2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
⏺چطور یک ایده ساده تبدیل به فیلمنامه میشود؟
بهترین ایدهها، شخصیترینشان هستند. فیلمنامه را از یک شیء کوچک شروع کنید (یک نامه، یک عکس، یک سوزن طب سوزنی).
سهراب سپهری
در پس درهای شیشهای رویاها،
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا که من گوشهای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را میمردم.
🍷✍️ @shotnote1
⏺ تضاد حس صحنه با واقعیت پنهان، لحن و معنای صحنه را دگرگون میکند.
وقتی حس صحنه با واقعیت پنهان در تضاد باشد، ابهام فقط کنجکاوی ایجاد نمیکند؛ بلکه بعداً تبدیل به ضربه عاطفی میشود.
این همان تکنیکی است که در بسیاری از فیلمهای بزرگ دیده میشود:
سطح صحنه = آرامش، شادی، طنز، جشن
در ازای
زیرمتن = فقدان، تهدید، خیانت، مرگ
هرچه فاصله این دو بیشتر باشد، کشش دراماتیک بیشتر میشود.
⏺•فرمولش:
«یک عمل مشکوک را در نامناسبترین و متناقضترین فضای احساسی ممکن قرار بده.»
مثلاً «مردی لباس خیس را مخفیانه دور میاندازد» خوب است؛ اما:
«در مراسم عروسی دخترش، وقتی همه مشغول رقصاند، مرد یواشکی لباس خیس و گلآلودش را در کوره زباله میاندازد.»
اینجا سؤال دیگر فقط «چرا لباس را دور انداخت؟» نیست؛ بلکه:
«چند دقیقه قبل از ورود به این جشن، چه اتفاقی برای او افتاده است؟»
و این سؤال قدرت بسیار بیشتری دارد.
هر مرحله سؤالهای بیشتری تولید میکند، بدون اینکه حتی یک خط دیالوگ گفته شود. این همان چیزی است که در سینما اغلب از دیالوگ مؤثرتر عمل میکند.
من هرگز با نویسنده خوبی آشنا نبودم که خواننده خوبی هم نبوده باشد. هر چه گستردهتر و عمیقتر بخوانیم، بهتر نوشتههای عالی را در قالبهای بیپایان آن تشخیص میدهیم و میتوانیم نمونههای بیشتری را برای چگونگی انجامدادن کارمان بینیم. به عبارت ساده، خواندن درهایی را برای نوشتن بهتر باز میکند.
مارک بیور
@shotnote1✍
▫️صادق هدایت
اگر توی دنيا پول داشته باشی افتخار، اعتبار، شرف، ناموس و همه چيز داری. عزيز بی جهت می شی، ميهن پرست و باهوش هستی، تملقت را می گند و همه كار هم برايت می كنند.
پول ستار العيوبه. اگر پول دزدی بود می توانی حلالش بكنی و از شير مادر حلالتر می شه و برای آن دنيا هم نماز و روزه و حج را می شه خريد. اين دنيا و آن دنيا را هم داری، حتی پولت كه زياد شد آن وقت اجازه داری بری خونه ی خدا را هم زيارت بكنی. همه جا جاته و همه ازت حساب می برند و بالای دست همه می نشينی و سر سبيل شاه هم نقاره می زنی.
كسی كه پول داشت همه ی اينها را داره و كسی كه پول نداشت، هيچ كدام را نداره، گوشت را باز كن: پول پيدا كردن آسانه اما پول نگه داشتن سخته. بايد راه پول جمع كردن را ياد بگيری. من موهام را تو آسياب سفيد نكردم. پيدا كردن پول به هر وسيله كه باشه جايزه، حسن آدم پيدا می شه، اين را از من داشته باش. آنوقت مهندس تحصيل كرده افتخار می كنه ماشين كارخانه ی تو را راه بندازه، معمار مجيزت را می گه كه خونه ات را بسازه، شاعر می آد موس موس می كنه و مدحت را می گه، نقاشی كه همه ی عمرش گشنگی كشيده تصويرت را می كشه. روزنامه نويس، وكيل و وزير همه نوكر تو هستند. مورخ شرح حال تو را می نويسه و اخلاق نويس از مكارم اخلاقی تو مثل می آره. همه ی اين گردن شكسته ها نوكر پول هستند.
می دانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی خوره؟ برای اينكه باز بايد نوكر پولدارها بشی، آنوقت زندگيت هم نفله شده. تو هنوز نمی دانی زندگی يعنی چی!
تکرار در ادبیات یعنی بهکارگیری دوباره یا چندبارهٔ یک واژه، عبارت، صدا یا ساختار زبانی برای تأکید، ایجاد موسیقی و تقویت حس در متن. در ادامه چند نوع از مهمترین تکنیکهای تکرار را با مثال میخوانیم:
۱. آنافورا (Anaphora): تکرار یک واژه یا عبارت در ابتدای جملات یا بندهای پیاپی.
مثال معروف (چارلز دیکنز): «بهترین روزها بود، بدترین روزها بود، بهترین زمانها بود، بدترین زمانها بود.»
۲. اپیفورا (Epiphora): تکرار یک واژه یا عبارت در انتهای جملات پیاپی.
مثال: «زندگی را برای مادر دوست دارم، کار را برای مادر دوست دارم، حتی این شهر را برای مادر دوست دارم.»
۳. ردیف (Parallelism): تکرار ساختار دستوری برای ایجاد موسیقی و قدرت کلام.
مثال معروف (نلسون ماندلا): «چیزی که از آن میترسیم، خود ترسیدن نیست. چیزی که از آن میترسیم، تاریکی نیست. چیزی که از آن میترسیم، ناتوانی خودمان است.»
۴. تکرار حرف یا صدا (Alliteration & Consonance): تکرار یک صامت یا مصوت برای زیبایی آوایی.
مثال: «سوز سرد سحرگاهان سه سرو سوخت» (تکرار صدای «س»)
۵. اپانادپلیس (Epanadepsis): تکرار یک واژه در ابتدا و انتهای یک جمله.
مثال: «قانون باید بماند قانون.»
🔻تکرار زمانی مؤثر است که هدفمند باشد و ریتم، تأکید عاطفی یا طنز ایجاد کند. تکرار بیهدف، متن را خستهکننده میکند.
تنها شدن
در اتاقی چون قبر
بدون سیگار و شراب،
تنها با یک لامپ
و یک اجاق گاز هیزمی،
موهایی جوگندمی
و شادیای از وجود اتاق...
صبحگاه
مردم بیرون میروند
تا پول در بیاورند:
قاضیها، نجارها
لولهکشها، دکترها
روزنامهفروشها، پلیسها
آرایشگرها، ماشینشورها
دندانپزشکها، گلفروشها
پیشخدمتها، آشپزها
رانندگان...
و تو به سمت چپت میغلتی
که نور خورشید به پشتت بتابد
نه به صورتت.
سیمین دانشور
💬 من عشق را مثل تو رمانتیک ندیده ام. من عشق را به بند ناف آویزان دیده ام. حتی عشق را بخیه زده ام. عشق را دیده ام در حال خون ریزی که هر چه ارگتین بزنی خون بند نیاد. عشق را دیده ام در ترس، ترس از پدر و مادر، ترس از زن و بچه، ترس از آبستنی. عشق را دیده ام در سقط جنین. عشق را دیده ام در چاقو که به سفیده ران خورده. آن هم برای یک لنگه ابروی همدم دندان طلا.
▫️ شهری چون بهشت
@shotnote1✍
The Memory Of Persistence-Salvador Dali
-----------------
نام اثر:تداوم حافظه
درسهای نویسندگی
نویسنده نباید همیشه مفهوم را توضیح دهد؛ باید آن را به تصویر تبدیل کند.
اگر بنویسیم: «شخصیت از گذر زمان خسته شده بود.» مخاطب فقط یک اطلاعات دریافت میکند.
اما اگر بنویسیم: «به ساعت دیواری نگاه کرد؛ عقربهها انگار روی صفحه سر میخوردند و جلو نمیرفتند.» مخاطب خستگی زمان را احساس میکند.
تفاوت نویسندگی معمولی و نویسندگی اثرگذار در همین است؛ گفتنِ مفهوم یا ساختنِ تصویر.@shotnote1✍ Читать полностью…
دالی زمان را توضیح نداد؛ آن را ذوب کرد. نویسنده هم به جای توضیح احساسات، باید آنها را به صحنه و تصویر تبدیل کند.
فریدا ✍
رهایش کردم. حالا خودم هستم.
نقاشی میکنم. این بار خودم را میکشم.
دست در دست خودم؛ با خودم ازدواج کردهام.
راستی آیا من برای خودم کافیام؟
@shotnote1🍃✨
دختر:
چرا كتابهارو مي سوزونين؟
مرد آتشنشان:
خوب اين شغلمونه، دوشنبه ها كتابهاى ميلر، سه شنبه ها داستايوفسكى و چهارشنبه ها والت ويتمان، جمعه فالكنر، شنبه و يكشنبه هم كتابهاى شوپنهاور و سارتر رو ميسوزونيم.
كتابهارو به خاكستر تبديل كرده و خاكسترها رو هم دوباره مي سوزونيم
فارنهايت 451
@shotnote1✍
▫️▫️▫️
*⃣ ایده یابی با «سؤال دراماتیک در صحنه»
این تکنیک مهم در فیلمنامهنویسی یعنی یک رفتار، شیء یا اطلاعات ناقص با ایجاد ابهام ذهن مخاطب را وادار میکند بپرسد: «چرا؟» یا «چه اتفاقی افتاده؟»
تقریباً هر صحنه را میتوان با یکی از این سه نوع ابهام شروع کرد:
1. رفتار غیرعادی
«چرا این کار را میکند؟»
مثال: مردی کفشهایش را در یخچال پنهان میکند.
2. اطلاعات ناقص
«چه چیزی را نمیدانیم؟»
مثال: زن نامهای را میخواند، اما متن نامه را نمیبینیم.
3. تناقض
«چرا این دو چیز با هم جور درنمیآیند؟»
مثال: فردی با لباس دامادی از زندان خارج میشود.
نمونهها:@shotnote1✍ Читать полностью…
زنی قبل از ورود مهمانها، قاب عکس خاصی را از روی دیوار برمیدارد.
سؤال: در آن عکس چه کسی است؟
مردی وارد خانه میشود، مستقیم سراغ صندوق پست میرود و وقتی آن را خالی میبیند، ناامید میشود.
سؤال: منتظر چه چیزی بوده؟
دختربچهای هر شب ساعت ۱۰:۱۵ کنار پنجره میایستد و خیابان را نگاه میکند.
سؤال: منتظر چه کسی است؟
راننده تاکسی وقتی نام یک مقصد را میشنود، ناگهان مسافر را پیاده میکند.
سؤال: آن مکان چه اهمیتی دارد؟
پیرمردی هر روز به نیمکتی در پارک غذا میآورد، اما هیچکس آنجا نیست.
سؤال: غذا برای چه کسی است؟
زنی در حال فرار است، اما کیف پر از پولش را وسط خیابان رها میکند.
سؤال: چرا پول برایش بیاهمیت شده؟
مردی تلفنش زنگ میخورد؛ نام تماسگیرنده را میبیند و گوشی را میشکند.
سؤال: آن شخص کیست؟
دانشآموزی برگه امتحان با نمره ۲۰ را پاره میکند.
سؤال: چرا از موفقیتش ناراضی است؟
📝| درس نویسندگی
بسیاری از نویسندگان تمام وقت خود را صرف ساختن شخصیت میکنند؛ اما فراموش میکنند که داستان در «رابطه»ها اتفاق میافتد.
شخصیتِ تنها، داستان نمیسازد.
برخوردِ شخصیتها با یکدیگر داستان میسازد.
هر رابطه در داستان مثل یک نخ نامرئی است:
وقتی یک نفر تصمیمی میگیرد، چند نفر دیگر نیز تحت تأثیر قرار میگیرند.
اگر قهرمان دروغ بگوید، فقط خودش تغییر نمیکند؛ اعتماد دیگران هم تغییر میکند.
اگر عاشق شود، فقط احساسات خودش درگیر نمیشود؛ زندگی چند شخصیت دیگر نیز دگرگون میشود.
*⃣داستانهای ضعیف از آدمها حرف میزنند.
داستانهای قوی از پیوند میان آدمها.
*⃣مخاطب شخصیتها را به خاطر نمیسپارد؛
مخاطب رابطههایی را به خاطر میسپارد که میان آنها شکل گرفته است.
@shotnote1✍
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
برگی از گلستان کتاب
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
داستان کوتاه ✍برگرفته از "کیهان فرهنگی" اسفند 1367 - شماره 60
September 14, 2023
مکعب گرد
🔰عنوان داستان: سانسورچی
🔰نویسنده: لوئیزا والنزوئلا
🔰مترجم: اسدالله امرایی
بیچاره خوان! یکروز که اصلا حواسش جمع نبود، او را گرفتند. حتی فرصت نکرد بفهمد آنچه که به عنوان بخت خوش و اقبال بلند به او روی آورده یکی از بازیهای کثیف سرنوشت است. این جور اتفاقات زمانی پیش میآید که آدم دچار سهلانگاری شده و اصلا حواسش جمع نیست. خوان سیتو به احساس ناپایدار و غیر قابل اعتماد خوشبختی اجازه داد تا وجود او را فرا بگیرد. زیرا آدرس ماریانا در پاریس را از منابع موثق به دست آورده بود. میدانست ماریانا او را فراموش نکرده است. بیآنکه لحظهای فکر کند نشست و نامهای برای او نوشت.Читать полностью…
نامهای که آرام و قرارش را بر هم زد. فکر آن روزها نمیگذاشت کار کند و شبها خواب را از چشمانش ربوده بود. مگر آن ورق پارهای که برای ماریا نوشته بود چه مطلبی داشت؟
خوان میدانست محتویات نامه هیچ مسئلهای ایجاد نمیکند و کاملا بیخطر و دست نیافتنی است. اما مسئله به همین جا ختم نمیشد و میدانست که نامهها را بازرسی میکنند، میبویند، لمس میکنند، خط به خط نامهها را با دقت میخوانند و کوچکترین علامت یا ویرگولی که بر حسب تصادف از دست نویسنده در رفته باشد از نظر دور نمیماند. به خوبی میدانست که نامهها در ادارههای عریض و طویل سانسور دست به دست میچرخد و از بوته هزار جور آزمایش میگذرد و بالاخره معدودی به سلامت به مقصد میرسند. معمولا ماهها و حتی سالها طول میکشد، تازه آن هم اگر کاسهای زیر نیم کاسه نباشد. در این مدت آزادی و حتی زندگی نویسنده و گیرنده در خطر قرار دارد. به همین دلیل خوان ماتم گرفته بود.
میترسید به خاطر نامهاش به ماریانا آسیبی برسد. در این میان ماریانا باید در جایی که همیشه آرزوی آن را داشت احساس امنیت کند. اما خوان خوب میدانست که فرماندهی اداره سری ممیزی در سراسر جهان فعالیت دارد و از همه نوع امکانات برخوردار است. هیچ چیز نمیتوانست مانع از آن بشود که آنها به مخفیگاه ماریانا دست یابند و او را بربایند و سرمست از انجام موفقیتآمیز ماموریت خود، به لانههای سرد و بیروح خودشان بر گردند.
خوب آدم مجبور است یک جوری جلوی آنها در بیاید و دهان آنها را خورد کند. مثل بقیه مردم باید توی دنده ماشینها شن بریزد و ماشینها را خراب کند. آدم باید به عمق مطلب برسد تا بتواند جلوی آنها را بگیرد.
این نقشه خوان، انگیزهی او برای ثبت نام در اداره سانسور بود. نه این که بیکار باشد. نه، فقط برای این که جلوی نامه خود را بگیرد به آنجا رفت. کارش تسکین دهنده، اما غیر اساسی بود. او بلافاصله استخدام شد. زیرا هر روز به تعداد بیشتری سانسورچی نیاز داشتند. کسی هم به خود زحمت نداد به حرفهای او توجهی کند.
انگیزههای خارجی نمیتوانست چندان مورد توجه دایرهٔ سانسور قرار بگیرد. آنها هم لازم نمیدیدند در مورد کسانی که تقاضای استخدام میکنند مته به خشخاش بگذارد. زیرا به خوبی میدانستند پیدا کردن نامهٔ مورد نظر برای افراد بیچارهای که به دنبال آن میگردند تا چه حد دشوار خواهد بود. به علاوه در برابر وسعت کار یک سانسورچی یک دو نامه چندان اهمیتی ندارد. به این ترتیب خوان با هدفی خاص به دایرهٔ سانسور اداره پست پیوست.
ساختمان بر خلاف ظاهر آراستهاش بسیار سرد و بی روح بود. خوان کم کم به کار خود علاقهمند شد. از آنجا که فقط به دنبال نامهٔ خودش بود، احساس آرامش وجدان میکرد. وقتی به بخش “ک” که در آن نامهها را از نظر مواد منفجره بازرسی میکردند منتقل شد، ککش هم نگزید.
در سومین روز کار، یکی از همکارانش دستش را بر اثر انفجار یک نامه از دست داد. رئیس بخش معتقد بود که او قربانی بیاحتیاطی خود شده است. خوان و دیگران هرچند احساس امنیت نمیکردند اما سرکار خود رفتند. بعد از کار یکی از آنها کوشید با به راه انداختن اعتصاب، به علت خطرناک بودن کار، مزد بیشتری درخواست کنند. خوان از پیوستن به اعتصاب خودداری کرد. بعد از کمی فکر کردن و کلنجار رفتن با خود، گزارش او را به مافوق خود داد و در نتیجه ترفیع گرفت.
موقع خروج از دفتر رئیس به خود گفت: "دفعه اول و آخرت باشد که از این کارها میکنی". زمانی که به بخش "ج" که نامهها را از نظر مواد سمی مورد بازرسی قرار میدادند منتقل شد احساس کرد از پلههای ترقی بالا میرود.
با جدیت و کوشش به بخش "ی" راه یافت که کار در آن جالبتر بود. زیرا در این بخش میتوانست محتویات نامهها را به دقت بخواند و تجزیه و تحلیل کند. امیدوار بود نامه خود را که احتمالا به این قسمت میآید پیدا کند...👇
Photo Prompt
اصطلاحات مصطلح
"پرامپت بصری"
"تصویر ایدهپرداز"
"تصویر جرقهزن"
«عکس محرک»
@shotnote1 ✍
⏺
لازم نیست خواننده شما همه چیز را بداند. پاسخ این سوالات کمکتان می کند که به ذهن کاراکترتان وارد شوید و کارتان را برای اینکه بدانید چه کاری انجام می دهد آسان تر می کند. وقتی که در یک صحنه کارکتر شما در یک رستوران باشد، شما به سادگی می دانید که او چه چیزی سفارش می دهد.
و یک نکته دیگر پیش از پایان، اگر واقعا می خواهید به ذهن کاراکترتان وارد شوید. فقط جواب های او را ننویسید، واکنش هایش به سوال ها و نحوه نشستن ، ژست هایش، تن صدا و حالت چهره اش را نیز بنویسید.
وقتی کارکترتان را به این شکل تصویر می کنید؛ او زنده می شود، برای خواننده/تماشاگر، واقعی تر می شود و زندگی را به داستان شما می آورد.
به کاراکترهایتان زندگی ببخشید.✨
✍ @shotnote1
📝| درس نویسندگی
✍پايان بندی آبکی
داستان كوتاه كوتاه از اين نظر كه اول دنيا را يك جور خاص نشان می دهد و در پايان جور ديگری شبيه جوك است ولی قرار نيست حتمن خنده دار باشد. تغيير پاياني ممكن است غمگين، شوك آور، مهيج ، يا هر چيز ديگری باشد ولي هر تحول پاياني در داستان كوتاه كوتاه بايد در بدنه داستان جوش خورده باشد. بايد بتوان داستان را با علم به پايان خواند و درك كرد كه چطور در طول مسير داستان ما را با خودش همراه كرده ، فريب مان داده يا راست گفته است.
داستان از نظر من در مورد شخصيت است .
اگر مي خواهيد جوك بنويسيد خيلي هم عالي است من هم جوك دوست دارم ولي اگر داستان كوتاه كوتاه شما چيزي جز يك شوخى نازل چيزی براي ارائه ندارد ، خوب اين چندان خنده دار نيست.
✨کارلوس کر
@shotnote1✍
در بارش فکری، کیفیت را قضاوت نکن؛ فقط اجازه بده ایدهها باریدن بگیرند.
ذهن، آسمانیست که گاهی باید بدون ترس از طوفان، ایدههایش را ببارد؛ شاید رنگینکمان خلاقیت درست بعد از همین بارش متولد شود.
بارش فکری، پشتصحنهی تمام ایدههای بزرگ است؛ جایی که آشفتگی، آرامآرام به خلاقیت تبدیل میشود.
@shotnote1
▫️بزرگ علوی
گیله مرد : آدمها را به میزان درکشان بسنج نه به اندازه مدرکشان
چرا که فاصله ی زیادی از مدرک تا درک وجود دارد
مدرکی که درک بالاتری به ارمغان نیاورد، کاغذ پاره ای بیشتر نیست.
مهمترین نشانه ی درک بالاتر تواضع بیشتر است ...!
گیله مرد
@shotnote1✍
📚 (Literary Biopics)
این دسته از فیلمهای زندگی نویسندگان مشهور که به آن Literary Biopic میگویند، در دهههای اخیر بسیار محبوب شدهاند. نکته جالب اینجاست که بسیاری از این فیلمها صرفاً به زندگی شخصی نویسنده نمیپردازند، بلکه نشان میدهند که چگونه یک اثر جاودان خلق شده است. در ادامه لیستی از چند بهترین این ژانر را بر اساس نویسنده و سال انتشار مشاهده میکنید:
· ویلیام شکسپیر: Shakespeare in Love (1998) - نمایش طنزآمیز از زندگی و عشق شکسپیر جوان و الهام او برای نوشتن "رومئو و ژولیت".
· جین آستن: Becoming Jane (2007) - داستان عاشقانهای که تصور میرود الهامبخش رمانهای معروف او بوده است.
· سی.اس. لوئیس: Shadowlands (1993) - روابط عاطفی پیچیده این نویسنده مسیحی و خالق "نارنیا".
· جی.ام. بری: Finding Neverland (2004) - داستان آشنایی او با خانواده دیویس که الهامبخش نوشتن "پیتر پن" بود.
· بیاتریکس پاتر: Miss Potter (2006) - زندگی این تصویرگر و نویسنده کتابهای کودکان و تلاش او برای انتشار اولین کتابش.
· ویرجینیا وولف: The Hours (2002) - روایت موازی زندگی وولف در حین نوشتن "خانم دالووی" و خوانندگان این کتاب در دوران مدرن.
· سیلویا پلات: Sylvia (2003) - نگاهی به رابطه پیچیده و پرتنش این شاعر با شوهرش تد هیوز.
· جان کیتس: Bright Star (2009) - عشق پرشور و نافرجام این شاعر رمانتیک با فانی براون.
· اسکار وایلد: Wilde (1997) - زندگی پرحاشیه و سقوط این نویسنده و شاعر ایرلندی.
· جک کروآک و آلن گینزبرگ: Kill Your Darlings (2013) - شکلگیری نسل بیت (Beat Generation) و قتل مرموزی که دستاندرکاران آن بودند.
· دیلن تامس: The Edge of Love (2008) - روابط عاطفی پیچیده این شاعر نامدار ولزی در دوران جنگ جهانی دوم.
· Rebel in the Rye (۲۰۱۷)فیلم روایتگر زندگی سلینجر از جوانی تا موفقیت و .
شهرت است.
•Genuse نابغه، سرگذشت توماس وولف
✍
نویسندگی شُغلی نیست که منتظرِ الهام بماٰند. تو هر روز مینویسی، حتیٰ وقتی خستهای، حتی وقتی مطمئن نیستی.
اعتمادِ به نوشتن، پس از آنکه پشت میزت نشستی سراغَت میآید، نه پیش از آن.
استیوِن کینگ.
اریک هایپرسر
#چالش_نویسندگی:
●این چالش «ضربه زدن زیرمتن با چکش» نام دارد.
ناخدا برای ناهار بیرون رفته و ملوانها کشتی را در اختیار گرفتهاند...
▫️چارلز بوکوفسکی
ترجمۀ مصطفی رضیئی
@shotnote1✍✨
🎬 من هنوز اینجام (2024)
فیلمنامه این اثر با تکیه بر یک فقدان شخصی، روایتی چندلایه از حافظه، هویت و مقاومت میسازد. نقطه قوت متن در این است که بهجای نمایش مستقیم خشونت، بر تأثیر غیبت تمرکز میکند؛ غیبتی که آرامآرام زندگی یک خانواده را دگرگون میسازد و به استعارهای از یک زخم جمعی تبدیل میشود.
فیلمنامه با ساختاری مینیمال و شخصیتپردازی دقیق، احساسات را از دل کنشهای روزمره بیرون میکشد و اجازه میدهد مخاطب بهتدریج با اضطراب، امید و پایداری شخصیتها همراه شود. اینجا درام نه از اتفاقات بزرگ، بلکه از انتظار، سکوت و جستوجوی حقیقت زاده میشود.
متنی هوشمندانه که نشان میدهد گاهی قدرتمندترین روایتها درباره کسانی هستند که غایباند، اما حضورشان در تمام لحظات داستان احساس میشود.
@shotnote1✍
@honarefilmnameh
در این شهر همه عجله میکردند فقط برای اینکه عجله کرده باشند. آدمها توی اتومبیلها عجله میکردند تا در ترافیک پر عجله از یکدیگر سبقت بگیرند. آدمها عجله میکردند تا خودشان را به قطار برسانند در حالی که یک دقیقهٔ بعد قطار دیگری میرسید، بعد عجله میکردند و از قطار پایین میپریدند و دوان دوان از این طرف خیابان به آن طرف خیابان میرفتند تا خودشان را به ساختمانها برسانند و سوار آسانسورهای سریعالسیرِ پر عجله شوند. آدمها در اغذیهفروشیها با عجله غذایی را میبلعیدند که آشپزها با عجله آن را سرخ کرده بودند. آدمها توی سلمانیها تند و تند میگفتند: «فقط یک بار صورتم را بتراش. عجله دارم.» در ادارهها و دفاتر کار تابلوهایی زده بودند که روی آنها نوشته بود: «امروز خیلی کار دارم» و «خداوند جهان را در شش روز آفرید – شما هم میتوانید هر مطلبی دارید در شش دقیقه بگویید.» و در همین ادارهها و دفاتر کار آدمها با بیتابی میخواستند از دست ارباب رجوع خلاص شوند. آدمهایی که پیرارسال پنجهزار دلار در آورده بودند و پارسال ده هزار دلار، به اعصاب داغان شده و مغزهای خشکیدهٔ خود فشار میآوردند تا بلکه بتوانند امسال بیستهزار دلار در بیاورند؛ و آدمهایی که بلافاصله پس از در آوردن بیستهزار دلار از پا در آمده بودند عجله میکردند تا به قطار برسند و دورهٔ مرخصی خود را که پزشکان عجول تجویز کرده بودند با عجله بگذرانند.
بَبیت - سینکلر لوییس
منوچهر بدیعی
🍃@shotnote1 🍃
☕️
آدمهای خوب رنج بیشتری میکشند چون از رنج دیگران هم رنج میبرند.
کتاب: نه فرشته نه قدیس
✍🏻 اثر: ایوان کلیما
@shotnote1
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻
/channel/addlist/JTgSCgeUqzEzZGU8
به زودی آنقدر تحت تاثیر کار خود قرار گرفت که ماموریت و هدف اولیهاش به فراموشی سپرده شد. هر روز بخشهای زیادی از نامهها را قلم قرمز میکشید و آنها را بدون رحم و مروت به داخل سبد نامههای سانسوری میانداخت.📕ژانر اصلی این اثر داستانی سیاسی-روانشناختی و ضدآرمانشهری (دیستوپیایی) است.
روزهای وحشتناکی بود. او از کشف این که مردم از چه راههایی پیامهای مخرب خود را ارسال میکنند، یکه میخورد. آن قدر تیزبین شده بود که در پس عبارت ساده "هوا متغیر است" یا "قیمتها رو به افزایش است" دستی را میدید که برای برانداختن حکومت به حرکت درآمده است. اشتیاق او به کار باز هم موجبات ترقی را فراهم کرد. نمیدانیم خوشحال بود یا نه. در بخش "ب" تنها چند نامه به دست او میرسید. تنها یک مشت به خوانهای دیگر میرسید. او آنها را بارها میخواند، زیر ذرهبین قرار میداد، و میکوشید با میکروسکوپ الکترونی چاپهای ریز را بخواند. آنقدر دقت به خرج میداد که ذائقه و شامهاش هم به آن عادت کرده بود. وقتی به خانه میرسید حواسش نبود، آش خود را گرم کند یا میوهای بخورد. با احساس رضایت از کار خود به رختخواب میرفت. تنها، مادر عزیزش نگران بود، که او هم کاری از دستش بر نمیآمد و نمیتوانست او را به راه بیاورد.
میگفت "لولا" تلفن کرده، با دوستان دیگرت در کافه انتظار ترا میکشند. دلشان برای تو تنگ شده، هرچند همیشه راست نمیگفت. اگر بطری نوشابهای روی میز میگذاشت خوان اصلا توجهی به آن نمیکرد. هر حواسپرتی میتوانست او را از مطلب دور کند. یک سانسورچی کامل باید هوشیار، تیز بین و آگاه باشد تا بتواند توطئهها را سر بزنگاه خنثی کند. او وظیفهای خطیر و میهنپرستانه بر عهده داشت که نیازمند از خود گذشتگی و تعالی روحی بود.
سبدهای نامههای سانسور شده او درست مثل سبدهای دیگر بخش به نحو احسن پر میشد. بالاخره نامه ماریانا را پیدا کرد. میخواست به خود تبریک بگوید که سرانجام به هدف واقعی خود دست یافته است. اما بی هیچ ملاحظهای آن را هم سانسور کرد. و طبعا نتوانست مانع از اعدام خود در سحرگاه روز بعد شود. یکی دیگر از قربانیان اشتیاق به کارش خود او بود.
پایان
📝| درس نویسندگی
یکی از رازهای جذب مخاطب، پاسخ دادن نیست؛ سؤال ساختن است.
به این تصویر نگاه کنید.
ما نمیدانیم زن کیست.
نمیدانیم چرا در هوا معلق است.
نمیدانیم زنده است یا مرده.
نمیدانیم پیرمرد او را میبیند یا تصورش میکند.
اما درست به همین دلیل نمیتوانیم بهسادگی از تصویر عبور کنیم.
بسیاری از نویسندگان تازهکار عجله دارند همهچیز را توضیح دهند؛ در حالی که داستان خوب، ابتدا کنجکاوی خلق میکند و سپس پاسخ میدهد.
مخاطب برای جوابها صفحه را ورق نمیزند؛
برای سؤالها ورق میزند.