: «درخت خواهرِ انسان است». وقتی به عکسی نگاه می‌کنم که در طیِ سال‌های متمادی از يک درخت گرفته‌ام، انگار عکسی رنگ‌باخته از هم‌کلاسیِ دورانِ مدرسه است.

چه کسی قدرِ درختان را نمی‌داند؟ ارزشِ آن‌ها قابلِ اندازه‌گيري نيست. راست ايستاده‌اند، درست در جايی که بايد باشند، و تنه‌ی تنومندِ آن‌ها از ما نگه‌داری می‌کند. وقتی که آفتاب بی‌محابا می‌تابد، در زيرِ سايه‌ی آن‌ها آرام می‌گيريم. ميوه‌ای که هبه می‌کنند را مزه می‌کنيم و از چوبشان برای کارهای مختلف استفاده می‌کنيم. از هوايی که پاکيزه می‌کنند بهره می‌بريم و در کنارِ ريشه‌ی آن‌ها بدن‌هامان را به خاک می‌سپاريم. درختان موجوداتی قابلِ تحسين‌اند.

سهراب سپهری می‌گويد: «رايگان می‌بخشد، نارون شاخه‌ی خود را به کلاغ» ؛اما سايه‌اش را به زمين نمی‌فروشد.
@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ «گتسبی بزرگ»

دِیزی:
«از پرستار پرسیدم، دختر است یا پسر؟
گفت دختر.
گفتم خوب است و امیدوارم خُل باشد. این چیزی است که این دنیا لازم دارد: یک دختر خوشگل و خُل.»

@shotnote1✍

“I hope she'll be a fool—that's the best thing a girl can be in this world, a beautiful little fool"

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️

همیشه میان من و دیگران دیواری بود؛ این دیوار را خودم ساخته بودم.

بوف کور / صادق هدایت


@shotnote1 ✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ چگونه فیلم کوتاه The end می‌تواند با پرداخت متفاوت، مدرن شود؟
مثلاً اگر پایان به‌جای «عشق او را نجات می‌دهد» این باشد که:
مترسک پرندگان را نجات می‌دهد، اما خودش دیگر نمی‌تواند به جای قبلی‌اش برگردد؛ چون حالا دیگر نمی‌داند برای چه ساخته شده است.
اینجا مسئله از یک قصه‌ی عاشقانه به یک پرسش مدرن تبدیل می‌شود.

🎯 مثال: در قصه‌ی عاشقانه، مترسک برای نجات مرغ از جای خود پایین می‌آید.
اما در نسخه‌ی مدرن، مترسک اصلاً قصد نجات مرغ را ندارد. او فقط برای اولین‌بار متوجه می‌شود که خودش نمی‌خواهد مترسک باشد. پایین می‌آید،
مرغ‌ها هم به‌دنبال او.
مترسک فکر می‌کند آن‌ها را نجات داده، اما وقتی به بیرون مزرعه میرسند، مرغ‌ها دوباره به سمت مزرعه برمی‌گردند؛ چون آنجا غذا هست.
مترسک تنها می‌ماند.
پس پایان دیگر درباره‌ی عشق و نجات نیست. مترسک آزاد شده، اما مرغ‌ها آزادی نمی‌خواهند.
🔆اینجا پرسش مدرن شکل می‌گیرد:
آیا آزادی چیزی است که باید به دیگری بدهیم، یا چیزی است که دیگری باید خودش انتخاب کند؟
🔅«اگر آزادی هیچ مقصدی نداشته باشد، آیا هنوز آزادی است؟»


🔲▫️▫️انيميشن لینک زیر:
/channel/honarefilmnameh/7050

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔴 داستان مدرن با «واقعیت» چه می‌کند؟

در داستان کلاسیک، معمولاً یک جهان بیرونی داریم که قواعدش برای نویسنده و مخاطب روشن است. اما داستان مدرن کم‌کم این اطمینان را از بین می‌برد؛ چون چیزی که شخصیت می‌بیند، الزاماً همان چیزی نیست که واقعاً اتفاق افتاده است.
خاطره، خیال، خواب و واقعیت می‌توانند در ذهن شخصیت به هم نزدیک شوند، بدون اینکه نویسنده مرز مشخصی میان آن‌ها بکشد. مخاطب هم مجبور می‌شود مدام از خودش بپرسد: آنچه دیدم واقعیت بود یا برداشت شخصیت؟

در «بوف کور» صادق هدایت، مرز میان واقعیت، کابوس و توهم آن‌قدر محو می‌شود که نمی‌توان به‌سادگی میان تجربه واقعی راوی و جهان ذهنی او تفکیک قائل شد.
در سینما هم «راشومون» کوروساوا نشان می‌دهد که حتی یک اتفاق واحد می‌تواند چند حقیقت متفاوت داشته باشد.
اصولا در داستان مدرن، مسئله پیدا کردن حقیقت نیست؛ مسئله این است که آیا اصلاً می‌توان به یک حقیقت قطعی رسید؟

کپی با ذکر منبع ☑️

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ داستان کوتاه: ((ماهی و جفتش))
((ابراهیم گلستان))

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.
دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.

مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟
مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟
دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: "ممنون. آقا."
اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."
دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.
دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: "ببین اون دو تا چه قشنگ با همن."
کودک اندکی بعد پرسید:"کدوم دو تا؟"
مرد گفت: "اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین." و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: "دوتا نیستن."
مرد گفت: "اون، آآ، اون، اون دو تا."
کودک گفت: "همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده."
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر.

پایان 🎏
@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

‌
وقتی بچه بودم بهم یاد دادن که دزدا میرن جهنم، ولی وقتی بزرگ شدم دیدم دزدها به لندن، توکیو و پاریس میرن!


🎥 Legend


@shotnote1✍
@honarefilmnamh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ در داستان کلاسیک، معمولاً ابهام برای این است که بعداً حل شود.
در داستان مدرن، ممکن است ابهام خودِ وضعیت داستان باشد؛ یعنی نویسنده عمداً پاسخ قطعی ندهد و مخاطب مجبور شود خودش معنا بسازد.
یک نمونه خیلی خوب: «مسخ» کافکا
گرگور سامسا صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند به موجودی عجیب تبدیل شده است.
اما کافکا توضیح نمی‌دهد:
چرا؟
جادوگر؟ بیماری؟ کابوس؟ استعاره؟ مجازات؟ فروپاشی روانی؟
داستان هیچ‌کدام را قطعی نمی‌کند.
مهم‌تر اینکه داستان اصلاً نمی‌گوید «این اتفاق نماد فلان چیز است.»
ما فقط وضعیت را می‌پذیریم و شروع می‌کنیم به معنا دادن.
حالا همین را روی داستان خودت پیاده کن.

@shotnote1 ✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

۳. بازنویسی از جایگاه فیلمنامه‌نویس


اینجا دوباره به فاصله‌ای بیرونی می‌ایستید و می‌پرسید: من اصلاً چه فیلمی نوشته‌ام؟
نه اینکه: «این جمله خوب نوشته شده؟»
بلکه: «آیا این صحنه اصلاً باید وجود داشته باشد؟»
مثلاً:
آیا داستان از نقطه درستی شروع می‌شود؟

آیا صحنه‌ای اضافه است؟

آیا دو صحنه یک کار مشابه انجام می‌دهند؟

آیا شخصیت واقعاً به این تصمیم می‌رسد؟

آیا پایان نتیجه منطقی مسیر داستان است؟

آیا چیزی را توضیح داده‌ام که می‌توانستم نشان بدهم؟

آیا یک دیالوگ صرفاً اطلاعاتی است؟

آیا می‌توانم این ده صفحه را در پنج صفحه بیان کنم؟

اینجا دیگر با کلمه‌ها کار ندارید؛ با ساختار فیلم کار دارید. به همین دلیل، در بازنویسی حرفه‌ای معمولاً توصیه می‌شود مشکلات بزرگ‌تر ــ مثل ساختار و شخصیت ــ قبل از پرداخت دیالوگ و جمله‌ها حل شوند؛ چون پرداختن به دیالوگ یک صحنه بی‌فایده است اگر قرار باشد خود صحنه حذف شود.

@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲 ۱. بازنویسی از جایگاه شخصیت

اینجا دیگر فیلمنامه‌نویس نیستید؛ خودتان را داخل پوست شخصیت می‌برید.
برای هر شخصیت جداگانه فیلمنامه را بخوانید و در هر صحنه از خودتان بپرسید:
این شخصیت الان چه می‌خواهد؟
از چه چیزی می‌ترسد؟
چه چیزی را می‌داند و چه چیزی را نمی‌داند؟
اگر جای او بودم، واقعاً همین کار را می‌کردم؟
آیا این واکنش از شخصیت می‌آید یا از نیاز نویسنده برای جلو بردن داستان؟
آیا دیالوگش چیزی است که خودش می‌گوید یا چیزی که نویسنده می‌خواهد مخاطب بداند؟
مثال سینمایی:
فرض کنید زنی متوجه می‌شود شوهرش به او دروغ گفته است.
در نسخه اول ممکن است بنویسیم:
زن عصبانی می‌شود و می‌گوید: «چرا به من دروغ گفتی؟»
اما وقتی از جایگاه شخصیت بازنویسی می‌کنیم، شاید بفهمیم این زن اساساً آدمی نیست که هنگام ترس یا خیانت، مستقیم سؤال کند. شاید سکوت کند، چای بریزد، فنجان را جلوی شوهرش بگذارد و فقط بگوید:
«امروز هم دیر میای؟»
در اینجا شخصیت، صحنه را بازنویسی کرده است.
این نوع بازنویسی به منطق روانی و رفتاری شخصیت کمک می‌کند و گاهی حتی باعث تغییر یک صحنه یا مسیر داستان می‌شود. بازنویسی شخصیت معمولاً نباید به «اضافه کردن ویژگی‌های جذاب» محدود شود؛ باید دید شخصیت چگونه انتخاب می‌کند و چگونه دیگران او را تحت فشار قرار می‌دهند.


۲. بازنویسی از جایگاه مخاطب
حالا از شخصیت‌ها بیرون می‌آیید و می‌نشینید در سالن سینما.
اما نکته مهم این است:
مخاطب را با خودتان اشتباه نگیرید.
شما داستان را می‌دانید، چون خودتان آن را نوشته‌اید. مخاطب هیچ‌کدام از اطلاعات پشت ذهن شما را ندارد.
پس فیلمنامه را یک‌بار بدون توقف بخوانید و از خودتان بپرسید:
مخاطب در این لحظه چه می‌داند؟
چه چیزی را حدس می‌زند؟
چه چیزی را اشتباه برداشت می‌کند؟
و چه چیزی را هنوز نمی‌داند؟
این مرحله به‌شدت به اطلاعات، ریتم، تعلیق، ابهام و غافلگیری مربوط می‌شود.
مثلاً اگر قرار است در پایان بفهمیم مردی قاتل است، نباید در صفحه ۱۰ چنان سرنخ‌هایی بگذاریم که مخاطب در صفحه ۱۵ مطمئن شود.
از طرف دیگر، نباید آن‌قدر هم اطلاعات را پنهان کنیم که پایان تبدیل به یک «اطلاعات ناگهانی» شود.
بازنویسی مخاطب یعنی تنظیم دقیق توزیع اطلاعات.
در فیلم The Sixth Sense، مسئله فقط این نیست که چه اتفاقی می‌افتد؛ مسئله این است که مخاطب در هر لحظه چه برداشتی از آنچه می‌بیند دارد.
حتی یک صحنه معمولی، در بازبینی دوم می‌تواند معنای دیگری پیدا کند.

@shotnote1✍
@honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️
آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!
مثلا روی پله های کثیف محل کاری که محترمانه اخراج شده، نیمکت های چوبی سبز رنگ یک کافه، رو به روی ویترین مغازه ای توی قیطریه، کوچکترین کلاس دانشکده، خیابانی که آخرین خداحافظی هایش را کرده!

کوچه ای که هفت تا سیزده سالگی اش را در آن بزرگ شده، پنجره ی خانه ی دختری که اولین عشقش را مال خودش کرده و بعد از آن هر وقت که از آنجا می گذرد با دیدن خود تنهای خسته اش دهانش تلخ می شود و بغض از گلویش بالا می آید.

آدم، یک وقت هایی، یک جاهایی،
خودش را جا می گذارد .
آن نیمه از خودش را که در مقابل فراموشی مقاومت می کند، می اندازد همان گوشه کنار
و برای همیشه می رود ...
• الهه‌سادات‌ موسوی

@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

چارلز بوکفسکی

شايد باور نكنيد
اما آدم هايى پيدا مى شوند
كه بى هيچ غمى يا اضطرابى زندگى
مى كنند، خوب مى پوشند، خوب مى خورند
خوب مى خوابند، از زندگى خانوادگى لذت مى برند
گاهى غمگين مى شوند ولى خم به ابرو نمى آورندو غالبا حالشان خوب است و موقع مردن آسان مى ميرند معمولا در خواب لب چشمه..
@shotnote1

‎تقریبا صبح است.
‎توکاها روی کابل تلفن منتظرند و من امروز ساندویچ فراموش شده‌ی دیروز را می‌خورم.
‎صبح آرام روز جمعه، یک لنگه کفشم
‎یک گوشه‌ی اتاق راست ایستاده
‎و لنگه‌ی دیگر به پهلو افتاده است.
‎بله، بعضی زندگی‌ها برای هدر دادن
‎آفریده شده‌اند...

چارلز بوکفسکی

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️عباس معروفی
داستان نویسی با خاطرات

«خاطرات خیلی وقت‌ها به سراغم می‌آیند و گاهی آن‌ها را می‌نویسم... برای من، رنگ‌ها، صداها یا یک بوی خاص، دریچه‌ای به گذشته می‌گشایند. خاطرات هیچ‌وقت خطی نیستند.»


@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

⏪ فرمول ساده برای پیدا کردن ایده‌ی فیلم کوتاه


برای فیلم کوتاه، لازم نیست حتماً یک داستان بزرگ با اتفاقات عجیب داشته باشید. گاهی یک موقعیت بسیار ساده، اگر درست تحت فشار قرار بگیرد، می‌تواند تبدیل به یک فیلم شود.

⏪⏪ یک شخصیت + یک موقعیت مشخص + یک مانع جدی + فشار فزاینده + جزئیاتی که جهان بزرگ‌تری را آشکار می‌کنند.

مثلاً شخصیت فقط می‌خواهد به محل کارش برسد؛ اما اعتصاب حمل‌ونقل، مسئولیت بچه‌ها، فشار اقتصادی و ترس از دست دادن شغل، همان موقعیت ساده را به یک بحران تبدیل می‌کنند. فیلم کوتاه قرار نیست همه‌چیز را تعریف کند؛ باید یک اتفاق کوچک را تا جایی پیش ببرد که دیگر کوچک به نظر نرسد.

فیلم Full Time منبع ایده‌ی خیلی خوبی است؛ چون موقعیت‌های ساده را آن‌قدر تحت فشار می‌گذارد که هرکدام می‌توانند تبدیل به یک داستان مستقل شوند.
/channel/honarefilmnameh/7021


@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🎬 فراخوان مسابقه بین‌المللی فیلمنامه‌نویسی

BlueCat Screenplay Competition 2027


📝 موضوع و ژانر آزاد است؛ بخش فیلمنامه کوتاه، آثار ۱ تا ۲۹ صفحه‌ای را می‌پذیرد.
💰 هزینه ارسال فیلمنامه کوتاه در ددلاین نهایی: ۴۰ دلار.
🏆 جایزه بهترین فیلمنامه کوتاه ۳۰۰۰ دلار و جایزه بهترین فیلمنامه بین‌المللی Fellini Award: ۲۰۰۰ دلار است.
⭐ نکته جذاب: تمام فیلمنامه‌های ارسالی، حتی آثار برنده‌نشده، یک تحلیل کتبی یک‌صفحه‌ای دریافت می‌کنند.
⏰ ددلاین نهایی: ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۶ | ثبت‌نام و قوانین: "BlueCat Official

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️داستان کوتاه

▫️وحشت
✍ ولادیمیر ناباکوف

سبک روایت داستان از جریان سیال ذهن و تمرکز بر درونیات راوی استفاده میکند، نه پیرنگ سنتی.
موضوع هستی‌شناختی بر پایه بحران هویت، بیگانگی، و پوچی از دغدغه‌های اصلی فلسفهٔ مدرن (از نیچه تا اگزیستانسیالیسم) هستند.
ناباکوف نشان میدهد «جهان عادتی» که ما می‌شناسیم، یک ساختار ذهنی است و فروپاشی آن، وحشت‌آفرین است – این دقیقاً نگاه مدرن به ادراک و واقعیت است.

@shotnote1 ✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ مجموعه‌ای از اصطلاحات روایی و فیلمنامه‌نویسیِ کوتاه و کاربردی

🔻 فلش‌بک (Flashback) — بازگشت به گذشته
🔻 فلش‌فوروارد (Flashforward) — رفتن به آینده
🔻 پیش‌درآمد (Prelude) — بخش مقدماتی پیش از روایت اصلی
🔻 اینترلود (Interlude) — بخش میانی یا وقفه در روایت
🔻 اُورتور (Overture) — مقدمه‌ای که تم‌ها و عناصر اصلی اثر را معرفی می‌کند
🔻 کودا (Coda) — بخش پایانی که پس از فرود داستان، اثر را جمع‌بندی می‌کند
🔻 تیزر (Teaser) — آغاز کوتاه و جذاب برای کشاندن مخاطب به داستان
🔻 کلایمکس (Climax) — نقطه‌ی اوج تعارض
🔻 دنومو (Denouement) — گره‌گشایی و فرود پس از اوج
🔻 سکانس قاب (Frame Story) — داستانی که داستان دیگری را درون خود قاب می‌گیرد

.@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ بوف کور / صادق هدایت

زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی، صوژتک هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد. گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد.!
بعضی‌ها فقط یکی از این صورتک‌ها را دائما استعمال می‌کنند که طبیعتاً چرک می‌شود و چین و چروک می‌خورد. این دسته صرفه‌جو هستند.
دسته دیگر صورتک‌های خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می‌دارند و بعضی دیگر پیوسته صورت‌شان را تغییر می‌دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند می‌فهمند که این آخرین صورتک آن‌ها بوده و به زودی مستعمل و خراب می‌شود ‌ آن وقت صورت حقیقی آن‌ها از پشت صورتک آخری بیرون می‌آید.



@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

⭕️فیلم‌های کوتاه مدرن (اکثراً ۲۰۲۴-۲۰۲۶)
این لیست بر اساس جشنواره‌های معتبری چون برلیناله ۲۰۲۶ و کن ۲۰۲۵ انتخاب شده است:
🔻 FLITE (۲۰۲۶) –
علمی-تخیلی / بریتانیا / کارگردان: Tim Webber / داستان فرار یک قهرمان هاوربرد در سال ۲۰۵۳ با تکنیک‌های مجازی پیشرفته / بدون دیالوگ
🔻 Telsche (۲۰۲۵)
انیمیشن ۲D بدون دیالوگ / کارگردانان: Ala Nunu و Sophie Colfer / سفری انتزاعی و شاعرانه در کویر نمک درباره حافظه و فقدان با طراحی مینیمال
🔻 Empty Can (۲۰۲۵)
انیمیشن کمدی بدون دیالوگ / کره جنوبی، آمریکا / کارگردان: Jinuk Choi / یک قوطی خالی از آسمان سقوط می‌کند و اتوبوسی معمولی را به رقصی دیوانه‌وار از امیال انسانی تبدیل می‌کند

🔻 A Kind of Testament (۲۰۲۵)
انیمیشن تجربی دلهره‌آور / فرانسه / کارگردان: Stephen Vuillemin / داستان زنی که تصاویر خصوصی‌اش در اینترنت توسط فردی ناشناس انیمیشن شده؛ اثری به‌یادماندنی و رعب‌آور

🔻 Dream is a Snail (۲۰۲۵)
درام، کمدی سیاه / ویتنام / کارگردان: Nguyễn Thiên Ân / هنرپیشه‌ای نقش یک مدل برای کارگاه جوانی با حلزون‌ها را می‌پذیرد؛ تأملی سورئال بر جاه‌طلبی
🔻 Bazar (۲۰۲۵)
تجربی ساخته‌شده با هوش مصنوعی / اسپانیا / کارگردان: Agus Berruezo / یک داستان انسانی که با همکاری خلاقانه با هوش مصنوعی به تصویر درآمده است.
🔻 Erin's Sleep (۲۰۲۴)
فانتزی تجربی / بریتانیا / کارگردان: Edwin Hasler / بازآفرینی سورئال و سایکدلیک از داستان زیبای خفته؛ شاهزاده‌ای در چرخه‌ای از کابوس‌ها گرفتار شده
🔻 P U L S E (۲۰۲۵)
تجربی بدون دیالوگ / فرانسه / کارگردان: David Ellis / تجربه‌ای بصری و صوتی که از پیکسل‌های حرکت‌نمای کامپیوتری خلق شده و روایت آن خود تصاویر هستند.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ عباس معروفی

چرا دلتنگی آدم مثل درخت خشک نمی  شود؟


📕نام تمام مردگان یحیاست


این رمان سرشار از دغدغه‌های همیشگی معروفی یعنی مرگ، فقدان، و کشمکش انسان با تقدیر است. خودش گفته حدود ۳۰ سال روی این کتاب کار کرده تا بتواند افسانه‌ای مدرن بیافریند .

· داستان و درون‌مایه: روایت زندگی داور هیزم‌شکن است که شش فرزندش را از دست داده و در پیری صاحب پسری به نام مندل می‌شود. داستان در مرز میان واقعیت، اسطوره و رؤیا پیش می‌رود .
· فرم و ساختار: نثر موزون و شاعرانه است و با رفت‌وآمد در زمان، حس سوگ را به خواننده منتقل می‌کند . منتقدان آن را اثری چندلایه با اشارات اسطوره‌ای می‌دانند .

@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ در دنیای تو ساعت چند است؟

فرهاد:
سلیقه‌ی تو رو یادمه. هرچی تو دوست داشتی رو دوس داشتم. اون روز رو یادمه که خانم معلم پرسید هر کسی از چی توی زمستون خوشش میاد؟ همایون خله گفت از شیر سرد. لاله گفت از دماغ هویجی آدم برفی. پانته‌آ گفت از برف. یاسمن گفت از هیچیش. ناهید گفت از سرما خوردن. علی گفت از صدای برف. من گفتم از تعطیلی مدرسه به‌خاطر برف. تو گفتی «از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری، وسط روز برفی.» می‌دونستم تو یه چیزی می‌گی که شبیه بقیه نیست. تو فرق داشتی گلی.»


دیالوگ 📽️

@shotnote1✍
@honarefilmnamh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

💻 🔲بهترین نرم‌افزار فیلمنامه‌نویسی بر اساس نیاز دوستان هنرمند:

🔹 حرفه‌ای‌ترین (استاندارد هالیوود):
👉 Final Draft (~۲۵۰ دلار)
ابزار کامل، اما گران‌قیمت.
🔹 به‌صرفه‌ترین جایگزین حرفه‌ای:
👉 Fade In (~۸۰ دلار)
همه امکانات Final Draft رو داره با قیمت خیلی کمتر.
🔹 رایگان و بدون دردسر (آفلاین):
👉 OpenDraft
رایگان ابدی، فارسی هم کار می‌کنه، حریم خصوصی عالی.
🔹 برای کار گروهی و هم‌نویسی آنلاین:
👉 Arc Studio Pro یا WriterDuet
نسخه رایگان محدود دارن، عالی برای تیمی کار کردن.
🔹 برای پروژه‌های بزرگ و ساختاردهی داستان:
👉 Scrivener (~۶۰ دلار)
مناسب رمان‌نویسی و فیلمنامه‌های سنگین با تحقیق زیاد.
📝 نکته: OpenDraft برای فیلمنامه‌نویسی، فارسی رو پشتیبانی می‌کنه و غلط‌یاب داره. (فقط اشتباه با OpenDraft علمی نشه!)

@shotnote1✍
@honarefilmnam

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️▫️
و بعد می‌رسیم به مرحله چهارم:
Proofreading / ویرایش نهایی

اینجاست که می‌رویم سراغ:
غلط تایپی، املا، نشانه‌گذاری، فاصله‌ها، نیم‌فاصله، جمله‌بندی، فرمت فیلمنامه و یکدست‌کردن متن.

پس اگر بخواهیم پست قبلی را از نظر تخصصی دقیق‌تر کنیم، ترتیب پیشنهادی من این است:

شخصیت مخاطب ◀️ نویسنده/ساختار ◀️ ویرایش نهایی


این ترتیب یک مزیت مهم دارد:
اول می‌پرسیم «این شخصیت چه می‌کند؟»
بعد «مخاطب چه می‌فهمد؟»
بعد «آیا فیلمی که نوشته‌ام واقعاً کار می‌کند؟»
و در پایان «آیا متن به‌درستی نوشته و ارائه شده؟»در واقع بازنویسی یعنی هر بار از یک صندلی متفاوت به همان فیلم نگاه کنید؛ چون وقتی همیشه روی صندلی نویسنده نشسته‌اید، بسیاری از ایرادهای فیلم را دیگر نمی‌بینید. فاصله گرفتن از متن هم یکی از توصیه‌های مکرر در فرایند بازنویسی است.

کپی همراه ذکر منبع ☑️
@shotnote1✍
@honarefilmnameh

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲▫️ "خنده داره... نه؟"

عوض کردن مدام کانالای تلوزیون!
قیافه‌هایی رو می‌بینی که هیچ‌کدوم واقعی نیستن!
با یه وحشت واقعی شاخ به شاخی!
بجنب!
بجنب!
بیشتر!
کمتر!
صورتا بهت فرمون می‌دن!
اونا رو با چی پر کردن؟
چه‌جوری جا شدن تو اون شیشه؟
کی چپوندشون اون تو؟
چیزی نیست؟
تو این دنیا...
اینا مردم من نیستن
مردم من کجا رفتن؟

چارلز بوکفسکی
از کتابچه‌ی، به‌سلامتی برادرم، هیچ‌کس


@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲✍

اغلب مواقع شروع داستان با یک تصویر، موقعیت، جمله، شخصیت یا اتفاق عجیب است.
در این تصویر چرا یک آدمک از چراغ راهنمایی آویزان شده؟ باید چراهایی از جنس‌های مختلف بسازیم، بعد می‌توانیم یکی را انتخاب کنیم و بپرسیم: «اگر این اتفاق واقعاً افتاده باشد، چه می‌شود؟»

همین «چرا؟» می‌تواند تبدیل شود به داستان.
بعد تازه ساختار، شخصیت، تعارض، نقطه‌عطف و پایان وارد کار می‌شوند.

@shotnote1

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔴 چرا داستان مدرن پایان‌های باز دارد؟

در داستان کلاسیک، معمولاً انتظار داریم کشمکش اصلی در پایان به نتیجه برسد؛ اما داستان مدرن همیشه چنین نیازی ندارد. گاهی داستان درست در جایی تمام می‌شود که پاسخ اصلی هنوز روشن نشده است.
پایان باز قرار نیست مخاطب را سردرگم کند؛ قرار است او را بعد از تمام شدن داستان، همچنان درگیر آن نگه دارد. شخصیت ممکن است تصمیمی بگیرد، اما ما نتیجه آن را نبینیم؛ یا اتفاقی بیفتد که معنای دقیقش به عهده مخاطب گذاشته شود.
در «مسخ» کافکا، ماجرا فقط با مرگ گرگور تمام نمی‌شود؛ پرسش درباره معنای زندگی او و رابطه‌اش با خانواده همچنان باقی می‌ماند.
در سینما، «درخت زندگی» ترنس مالیک نیز بسیاری از پاسخ‌ها را به‌جای توضیح، به تجربه و برداشت مخاطب واگذار می‌کند.
گاهی پایان داستان، پایان پرسش‌های آن نیست.

کپی با ذکر منبع ☑️
@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

کاغذ بی خط/ ناصر تقوایی


خسرو شکیبایی: میدونی اشکال تو، اینه که هروقت هرجات می‌سوزه،
یه جای دیگه رو فووت می‌کنی...


@shotnote1 ✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲📚معرفی فیلم و کتاب

توبیاس وولفوولف به خاطر مجموعه‌های داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند_کارور، ریچارد_فورد، آن_بیتی و دیگر نویسندگان مینی‌مالیست

از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکا و استاد مسلم خاطره‌نویسی و داستان کوتاه است.

او سه بار برنده جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستان‌های کوتاه، رمان‌ها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته است.مشهورترین اثر وولف زندگی این پسر (۱۹۸۹) است که داستان دوران کودکی نویسنده در نورث وست است. وولف در این کتاب به بازگویی جدایی پدر و مادرش و شرح حال خانوادهٔ جدیدش می‌پردازد.

▫️”زندگی این پسر” جایزه کتاب لس‌آنجلس تایمز را در بخش زندگی‌نامه‌نویسی از آن خود کرد. همچنین بر اساس این کتاب فیلم موفقی در سال ۱۹۹۳ با هنرمندی رابرت دنیرو و لئوناردو دی‌کاپریو ساخته شده است.
▫️▫️▫️

📝 بخشی از کتاب زندگی این پسر:
قرار بود وقتی به غرب می‌رسیم همه‌چیز
تغییر کند. مادرم کودکی‌اش را در بِوِرلی هیلز گذرانده بود، و منشأ زندگیِ پیش‌روی‌مان خاطراتش از کالیفرنیا در دوران پیش از رکود اقتصادی بود.
پدرِ مادرم که او را باباجون صدا می‌کردیم یکی از افسران نیروی دریایی بود که به‌واسطهٔ ارزش سهامش میلیونر شده بود. آن‌ها در خانه‌ای بزرگ که برجک داشت زندگی می‌کردند. درست قبل از این‌که باباجون همهٔ پولِ خودش و اقوام ایرلندیِ آلونک‌نشینش را به باد بدهد و بگذارد برود آن‌ور آب، مادرم یکی از چهار دختری بود که انتخاب شده بودند تا در جشنوارهٔ گل رُز بِوِرلی‌هیلز روی سکوی رژهٔ گل سوار شوند. موضوع رژهٔ گل رُز «پایان رنگین‌کمان» بود و با تحسین و تمجیدهای زیادی جایزهٔ آن سال را بُرد. بعدش مادر با جکی کوگَن آشنا شد. با هارولد لوید و مَریون دِیویس عکس گرفت که فیلمش، ملوان۴، روی کشتیِ باباجون فیلم‌برداری شده بود. وقتی باباجون در سفر بود، مادرم و مادرش زندگیِ رؤیایی‌ای داشتند، و گاهی روزهای متمادی نقش دو خواهر را بازی می‌کردند.

و آن ماشین‌ها... همین‌طور که منتظر بودیم تا موتور رمبلِر خنک شود، مادرم در مورد ماشین‌های‌شان برایم تعریف می‌کرد. می‌گفت باید آن ماشین‌ها را می‌دیدم! باباجون یک فرانکلینِ روباز داشت. پسری که خودش کرایسلر کروک با بوق آهنگین داشت دنبال مادرم بود. و البته، بحث ماشین‌های خانوادهٔ هِرناندِز هم بود، همسایه‌هایی که پس از کشفِ نفت زیرِ مزرعهٔ کاکتوس‌شان از مکزیک به آن‌جا آمده بودند. خانوادهٔ بزرگی داشتند. هر وقت قرار بود همگی جایی بروند، دسته‌جمعی سوار پیِرس اَروزهای مشابه‌شان می‌شدند و کارناوال راه می‌انداختند.

قرار بود چنین اتفاقی هم برای ما بیفتد. مردم یوتا صبح فقیر از خواب بیدار می‌شدند و شب ثروتمند به خواب می‌رفتند. لازم نبود مهندس معدن یا معدن‌شناس باشید. تنها چیزی که نیاز داشتید یک گایگرسنج بود. ما به‌سوی معادن اورانیوم می‌رفتیم؛ همان‌جایی که قرار بود مادرم کاری پیدا کند و حواسش به همه‌چیز باشد. وقتی فوت‌وفن کار را یاد گرفت، دنبال کشف و ثبت معدن خودش می‌رفت.

و تصمیم داشت وقتی پیدایش کرد، خوب همه‌چیز را جبران کند: سال‌های بیگاری، سال‌هایی که ابتدا بستنی‌فروشی و نوشابه‌فروشی می‌کرد و بعد کارآموز منشی‌گری شد که چیزی جز بدبختی و جیب خالی برایش نداشت، و حتی گاهی وضع از این هم بدتر بود. مادرم قصد داشت ازهم‌پاشیدنِ خانواده‌مان در پنج سال قبل را جبران کند، می‌خواست عوضِ بدبختی‌هایی را دربیاورد که به‌خاطر رابطهٔ طولانی با مردی خشن تحمل کرده بود، و قصد داشت زمانِ ازدست‌رفته را جبران کند. من هم قصد داشتم به او کمک کنم.

@shotnote1✍

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

💢هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه
پسر نصف قوطی گوشت خوک و زرده‌ی تخم‌مرغش را که خورد سرش را گذاشت روی زمین خیس از باران، خسته‌و‌کوفته کلاهخود را از سرش برداشت، چشمانش را بست، ذهنش را از فکر هزار و یک سنگر و خاکریز خالی کرد، و در یک چشم‌به‌هم زدن به خواب رفت.
بیدار که شد، ساعت نزدیک ده بود _ زمان جنگ، زمان جنون، زمانی از آن هیچ‌کس _ و آسمان سرد و مرطوب فرانسه داشت به تاریکی می‌زد. همان‌جا ماند و چشمانش را باز کرد تا فکر و خیال‌های کوچک مربوط به جنگ، فکر و خیال‌هایی که نمی‌شد به فراموشی سپرد، فکر و خیال‌هایی که نمی‌شد به باطل شدن‌شان دل بست یا امیدی داشت، آرام آرام اما بی تردید باز به ذهنش برگردند.
وقتی ذهنش که متاسفانه خیلی گنجایش داشت از این فکر و خیال‌ها پر شد، آن فکر نامیمون که شب‌ها می‌آمد سراغش از راه رسید: بگرد دنبال جای خواب. بلند شو. پتوتو جمع کن. این‌جا که جای خواب نیست.

•با عشق و نکبت / جی. دی. سلینجر
For Esmé – with Love and Squalor

▫️«در تحلیل این قطعه، یک نکته‌ی مهم این است که جنگ مستقیماً صحنه‌آرایی نمی‌شود؛ بیشتر از طریق ذهن خسته‌ی سرباز تجربه می‌شود.»
@shotnote1✍
@honarefilmnameh 🎬

Читать полностью…

نویسندهّ تک شات

🔲برشی از داستان کوتاه /جنوب
▫️خورخه لوئیس بورخس

در ایستگاه قطار متوجه شد که هنوز سی دقیقه وقت دارد. به سرعت به یاد آورد که در قهوه‌خانه‌ای در کاله برزیل (در بیست قدمی خانه ایرگوین ) گربه‌ای عظیم وجود دارد که چون رب‌النوعی متفرعن، به ناز و نوازش‌های مشتریان تن می‌دهد. به قهوه‌خانه وارد شد. گربه آن‌جا بود، خوابیده بود. یک فنجان قهوه سفارش داد، به آرامی آن را به هم زد، جرعه جرعه آن را نوشید. (این لذت در کلینیک از او دریغ شده بود.) وقتی به موهای سیاه گربه دست می‌کشید فکر کرد که این تماس خیالی بیش نیست و این دو موجود، انسان و گربه، گویی با دیواری شیشه‌ای از یک‌ دیگر جدا شده‌اند، زیرا انسان در زمان، در تداوم، زندگی می‌کند، حال آن‌که این جانور جادویی در زمان حال، در ابدیت لحظه، می‌زید.

▫️«قهرمان» نه یک شخصِ کنش‌گر، که یک ذهنِ متفکر است، در برابرِ یک گربه‌ی ابدی. یک اتفاق ظاهراً ساده، نوازش کردن گربه تبدیل می‌شود به تأملی درباره‌ی زمان، مرگ و هستی.
«جنوب» را یکی از نمونه‌های مهم داستان مدرن ميدانند.

@shotnote1 ✍

Читать полностью…
Subscribe to a channel