2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
🫧خاطرات سیلویا پلات
میدانی هر قدر چیزهایی که به دست آوردهای مادی باشد کمتر میتوانی حفظشان کنی. میپوسد و از میان انگشتانت، که محکم آنها را گرفتهای، میپَرَد. تو روی زمین میپوسی و میگویی به درک؟ مهم نیست؟ ولی برایت مهم است.
نمیخواهی فقط یک بار آن هم به شکلی زندگی کنی که در یک جملهی کلی بتوانند بگویند: «او یه دختر ... بود» و نهایتاً در ۲۵ کلمه یا کمتر و بیشتر تو را شرح بدهند. میخواهی هر قدر میتوانی زندگی کنی... تو ثروتمندی... چون هجدهسالهای، هنوز حساسی، هنوز به خودت ایمان نداری، کمی گستاخ حرف میزنی و اندکی معقول تا خطاهایت را بپوشانی. پس نمیتوان تو را به احساساتی بودن، سانتیمانتالبازی یا رفتارها و تدابیر زنانه متهم کرد.
@shotnote1✨✍
❇️شاهکاری از آنتون پاوولویچ چخوف
روایت، دیداری تصادفی و کوتاه با گفتگویی عمیقاً دردناک و پرتنش را بین دو شخصیت با دو جهان بینی متفاوت رقم میزند.
🫧🫧
مادام بواری
گوستاو فلوبر
هرگز احساس خوشبختی نکرده بود...
این نابسندگی زندگی از چه بود؟
از چه ناشی می شد؟
اینکه به هر چیز تکیه می کرد، در جا می گندید؟ ...
همه چیز دروغ بود...
هر لبخندی خمیازه یی از ملال را پنهان می کرد و هر شادی، لعنتی را... هر لذتی چندشش را ...
@shotnote1 ✍🍃
از «نامههای فلوبر»✉️
از دو بعدازظهر بواری را مینويسم. عرق كردهام و گلويم گرفته. امروز يكی از روزهای نادر زندگیام بود كه آن را تماماً در وهم گذراندم. عصر، ساعت شش، در لحظهای كه كلمه حمله عصبی را مینوشتم، چنان عصبی بودم، چنان شديد نعره میزدم و چنان عميق چيزی را كه زن كوچكم تجربه ميكرد، حس میكردم كه نزديك بود خودم نيز دچار حمله عصبی شوم. برای اینکه هیچ وقت نگویند من مشقِ [نوشتن] نمیكنم، در بعضي لحظات چنان برای نوشتن تقلا میكنم كه لازم میشود قبل از خواب، دو يا سه فرسخ پيادهروی كنم.
میدانی هفته گذشته چند صفحه نوشتم؟ يك صفحه، آن هم به نظرم خوب نمیآيد! عبوری سريع و سبك لازم بود، در حالی كه من به كندی جلو میرفتم! چه دردی میكشيدم! سه روز روی تمام اثاثيهام و در تمام حالتهای ممكن غلت زدم تا چيزی برای گفتن بيابم! لحظات مشقتباری هست كه در آن رشته پاره میشود و به نظر میرسد كلاف از هم باز شده است. با اين حال، شروع میكنم به آشكارا ديدن. اما چقدر زمان از دست رفت! چقدر آهسته جلو میروم! و چه كسی متوجه تركيبات عميقی خواهد شد كه چنين كتاب سادهای از من میطلبد؟
«شاید با توصیهام چیز جدیدی به شما نگویم: شما باید هر روز بنویسید. باید با نوشتن مانند مهمترین بخش زندگیتان رفتار کنید. نباید منتظر الهام باشید، تنها چیزی که شما نیاز دارید یک عادت پایدار است. به طور مرتب بنویسید، حتی اگر مریض، غمگین یا بیحوصله هستید. هیچ چیز نباید شما را متوقف کند، حتی فرزندانتان.
مانند تونی موریسون رفتار کنید: در حالی که فرزندتان هنوز خواب هستند، بنویسید. صدای درونیتان را پیدا کنید و آن را روی کاغذ بیاورید و بنویسید.»
پیتر کری
@shotnote1✍🍃
🫧
سلیم و همکارانش، مثل تمام روزهای سیاه دیگر، بیزار و بی حوصله بازار شلوغی را تمیز میکردند که یک کامیون بمب گذاری شده ی حمل بنزین در نزدیکی اش منفجر شده بود. در بازار، مرغ و سبزی و میوه و آدم همه با هم سوخته بودند. آن ها آهسته و محتاطانه جارو می کردند، مبادا تکه پاره هایی از بدن آدمها را هم با خرابی ها بروبند. اما همیشه دنبال چیزی میگشتند، مثلاً کیف پول سالمی، زنجیر طلایی انگشتری یا حتی ساعتی که هنوز از محاسبه ی زمان دست نکشیده باشد.
کابوس های کارلوس فوئنتس
حسن بلاسم
@shotnote1✍
▫️ بوف کور / صادق هدایت
ترسهای فراموش شده، افکار مهیب و باورنکردنی که نمیدانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان میگرفت، راه میافتاد و به من دهنکجی میکرد!
... جلوی مهتاب، سایهام بزرگ و غلیظ به دیوار میافتاد ولی بدون سر بود _سایهام سر نداشت_ شنیده بودم اگر سایه کسی به دیوار سر نداشته باشد، تا سر سال میمیرد.
@shotnote1✨🍃
این توصیف، ترسیمِ جغرافیای درونیِ یک ویرانیِ خاموش است. توصیفی است که نه تنها یک حالت روانی، بلکه یک بحران متافیزیکی را نشان میدهد: گسست از جهانی که دیگر سخن نمیگوید و حضوری ندارد.در ملال_عمیق، فرد به دلیل گسستنِ رابطهاش با دنیا، دیگر نمیتواند نسبت خود در ارتباط با دنیا را دریابد. ساموئل بکت این وضعیت وجودی را برای قهرمان اصلی رمانش، بلاکوا، اینگونه توصیف میکند:
«او بیهیچ هویتی، در باتلاق رخوت و سُستی فرو رفته بود.
....شهرها و جنگلها و موجودات هویت نداشتند و سایههایی بودند که نه کِششی داشتند و نه هیجانی ایجاد میکردند... هستی او هیچ شکل و محوری نداشت و مرکز آن در همه جا بود، هیچ جا در حاشیهاش قرار نمیگرفت و مُردابی ناشناخته از سُستی و رخوت بود.»
فلسفه ملال/ لارس اسونسن
ترجمه: افشین خاکباز
اندر حکایات ✴️
روزی فردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد . یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار عکس گرفت و در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک سخنرانِ انگیزشی او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات بشکنه!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
❇️مرحله ۲: نمایش، نه گفتن (Show, Don't Tell)
این مهمترین قانون در توصیف شخصیت است. به جای گفتن مستقیم یک ویژگی، آن را از طریق اعمال، دیالوگها و واکنشها نشان دهید
"او بسیار عصبی بود."
"دستهایش مدام در جیبهایش میلرزید و مثل تسبیح کلیدهایش را زیر لباسش میچرخاند."
"او آدم مهربانی بود."
"وقتی دید گربهی کوچکی زیر باران تنها مانده، کتش را درآورد و دور آن پیچید."
"او آدم مغروری بود."
"هیچوقت اولین کسی نبود که سلام کند. همیشه منتظر میماند تا دیگران به سمت او بیایند."
با استفاده از مثال "نوید":
بجای گفتن "نوید خجالتی بود."
نشان دادن: "وقتی در جمع از او سوالی پرسیده میشد، نوید به جای نگاه کردن به چشمانشان، به لیوانی که در دستش بود خیره میشد و آرام جواب میداد."
🫧
من كودكیام را در راه بازگشت به خانه رها كردم، راهی كه در آن بارانهای پاییزی از روی شانههایم جاری میشدند.
من كودكیام را در اتاق زیر شیروانی رها كردم، جایی كه در آن، هنگام نگاه كردن به عكسی از پدرومادرم که هنوز همدیگر را دوست داشتند، با سایه ها حرف میزدم.
من کودکیام را روی سکوی ایستگاه راهآهن رها کردم، در حالی که با بهترین دوستم، پسر یک نانوا، خداحافظی میکردم، در حالی که موقع بغل کردن مامان به او قول میدادم در اولین فرصتِ ممکن برای دیدنش بر میگردم.
روی سکوی ایستگاه راهآهن، مامان را دیدم که گریه میکند. این بار قصد نداشت صورتش را برگرداند. من دیگر آن بچهای نبودم که مامان بخواهد در برابر همه چیز از او محافظت کند.
این همه چیز شامل اشکهایش و آن غمی که او را هیچوقت رها نکرده بود هم میشد.
@shotnote1 ✍
📚دزد سایهها
مارک لوی
❤️نگاه متفاوت به هیولاها
گیرمودل تورو میگوید، اولین بار در کودکی، موجود "گیل-من" (Gill-man) در فیلم «موجودی از باتلاق سیاه» به جای ترساندن، برای او حس دلسوزی و همذاتپنداری ایجاد کرد. او این موجود را نه به عنوان یک هیولا، بلکه به عنوان یک قربانی غریب و تنها میدید.
🔻اقتباس با طرح داستانی مشابه:@shotnote1✍ Читать полностью…
هر دو فیلم دربارهٔ یک موجود آبزی باستانی هستند که توسط انسانها اسیر میشود و در یک مرکز تحقیقاتی تحت مطالعه و آزار قرار میگیرد.
🔻· بازتعریف نقش هیولا:
در "موجودی از باتلاق سیاه"، موجود تا حدی یک هیولای تعقیب کننده است، اما در "شکل آب"، این موجود (آمفیبیان من) یک شخصیت حساس، بااخلاق و شایسته عشق است.
🔻· پیرنگ عاشقانه:
دل تورو ایدۀ اصلی "موجودی از باتلاق سیاه" را گرفت و آن را به یک داستان عاشقانه کامل تبدیل کرد.
استاد کیارستمی
❇️همه را مستی از پای درمیاورد
مرا هوشیاری!
@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬
❇️ همینگوی یک نکتهی تکمیلی برای شروع کار هر روزش داشته است. او هر صبح کارش را با روخوانی نوشتهی روز قبل شروع میکرده و بعد ادامهی آن را مینوشته، اما سهمیهای برای روزش درنظر نمیگرفته.
همینگوی فقط تا جایی مینوشته که هنوز حرفهایی برای گفتن داشته و اینگونه هیجانش را برای ادامهی نوشتن تا روز بعد حفظ میکرده.
@shotnote1✍
📝 شروع داستان
هاروکی موراکامی
هفتمين مرد در حالی كه تقريباً زمزمه مي كرد، گفت: موج بسيار بزرگی نزديك بود منو با خودش ببره. اون موقع ده سال داشتم و اين ماجرا در يك بعد از ظهر ماه سپتامبر اتفاق افتاد.
مرد آخرين نفری بود كه آن شب داستانش را بازگو مي کرد. عقربههای ساعت از 10گذشته بودند. گروه كوچكی كه دايره وار گرد يكديگر نشسته بودند، مي توانستند صدای زوزهی باد را كه درتاريكی مي وزيد و به سوی غرب میرفت، بشنوند. باد درخت هارا تكان داد، پنجره ها را به صدا در آورد و با آخرين صفير خود ازخانه عبور كرد..
📝مرد هفتم
@shotnote1 ✨🍃
نقد داستان
«شکارچی» چخوف 👆
ملاقاتی تصادفی و دردناک را در یک روز گرم تابستانی روایت میکند. یگور، شکارچیِ بیقید و آزاد، در جنگل با پگایا روبهرو میشود؛ زنی رنجدیده که همسر قانونی اوست اما سالهاست رها شده است. گفتگویشان شکافی عمیق را آشکار میکند: التماسِ زن برای بازگشت یا کمکی ناچیز، در برابری بیتفاوتیِ مردی که زندگی مشترک را «کسالتبار» میداند و آزادی خود را برتر میشمارد. در پایان، یگور با بیحوصلگی چند سکهٔ خرد به پگایا میدهد و بیآنکه پشت سر خود را نگاه کند، به راهش ادامه میدهد. زن تنها میماند با ناامیدی و سکههایی که هیچ چیز را تغییر نمیدهند. چخوف، بدون قضاوت، تصویری تکاندهنده از تنهایی، خودخواهی و شکستِ ارتباط انسانی نشان میدهد.
«شکارچی» چخوف، رویارویی دو جهان متضاد را در قالب یک ملاقات تصادفی روایت میکند. از یک سو یگور، شکارچی خودمحور و آزاد، که زندگی بیقید و تفنگ بهدست را نماد شکوه میداند. از سوی دیگر پگایا، همسر رها شدهاش، که نماد فقر، وابستگی و عذاب یک زندگی فراموششده است.
@shotnote1✍
صدها بار چخوف را روی پلههای آجری خانهمان، زیر درختِ به، لم داده در اتاق نشیمن دیده بودم. از فاصلهٔ دور، جرات نزدیک شدن به او را نداشتم، هنوز هم ندارم.
غلامحسین ساعدی
@shotnote1✨🍃
انتخاب نوع راوی یکی از مهمترین تصمیمات یک نویسنده یا فیلمساز است، زیرا به طور مستقیم بر درک، احساسات و میزان اطلاعات مخاطب تأثیر میگذارد. هیچکدام از این انواع برتری ذاتی ندارند و هر کدام برای هدف و اثر خاصی مناسب هستند.
مهمترین و پرکاربردترین انواع راوی را بر اساس سه محور اصلی (زبان، میزان آگاهی و حضور در داستان) توضیح داده شده است:
۱. دستهبندی بر اساس «زبان و جایگاه روایت» (شخص)
(رایجترین دستهبندی است و به "زاویه دید" داستان مربوط میشود.)
🔻راوی اول شخص (منروایت):
· مشخصه: راوی خودش بخشی از داستان است (شخصیت اصلی، شخصیت فرعی یا ناظر) و از کلمه "من" استفاده میکند.
· مزیت: ایجاد صمیمیت و محدود کردن دید خواننده به اطلاعات و احساسات خود راوی.
□انواع:@shotnote1 ✍✨ Читать полностью…
· قابل اعتماد: خواننده گفتههایش را بدون تردید میپذیرد.
· غیرقابل اعتماد: راوی به دلایلی مانند ناپختگی، دروغگویی یا بیماری روانی، واقعیت را تحریف میکند و خواننده باید خود حقیقت را کشف کند.
🔻راوی دوم شخص (توروایت):
· مشخصه: بسیار نادر و غیرمعمول. راوی مخاطب را مستقیماً خطاب قرار میدهد و او را به عنوان شخصیت اصلی داستان در نظر میگیرد. ("تو از خیابان تاریک عبور کردی...")
· مزیت: ایجاد حس شریک بودن و درگیر کردن بیدرنگ خواننده در ماجرا.
🔻 راوی سوم شخص (اوروایت):
· مشخصه: راوی خارج از داستان است و از کلمه "او" برای شخصیتها استفاده میکند. این رایجترین نوع راوی است.
· انواع:
🔻 دانای کل (همهدان): راوی به افکار، احساسات و گذشتهٔ تمام شخصیتها دسترسی دارد و از وقایع گذشته و آینده آگاه است. مثل راوی بسیاری از رمانهای کلاسیک.
🔻 محدود (یا دانای کل محدود): راوی فقط به افکار و احساسات یک شخصیت دسترسی دارد و داستان را از نگاه او روایت میکند. مانند راوی رمان "ناتور دشت".
🔻 عینی یا دوربین-like: راوی فقط آنچه را که قابل دیدن و شنیدن است (مانند یک دوربین) گزارش میدهد و به هیچ وجه به افکار درونی شخصیتها وارد نمیشود. مانند روایت بسیاری از داستانهای ارنست همینگوی.
💌 هیچ چیز بهاندازه نامه نگاری، قوه تخیل و استعداد ادبی اشخاص را ارتقاء نمیدهد.
(بابا لنگ دراز)
✔️ نوشتن نامههای محبت آمیز و گاه انتقادی به خودت کمک میکند تا با خود ارتباط خوبی برقرار کنی.
✔️ هر روز یک نامه به خودت بنویس. کارها را با خودت مرور کن. نامه میتواند اداری باشد. یا میتوانی از خودت انتقاد کنی.
✔️ نوشتن نامه به دیگران، هم کمک میکند تا حرفهایی که نمیتوانی به آنها بزنی را راحتتر بیان کنی. نامهات میتواند حاوی یک تشکر و قدردانی هم باشد.
✔️ همین الان قلم و کاغذ بردار و به کسی که فکر میکنی لازم است یک نامه بنویس. حتی میتوانی آنرا تایپ کرده و برایش ایمیل کنی.
نامه نوشتن را امتحان کن، اثرات آنرا خواهی دید.
@shotnote1📝🖌
✍✨فروغ فرخزاد
من خواب دیدهام که کسی میآید
من خواب یک ستارهٔ قرمز دیدهام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستارهٔ قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیدهام
کسی میآید.
🫧@shotnote1
❇️❇️❇️
داستان کوتاه مدیر
نوشته #شهلا_سپهری
🎙مطهره شفقتی
@shotnote1 ✍
@Radiosoda 📻
🔆عباس کیارستمی
روز بلند
شب بلند
عمر کوتاه ..
کتاب «قدمزدن با باد» /دو زبان
❇️مرحله ۳: استفاده از تکنیکهای توصیفی چندگانه
برای کامل کردن تصویر شخصیت، از چندین روش با هم استفاده کنید تا توصیف شما یکبعدی نباشد.
@shotnote1✍ Читать полностью…
۱. توصیف فیزیکی پویا:
توصیف ظاهر را در حین عمل قرار دهید.
• ضعیف: "او موهای قهوهای و چشمان سبز داشت."
• قوی: "در حالی که موهای قهوهای اش را از جلوی چشمان سبزش را کنار میزد، به نقشه نگاه کرد."
۲. دیالوگ و نحوهی صحبت کردن:
شخصیت چگونه حرف میزند؟سریع، آهسته، با کلمات پیچیده یا عامیانه؟
• دیالوگ "نوید" احتمالاً کوتاه، همراه با مکث و پر از "اِم..." و "مثلاً..." خواهد بود.
۳. اعمال و انتخابها:
یک شخصیت با کاری که انجام میدهد تعریف میشود.
• وقتی "نوید" میبیند کسی در اتوبوس به کمک نیاز دارد، آیا جایش را به او میدهد (نوعی عمل) یا فقط به پنجره خیره میشود و تظاهر به ندیدن میکند (عمل نکردن)؟ هر کدام بخشی از شخصیت او را نشان میدهد.
۴. نظرات دیگر شخصیتها:
شخصیتهای دیگر در مورد این فرد چه فکر میکنند؟
•"مادرش همیشه با نگرانی میگفت: 'کاش نوید کمی از لاک خودش بیرون میآمد.'"
۵. محیط و اشیاء:
اتاق،خانه یا وسایل شخصیت چه چیزهایی دربارهی او میگویند؟
•"اتاق نوید پر از کتابهای علمی-تخیلی بود که روی جلد بعضی از آنها هنوز برچسب کتابخانه خورده بود. یک گیتار در گوشهی اتاق خاک میخورد."
رسول یونان
خورشيد برای من
ساعت هفت غروب طلوع می کند
آن هم از پشت ميز يک کافه
يعنی وقتی تو را می بينم
روز من از حضور تو شروع می شود
شب من از غيبت تو
کاری کن
روزهايم بلند باشند
من از شب ها می ترسم.
@shotnote1 ✍
عباس معروفی
گاهي با دویدن برای رسیدن به کسی نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت؛
پس با کسی بمان که نصف راه را به سمتت دویده باشد...!
@Shutnote 🍃
✳️نحوه نوشتن توصیف شخصیت در ۳ مرحله:
🔰مرحله ۱: شناخت عمیق شخصیت (قبل از شروع به نوشتن)
شما قبل از اینکه بتوانید شخصیت را به خواننده معرفی کنید، باید خودتان او را به طور کامل بشناسید. این مرحله در پشت صحنه اتفاق میافتد.
کارهایی که باید انجام دهید:
· پرسشنامهی اساسی را پر کنید:
· نام، سن، شغل، ظاهر فیزیکی (قد، وزن، رنگ مو و چشم، یک ویژگی متمایز).
· گذشتهی او چیست؟ (یک trauma یا یک خاطرهی شیرین که او را شکل داده).
· بزرگترین آرزو و بزرگترین ترس او چیست؟
· به چه چیزی باور دارد؟ (مثلاً "آدمها ذاتاً خوب هستند" یا " فقط به خودت اعتماد کن").
· یک ویژگی محوری و یک تضاد درونی برایش تعریف کنید:
· ویژگی محوری: او بیشتر اوقات چه جور آدمی است؟ (مهربان، ترسو، بلندپرواز، بیپروا).
· تضاد درونی: چه کشمکشی در درون او وجود دارد؟ (عاشق خانواده است اما به خاطر کارش همیشه غایب است / میخواهد قوی باشد اما از طرد شدن میترسد). تضاد، شخصیت را جذاب میکند.
✒️خاطره یک فیلمنامه نویس:✨✨
چه انسان بزرگی!
دالتون ترومبو: فیلمنامهنویس و نویسندهی امریکایی:
یادم هست پیش از ازدواج، مدتی با همسرم همکار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم بدم نمیآمد که او این قدر شیفتهی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده
!دالتون ترومبو: فیلمنامهنویس و نویسندهی امریکایی.
ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همهی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جداییمان، چراغِ راهِ آینده رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال میکردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی میبینم الآن هیچچی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
امروز که دقت میکنم، میبینم تقریبا همه ما در طولِ زندگی، به لحظهیی میرسیم که آدمهای خاص و افسانه ای مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی میشوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برایمان بُت بوده، به طرزِ وحشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان میآید، بُت درست کنیم و از آنها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه، آدمها معمولی هستند. حتی آنهایی که ما ابرانسان میپنداریم هم وقتی دستشویی میروند، میگوزند، وقتی میخوابند، آبِ دهنشان روی بالش میریزد، آنها هم دچار اسهال و یبوست میشوند، میترسند، دروغ میگویند، عرقِشان بوی گند میدهد و دهنشان سرِ صبح، بوی خُسفهی خَر!
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تآتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
اولین چارهی کار این بود که از آنها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولا این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است. در قدم بعد، سعی کردم بهشان نشان دهم که من هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، نیازهای طبیعی دارم. عصبانی میشوم، غمگین میشوم، گرسنه میشوم، دست و بالم درد میگیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همهی آدمها دارند.
اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:
اول؛ احترام:
حتا جلوی پای یک پسربچهی ۷ ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ ۵ ساله از در عبور کرد. باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزشتر و مهمترند.
و بعد؛ راستگویی!
به عقیدهی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگتر و انسانیتر از راستگویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همهی آدمهای دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
اینهایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوقها هم میآید.
به یک دلدادهی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه میبینی، در خلوتش، یک شامپانزهی تمامعیار میشود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همهی ما آدمایم. آدمهای خیلی معمولی.
بیمحابا کوتاه کن. کمتر بیشتر است. چه بس نوشتهها از جمله نوشتههای خودم خواندهام و به ابتدای فصلِ، مثلاً، دوم رسیدهام و فکر کردهام «رمان میبایست در واقع از اینجا شروع میشد». آگاهی بسیار زیادی درباره شخصیت و گذشته داستان میتواند با شرح مختصری به خواننده داده شود. دلبستگی عاطفی به صحنهای یا فصلی از کتاب، وقتی به روایتهای دیگر میرسی رنگ خواهد باخت.
سارا واترز
@shotnote1 ✍✨
🔻آنتوان چخوف
درستترين شكل عشق آن است
كه شما چگونه با یک فرد رفتار میكنيد؛
نه اينكه دربارهی وی چه احساسی داريد.
@shotnote1✍
📝ایجاد حرکت آنی برای شرع:
خطهای آغازین باید عناصر منحصر بفرد داستان را دربرگیرند: صدایی مشخص، نقطهنظری واضح، طرحی ابتدایی و اشاراتی از شخصیتها. در پایان پاراگراف اول، باید فضا و کشمکش را شناخت، مگر آنکه دلیلی برای دریغ این اطلاعات وجود داشته باشد.
برآورده کردن این نیازها نباید به جملاتِ سنگین و پیچیده بی انجامد. به آغاز داستان «آدم خوب کم پیدا میشود» از فلانری اکانر بنگرید:
«مادربزرگ هرگز نمیخواست به فلوریدا برود». در اینجا صدایی مشخص داریم؛ لحنی غیرصمیمی و کنایهآمیز درباره مادربزرگی با ارادهای راسخ. طرح کلی، امتناع از سفر است و شخصیت زنی سالخورده و مصمم را میبینیم. هرچند محیط را دقیقاً نمیشناسیم، اما تنها در شش کلمه اطلاعات زیادی کسب کردهایم. این شروع، جهتدهنده و پویاست.@shotnote1✍✨ Читать полностью…
بلافاصله با پرسشهایی مواجه میشویم:چرا مادربزرگ نمیخواست برود؟ به جای فلوریدا کجا را میپسندید؟ همراهانش چه کسانی بودند؟ یک شروع موفق، تعدادی سؤال محدود و حرکت آنی ایجاد میکند.
جیکوب ام اپل