shekoftandaraftab | Unsorted

Telegram-канал shekoftandaraftab - شکفتن در آفتاب

3316

دانیال عظیمی @azimi_danial

Subscribe to a channel

شکفتن در آفتاب

زبان و ادبیات ایران باستان
نوشته‌ی دکتر احمد تفضّلی
حافظ فروردین ۱۳۸۹ شماره ۶۸
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

هَرزبَد در شاهنامه‌ی فردوسی
یکی از مناصب ناشناختۀ دوران ساسانی
نوشته‌ی دکتر احمد تفضّلی
نامه فرهنگستان دوره اول بهار ۱۳۷۴ شماره ۱
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

"هنوز وقتی به گیسوی پریشانی می‌رسم اختیار از دست می‌دهم و وقتی به چشمی غزل‌خوان می‌نگرم، نمی‌توانم به توصیه‌ی هم کلاس سال‌های دبیرستانم کورس سرهنگ‌زاده، خود را نگه دارم. نه، من هنوز بال و پر دارم و پیر نشده‌ام. خبر دارم که جوانم، زیرا که سرودهای گمشده را به یاد می‌آورم؛ زیرا که خون انارهای شکفته بر طبق‌های پاییز مرا به خون گریستن وامی‌دارد"

صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

نقد و بررسی شبه‌خاطراتِ علی بهزادی
نوشته‌ی دکتر صدرالدین الهی
ایران‌شناسی سال هشتم
زمستان ۱۳۷۵ شماره ۳۲
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

روز اعدام اميرعباس هويدا
و خاطره‌اى از او
(بخش نخست)

آقا رضا و آقا مهدی هاشمی صفحه‌بند و غلط‌گیر مطبعۀ تهران‌مصور، اتاق پایین را که تمام طول حیاط تهران مصور را پر می‌کرد و محل سازمان آگهی‌ها و سازمان شهرستان‌های مجله بود از مهندس والا کرایه کردند و یک چلوکبابی راه انداختند. ظهرها ما آنجا ناهاری می‌خوردیم و بیجک امضاء می‌کردیم که سر برج از حق‌التحریرمان کسر شود و اهل محل هم می‌آمدند و چلوکباب یا خورشت قیمه‌ای می‌خوردند و از این که بالاخره تهران‌مصور یک کار مفید هم انجام داده است خوشحال بودند. یک روز صبح مهندس والا مدیر مجله برای همۀ هیأت تحریریه پیغام داد که ناهار امروز را مهمان او باشیم که عده‌ای مهمان دارد. مهمان‌هایش وکلای همدورۀ خود او بودند و اغلبشان اسباب مسخره؛ کریم روشنیان، اسمعیل رائین، اسمعیل یگانگی و اسد منصور و گاهی هم خود مرحوم رجا که با آقایی و مهربانیش تکۀ بانمکی دربارۀ وکلای مجلس و رفقای والا می‌پراند. ظهر نشده سر مهمان‌ها باز شد. رفقای تحریریه که در کار خبر بودند اکثر آنها را می‌شناختند. اما من که قصه‌نویس بودم و همیشه سعی در ندیده شدن داشتم با هیچکدام حتی از دور هم سلام و علیکی نداشتم. ماست و خیار و ماست و موسیر و نان و پنیر و سبزی بود که روی میز دراز می‌آمد و رسیده و نرسیده نواله می‌شد. طرف‌های نیم بعد از ظهر بود که جوان بلندبالای خوش بر و رویی با چند نفر دیگر آمدند. معلوم شد مهمانان اصلی هستند و مهندس والا دوید جلو با ادب و احترام تمام از آنها استقبال کرد. اسمعیل رائین در گوش من گفت: ـ حسنعلی منصور است با دار و دسته‌اش. والا او را به همۀ ما معرفی کرد و سیاستمدار جوان با چشم‌های سبز خوش‌رنگی، به آنها که نمی‌شناخت نظری سر دقت انداخت. درست مثل خریداری که جنس مورد معامله‌ای را برای آیندۀ دور مطالعه می‌کند و رد شد. توی آدم‌هایی که با او آمده بودند یک آقای توپول سر حال سرزنده‌ای بود شبیه دکتر جعفر شاهید مدیر روزنامه جوانمردان ـ که ظهرهای سه‌شنبه به برو بچه‌ها در ازای نوشتن مطالب روزنامه‌اش چلوکباب می‌داد و عکس‌های نیمرخ و تمام‌رخ خود را با مدال و بی مدال به‌مناسبت روزهای ملی تاریخی ازقبیل ۲۸ مرداد و ۲۱ آذر با شرح و تفصیلات چاپ می‌‌زد. آقای چاقالو خیلی زود از جمع جدا شد و با رجا به صحبت ایستاد. سر میز ناهار، رجا دست مرا گرفت و با فروتنی همیشگی خود و شرمی که من از دیده شدن داشتم، مرا کنار دستش نشاند و به آقای توپولی که در آن سمتش نشسته بود، معرفی کرد با شرح و مبالغۀ بسیار، و درمورد او فقط گفت: ـ جناب آقای هویدا از دوستان قدیمی همۀ ما. و او با خنده اضافه کرد: ـ و مخصوصاً مخلص آدم‌های خوبی مثل آقای رجا. سر ناهار پرحرف‌ها وراجی می‌کردند. شکموها شکم‌چرانی و آدم‌های ساکتی چون من و رجا و هویدا فقط ناهار می‌خوردیم. هویدا چندین دفعه وسط بعضی از صحبت‌ها تکه‌ای پراند. آنقدر خوشمزه که جمعیت حاضر بی‌اختیار خندیدند و تحسین کردند. لهجه‌اش برایم خیلی سنگین و غریب بود. فکر می‌کردم زبانش در دهان بزرگتر از حد عادی است زیرا که تکیه‌اش روی بعضی کلمات هم از ته حلق بود و هم تمام کاسۀ دهان را پر می‌کرد. بعدها دانستم که این فارسی بیروتی است که او حرف می‌زند. وسط ناهار یکی دو سؤال خیلی کوتاه از من کرد دربارۀ تحصیلاتم، اینکه چکار می‌کنم؟ چندتا بچه دارم؟ و چیزهایی در این حد که فقط ادب همنشین بودن اقتضای آن را داشت و بعد با رجا هم در حد تیراژ و امثال آن. والا خطابۀ ناهاریه‌ای در مورد افتخاری که آقای منصور و یاران او به تهران‌مصور داده بودند ایراد کرد و منصور جوابیه‌ای در مورد زحمت تهران‌مصور در حق دوستان «کانون مترقی»، و بعد قرار شد خبری و تفصیلی در مورد این ناهار خیلی خیلی صمیمانه که سرآغاز پیوند مجلۀ تهران‌مصور با آقای منصور و یارانش بود، نوشته شود که نمی‌دانم این مظلمه را که به گردن گرفت؟ در گیرودار آن بحث‌ها بود که هویدا یکمرتبه برگشت و به من گفت: شما شعری که اسم من در آن آمده باشد بلدید؟ و من نمی‌دانم چرا یک‌مرتبه این شعر را خواندم:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد.

صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

آن بعد ازظهر داغ و خونین
(بخش چهارم و نهایی)

تهران از قتل سنگین روز بیست و سوم تیر در بهت و حیرت بسر می‌برد. شایعه این بود که خیلی از مجروحان و زخمی‌ها را توی کامیون‌های ارتشی ریخته و برده‌اند توی بیابان‌های مسگرآباد، توی یک چاله زنده‌زنده خاک‌شان کرده‌اند و این به اشارۀ همان سید کاشی بوده که گفته است این توده‌ای‌ها کافرند و کفن و دفن شرعی ندارند. افراشته‌جان هم گفته بود که سید این فتوای تلفنی را داده است:

تلفن زد که یه‌هو لال کنید
زنده‌زنده همه را چال کنید
گفتۀ سید نورانی بود
این‌چنین رسم مسلمانی بود

و باز هم گفته شد که رانندۀ تانکی که پروانه را زیر کرد، یک گروهبان مست آمریکایی بوده است. فاختۀ شایعه همیشه بر شاخۀ بلند زودباوری‌ها آواز می‌خواند. اما یک شعری هم درآمد خیلی صاف و صوف و پر زرق و برق در فرم آن شعرها که آن روزها بازار داشت:

دشمن گمان نمود که آن تودۀ عظیم
می‌ترسد از گلوله و تسلیم می‌شود
یا پایه‌های ظلم و ستبداد بعد از این
تحکیم می‌شود

اما به‌خون خویش نوشتند کشتگان
روز فنای بندگی و مرگ خودسری است
این است درس مکتب خلاق کارگر
این درس زندگی‌ست

این درس زندگی‌ست که هر روز توده را
بی‌اعتنا به تیر جگرسوز می‌کند
ما را در این مبارزه بر دشمنان خلق
پیروز می‌کند

تهران رنجدیدۀ خونین سوگوار
شهر به‌خون کشیدۀ  پیروز استوار
نام تو بر جبین حوادث نوشته شد
با دست افتخار

این خیلی شعر ضرب‌داری بود. کار شاعرهایی که می‌شناختیم، نبود. اسم مستعاری بالایش بود که الان یادم نیست. حتماً کار سیاوش کسرایی (کولی)، هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سایه)، محمد عاصمی (م. شرنگ)، احمد شاملو (ا. صبح) اسماعیل شاهرودی (ش. آینده) نبود. از کسرایی که دائم به ما نق می‌زد چرا شعر عاشقانه می‌گویی، پرسیدیم. گفت کار یک شاعر مقیم شیراز است. که اسمش «هاشم جاوید» است. این آقای هاشم جاوید را ما هیچوقت ندیدیم. اما بعدها از شیراز وکیل مجلس شد. چه عیبی دارد خیلی ها خط عوض کردند و توی خط آمدند، اسم‌شان را بخواهم ببرم، یک دور تسبیح کم می‌آید، جاوید هم یکی از آنها، چه باک؟

از پشت بام خانۀ عباس جوانمرد که هنوز کرال پشت شنا می‌کرد و روی صحنۀ تئاتر نرفته بود، پریدیم روی پشت بام خانۀ پدری که رختخواب‌ها را تازه پهن کرده بودند. از بالای بام سرک کشیدیم در داخل حیاط. مادره دلواپس قدم می‌زد و پدر  روی تخت چوبی لب حوض نشسته بود و انگشت می‌گزید و آدم‌های خانه بلاتکلیف بودند. سرفه‌ای کردیم؛ ما را دیدند. غشی شد و فحشی خوردیم و سر شام هیچکس با ما حرفی نزد. صبح روز بعد دو سه تا از بچه‌ها آمدند درِ خانه. حمید گم شده بود. رفتیم  در خانۀ آنها محشری برپا بود. مادر در حیاط غربالی اتاق  اتاق اجاره‌نشینِ خانه، توی باغچه نشسته بود و اطلسی‌ها را می‌کند و می‌ریخت روی سرش و هرچند دقیقه یک بار جیغ می‌زد: حمیدم کو؟ حمیدم کو؟ مجیدآقا و دو سه تا از رفقای چیت‌سازی  قدم می‌زدند؛ بلاتکلیف. یکی آمد و گفت توی «سینا» نبود. مریضخانۀ سینا سر چهارراه حسن‌آباد، بیمارستان مخصوص حوادث بود. مجیدآقا آمد بیرون حیاط به یکی از بچه‌ها گفت: ـ ننمو ببرین تو اتاق، ما بریم پزشکی قانونی. ما داشتیم می‌رفتیم که دخترها و زن‌های چادر به سر، ریختند دور پیرزن که همچنان وسط باغچه نشسته بود. و ما تقریباً فاصلۀ سرچشمه تا باب‌همایون و وزارت دادگستری را دویدیم. سوزن می‌انداختی پایین نمی‌رفت. همه دنبال گمشده‌ها بودند. با شنگ و شیون و شعار و نمی‌دانم  چقدر طول کشید که رسیدیم به درِ سردخانه و رفتیم تو. کف زمین قطار قطار مرده چیده بودند و ما اولین و آخرین بار بود که مردۀ کشته می‌دیدیم. بوی خون مانده به دیوارها  چسبیده بود و روی زمین چشم‌ها نیمه‌باز و دهان‌ها گشوده بود. پنداری گاز اشک‌آور و شعارها هنوز آنجا بودند. مجیدآقا چند قدم جلوتر رفت. ما به دنبال او. و حمید آنجا بود و روی سینۀ چپش زخمی دهان‌گشوده بود که روبان انتظامات و سفیدی پیراهن را می‌پوشاند. دهان زخم از یک کف دست گنده‌تر بود. مجید آقا دندان به‌هم فشرد و گفت: ـ ننه‌سگ‌ها از پشت زده‌اند، زخم از جلو دهن باز کرده.

حالا بیش از نیم قرن از آن روز گذشته است. حمید اگر بود نتیجه هم داشت، ما که نوه داریم. پشیمانی‌ها یکی دو تا نیست. اندیشه‌های غمگنانه، خواب‌های آرام سال‌های پیری را به بیداری‌های هولناک بدل می‌کند. چه می‌شد اگر آنهمه اشتباه نمی‌کردیم تا امروز گورهای جمعی در کفرآباد نداشتیم؟ چه می‌شد اگر می‌گذاشتیم هرکس حرفش را بزند و با زبان مسلسل به زبان قلم و گفتار پاسخ نمی‌دادیم، تا امروز هر روز صبح، وطن دوردست و غبارگرفته به ما از دور نفرین نمی‌کرد و بچه‌های بچه‌های ما معصومانه به دنبال «پرندۀ آبی» آزادی در جنگل سرنیزه‌ها گم نمی‌شدند و ما را خطاکاران تجربه‌نیاموختۀ تاریخ نمی‌خواندند.

صدرالدین الهی
جولای ۲۰۰۰ - تیرماه ۱۳۷۹
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

آن بعد ازظهر داغ و خونین
(بخش دوم)

ما توی صف جمعیت دانش‌آموزان بودیم که حمید سردستۀ توده‌ای‌های مدرسۀ «بدر» در آنجا بود با یک روبان روی سینه‌اش که روی آن نوشته شده بود «انتظامات» و او ماها را به خط می‌کرد و دیگران را نیز. خیلی گردن‌کلفت بود. والیبال شرطی را یک نفر به پنج نفر می‌زد و می‌برد. برادرش کارگر چیت سازی بود، و خودش از همۀ ما بیشتر کتاب خوانده بود. پُزش این بود که در آن مدرسۀ سنتی پر از بچه‌های خانواده‌های مذهبی، عده‌ای دنباله‌رو داشت. بعضی‌ها عضو سازمان جوانان بودند و بعضی‌ها دوستدار او که خودش می‌گفت سمپاتیزان هستند و لابد ما هم جزء آنها بودیم که دنبالش راه می‌افتادیم و به حرفش گوش می‌دادیم. بودیم یا نبودیم، نمی‌دانیم. اما، هم حمید را خیلی دوست داشتیم و هم سرمان برای این که از خانه فرار کنیم و به خیابان بزنیم، درد می‌کرد. حمید دو سه سالی از ما بزرگتر بود، حسابی سبیل داشت، سبیلی برتافته، شکل سبیل‌های پسرعموی‌مان رحمت الهی. از اسلامبول که آمدیم و میدان مخبرالدوله را پشت سر گذاشتیم، سر جمعیت ظاهراً به میدان بهارستان رسیده بود و مأموران انتظامات لابد داشتند ترتیب ایستادن جمعیت را در میدان می‌دادند. کامیونی در جلو جمعیت حرکت می‌کرد و از بلندگوی آن شعارهای تندی به گوش می‌رسید. بهانۀ دمونستراسیون یادآوری قیام ۲۳ تیر کارگران صنعت نفت در آبادان بود پنج سال پیش از آن در ۱۳۲۵ که در آن هفده نفر کشته شده بودند و عده‌ای زخمی. و انگلیس‌ها که شرکت نفت مال آنها بود عرب‌ها را تحریک کرده بودند و بعد هم نظامی‌ها تیراندازی کرده بودند و حکومت نظامی همراه «نظم» برقرار شده بود و شرکت نفت ایران و انگلیس از دولت قوام‌السلطنه تشکر کرده بود و ماه بعد از آن هم شاه به قوام لقب «جناب اشرف» داده بود. حالا شعارها بیشتر به‌یاد شهدای خوزستان بود و تهدید و دشنام به «هریمن» که آمده بود وسط را بگیرد. چه وسطی؟ مگر حالا نفت مال خودمان نبود؟ مگر جمعیت مبارزه با استعمار نگفته بود نفت جنوب باید ملی شود و صحبت از نفت شمال نکنید؟ مصدق تازه سر کار آمده بود. اما باید می‌دانست که عقاب، نباید در حیاط خلوت خرس روی دکل نفت بنشیند. از وسط شاه‌آباد آنها که جلو ما می‌رفتند ناگهان پرچم‌های کوچکی بلند کردند با هورا و هوار و چون ما سر کوچۀ ظهیرالاسلام رسیدیم، از خیابانچۀ مقابل که خیابان «نو» نام داشت، از توی کامیون‌هایی پرچم پخش کردند. کامیون‌ها درست مقابل کتابفروشی «کلالۀ خاور» بود، مال آقای رمضانی که ما مشتری رمان‌های «لوکرس بورژیا» و «آرسن لوپن»ش بودیم و جزوه‌های کهنۀ افسانه را از او می‌‌خریدیم. پرچمی هم به دست ما داده شد. اما چوب پرچم که باید قاعدتاً نازک و بلند باشد شبیه چماق کوتاهی بود به‌طول نیم متر، خیلی خوش‌تراش و خوش‌دست و حمید گفت: ـ رفقا اگر حمله شد پرچم‌ها را دربیاورید و با چوب پرچم دفاع کنید. و حمله شد...

از توی خیابان اکباتان بزن‌بهادرهای «حزب زحمتکشانِ» دکتر بقایی، میداندارها و بچه قپاندارهای میدان امین‌السلطان، پان ایرانیست‌های گردن‌کلفت، اما مو بریانتین زده، به جان دمونستراسیون افتادند. با پنجه‌بوکس و چماق و میلۀ آهنین و جمعیت درهم پیچید. صدای صلوات و «مرگ بر مصدق» و «مرده باد توده‌ای» با فحش خواهر و مادر توی هوا موج می‌زد. دسته‌های پرچم‌ها هم درآمده بود. روی یک کامیون روباز نطق می‌کردند. ما هنوز به مدرسۀ «شاهدخت» نرسیده بودیم. حرف‌های ناطقین را نمی‌شنیدیم اما زنده بادها را چرا. ناگهان بوی تند غریبی در فضا پیچید. مثل آن که یک خروار پیاز خرد کرده باشند، و صداهایی می‌آمد شبیه ترقه‌های شب چهارشنبه سوری. دماغ‌مان تیر کشید. آب از چشم‌مان سرازیر شد. انتظاماتی‌ها گفتند رفقا دستمال خیس جلو دماغ‌تان بگیرید. گاز اشگ‌آور ول کرده‌اند. سربازها از طرف ژاله دارند می‌آیند. ما پیچیدیم توی خیابان صفی‌علیشاه و دور شدیم. صدای گلوله بلند شد. ما دورتر شدیم، مادرمان اگر می‌فهمید که پسر یکی‌یکدانه‌اش رفته دم تیر، دق می‌کرد و می‌مرد. چشم‌مان می‌سوخت و به طرف خیابان «هدایت» می‌دویدیم. صف زن‌ها هم درهم شکسته بود و همه در کوچه و خیابان‌های اطراف پراکنده بودند. سر پیچ «دروازه شمیران» دو سه تا از بچه‌ها رسیدند و خبرهای بد آوردند. تیراندازی شدیدتر شده، چندتا تانک هم به میدان آمده. دختری جلو تانکی را گرفته و فرمان ایست داده. تانک امپریالیست بی‌اعتنا به فرمان ایست، از روی پاهای او رد شده و رفته است و دختره را خرد و خمیر برده‌اند بیمارستان شفا توی خیابان ژاله. دستۀ بعدی که رسیدند گفتند که با گلوله زده‌اند بلندگو را از کار انداخته‌اند. یکی رفته که قطعنامه را بخواند، تیر خورده.

صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!
نوشته‌ی دکتر جلال متینی
ایران‌شناسی پاییز ۱۳۷۲ شماره ۱۹
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!»
(بخش دوم)

اگر رژیم گذشتهٔ ایران با توسل به عذرهایی چون ضرورت داشتن «روابط حسنه» با این کشور و آن کشور و احترام به سازمان‌ها و مراجع بین‌المللی در این‌گونه موارد اقدام متقابلی نسبت به همسایگان به‌عمل نیاورد، مگر در مورد خلیج فارس که البته برد آن نیز بسیار محدود بود، رژیم امروز ایران به چه عذری این‌گونه مسائل را در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان مدارس ایران وارد نکرده و با توجه به اسناد و مدارک معتبر تاریخی مشت دروغگویان را باز ننموده است و فرزندان ایران‌زمین را برای مقابله با دشمنان ایران بسیج نمی‌کند؟ در حالی که امروز وضع به‌مراتب خطرناک‌تر از سال‌های پیش است. اگر در آن سال‌ها به سبب وجود دو قدرت بزرگ نظامی (امریکا و شوروی)، از جمله آذربایجان ایران، به یاری امریکا و... از جنگ پیشه‌وری و اتحاد جماهیر شوروی جان سالم به‌در برد، دلیلش چیزی جز وجود تضاد منافع این دو قدرت جهانی نبود که امروز موضوع آن به‌طور کلی منتفی است. از سوی دیگر در آن سال‌ها هنوز پنج شش کشور کوچک چون کویت و بحرین و امارات متحدهٔ عربی و... در خلیج فارس خلق نکرده بودند تا در هر مورد به اشارهٔ قدرت یا قدرت‌های ذی‌نفع «موی دماغ» ایران بشوند. امروز شاید تنها دورانی در تاریخ جهان باشد که هم ابرقدرتی بی‌رقیب، سر همهٔ نخ‌ها را در دست دارد و هم به موازات آن، ایران نیز برای نخستین بار در تاریخ حیات خود با این همه دشمن در پنج قارهٔ عالم روبه‌روست. و شگفتا که بیشتر کشورهای مسلمان هم‌کیش ما در صف این دشمنان قرار دارند و برای بقای خودشان هم که باشد به هر کاری علیه ایران دست می‌زنند. و چون امکان رویارویی با افراد هیأت حاکمهٔ ایران را ندارند، «تمامیت ارضی ایران» و «مردم ایران» و «فرهنگ و تمدن ایران» را هدف قرار می‌دهند؛ چنان‌که در جنگ هشت‌سالهٔ عراق و ایران، بخشی بزرگ از ایران ویران گردید، زیان‌های مالی و جانی جبران‌ناپذیر بر کشور ما وارد شد. کشور ما به‌عنوان محلی برای آزمایش موشک‌ها مورد استفاده قرار گرفت، ایران دار و ندار خود را صرف خرید میلیاردها دلار سلاح کرد؛ ولی چنان‌که دیدیم در این جنگ خانمان‌سوز بر هیچ‌یک از افراد هیأت حاکمهٔ ایران و عراق چشم‌زخمی وارد نیامد. تنها نتیجهٔ مثبت این جنگ برای ما این بود که به «تمامیت ارضی ایران» لطمه‌ای وارد نگردید. در چنین شرایطی، بار دیگر قدرت‌های دست‌اندرکار منطقه، کشورهای کوچک جدیدالتأسیس عرب‌زبان خلیج فارس را به جان ایران انداخته و دعاوی ارضی این «کشورها» را که تا چندسال پیش هر یک شیخ‌نشینی بیش نبودند، با شیخی در خدمت صاحبی انگلیسی، در سطح بین‌المللی مطرح می‌سازند. اگر روزگاری ایران با دشمنانی مقتدر چون دولت‌های عثمانی و روس و انگلیس روبه‌رو بود، اینک کار به جایی رسیده است که حتی امارات متحدهٔ عربی (مرکب از ۹ شیخ‌نشین ابوظبی، دبی، شارجه و...) هم برای ایران «شاخ و شانه می‌کشد» و نه فقط خلیج فارس را رسماً «خلیج العربی» می‌داند و ادعای مالکیت سه جزیرهٔ تنب کوچک و تنب بزرگ و ابوموسی را دارد، بلکه با چاپ نقشه‌ای در دفاتر شاگردان مدارس خود، استان‌های خوزستان و هرمزگان و بوشهر و حتی بخش‌هایی از استان سیستان و بلوچستان ـ یعنی تمام مناطق شمالی خلیج فارس و دریای عمان ـ را که جزء لاینفک ایران است، با عنوان «عربستان» از خاک ایران جدا ساخته است! ملاحظه می‌فرمایید که استادان فن به شیوخ امارات متحده نیز گفته‌اند این‌گونه بحث‌ها و دعاوی را به مکتب و مدرسه ببرید تا بچه‌ها از سنین کودکی با این حرف‌ها آشنا گردند. بدیهی‌ست وقتی خوزستان و تمام مناطق شمالی خلیج فارس و دریای عمان با نام «عربستان» معرفی بشوند، پس هم این سرزمین‌ها ارث پدری اعراب است و هم خلیج فارس که از شمال و جنوب در محاصرهٔ سرزمین‌های به‌اصطلاح عربی‌ست. نامی درست‌تر از «خلیج العربی» نمی‌تواند داشت. اگر در بر همین پاشنه بگردد، کودکان و نوجوانان امروز امارات متحده و دیگر کشورهای عرب‌زبان جهان چه گناهی دارند؟ اگر فردا از روی اعتقاد، مدعی مالکیت این بخش‌های ایران بشوند و برای احقاق حق خود اسلحه به‌دست بگیرند و به جان ایران بیفتند. اینک امارات متحدهٔ عربی به‌عنوان گام نخستین، این نقشهٔ بی‌پایه و اساس را در کتابچه‌های دانش‌آموزان کشور خود چاپ کرده است. همان‌طوری که سال‌هاست همهٔ کشورهای عربی و برخی از کشورهای اروپایی و امریکایی در کتاب‌ها و نقشه‌های خود عنوان «خلیج العربی» را به کار می‌برند و عراق و برخی دیگر از کشورهای هم‌کیش ما نیز «خوزستان» را «عربستان» می‌نامند. به موازات این اقدام خصمانه، «مرکز مطالعات اروپا و عرب» نیز که چند سال است در پاریس تشکیل شده، در ماه نوامبر ۱۹۹۳ کنفرانسی دربارهٔ جزایر سه‌گانه در «خلیج العربی» و دلایل برخورد ایران و اعراب و طرح یک راه‌حل برگزار کرده که البته «راه‌حل» آنان از پیش روشن است.

جلال متینی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

رسم‌الخط فارسی در قرن پنجم هجری
نوشته‌ی دکتر جلال متینی
دانشکده ادبیات و علوم انسانی
دانشگاه فردوسی مشهد
تابستان و پاییز ۱۳۴۶ شماره ۱۰ و ۱۱
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

معرفی هدایة‌المتعلمین فی الطب
(قدیمی‌ترین کتاب طبی فارسی)
متن سخنرانی دکتر جلال متینی
دانشکده ادبیات و علوم انسانی
دانشگاه فردوسی مشهد
سال اول بهار ۱۳۴۴ شماره ۱
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

دکتر جلال متینی، ایران‌دوستی عزیز
(بخش نخست)

آشنایی من با دکتر متینی به بیش از سی سال پیش باز می­گردد: زمانی که جمعی از ایرانیان منطقۀ واشنگتن به­‌کوشش بیژن نامور و زنده­‌یاد محمود گودرزی گرد آمدند تا انتشار مجله­‌ای را آغاز کنند که بعدها پر نام گرفت و ۱۸ سالی منتشر شد. من هم به واسطۀ سابقۀ آشنایی با ایشان در دورۀ انتشار هفته­‌نامۀ ایرانشهر، به نشست­‌هایی که منتهی به توافق دربارۀ انتشار آن مجله شد، دعوت شدم. بیژن نامور و محمود گودرزی قبلاً مؤسس‌ه­ای کوچک برای حروف‌چینی و انتشارات به نام پیج (Page) راه انداخته بودند تا در واقع پشتیبان مالی مجله­‌ای باشد که قرار بود منتشر شود. ادارۀ این مؤسسۀ کوچک بر عهدۀ محمود گودرزی بود. در طول هشت نُه ماهی که مقدمات انتشار مجله فراهم می شد، گودرزی برای کاری تمام­‌وقت در نشریۀ دانشگاه هاوارد در شهر واشنگتن، به آنجا رفت و قرار شد من کار تمام­‌وقت خود را رها کنم و به ادارۀ مؤسسۀ نوبنیاد پیج بپردازم. ظاهراً از یکی دو سال پیش­تر، امور فنی فصلنامۀ ایران­‌نامه، به مدیریت دکتر متینی و از انتشارات بنیاد مطالعات ایران، بر عهدۀ مؤسسۀ پیج بود. آشنایی و سپس ارادت من به دکتر جلال متینی از همان وقت که مدیریت آن مؤسسه را بر عهده گرفتم آغاز شد و خوشبختانه تا امروز هم دوام دارد. طی این سال­‌ها، که خود عمری به­شمار می رود، گرچه قهراً و بالطبع توفیق شاگردی مستقیم دکتر متینی را در کلاس­‌های دانشگاهی نداشته­‌ام، اما نه فقط دربارۀ تاریخ و فرهنگ و ادب ایران درس­‌ها از او آموختم، که در زمینه­‌های مختلف زندگی هم بسیار نکته­‌ها به من آموخت و از این رو خود را همیشه مرهون او می­دانم. نگاهی اجمالی به کارنامه فرهنگی دکتر جلال متینی، از ایام استادی و سپس ریاست دانشگاه معتبر و مهم مشهد (فردوسی) و خدمت در فرهنگستان و سپس انتشار مجله­‌های معتبر ایران­نامه و ایران­شناسی در خارج از ایران نشان می­دهد که استاد در سال­های پرثمر زندگی خویش به تنهایی به اندازۀ یک آکادمی فرهنگی فعالیت کرده است و تصریح می­کنم که در این دعوی هیچ مبالغه­‌ای نرفته است و استادان و دانشمندانی که در این مجموعه دربارۀ دکتر متینی و آثار او سخن خواهند راند، لابد این معنی را تأیید می­کنند. دکتر متینی علاوه بر اینکه دانشمندی بسیار متواضع است، از سه خصیصه برخوردار است که او را از لحاظ فکری و فرهنگی در میان ایرانیان متمایز از دیگران جای می­دهد: ایران­‌دوستی، پرکاری و انصاف. ایران­‌دوستی دکتر متینی از سر اعتقادی عمیق است. هر جا که نام ایران مطرح شود، از فرهنگ و ادب جهانی آن سخن می­گوید و این کار را وظیفۀ خود می­داند. در سال­های سیاهی که بسیاری از ایرانیان حتی از افشای هویت ملی خود پرهیز داشتند، دکتر متینی نه فقط دربارۀ فرهنگ و تاریخ و ادب ایران مقالات متعدد و پر فایده و محققانه می­نوشت و منتشر می­کرد، بلکه به مراتب بیش از آنچه حتی از یک ایرانیِ فعال در امور اجتماعی و سیاسی انتظار می­رود، دربارۀ مسائل و مشکلات ایران، مخصوصاً دربارۀ لزوم دفاع از تمامیت و حاکمیت ارضی ایران عزیز، سخن می­راند و می­نوشت و منتشر می­کرد؛ و کماکان می­نویسد و منتشر می­کند و عجیب آنکه این سخنان برخی از ایرانیان را خوش نمی­‌آید. خصیصۀ دیگر استاد دکتر متینی پرکاری است. شاید برای بسیاری باورکردنی نباشد که در سی­و­چند سال اخیر، دکتر متینی هر سال نه فقط حدود یک­هزار صفحه مطالب و مقالات محققانۀ مجلۀ ایران­شناسی را شخصاً و با دقتی کم­نظیر ویرایش می­کند، بلکه تصحیح مطبعی و تطبیق­‌های چندباره با اصل مقالات و نامه­‌نگاری­‌های اداری، تا حسابداری و پست و اشتراک و... را نیز یک­تنه انجام می­دهد؛ و این همه علاوه بر نوشتن دست­کم دو مقاله در هر شماره از مجله است. انصاف علمی و اجتماعی ویژگی دیگر دکتر متینی است که به نظرم در آن دسته از آثارش که به وقایع تاریخی و اجتماعی ایران پرداخته است آشکارتر است.

علی سجادی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

صورتِ تقوی و پارسایی مولانا جلال‌الدین

و امّا صورتِ تقوی و ورعِ بی‌نهایتِ حضرتِ ایشان را به شرح بیان چگونه توان آورد، که حضرتِ ایشان را در تقوی شأنی عظیم بود و کلماتی عالی در آن باب بیان فرموده است و به حقیقت بعد از صحابه و اخیار در دایرۀ ولایت آیتِ اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقیکُمْ[۱]، الایه[۲]، بدیشان اشارت یارفته بود. چون ظاهرِ تقوی عبارت است به پرهیز از معاصی از خوفِ حق، عَزَّ وَ جَلّ، کَما قالَ: اَلتَّقْوی مُحافَظَةُ آدابِ الشَّریعَةِ[۳] و اجتناب از، ما حَرَّمَ الله و آنچه حُظوظِ نَفْس در آن باشد، کَما قالَ: اَلتَّقْوی تَرکُ حُظوظِ النَّفْس[۴] و منع است از هرچه مانعِ حصولِ کمال بُوَد، کَما قالَ: اَلتَّقْوی مُجانَبَةُ کُلِّ ما یبْعِدُکَ عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلّ‌[۵]، تا آنچه مقتضای سلوک و وصول باشد او را حاصل گردد و ابوابِ رزق بر وی مفتوح شود.

روزی بی‌رنج می‌دانی که چیست؟
قوت ارواح است و ارزاق نبی‌ست[۶]

چنان‌که کلامِ مجید خبر می‌دهد: وَ مَنْ یتَّقِ اللهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَیرزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحتَسِبُ[۷] آلایه، و این مقام که در تقوی ذکر رفت اوّل مقامِ سالکِ متقی است، چه اعلا مقامِ تقوی آن است که نظر از ما سِوَی اللهُ[۸] به کلّی قطع کند و مشغولی غیر را برخود حرامِ محض داند، چنان‌که از جعفر صادق رَضی اللهُ عَنْه منقول است که فرمود: اَلتَّقْوی اَنْ لا تَری فی قَلْبِکَ شَیئاً سِوَی الله تعالی[۹] و شیخ النصرآبادی[۱۰] رَحمَةُ اللهِ عَلَیه فرموده است که: اَلتَّقْوی اَنْ یتَّقیَ الْعَبْدُ عَنْ ما سِوَی الله تعالی[۱۱] و حضرتِ خداوندگارِ ما را چون این جمله که ذکر رفت صفتِ ذاتِ مقدّس او شده بود و متحلّی بدین آداب گشته، لاجرم از سرِ معاملۀ خویش بیان می‌فرماید، بَیضَ اللهُ وَجْهُ الْغُرر:

بسوزید آتش تقوی جهان ما سِوَی الله را
بزد برقی زالله و بسوزانید تقوی را [۱۲]

در تقوی به مثابتی بودند که در همۀ عمر از حضرتِ ایشان حکایتِ غم و شادی دنیا و به مصالحِ آن نشنیده‌ایم و این دالّ است بر مشغولی باطن، چنان‌که می‌فرماید:

شهوتِ دنیا مثالِ گُلخَن است
که ازو حمّامِ تقوی روشن است

لیک قِسمِ مُتّقی زین تون صفاست
زان که در گرمابه است و در تقاست [۱۳]

اِنَّ اللهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَّالَّذِینَ هُمْ مُحسِنُون[۱۴].

——————

[۱] بخشی از آیۀ ۱۳ سورۀ حجرات: بی‌گمان گرامی‌ترین شما در نزد خداوند پرهیزگارترین شماست.

[۲] الا انتهای آیه

[۳] تقوی محافظت از آداب شریعت است.

[۴] تقوی ترک لذات نفسانی است.

[۵] تقوی آن است که تو را از هرچه غیر خداست باز دارد.

[۶] بیت ۲۵۱۲ دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا.

[۷] بخشی از آیۀ ۲ و ۳ سورۀ طلاق: و هر کس که از خداوند پروا کند، برای او بیرون‌شدی بگذارد، و او را از جایی که گمان نمی‌برد، روزی رساند.

[۸] آنچه سوای ذات باری‌تعالی باشد.

[۹] تقوی آن است که در دل جز خدا نبینی.

[۱۰] شیخ ابوالقاسم ابراهیم بن محمد بن محموبه نصرآبادی از بزرگان عرفای سدۀ سوم ایران و از مردم نیشابور بوده و در آن شهر می‌زیسته و ابوعبدالرحمن سلمی و محمد بن حسین او را دیده و از وی روایت کرده‌اند و نیز گفته‌اند که چهل بار حج کرده و کراماتی هم دربارۀ او نوشته‌اند.

[۱۱] تقوی آن است که بنده از همه چیز غیر خدا پرهیز کند.

[۱۲] بیت ۸۰ ترجیع بند ۱۱ مولانا.

[۱۳] با اندکی اختلاف بیت ۲۳۷ و ۲۳۸ بخش دهم دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا.

[۱۴] آیۀ ۱۲۸ سورۀ نحل: بی‌گمان خداوند با پرهیزگاران و نیکوکاران است‌.

رساله سپهسالار - فریدون بن احمد سپهسالار
به تصحیح و توضیحات سعید نفیسی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

پس عمر گفتش که این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو
راه فانی گشته راهی دیگر است‌
ز آن که هشیاری گناهی دیگر است‌
مولانا جلال‌الدین

هشیاری، مرادف «صحو» است که صوفیان آن را در برابر «سکر» به‌کار می‌برند، این دو اصطلاح را در شرح مثنوی شریف، ج ۱، ذیل: ب (۵۷۵) شرح کرده‌ایم، اضافه می‌کنیم که به عقیده‌ی ابن‌عربی، صحو همواره پس از سکر و مستی عارض می‌شود بدین معنی که هرگاه وارد قلبی، استعدادی در محل بیابد، حکم وارد پیشین را نسخ می‌کند و آن را از تصرف بر کنار می‌دارد و خود به‌جای آن می‌نشیند، سکر، مطابق تعریف او غیبت کلی و از همه چیز نیست بلکه غیبت و انصراف قلب است از هرچه منافی شادی و سرور باشد، صحو، نیز با علم همراه است بدین معنی که چون صاحب سکر به خود باز آید ناچار باید به ارشاد حق بداند که احوال خود را چگونه کتمان کند و کدام حال را پنهان سازد و کدام یک را بر زبان آرد و اگر حالتی را که پنهان کردنش مناسب است، آشکار دارد از آن آمرزش خواهد. بنابراین، گوییم که توبه رازی است میان بنده و حق که افشاء آن خلاف رسم سالکان است، و افشای آن، حاکی است از این که صحو باشد خود محقق نشده است و گرنه زاری پدید نمی‌آمد پس این هشیاری آن است که پیش از سکر به‌نحو معتاد هرکسی را حاصل است و صحو متعارف و معروف نزد صوفیان نیست. می‌توانیم بگوییم که مولانا مانند بایزید بسطامی و عموم پیروان وی که آنها را (طیفوریان) می‌نامند، سکر و بی‌خودی را بر صحو و هشیاری ترجیح می‌داده است بدین جهت زاری را که از آثار صحو است ناپسند می‌دارد زیرا سالک در حال سکر به حال خود نیست و در تصرف بی‌خودی است و به اصطلاح «محمول» و «مسلوب» است ولی در حال صحو، حامل و یا ممنوح است، نخستین را می‌کشانند و می‌برند و دومین خود می‌رود و می‌کوشد تا برسد، بیت دوم که از «راه فانی» حکایتی می‌کند این توجیه را تایید می‌کند، فانی در این مورد، متصف به فنای فعلی و کسی است که همه‌ی افعال را از حق می‌بیند و خویش را از تصرف معزول‌ می‌یابد همان‌گونه که صاحب سکر و مست به حکم خود نیست و هرچه می‌کند به فرمان مستی و حکم شراب می‌کند. دیدن خود، گناه بزرگ است از آن رو که متضمن اثبات غیر و مودی به شرک است، صوفی جز خدا هیچ چیز دیگر مشاهده نمی‌کند، اثبات خود و خویش دیدن از اوصاف اصحاب بدایت و نو خاستگان راه سلوک و از آثار نقصان شهود است. بدین جهت گفته‌اند:

و ان قلت ما إذ نبت قالت مجیبه‌
وجودک ذنب لا یقاس به ذنب‌
شذرات الذهب: ج ۲، ص ۲۲۹

حلاج می‌گوید:

بینی و بینک انی ینازعنی‌
فارفع بلطفک انیی من البین‌
دیوان حلاج، ص ۹۰

جدا من از تو بدانم که من همی‌گویم‌
بیا و گفت من از من به لطف خود بر گیر

آنگاه، بنده تا با خود است، عمل او به اقتضای نقص امکانی، خالی از خلل و علتی نتواند بود، حلاج بدین نکته اشارت می‌کند:

و آخر ما یئول إلیه عبد
إذا بلغ المدی حظ و نفس‌
دیوان حلاج، ص ۷۰

برخلاف آنچه در حال غلبه‌ی وارد از او صادر می‌شود که عملش در آن هنگام رنگ وارد غیبی به خود می‌گیرد و مناسب آن در ظهور می‌آید همچنان‌که در حال مستی محسوس، مستان از رنگ و حیله و دغل بازی دور می‌افتند و مانند باده‌ی ناب و صافی از غش پاک می‌گردند. جع: فتوحات مکیه، ج ۲، ص ۷۲۴- ۷۱۷٫ نظیر این مضمون:

گرچه اندر فغان و نالیدن‌
اندکی هست خویشتن دیدن‌
آن نباشد مرا چو در عشقت‌
خو گرم من بخویش دزدیدن‌
دیوان، ب ۲۲۰۵ به بعد

ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم‌
چو در فنا بنشستم مرا چه کار بزاری‌
دیوان، ب ۳۲۳۵۰

شرح مثنوی شریف - بدیع‌الزمان فروزانفر
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

گسترۀ رمز در مثنوی مولانا
نوشته‌ی میرجلال ابراهیمی
نامه فرهنگ ۱۳۷۴ شماره ۱۹
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

سنّت شفاهی

در ایران پیش از اسلام سنّت به کتابت درآوردن آثار دینی و ادبی چندان معمول نبود، به طوری که این آثار قرن‌ها سینه‌به‌سینه حفظ می‌شد و ثبت آنها را لازم نمی‌دانستند. تنها اسناد دولتی و سیاسی و اقتصادی (مانند کتیبه‌های فارسی باستان و پهلوی و چرم‌نوشته‌ها و سفال‌نوشته‌ها) را درخور نگارش می‌دیدند. کتاب اوستا قرن‌ها سینه‌به‌سینه حفظ می‌شد تا اینکه سرانجام در دورۀ ساسانی به کتابت درآمد و پس از آن هم موبدان برای اجرای مراسم دینی به‌ندرت بدان رجوع می‌کردند و می‌کنند و آنچه مهم است از حفظ خواندن آن است. در کتاب‌های پهلوی غالباً به روایات افسانه‌آمیزی در مورد اوستا برمی‌خوریم. بر طبق روایات، اسکندر کتاب اوستا را که بر روی پوست نوشته شده بود، سوزانید و پس از او دوباره آن را گردآوری کردند. نظیر همین‌گونه روایات به کتاب‌های نویسندگان دوران اسلامی نیز راه یافته است، اما در میان همین گفته‌ها به اهمیت سنّت شفاهی برمی‌خوریم. در کتاب‌های پهلوی غالباً از موبدانی یاد شده است که همۀ اوستا و ترجمه و تفسیر آن را ازحفظ می‌دانستند. توجه به سنّت شفاهی تا آنجاست که در دینکرد آمده است که بُخت ماری مسیحی می‌پرسد که «چرا ایزد این دین را به زبان ناآشنای نهفته‌ای به نام اوستا گفت و برای آن متن کاملی نیندیشید، بلکه فرمود آن را به صورت شفاهی (به گفتار) حفظ کنند؟» و در جواب آمده است که «به دلایل بسیار، منطقی است که سخن شفاهی زنده را از صورت مکتوب مهم‌تر بدانیم». همین توجه به روایات سینه‌به‌سینه تا دوران بعد از اسلام نیز ادامه یافت؛ چنان‌که مدونان اسطوره‌ها و داستان‌های حماسی ایران مانند فردوسی، علاوه بر روایات مکتوب خدای‌نامه، از روایات شفاهی نیز بهره می‌جستند. اکنون نیز بیشتر ادبیات عامۀ نواحی گوناگون از شعر و ترانه و چیستان و قصه سینه‌به‌سینه حفظ می‌شود و کمتر اتفاق می‌افتد که کسی آنها را از روی نوشته یاد گرفته باشد. یکی از علل عمده‌ای که سبب شد زردشتیان در دورۀ ساسانی به کتابت آثار خود توجه کنند ایراداتی بود که ملل صاحب کتاب خصوصاً مسیحیان بر آن می‌گرفتند. در قرون اولیۀ اسلامی که بیشتر آثار پهلوی در آن زمان تألیف نهایی یافته است بیم از میان رفتن این آثار در برابر پیشرفت سریع اسلام و تقلیل موبدان از علل عمدۀ دیگر تألیف آنها محسوب می‌گردد. برخلاف زردشتیان، مانی و پیروان او که با ادیان و فرهنگ سامی آشنایی داشتند، به کتابت آثار خود اهمیت می‌دادند.

احمد تفضلی
ماهنامۀ حافظ، شمارۀ ۶۸، فروردین ۱۳۸۹
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

هَرزبَد در شاهنامۀ فردوسی

صورت «هرزبد» بسیار شبیه به «هرجبد» است که طبری آن را لقب ابرسام، یکی از درباریان اردشیر ساسانی، ذکر کرده است. درخور توجه است که نام ابرسام با عنوان هرجبد در نوشتۀ طبری با روایتی معروف در خصوص حرم شاهی مرتبط است. داستان را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: اردشیر پس از غلبه بر اردوان، آخرین شاه اشکانی، تمام اخلاف او را از میان برد؛ امّا در میان زنان دربار وی دختری زیبا بود که توجه شاه به او معطوف شد. وی دختر اردوان بود که از ترس کشته شدن هویت خود را آشکار نکرد. اردشیر با این دختر ازدواج کرد و چون آبستن شد، اصل و نسب خود را آشکار ساخت. اردشیر پیرمرد محترمی را احضار کرد که هرجبدِ ابرسام نام داشت و به او دستور داد که زن را بکشد. ولی ابرسام، به جهت آبستنی زن، او را زنده گذاشت و از او شاپور، که بعدها به پادشاهی ایران رسید، زاده شد. فردوسی، دینوری نویسندۀ نهایة الارب و بلعمی نیز همین داستان را با تغییراتی در جزئیات نقل کرده‌اند. نام ابرسام در شاهنامه نیامده است، بلکه مردی که مسئول کشتن زن بود گران‌خوار نامیده شده است. در روایت دینوری او وزیر است. همین سردرگمی در نهایة الارب هم مشاهده می‌شود: در آنجا وی ابرسام بن الهبودان، وزیر اعظم، نام دارد. کریستن‌سن بر آن بود که ممکن است این عنوان تصحیف هربد الهربدان، یعنی هیربدان هیربد در پهلوی بوده باشد. در روایت بلعمی وی هرجند بن سام (یعنی هرجندِ ابرسام) نام گرفته ولی در نسخه‌های خطی مقام وی به اختلاف موبد بزرگ و وزیر یا سرهنگ ذکر شده است. در کارنامۀ اردشیر بابکان نیز همین افسانه نقل شده ولی در آنجا نامی از ابرسام در میان نیست بلکه لقب مرد مأمور کشتن زن موبدان موبد است. کریستن‌سن به‌درستی احتمال داده است که لقب آشنای هیربد جانشین کلمۀ نامعلوم هرجبد (به نظرِ او هرگبد) شده باشد. به نظر نگارنده پذیرفتنی‌تر می‌نماید که تصور کنیم که در صورت اصلی افسانه احتمالاً چنین روایت شده بود که اردشیر موبدان موبد را برای مشاوره در خصوص این مسئله فراخوانده تا حکم وی را بداند و سپس «رئیسِ خواجگانِ» دربار (هرزبد/ هرجبد) را مأمور کشتن زن کرده است. اگر این فرض درست باشد باید تصور کرد که در زمان نگارش نهایی کارنامه (قرن سوم یا چهارم هجری) اصطلاح «هرزبد» که نامأنوس شده بود، جای خود را به اصطلاح متداول و آشنای هیربد داده است و سپس دو شخصیت داستان (موبدان موبد یا هیربد و هرزبد) در هم ادغام شده‌اند. شکل ظاهری دو لقب هیربد و هرزبد در خط پهلوی به این خط کمک کرده است و نسبت دادن آن به نویسندگان دوران اسلامی لزومی ندارد. اکنون به‌خوبی اثبات شد که هرزبد در شاهنامه (و احتمالاً هرزبد در کارنامه) و ارزبد در متون سریانی و هرجبد (عنوان ابرسام در طبری) همه یکی است و برای اطلاق به رئیس خواجگان و محافظ حرم به کار می‌رفته است.

احمد تفضّلی
نامۀ فرهنگستان، دورۀ اوّل بهار، ۱۳۷۴
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

هم‌آغوشى

دور از چشم همه، در سایه‌روشن شب به سراغش می‌روم. دلم برایش تنگ شده است. در بستر سپیدش دراز کشیده است. برهنه مثل همیشه، اما اندکی خواب‌آلود. کنارش می‌نشینم و نگاهش می‌کنم. چشم به روی من بسته است. آه، چه لطیف است این قامت کشیده‌ی وسوسه‌انگیز! بی‌اختیار، دست به سویش دراز می‌کنم. نمی‌دانم چقدر وقت است که او را به سینه نفشرده‌ام. تمام جانم تمناست و با تمام دلم می‌خواهمش. گفته‌اند که نباید او را در بر بگیرم و پستی و بلند قامت دل‌انگیزش را نوازش دهم. اما مگر می‌شود؟ جادوی اندام او مرا به سویش می‌کشد. در این سال‌های سال، هر وقت که خواسته است، در کنارش بوده‌ام و هر وقت خواسته‌ام، تن به من سپرده. دستی به پهلویش می‌زنم، نیم‌غلتی می‌زند و می‌گوید: «-تویی؟» آری. «‌-در بستر من چه می‌کنی؟» بی‌تابم. «‌-مگر ما را از هم جدا نکرده‌اند؟ مگر نگفته‌اند که کاری به هم نداشته باشیم؟» نمی‌توانم. نمی‌توانم. «‌-باید حرف گوش کنی. برخیز و برو و مرا در خمارِ خیال فشردن‌های دلپذیرت تنها بگذار.» دستی به پهلویش می‌کشم. مثل همیشه نرم و پذیرنده است. می‌پرسد: «‌-عادت نکرده‌ای؟» نه. دارم از دوری تو به جان می‌آیم. رو به من کن. «‌-به آن‌ها چه خواهی گفت؟» خواهم گفت که اختیار از کفم بیرون رفت. «‌-تنبیه دردناکی در انتظار توست.» باشد. به‌طرف من بچرخ. قامت نرم دلاویزت را به دستان من بسپار. یادت می‌آید آن‌همه سال‌های نوازش را؟ «‌-چطور می‌توانم از یاد ببرم که آتش از سرانگشت‌های تو به جانم می‌ریخت و من سرمست تسلیم بودم و تو بی‌پروا مرا با خود به هر سو می‌کشیدی و می‌بردی هرچه می‌خواستی می‌گفتی!» و تو با چه دلربایی‌ای آن حرف‌ها را برایم تکرار می‌کردی. لحظه‌ای می‌لرزد. آن قامت دل‌افروز دلربا خود را کنار می‌کشد. می‌پرسم: چرا کنار کشیدی؟ «‌-برای خاطر تو. به من گفته‌اند که تو آزار خواهی دید. از درد به خود خواهی پیچید من نمی‌خواهم تو در کنار من آزاری ببینی. برخیز و برو. نمی‌توانم.» حالا تمام قامت نرم و لغزنده‌اش در زیر انگشتان من است. گلویم خشک شده. نصیحت‌ها را فراموش کرده‌ام. به من گفته‌اند باید او را رها کنم، باید به راهی دیگر بروم، باید فکرم را به صدای بلند روی یک نوار قهوه‌ای بریزم. نه، نمی‌شود. من همه‌ی عمر با این تن برهنه‌ی لغزنده حرف زده‌ام. مگر می‌شود رهایش کرد؟ محکم در دست‌ها می‌فشارمش. می‌گوید: «‌-نکن. می‌ترسم که برای همیشه از هم جدا شویم.» و ناگهان تمام جوهر جوانی در سرانگشتانم جاری می‌شود. او لرزش انگشتانم را احساس می‌کند. نفسش به شماره می‌افتد و می‌گوید: «‌-ها! مثل اینکه داری حرف می‌زنی.» می‌بوسمش و می‌گویم: تو که می‌دانی، من حرف‌هایم را در گوش تو زمزمه می‌کنم و وقتی از بر و کنارت برمی‌خیزم حرفی برای گفتن ندارم. این تو هستی که حرف مرا با دیگران در میان می‌گذاری، این تویی که منم. چند بار خوب است که برایت خوانده باشم:

روزت بستودم و نمی‌دانستم
شب با تو غنودم و نمی‌دانستم
ظن بُرده بُدم به خود که من من بودم
من جمله تو بودم و نمی‌دانستم

به غمزه‌ی همیشه، تسلیم فشار سرانگشتانم می‌شود. می‌گوید: «‌-پس بگو... بگو... بگو از وحدت تن من و دست تو چه برخواهد خاست.» می‌گویمش: ای مهربان بازیافته، که من در همه عمر وقتی با تو بودم در لحظه‌ی کام یک شعر را می‌خواندم. می‌خندد و می‌گوید: «‌-آری، بیا باهم باز هم آن را برای هزارمین بار بخوانیم. بشکنی ای قلم ای دست اگر پیچی از خدمت محرومان سر»

دورى‌ها و دلگيرى‌ها - صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

روز اعدام اميرعباس هويدا
و خاطره‌اى از او
(بخش دوم و نهایی)

صورت شادابش یک لحظه گفت و عمیقانه به من نگاه کرد و یک پک به پیپش زد که من خیال می‌کردم برای ژست زیر لب گذاشته. آخر پیپ کشیدن از اداهای روشنفکرانه بود. من هم از او پرسیدم: ـ آقای فریدون هویدا با شما چه نسبتی دارد؟ دو سال پیش از آن، در پاریس فریدون هویدا پای جایزۀ ادبی گنکور بود به‌مناسبت رمان «قرنطینه»اش و تقارن انتشار آن با انتهای جنگ الجزایر و «سامی» فریدون سمبل تمامی جهان سومی‌های حل نشده در جهان اول بود. و «لوئی پاولز» که در آن زمان سردبیری مجلۀ «ماری فرانس» را برعهده داشت و خود مدیر مجلۀ پیشتاز «پلکسوس» بود، از او برای من حرف زده بود و من هم کتاب را خوانده بودم.با تحسین و احترام و حیرت از این زبان پرشکوهی که در اختیار یک غیر فرانسوی است و حسادت و حسرت. هویدا در جواب سؤال من گفت: ـ بله، خدمتشان ارادت دارم، ایشان برادرزاۀ تنها عموی من هستند. شما ایشان را از کجا می‌شناسید؟ دیدم این رند به‌ظاهر ساده‌دل را به‌آسانی نباید رها کرد. جواب دادم: ـ دو سال پیش در پاریس لوئی پاولز به من می‌گفت که فریدون هویدا گاهی با تنها برادرزادۀ تنها عمویش، شطرنج بازی می‌کند. از روی صورت رجا، صورت چاقش را به طرف من آورد، خیلی تیز و شیطان نگاهم کرد و گفت: ـ یکی از این روزها بیا شرکت نفت، مرا ببین. ما یک مجله آنجا داریم ممکن است بتوانیم با هم کار بکنیم. و بعد با خندۀ معنی‌داری گفت: ـولی مجله مال شرکت نفت است و از قر و اطوارهای «پلکسوس» در آن خبری نیست. وقت خداحافظی خیلی شل با من دست داد و گفت: ـ بالاخره به سر این باران خانم چی می‌آری؟ و من جا خوردم؛ داستان «زنگار بهار» را می‌نوشتم و قهرمانش دختری به‌نام باران بود که بعد من اسم دخترم را از روی آن داستان، «باران» گذاشتم. جا خوردم که دیدم او داستان‌های مجله را هم می‌خواند و دنبال می‌کند. بعد از رفتنش، رجا گفت: ـ این مرد عجیبی است. بی‌اندازه باسواد و بی‌اندازه متواضع، خیلی مردم‌دار و خیلی مدیر.

صدرالدین الهی
برگرفته از هفته‌نامۀ «ایران تریبیون»
به مدیریت و سردبیری پرویز قاضی سعید
سن‌خوزه ـ کالیفرنیا ـ شماره ۱۵۴، سال سوم،
شنبه ۲۶ تیرماه ۱۳۶۱ (۱۷ جولای ۱۹۸۲)
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

به بهانه‌ی ساده‌نویسی و ساده‌گویی
در زبان ملی تجدید نظر می‌کنند
نوشته‌ی دکتر صدرالدین الهی
فرهنگ و زندگی خرداد ۱۳۵۱ شماره ۸
(ویژه فرهنگ و وسایل ارتباط جمعی)
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

آن بعد ازظهر داغ و خونین
(بخش سوم)

دنبال کسی می‌گشته‌اند که صدای رسایی داشته باشد تا بتواند قطعنامه را طوری بخواند که به بلندگو احتیاجی نباشد؛ «حسن خاشع»، هنرپیشۀ معروف تئاتر سعدی را فرستاده‌اند بالا و او در حال خواندن قطعنامه تیری به رانش خورده اما کار را تمام کرده و پایین آمده است و بعد سربازها دنبال جمعیت کرده‌اند و تیراندازی ادامه یافته. صدای تیر می‌آمد و ما فکر می‌کردیم اگر «خاشع» تیر خورده باشد، در پیس‌های «تئاتر سعدی» نقش آدم منفی را چه کسی بازی خواهد کرد؟ به‌هرحال خوشبختانه جوان اول  «محمدعلی جعفری» تیر نخورده بود.

اسم دختری که پایش زیر تانک رفته بود، «پروانۀ شیرینلو» بود. او یکشبه شد قهرمان همۀ روزنامه‌ها و نشریات؛ و شعرها سروده شد. دو سه روز بعد یک قطعه درآمد به‌اسم «بیست و سه». برای ما که غرق چهارپاره‌های عاشقانۀ توللی» بودیم و یا حد اکثر شعرهای شکستۀ «نیمایی» را در روزنامه‌ها می‌خواندیم این اصلا شعر نبود. اما سراینده‌اش ادعا داشت که شعر این است. اسمش احمد شاملو بود که «الف. صبح» امضا می‌کرد و شعرش گاهی قافیه‌ای داشت و در این قطعۀ طولانی که عشق و خون و خیابان در آن به‌هم آمیخته بود، گفته بود:

اما دختری که پا نداشته باشد
بر خاک دندان کروکۀ دشمن
به زانو درنمی‌آید
و ادامه داده بود:
دل‌تان را بکنید که در سینۀ تاریخ ما
پروانۀ پاهای بی پیکر یک دختر
به‌جای قلب همۀ شما خواهد زد پرپر
و تمام کرده بود با این سطور:
با شما که با خون عشق‌ها
ایمان‌ها
با خون شباهت‌های بزرگ
با خون کله‌های گچ در کلاه‌های خود
با خون چشمه‌های یک دریا
با خون چکنم‌های یکدست
با خون آنها که انسانیت را می‌جویند
با خون آنها که انسانیت را می‌جوند
در میدان بزرگ امضا کردید
دیباچۀ تاریخ‌مان را
خودمان را قاطی می‌کنیم
فردا در میلاد
تا جامی از شراب مرگ به دشمن بنوشانیم
به‌سلامتی بلوغی که بال کشید از لمبرهای راه
برای انباشتن باور تاریک یک رَحِم
از ستاره‌های بزرگ قربانی
روز بیست و سه تیر

و ما لوچه‌ای پیچ دادیم که این چه جور شعری است و حالا اصلا لوچه پیچ نمی‌دهیم که این معنایی داشت و حالا این نوع شعر که فراوان هم سروده می‌شود اصلا معنا ندارد. اما روزنامه‌ها خبر دادند که دستور تیراندازی را سرلشکر بقایی رئیس شهربانی داده و شاه به او گفته بوده است که تیراندازی کند. فکر نکردیم شهربانی ابواب‌جمعی دولت و وزارت کشور است که «سرلشکر زاهدی» وزیر آن است و نه جزء ارتش که شاه بر آن فرماندهی دارد و به این جهت بزرگ‌ارتشتاران خوانده می‌شود، و باز یادمان رفته بود که تقریباً  دو ماه پیش از آن سرلشکر حجازی تندخو بر اثر اختلاف با رئیس دولت بر سر نحوۀ نظم شهر استعفا داده بود و سرلشکر زاهدی وزیر کشور، شهربانی را سرپرستی می‌کرد و چهار روز پیش، یعنی ۱۹ تیرماه بر اثر تمایل نخست‌وزیری، سرلشکر بقایی به ریاست شهربانی منصوب و معرفی شده است و حالا می‌گویند که او از بالای سر زاهدی و مصدق پریده و از شاه دستور تیراندازی گرفته. و باز هم فکر نکردیم که این شاه که آن روزها تازه داشت شاه می‌شد ده یازده سال بعد روز ۱۵ خرداد رفت توی اتاقش و در را بست  تا امیر قائنات فرمان تیراندازی‌های میدان ارک را بدهد و بعد هم وقتی صاحب پنجمین ارتش دنیا بود، سوار طیاره شد و رفت که به‌قول خود خون ملتش را نریزد و این کار را بگذارد برای «آقا» که خون و خواب و خنجر برایش یکسان بود. از داخل کابینه خبر نداشتیم. لابد آن تو خبرهایی بوده است. اما بقایی سه چهار روز بعد به‌دستور رئیس دولت و بدون اطلاع زاهدی، وزیر کشور، عزل شد و تحت تعقیب قرار گرفت. سرتیپ بصیر دیوان سابق و سرلشکر زاهدی فعلی هم قهر کرد و استعفا داد؛ و بلافاصله هم شاه او را به‌عنوان سناتور انتصابی به سنا فرستاد. این‌ها دعوای میان خود آنها بود. اما «افراشته» جان در یک شعر حساب «هریمن» و دکتر مصدق را رسید که طبق معمول در چلنگر چاپ شد و بر سر زبان‌ها افتاد:

«هاری‌من» حامل یکشنبۀ خون
برو از مملکت ما بیرون
برو و گور خودت را گم کن
حذر از کینۀ ما مردم کن
به ترومن بگو ایران زنده‌ست
ره ملت به‌سوی آینده‌ست
ببر این را که بتش ساخته‌اید
وسط معرکه انداخته‌اید
ببر این بوسه‌زن پایت را
ببر این نوکر آقایت را
برو همراه مصدق یکجا
ببر این مردکه را آمریکا

و لابد دست مصدق توی دست «هریمن» بوده است وگرنه افراشته جان اینقدرها هم بددهن و بی‌حساب  نیست. به‌علاوه او در وصف آن دختر پا از دست داده خیلی خوب داد سخن داد:

سلام ما به تو ای روسفیدگر دختر
سلام ملت ایران به آن پدر مادر
به شیر مادرت این شیر شرزه، پروانه
قسم که در، روی این پاشنه نمی‌مانه

صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

آن بعد ازظهر داغ و خونین
(بخش نخست)

بچه‌های ما هنوز چشم به دنیا نگشوده بودند و ما خود بچه‌هایی بودیم موی بر  عارض نرُسته که می‌خواستیم آدم‌های بزرگ، داخل آدم حسابمان کنند. بحث داغمان سیاست بود و سیاست در کف خیابان، روی پشت بام‌ها، زیر سایۀ درختان فرتوت چنار و توی صفحات روزنامه‌های رنگارنگ به بیرنگی تمام جریان داشت. «توده‌ای» بودیم، «مصدقی» بودیم، «پان ایرانیست» بودیم، «سومکایی» بودیم و اگر ریشی تازه و کم‌پشت بر عارض‌مان رسته بود، «فدایی اسلام» بودیم. هرکدام روزنامه‌ یا روزنامه‌های خودمان را می‌خواندیم و هنگام رویارویی، روزنامه‌های آن دیگران را پاره می‌کردیم. چپ چپ به‌هم نگاه می‌کردیم و راست و راست به هم متلک می‌گفتیم. دو سه ماهی بود مصدق نخست‌وزیر شده و مادۀ اول برنامۀ دولتش را اجرای تمام و کمال قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرده بود. میتینگ پشت میتینگ، دمونستراسیون پشت دمونستراسیون راه می‌افتاد، در میدان بهارستان جلو مجلس که پشت میله‌های آن فرشتۀ آزادی و دیو استبداد هر دو لب حوض آن در بند بودند؛ و در مسجد شاه که دست نمی‌زدند و هورا نمی‌کشیدند؛ فقط صلوات می‌فرستادند آنهم برای سلامتی سید ریزه‌اندامی که توی پامنار در کوچه‌ای نصفه و نیمه مشمول قانون توسعۀ معابر، خانه داشت. قوام‌السلطنه می‌خواست زهرچشم بگیرد، سید را می‌گرفتند. به شاه تیراندازی می‌شد، سید را می‌گرفتند. در انتخابات تقلب می‌شد، سید را می‌گرفتند. می‌گرفتند و ول می‌کردند. تبعیدش می‌کردند بی سر و صدا، سید برمی‌گشت با سلام و صلوات و غرق در دود عود و اسفند و کُندر. و ما از کوچه‌های پیچ در پیچ و باریکی که خیابان سیروس را به پامنار می‌پیوست رد می‌شدیم و می‌رفتیم حول و حوش خانۀ آقا سید ابوالقاسم کاشی که گاه در اتاق‌های کوچک اما متعدد خانه‌اش قیمه‌پلو می‌دادند، یا قرمه سبزی که خورشت دلخواه ما جوان‌هایی بود که سرمان بوی قرمه‌سبزی می‌داد و سید به همۀ آنها که سرشان بوی قرمه‌سبزی می‌داد، می‌گفت: «بیسوات». مدرسه تعطیل شده بود و ما بلای جان همسایه‌ها بودیم که خواب خوش بعدازظهر تابستان‌شان را یک طناب به‌عنوان تور والیبال در عرض کوچه، همراه با سر و صدا و گاهی فحش و فضیحت و جر زدن‌های ما به هم می‌ریخت. صدای خشک کوبِش دست بر توپ چرمی خواه برای «سرو» و خواه برای «آبشار» مثل صدای تک‌تیری در نیمه‌شب بود. توپ گاهی پنجرۀ شیشه‌های بالاخانه‌ای رو به کوچه را می‌شکست و «قهرمانان» توپ به بغل در هشتی و جلو خان چند خانه آن‌ورتر گم و گور می‌شدند تا چهرۀ غضبناک و از خواب‌جستۀ صاحب خانۀ  شیشه شکسته را نبینند و دشنام‌هایی را که مثل فواره‌ای از آتش از دهانش سر می‌کشید، نبینند و نشنوند. بازی را زود تمام کردیم و برگشتیم خانه که پر از خواب سنگین و خمارآلود بعداز ظهر بود، و شمد وال و بادبزن و کاسۀ فیروزه‌‌ای رنگ همدانیِ آب یخ در زیرزمین‌ها نشان از هیچ مبارزه‌ای نمی‌داد. هول هول و بی صدا توی حوض رفتیم و درآمدیم و حوله‌ای به تن کشیدیم. یک کاسه سرکه‌شیرۀ یخ‌مال برداشتیم، بی آن که نگران پره‌های کاه و خسی که از یخ‌ها روی کاسه جمع شده بود باشیم. با فوتی آنها را پس زدیم و قورت قورت فرو دادیم و ته سرکه‌شیره را نخوردیم چون گل و شن ته کاسه فرو دادنی نبود و زدیم به کوچه. رفتیم به دمونستراسیون که حمید گفته بود بیایید. بیایید که قرار است دُم «هریمن» را قیچی کنیم و بفرستیم برود پیش «ترومن» و آن روز یکشنبه‌ای بود به تاریخ: ۲۳ تیر ۱۳۳۰

«اِورِل هریمن» نمایندۀ رئیس جمهوری «ترومن» از آمریکا آمده بود که میانه را بگیرد و بگوید که این «ملی کردن نفت» که نفت برآتش احساسات ضد انگلیسی یک ملت کهنسال پاشیده بود، بهتر است از راه مذاکره و مصالحه سر و سامانی بگیرد. اما این آقای هریمن نمایندۀ عقاب آمریکا بود که تازه بال و پر گشوده و از راستی بال، منی‌ها می‌کرد و حالا از بد حادثه به بد جایی آمده بود. اینجا دیگر کُره نبود که در آن سر دنیا باشد. اینجا حیاط خلوت خانۀ خرس بود. جمعیت هواداران صلح، جمعیت مبارزه با استعمار، سازمان دانشجویان، سازمان دانش‌آموزان، اتحادیه‌های کارگران می‌خواستند تظاهرات کنند و به «گریدی» قصاب یونان و  «هریمن» بفهمانند که اصلا قدم نهادن در حیاط خلوت خرس کار بی‌خردانه‌ای است. به مصدق هم گفته شود که مذاکره با آمریکا معنی ندارد. اما مصدقی‌ها حرف‌شان این بود که بگذارید بیاید ببینیم چه می‌گوید؟ جمعیت از جلو «خانۀ صلح» که محل سابق کلوب حزب توده بود، راه افتاد و با عَلَم و کتل و شعار و بسیار منظم در صف‌های هشت نفری. جز رهبران تظاهرات که در صف اول بودند و دیده نمی‌شدند، زن‌ها در حالی که زنجیری از دست‌های رفقای کارگر چیت سازی و سیمان آنها را در میان گرفته بودند، حرکت می‌کردند و بعد تابلوهای سازمان‌ها که پشت سر هر کدام عده‌ای، که به قیافه‌شان می‌آمد که به آن دسته تعلق داشته باشند.

صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!»
(بخش سوم و نهایی)

کیست که نداند این مرکز را قدرت‌های ذی‌نفع در منطقه برای چه مقاصدی برپا کرده‌اند. چند سال پیش نوشتیم که از جمله، در نمایشگاه آثار هنری این مرکز عربی در قلب پاریس، بر بیش از هشتاد درصد از آثار هنری آن نمایشگاه که کار هنرمندان ایرانی‌ست، از سر لطف و مرحمت مهر «عربی» زده‌اند! این چنین مرکزی اکنون به دفاع از امارات متحدهٔ عربی و دیگر شیخ‌نشین‌های پیشین خلیج فارس برخاسته و پیش از برگزاری کنفرانس نیز جزوه‌ای به دو زبان فرانسه و عربی در این باب منتشر ساخته است. وظیفهٔ دولت ایران در این مورد و موارد مشابه، تنها احضار کاردار یا سفیر کشور مربوط و اعتراض به او و کشور متبوعش و صدور اعلامیه و امثال آن نیست؛ این کار را رژیم پیشین هم می‌کرد. دولت فعلی ایران با پند گرفتن از گذشته و نحوهٔ عمل کشورهای همسایه، باید بدون فوت وقت این دعاوی بی‌اساس را در کتاب‌های درسی دورهٔ دبستان و دبیرستان مطرح کند و برای هر یک از آنها جواب منطقی ارائه بدهد و جوانان ایران را برای فردا ـ اگر فردایی در کار باشد ـ آماده سازد. چه در کارهای سیاسی، کبک را پیشوا و مقتدای خود قرار دادن و سر خود را در برف پنهان کردن، بدین امید که کسی او را نمی‌بیند، همچنان که برای حکومت پیشین ایران در این‌گونه موارد سودی در بر نداشت، امروز نیز جز ناکامی نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. این کار مهم را حتی از امروز نباید به فردا موکول کرد، چون «فردا» خیلی دیر خواهد بود. اینک آذرماه است و بیش از دو ماهی از آغاز سال تحصیلی در ایران نگذشته است. می‌توان به‌عنوان «طرح ضربتی» در دو سطح مختلف، به موازات هم، برای دوره‌های دبستان و دبیرستان کتابی تمیز، با نقشه در چهل پنجاه صفحه منتشر کرد و یکایک دعاوی این کشورهای نوپا را از هفتاد سال پیش تا کنون برشمرد و نادرستی آنها را نیز به صورت علمی و معقول و با زبانی دنیابسند ذکر کرد و در صورت لزوم به سوابق و تاریخچهٔ تشکیل هر یک از این کشورهای جدیدالولاده نیز اشاره‌ای کرد؛ که مثلاً کشور فعلی عراق، استان اول امپراتوری ساسانی بوده است و مدائن پایتخت ساسانیان و ایوان مدائن که آثارش هنوز برجاست، در سی چهل کیلومتری بغداد فعلی قرار داشته است و... (ذکر این‌گونه مطالب تنها به‌منزلهٔ سنگی‌ست در پاداش این کلوخ‌اندازان! والا مرزهای موجود همهٔ کشورها کاملاً مورد احترام است و تغییرناپذیر). و این کتاب‌ها را در سراسر ایران باید به‌عنوان کتاب درسی در اختیار دانش‌آموزان تمام کلاس‌ها گذاشت و به مانند دیگر درس‌ها از آن به‌عنوان درسی مستقل یا وابسته به درسی چون تاریخ امتحان به‌عمل آورد. البته این کتاب را در سطح دانشگاه‌ها نیز می‌توان در اختیار دانشجویان قرار داد. در این کار اساسی، از رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها و مجله‌ها نیز می‌توان سود جست و زنگ خطر را از این طریق در سراسر ایران به صدا درآورد و به همه هشدار داد که اینک مسئلهٔ موجودیت ایران و حفظ تمامیت ارضی ایران مطرح است؛ زیرا یکی مدت‌هاست به سراغ تجزیهٔ آذربایجان آمده است و دیگری داعیهٔ تشکیل کردستان بزرگ را دارد و سومی خوزستان را ملک طلق خود می‌داند و این آخری هم یکجا خوزستان و تمام سرزمین‌های واقع در حاشیهٔ شمالی خلیج فارس و دریای عمان را «عربستان» و میراث پدری اعراب می‌خواند! طرح این مسائل حیاتی در مدارس ایران ـ به‌صورتی کاملاً علمی و معقول و به‌دور از هرگونه هیاهو ـ نشان خواهد داد که رژیم فعلی «حفظ تمامیت ارضی ایران» را در سرلوحهٔ کارهای خود قرار داده است. از سوی دیگر وظیفهٔ همهٔ ایرانیان، اعم از آنان که در ایران به‌سر می‌برند و به‌خصوص کسانی که برخلاف خواست خود سال‌هاست در خارج از ایران پراکنده گردیده‌اند ـ با وجود تمام مصائبی که، بی‌استثنا بر همه می‌گذرد ـ آن است که مسئلهٔ «حفظ تمامیت ارضی ایران» را بر تمام گفتگوها و مباحثات ایدئولوژیکی و اختلافات پانزده سال اخیر خود مقدم بدارند و از هر فرصت برای آگاه ساختن جهانیان از خطری که در پیش است و منطقه را تهدید می‌کند، استفاده کنند؛ چه اگر دیر بجنبیم، بعید نیست دنیا با ماجرای دیگری نظیر حوادث خونین یوگوسلاوی روبه‌رو شود. تنها از این راه است که می‌توان یکپارچگی ایران و تداوم فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران را حفظ کرد. آنچه را که در این باب نوشتیم دربارهٔ «ایران» است و «دفاع از حقانیت ایران» و «حفظ تمامیت ارضی ایران»، چه حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند. هیچ حکومتی چنان‌که دیده‌ایم ابدی نخواهد بود. همان‌طوری که دیگر نه از تزارهای روسیه خبری‌ست و نه از استالین، و نه از پادشاهان قاجاریه و نه از دو پادشاه خاندان پهلوی، و به قول معروف: «نه از تاک نشان مانده است و نه از تاک‌نشان.»

جلال متینی
ایران‌شناسی پاییز ۱۳۷۲ شماره ۱۹
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!»
(بخش نخست)

بر رژیم پیشین ایران این ایراد اساسی وارد است که چرا در طی یک دورهٔ پنجاه‌ساله، به‌ویژه در پانزده بیست سال اخیر آن که امکانات گوناگونی در اختیار داشت، حقایقی را دربارهٔ رد دعاوی نادرست ارضی و فرهنگی برخی از همسایگانمان (عراق، ترکیه، آذربایجان شوروی و افغانستان) در کتاب‌های درسی دورهٔ دبستان و دبیرستان مطرح نساخت، تا افراد درس‌خواندهٔ ایران در این‌گونه مسائل حیاتی ایران بی‌خبر نمانند؛ در حالی که حکومت کشورهای همسایه در همان سال‌ها، هر یک دعاوی بی‌پایه و اساس خود را در کتاب‌های درسی کشور خود، به‌صورت حقایقی تاریخی و فرهنگی و غیرقابل انکار، برای کودکان و جوانان خویش به‌عنوان مطلب درسی مورد بحث قرار دادند و از روز اول ورود به مدرسه این سخنان باطل را به آنان آموختند. فی‌المثل «خلیج فارس» نادرست است و صحیح آن به قول عرب‌ها «خلیج‌العربی» است و به قول زعمای ترکیه «خلیج بصره». نام استان «خوزستان» در ایران مجعول است و صحیح آن «عربستان» است. عالمان و شاعران و نویسندگانی چون ابوریحان بیرونی و ابوعلی‌سینا و قطران تبریزی و نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و مولانا جلال‌الدین بلخی و... همه ترک بوده‌اند. آذربایجان ایران یا باید به «کشور توران» و «ترکستان بزرگ» پان‌تورکیست‌ها ملحق گردد و یا به آذربایجان شوروی. تمام دانشمندان ایرانی که آثار خود را به زبان عربی ـ زبان علمی قرون پیشین مسلمانان ـ نوشته‌اند، با آن‌که برخی از آنان کتاب‌هایی هم به زبان فارسی تألیف کرده‌اند، «عرب»اند؛ مانند ابوریحان بیرونی (مؤلف کتاب فارسی «التفهیم»)، ابوعلی‌سینا (مؤلف کتاب‌های فارسی «دانشنامهٔ علایی» و «رسالهٔ نبض»)، محمد غزالی طوسی (مؤلف کتاب فارسی «کیمیای سعادت»)، خواجه نصیرالدین طوسی (مؤلف کتاب‌های فارسی «اخلاق ناصری»، «اساس الاقتباس» و...)؛ حتی محمد زکریای رازی ـ اهل ری که «خرابه‌های آن نزدیک تهران است» ـ نیز «عرب» است. همچنین آثار دانشمندان و هنرمندان ایرانی را در زیر عنوان‌های مجعول «علوم عربی» یا «علوم اسلامی» و «هنر عربی» یا «هنر اسلامی» قرار دادند. ناگفته نماند که علومی چون پزشکی و داروسازی و ریاضی و نجوم و غیره را «علوم عربی» یا «علوم اسلامی» خواندن، و دانشمندان ایرانی را «عرب» نامیدن و نیز آثار هنری ایرانیان را در زیر عنوان‌های «هنر عربی» یا «هنر اسلامی» قرار دادن. چنان‌که قبلاً بارها نوشتیم، حاصل مطالعات و پژوهش‌های علما و محققان کشورهای بحرین و قطر و امارات متحدهٔ عربی و کویت و عربستان سعودی و سلطان‌نشین عمان نیست؛ این مطالب را نخست عالمان اروپایی و سپس امریکایی، در مقاله‌ها و کتاب‌های خود و سپس در دایرةالمعارف‌ها عنوان کردند و بدین ترتیب، اینان بودند که سرود یاد مستان دادند. در ضمن، این تحریف حقایق هم اختصاصی به سال‌های پیش ندارد؛ چه از سال ۱۹۱۱ میلادی به بعد نیز دانشگاه کمبریج به نشر مجله‌ای به نام «علوم و فلسفهٔ عربی» پرداخته است که از شانزده مقالهٔ شمارهٔ اولش، تنها شش مقالهٔ آن دربارهٔ ابوریحان بیرونی و ابوعلی‌سینا و خواجه نصیرالدین طوسی و زیج ایلخانی و رصدخانهٔ مراغه است. اگر رژیم پیشین در موضوع مورد بحث ما مرتکب تقصیر یا قصوری گردید، هیأت حاکمهٔ فعلی چرا در این کار بنیادین در همان راهی گام برمی‌دارد که حکومت پادشاهی در آن طی طریق کرد و حاصل آن امروزه چیزی جز این نیست که درس‌خواندگان ما، حتی فارغ‌التحصیلان دوره‌های دانشگاهی، از بسیاری از حقایق و نیز از نادرستی دعاوی بی‌پایهٔ این همسایگان عزیز ـ که همواره یک سیاست خارجی سلسله‌جنبان و محرک اصلی آنها بوده است ـ بی‌خبرند. در حالی که اگر فی‌المثل امروز با یک جوان افغانستانی به گفتگو بپردازیم و سخن از شعر و شاعری به میان بیاید، بر اساس آنچه در کتاب‌های درسی به وی آموخته‌اند، محکم و استوار و بی‌دغدغهٔ خاطر می‌گوید شاهنامهٔ فردوسی حماسهٔ کشور تاریخی ما افغانستان است که از قدیم نامش «آریانا» بوده است و فردوسی به اشتباه «ایران» را به جای «آریانا» به کار برده است؛ و به علاوه فردوسی و خیام و دیگر شاعران و عالمان و نویسندگانی که در محدودهٔ فعلی خراسان می‌زیسته‌اند نیز «افغانی» هستند، چون تمام خراسان بزرگ قدیم از آن ماست. و چنین است وضع در دیگر کشورهای همسایهٔ ما.

جلال متینی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

معرفی کتاب هدایة‌المتعلمین
به یاد و احترام دکتر جلال متینی
‍
دکتر جلال متینی، بنا بر نوشتۀ خود، نخستین بار در سال ۱۳۲۹، پس از مطالعۀ مقالۀ استاد مجتبی مینوی، از وجود کتاب نفیس هدایةالمتعلمین فی‌ الطب، از پزشک اخوینی (قرن چهارم)، آگاه شد. تا آن زمان، تنها از ابوریحان بیرونی و ابوعلی‌سینا به‌عنوان نخستین کسانی نام برده می‌شد که در آثار خود لغات علمی فارسی به‌کار می‌برده‌اند، اما این کتاب نشان می‌دهد که اخوینی و دیگران پیش از آنان گام در این راه نهاده‌اند. دکتر متینی ازجمله واژه‌های کتاب هدایةالمتعلمین به این نمونه‌ها اشاره کرده‌است: درازا، پهنا، تری، گرمی، خشکی، سردی، رسیده، رسیدگی، آماده، آمادگی، تُنُکی، ستبری، رگ‌ جهنده (شریان)، رگ ناجهنده (ورید)، زَهره، سپرز، شوشه (همان شُش که معادل ریۀ برگرفته از عربی است)، دل، نای، گلو، زهدان، اِروک (لثه)، نرم‌استخوان (غضروف)، رودگانی راست (امعاءالصّائم)، رودگانی باریک (امعاءالدِّقاق)، رودگانی بزرگ (امعاءالمستقیم)، رودگانی دوازده‌انگشتی (اِثناعشر)، استخوان پهناگاه (عِظام‌العَجُز)، استخوان‌های آخرک (عظام‌التَّرْقُوه)، استخوان‌های کژک (اضلاع‌الخَلْف)، چشمۀ زانو (عین‌الرَّکبه)، چشمۀ سر کتف (منقارالغُراب)، طعام زودگوار (زودهضم)، طعام بدگوار (بدهضم)، طعام دیرگوار (دیرهضم)، طعام سبک‌گوار (سبک‌هضم)، طعام ناگواریده (هضم‌نشده)، طعام ناگُواشته (هضم‌نشده). اهمیت این کتاب به‌ویژه از این روی است که از نیمۀ دوم قرن چهارم آثار منثورِ کم‌شماری به فارسی دری در دست است؛ بنابراین، وجود کتابی مفصل در دانش پزشکی و آن هم به زبان فارسی درخور توجهِ بسیار است. این کتاب، به کوشش دکتر متینی، نخستین بار در سال ۱۳۴۴ به‌چاپ رسید.

منابع: جلال متینی، «هدایةالمتعلمین فی الطب، قدیمی‌ترین کتاب طبی فارسی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه فردوسی مشهد، سال اول، بهار ۱۳۴۴، شمارۀ ۱؛ هدایةالمتعلمین فی‌ الطب، ابوبکرْ ربیع ‌بن احمد الأخوینی البخاری، به ‌اهتمام دکتر جلال متینی، مشهد: دانشگاه فردوسی، چاپ دوم، ۱۳۷۱؛ سامانۀ جست‌وجوی دادگان فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

کتاب هدایةالمتعلمین فی‌ الطب در انتشارات چوگان و با تصحیح دکتر منیژه عبداللهی نیز به چاپ رسیده‌است (چاپ نخست: ۱۳۹۵). در این تصحیح، با انجام اصلاحاتی، کوشش بر آن شده که متن کتاب با زبان امروز و برای پژوهش‌های پزشکی، نه پژوهش‌های ادبی و زبان‌شناختی، متناسب شود.

سمانه ملک‌خانی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

دکتر جلال متینی، ایران‌دوستی عزیز
(بخش دوم)

از آن میان می­توانم به خاطراتی که دربارۀ چگونگی حضور دکتر علی شریعتی در دانشگاه مشهد نوشت یا تحقیق و تألیفی که دربارۀ زندگی سیاسی دکتر محمد مصدق انتشار داد و زندگی اجتماعی و سیاسی سرشناس­‌ترین رهبر سیاسی ایران معاصر را با استناد به منابع گوناگون مانند دانه­‌های تسبیح به رشته کشید، اشاره کنم. مخصوصاً اهمیت کتاب اخیر، از آنجا که گرد و غبار سیاست­‌زدگی­‌های تب­‌آلود آن سال­‌ها تا اندازه­ای فرو نشسته است، هر روز بیشتر نمایان می­شود و از سوی علاقه­‌مندان به­‌تاریخ معاصر ایران مورد استقبال و استفاده روز افزون قرار می­‌گیرد. به یک نکتۀ دیگر هم باید دربارۀ دکتر متینی اشاره کنم که به نظرم از نگاه کسانی که با او آشنایی عمیق ندارند پنهان مانده است و آن طنز حکمت­‌آمیز دکتر متینی است. اکثر کسانی که دکتر متینی را پشت میزهای خطابه در دانشگاه­‌ها یا کنفرانس­‌ها و مصاحبه­‌ها دیده­‌اند، فقط با چهره و کارهای کاملاً جدی و آکادمیک او روبه­‌رو می­شوند، در حالی که لابه­‌لای کلام دکتر متینی چه بسا طنزی نهفته باشد که دریافت آن برای همه به سرعت میسر نباشد. مثلاً چند سال پیش که بحث دربارۀ احتمال استفادۀ حکومت اسلامی از تحقیقات هسته‌ای برای تولید سلاح اتمی و کشتار جمعی خیلی بالا گرفته بود، یک­‌بار در پاسخ به سؤال او دربارۀ خبرهای مربوط به ایران گفتم: یکی از رهبران حکومت اسلامی اعلام کرده است که دکترین ما مخالفت با کشتار جمعی است. دکتر متینی بی­‌درنگ فرمود: بله دانه­‌دانه ترجیح دارد. یعنی برای حکومت اسلامی! یکی از خوشبختی­‌های من در سی­‌و­چند سالی که مقیم واشنگتن بوده­ام، همشهری بودن با استاد دکتر متینی و دیدارهای مرتب با او و برخورداری از محبت­‌های اوست. استاد از چنان سعۀ صدری برخوردار است که مرا بارها به سبب وظیفۀ کوچکی که در نشر ایران­‌شناسی به عهده دارم، نواخته و اظهار سپاس کرده است. اکنون که فرصتی یافته­ام و یادداشتی کوتاه دربارۀ استاد می­نویسم، دوست دارم آن را با این دعای منوچهری در حق دکتر متینی به پایان برم:

جز این دعات نگویم که رودکی گفته است
هزار سال بزی، صدهزار سال بزی!

علی سجادی
ایران‌نامگ - سال بیست و هشتم،
شماره ۲، تابستان ۱۳۹۲
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

نقش صبر در سیر و سلوک از دیدگاه مولانا
نوشته‌ی دکتر طاهره خوشحال دستجردی
دانشکده ادیبات و علوم انسانی
دانشگاه اصفهان ۱۳۸۱ شماره ۲۸ و ۲۹
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

شناخت «خود» در مثنوی مولانا
نوشته‌ی دکتر محمد استعلامی
ادبستان فرهنگ و هنر
اردیبهشت ۱۳۷۳ شماره ۵۳
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

دربارۀ واژگان ورزش نوین در زبان فارسی
نوشته‌ی دکتر صدرالدین الهی
ایران‌شناسی پاییز ۱۳۷۱ شماره ۱۵
@shekoftandaraftab

Читать полностью…

شکفتن در آفتاب

تواضع مولانا

یک نوبت سلطانِ سعید رکن الدّین[۱]، در سرای خویش دعوتِ تمام فرموده بود. تمامتِ اکابر و مشایخِ آن عصر را طلب داشتند، قاضی سراج الدّینِ ارموی[۲]، مسندی را گرفته و شیخ صدر الدّین قنوی[۳]، مسندی دیگر و سیّد شرف الدّین[۴]، در پایۀ تخت و باقی اکابر در همدیگر تنگاتنک نشسته، ناگاه حضرتِ خداوندگار با اصحاب درآمد و سلام فرمود. روانی[۵] در میان سرای، گِردِ حوض بنشست، چندان‌که امیر پروانه مبالغه فرمود بالا نرفت. شیخ صدرالدّین روی به خداوندگار کرده، گفت: و مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَییءٍ حَیّ[۶]. حضرتِ خداوندگار فرمود: لا بَلْ، مِنَ اللهِ کُلُّ شَییءٍ حَی[۷]. چون حضرتِ خداوندگار بالای صُفّه نرفت تمامتِ مشایخ و اکابر به موافقت در صحنِ صُفّه آمدند. بعد از سِماط[۸] همان‌جا سماع کردند و ذوق و شوق که در گفت نیاید آن جایگه کردند، رِضْوانُ اللهِ عَلَیهِ اَجْمَعین.

———————-

[۱] مراد از این پادشاه رکن الدّین قلج ارسلان معروف به قلج ارسلان چهارم از پادشاهان سلجوقی روم است که در ۶۵۵ به پادشاهی نشست و در ۶۶۳ کشته شد و به همین جهت او را در این کتاب (سلطان سعید) خوانده است و ناچار این واقعه در میان سال‌های ۶۵۵ و ۶۶۳ روی داده است که رکن الدّین قلج ارسلان هنوز در پادشاه بوده و چون مولانا جلال الدّین در روز یکشنبۀ پنجم جمادی الاخرۀ ۶۷۲ درگذشته این واقعه به تفاوت از ۱۷ تا ۹ سال پیش از مرگ وی روی داده است.

[۲] قاضی سراج الدّین ابوالثنا محمود بن ابی بکر بن احمد ارموی شافعی از بزرگان حکمای قرن هفتم و از دانشمندان نامی آذربایجان بود، در ۵۹۴ ولادت یافت و پس از اینکه در آذربایجان کسب دانش کرد به آسیای صغیر رفت و در قونیه ساکن شد، در کشف الظنون رحلت او را در ۶۸۲ و ۶۸۹ ضبط کرده اما پیداست که ۶۸۹ نادرست است.

[۳] قنوی ضبط دیگری از نسب قونیوی است. صدالدّین ابوالمعالی محمد بن اسحق بن محمد قونوی یا قونیوی از بزگان عرفان قرن هفتم ایران و معروف‌ترین شاگرد محیی الدّین ابن عربی بود و به جز تصوف در همۀ علوم زمان خویش دست داشت و با خواجه نصیرالدّین طوسی مفاوضات داشته و علامه قطب شیرازی از شاگردان او بوده. و با جلال الدّین محمد مولوی هم‌صحبت و هم‌نشینی بسیار داشته و هم در دمشق و هم در قونیه با یکدیگر معاشرت کرده‌اند. درگذشت ۶۷۲٫

[۴] این مرد از دانشمندان نامی زمان خود بوده و در مناقب العارفین چند جا ذکر او آمده است و از آنجا معلوم می‌شود که با سلطان رکن الدین قلج ارسلان و معین الدّین پروانه رفت و آمد داشته و مرد فرزانه و فقیه کاملی بوده. وی پس از رحلت مولانا جلال الدّین در ۶۷۲ درگذشته است.

[۵] روان شد.

[۶] بخشی از آیۀ ۳۰ سورۀ انبیاء: و هر موجود زنده‌ای را از آب آفریده‌ایم.

[۷] نه بلکه، خداوند همه چیز را آفریده.

[۸] سماط به معنی سفره است و بعد از سماط یعنی پس از غذا خوردن و بعد از آنکه سفره برچیده شد.

رساله سپهسالار - فریدون بن احمد سپهسالار
به تصحیح و توضیحات سعید نفیسی
@shekoftandaraftab

Читать полностью…
Subscribe to a channel