2499
از یک عکس، یک جمله؛ از یک جمله، یک زاویهی تازه. نوشتن را با نگاه آغاز میکنیم. با هم میآموزیم متنهای کوتاه، الهامهای بلند، و آموزههایی موجز برای نوشتن. @ShSepehri1 ادمین @shotnote1 ✍️ #شهلا_سپهری 🎬کانال سینمایی @Honarefilmnameh
رویای تبت/ فریبا وفی
📝
یک روز از سر بیکاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که فقر بهتر است یا عطر؟"
قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر" از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که :
فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد، ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند." عادت کرده بودند مجيز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.
فقط یکی از بچه ها نوشته بود “عطر"! انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود؛
نوشته بود:
عباس معروفی
صورتم را در دستهايم گذاشتم
و به اين فكر كردم كه نبايد بيش از حد دست و پا بزنم؛
دانستم كه خيلی چيزها به اختيار آدم نيست...
@shotnote1✍✨
یک قاتل در پی کشتن من است،
گاهی او را در آینه میبینم...
▪️فئودور داستایوفسکی
این جمله به طور خلاصه یکی از محوریترین مضامین فلسفی داستایوفسکی را بیان میکند: نبرد درونی انسان با تاریکی درون خودش.
· "یک قاتل در پی کشتن من است": این "قاتل" میتواند نماد شیطان درون، غرایز منفی، جنون، گناهکاری، یا جنبه تاریک شخصیت باشد. در آثار داستایوفسکی، قهرمانان اغلب با این هیولای درونی دست و پنجه نرم میکنند (مثل راسکولنیکف در "جنایت و مکافات" که ایده "انسان برتر" او را به سمت قتل سوق میدهد).
· "گاهی او را در آینه میبینم": این بخش از همه ترسناکتر است. یعنی تهدید از درون خود فرد میآید. وقتی در آینه (نماد خوداندیشی و مواجهه با حقیقت خود) نگاه میکنی، میبینی که دشمن در پشت چشمان تو، در وجود خود توست. این نشاندهنده شناخت خود و ترس از پتانسیل شری است که در هر انسانی نهفته است.
🎗آنتون چخوف/ بانو با سگش
نمونهای درخشان و استادانه از توصیف روانشناختی و طبیعتگرایانه که حالات درونی شخصیتها را از طریق محیط و کنشهای ظریف آنها بیان میکند.یک هفته از آشنایی آنها گذشته بود. روز تعطیل بود. با اینکه بیرون باد میوزید، گرد و غبار زیادی در خیابان پخش شده بود و باد کلاهها را از سر عابران میکند و با خود میبرد. اتاق دمکرده و گرم بود. روز تشنگی بود و گورو اغلب به داخل عمارت میآمد و آنا سرگیونا را وادار به خوردن شربت و بستنی و آب میکرد. هیچکس نمیدانست چطور باید سر خود را گرم کند. غروب که باد آرام گرفت، با هم به اسکله رفتند تا شاهد آمدن کشتی بخار باشند. جمعیت زیادی در بندر جمع شده بود. همه دستهگل به دست برای استقبال از کسی آنجا بودند. دو چیز در میان مردم خوشلباس یالتا بیشتر به چشم میآمد. یکی زنان سنوسالداری که مثل بانوان جوان لباس پوشیده بودند و دیگری تعداد زیاد نظامیان. به خاطر طغیان دریا، کشتی بخار دیر رسید. دیگر آفتاب کاملاً غروب کرده بود. انگار مدت زیادی را تا رسیدن به اسکله در آب دور زده بود.
آنا با عینکی که بر چشم داشت، به کشتی و مسافران آن نگاه میکرد. جوری که انگار منتظر آدمی آشناست. وقتی به سمت گورو برگشت، چشمهایش برق میزد. زیاد حرف میزد و سؤالهای بیربط میپرسید و خیلی زود فراموش میکرد چه پرسیده است. پس از آن بود که عینکش در میان جمعیت افتاد. مردم کمکم متفرق شدند. در آن تاریکی نمیشد چهرهی دیگران را دید. از شدت باد کم شده بود ولی گورو و آنا همچنان سر جای خود ایستاده بودند تا شاید کس دیگری هم از کشتی پیاده شود. حال، آنا ساکت بود و بیآنکه به گورو نگاه کند، گلها را بو میکرد. گورو گفت:
- هوا خیلی بهتر شده. به نظرت کجا بریم؟ میخوای یه دوری بزنیم؟
آنا جواب نداد.
👆
🔻گام هفتم: به "غار تاریک" بروید و با بزرگترین ترستان روبرو شوید
این اوج داستان شماست. جایی که با عمیقترین ترس یا شکست خود روبرو میشوید.🔻گام هشتم: "کسب موهبت" (بینش و transformation)
· مثال:
· ممکن است در شغل جدید یک اشتباه بزرگ مرتکب شوید.
· ممکن است در جمع مسخره شوید.
· ممکن است ببینید باور قدیمیتان ("من به اندازهٔ کافی خوب نیستم") درست به نظر میرسد.
در این لحظه، به نظر میرسد همه چیز از دست رفته است. این "مرگِ" نمادین شخصیت قدیمی شماست.
پس از عبور از تاریکی، یک بینش جدید به دست میآورید. این "گنج" سفر درونی شماست.🔻گام نهم: بازگشت به دنیای عادی، اما با چشمی تازه
· این بینش میتواند این باشد:
· "حتی اگر شکست بخورم، باز هم زنده میمانم و چیز جدیدی یاد گرفتهام."
· "من قویتر از چیزی هستم که فکر میکردم."
· "ارزش من به تأیید دیگران بستگی ندارد."
این بینش، "شمشیر جادویی" شماست که با آن بر ترسهایتان پیروز میشوید.
حالا شما به "دنیای عادی" اولیه برمیگردید، اما دیگر آن آدم سابق نیستید. شما تغییر کردهاید (transformation). این تغییر را در زندگی روزمرهتان نشان دهید.@shotnote1✍
· مثلاً:
· همان شغل قدیمی را دارید، اما با نگرش جدیدی به آن نگاه میکنید.
· همان روال روزمره را دارید، اما آن را با آگاهی بیشتری انجام میدهید.
· شما "الهامبخش" یا "مرشد" دیگران میشوید.
✍سیمین دانشور
به کی سلام کنم
سکوت همیشه به معنای رضایت نیست؛
گاهی یعنی خسته ام از اینکه مدام به کسانی که هیچ
اهمیتی به فهمیدن نمیدهند توضیح دهم ...!
❤️ @shotnote1
🔹 نه گام بر اساس ساختار کلاسیک سفر قهرمان
🔻گام پنجم: عبور از آستانه و قدم گذاشتن به دنیای ناشناخته
🍃🍃🍃
این لحظه، لحظهٔ اقدام است. شما تصمیم میگیرید که به "ندا" پاسخ "آری" بگویید.
· اقدام شما میتواند این باشد:
· فرستادن آن ایمیل برای شغل جدید.
· خرید آن ساز موسیقی.
· عذرخواهی کردن پس از آن بحث.
· ثبتنام در آن کلاس.
این اقدام، شما را به طور رسمی وارد "دنیای ویژه" ماجراجویی میکند.
حالا که وارد ماجرا شدهاید، با چالشهایی روبرو میشوید. اینها "اژدها"ی داستان شما هستند.
· آزمونها (اژدهایان بیرونی):
· یک پروژهٔ سخت در محل کار.
· یادگیری یک تکنیک پیچیده در مهارت جدید.
· ترس از صحنه وقتی میخواهید ارائه بدهید.
· متحدان: کسانی که در این مسیر به شما کمک میکنند. قدردان آنها باشید.
· دشمنان (اژدهایان درونی):
· ترس از شکست
· تنبلی
· حسادت
· عادات قدیمی
نبرد اصلی شما، نبرد با این دشمنان درونی است. این، اصل "سفر درونی" است.
▫️▫️✍
هدایت کاف یک سال زودتر عاشق شیدا شده بود. همدانشگاهی بودند. هند. سر یکی از کلاسها، شیدا را دیده بود و دچارش شده بود. بهش گفته بود؟ نه. نگفته بود. یک سال عشقش را به روی شیدا نیاورده بود. فقط هر روز توی وبلاگش از شیدا مینوشت. از عادتهایش. از جویدن ته مداد. از ریز شدن چشمهایش موقع خندیدن. از قرمزی رد کش جوراب روی ساق پایش سر کلاس. از همه چیزش. بعدا شیدا یک بار گفت که تصادفا وبلاگ هدایت را دیده و خودش را آنجا خوانده است. خودش، آنطور که از چشمهای هدایت دیده میشد. ریخته بود بهم که چرا تا حالا به رویش نیاورده بود این دچار شدنش را. یک روز دم غروب، هدایت را خفت کرده و برده بود توی سالن ورزش دانشگاه و بهش گفت که وبلاگش را خوانده است. هدایت بهانهی الکی آورده بود که چرا تا حالا بهش نگفته. بهانهی آبگوشتی. جرات نداشت بهش بگوید که دچارش شده است.
اینها مهم نیست. مهم حرفهای شیدای دم غروب توی سالن والیبال بود. به هدایت گفته بود که من وقتی نوشتههایت را خواندم و دچار شدنت را دیدم، تازه فهمیدم که یک سال پیش در رویای تو متولد شدم. بیآنکه بدانم. حق من این بود که بدانم در جهان دیگری به من حق حیات دادهاند. من چقدر این حرفش را دوست داشتم. اینکهآدم ممکن است در رویای یک نفر دیگر به دنیا بیاید و زندگی کند. بدون اینکه خودش هم بفهمد و بداند. ممکن است آنقدر نفهمد که همانجا در رویای دیگری بمیرد و به خاک سپرده شود. بعدها که با هدایت همخانه شده بود، برایش نوشته بود که من زندگی مخفیانهی خودم در رویای تو را به زندگی پیش از آن ترجیح میدادم. کاش فقط زودتر تولدم در شیارهای مغزت را به خودم خبر داده بودی.
بعدترها که هدایت خودش را حلقآویز کرده بود، شیدا تمام آن نوشتهها را چاپ کرد و گذاشت توی یک آلبوم. یک ایمیل برایم فرستاد و عکس آلبوم را ضمیمه کرد بهش. گفت حالا من ماندم و این همه نوشته. من در رویای کسی متولد شدم و قبل از اینکه در رویایش بمیرم، خودش مرد. میدانی این یعنی چی؟ میدانی بقای یک رویای زنده در یک مغز مرده یعنی چه؟ من یک رویای زندهام که زادگاهم را از دست دادهام. رویاها به زادگاهشان زندهاند. کاش لااقل زودتر تولدم را خبر داده بود که یکسال بیشتر در سرزمینش زندگی میکردم.
هدایت رفت. شیدا ماند. دو شیدا ماند. یکی همان بود که هر روز گلهای رز را آب میداد و نان میخرید و رنگ گل لباسش را با رنگ کفشهایش هماهنگ میکرد. یکی دیگر هم شیدایی بود که ته مدادها را میجوید و چشمهایش ریز میشد و زنگ هیچ خانهای را نداشت که بزند و کسی در را برایش باز کند. شیدای سرگردانی که زادگاهش قبل از خودش رفته بود.
فهیم عطار
چخوف، آلن پو، همینگوی، کافکا، جویس و بکت، از پیشقراولان مینیمال در جهان داستان مینیمال محسوب می شوند.
🔻اساسا" برخلاف باور عمومی داستان مینیمال ربطی به حجم و تعداد کلمات داستان ندارد، حتی داستان کوتاهی با ۵۰۰۰ کلمه می تواند مینیمال باشد.
🎗 @shotnote1
🎬
فیلم کوتاه «Speechless» (بیکلام)،
از آن دسته فیلمهای کوتاه احساسی و مینیمال است که با تصویر و خیال بازی میکند و بدون دیالوگ، مفهوم عمیقی از تنهایی، خیالپردازی و ارتباط انسانی را منتقل میکند.
نویسنده تک شات🔻🔻
@shotnote1✍
@honarefilmnameh🎬
.
✨داستان تجاری
باعث میشود ما بپرسیم: «چه اتفاقی قرار است بیافتد؟»
✨داستان ادبی
ما را وادار میسازد بپرسیم چرا اتفاقات اینگونه رخ میدهند و یا اینکه فایده این اتفاق چیست؟
🎗 @shotnote1
🔰پاراگرافهای پایانی داستان «مرغ پاکوتاه» نجف دریابندری، نمونهای درخشان از توصیف "توصیف پسا-حادثه" مبتنی بر کنش و فضاسازی نمادین است. دریابندری برای خلق فضا و انتقال حس پایان و یأس، از عناصر مختلفی به صورت هماهنگ استفاده میکند:آفتاب از لب بام پریده بود و بانگ چند خروس از دوردست شنیده میشد. مرغ پاکوتاه که گویی برای شنیدن صدای خروسها گوشش را تیز کرده بود، پشتش را به اتاق کرد و گردن درازش را راست نگه داشـت و بـا صدای دورگهای کوشید که جواب خروسها را بدهد. فضلهای از پشتش به زمین افتاد.
آفتاب مانند مـرشدی که معرکهاش ختم شـده بـاشد، بساط خود را جمع کرده و رفته بود. ولی صدای خروسهای دوردست همچنان شنیده میشد. خدیجه همینطور وسط حیاط ایستاده بود و نی قلیان هندی ترکخورده هنوز در دستش بود. جلو پایش مرغ پاکوتاه آرام خـوابیده بود و پرهای سفید و پاکیزه زیر شکمش پیدا بود. کمی آب از لای نوکهاش روی آجر فرش ریخته بود. سلیمان و عفت در گوشه حیاط ایستاده بودند و دست همدیگر را در دست داشتند. ننهحیدر که نی قلیان لثهاش را بـریده بود، کنار دیوار نشسته بود و روی زمین تف میکرد. زن آقای متکلم داشت فکر میکرد که در دعوای امشب چه جوابهایی به خاور خیاط بدهد. مادر عفت فکری بود که دخـترش از کـی تا به حال با آن پسرک اینطور رفیق شده است.مرغ پاکوتاه
اگرت یکی باز پرسد
"سوکان را چه پیش آمده است؟"
بگوی "کاری را
به جهان دیگر رفته"
شعری از سوکان
کتاب: هایکو، شعر ژاپنی از آغاز تا امروز
برگردان: احمد شاملو، ع.پاشایی
***
اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته بارانها را
تماشا بکند
و اگر اصرار کرد
بگویید برای دیدن توفانها
رفته است
و اگر باز هم سماجت کرد
بگویید رفته است
تا دیگر بازنگردد
شعری از بیژن جلالی
کتاب: دیدارها
@shotnote1
🫧
هرگز نباید از کسی چیزی بخواهی، هرگز. مخصوصاً از آن هایی که از تو قدرتمندترند. اینگونه افراد به دلخواه خودشان پیشنهادِ کمک میکنند.
"مرشد و مارگریتا"
میخاییل_بولگاکف
@shotnote1 ✨
🎻
میدانم که وارد یک خواب شده ام و تاریکی مثل یک کشتی، آرام آرام در من پهلو گرفته است …
شهرام شیدای
یک سفر شنیداری که مستقیماً با ناخودآگاه و قلم تو ارتباط برقرار میکند.
تاریکی در اینجا نه ترسناک، که حضوری سنگین، باشکوه و تسلیمکننده است - درست مانند حس موسیقی.
📝 اگر شخصیتی در یک نمایشنامه، این جمله را بشکل تک گویی دراماتیک در ابتدای یک اعتراف بزرگ بر زبان بیاورد، این ترکیب به کجا میتواند برود؟
❤️music
@shotnote1✨🎻✨
اما این فراتر از روزمرگی است:
سرپناهی از کتاب برای در امان بودن از باران.
سکوتی دلنشین در مقابل هیاهوی مترو،
رمانی پنهان شده در کشوی میز منشی،
داستان کوتاهی در دستان آموزگار تا در فاصلهی خم شدن شاگردانش روی ورقهی امتحان سرگرمش کند
و کتاب خواندن پنهانی و آرام شاگرد ته کلاس تا وقتی که زمان امتحان به پایان رسد و او ورقهی سفیدش را به آموزگار تحویل دهد....
🍃همچو یک داستان
دنیل پناک
@shotnote1✍✨
🍃
خوب نبودم امشب ، زدم بیرون و به تنها جایی که فکر کردم کتاب فروشیِ الفبا بود .
رفتم برای گلستان اما دلم رفت برای گلشیری ، برای گلشیری و سال بلوایِ معروفی
برای اون فضایِ دلچسبُ چهره ی اشنای مرد فروشنده ... برای همه ی حجم قفسه و کتاب ها
برای بوی کاغذهای کاهی و پرده پرده رنگ هایِ مسحور کننده .
حالا بهترم اما ... .
❇️ کتابِ خوب شما را از همه چیز نجات میدهد، حتی از خودتان .
دنیل پناک ، کافه کتاب
@shotnote1✍✨
مصطفی مستور در کتاب "عشق روی پیاده رو" نگاهی عمیقاً تلخ و واقع گرایانه به تضاد میان رمانتیسم عشق و دغدغه های طاقت فرسای زندگی روزمره پس از ازدواج دارد.
✨بخشی ازکتاب
فروغ پرسید:کی ازدواج می کنیم ؟؟
گفتم : اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم .
و تو به جای عشق باید به دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق ونوق بچه و ماشین لباسشویی و جاروبرقی و اتو و فریرز و فریزر و فریزر باشی .
هر دومان یخ میزنیم، بیشتر از حالا پیش همیم... ولی کمتر از حالا همدیگر رو می بینیم؛ نمی توانیم ببینیم ؛ فرصت حرف زدن با هم نداریم ؛ در سیاله زندگی دست و پا میزنیم ، غرق می شویم ... و جز دلسوزی برای یکدیگر کاری از دستمان ساخته نیست .
,,عشق,, از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد .
✍✨
تمرینهای نوشتاری برای تقویت نمایش سوگیریهای ذهنی در داستاننویسی و خلق شخصیتها :
✨🍃
مادام بواری / گوستاو فلوبر
هر صبح که بیدار می شد، امیدوار بود که آن روز سر رسیده است؛ به همهی صداها گوش میداد، با شروع روز از جایش میپرید و به این فکر میکرد که آن روز نیامده است؛ سپس در زمان غروب خورشید، همیشه اندکی غمگین تر از دیروز، منتظر فردا می شد.
نما (time-lapse): #شهلا_سپهری
@shotnote1✨✍
🫧
یک بار است زندگانی. یک بار. همان یک بار که نسیم صبح را به سینه فرو می دهیم، همان یک بار که عطش خود را با قدحی آب خنک فرو می نشانیم، همان یک بار که سوار بر اسب در دشت تاخت می کنیم، یک بار.. یک بار و نه بیشتر. بعد از آن دیگر تمام عمر را، ما دنبال همان چیزها می دویم، بعد از آن دیگر تمام مدت را به دنبال همان طعم اولینِ زندگانی هستیم.
در پی لذت اول؛ سیب را به دندان می کشیم تا طعم بار اول را در آن بیابیم، آب را سر می کشیم تا لذت رفع عطش بار اول را پیدا کنیم. در آب غوطه می زنیم تا به شوق بار اول برسیم و نسیم را میبلعیم تا نشانی از آن اولین نسیم بیابیم. زندگانی یک بار است، در هر فصل... تو چه می پنداری، ستار، تو دربارهی زندگانی چه فکر می کنی؟
-شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی نشیند، اما تلخی هایش هر بار تازه اند، هر بار تازه تر.
کلیدر / محمود دولت آبادی
@shotnote1 ✍
✍✨سر کلاس با کیارستمی/ پال کرونین
به نظرم میرسد اساس تمامی هنرها شعر باشد. هنر یعنی کشف و شهود، هویدا کردن دادههای جدید. شعر به ما کمک میکند از روزمرگی بگریزیم. و این گریز، همان هنر است. بیان هنری، جهانی را پیش رو میآورد که از چشم انسان پنهان است. فراسوی واقعیت میرود و به حقیقت نفوذ میکند. به ما اجازه میدهد هزاران فرسنگ از زمین فاصله بگیریم و از آن بلندا به جهان نگاه کنیم.
عکس: #شهلا_سپهری
ترجمه: سهراب مهدوی / نشر: نظر
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh
🫧
فئودور_داستایوفسکی
از کتاب " جوان خام "
آنچه در درون آدم میماند
بینهایت بیشتر از چیزی است که
به صورت کلمات بیرون میآید...
@shotnote1
✨آنتوان چخوف
داستانهای کوتاه جهان
از پرندهای پرسیدند:
«چرا این آوازی که میخوانی و چهچههای که میزنی، این همه کوتاه کوتاه و بریده بریده است؟ یعنی نفسش را نداری؟»
پرنده گفت:
«آخر من آوازهای خیلی زیادی دارم که بخوانم و دلم میخواهد که همه آنها را هم بخوانم، این است که ناچارم تکه تکه و کوتاه کوتاه بخوانم.»
🎗 @shotnote1✍
🫧
یکبار خوب فکر کن و تصمیمت را بگیر که سراغ چه چیزهایی، حتی اگر فرصتش بود، نروی.
بیشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتی اگر به نظر برسد چرخاندن دستهی در بسیار ساده است.
کتاب : هنر شفاف اندیشیدن
اثر : رولف دوبلی
🎗 @shotnote1
🫧
هر سال کشتزارهای کوچک به رنگ زرد یا سبز، آن پایین، زیادتر و فراختر میشد وجنگل را خرده خرده فرا میگرفت. بعد هم خانههای کوچک با بام های سرخ و دودکشهای کوتاهی که دود زغال از آن بیرون می آمد، پدیدار میشد.
« همه جا آدمها وهر سو، کار آدمیزاد!» دورهٔ جوانیاش را به یاد آورد، چندین زمستان از آن میگذشت. آن وقت به نظر میآمد که این سرزمین به خصوص برای یک کلاغ دلیر وخانوادهاش درست شده. جنگل بیپایان گسترده بود، با خرگوشهای جوان، گروه بیشمار پرندگان کوچک، و کنار دریا مرغهای آبی با تخمهای درشت قشنگ و هرچه دلشان میخواست ولی اکنون به جای اینها چیز دیگری دیده نمیشد مگر خانهها، لکههای زرد کشتزار وسبز چمنزار و آنقدر کم چیز پیدا میشد که کلاغ پیر نجیبزاده باید فرسنگها بپیماید تا یک گوشِ پلیدِ خوک را _که پیشتر در زیر زمین پنهان کرده_جستوجو بکند.
« آه آدمها، آدمها! کلاغ پیر آنها را میشناخت»
کلاغ پیر /الکسندر لانژکیلاند
ترجمه: صادق هدایت
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
کریستوف کیشلوفسکی
فیلم کوتاه درباره عشق
_ چرا آدما گریه میکنن ؟
+ تو نمیدونی؟ تو هیچوقت گریه نکردی؟
_ فقط یه بار خیلی وقت پیش .
+ وقتی که اونا ولت کردن رفتن ؟ مردم به دلایل مختلفی گریه میکنن...وقتی کسی میمیره، وقتی تنها میشن، وقتی که دیگه تحمل ندارن ...
_ تحمل چیو ؟
+تحمل زندگی کردنو، وقتی که درد میکشن ...
_ میشه بر درد غلبه کرد ؟
+یه بار مارتین دندون درد داشت اتو رو زد به برق و صبر کرد، بعد اونو گذاشت روی شونش و دندون دردشو فراموش کرد.
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬
☕️خاطره هوشنگ ابتهاج از
سیمین بهبهانی
یه بار سیمین یه غزل ساخته بود، تو رادیو برام خوند، من همون لحظه یه تغییر کوچیک دادم توش. ساخته بود: «هزار امید مرا هست و هر هزار تویی»، من فورا گفتم: «مرا هزار امیدست و هر هزار تویی»
توی «هزار امید مرا»، «هزار» شکسته میشه ولی توی «مرا هزار امیدست»، «هزار» کشیده خونده میشه و خودشو نشون میده.
بعد از اون سیمین هربار منو میدید میگفت: خیلی ممنونم از این هزار امیدی که به من دادی!
@shotnote1 ✍🍃
❇️گام سوم: تردید و مقاومت را به عنوان بخشی از داستان ثبت کنید:
🔻در این مرحله، قهرمان میترسد و بهانه میآورد. شما هم همین کار را میکنید! این طبیعی است. تفاوت در اینجاست که شما این تردید را به عنوان یک "صحنهٔ دراماتیک" در داستانتان ثبت میکنید.
· در دفترچه بنویسید:
· "اما اگر شکست بخورم چی؟"
· "حوصلهٔ این کارها را ندارم."
· "دیگران چی فکر میکنند؟"
· این صداها، همان "دیوهای درونی" شما هستند.
در داستان، قهرمان با یک مرشد (مثل "اوبی-وان" در جنگ ستارگان) ملاقات میکند. مرشد شما میتواند هر کسی باشد:
· یک دوست خردمند.
· یک کتاب الهامبخش.
· یک قهرمان واقعی یا خیالی که داستانش شما را راهنمایی میکند.
· تجربیات گذشتهٔ خودتان که از آنها درس گرفتهاید.
· حتی یک مشاور یا درمانگر.
این مرشد به شما دلگرمی میدهد و شاید یک "سلاح" (یک نصیحت یا یک ابزار) به شما بدهد.
.
ما در اتاقی در «برگلاند» نشسته بودیم. من کنار تختخواب، و «دراوک» روی صندلی راحتی نشسته بود. این اتاق من بود. باران به شدت به پنجره ها می زد. پنجره ها محکم بسته شده و داخل اتاق گرم بود. پنکه ی کوچکی که داشتم، روی میز روشن بود. باد ملایم پنکه به صورت «دراوک» می خورد، موهای سیاه و پرپشت او را بلند می کرد و موهای زبر و بلندترِ ابروان پهنش را که به صورت خطی یکپارچه روی صورتش قرار داشت، تکان می داد. شبیه گداهای لاف زنی بود که به دنبال پول می آیند. تعدادی از دندان های طلایی اش را به من نشان داد و گفت: «در مورد من چه می دانی؟» حرفش را با لحنی مهم عنوان کرد. گویی هر انسانی که کمی اطلاعات دارد، می بایست در مورد او خیلی مطلع می بود.
📚قاتل در باران
ریموند_چندلر
@shotnote1 ✍
@honarefilmnameh 🎬