4778
هم نشینی موسیقی و اندیشه، مقوله ای است آگاهی بخش و در جهت رهایی از تیرگی و ارتقا امکانات نابِ اندیشیدن.
مرغسحر
"محمدرضا شجریان"
"داریوش پیرنیاکان"
"جمشید عندلیبی"
"مرتضی اعیان"
کنسرت لسآنجس
تابستان ۱۳۶۹
@mosighi_andishe
شیدا بازیار، نویسنده آلمانی ایرانیتبار، جایزه معتبر کتاب آلمان ۲۰۲۶ را برای رمان «شکافها» (Die Lücken) از آن خود کرد. نام او شامگاه دوشنبه ۵ اکتبر در مراسمی در تالار امپراتور ساختمان تاریخی رومر در فرانکفورت اعلام شد. جایزه کتاب آلمان یکی از مهمترین جوایز ادبی در حوزه زبان آلمانی است و هر سال اندکی پیش از آغاز نمایشگاه بینالمللی کتاب فرانکفورت به برنده اهدا میشود.
رمان «شکافها» در شهری خیالی به نام «هایمسباخ» میگذرد؛ شهری که بازیار آن را بر اساس زادگاه خود، هرمسکایل در منطقه هونزروک، خلق کرده است. نویسنده در سال ۱۹۸۸ در هرمسکایل به دنیا آمد. والدین او یک سال پیش از تولدش، برای فرار از سرکوب سیاسی جمهوری اسلامی ایران به آلمان مهاجرت کرده بودند.
«شکافها»؛ رمانی علیه فراموشی و بیتفاوتی
به گفته رسانه تاگزشاو، بازیار در این رمان به گذشته نازیها در منطقهای میپردازد که خود در آن بزرگ شده است. داستان تاریخ تقریبا یک قرن از زندگی یک شهر کوچک را دنبال میکند و در خلال سرگذشت شخصیتهای مختلف، بخشهایی از تاریخ آلمان را بازخوانی میکند؛ بخشهایی که گاه عمدا فراموش یا پنهان شدهاند.
هیئت داوران جایزه کتاب آلمان «شکافها» را رمانی چندلایه و گسترده توصیف کرد که از تاریخ یک روستا فراتر میرود و به مسائل بزرگتر جامعه آلمان میپردازد. به گفته داوران، بازیار با تغییر زاویه دید، زبان و لحن روایت در دورههای مختلف تاریخی، نگاههای کمتر شنیدهشده به گذشته را وارد ادبیات کرده است. آنها این کتاب را همچنین «رمانی علیه بیتفاوتی» دانستند.
در بخشهایی از رمان سرنوشت خانوادههای یهودی در دهه ۱۹۳۰ روایت میشود؛ خانوادههایی که ابتدا از جامعه طرد شدند، سپس به اردوگاههای مرگ تبعید شده و در نهایت کشته شدند. در کنار این قربانیان، داستان کسانی نیز روایت میشود که از حکومت نازی سود بردند. کتاب همچنین نشان میدهد که چگونه بیگانهستیزی و طرد اجتماعی میتواند از یک نسل به نسل دیگر منتقل شود و در شکلهای تازه در جامعه امروز ادامه پیدا کند...
جهانگیر حسینپور
@mosighi_andishe
تنها کار دیگری که در ویراستاری موفق به انجامش شدیم این بود: واژهٔ آلمانی برای spill توانست با واژهٔ عنوان یعنی «Schaum» (کف) گره بخورد — با واژهٔ «überschäumen» (سررفتن/کف کردن/لبریز شدن) میشد آن «ausbreiten» (گسترش) را در برخی جاها تا حدی نقد و سیال کرد. «überschäumen» پویایی و شدتِ بیشتری دارد — و اگرچه این اصلاح کوچک است، اما در حال حاضر کمی با دلباختگی به آن نگاه میکنم. و شاید با این کار حتی بتواند موضوعی برای آزمونهای آینده شود .
زیرا این آزمون دوم بود که میخواستم با آن بفهمم آیا از عهدهٔ این ترجمه برمیآیم یا نه، و این آزمون دوم هم در حالی که جریان داشت دستخوش تغییر شد: من به ترجمهٔ چند شعر از کارسون که سالها پیش برای مجلهٔ Neue Rundschau انجام داده بودم، از فاصلهٔ چند ساله نگاهی دوباره انداختم. بیشتر متون به نظرم قابل قبول ترجمه شده بودند؛ اما معلوم شد که این مقبولیت در برابر یک ترجمه دیگر من اهمیتی نداشته است، چرا که یک متن اصلاً غیرقابل قبول ترجمه شده بود! به یاد آوردم که این همان متنی بود که آن زمان بلافاصله شیفتهاش شده بودم. به نظرم فوقالعاده آمده بود، so wonderful، اینقدر نزدیک.
و من هم آن را همینطور ترجمه کرده بودم: نزدیک، به خودم، و در واقع یک شاهکار و معجزه، همان spill (سرریز) که تخیلِ خودم برخی از بخشهای شعر را با آن شسته و غرق کرده بود! انتخاب متونِ قطعاً تا حدی تصادفیِ آن زمان، اکنون اطلاعاتِ تعیینکننده را به من داد که برای بهترشدن کار چه باید کرد: «فاصله، برای تغییرِ نقلقولی از کارسون دربارهٔ مارگریت پورت، این فاصلهای که من متونِ کارسون را در آن میدیدم، میتوانست در ترجمه به «نزدیکیِ بزرگتر» تبدیل شود.
و امیدوارم این علاقه غیرقابل مقاومتی که در طول کارِ ترجمه نسبت به این متون شکل گرفت این فاصله را بیش از حد نپوشانده باشد.
منبع
https://www.planetlyrik.de/anne-carson-decreation/2023/04/
@mosighi_andishe
پشت تلفن به دوستم گفتم: «میتوانم اثر یک نویسندهٔ مهم کانادایی را ترجمه کنم، اما چندان با این کار احساس راحتی نمیکنم و حالم خوش نیست.» این حالت تا صبح با من ماند و در واقع در خودِ متن هم همینطور باقی ماند:
«حالم خوب نیست» (Mir ist nicht wohl).
آیا این همان «I feel bad» (احساس بدی دارم) نیست؟ نه، واقعاً نیست. دقیقاً.
با این حال، خوشحال بودم که دستکم یک راه حلِ قابل قبول پیدا شده است و این نسخهٔ تقلیلیافتهٔ آزمون را «قبولشده» تلقی کردم. حدس میزدم که این تفاوتها در بافت و تکسچرِ زبانها، در سراسر ترجمه خود را نشان خواهند داد و بهندرت قابل حل خواهند بود. در یکی از شعرهای کارسون از چرخهٔ «ایستگاهها» آمده است: «آدم با درجاتی مختلف از یخ مواجه میشود»، «نمیتوان روی آن ایستاد». من شعرهای کارسون را همینطور دریافت کردم: آدم روی آنها مثل یک سطح یخی میدود؛ حفظ تعادل در حالت ایستاده تقریباً غیرممکن است، آدم روی یخ لیز میخورد، «رنگهایش،آبی، سفید، قهوهای، سیاه-خاکستری، نقرهای، متغیرند». و ناگهان چیزی دهان باز میکند، و معلوم میشود که زیر این سطح چقدر به سمت پایین عمق وجود دارد؛ سرگیجه، آدم سکندری میخورد یا حتی فرو میرود. برای خلق چنین چیزی، و نه صرفاً تعریف کردن از آن در یک نقلِ به مضمون، زبان باید شفاف، خنک و شیشهای باشد.
استفادهٔ کارسون از زبان انگلیسی دقیقاً همینگونه است. و زبان انگلیسی چنین اجازهای را میدهد؛ در کلمات تکهجاییاش، در ساختارِ سختگیرانهٔ جملاتش، در جایگاههای ادا کردنِ آواها، و در نسبتِ میان مصوتها و صامتها. و در استعدادِ کاملاً منحصربهفردش برای انتزاع، که از زبانهای مبدأ مختلف و در نتیجه رنگآمیزیهای متفاوتِ واژگانش حاصل میشود. انگلیسی بلد است چگونه «یخ» باشد.
اما آلمانی با این مسئله مشکل دارد. آلمانی «گوشتی» است. برای نمونه، خودِ واژهٔ «Fleisch/ فلایش» (گوشت) را در نظر بگیرید. آن را تلفظ کنید. دندانها روی لب سوده میشوند، سپس واژه به سمت عقب میلغزد، زبان به کام میخورد، دهان باز میشود، به یک «a» (آ) عریض، که به چیزی میان «e» و «i» تنگ میشود و همه چیز روی یک پچپچِ پُر و تار ختم میشود. این واژه جوری تلفظ میشود که انگار تکهٔ ضخیمی از گوشت را در دهان گذاشتهای و حالا داری با اولین حرکتِ سنگینِ جویدن به جانش میافتی! این فوقالعاده است؛ و بیش از هر چیز در مصوتِ مرکب (Diphthong) قرار دارد، در حرکتِ باز و بسته شدن، از عقب به جلو، در مقابل، واژهٔ انگلیسیِ «flesh»، صرف نظر از اینکه از نظر معنایی هم باریکتر است، بادآورده و رشتهرشته به نظر میرسد. و این به همسایگیِ صوتی-معنایی بازمیگردد که در انگلیسی با کلماتی مثل «flash» و «flush» کاملاً متفاوت از آب درمیآید. و تازه واژهٔ «meat»! آنجا گوشت را هنوز روبرویت داری، با رگههای باریکی از چربی که مثل شاخههای یخزده از میانش گذشتهاند؛ و هر لحظه ممکن است با یک چنگالِ تیز به سیخ کشیده شود. و درست در جایی که این فرایند به عنوان غذا خوردنِ واقعی عینی میشود، انگلیسی با واژههای «veal» (گوشت گوساله) و «beef» (گوشت گاو) به قلمرو زبانهای رومیتبار کوچ میکند.
البته این تنها یک مثال است که نمیتوان آن را تعمیم داد؛ اما مشکلی را که من تجربه کردم بهزیبایی بازتاب میدهد: اینکه چگونه گوشتِ نازکتراشیدهشده و انجماد-خشکشده در متونِ کارسون، در زبان آلمانی هنوز میچکد و بخار از آن بلند میشود!
خودِ این تأمل و بررسی بسیار «گوشتی» (عینی و ملموس) است و در فاصلهای مشخص از کارسون رخ میدهد؛ کسی که در جستار «واآفرینی» نخست «وحدتِ ترکیبیِ آوا و اندیشه» را در قطعهٔ ۳۱ سافو اثبات میکند، تا سپس بلافاصله روی از آواها و صوت برگرداند:
«ما میخواهیم جنبهٔ اندیشهگون را بررسی کنیم.»
اما در ترجمه (حتی ترجمهٔ نثر) دقیقاً همین کار لازم بود: تمرکز (همچنین) بر جنبههای صوتی، آنطور که نه تنها در تکتک واژهها، بلکه بیش از هر چیز در ساختارهای گرامری نهفته است، و نیز توجه به تعاملِ عناصر صوتی-معنایی در ساختار جمله. تنها همینها میتوانستند جلوِ این را بگیرند که آلمانی، شفافیتِ کارسون در هدایتِ اندیشه را نپوشاند، و «وحدتِ» ترکیبی و صوتیِ کتاب از دست نرود.
چرا که آنچه روی جلد نسخهٔ جیبی انگلیسی واآفرینی نوشته شده، گمراهکننده است: آنجا آمده: «یکی از جذابترین گردآوریهای متنی که یک شاعر در حافظهٔ زندهٔ ما منتشر کرده است.» انگار نه با یک «ترکیببندی و ساختار» (Composition)، بلکه با درهمبرهمی و شلوغیِ انواع متون از شعر، جستار و لیبرتوی اپرا روبرو هستیم که از قضا با هم درون یک دیگ افتادهاند! و انگار خواننده حالا میتواند در این «آشپزخانه» از میان این «تکههای» بیارتباط، هرچه خواست بردارد، مثلاً «قصیدهای برای خواب» را که کلماتِ نقلشده از آن میآیند.
همین حالا در توییتی ، جویس کارول اوتس درباره آن کارسون ، برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۶ ، نوشته است :
هرچه آن کارسون نوشته، جسورانه و بدیع است ، هر بار هم به شکلی که نمیشود پیشبینیاش کرد . تخیل او واقعاً در هیچ قالبی نمیگنجد . شاعر است ، مترجم است ، جستارنویس است ، فیلسوف است ، و ناظری دقیق بر فراز و نشیبهای زندگی .
سالها قبل ، فقط یک بار در پرینستون او را دیدم . آن زمان آن کارسون در گروه مطالعات کلاسیک تدریس میکرد . من هم ، بهاصطلاح ، برای یک سال «مهمان» برنامه نویسندگی خلاق بودم .
آن روزها هیچکس فکرش را نمیکرد که او بعدها از این دانشگاه به آن دانشگاه برود . و باز هم برود ، و باز هم . من اما در پرینستون بمانم .
حالا امیدوارم در کانادا باشد . امیدوارم از سیاست مسموم آمریکا دور مانده باشد ، سیاستی که با انسانگرایی و آزادیِ خیال بیگانه است . همان آزادیای که روح برای نفس کشیدن به آن نیاز دارد .
@mosighi_andishe
مستندهای عجیب و غریب
اپیزود دهم: هیچکس شدن
ماجرای "رام داس" از روانگردانها تا پایان کار
در دهه شصت میلادی دو روانشناس اخراجی دانشگاه هاروارد، تیموتی لیری و ریچارد آلپرت، دو مسیر متفاوت در ادامه زندگی در پیش گرفتند...
این مستند ماجرای یافتهها و اندیشههای نفر دوم است.
#مستند
#رام_داس
#مدرسه_زندگی_فارسی
#ایمان_فانی
@mosighi_andishe
بورس ایران؛ نیمقرن سابقه، یک دنیا عقبماندگی
#یاشار_سلطانی
@mosighi_andishe
استاد "محمدرضا شجریان" و حکایت امروز ما و...
@mosighi_andishe
.
سهم آژدهاک از عاشقان
یادداشتی از سیاوش آبان
تاریخ و ادبیات ما پر است از عاشقانی که عشقشان را بیش از زندگیشان به یاد سپردهایم.
قرنهاست شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون و اصلی و کرم را روایت میکنیم؛ عاشقانی که گاه نرسیدند، گاه دیر رسیدند و گاه مرگ زودتر از عشق به مقصد رسید.
اما گمان نمیکردیم در روزگار خودمان، پشت دیوارهای زندان، روایت دیگری متولد شود؛ روایتی که گویی از همان اسطورههای کهن بیرون آمده است. دو عاشق که به آینده «بله» میگویند و آژدهاکی که برای ماندن، هنوز از جوانان قربانی میگیرد.
علیرضا و مهشاد، دو زندانی در بند، بدون سفرهٔ عقد، بدون حضور خانواده و حتی بدون آنکه کنار یکدیگر باشند، از پشت تلفن به یکدیگر «بله» گفتند.
شاید «بله» در ازدواج، بیش از آنکه پاسخ به یک انسان باشد، پاسخ به آینده باشد؛ پذیرفتن روزهایی که هنوز نیامدهاند، خانهای که هنوز ساخته نشده است و پیریای که هنوز دههها فاصله دارد.
آن لحظه دو نفر به آینده «بله» گفتند. اما فقط مهشاد ماند تا با آن «بله» زندگی کند. علیرضا را چند ساعت بعد اعدام کردند.
علیرضا چند ساعت همسر مهشاد بود. اما مهشاد تا چه زمانی همسر مردی خواهد ماند که پس از ازدواج حتی فرصت نکرد او را ببیند؟
هیچ دادگاهی برای این پرسش حکمی ندارد.
حکم علیرضا در سحرگاه سیزدهم مهر، همزمان با اذان صبح اجرا شد؛ اما برای آنچه از همان سحرگاه در زندگی مهشاد آغاز شد، نه حکمی نوشته شده است و نه تاریخی برای پایان آن وجود دارد.
مرگ همیشه فقط در زندگی کسی که میمیرد اتفاق نمیافتد. گاهی در زندگی کسی که میماند نیز ادامه پیدا میکند. شاید بیرحمانهترین صورت فقدان همین باشد که یکی میرود و دیگری میماند، با تمام فرداهایی که قرار بود با هم زندگی کنند و حالا هرگز از راه نخواهند رسید.
و چه تلخ است که این روزها در ایران، فرداهای بسیاری از راه نمیرسند.
درد این است که پس از دی ۱۴۰۴، نامها یکی پس از دیگری آمدهاند؛ جوانانی که هر کدام آیندهای داشتند و آیندهشان ناتمام ماند. گویی آن افسانهٔ کهن هنوز تمام نشده است؛ آژدهاک هنوز برای ماندن، جوان میخواهد.
فاجعه فقط در شمار جانهایی نیست که گرفته میشوند. فاجعه از جایی عمیقتر میشود که جامعه به شمردن مردگان عادت کند.
اما اگر تمام سهم ما از این مرگها، سوگواری پس از وقوعشان باشد، همیشه دیر رسیدهایم.
هشتگهایی که پس از اعدام، هزاران بار تکرار
میشوند شاید نامها را در حافظه نگه دارند، اما توان بازگرداندن صاحب آن نامها را ندارند. سکوت پیرامون یک محکوم باید پیش از آن صبح آخر شکسته شود، پیش از آنکه چهرهای به عکس بدل شود، خانوادهای به سوگ بنشیند و انسانی از زمان حال به حافظه رانده شود.
میان نجات یک نام از فراموشی و نجات یک انسان از مرگ، گاهی فقط چند ساعت فاصله است.
"علیرضا" دیگر باز نمیگردد و "مهشاد" با یک «بله» مانده است. اما هنوز پشت دیوارهای دیگر زندان، انسانهایی نفس میکشند که کسی دوستشان دارد، کسی صدایشان را میشناسد و کسی هنوز چشمبهراه بازگشتشان مانده است.
ما به لیلی و مجنونهای تازه احتیاج نداریم. قرار نیست هر نسل برای ساختن یک روایت بزرگ عاشقانه، چند عاشق را قربانی کند.
گاهی زیباترین پایان یک داستان عاشقانه همین است که هرگز اسطوره نشود؛
دو نفر زنده بمانند، به خانه برگردند، کنار یکدیگر پیر شوند و سالها بعد، دیگر هیچ کس حتی نامشان را نداند.
#علیرضا_سپاهی
#مهشاد_کشانی
@mosighi_andishe
▶️
طی ۱۱ سال گذشته که در این شبکه اجتماعی فعال هستم، تلاشم این بود که بیشتر به مسائل نظری بپردازم، اما بخشی از مشکلات امروز جامعهی ما نتیجهی افکار تاریکاندیشان ایدئولوژی و جریانهای به اصطلاح روشنفکر است. آنها اگر افشا نشوند، مسیر جهل و این وضعیت اسفناک امروز ادامه پیدا میکند، این افراد هر یک به سهم خود چرخدندههای ماشین ایدئولوژی را روغنکاری میکنند.
"غلامحسین دینانی" که در مدرسه حجتیه قم به تحصیلات حوزوی پرداخته و از شاگردان "روحالله خمینی" و "محمدحسین طباطبایی" بوده با ادبیاتی سخیف میگوید:
"میگویند داروین گفته انسان از میمون است، گُه خورده داروین."
او میگوید: "میگویند..." یعنی حتا پیداست خودش نیز آثار داروین را نخوانده است. از این رو به نظر میرسد، تنها شنیدههایش را نقل قول میکند، زیرا در نظریهی فرگشت و مهمترین آثار داروین مانند "منشا انواع" و تبار انسان (The Descent of Man) اصلاً چنین ادعایی مطرح نیست که «انسان از میمون آمده است». انسان و میمونهای امروزی، از جمله شامپانزه، در فرایند فرگشت نیای مشترک دارند. این دو گزاره با هم تفاوت اساسی دارند. «انسان از میمون آمده» یک بیان عامیانه و نادرست از نظریهی فرگشت است که سالهاست برای تمسخر آن به کار میرود.
سپس حضرت فیلسوف چند سطری از شعری از مولوی را در مقابل نظریه بزرگ و موشکافانه و تحقیق سترگِ علمی فرگشت میگذارد.
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان سرزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟
شعر در بحث علمی، نوعی آوازهگری است، علاوه بر این که خود این اشعار نیز حکایت از نوعی از فرگشت دارند و حضرت استاد این را متوجه نشده و شعر را تا انتها نمیخواند، مولوی در ادامه میگوید مَلک شدم و بعد هم دست آخر خدا شدم.
پیداست به حضرتش برخورده اگر نیای مشترکی با شامپانزهها داشته باشد و ترجیح میدهد ملک باشد، زیرا خود را اشرف مخلوقات میداند که اصلاً هم نیست و اساساً انسان چنین ارجحیتی بر مخلوقات دیگر ندارد، که برعکس حتی در آموزههای دینی که ایشان به آن باور دارد، گاه مقامش اسفلالسافلین است.
از همینجا پیداست حضرتش نه تنها سواد علمی ندارد که سواد دینی ایشان نیز لنگ میزند. همه کتابهای دینانی از سال ۱۳۵۷ به بعد به چاپ رسیده و پیش از انقلاب هیچ کتابی منتشر نکرده است. لقب فیلسوف را نیز پس از انقلاب به او دادهاند و ساعتها وقت رسانه ملی را به او دادند تا از همین حرفهای سطحی و بدون پشتوانهی علمی ببافد و سر طبقه سانتیمانتال مذهبی را گرم کند.
این حضرت که نه کاریزمایی دارد و نه بیان شیوا و علمی پشت نقاب فیلسوف، بیشتر آدم ایدئولوژیکالی است که بعید است میتوانست در یک فضای شایستسالار، این همه تریبون مفت پیدا کند. آری دشت خالی است، حسابی هم خالی است، روشنفکر، فیلسوف، دانشمند و هنرمند واقعی به تعداد انگشتان یک دست باقی نمانده که اگر بود وضعیتمان این نمیشد.
#مصطفی_آلاحمد
@mosighi_andishe
به یاد بابک امیرخسروی
فرشین کاظمینیا
———————————
دیروز خبر رسید «بابک امیرخسروی»، فعال باسابقهی جنبش چپ ایران، در پاریس درگذشت. او که متولد سال ۱۳۰۶ در تبریز بود، زندگی اجتماعی پر جوش و خروشی داشت. بابک از کادرهای باسابقهی «حزب تودهی ایران» بود و پیش از انقلاب در بسیاری از جنبشهای سیاسی خارج از کشور نقش داشت.
پس از انقلاب، در سال ۱۳۶۳، از حزب گسست و «حزب دموکراتیک مردم ایران» را بنیان گذاشت و بعدتر از پایهگذاران «اتحاد جمهوریخواهان ایران» نیز بود.
شایسته این است که برای بررسی زندگی بابک امیرخسروی، به کتاب زندگینامهی خودنوشت او که توسط «نشر باران» سوئد منتشر شده است، مراجعه شود اما به گمانم کمتر فعال سیاسی و اجتماعی در تاریخ معاصر ایران بتوان یافت که همسنگ او، هم در حوزههای نظری و دانشگاهی و هم در عرصهی فعالیتهای سیاسی و اجتماعی کوشیده باشد.
دو دهه پیش، من ایشان را در یکی از جلسات انجمن «گفتگو و دموکراسی پاریس» دیدم که خود او یکی از بنیانگذارانش بود. چند بار هم از روی لطف، مرا به منزلش دعوت کرد و با همسرش که اهل ونزوئلا بود هم آشنا شدم. او که فارغالتحصیل رشتهی مهندسی از دانشکدهی فنی دانشگاه تهران بود و در دوران اقامتش در خارج دکترای اقتصاد گرفته بود، از پس سالها تجربه و زیستن در اتحاد جماهیر شوروی و بلوک شرق و کشورهای امریکای جنوبی انقلابی، ضمن باور به سوسیالیسم و ضرورت تحقق عدالت اجتماعی، در آرای مارکسیستی پیشین خود تجدیدنظر کرده بود و معتقد بود پس از فروپاشی شوروی، دیگر به این قافله نمیتوان دل بست. او «طبقهی متوسط» کشورهای رو به رشد را موتور محرک آنها توصیف میکرد و الگوی توسعهی چین پس از مائو را حائز توجه میدانست. یک بار با او بحث طولانیای پیرامون نظریهی «ارزش اضافی» مارکس داشتم که از حدود یک ساعت و نیم آن فیلم گرفتم که در فایلهای قدیمیام هنوز باید باشد. او دلایل متعددی داشت و بر این عقیده بود که نگرهی مارکس قابل تعمیم به دوران فعلی و زمانهی نوسرمایهداری نیست…
به یاد دارم رفیقم فریبرز رئیسدانا تعریف میکرد که هم در کنفرانس برلین و هم در یک سمینار اقتصادی در کانادا، بابک را دیده و او را همچنان دلدادهی ایران و مبارزات مترقی میهندوستانه یافته بود.
در سال ۲۰۱۴، در «انجمن گفتگو و دموکراسی» تصمیم گرفتیم که برای بابک نکوداشتی تدارک ببینیم. کارهای این جلسه را همکاران هیأت دبیران انجمن بر عهدهی من گذاشتند و همین امر موجب شد مراودات بیشتری با او سر بگیرم. بابک هم همهی آلبومهایش را در اختیار من گذاشت و من شماری از عکسهای تاریخی را پویش (اسکن) کردم که در قالب ویدیویی کوتاه در جلسهی نکوداشت او برای حاضران اکران شد. دوست باسلیقهای هم آفیش جذابی برای او طراحی کرد که به او تقدیم کردیم و در یکی از عکسهای همبن ویدیو-کلیپ در پیوست دیده میشود.
در آن جلسه، دوستان به بیان خاطرات یا نکاتی پیرامون بابک پرداختند. برخی از دوستان حاضر در آن نکوداشت، نظیر فرنگیس حبیبی، بیژن برهمندی و علی شاکری دیگر در میان ما نیستند و رخت بربستهاند. به یاد دارم در آن گردهمایی دوستانه، من به تأثیر ویژهی مکالمهی انتقادی بابک امیرخسروی و نورالدین کیانوری، منتشر شده در چندین شمارهی «آدینه» در نیمهی اول دههی ۷۰ خورشیدی بر نسل ما اشاره کردم و گفتم پیآمد انتشار کتاب «خاطرات کیانوری» -که به گفتهی آقای محمدعلی عمویی، کیانوری آن را از آنِ خود نمیدانست و حتی از امضای آن سرباز میزد- نقد بابک امیرخسروی و بعد نقد پاسخهای کیانوری بسیار روشنگر بوده است. همینطور به کتاب گفتوگوی امیرخسروی و فریدون آذرنور با ایرج اسکندری اشاره کردم که پس از دههها هنوز برایم جذاب است و خواندن آن در همان مقطع انتشار، برایم به مثابه مرور تاریخ معاصر ایران بود.
بابک امیرخسروی مدارا و گفتگو را به رسمیت میشناخت. پرخاش نمیکرد، نمودهای بارز روشنفکری داشت. در مورد یک داوری منفی پیرامون یکی از اعضای حزب مسئولانه موضعگیری کرد و علیرغم اختلاف سلیقهی بارز، آنچه را که منصفانه میپنداشت بیان میکرد. به جریانهای سیاسی غیر چپ هم مینگریست و به همکاری با آنها نظر داشت. به یاد دارم در مراسم خاکسپاری آقای ابوالحسن بنیصدر، پس از مدتها او را دیدم و ساعتی سخن گفتیم.
بابک، تا پیش از دوران بیماری، در اغلب جلسات و راهپیماییهای اعتراضی پاریس حضور مییافت و با روی گشاده جوانان تازه از راه رسیده را میپذیرفت و گاه قرار مصاحبه میگذاشت. به همبستگی ملی و یکپارچگی ایران و فراگیری زبان فارسی حساس بود و آن را نافی حقوق فرهنگی اقوام ایرانی نمیشمرد؛ از این جهت، آنطور که برخی رفقای رادیکال اطلاق میکنند، علیرغم این که یک ترک اصیل آذربایجانی بود، در زمرهی «چپهای مرکزگرا» میگنجید و «ایران» را اولویت خود میدانست.
@mosighi_andishe
بابک امیرخسروی ، نویسنده و کنشگر سیاسی ، در ۹۹سالگی در پاریس درگذشت .
امیرخسروی در سال ۱۳۰۶ خورشیدی در تبریز به دنیا آمد . او دانشآموخته مهندسی راه و ساختمان از دانشکده فنی دانشگاه تهران بود و دکترای اقتصاد سیاسی را از دانشگاه هومبولت برلین در آلمان دریافت کرده بود . او سالهای پایانی زندگی خود را در پاریس گذراند .
امیرخسروی در سال ۱۳۲۴ به حزب توده ایران پیوست و به یکی از کادرهای برجسته این حزب تبدیل شد . از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۹ در دبیرخانه اتحادیه بینالمللی دانشجویان در پراگ فعالیت داشت . در این دوره به کشورهای مختلف اروپا ، آمریکای لاتین ، آسیا و آفریقای شمالی سفر کرد و در شماری از رویدادهای بینالمللی دانشجویی و سیاسی حضور یافت ؛ از جمله در نخستین کنفرانس دانشجویان آسیا و آفریقا در باندونگ و نخستین کنفرانس مردم آسیا و آفریقا در قاهره شرکت کرد .
در سال ۱۹۶۹ میلادی ، در پی پروندهای که ساواک برای دستگیری و تحویل او به دولت ایران از طریق اینترپل تشکیل داده بود ، به فرانسه مهاجرت کرد . پس از انقلاب ۱۳۵۷ به ایران بازگشت و در سازماندهی تشکیلات حزب توده ایران در شهرستانها نقش داشت .
امیرخسروی پس از سالها فعالیت در حزب توده ایران و در پی تحولات و فراز و نشیبهای سیاسی ، از این حزب جدا شد . او از بنیانگذاران حزب دموکراتیک مردم ایران بود و تا پایان عمر در عرصه فعالیتهای فکری و سیاسی حضور داشت .
نشر باران چند سال پیش زندگینامه او را منتشر کرد و تجربه همکاری خوب و ارزشمندی با ایشان داشت .
درگذشت این نویسنده و کنشگر سیاسی را به اعضای خانواده ، و همچنین یاران و دوستانش تسلیت میگوییم .
@mosighi_andishe
مختصری از زندگی "اقدس پورتراب"
@mosighi_andishe
حاکمان فاسد همیشه یک ترفند دارند؛ آنها ابتدا با بیکفایتیِ خود، مردم را به فقر و فلاکت میکشانند و سپس از آنها میخواهند که این بدبختی را به عنوان امتحان الهی و فضیلت اخلاقی بپذیرند.
#مارک_تواین
#نامههایی_از_زمین
#هستی_و_نیستی
@mosighi_andishe
مصاحبه با آنا کارسون برگرفته از صفحه اینستاگرامِ "نشر وزن دنیا" .
@mosighi_andishe
پس از مرگ تو
هر روز باد میوزید .
هر روز ،
چون دیواری مقابلمان قد میکشید .
میرفتیم ،
در امتداد جاده ،
و از کناری
بر سر هم فریاد میکشیدیم .
بیهوده بود .
فاصلههای میان ما
سخت شده بودند .
فضاهایی تهی شدهاند ،
با تمام سختی و قدرت ؛
سیاه و اندوهبار ،
مثل فاصلهی میان دندانهای پیرزنی
که سالها پیش میشناختی ؛
آن روزها که
زیبا بود
و عصبهایش
در تن او
چون آتش در کاخی
شعله میکشیدند...
آنا کارسون
ترجمه : بابک شاکر
@mosighi_andishe
باید اعتراف کنم که من هم در نخستین مواجهه با این کتاب، این شک را داشتم که شاید نوعی محلِ جمعآوری برای متونِ ناهمگون باشد. تازه با مرور زمان برایم روشن شد که این متون چقدر تنگاتنگ به هم بافته شدهاند و چقدر به یکدیگر ارجاع میدهند. در سطح، البته؛ مثلاً وقتی در چرخهٔ اول نام «بکت» میآید و بعدتر یک متن کامل به اثر «Quad» (چهارضلعی) بکت میپردازد. اما موضوع فقط این نیست. در جستار «در ستایش خواب» که همراه با چرخهٔ شعریِ «ایستگاهها» سکانسِ افتتاحیهٔ کتاب را میسازد، کارسون دربارهٔ مسیرِ تلماخوس در ادیسه مینویسد: «مانند یک موج و چینوشکن، آگاهی از سکس از سراسر این داستان میگذرد.»
در ادامهٔ حرکت در کتابِ کارسون، بهآرامی نشان داده میشود که این جمله یک اشارهٔ اولیه بوده است: چرا که در سراسر واآفرینی نیز «سکس» جریان دارد؛ نه به عنوان موضوعی که صریحاً بررسی شود، بلکه به عنوان یک موج و چینوشکنِ زیرپوستی. و خویشاوندانش، «عشق» و «گرسنگی» نیز مانند یک «لرزش» (قصیدهای برای خواب) از میان این متون میگذرند؛ همواره حتی در نفیِ خود، به عنوان غیبت، امتناع و خشکیدن.
«سوپت را بخور، مادر، در ذهنت هرجا که هستی» («ایستگاهها»).
در یک سطح انتزاعیتر، پرسشهایی مانند فرمهای مختلفِ دانش و شناخت، و فرمهای ممکن و ناممکن (در جملات شرطی یا صورتبندیهای منطقیِ خاص) در متون جریان دارند؛ پرسشهایی که حرکاتِ فکریِ خاصی را ایجاد میکنند یا باعث ناپدید شدنشان میشوند. چنین پیوندهای انتزاعیتری پروسهٔ خوانش را شکل میدهند، اما متون نامی از آنها نمیبرند، زیرا آنها متونی ادبی هستند که هرگز در یک انتزاعِ ساده گیر نمیکنند.
بدیهی است که بافتِ فکریِ واآفرینی نه یک مشکل، بلکه دلیل و انگیزهٔ اصلی برای ترجمه بود. اما درست در جایی به یک دشواری تبدیل شد که توسعهٔ تأملات، به شدت به یک واژهٔ واحد وابسته بود که از زاویههای مختلف تکرار میشد. برای نمونه در واژهٔ Spill در جستار «کف» (Foam).
واژه spill یک فعلِ سیال و جاری است؛ مربوط به ریختن، لبریز شدن، بیرون پاشیدن؛ در یک معنی استعاری میتواند از این بگوید که کسی سفرهٔ دلش را باز میکند (دلی از عزاداری درمیآورد)، یا مراقب است که یک خبرِ خاله زنکیِ خوشرنگولعاب خوب پخش شود. به ویژه این معنیِ آخر نشان میدهد: spill به کثیفی و آلودگی لبه میزند، به نوعی از مرزهای شرم و حیا بیرون میزند. در جستار «کف» واژهٔ spill بیش از هر چیز به عنوان انتشار و پخش شدنِ نقلقولها استفاده شده است. اما موضوع فراتر از اینهاست، موضوع دربارهٔ امر والا (Sublime) است، دربارهٔ زمینی که خود را بیرون میفرستد و استفراغ میکند، دربارهٔ گدازهای که پهن میشود و طبق طبیعتش از هر فریم و قالبِ فیزیکی فراتر میرود، دربارهٔ مرزهای روانی که آدم در سهیم شدن در اندیشههای دیگران از آنها عبور میکند.
من میخواستم در آلمانی هم یک فعلِ واحد بگذارم که خوانندگان بتوانند حالاتِ مختلفِ صرافی و معناییِ آن را دنبال کنند. افعالِ ملموستر و همچنین سیالی که مثلاً از «جوشیدن» (quellen) یا «جاری شدن» (strömen) یا «شارش» (fließen) قابل مشتق شدن بودند، در طول متن پیش نمیرفتند و جا نمیافتادند. در نهایت، کمرنگترین و بیروحترین گزینه باقی ماند: «sich ausbreiten» (پهن شدن / گسترش یافتن) و «Ausbreitung» (گسترش / پخش). این واژه میتوانست در سیاقهای مختلف بدون مشکل تکرار شود و دستکم مؤلفهٔ غیرفعال-منفیِ یک انتشارِ غیرقابل کنترل (مثلاً انتشار بیماریها) را با خود حمل میکرد. در درونِ متنِ «کف»، این راه حل، تا حدی، کار میکرد، اما جاافتادنِ این جستار در کلِ کتاب قابل نگهداشتن نبود.
زیرا بخش بعدی، «امر والا» (SUBLIMES)، با تصویری از فیلم «کویر سرخ» (Il Deserto Rosso) آغاز میشود: مونیکا ویتی، دو مرد، و روی دیوارهای سفید، لکههای بزرگ و تا حدی لکهدارشده. در سمت راستِ تصویر قوطیهای رنگ قرار دارند، اما تداعی ذهنی این است: لکههای خون. زیر تصویر نوشته شده: «Everything might spill» (همه چیز ممکن است بریزد/پخش شود).
واژهٔ Spill در واآفرینی جنبه خونریزی را نادیده نمیگیرد؛ در حالی که واژهٔ «Ausbreitung» (گسترش/پخش) این جنبه را کاملاً حذف میکند. spill به عنوان خونریزی، بر جستارِ «کف»، که اصلاً خالی از خشونت نیست، بازمیتابد. و قطعاً در متنِ دیگری با عنوان «LOTS OF GUNS» (تفنگهای بسیار) به یاد آورده خواهد شد؛ متنی که در آن حالا نه فقط یک واژه (gun)، بلکه اسلحه به عنوان یک مفهوم و موضوع در یک سری از انواع متون صرف میشود؛ نه بدون حماقت و جنون. در آنجا دیگر «Ausbreitung» (گسترش) وافی به مقصود نیست؛ و من هم موفق نشدم این تماس و پیوند را به نحوی برقرار کنم، تا کار به گفتوگو با ویراستار کشید.
دربارهٔ شکلگیری شیفتگی در یک رابطهٔ از پیش تعیینشده
آنیا اوتلر،شاعر، جستارنویس و مترجم سرشناس آلمان,گرچه پیش از ترجمه "واآفرینی" چند شعر و متن از آن کارسون، برنده نوبل ادبی ۲۰۲۶ را به آلمانی برگردانده بود، ولی وقتی که با پیشنهاد ترجمه واآفرینی روبرو میشود، کششی در خود نمیبیند، منتهی در ردکردن پیشنهاد هم دچار تردید میشود. بعد برای آزمودن خودش در انجام ترجمه واآفرینی فکرو ذکرهایی میکند و به تمرینهایی دست میزند که شرحشان را در زیر آورده و حاوی نکات خواندنی و جالبی است.
حبیب حسینیفرد
***
نخستین بار در سال ۲۰۰۱ با اثر آن کارسون آشنا شدم؛ با کتاب «شیشه، طعنه و خدا»، با ترجمهٔ آلیسا والسر و گرهارد فالکنر. من در رسالهٔ دکترایم به جستار آن کارسون دربارهٔ «جنسیتِ صدا» ارجاع دادم، کتابهایش را خریدم و از طریق ترجمهاش از اشعار سافو با عنوان «If Not, Winter» برای اولین بار فهمیدم که اصلاً سافو چیست یا چه میتواند باشد. کششِ روشنفکرانه و جذابیتِ فکریِ آثار او فوقالعاده و گاه مقاومتناپذیر است.
اما هرگز به ذهنم خطور نکرده بود که دست به ترجمهٔ آن کارسون بزنم. من همیشه او را با تمام آن چیزهایی خوانده بودم که در چنین مواردی پیش میآید: با علاقه و توجّه، احترامی عمیق و بهرهمندی، و البته تحسین. اما، اگر بخواهم سطری از اپرای «واآفرینی» (Decreation) را دستکاری کنم، هیچ «گرسنگی» و اشتهایی پس از خواندن او احساس نمیکردم. نیازی نبود کسی، آنطور که در جستار «واآفرینی» آمده، جلوی مرا بگیرد تا این صفحات را نبلعم و نخورم. هرگز دچار آن حالت سهمگین و مجنونوار نشدم که در آن، آنچه میخوانی هنگام خواندن، بدن و تفکر خودت را هضم میکند و با این حال، تو در میان این آشوبِ جذب و بلعیدن، در نهاییترین حالتِ ممکن (in extremis)، با خودت و در خویشتنِ خود هستی.
اکنون که به گذشته نگاه میکنم، به نظرم اینها بهترین پیششرطها برای امتحان کردنِ یک ترجمه بودند. اما وقتی انتشارات فیشر (Fischer-Verlag) به سراغم آمد، تردید کردم. آیا میتوان چنین کار حجیمی را بدون داشتن یک «شیفتگی و دلباختگی» آغاز کرد؟ تردید من جرأت نکرد از کمینگاهش بیرون بیاید، به هر حال کسانی بودند ک قادر به این کار بودند، به همان خوبیِ من، و شاید یکی دو نفرشان حتی بهتر از من، و حتماً هم آن را میپذیرفتند. هرچه باشد، کارسون مدتی طولانی است که به شخصیتی افسانهای بدل شده است. شاید نه در آلمان؛ شاید در آلمان تنها در میان شاعران و اهل شعر؛ اما در بیشتر کشورهای دیگر، در سطحی گستردهتر دریافتهاند که «آن کارسون» احتمالاً چه پدیدهای بوده و خواهد بود.
سال ۲۰۱۳ در یک فستیوال ادبی، یک نویسندهٔ هندی زیر گوشم زمزمه کرد: «او در خانهاش سه میز تحریر دارد، three desks! برای هر کار یک میز، یکی برای شعر، یکی برای جستار و یکی برای هنرهای بصری.» او این اطلاعات را پچپچکنان میگفت، انگار که کارسون یک گوشِ سوم هم داشت که با آن میتوانست از آنسوی قارهها بشنود که دربارهاش چه میگویند. میگفت: «She’s wonderful» (او فوقالعاده است).
شاید در اینجا بتوان شکلگیریِ یک «امر والا» (Sublime) را از نزدیک تماشا کرد؛ چرا که همانطور که کارسون در جستار خود «کف در واآفرینش» مینویسد، امر والا بیش از هر چیز «یک تکنیکِ مستندسازی» است و از اقتباسها، نقلقولها و شایعاتی تشکیل میشود که پراکنده میشوند و مانند موجی شنوندگان را با خود میبرند و به آنها اجازه میدهند در یک «فزونی و مازادِ شگفتانگیز و شورانگیزِ زندگی» سهیم شوند. سه میز تحریر!
کوشیدم با دو آزمون به پیشواز تردیدهایم بروم؛ آزمونهایی که دستکم تکلیفِ پرسش دربارهٔ توانایی اولیه برای این کار را روشن میکردند.
آزمون اول: کتاب را از یک جایی باز کنم، سختترین بخشِ آن صفحه را بردارم و ببینم آیا تا صبحهنگام، سه راه حلِ ممکن در ذهنم شکل میگیرد یا نه. قرعهکشیِ مشکلات نمیتوانست از این بهتر تمام شود! من در کتاب رسیدم به بخش «H & A» (مجموعه صحنههایی دربارهٔ هلوئیز و آبلارد)، صحنهٔ ۱۰، جملهٔ اول: «I feel bad» (حالم بده / احساس بدی دارم). این جمله بلافاصله قابل فهم است، دهها راه حل به ذهن انسان میرسد، و همهشان هم اصلاً راه حل نیستند! چرا که تعابیر آلمانی در جاها و در فیگورها و وضعیتهای متفاوتی از زبان نسبت به انگلیسی افتادهاند و جا خوش کردهاند. چون بافت و تکسچر متفاوتی دارند. در چنین موردی اصلاً لازم نیست منتظر شب بمانی، میتوانی بلافاصله از وحشت، وحشت از اینکه تمام دیکشنریها، تمام منابع مرجع و همه چیز کاملاً بیفایدهاند!، لذت ببری. من انتظاراتم را پایین آوردم: ۱ شب، ۱ تعبیر، ۱ راه حل.
•
ساکم پُر از باروته و
سرشاره قلبم از غضب،
سَر بزن از حادثه و
کبریت بِکش روُ پوستِ شب!
•
•
«آتیشبازی»
شاعر و شعرخوان:
#ایرج_جنتیعطایی
@mosighi_andishe
یادداشتی از "هادی اعتمادیمجد"
«ترکیب باغیرتها»، «خیلی قشنگید شما»، «دو تا فرشته»، «زیباترین ها؛ بیرون و درون»، «کاپلای مورد علاقه من»...؛ اینها را کاربران با احساس برایشان در اینستاگرام و ایکس نوشتهاند.
شنیدید میگویند ذات و سیرت خوب، چهره آدمها را هم دلنشینتر میکند. حالا حکایت "سحر ولدبیگی" و "نیما فلاح" است. در این عکسهای جدید، حال غریبی در چهرهشان موج میزند. برق زندگی و شوق زیستن خاصی پیداست در عمق چشمهایشان. مثل بچهها زلالتر شدهاند؟! شاید سحر که انگار شده همان «شادی برره» ریزه میزه که «سپهر مهتابی» (سیامک انصاری) در «پاورچین»، تا مدتها با یک دختربچه کم سن و سال اشتباهش گرفته بود!
با همه مرارتهای «از صفر شروع کردن»... که از بد روزگار خیلی هم باب شده برای این مردم نازنین!
فاز قهرمانسازی برنداشتهایم، اما این زوج هم میتوانستند سهمشان را کم یا زیاد، از بودجههای آنچنانیِ کلی پروژۀ به درد نخور ارگانی و سریال بیخاصیت بردارند و «بی خیال» خیلی چیزها شوند... اما نشدند. بیخود که بعضیها میبافند دوره اینها گذشته و همان بهتر... . الفاظ اشتهاآوری که برای پخت و پز کشک بادنجان و پیتزای این دو میآیند، نشان میدهد نگذشته. کیست که نداند دوره آدمها وابسته است به همین اقبال مردم.
دارند توی یک آشپزخانه باصفا در بهشت سرسبز شمال، غذاهای خوشمزه و لذیذ دست ملت میدهند. اگر هنوز نخورده باشی هم میشود مزۀ خوب آنها را از کامنتهای دلبرانه مشتریها حس کرد.
متأسفانه این دیگر بدل شده به قانون نانوشته مملکت. آدم حسابیها کوچ داده میشوند به آنجا که جایشان نیست. آرتیست و تحصیلکرده و کاسب بازار و... هم ندارد. جماعت زیادی وادار شدهاند بروند سر وقت شغلهایی که مال آنها نیست. بویژه اگر بازیگر باشی، آن هم در این «سینمای آلزایمر دار»!
کمدینهای بانمک دیروز، ترجیح دادند قید بازیگری را بزنند و پیش بند آشپزی تن کنند. به قول سحر که نوشته بود هیچ چیز برایش آنقدر عادی نشده تا بتواند نقش بازی کند و مگر میشود نقش همه چیز عادی شده را بازی کرد؟! "هنگامه قاضیانی" هم خوب گفته بود «سحر انتخاب کرد بعد سالها شهرت و بازیگری، امروز شبیه جوانان وطن زندگی کند». و چه خوب انتخابی!
اگر گذرتان سمت مسیر رویان به نوشهر مازندران خورد، حتماً به «بُ کا» (کام- مزه) سر بزنید. به صرف شام سحر و نیما پز.
#نیما_فلاح
#سحر_ولدبیگی
#هنرمند_باشرف
.@mosighi_andishe
جون بائز / شمال
زيرنويس : وارش فيلم
جایی که یخ ها به گدازشاَند و شکوفهها به رامش ، در دل من بهاری نیست .
تو بهارم بودی تابستانم نیز
بی تو همیشه زمستان است .
کوچین پرندگان به سوی شمال روانند و یاس های بنفشِ شکوفان ،
شبها اتاق روشن از مهتابم را عطرآگین می کنند .
تو بهارم بودی تابستانم نیز
برای یافتناَت راهی شمال خواهم شد .
همچون پرندهای بر بالهای باد قلبم به پرواز است ،
راهیاَش کرده بهار بهسوی رخشان شمال .
تو بهار منی، تابستانم نیز ،
و تا هنگامی که نیابماَت از پای نخواهم نشست .
@mosighi_andishe
.
"آلبر کامو" در سخنرانی دریافت جایزه نوبل، در مذمت نویسندگان خادم قدرت گفت:
«نویسنده به حکم سرشت خود، نمیتواند امروز به خدمت کسانی درآید که تاریخ را میسازند. او در خدمت کسانی است که تاریخ بر آنها تحمیل میشود. اگر جز این باشد تنهاست و محروم از هنر خود و تمام ارتشهای استبداد با میلیونها نفر نمیتوانند او را از تنهایی بیرون بکشند، حتی و به خصوص اگر به همراهی با آنها تن داده باشد.»
او در سخنرانی دیگری گفت: «اگر کسی نانتان را گرفت، در همان آن، آزادی شما را نیز سلب کرده است. اگر کسی آزادیتان را گرفت، مطمئن باشید نانتان نیز در معرض خطر است.» (ص۱۸۳)
گفته بود: «هنر میان دو پرتگاه قدم برمیدارد: پرتگاه سترونی و پرتگاه پروپاگاندا. هنرمند بزرگ بر لب این پرتگاه پیش میرود، هر گامش ماجرایی است، خطری است بزرگ. و در همین خطر است، تنها در همین خطر است که آزادی هنر حضور دارد.» (ص۳۱۴)
و «بر خلاف تصور جزمی رایج، اگر کسی حق گوشهنشینی نداشته باشد، آن کس قطعاً هنرمند است.» (ص۳۰۵)
"آلبر کامو" یک سال بعد از سرکوب خونین قیام مردم مجارستان، در پیامی به نشست نویسندگان مجار در لندن نوشت: «رژیمهای توتالیتر متحدانی بهتر از فراموشی و خستگی ندارند. پس دستور کار ما بدیهی است: حافظه و پایداری.» (ص۲۸۹)
#آلبر_کامو
منبع نقل قولها: کتاب "در دفاع از فهم"
@mosighi_andishe
Zimerman - Beethoven, Piano Concerto No. 5 - II Adagio
@mosighi_andishe
بابک امیرخسروی امروز درگذشت ؛ چهرهای باسابقه در سیاست ایران که در سال ۲۰۲۲ درباره رضا پهلوی نوشته بود :
«رضا پهلوی آشکارا از موضع فراجناحی ، فراحزبی سخن میگوید .»
او همچنین نوشت :
«بیتردید از حمایت بخشی از مردم برخوردار است ؛ متأسفانه کسی در اپوزیسیون جمهوریخواه در خارج کشور از چنین محبوبیتی برخوردار نیست .»
و صریحتر از همه گفت:
«تا هنگامی که در درون کشور آن مرکزیتی که مورد نظر است به وجود نیاید... رضا پهلوی یک آلترناتیو شناختهشده و درخور توجه است . درافتادن با وی سودی ندارد .»
این سخنان را باید امروز دوباره خواند ؛ نه برای مصادره نام او ، بلکه برای یادآوری اینکه میتوان با رضا پهلوی اختلاف سیاسی داشت ، اما وزن اجتماعی و سیاسی او را انکار نکرد .
یاد بابک امیرخسروی گرامی .
@mosighi_andishe
بابک پس از درگذشت همسر و یار دیرین زندگیاش دیگر به مراودات پیشین برنگشت. او و همسرش در مسیر مبارزات آن سالها به هم رسیده بودند و آلبومهای متعدد عکسهایشان، در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی دوران ویژهای از زندگی پُربار آنها گواهی میکنند.
در یکی از دیدارها، نقاشی کودکانهی جذابی که از یکی از نوههای بابک برای پدربزرگش کشیده بود، روی دیوار اتاق کار او توجهم را جلب کرد. از آن نقاشی عکس گرفتم و به بابک گفتم که این عکس را در انتهای اسلایدها برای حسن ختام خواهم گذاشت که بسیار پسندید. حالا ۱۲ سال از آن زمان گذشته و آن کودک لابد جوانی برومند است؛ اما امروز که انتهای ویدیو-عکسی که ساختم رسیدم، خوشحالی بابک برایم تداعی میشود.
این اواخر چند بار به او زنگ زدم، بیمار بود و تحت مراقبت پزشکی قرار داشت. به او گفتم که چند کتاب از او نزد من باقی مانده که پاسخ داد چه اشکالی دارد؟ یادگاری من … چند ماه پیش هم که خانم نازی عظیما پاریس بودند، میخواستیم او را ببینیم که متأسفانه به دلیل تشدید بیماری بابک ممکن نشد.
امروز شنیدم که هوش و حواس بابک تا لحظهی آخر به جا بود و در خواب، با آرامش درگذشت.
از عکسهای متعددی که از بابک دارم، فقط تصاویر همان شب نکوداشت را ضمیمهی ویدیوی قدیمی کردم که به پیوست میبینید. تقریباً همهی عکسهای این ویدیو منحصر به فرد هستند، عکس ویژهای که بابک با چهگوارا در یکی از سواحل هاوانا گرفته بود، پس از انتشار آن مشهور شد و به یاد دارم فردی مدعی شد که عکس جعلی است و من آن را ساختهام و موجب خنده و شوخی میان ما شده بود.
یاد و خاطرهی ارزشمندِ رفیق بابک امیرخسروی گرامی است.
۵ اکتبر ۲۰۲۶
@mosighi_andishe
برای مشاهدۀ بخش برگزیدههائی از رسالهها ، مقالهها ، مصاحبهها و سخنرانیهای بابک امیرخسروی در ویژهنامۀ گرامیداشتِ بابک امیرخسروی لینک زیر را کلیک نمائید .
https://bonyadhomayoun.com/wp-content/uploads/2014/06/Matalbe-Babak-dar-Majaleh.pdf
@mosighi_andishe
من (نازی عظیما) با رضا و بابک (امیرخسروی) . حالا دیگر هیچکدام نیستند .
🖌 نازی عظیما
من و تو، بخت اگر یار شود، یار همیم
سایه یکدگر و دست به دیوار همیم
سر و زر باختگانیم که با هیچ خوشیم
خسته از خواستن و باز طلبکار همیم
خوابگردانِ شبآلوده پیریزدهایم
پاکشان در سفر عمر عصادار همیم
سر به آزادگی از خاک بر افلاک آریم
از همه بند رهاییم و گرفتار همیم
من چو آئینه و تو دیده آئینهپرست
نرگسانه نگران بر لب جوبار همیم
خار در خاطره داریم و چو گل خندانیم
خبر از خویش نداریم و خبردار همیم
رهرو یک سفر و راهی یک پایانیم
بر لب بحر فنا غرقه پندار همیم
چون بیابان و کویر ار لب و دل سوختهایم
همچو باران و زمین تشنه و سرشار همیم
گرچه از ناخوشی بخت ز یاران دوریم
بختمان باز اگر یار شود، یار همیم
پاریس / نوامبر ۱۹۸۸
@mosighi_andishe
.
"اقدس پورتراب"، نوازنده و مدرس پیشکسوت پیانو، درگذشت
"اقدس پورتراب"، موسیقیدان، نوازنده و از چهرههای باسابقه آموزش پیانو، شامگاه جمعه ۱۰ مهر در ۸۷ سالگی در فرانسه درگذشت. خبر درگذشت او از سوی صفحه اینستاگرام این هنرمند اعلام شده است.
استاد "پورتراب" ۱۸ مهر ۱۳۱۸ در تهران متولد شد و از کلاس پنجم دبستان وارد هنرستان عالی موسیقی شد. او با راهنمایی برادر بزرگترش، "مصطفی کمال پورتراب"، فراگیری پیانو را نزد "گیتی امیرخسروی" آغاز کرد و "زاون هاکوپیان" نیز از دیگر استادان موسیقی او بود.
او از ۱۳ سالگی، همزمان با ادامه تحصیل، تدریس پیانو و آکوردئون را آغاز کرد. "پورتراب" در پایان دوره کارشناسی، کنسرتوی پیانوی شومان را همراه با ارکستر سمفونیک تهران اجرا کرد و پس از آن برای ادامه تحصیل به اروپا رفت. او ابتدا راهی پاریس شد و سپس با دریافت بورس تحصیلی در کنسرواتوار فرایبورگ آلمان، تحصیلات تخصصی خود را ادامه داد.
خانوم "پورتراب" پس از بازگشت به ایران، سالها در هنرستان موسیقی و هنرستان موسیقی ملی به تدریس پرداخت. او در سال ۱۳۶۲ همراه با فرزندانش به فرانسه مهاجرت کرد و در آنجا نیز فعالیت خود در زمینه آموزش پیانو را ادامه داد.
"احمد پژمان"، "نادر مشایخی"، "آندره مرادیان"، "محمد شمس" و "لیلا رمضان" از جمله شاگردان شناختهشده "اقدس پورتراب" بودهاند. "مصطفی کمال پورتراب"، "امیرتیمور پورتراب" و "محمدعیسی پورتراب"، برادران او نیز از موسیقیدانان شناختهشده بودند.
#اقدس_پورتراب
@mosighi_andishe
خاموش ای مرغسحر
خواننده ترانه: الهه
ترانه: کیومرث وثوقی
آهنگ: رضا محجوبی
تنظیم آهنگ: جواد معروفی